او، قبول شد از راه خراسان و هرات عازم هندوستان شویم. بعدها معلوم شد که صدر اعظم ایران ما را جاسوس دولت انگلیس تصور نموده بود و هیچ مایل نبود ما از ایران عبور کنیم.
حاجی میرزا آقاسی همینکه ملاحظه نمود منشی سفارت روس با ما مساعد میباشد او نیز حاضر شد با ما همراهی کند. در فرمان مخصوصاً قید شده بود که در بعضی منازل کدخدایان برای ما سیورسات بدهند بدون آنکه وجه آن را دریافت دارند.»[۱]
در اینجا میتفورد شرح مفصلی از بارون دبود تعریف نموده از مساعدتهای او اظهار امتنان میکند و یاز یکرشته عبارات بسیار زنندهای نسبت بایرانیها روی کاغذ آورده و هر نوع صفات بدی که در خاطر داشته بایرانیها نسبت داده است و جلد اول کتاب خود را در اینجا ختم میکند.
میتفورد از صفحهٔ اول جلد دوم سفرنامهٔ خود شروع بمطلب نموده گوید:
«بعد از یکماه توقف اجباری در اردوی شاه، من ناچار بودم از همسفر خود جدا شوم و راه خراسان را پیش گیرم. همسفر من نیز از راه بوشهر و خلیج فارس به هندوستان رفت[۲]. در اردوی شاه من بیکعده صاحبمنصبان فرانسه برخوردم که آنها نیز عازم تهران بودند. آنها مرا دعوت نمودند باتفاق آنها حرکت نمایم. بارون دبود در حق من فوقالعاده مهربانی نمود. چادرهای خود را در اختیار من گذاشت و در هشتم ماه اوت ۱۸۴۰ م. ۱۲۵۶ ه. از همدان حرکت نمودیم.»
میتفورد در ۱۵ ماه اوت بتهران رسید. در اینجا مهمان صاحبمنصبان فرانسوی بوده که در خدمت دولت ایران بودند و با اینکه مهمان آنها بوده در ضمن شرح حال خود در طهران، از آنها خوب نمینویسد. باز در اینجا تا میتواند نسبت به ایرانیها