باران شروع کرد، ناخدا میترسید و ما بانبار برنج و میوهای که در کشتی بود پناه بردیم. ناخدا مرا دعوت کرد بگوشت سگ ماهی و برنج پخته. آب ناگواری هم خوردیم... روز دیگر در خارک لنگر انداختیم و من اسباب خود را برداشته بطرف عمارتی که بیرق انگلیس داشت رفتم. رئیس قشون انگلیس کلنل هنل وزیر و سفیر کمپانی هند در بوشهر بود. وقتیکه دولت انگلیس سفیر خود را از طهران احضار کرد این شخص را رئیس اردوی خارک نمود. دکتر مکنزی جراح اردو مرا در کپر خود دعوت نمود.
یک استاسیون هم بجهت قشون هندوستان آماده نموده بودند و صاحبمصبان در خانهٔ کوچکی بطرح فرنگ منزل داشتند و سایرین در کپرها که از شاخهٔ درخت و خشت ساخته شده بود. یک قریه هم از برای ماهیگیران بود. اعراب و ایرانیها بعد از ورود انگلیسها در آنجا بازاری بنا کرده بودند از تخم مرغ و میوه و سبزی و گوشت و جوجه و چون انگلیسها پول آنها را نقد میدادند روزیروز بهتر میشد و تعجب داشتند که قشون فاتح چگونه بکسی اذیت نمیکند...
چهارده روز مهمان دکتر بودم. تب مرا معالجه کرد و قدری دوای آبلهکوبی برای بچههای محمد تقی خان داد که آنها را آبله بکوبم. از برای کارها و گفتگوی محمد تقی خان مشروحاً خدمت کلنل هنل شرح دادم. اختصاراً بمن جوابداد که حکومت ایران در حق محمد تقی خان و بختیاریها بدی نخواهد کرد و جنگ هم مابین ایران و انگلیس منقطع خواهد شد و در باب راهی که محمد تقی خان میخواهد بطرف هندوستان درست نماید اگر بتواند ضرری ندارد. خلاصه همه کارهای خود را فیصل داده در هفتم ژانویه ۱۸۳۱ میلادی مطابق ۱۲۵۶ هجری مراجعت کردم[۱]
میرزا قوما شنیده بود اهل بوشهر بحکومت شیخ حسین راضی نیستند. با جمعیت زیادی بدانسوی رفته شهر را غارت کرد و حال بطرف بهبهان مراجعت مینمود. عزم خود را جزم کردم که خدمت او بروم ولی ممکن نبود تنها از این دشت عبور نمایم خصوصاً حالا که در همه نقاط جنگ میباشد. اسب گیر نیامد ناچار الاغی کرایه کرده
- ↑ سفرنامه لایارد صفحه ۲۹۵