وضع ملکت بسیار مُستحکم بود؛ از نظر روحی جامعۀ ایرانی بیش از هر وقت تشنه اصلاحات واقعی و انقلابی بود؛ و از لحاظ حکومتی حیثیّت و نفوذ سیاسی و معنوی پادشاه ملکت در حدّ اعلای خود بود. در نتیجه من میتوانستم با قاطعیّت دست بکار آن تحول اجتماعی عظیمی بشوم که بعدها «انقلاب شاه و ملت» نام گرفت و با تحقّق آن مُعجزهای که تا آنوقت تقریباً در هیچ جا سابقه نداشت وقوع یافت، یعنی اساس جامعۀ ایرانی زیر و رو شد بی آنکه تقریباً خونی ریخته شود یا خللی در آزادیهای فردی و اجتماعی ملّت وارد آید.
بدیهی است آنچه در این راه بُزرگترین پشتیبان من بود عنایت تفضّل الٰهی بود، زیرا این انقلابی بود که براساس عالیترین موازین عدالت و نوعپروری و طبق تعالیم عالیّه اسلامی صورت میگرفت، و طبعاً درین راه از تأیید الهی برخوردار بود. در عین حال مسلماً این انقلاب منطبق با ریشهدارترین و عمیقترین موازین و آرزوهای تمدّن چند هزار ساله ایرانی بود، وگرنه ممکن نبود با این موفقیّت و کمال پیشرفت کند.
ما انقلابی را انجام دادیم که بقول ابراهام لینکلن: «بد خواه هیچکس نبود، و در عوض خیرخواه همه کس بود. هدف آن تنها یک چیز بود، و آن این بود که حقّ را آنطور که خواسته خداوند است بمردم بدهیم و در این راه از هیچ قدرتی بجز از خداوند نهراسیم».
آنچه اصالت این انقلاب را باعث میشد این بود که این حقّ بجای اینکه در انحصار