این واقعیّتی بود که تجرُبه سالیان دراز بمن آموخته بود. خودم از نُخستین سالهای سلطنت خویش سعی کرده بودم از راههای مختلف در بهبود وضع طبقات محروم مملکت و در استقرار اصول عدالت اجتماعی تا آنجا که مقتضیات و شرایط امکان میداد اقدام کنم، ولی هرباره این کوشش با کارشکنیهای مختلف مُواجه شده بود.
در دوّمین سال سلطنت خودم، یعنی در ایّامی که هنوز جنگ جهانی دوم پایان نیافته بود و مسائل حادتری در برابر مملکت قرار داشت، با توجّه بریشه واقعی ابتلائات کشور و ملّت خویش اعلام داشتم که میباید اُصول پنجگانهای برای یکایک افراد ملّت بعنوان حداقل احتیاجات آنها تأمین شود که عبارتند از: بهداشت برای همه، خوراک برای همه، پوشاک برای همه، مسکن برای همه، فرهنگ برای همه.
از آن موقع پیوسته در هر وقت و هر جا که فُرصت مناسب بدست میآمد، این اصول را متذکّر میشدم و مسئولین اّمور را متوجّه ضرورت اجرای آنها میکردم.
در همان هنگام، و بر اساس همین طرز فکر، بموجب فرمانی تمام املاک مزروعی متعلّق بخودم را بدولت واگذار کردم، بدین منظور که دولت عوائد این املاک را در راه بهبود وضع کشاورزان آنها مصرف کند. ولی در عمل دولت عایدات این املاک را فقط صرف پرداخت حقوق کارمندان همان املاک کرد. بدین جهت پس از مُدتی مُطالعه