بحر طویل عصمت بخارایی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

خواجه فخر الدّین عصمت اللّه فرزند خواجه مسعود بخارائی از سخنوران شیرین‌گفتار روزگار تیموریان است. به یکی از خانواده‌های شریف بخارا بستگی دارد و نسب وی به جعفر بن ابی طالب (جعفر طیّار) می‌رسد.

منبع تایپی: کتابخانه نور

بحر طویل[ویرایش]

رنگ رخسار و دُر گوش و خط و خدّ و قد و عارض و خال و لبت ای سرو پری‌روی سمن‌بر
شفق و کوکب و شام و سحر و طوبی و گلزار بهشت است و بلال و طرف چشمهٔ کوثر
خال و چاهِ ذقن و خندهٔ جان‌بخش و سر و دستِ چو سیم و دهن و قامت و زلف و بر رویت
سِحر هاروت و چَه بابل و اعجاز مسیح و ید بیضا و کلیم است و
درخت و شب و آذر، عارض و قامت و خال و خط و دُرج دهن و موی تو و چشم من و جسم نحیفم
بنموده ذرّه از مهر و مه از سرو و شب از روز و گل از مشک و می از لعل و خور از شام و دُر از بحر و زر از بر
لب و دندان و رخ و زلف و بناگوش و جبین و قد و رفتار تو در نازکی و حسن و لطافت
خاک ره کرده و آتش زده آب و دُر و لعل و سمن و سنبل و خورشید و مه و سرو صنوبر
چشم و روی و بدن نازک و پیراهن والا و خوی و چهره و قد و دو لب لعل درافشان،
نرگس و لالهٔ نورسته و گلبرگ حریر است و گلاب و سمن و نیشکر و قند مکرّر
بُرده ترکان کماندار و قد و شیوهٔ رفتار و شکرخنده و گفتار و فریب حرکاتت
خوابم از چشم و قرار از دل و روح از تن و آرام و شکیبائی و تقوی و صلاح و خرد از سر
خون اشک من و خطّ و لب و طعم سخن و عارض و چشم و دهن تنگ و شکرخندهٔ شیرین
دانهٔ نار و شب تار و می روشن و قندست و گل تازه و بادام تر و فندق و شکّر
بخرامیدن و خندیدن و عیّاری و مکّاری و شوخی و شکیبائی و نازی و کرشمه
غارت‌انگیز و دل‌آزار و ستمکار و جهانسوز و جفاپیشه و بی‌رحم و مسلمان‌کش و کافر
رَوَم از سِحر و فریب و ستم و غارت و تاراج و دل‌آزاری و مردم‌کشی و فتنهٔ چشمت
هر دم آزرده و بیمار و دل‌افکار و سنان‌خورده و مجروح و جگرسوخته و عاجز و مضطر
پیش شاهی که به خیل و حشم و عدل و شکوه و روش و بخشش و دلجوئی و الطاف
شکسته شوکت و حشمت کیخسرو و جمشید و قباد و جم و دارا و فریدون و سلیمان و سکندر
بایسنقر عضدالدّوله که زیب و فر و لطف و کرم و همّت و فضل و هنر و حکمت او را
شده تاج و کمر و تخت و سپاه و حشم و مسند و پیروزی و شایستگی ملک میسّر
کرده یُمن قدم و عزّت و جاه و شرف و منظر زیبا و صفای نظر و رای ضمیرش
قصر و ایوان و سراپرده و خرگاه و سریر و خیَم و تختگه و مشعلهٔ ملک منوّر
هست ازو تازه و سرسبز و جنان‌نزهت و سیراب و برافراشته و عالی و زیبا و سرافراز
عرصه گلشن و صحن چمن و حُسن بساتین و ریاض و عَلَم و بارگه و خلعت و افسر
خرگه و روزن و سرهای خم‌آورده و دور کمر و عِقد دُر و تخت زر و حضرت رایت‌فلک و عقده رأس و قسی و دایره و منطقهٔ انجم و اوج شرف و خسرو خاور
بنده و چاکر و فرّاش سراپرده و دربان و غلام است و جنیبت‌کش و مطبخ‌چی و خادم
با صد اعزاز و تفاخر، بدرش سنجر و فغفور و کی و رستم و بهرام و جم و کسری و قیصر
کرده چاک و زده برخاک و بیفکنده و بشکسته و برّیده و آویخته و رانده و کشته
تیر و تیغش، جگر و افسر و توغ و علم و گردن و گوی سر و خیل و حشم خصم بداختر
شوکت و حشمت و دشمن‌کشی و حمله و نهب و کشش و غارت و تاراج دلیران سپاهش
چو سلیمان کرده ملک و ملک و نه فلک و ثابت و سیّاره و جنّ و بشر و دیو و دد دهر مُسَخَّر
توسنش گاهِ سکون و روش و خطوه و رفتار و سبک‌سِیری و رزم‌آوری و حمله و سرعت
همچو خاک است و چو آب است و چو نار است و چو برق است و چو کوه است و چو رعد است و چو صرصر
بس که در زلزله و خوف و هراس و قلق و شورش و ترس و الم و لرزه درآورده عدو را
صیحه و شیهه و فریاد و نفیر و شغب و نعره و افغان سران سپهت چون صف محشر
خُرد بشکسته و بُبریده و آزرده و باریده و دَرّیده و پیچیده و بستانده و بُرده
استخوان، گُرز و، گلو، تیغ و، جگر، ناوَک و، خون تیر و، سران، زهره؛ رسن، گردن و، جان، رمح و، سنان، سر
بس که افگنده بخاک از کتف، بازو و دو دست و کمر و پا و سر و قبضه و دوش، اسلحه اعدا،
تا قیامت ز زمین‌ها سپر و ناوک و شمشیر و سنان روید و خود و زره و نیزه و خنجر
ای به اوصاف و کمالات و خصال و شیم و مرحمت و موهبت و مکرمت و عدل، کمین، چاکر جاهت،
بر ملوک عرب و روم و خراسان و عراق عجم و هند و بدخشان و خُتا حاکم و سرور
عرض نه طارم و هفت اختر و شش ناحیه و وهم و خیال و هوس و فکر و تصوّر
به تمامی عرض گردان و دلیران و عبید و خدم و رایت و چتر و علم و خیل تو را تنگ و محقّر
از تَف و تربیت و پرورش و خاصیت و تابش و فیض و اثر و گرمی خورشید عطایت
داده سیل، ابر و، شجر، میوه، صدف، درّ و، زمین، سبزه و، خون، مشک و، حجر، لعل و، معادن، زر و جوهر،
بطباقست و به ردّ العجز و سجع و به ترصیع و به تخبیس و به ایهام و به تشبیه و تقابل
عصمت اندر چمن جاه و جلال و کرم و سیرت و خُلق و روش و فضل و کمال تو سخنور
دارد امیّد، کریما که ز خیل و غنم و سیم و زر و لعل و در و حرث و نعم تا دم آخر
بود از تربیت و موهبت و بخشش و انعام و عطا و کرم و جود و سخای تو توانگر
بنده و چاکر و خاک قدم و گرد ره و حلقه به گوش و سگ دربان، و غلام است دعاگو
تندی و جرم و خطا و گنه و عثرت و تقصیر و سبکساری و جرأت
که کند بنده و چاکر از ره مرحمت و مغفرت و عفو و خطاپوشی و ستّاری و فضل و کرم و بنده‌نوازی
زار و خوار و خجل و بیکس و مجروح و دل‌آزرده و بیچاره و محروم کجا رانیش از در؟
تا نشانی ز سعادت بود و دولت و مجد و شرف و سلطنت و عزّت و شاهی و خلافت
از جوانی و حیات و هنر و فضل و نشاط و طرب و عشرت و فرزند فلک مرتبه برخور

پایان