مصمّم شدم املاک را از دولت پس بگیرم و آنها را با شرائط ساده بکشاورزانی که در همان املاک بزراعت مشغول بودند بفروشم، و در عین حال با وجوهی که از فروش این زمینها و املاک اختصاصی گردآوری میشد بانکی تأسیس گردید که بتواند بروستائیانی که تازه صاحب زمین شدهاند وام و سایر کمکهای لازم را بدهد. شاید لازم بتذکر نباشد که در عوائد این بانک خود من کمترین سهمی ندارم و هر چه عاید بانک میگردد طبق اساسنامه آن مجدداً در راه ایجاد منابع تولیدی و تأسیس شرکتهای تعاونی و سایر اُمور مفید بحال کشاورزان و در عین حال بر طبق اساسنامه بنیاد پهلوی در راه تأمین هدفهای این بنیاد یعنی کمک ببهداشت عمومی و توسعه فرهنگ و پیشرفت اُمور اجتماعی و کمک بمستمندان بمصرف میرسد.
در سال ۱۳۲۹ فرمانی مشعر بر تقسیم و فروش املاک اختصاصی خود صادر کردم. امید من این بود که از این راه نه فقط کشاورزان املاک خودم از صورت رعیّت بیرون آیند و بدل به مردمی آزاد بشوند، بلکه این اقدام سرمشقی برای سایر مالکین کشور شود که آنان نیز وظیفه اخلاقی و اجتماعی و ملّی خود را درین مورد انجام دهند. متأسّفانه نه فقط این امید من برآورده نشد، بلکه اندکی بعد نخستوزیر وقت که با تظاهر باحساسات ضدّانگلیسی روی کار آمده بود (در حالیکه خود او قبلاً بتوصیه سفیر انگلیس در تهران بولایت فارس منصوب شده بود، و در زمان خود من نیز وقتی پیشنهاد کردم که نخستوزیر بشود شرط قبول این سمت را مُوافقت انگلستان دانست)