برگه:حافظ قزوینی غنی.pdf/۱۳۷

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
۷
ما را بر آستان تو بس حقّ خدمتستای خواجه بازبین بترحُم غلام را
حافظ مُرید جام میست ای صبا برو
وز بنده بندگی برسان شیخ جام را
ساقیا برخیز و درده جام راخاک بر سر کن غم ایّام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بربرکشم این دلق ازرق فام را
گر چه بدنامیست نزد عاقلانما نمیخواهیم ننگ و نام را
باده درده چند ازین باد غرورخاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینه‌ٔ نالان منسوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خودکس نمی‌بینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوشستکز دلم یک‌باره برد آرام را
ننگرد دیگر بسرو اندر چمنهر که دید آن سرو سیم اندام را
صبر کن حافظ بسختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را
رونق عهد شبابست دگر بستان رامیرسد مژدهٔ گُل بلبل خوش الحان را