برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۴۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۱۳
دور است سر آب از این بادیه هشدارتا غول بیابان نفریبد بسرابت
تا در ره پیری بچه آیین روی ایدلباری بغلط صرف شد ایّام شبابت
ای قصر دلفروز که منزلگه انسییا رب مکناد آفت ایّام خرابت
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداختبقصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ اُلفت بودزمانه طرح محبّت نه این زمان انداخت
بیک کرشمه که نرگس بخودفروشی کردفریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
شراب‌خورده و خوی‌کرده میروی بچمنکه آب روی تو آتش در ارغوان انداخت
ببزمگاه چمن دوش مست بگذشتمچو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
بنفشه طرّه‌ٔ مفتول خود گره میزدصبا حکایت زلف تو در میان انداخت
ز شرم آنکه بروی تو نسبتش کردمسمن بدست صبا خاک در دهان انداخت
من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیشهوای مغبچگانم در این و آن انداخت
کنون بآب می لعل خرقه میشویمنصیبهٔ ازل از خود نمیتوان انداخت