برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۴۴

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
۱۴
 مگر گشایش حافظ در این خرابی بودکه بخشش ازلش در می مغان انداخت
 
جهان بکام من اکنون شود که دور زمان
 
مرا به بندگی خواجهٔ جهان انداخت
 سینه از آتش دل در غم جانانه بسوختآتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
 تنم از واسطهٔ دوری دلبر بگداختجانم از آتش مهر رُخ جانانه بسوخت
 سوزِدل بین که ز بس آتش اشکم دل شمعدوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
 آشنائی نه غریبست که دلسوز منستچون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
 خرقه‌ی زهد مرا آب خرابات ببردخانهٔ عقل مرا آتش میخانه بسوخت
 چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکستهمچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
 ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشمخرقه از سر بدرآورد و بشکرانه بسوخت
 
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
 
که نخفتیم شب و شمع بافسانه بسوخت
 ساقیا آمدن عید مبارک بادتوآن مواعید که کردی مرواد از یادت
 در شگفتم که درین مدت ایام فراقبرگرفتی ز حریفان دل و دل‌ میدادت