برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۳۹

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۹
عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوشستعاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما
روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کردزان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما
با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبیآه آتش ناک و سوز سینهٔ شبگیر ما
تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش
رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما
ساقی بنور باده برافروز جام مامطرب بگو که کار جهان شد بکام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایمای بیخبر ز لذّت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده‌شد بعشقثبت است بر جریده‌ٔ عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدانکاید بجلوه سرو صنوبرخرام ما
ای باد اگر بگلشن احباب بگذریزنهار عرضه‌ده برِ جانان پیام ما
گو نام ما ز یاد بعمدا چه میبریخود آید آنکه یاد نیاری ز نام ما
مستی بچشم شاهد دلبند ما خوشستزانرو سپرده‌اند بمستی زمام ما
ترسم که صرفه‌ٔ نبرد روز بازخواستنان حلال شیخ ز آب حرام ما
حافظ ز دیده دانه‌ٔ اشکی همی‌فشانباشد که مرغ وصل کند قصد دام ما