زیاد، قلعهٔ آن معروف به نارنج قلعه است که اطرافش خندق میباشد. سابقاً جمعیت زیاد داشته ولی بواسطهٔ جنگها و ناخوشی طاعون و حکومت ظالمانه خراب و بایر شده است. میرزا قوما غایب بود و من مجبور شدم یکروز توقف نمایم. از بهبهان که حرکت نمودم همهٔ ولایات تپههای کوتاه و زمینهای آهک و گچ و آبهای ید داشت و همینطور بود تا خلیج فارس. مابین بهبهان و دریا، دشت بزرگی است که دشت زیتون مینامند. ده بزرگ اینجا قلعه چم است. شب را در نزد عموی میرزا قوما توقف نمودیم. حاکم که عموی میرزا قوما است سید خوبی است. میخواست همیشه با من صحبت دینی بکند.
از قلعهٔ چم حرکت کرده شش فرسنگ راه میان تپههای سنگلاخ طی نموده از رودخانه زکره گذشتیم در کنار رودخانه دراج زیاد بود. میرزا قوما در قلعهای مسکن داشت و قلعه پر بود از سوار و تفنگچی. شخص میرزا قوما سید و مرد عاقل و کاملی بود و خشک نبود. حکومت او از روی انصاف و عدل است. مردم شریر و دزد را وامیدارد و در دهات منزل میدهد که مشغول زراعت باشند و چون از نژاد شاهزادگان است او را میرزا قوما مینامند.
سفارش نامهٔ محمدتقیخان را دادم. فوراً امر کر بکاره حاضر نمایند. میرزا قوما خود در شرف حرکت بوشهر بود که آنجا را مسخر نماید زیرا شیخ حسین را که رئیس آنجا بود بیرون کرده بودند و او بمیرزا قوما پناه آورده بود و میرزا قوما میخواست او را منصوب نماید و بندر و شیخ را زیر حکم خود در آورد و نیز میل داشت توپهائی را که در خارک انگلیسها گرفته بودند تصاحب نماید و نوشتجاتی که توپها مال شیخ است و مابین انگلیسها و او رد و بدل شده بود بمن ارائه داد و خواهش کرد که توپها را گرفته برای او بیاورم.
صبح بکنار دریا رفتم. چند عرب با یک بکاره حاضر بود. ناخدا گفت فردا به خارک میرسیم. چند قرص نان و چند دانه انار همراه برداشتیم.[۱]
شب باد شدیدی وزید و تموج پیدا شد. بجهت این طوفان راه کمی پیمودیم.
- ↑ سفرنامه لایارد، صفحه ۲۹۳