خود و با حاصل تلاش شبانروزی خویش مملکت را نان میدادند، و متأسفانه نه تنها خود از حاصل این دسترنج جز سهم ناچیزی نمیبردند بلکه غالباً از حقوق حقه انسانی و بشری خویش نیز سهمی بهمین اندازه ناچیز داشتند. ⟨از⟩ نظر من این تعبیر «سنکا» فیلسوف رومی در نامهای که وی خطاب بیکی از مالکان اشرافی بزرگ رم نوشته است بسیار انسانیتر و واقع بینانهتر میآمد که: «... اینهائی که تو بردگان خود مینامی، در واقع آدمیانند. هر چند دوستان ضعیف و ناتوان تو اند. ولی در آفرینش و نژاد با تو فرقی ندارند. با تو در زیر یک آسمان بسر میبرند، مثل تو نفس میکشند، مثل تو زندهاند، مثل تو هم میمیرند»
من. قلباً احساس میکردم که بعنوان رئیس مملکت مسئول سرنوشت این توده عظیم محرومین کشور هستم، و میباید آنها را از وضع ناگوار قرون وسطائیشان بیرون بیاورم. بدین جهت از دولت خواستم که طرح قانونی جهت اجرای برنامه اصلاحات ارضی و تقسیم املاک بزرگ مالکین تهیه و تقدیم پارلمان کند. این طرح در خرداد ۱۳۳۹ از تصویب مجلسین گذشت، ولی بصورتی درآمد که بکلی ناقض هدف و منظور طرح اصلی بود و نظر دولت را در مورد اجرای اصلاحات ارضی بهیچوجه تأمین نمیکرد. مثلاً در آن بمالک اجازه داده شده بود تا دو سال بعد از تصویب قانون قسمتی از املاک خود را بوراث خویش منتقل کند، یا اینکه هر قدر از اراضی دیم و بایر را که خود میتواند اداره و کشت کند در تصرف خویش نگاه دارد، یا قبل از شروع به تقسیم املاک هر مقدار از اراضی خود را که مایل است شخصاً بزارعین بفروشد.