باقیات صالحات ترجمه آیات بینات/جلد اول

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو



باقیات صالحات ترجمه آیات بینات از نواب محسن الملک سید محمد مهدی علی خان , مترجم محمد عبدالشکور فاروقی لکنوی
جلد اول
باقیات صالحات ترجمه آیات بینات مع تکمله مفیده مشتمله بر تفسیر آیات قرآنیه



محتویات

بسم الله الرحمن الرحيم

بعد حمد و صلاة بايد دانست كه خداوند عزوجل براي هدايت ما پيغمبري فرستاد كه محبوب او تعالي است (و اسم مباركش محمدست صلى الله عليه وسلم) و كلام (باغت نظام) خود بروي نازل فرمود (كه نام پاكش قرآن مجيدست) و بكمال مهرباني خود ما را از تاريكي كفر و شرك برآورده دلهاي ما را بنور ايمان درخشان نمود و بر ما هويدا ساخت كه ايمان و اسلام چنين نعمت خداوندي است كه ما از عهدة شكر آن بر نمي توانيم آمد (لهذا بايستي كه جميع كلمه گويان اسلام قدر اين نعمت شناخته چنين دولتِ بزرگ را با غواي دشمني از شياطين جن و انس از دست نمي دادند) و ليكن (چنين نشد بلكه) شيطان جمعي را از كلمه گويان اسلام درغلايند و دلهاي ايشان را باز به عقيده هاي باطل تاريك ساخت و فيمابين كلمه گويان اسلام چنان تفرقه انداخت كه هفتاد و دو فرقه گمراه شدند چنانچه رسول[۱] مقبول ما صلى الله عليه وسلم قبل از وقوع آن خبر داده بود. اكنون ما را محض به حصول نام اسلام شادماني نبايد كرد و به مجرد اقرار توحيد و نبوت خود را ناجي نبايد شمرد بلكه تحقيق هر عقيده بايد كرد و هر مساله اعتقاديه را بر كتاب و سنت عرض بايد نمود (و آنچه موافق كتاب و سنت نباشد از آن احتراز بايد كرد. و درين سعي از انديشه ناكامي مضطرب نباشد و يقين بايد نمود كه) ممكن[۲] نيست كه كسي به قلب صادق و ضمير صافي محض بطلب نجات آخرت مطالعه كتاب الله كند و لداد و عناد را در قلب خود راه ندهد اين چنين كس توفيق تميز ميان حق و باطل نيابد و اين چنين طالب حق را خداوند كريم در گمراهي وا گذارد. آري كسيكه از ابتداي امر طالب صداقت نباشد و به تعصب مذهبي گرفتار شده مقصدي وراي جنگ و جدل نداشته باشد و آيه كريمه: {إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ} (الزخرف: 23) حسب حال او بود لاريب در گمراهي خود خواهد ماند و دل خود را از عقيده هاي باطل پاك نتوانست كرد.

بعد اين كلمات چند، بنده گنهگار مهدي علي بن سيد رضا بن علي غفرالله ذنوبه بخدمت برادران خود التماس مي نمايد كه منجمله مذاهب مختلفه مذهبي كه در كلمه گويان اسلام بيشتر رواج يافته يكي اهل سنت[۳] و جماعت (كه از اول روز تا اين زمان سواد[۴] اعظم اسلام اند) و ديگري اماميه[۵] و هر يكي ازين هر دو فريق مذهب خود را حق و مذهب ديگري را باطل مي گويد، و خود را ناجي و ديگري را ناري مي شمارد. هزارها كتاب از هر دو جانب تاليف يافت و صدها صحائف بمعرض نگارش رسيد ليكن اين نزاع ختم در شد و هر يك بر عقيده ي خود چنانكه بود قائم ماند. و چنين كسان اقل قليل اند كه طلب نموده و حق را دريافته دين آبائي خود را ترك نموده باشند و مذهب ديگري را براي نجات آخرت اختيار كنند و لكن الشكر لله ألف ألف شكر كه اين حقير فردي را افراد آن اقل قليل ست كه محض براي نجات آخرت اصول هر دو مذهب را بنظر انصاف مطالعه كرده و مذهب اهل سنت را مطابق كلام الهي يافته و مذهب اماميه را مخالف كتاب خداوندي مشاهده نموده دين آبائي خود را (كه مذهب اماميه بود) ترك كرد و در قطع تعلق از خاندان و قبيله ي خود مبالاتي نداشت و مذهب اماميه را كه مخالفِ عقائد ائمه كرام عليهم السلام است وداع نموده و مذهب حق اهل سنت و جماعت را پذيرفت و از آنجا كه عزيزان و اقارب و برادران و برادرزادگان اين حقير بر مذهب قديم خود اند و اين حقير را گمراه مي پندارند لهذا برايشان آن دلائل عقليه را ظاهر مي كنم كه دل اين حقير را از مذهب ايشان متنفر ساخته و نيز آن شواهد نقليه را هم واضح مي نمايم كه باعث بر قبولي مذهب اهل سنت و جماعت شده. براي همين مقصد اين كتاب را كه موسوم است به (آيات بينات) و مشتمل است بر خوبيهاي مذهب اهل سنت و جماعت حواله ي قلم مي نمايم. خداوند كريم چنان كند كه برادرانِ من اين كتاب را بنظر انصاف مطالعه نموده عقيده هاي باطله خود را ترك كنند. اللهم آمين.

تمهيد

بر همه كس ظاهرست كه مابين اهل سنت و شيعه اختلافاتي كه هست اصل آن همه اختلافات مساله[۶] صحابه كرام است -رضوان الله تعالى عليهم اجمعين-. اهل سنت صحابه كرام را نيكوكار ميدانند و شيعه برعكس آن بلكه اهل سنت را درين امت (كه خير الامم است) از همه اعلي وافضل اعتقاد مي كنند و شيعه از همه بدتر حتي كه كافر و مرتد مي پندارند لهذا در حقيقت همين يك مساله است كه مدار حقيقت و بطلان هر دو مذهب بر آن است. اگرچه موافق اصول مذهب اهل سنت كامل بودن صحابه كرام در ايمان و اسلام و تا وقت موت دائم و قائم بودن ايشان بر آن ثابت شود لامحاله ريبي و شكي در حقيقت مذهب اهل سنت و بطلان مذهب شيعه باقي نخواهد ماند. و اگر بر خلاف آن كافر و مرتد بودن اهل سنت ظاهر خواهد گرديد فلهذا اين حقير اولاً فضائل صحابه بيان ميكند باز اثبات خلافت راشده خواهد نمود بعد از آن جواب مطاعن كه اماميه نسبت به صحابه كرام مي كنند مذكور خواهد شد.

دليل اول (از دلائل عقليه)

همه كس حتي كه اهل خبرت از غير مسلمين هم مي دانند كه چون حق تعالي پيغمبر خود (محمد مصطفى) صلى الله عليه وآله وسلم[۷] را در ملك عرب مبعوث فرمود در شهر مكه معظمه ابتدا امر با اعلان نبوت كرد آن گاه همه ساكنان مكه كافر و مشرك بودند و همه اعزه و اقارب و ذوي الارحام آنحضرت صلى الله عليه وسلم به مجرد استماع اين اعلان دشمن آنجناب عليه الصلاة والسلام گشتند و تكذيب كردند، كسي آنجناب را مجنون مي گفت، و كسي شاعر كسي مسحور مي گفت، و كسي ساحر. ونعوذ بالله منها.

در مدت شش سال با وجود سعي بليغ در دعوت دين و با وصف اظهار معجزات چند نفر اسلام آوردند كه عدد ايشان تا چهل هم نمي رسد و ليكن بعد شش سال جماعت مسلمين قدري زياده شد و دعوت دين برملا صورت پذيرفت و آن حضرت صلى الله عليه وسلم على رؤس الاشهاد اركان دين را ظاهر كردن گرفت چون نوبت به اينجا رسيد، كافران بر ايذاي آنجناب صلى الله عليه وسلم و اصحاب او كمر چست بستند تا آنكه ولي صلى الله عليه وسلم مامور شد كه سكونت مكه ترك كرده بسوي مدينه هجرت فرمايد. بعد هجرت، به تدريج دين اسلام رو به ترقي آورد و بعد چند روز باين سرعت اشاعت اسلام به ظهور آمد كه در مدت قليله نوبت از مآت بألوف و از ألوف بر مآت الألوف رسيد.

پس نيك بايد انديشيد كه كساني كه در ابتداي دعوت باسلام گرويدند و از همه پيشتر گفتار آنحضرت صلى الله عليه وسلم را حق دانسته تصديق نبوت آنجناب نمودند و بي تردد و تذبذب كلمه شهادت بر زبان آوردند و بغير استصواب و مشاورت اعزه و اقارب خود دين قديم خود را گذاشته از خويشاوندان خويش انقطاع ورزيدند و سبقت نموده دامن شفقت آن رحمت عالم را بدست خود گرفتند و از دوستان و آشنايان خود بريده غايه اطاعت نبوي بر دوش خود نهادند. اسلامِ چنين كسان در چنين زمانِ پُر طغيان هرگز بي سببي قوي نبوده باشد. زيرا كه دينِ قديمِ خود را گذاشتن و دينِ جديد را اختيار كردن كاري است بس دشوار. و نيز آسايش و راحت را گذاشته خود را آماجگاهِ مصائب و آلام ساختن امريست بس مشكل و خلاف مقتضاي طبيعت و جبلت است و ظاهرست كه اين چنين كار دشوار و امر مشكل بغير سببي قوي تر (كه بر مقتضاي طبيعت غالب آيد) هرگز صورت نمي بندد و پس چون درين امر فكر و تامل نمائيم كه آن سبب قوي چه بود كه سابقين اولين را (بر خلاف مقتضاي جبلت برانگيخت و) باعث بر قبول ايمان گرديد. بجز دو سبب امري ديگر در فهم ما نمي آيد، يا خواهش دين و اميد نجات يا طمع دنيا و مال دنيا. اگر سبب اول را باور كنيم يعني تسليم كنيم كه صحابه كرام محض باميد نجات آخرت ايمان آورده بودند و محض براي تحصيل رضاي خداوندي ترك وطن مالوف و قطع علائق نموده بودند پس اين امر در وهم ما نمي آيد كه صحابه كرام گاهي از دين اسلام برگشته باشند و محبت ايمان و اسلام (كه در دلهاي ايشان رسوخ يافته حتي كه بر مقتضاي طبيعت و جبلت غالب آمده) از دلهاي ايشان بدر رفته باشد بلكه يقين مي نمائيم كه كساني كه در آن هنگام دين اسلام را قبول كردند و بسبب قبول اسلام مصائب و آلام بي اندازه كشيدند و سالها سال درين حال بسر بردند از دينِ اسلام هرگز منحرف نشده باشند تا وقت مرگ بر دين حق ثابت قدم بوده باشند. و اگر بر سبب دوم نظر اندازيم و گوئيم كه طمع دنيا و مال دنيا باعث اسلام ايشان بود ضمير ما بر ما ملامت مي كند چه اين امري است كه تصور آن هم بعيد از عقل است. كسيكه ذره ي از ايمان و عقل و حيا داشته باشد خيال اين امر هم نتوانست نمود. زيرا كه در ابتداي اسلام حصول مال و دولت دنيا امر مهمي است بديهي البطلان. مال و دولت دنيا در آن وقت نزد رسول خدا صلى الله عليه وسلم كجا[۸] بود كه كسي بطمعِ آن قبول اسلام كرده باشند. بلكه به مقتضاي اسباب ظاهري آن زمان هر صاحب عقل (به لحاظ حالات آن زمانه) جزم مي كند كه قبول كنندگان اسلام به زودي زود از صفحه ي هستي محو خواهند شد و وجود چند ضعفا و مساكين در هجوم اعداي چنين با كثرت و قوت چند ساعت بيش نخواهد بود.

دليل دوم (از دلائل عقليه)

چون در احوال خلفاي راشدين و ديگر مهاجرين و انصار نظر كنيم و روش ايشان را (در عبادات و معاملات) مطالعه نمائيم ما را يقين كامل حاصل مي شود كه ايشان قدم بقدم پيغمبر خود بودند صلى الله عليه وسلم و حرص و هوا را در هيچ كار دخل نمي دادند و شبانه روز در طلب رضاي خدا و رسول وي صلى الله عليه وسلم بسر مي بردند. دشمنان ايشان هم ازين امر انكار نتوانند كرد كه ايشان حق رفاقت پيغمبر خود باحسن وجوه ادا نمودند و جان و مال خود را به غايت طيب خاطر فداي وي صلى الله عليه وسلم ساختند. كدام آزار بود كه كفار بايشان نه رسانيدند وكدام اذيت بود كه مشركان بايشان ندادند. چون كفار مكه در آزاريدن پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم آغاز نمودند در آن وقت صحابه كرام چگونه حمايت و رفاقت وي صلى الله عليه وسلم كردند و در دعوت اسلام شريك كار پيغمبر خود شده چنان سعي بليغ بكار بردند (همه بر صفحات تاريخ ثبت است. من شاء فلينظر).[۹]

در آن وقت يارانِ وي خود را سپر وي ساخته از مشرب عشق چه بادها كه نخوردند و چه مستيها كه نكردند و هر گاه كه آنجناب صلى الله عليه وسلم به هجرت و جهاد مامور شد اصحاب وي در مقابله با كفار چه رنجها كه نه كشيدند و چه غمها كه نچشيدند. پس مي گويم كه اگر محبت خدا و رسول در دلهاي صحابه كرام نبود چرا ايشان جان و مال خود را تلف مي كردند و چرا اين همه آلام و مصائب را بر خود تحمل مي نمودند؟ نيك تامل بايد كرد كه عشقِ كدام كس مهاجران را از وطن هاي خود برآورده بود و انصار را محبت كدام كس ديوانه ساخته بود؟[۱۰] شعر

رنگين كه كرد پنجه مژگانم اين چنين ** لعل و گهر كه ريخت بدامانم اين چنين

بنده از حضرات شيعه مي پرسم كه آيا صحابه كرام بالخصوص مهاجرين و انصار در مصائب وآلام شريك آن حضرت صلى الله عليه وسلم بودند يا نه؟ آيا اموال و انفس و آبروهاي خود را بر آن حضرت صلى الله عليه وسلم نثار كردند يا نه؟ آيا از پي وي صلى الله عليه وسلم از اعزه و اقارب خود بريدند يا نه؟ آيا براي اشاعت اسلام رنجها بردند يا نه؟ حضرات شيعه در جواب اين سوال يا انكار چنين بديهيات خواهند كرد يا اعتراف اين همه امور خواهند نمود وچون انكار چنين بديهيات ممكن نيست لهذا بجز اعتراف چاره نخواهند يافت. و بعد اعتراف خواهم گفت كه خدا را انصاف بكنند و راست بگويند كه براي كسيكه اين همه مصائب و شدائد برداشت كرده شود حتي كه وطن عزيز را گذاشته شود آيا در دل آن كس محبت اين مظلومان نخواهد بود؟ بنده حضرات شيعه را سوگند ميدهم و مي پرسم كه اگر كسي در وقت مصيبت شريك نما شود و در حالت غم و الم رفاقت شما نمايد و از خويشاوندان خويش بريده بيعت شما اختيار كند و جان و مال خود را در پي شما دريغ ندارد آيا در نظر شما هيچ عزت آن كس و در دل شما هيچ محبت وي نخواهد بود؟ اگر خواهد بود و ضرر خواهد بود پس ازينجا قياس كنيد كه چه قدر عزت و منزلت مهاجرين و انصار را در پيش گاه رسالت بوده باشد. ياد آوريد وقتي را كه مردمان از چهار سو سيد انبياء صلى الله عليه وسلم را به لفظ يا ساحر و يا مجنون ندا مي كردند و دل پاك را مي خراشيدند درآن وقت كساني كه به كلمات طيبات يا حبيب الله و يا رسول الله آنجناب را مخاطب مي نمودند و وقتيكه خويشاوندان آنجناب بر آنجناب ستم ها مي كردند و اذيتها ميدادند درآن وقت كساني كه سينه هاي خود را براي وي صلى الله عليه وسلم سپر مي ساختند و حفاظت وي مي كردند چه قدر و منزلت خدمت و اعانت ايشان نزد آنجناب صلى الله عليه وسلم بوده باشد.

اي ياران! اگر چشم انصاف كور نشده عياناً خواهيد ديد كه مراتب صحابه كرام را نهايتي نيست و بيرون از امكان است كه كسي درين عالم بر مراتب ايشان فائز شود و مدارج ايشان را دريابد (اگرچه عمر نوح يابد و همه عمر خود را به صد گونه عبادات و رياضات معمور دارد) اكنون كجاست رسول خدا صلى الله عليه وسلم كه دعوت دين فرمايد و خويشانش وي را دروغگو گويند و سعادت مندي از ما رو بردي آن دشمنان كلمه ي صداقت يا رسول الله بر زبان آرد كجاست آن وقت كه پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم از مكه هجرت كند و در غار ثور مختفي شود و اقبال مندي از ما درين سفر پر خطر و دران غار منطقه كژدم و مار دار رفاقت و معيت دهد و به لقب يار غار (كه زبانزد خلائق است و تذكارش در قرآن مجيد ثبت[۱۱] يافته) ملقب گردد؟ كجاست آن وقت كه فقراي مهاجرين به امر مطاع آن سرور در شهر مدينه طيبه رسند و اهل مدينه تنگيها[۱۲] بر خود گوارا نموده ايشان را مهمان خود سازند (در كتاب الله) لقب دلنواز انصار يابند؟ آيا آن روزهاي سعيد اكنون ميسر شدني ست كه آن سرور دين و دنيا صلى الله عليه وسلم نهضت بسوي غزوه بدر فرمايد و ما سعادت همركابي او بدست آريم و براي نصرت ما حق تعالي فرشتگان خود را نازل فرمايد و به آيه كريمه ي: {رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ} (التوبة: 100). رضامندي خود از ما ظاهر فرمايد؟ اي برادران شيعه! آن اوقات شريفه درگذشت و دور رفت كساني كه در علم الهي اهل اين نعمت بودند باين نعمت اختصاص يافتند، كساني كه اهليت دخول در زمره ي مهاجرين داشتند ايشان دران مقدمه داخل شدند و كسانيكه اهليت شمول در جماعت انصار داشتند دران جماعت با بركت شامل شدند. امروز هر چند كسي جان و مال خود را در راه خدا نثار كند فضيلت {وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ} را نخواهد يافت اگر تمام روي زمين از دولت پر گردد و كسي اين همه دولت را در راه خدا به يغما دهد هرگز به اصحاب بدر يا اصحاب بيعةالرضوان نرسد، سعادتمندان و اقبال مندان اين همه دولتها را بر بودند و اين همه نعمتها را همچو مال غنيمت ببردند.

حريفان بادها خوردند و رفتند ** تهي خمخانها كردند و رفتند

اي ياران! شما را چه شده كه جماعتي كه بلا وساطت غير از رسول رب العالمين صلى الله عليه وسلم علم دين حاصل نمودند و خود از صاحب شريعت هدايت گرفتند در دل شما محبت ايشان و در نظر شما قدر و منزلت ايشان نيست. {إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ عَجِيبٌ} (هود: 72).

اي ياران! آيا عقل شما اين امر را باور مي دارد كه ازان هزارها بلكه صد هزاران مردم كه تا سالهاي دراز در صحبت و رفاقت پيغمبر بودند در دل كسي اثر ايمان چنانكه بايد بحصول نه پيوست و ازان مردمان بي شمار كه در نمازها و جهادها شريك پيغمبري بودند كسي بر اسلام ثابت قدم نماند و با وجودي كه در سفر و حضر همراه آنجناب صلى الله عليه وسلم مي ماندند و شب و روز بگوشهاي خود مواعظ و نصائح (از زبان وحي ترجمان او) مي شنيدند و به چشمهاي خود آثار نزول جبريل و تنزيل وحي ميديدند از كفر ونفاق (والعياذ بالله منه) بازنيامدند هر چند كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم گوناگون معجزات بايشان مي نمود و انواع دعاياي نيك در حق ايشان مي فرمود بر ايشان نه اثر معجزه ي ظاهر شد نه دعائي در حق ايشان پذيرا گرديد؟ انصاف كنيد كه آيا ممكن است كه مسلماني اين چنين خرافات را گرويده تحقير شان پيغمبر خود بكند و جميع شاگردان ومريدانِ پيغمبر خود را كافر و مرتد گويد؟ اندكي تامل كنيد كه اگر جميع شاگردانِ عالمي جاهل باشند يا جميع مريدان درويشي فُساق و فجار باشند آيا ازين امر مردمان را سوءظني بآن عالم وبدان درويش پيدا شود يا نه؟ يقيناً پيدا خواهد شد پس جميع صحابه را كافر و مرتد اعتقاد كردن قدح كردن است در نبوت آن حضرت صلى الله عليه وسلم و (براي غير مسلمين) سامان سوءظن به آنجناب صلى الله عليه وسلم فراهم كردن است و بس.

دليل سوم (از دلائل عقليه)

ازين امر كسي انكار نمي تواند كرد كه در زماني كه پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم مبعوث شد همه مردمان منكر توحيد بودند و در عبادت و استعانت مرتکب شرك مي شدند و طرق عبادات الهي را فراموش كرده بودند و در ملت ابراهيمي تحريفها بكار مي بردند و همچو بهائم با هم مي آويختند و همچو وحوش با هم مي جنگيدند و از علم و حكمت بي بهره گشته و اخلاق حسنه را فرو گذاشته پابند مراسم جاهلانه شده بودند. براي ازاله ي اين همه امراض حق جل شانه آن سرور انبيا صلى الله عليه وسلم را برسالت مشرف كرد تا بندگان او را سبق توحيد بياموزد و از نجاست شرك پاك ساخته طرق عبادت الهي را بديشان ياد دهاند و اصل ملت ابراهيمي را راسخ كند و به مكارم اخلاق تعليم فرمايد. وحق تعالي هدايت جميع بني آدم از فرائض وي صلى الله عليه وسلم فرمود و سكه ختم نبوت بنام مباركش زده و چون مقرر بود كه بعد وي صلى الله عليه وسلم پيغمبري مبعوث نه گردد، لهذا تمام آن فضائل و كمالات ومعجزات و بينات كه انبياي سابقين را عليهم السلام فرداً فرداً عطا شده بود مجموعاً (مع شي زائد) آنجناب عليه الصلاة والسلام عطا فرموده شد وطرق هدايت وتعليم كه بر پيغمبران پيشين نازل شده بود مجموعاً بران سرور نزول يافت و ازينجا گفته اند كه (آنچه خوبان همه دارند تو تنها داري) براي آن كه هيچ ملكي و هيچ قومي بلكه قرني از فيوض آنجناب صلى الله عليه وسلم محروم نماند و هدايت آنجناب مثل پيغمبران پيشين بعد چند روز مضمحل و بي اثر نشود و حجت بر جميع ساكنان زمين قائم گردد و كسي را گنجايش انكار نبوت آن سرور باقي نماند. به همين سبب هدايت آنجناب در سرعت تاثير و كمال تاثير و قوت تاثير (در جماعت انبياء عليهم السلام بي نظير و بي مثال) بوقوع آمد. ونيز حق تعالي براي قبول ايمان ذرائع متعدده در زمان آن حضرت صلى الله عليه وسلم پيدا فرمود، مثلاً كساني كه ذوق فصاحت و بلاغت داشتند ايشان را فصاحت و بلاغت قرآن كه به حد اعجاز ميرسد باعث بر قبول ايمان شد وكسانيكه طالب علم و حكمت بودند ايشان را تعليم آنجناب صلى الله عليه وسلم كه روياهاي علم وحكمت ازان جوش مي زد باعث بر قبول ايمان گرديد و كساني كه طالب خوارق عادات بودند ايشان را معجزات آنجناب صلى الله عليه وسلم كه بيرون از حد شمارش راغب به ايمان كرد. و كساني كه شيفته شجاعت بودند در معركه هاي جنگ ديدند كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم شجاعتي كه باصحاب خود آموزيده شجاعت هاي شجاعان و هر چه ماضي و چه حال پيشِ آن بيش از بازيچه ي اطفال نيست بالاخره مغلوب شده مطيع گشتند وايمان آوردند. المختصر مقصود خداوندي كه از بعثت سرور انبيا صلى الله عليه وسلم بود، يعني شيوع اسلام و غلبه ي آن بر کفر که از ذاتِ با بركات آن سرور كائنات صلى الله عليه وسلم بر وجه اتم حاصل شد.

ليكن اين همه كه گفته شد صرف بر اصول مذهب اهل سنت راست مي آيد نه بر اصول مذهب شيعه، زيرا كه كساني كه روبروي آنحضرت صلى الله عليه وسلم ايمان قبول كردند هرگاه در باب ايشان اعتقاد كرده شود كه ايشان در ايمان و اسلام كامل بودند و ضمير ايشان مطابق زبان ايشان بود و تا وقت موت برين حال استقامت داشتند درين صورت بلا شبهه اين سخن راست مي شود كه مقصود خداوندي از بعثت آنحضرت صلى الله عليه وسلم با حسنِ وجوه بحصول انجاميد (و آن سرور صلى الله عليه وسلم در اداي فرائض خود از همه پيغمبران كامياب تر و فائق تر از دنيا رفت و ظاهرست كه اين اعتقاد در باب اصحاب كرام از خصائص اهل سنت است). و اگر در باب اصحاب كرام اعتقاد كرده شود كه عياذاً بالله ايشان بظاهر تكلم بكلمه اسلام كرده بودند و در باطن همه كافر بودند و بعد وفات آنحضرت صلى الله عليه وسلم همه مرتد گشتند (چنانكه مذهب شيعه است) درين صورت بكدام زبان مي تواند گفت كه مقصد خداوندي از بعثت آنحضرت صلى الله عليه وسلم حاصل شد و از هدايت آنجناب فائده بخلق رسيد. حقيقت حال اين است كه اعتقادي كه شيعه در باب صحابه كرام ميدارند ازان قدح عظيم بر نبوت آنحضرت صلى الله عليه وسلم وارد مي شود و كسيكه اين اعتقادِ شيعه را بشنود او را شبهه در اصل دين اسلام در بر ميگيرد زيرا كه هر گاه اين امرِ باور داشته شود كه كساني كه در زمان آن سرور ايمان آورده بودند در دل ايشان اثري از ايمان و اسلام نبود بلكه بظاهر مسلمان شده بودند و در باطن همچنان كافر بودند يا بعد وفات آن سرور از اسلام ظاهري هم برگشتند درين صورت كسي تصديق نبوت آنحضرت نمي تواند كرد و بلكه مي تواند گفت كه اگر آنحضرت صلى الله عليه وسلم نبي صادق مي بود هر آئينه در هدايت وي تاثيري مي بود و كسي از دل بوي ميگرويد و ازان هزاران هزار مردم كه اظهار ايمان مي كردند، صد كس يا دو صد كس بر ايمان ثابت قدم مي ماندند.

اي برادران شيعه! اگر صحابه كرام موافق عقائد باطله ي شما در ايمان و اسلام كامل نبودند پس خود شما بگوئيد كه آن كسان كدام اند كه در ايشان هدايت آنحضرت صلى الله عليه وسلم اثر كرد و آن كسان چند نفر بوده اند كه ايشان را از نبوت آنحضرت صلى الله عليه وسلم فائده حاصل شد؟ اگر صحابه كرام بقول شما كلهم اجمعون عياذاً بالله منافق[۱۳] و مرتد بودند پس آن كيست[۱۴] كه قبول اسلام كرد و از تعليم و تلقين پيغمبر منتفع گشت؟ آن كيست كه با شاد آنحضرت صلى الله عليه وسلم شرك را ترك كرده معتقد توحيد شد و طرق عبادت از وي آموخت؟ و آن كيست كه دين محمدي را جاري نمود و ايمان را در اطراف عالم اشاعت داد؟ اي ياران! شما را نمي زيبد كه نام اسلام بر زبان آريد و اقرار ظاهري به نبوت آنحضرت صلى الله عليه وسلم نمائيد؟

دليل چهارم (از دلائل عقليه)

ما همه مسلمانان چه شيعه و چه سنيان زيارت پيغمبر را صلى الله عليه وسلم از افضل ترين سعادات و بهترين قربات ميدانيم و چونكه الان زمانه ي حيات آن سرور نيست لذا مسجد مبارك و روضه انور او را زيارت كردن غنيمت كبري و سعادتِ عظمي مي پنداريم و اگر كسي در خواب بزيارت آن سرور مشرف شود آن كس از اكابر بزرگان دين محسوب شود و حق اين است كه تا وقتيكه كسي در نيكي و اخلاص و پرهيزگاري بغايت قصوي نرسيده باشد اين دولت نصيب او نمي شود. پس بعد ملاحظه اين عقيده اسلاميه مقام افسوس است كه ما به فضليت آن برگزيدگان هيچ اعتقاد نداريم كه سالهاي دراز زيارت آنحضرت صلى الله عليه وسلم مي نمودند و شب و روز در صحبت مبارك حاضر مانده هر لحظه و هر ساعت بشرف ديدار وي صلى الله عليه وسلم مشرف مي شدند و همواره دولت مخاطب نصيب ايشان مي شد نه صرف همين قدر بلكه در هر شادي و غم شريك او بوده و او را نصرت و ياري در اعلاي كلمة الله مي دادند.

از وطنها مهاجرت كردند ** بر المها مصابرت كردند

در سفر همركاب او بودند ** در حضر هم خطاب او بودند

همه آثار وحي ديده ازو ** همه اسرار دين شنيده ازو

با نبي در شدائد اهوال ** بذل ارواح كرده ي و اموال

پايه ي دين بلند ازيشان شد ** كار شرع ارجمند ازيشان شد

رضي الله عَنهم از سوِ حق ** پي ايشان بشارت مطلق[۱۵]

المختصر مجرد صحبت سيد الانبيا صلى الله عليه وسلم فضيلتي است كه هيچ كدام فضليت بآن نرسد چه جائيكه فضائل ديگر هم در صحابه كرام با اين فضليت منضم شده بود لهذا مدارج و مراتب ايشان را نهايتي نيست.

دليل پنجم (از دلائل عقليه)

همه مسلمانان برين متفق اند كه شهر مكه و شهر مدينه مقام آغاز اسلام و ترقي آن بوده اند و به همين سبب اين هر دو شهر مبارك را بر سائر روي زمين شرف و عزت است كه در يكي از آن خانه خدا و مولد رسول اوست و ديگري بلد رسول و مدفن او. در مكه معظمه بنياد اسلام قائم شد و در مدينه منوره ترقي اسلام بجا رسيد بزرگي اين هر دو شهر باين درجه رسيده كه هيچ مذهبي باطل درين هر دو شهر رواج[۱۶] نخواهد يافت و رجال ملعون را هم درين دو شهر مبارك گذر نخواهد افتاد. لهذا تحقيق بايد نمود كه باشندگان اين هر دو شهر از اول روز تا اين زمان با صحابه كرام چه اعتقاد دارند. آنچه اعتقاد ايشان درين باب باشد (منظور سواد اعظم امت است خاه انكه در مكه ومدينه باشند يا در هر جاي ديكر) آن را اصل ايمان بايد دانست. پس بفضله تعالي باشندگان اين هر دو شهر بلكه باشندگان تمام ملك عرب اعتقادي كه به صحابه كرام دارند همچو روز روشن ظاهر است. اگر بقول شيعه ما اين همه را گمراه دانيم و گوئيم كه ايشان بر اعتقاد باطل خود چنانكه بودند قائم اند قدح عظيم بر اسلام وارد مي شود كه خداوند عالم در مقاميكه نبي خود را پيدا كرد و در مقاميكه مدفن نبي خود قرار داد و رتبه اين مقامات را بسيار بالا برد و از همين مقامات اسلام را جاري فرمود باشندگان اين مقامات را تا اين زمان بر اعتقاد باطل قائم گذاشت و آن نفوس را كه درين مدت دوازده صد سال در آنجا پيدا شدند و سكونت نمودند در گمراهي داشت و خاتمه ايشان قرين گمراهي نمود و درين مقامات مقدمه هيچ مومني را گذر نداد و تا اين زمان خداي عزوجل را همان اصرار باقي است كه از همان بد اعتقادان مكه و مدينه پر است و همان ضلالت و غوايت در تمام عرب جاري و ساري است و بعد انقضاي ازمنه طويله هيچ مومني پاك عقيده بغير تقيه در آن مقامات مقدمه نمي تواند رفت و ايمان و اعتقاد خود را بخوف و آبرو وجان خود در آنجا برملا نمي تواند گفت. قيامت قريب رسيد و وقت فناي دنيا نزديك شد ليكن تا هنوز خداي تعالي ازان ظالمان و بد اعتقادان نه خانه ي خود را پاك مي كند نه خانه ي رسول خود را، نه از مومنان آن مقامات مقدمه را آباد مي سازد نه گمراهان را از آن جاهاي پاك بدر مي نمايد عجب تر اينكه از مشاهدات است كه چندانكه از عهد نبوت بُعد مي افزايد و در اسلام ضعف نمايان ميگردد همان قدر مذهب شيعه ترقي ميگيرد وعقائد باطله ايشان رواج مي يابد حتي كه در بعض بلاد و ممالك حكومت ايشان نيز قائم گشته و عنان بادشاهت و سلطنت بدست ايشان افتاده اين همه در مكه و مدينه و سائر بلاد عرب همان دين كه در عهد نبوي بود هنوز قائم است و همان مذهب هنوز جاري است.

هست محفل بران قرينه هنوز ** هست مطرب بران ترانه هنوز

حيرتم مي ربايد كه چون در مكه معظمه و مدينه منوره درين مدت سيزده صد سال يك مسلمان پاك اعتقاد بوجود نيامد و در آن مقامات مقدسه گذر مومني پاك اعتقاد واقع نشد. بار الها! آن مقام كدام خواهند بود كه باشندگان آن مومنين و مسلمين باشند خانه ي خدا و خانه رسول او را گذاشته در خانه كه اهل ايمان سكونت گيرند. اي برادران شيعه بجز اينكه اين امر را قبول نمائيد كه اصل دين و مذهب همان است كه باشندگان مكه و مدينه دارند علاجي[۱۷] ديگر نيست.

شواهد نقليه در فضليت صحابه كرام

درينجا در ميان فضائل صحابه كرام رضوان الله عليهم اجمعين سه قسم دلائل بيان مي كنيم: اول آن شهادتها كه در تورات و انجيل مذكور است. دوم آن شهادتها كه در قرآن مجيد وارد است. سوم آن شهادتها كه از ائمه كرام در كتب اماميه منقول است.

شهادتهاي تورات و انجيل

اين قدر اماميه هم ميدانند كه حق جل شانه چنانكه در كتب سماويه ذكر آنحضرت صلى الله عليه وسلم بطريق پيشينگوئي فرموده همچنان تذكره ي ياران وي صلى الله عليه وسلم و صفات و حالات ايشان بضمن امثله بيان فرموده. اماميه ازين معني باين وجه انكار نتوانند نمود كه در قرآن مجيد وارد شده: {مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْأِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ} (الفتح: 29).[۱۸] ترجمه: محمد رسول خداست و كسانيكه با او هستند سخت اند بر كافران و مهربان اند با همديگر، مي بيني تو ايشان را (گاهي) ركوع كننده و (گاهي) سجده كننده، ميجويند بخشش و رضامندي خدا، علامت (مقبوليت) ايشان در چهره هاي ايشان نمايان است به سبب اثر سجده، اينست صفت ايشان در تورات و صفت ايشان در انجيل مانند كشت زاري است كه براورد گياه سبز خود را باز قوي كرد آن را باز فربه شد باز بايستاد بر پاي خود خوش مي سازد كاشتكار را (اين مَثَل براي آن بيان فرموده شد) كه (خدا مي خواهد) به غيظ آرد بذكر ايشان كافران را. ‌ترجمه تمام شد.

اكنون ما آن مثالها را كه در تورات و انجيل مذكور است و خبر آن خداي تعالي درين آيت داده بيان مي كنيم.

شهادت اول از تورات

در تورات كتاب استثناء باب سيزدهم درس ششم مرقوم است كه «اگر برادر تو با پسر تو يا زوجه ي تو يا دوست تو ترا درغلاند و گويد كه عبادت غيرالله كن هرگز به گفته ي او موافقت او مكن، و سخن او را مشنو و نظر رحم بر وي مكن و رعايت وي منما، و اين امر را مخفي مساز بلكه او را قتل كن و بايد كه بر قتل وي از همه پيشتر دست تو دراز شود». نيك تامل بايد كرد كه آنچه حضرت موسي بقوم خود فرموده بود صحابه كرام بر آن چگونه عمل كردند و آنچه شدت و سختي بر كافران از تورات ثابت است از دستِ ياران آنحضرت صلى الله عليه وسلم چنان بظهور آمد. به همين سبب خداوند تعالي در شان ايشان {أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ} فرمود. اگرچه شدت و صلابت في الدين آنچه صحابه كرام داشتند اماميه انكار آن نتوانند نمود ليكن براي اطمينان ايشان حالات شيخين را كه شيعه اشد عداوت بايشان دارند حتي كه ايشان را صنمی قريش[۱۹] مي گويند بيان مي كنيم، و عرض مي كنيم كه شيعه روايات كتب خود را بخوانند و آنرا به مضمون تورات و قرآن مجيد مطابقت دهند باز خودشان انصاف كنند و اگر حيا و شرم مانع نشود تعصب و عناد را گذاشته به فضيلت شيخين اقرار كنند و عقيده هاي باطله خود را ترك كرده در جماعت اسلام داخل شوند.

روايت اول كه حضرت صديق اراده قتل پدر خود كرده بود

امام اعظم شيعه يعني حضرت شيخ حلّي در فصل ششم از كتاب تذكرة الفقهاء مي نويسد كه «ولأن أبا بكر أراد قتل أبيه يوم أحد فنهاه النبي صلى الله عليه وآله عن ذلك وقال: دعه ليقتله غيرك». ترجمه: حضرت ابوبكر صديق روز احد اراده ي قتل پدر خود كرده بود مگر آنحضرت صلى الله عليه وسلم او را منع كرد وفرمود كه تو او را بگذار تا كسي ديگر قتل او را سرانجام دهد.

اي برادران شيعه! براي خدا به بينيد كه امام اعظم شما چگونه تصديق صديقيت حضرت صديق اكبر مي كند و آنچه در تورات در باب شدت علي الكفار آمده بود آن را در شان حضرت صديق تسليم مي نمايد. اي ياران! مصداق {أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ} بهتر از آنكس كه اراده قتل پدر خود كند ديگر چه خواهد بود و مضمون تورات كه بر عبادت غيرالله ترغيب كننده اگرچه برادر يا پسر يا زوجه تو و دوست تو باشد او را قتل بكن و بايد كه دست تو بر قتل او از همه بيشتر دراز شود بهتر از آنكس كه اراده ي قتل پدر خود كند بر كسي ديگر چگونه منطبق خواهد شد. بر شيعيان و امام اعظم ايشان بسيار تعجب بايد كرد كه تصديق اين روايت مي كنند و اراده حضرت صديق به قتل پدر خود تسليم مي نمايند و باز از صديقيت او انكار مي ورزند.

روايت دوم كه حضرت عمر فاروق مشوره قتل قرابت مندان خويش داد

در تفسير مجمع البيان در منهاج الصادقين و خلاصه ي تفسير جرجاني مفسران مذهب اماميه مي نويسند كه چون غزوه ي بدر فتح شد و مردمان بسيار از اهل مكه اسير شدند بيشتر ازيشان قرابت مندان مهاجرين بودند آنحضرت در معامله ي ايشان با اصحاب خود مشورت نمود، حضرت عمر عرض كرد كه هر كافر كه قرابت مند مهاجري باشد آن كافر بهمان مهاجر داده شود تا بدست خود قتل كند و در مقابل محبت خدا خيال رشته و قرابت خود ننمايد لهذا عقيل را بغرض قتل بدست علي داده شود و نوفل[۲۰] را بدست من و فلان را بدست فلان. اي شيعيان پاك اين روايت را در تفسيرهاي خود به ببينيد و انصاف كنيد كه مضمون {أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ} چگونه بر حضرت عمر صادق آمد و آنچه در تورات در باب شدت علي الكفار فرموده اند چنان مطابق حال او گشته و اگر برين هم نفهميد خدا از شما فهمد.

شهادت دوم از انجيل

در انجيل متي باب سيزدهم درس سي و يكم و سي و دوم نوشته كه «بادشاهت آسمان مانند دانه ي اسپندست كه كسي آن را در زمين خود مي كارد آن از تخمها خردتر مي باشد وليكن چون مي رويد درخت آن از همه بُقُول كلان تر مي شود و چنان ميشود كه پرندگان هوا بر شاخهاي او نشمين گيرند». اين پيشگوئي را بآن آيت كه مذكور شد منطبق كنيد يعني {وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ} خداوند تعالي فرمود كه مثال ياران پيغمبر در انجيل چنين است كه مانند دانه خرد مي باشد كه اول ازان برگها مي رويد وباز باليد، درخت كلان ميگردد كه بيننده را بران تعجب مي آيد تصديق مضمون اين آيت از عبارت انجيل چه قدر واضح شود و همچنان فضليت صحابه بشهادت قرآن و به شهادت انجيل ثابت مي شود.

در حقيقت اين مثال بر صحابه كرام بخوبي منطبق است زيرا كه ايشان اولاً بسيار قليل بودند باز بتدريج ترقي نموده تا لشكري ازيشان بهم رسيد و كفار اين جماعت را و كثرت آن را ديده تعجب ميكردند و قوت ايشان را مشاهده كرده مي سوختند. پس هر كس كه به فضيلت و بزرگي اين جماعت قائل نيست آن كس منكر قرآن و منكر انجيل و منكر جميع كتب سماويه باشد. اي صاحبان شيعه! اگر شما با ايمان و اسلام اصحاب رسول قائل نباشيد پس فرمائيد كه از {وَالَّذِينَ مَعَهُ} مراد الهي چيست؟ يعني آن كسان كيستند كه الله جل شانه درين آيت مدح ايشان مي فرمايد؟ و مصداق {أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ} را هم بيان فرمائيد كه آن كدام اشخاص بودند كه بر كفار سختيها مي نمودند؟ اگر بقول شما بجز چهار يا شش كس همه صحابه كرام كافر ومنافق بودند (ونعوذبالله من ذلك) پس خود بگوئيد كه آن اشخاص كدام اند كه بسبب ايشان دين اسلام از دانه خُردي درخت كلان گرديد؟ و نيز بگوئيد كه آن جماعت به چه تعداد بود كه كفار بديدن آنها در غيظ مي آمدند زيرا كه اين امر در فهم كسي نمي آيد كه چهار يا شش كس را ديده كفار به غيظ آيند و برايمان معدودي چند تعجب كنند، اگر هزارها مردم مسلمان نشده بودندي و همه در ايمان كامل نبودندي حق تعالي چه طور فرمودي كه {فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ}؟ و اگر هزارها اشخاص مشرف به اسلام نشده بودند پس كدام كسان را ديده كفار در غيظ مي آمدند؟ حق اين ست كه تا وقتيكه كسي به فضيلت صحابه كرام و كثرت عدد ايشان يقين نكند تصديق اين چنين آيات نمي تواند كرد.

اي ياران شيعه! سوگند بخدا راست دانيد و يقين كنيد كه ما را تعجب بسيار مي آيد بر كساني كه تصديق اين آيات كنند و مثاليكه در انجيل مذكور است از آن مثال استدلال بر پيشينگوئي نبوت آنحضرت صلى الله عليه وسلم نمايند از فضليت صحابه كرام و كثرت ايشان انكار كنند و اين آيات را صرف بر چهار يا شش نفر محمول كنند و با صحابه كرام عداوت داشته از وعيد {لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ} نه ترسند.

شهادتهاي قرآن مجيد بر فضيلت صحابه

آيت اول

{كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتَابِ لَكَانَ خَيْرًا لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَأَكْثَرُهُمُ الْفَاسِقُونَ} (آل عمران: 110).

ترجمه: شما بهترين امت هستيد كه گزين كرده شده ايد براي آدميان حكم مي كنيد به كارهاي نيك و باز مي داريد از كارهاي بد و ايمان مي داريد بر خدا، و اگر ايمان آورندي اهل كتاب بهتر بودي در حق ايشان، بعضي ازيشان مومن اند و بيشتر ازيشان نافرمان.

درين آيت، الله جل شانه فضائل صحابه وخوبي هائي ايشان به خود ايشان بيان مي فرمايد و ايشان را خطاب كرده ارشاد مي كند كه شما بهترين امت هستيد و شما را من از مخلوقات خود منتخب كرده ام تا مردمان را هدايت كنيد چنانچه شما كاري را كه براي آن منتخب شده بوديد انجام مي دهيد و خدمتي كه به شما سپرد كرده شده است ادا مي كنيد {تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ} يعني مردمان را كار نيك تعليم مي كنيد و از كارهاي بد ايشان را دور مي داريد. كسي كه بچشم تامل و انصاف بيند او را همين يك آيت براي معلوم كردن بطلان عقائد شيعيان عبدلله بن سبا كافي است. چون خداوند كريم نسبت باصحاب رسول فرمايد كه بهترين امت اند و براي هدايت بني آدم مخلوق شده اند و تصديق اعمال حسنه ي ايشان كند و فرمايد كه ايشان امر معروف و نهي منكر مي كنند با وجود اين همه ارشادات خداوندي حضرات شيعه ايشان را بدترين امت ميدانند و منكر فضائل ايشان مي شوند. يا للعجب كه با وجود اين چنين آيات صريحه و دلائل واضحه چرا پي به فساد عقيده ي خود نمي برند و بسوي كلمات قرآن مجيد التفات نمي كنند. اگر صحابه كرام بهترين امت نبودند باد خطاب خير امت از كيست؟ واگر ايشان صاحب اعمال حسنه نبودند مخاطب {تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ} كيست؟ اگر ايشان بصدق دل ايمان نياورده بودند پس تصديق خداوندي كه {وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ} چه معني دارد؟ اين آيت چنان است كه هيچ تاويل و تسويل را در آن راه نيست. حيرت بر حيرت مي افزايد و هيچ بفهم نمي آيد كه آيا نزد شيعيان پاك الفاظ اين آيت مهمل است كه هيچ معني ندارد و يا اين آيت چيستان و معماست كه فهم بمعني آن نمي رسد يا اين الفاظ كلام الهي نيست بلكه جامع قرآن براي اظهار فضيلت خود و فضيلت برادران خود از طرف خويش داخل قرآن نموده؟! اگر اين همه نيست پس چه سبب است كه با وجوديكه اين الفاظ را كلام الهي دانند و اين هم اقرار كنند كه اين آيات در شان صحابه كرام نازل شده باز نه از فضيلت صحابه كرام منكر باشند و بس بلكه ايمان و اسلام ايشان را هم انكار مي كنند و كساني را كه خداوند كريم {كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ} فرمايد، شر أمة داند و كساني را كه خداوند كريم {تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ} فرمايد، در حق ايشان یأمرون بالمنكر وينهون عن المعروف اعتقاد دارند؟! اگرچه براي اين چنين آيات واضحه حاجت مطالعه تفاسير نيست ليكن براي اطمينان خواطر حضرات شيعه از تفاسير معتبره ي ايشان سند مي آريم:

اي برادران در تفسير مجمع البيان كه از بهترين تفاسير شماست ودر سنه 1275 هـ بمقام طهران كه دارالسلطنت ايران است مطبوع گرديده در صفحه 200 مي نويسد كه «لما تقدم ذكر الأمر والنهي عقبه تعالي بذكر من تصدي للقيام بذلك ومدحهم ترغيباً في الإقتداء بهم، فقال: {كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ} قيل فيه أقوال: أحدها: أن معناه أنتم خير أمة». ترجمه: اولاً خداوند تعالي ذكر امر و نهي فرمود پس ازان ذكر كساني كه امر معروف ونهي مي كردند آورد و مدح ايشان فرمود تا مردمان پيروي ايشان كنند و به همين مقصد به ايشان خطاب كرده فرمود كه شما بهترين امت هستيد. نيز در تفسير مذكور براي ازای اين شبهه كه مخاطب {كُنْتُمْ} كدام كسانند، اين هم نوشته: «واختلف في المعني بالخطاب فقيل: هم المهاجرون خاصةً وقيل: هو خطاب للصحابة ولكنه يعم سائر الأمة». يعني اختلاف است درينكه مراد به خطاب كيست، بعض مفسرين گفته اند كه خاص مهاجرين مراد اند و بعض گفته اند كه خطاب به صحابه است، اما تمام امت درين خطاب شامل امت. اي ياران! اين تفسير را به بينيد و تصديق مفسر خود را ملاحظه كنيد كه او اقرار مي كند كه درين آيت ذكر صحابه براي اين است كه مردمان پيروي ايشان كنند.آيا پيروي همين است كه شما مي كنيد اگر در اصطلاح شما بيزاري را پيروي مي گوييد پس يقيناً شما تصديق كلام خداوندي مي كنيد در نه صراحةً تكذيب مي نمائيد؟!

بايد دانست كه درينجا براي اغواي جاهلان گفته مي شود كه در آيت لفظ كنتم بصيغة ماضي واردست لهذا معني اينست كه شما در زمانه ماضي بهترين امت بوديد پس ازين لفظ ثابت نمي شود كه صحابه كرام تا وقت اخير بهترين امت باشند بلكه ممكن است كه بعد نزول آيه بدترين امت گشته باشند. فالحمدلله كه علامه طبرسي در همين تفسير خود جواب اين هم بنوشته چنانچه مي گويد: ورابعها: إن كان مزيدة دخولها كخروجها إلا أنها تاكيد لوقوع الأمر لا محالة لأنه بمنزلة ما قد كان في الحقيقة، فهي بمنزلة قوله تعالى: {وَاذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِيلٌ} وفي موضع آخر: {وَاذْكُرُوا إِذْ كُنْتُمْ قَلِيلًا فَكَثَّرَكُمْ} ونظيره قوله تعالى: {وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِيمًا} لأن مغفرة المستأنفة كالماضية في تحقيق الوقوع. يعني حق تعالي لفظ {كُنْتُمْ} براي تاكيد ارشاد فرموده كه يقيناً هم چنين است و در وقوع آن شكي نيست و صحابه كرام چنانكه بهتر هستند هم چنان بهتر خواهند ماند، و مثالش در قرآن مجيد بسيار است، از آنجمله آن كه حق تعالي به نسبت خويش مي فرمايد: {وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِيمًا} هرگز اين معني نيست كه خدا بخشنده و مهربان بود و اكنون نيست يا آينده نخواهد بود. بعد از اين همه خستكي وحيرت شيعان ديدند كه از آيات قرآني و تفسيرهاي خودشان فضيلت صحابه كرام چنان ثابت شده كه هيچ گنجايش انكار باقي نمانده راه ديگر[۲۱] اختيار كردند وگفتند كه اين قرآن مجيد (معاذالله) محرف است و درين آيه ي بجاي {كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ}، (خير أئمة) بوده، يعني خداوند كريم به امامان فرموده بود كه شما بهترين امامان هستيد ليكن جامعين قرآن بجاي (أئمة) لفظ (أمة) نوشتند، اگر چه بعض علماي شيعه را حيا دامنگير شد وايشان اين جواب را پسند نه نمودند، اما اهل علم مي دانند كه اثر اين جواب هنوز در آن جماعت باقي است چنانچه ميرن صاحب قبيله شيعه در كتاب حديقه سلطانيه در باب سوم ذكر اين جواب نموده بحواله ي كتاب صورام كه تصنيف پدر بزرگوارشان است مي فرمايند كه «تغيير و نقصان در قرآن منحصر در چهار چيز است: يكي تبديل لفظي بلفظ آخر، مثلاً اينكه گفته شود: بجاي {كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ} (خير أئمة) بود، ليكن بعضي از اعداي اهل بيت آنرا تبديل نموده اند». باز خود ارشاد فرمودند كه وجه اول بعيد ست نزد اين حقير. در حق شيعيان پاك بجاي اينكه تصديق آيت نموده از خير امت بودن صحابه كرام انكار نمايند بهتر همين است كه بجاي {كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ} (خير أئمة) گويند و قرآن مجيد را محرف قرار داده خود را منكر آيات بينات نه سازند. افسوس كه جناب ميرن صاحب و پدر بزرگوارشان (مولوي دلدار علي) ازين جهان فاني درگذشتند، ور نه اين حقير همين كتاب حديقه ي سلطانيه و صوارم را پيش اين حضرات برده مي پرسيدم كه نزد شما {كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ} صحيح است يا (كنتم خير أئمة)؟ اگر مي فرمودند كه (خير أئمة) صحيح است. بنده مي پرسيدم كه دران وقت سواي علي مرتضي كدام امام موجود بود و امر معروف و نهي منكر مي كرد كه خطاب خداوندي درين آيت باو راست آيد و فضيلتها كه در آيت مذكورست برو منطبق شود؟ (ظاهرست كه بجز علي مرتضي ديگر كسي از امامان دران وقت نبود ودر آيت صيغه اي جمع وارد شده بر ذات واحد اطلاق صيغه ي جمع خلاف لغت عرب است). و اگر مي گفتند كه {خَيْرَ أُمَّةٍ} صحيح است كمترين التماس مي نمودم كه كساني را كه خداوند که {كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ} فرمايد و اين چنين فضائل ايشان بيان كند و شما هم تصديق آيت مي كنيد از چنين كسان اظهار بيزاري كردن كفرست يا نه؟ باز صفحه 186 ازين كتاب پيش ايشان مي نهادم كه دران صفحه مرقوم است كه از آنجمله است آنچه از حضرت صادق عليه السلام ماثورست كه فرمود: «إن هذا القرآن فيه منار الهدى ومصابيح الدجى».[۲۲] يعني: درين قرآن انوار هدايت و چراغهاي دور كننده تاريكي ضلالت و غوايت روشن است. و بنده ايشان را قسم داده مي پرسيدم كه شما را سوگند باجتهاد راست بگوئيد كه قرآني را كه امام فرمود كه دران انوار هدايت و چراغها روشن است دران قرآن درباره ي صحابه كرام چه نوشته است اگر {كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ} دران قرآن موجود است پس شما چرا ازين افكار مي كنيد و چرا روشني را گذاشته خود را در تاريكي مي اندازيد. باز از همان كتاب حديقه سلطانيه اين عبارت پيش مي كردم كه «از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه در هنگاميكه منتها بر شما ملتبس شود مانند پارهاي شب تار، پس رجوع آريد به قرآن كه شفاعت كننده و مقبول الشفاعة است هر كسيكه آنرا پيش نهد الله او را براه جنت مي برد»، ومي گفتم كه اي قبله و كعبه شيعه امروز، ازين بيش هيچ فتنه نيست كه ما صحابه كرام را بهترين امت ميدانيم و شما بدترين امت و نه شما سخن ما را تسليم مي كنيد نه ما سخن شما را پس بيائيد تا بر قول امام باقر عليه السلام عمل كنيم و به قرآن رجوع آريم اگر در قرآن {كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ} در باب صحابه كرام نوشته باشد پس راه جنت اختيار كنيد و مذهب خود را ترك نمائيد و اگر در قرآن (شر أمة) نوشته باشد ما را در مذهب خود داخل سازيد و از تاريكي براريد معلوم نيست كه اگر حضرت موصوفين زنده مي بودند چه جواب مي دادند و خبر نيست كه اكنون جانشينان ايشان چه جواب خواهند گفت؟!

آيت دوم

{فَالَّذِينَ هَاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأُوذُوا فِي سَبِيلِي وَقَاتَلُوا وَقُتِلُوا لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَلَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ثَوَابًا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَاللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ} (آل عمران: 195). درين آيت، الله جل شانه ملح مهاجرين مي فرمايد و از اهل جنت بودن ايشان بشارت مي دهد مي فرمايد كه كساني كه براي من وطن و خانه خويش را و عشائر و قبائل خود را گذاشتند و محض بسبب ايمان آوردن بمن آزارها بايشان رسيد و در راه من اذيت بايشان داده شد من نيز با چنين صادقين و مخلصين غايت كرم خواهم نمود و بر مصائب كه برداشتند و جان فشانيها كه كردند ايشان را ما جزاي نيك خواهيم داد يعني از گناهان ايشان درگذر خواهم كرد وخطاها و لغزشهاي ايشان را نخواهم ديد بلكه گناهان ايشان را به نيكي تبديل خواهم كرد و بغير حساب و سوال و جواب ايشان را در جنتها داخل خواهم نمود كه زير آنها نهرها جاري است، در آنجا ايشان را نه غمي خواهد رسيد نه رنجي نه فكري نه خوني، و اين ثواب از طرف خود و از فضل و كرم خود خواهم داد.

مقصد اينكه به نسبت اعمال ايشان مراتب و مدارج ايشان زائد خواهد بود اين آيتها را پيش نظر داشته بر فضيلت و منقبت مهاجرين خيال بايد كرد كه خداوند عزوجل به چه شفقت و محبت ذكر ايشان مي كند و مراتب و مدارج ايشان به چه حسن و خوبي اظهار مي نمايد و به جنتي بودن ايشان قطعاً شهادت مي دهد و براي عفو گناهان ايشان بلكه تبديل كردن آنها به حسنات وعده مي كند و به جزاي اعمال ايشان آنچه خواهد داد مزد بران از فضل خود بيان ثواب دادن به چه مهرباني مي كند. بخدمت قارئين اين آيات عرض مي كنم كه خدا را بگويند كه هجرت كنندگاني كه خداوند كريم براي ايشان اين وعده ها فرموده و ذكر بهشتي بودن ايشان نموده كيستند؟ آيا بزرگاني كه اسمائي مباركه ايشان ابوبكر و عمر و عثمان است از مهاجرين نبودند؟ و آيا كساني كه شيعه ايشان را بد مي دانند ازان جماعت نبودند كه اوطان و اقارب خود را گذاشتند؟ آيا ايشان ازين آيت مستثني شده بودند؟ آيا ايشان از وعده ي {لأُكَفِّرَنَّ} خارج نموده شدند؟

اي برادران شيعه! بعد مطالعه اين آيات، اوقات خود را در تجسس عيوب مهاجرين ضايع کرده و عمرهاي خود را در تلاش بديهاي ايشان تلف منمائيد، بالفرض اگر اندك عيوبي را از ايشان بدست آورديد نتيجه حاصل نميشود زيرا كه تا وقتيكه از مهاجرين بودن ايشان انكار نكنيد در جنتي بودن ايشان بالقطع واليقين خللي راه نمي يابد چه او جل شانه خود فرموده: {لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ} يعني من از گناهان ايشان درگذر خواهم كرد و ضرور بالضرر ايشان را در جنت داخل خواهم نمود زيرا كه ايشان براي من از خانه هاي خويش برآورده شدند و در مصائب گرفتار گشتند و از دوستان و محبوبان خود بريده، معيت و رفاقت دوست و محبوب من اختيار كردند. پس في الحقيقت مجرد هجرت كردن ايشان عملي است كه از صدها اعمال و هزارها عبادات و هزاران هزار حسنات بهتر است.

آيت سوم

{وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا} (التوبة: 100). درين آيت، الله جل شانه در حق مهاجرين و انصار رضامندي خود ظاهر مي فرمايد و ايشان را و متبعين ايشان را بشارت جنت مي دهد.

نزد اين حقير اگر كسي درين آيت اندك فكر و تامل كند هرگز در شان صحابه ي كرام خصوصاً مهاجرين و انصار سواي فضيلت و عظمت اعتقادي ديگر نخواهد داشت زيرا كه هر گاه خداوند جل شانه در حق ايشان فرمايد كه {رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ} يعني من ازيشان راضي و ايشان از من راضي. و نيز در حق ايشان فرمايد كه {وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ} يعني مهيا كرده است خدا براي ايشان جنتها و آراسته كرده شده آن جنتها براي ايشان. بعد اين چنين ارشادهاي خداوندي كيست كه به فضيلت ايشان قائل نه شود پس شيعيان پاك را بايد كه بر همين امر غور كنند كه آن صحابه كرام كه شيعه با ايشان دشمني دارند در مهاجرين و انصار داخل هستند يا نه؟ اگر داخل اند، پس در بودنِ ايشان چه شك؟ و اگر داخل نيستند پس اين بشارتها در حق كيست؟

اي برادران شيعه! اندكي تدبر كنيد كه آيا ايمان بالقرآن همين است كه از كسانيكه خدا در حق ايشان رضامندي خود ظاهر فرمايد شما ناراضي باشيد؟ و كسانيكه خدا ايشان را جنتي فرمايد شما آنان را مومن هم ندانيد؟! اگر كسي برين آيت هم ايمان نيارد و گويد كه در اين آيت نام خلفاي ثلاثه مذكور نيست لهذا انكار فضيلت شان مستلزم انكار آيت نيست. در جواب اين كس شهادت امام باقر عليه السلام را و اينكه آنجناب خلفاي ثلاثه را در حكم اين آيت داخل نموده پيش مي كنيم، بگوش دل بشنويد و از كتاب خود سند آن بگيريد. در كتاب فصول كه از كتب معتبره ي شماست از امام باقر عليه السلام مردي است كه «إنه قال لجماعةٍ خاضوا في أبي بكر وعمر وعثمان: ألا تخبروني؟ أنتم من {الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا وَيَنْصُرُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ}؟ قالوا: لا. قال: فأنتم من {وَالَّذِينَ تَبَوَّأُوا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ}؟ قالوا: لا. قال: أما أنتم فقد تكونوا أحد هذين الفريقين: وأنا أشهد أنكم لستم من الذين قال الله تعالى: {وَالَّذِينَ جَاءُوا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلاًّ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ}. ترجمه: روزي حضرت امام باقر عليه السلام بر جماعتي گذر كرد كه بدگوئي خلفاي ثلاثه مي كردند حضرت امام ازيشان پرسيد كه آيا شما از مهاجرين هستيد كه از خانه هاي خود براي خدا برآورده شدند و اموال شان تاراج كرده شد و آنان خدا و رسول او را ياري كردند؟ آن جماعت گفت كه ما ازيشان نيستيم. باز امام پرسيد كه آيا شما ازان كسان هستيد كه در دار هجرت و ايمان يعني در مدينه توطن گرديده بودند و كسي كه هجرت كرده بسوي آنان مي آمد با آن كس محبت مي نمودند؟ آن جماعت گفت كه ما ازيشان هم نيستيم. امام فرمود كه شما خود اقرار مي كنيد كه ازين دو جماعت نيستيد و من گواهي مي دهم كه شما از جماعت سوم نيز نيستيد كه درحق ايشان خدا فرمود كه كسانيكه بعد از مهاجرين و انصار بيايند دعاكنندگان كه خداوندا ما را و برادران ما را كه از ما در ايمان سبقت بردند بيامرز و در دلهاي ما از طرف اهل ايمان بغض و كينه را راه مده، خداوندا، بلاشك تو صاحب رافت و رحمت هستي.[۲۳]

اي برداران شيعه! خود را اماميه مي گوئيد و اقوال ائمه كرام را كم از آيات قرآنيه نمي دانيد ليكن معلوم نيست كه آيا چه سبب است كه اقوال ائمه را در باب فضائل صحابه تسليم نمي كنيد و اتباع ائمه را ترك كرده ائمه را در بيان فضائل صحابه دروغگو مي دانيد؟ المختصر از حديث امام باقر عليه السلام ثابت شد كه جناب او خلفاي ثلاثه را در حكم آيت داخل مي ساخت و در وعده هاي جنت كه خدا به مهاجرين و انصار فرموده ايشان را شريك مي دانست. و اين ظاهر شد كه امام موصوف از كسانيكه بدگوئي خلفاي ثلاثه مي كردند بيزار بود و بدگويان را از ايمان و اسلام خارج مي دانست، اكنون سواي تقيه جوابي ديگر ممكن نيست، ليكن معلوم نيست كه تا كجا عذر تقيه خواهند كرد؟ و تا كي تقيه را سپر خود خواهند ساخت؟ مقام افسوس است كه خداوند كريم بوضاحت تمام مدح مهاجرين و انصار بيان فرمود و ائمه عليهم السلام هم فضائل خلفاي ثلاثه بيان كردند ليكن حضرات شيعه قائل نشدند. معلوم نيست كه براي فضيلت مهاجرين و انصار چه قسم از دلائل حضرات شيعه مي خواهند؟

اينجا سخني ظريف تر بياد آمد و آن اينكه بعض شيعه مي گويند كه الله جل شانه مدح آن مهاجرين و انصار فرموده كه خالصاً لوجه الله هجرت و نصرت نموده بودند نه كساني كه بطمع دنيا هجرت كرده و نصرت نموده بودند.

بجواب اين سه وجه عرض مي كنم: اول- اينكه آن هنگام كه مهاجرين هجرت كرده بودند و انصار نصرت نموده بودند دنيا و دولت كجا بود كه طمع آن لاحق شده باشد؟ آيا مهاجرين را كسي اين خبر رسانيده بود كه در مدينه خزانه ي از زير زمين برآمده تا براي حاصل نمودن آن خزانه هجرت بسوي مدينه كردند يا مهاجرين با خود مال ومتاع برده بودند كه بطمع آن انصار در خانهاي خود ايشان را فرود آورده بودند؟! و خود شيعه بگويند كه اگر هجرت مهاجرين و نصرت انصار از براي خدا نبود پس به چه سبب بود؟ و جه دوم: اينكه از دو حال خالي نيست يا اينكه هجرت ونصرتِ تمام مهاجرين و انصار از براي طمع دنيا بود يا اينكه هجرت و نصرت بعض براي دنيا بود و بعض براي خدا، در صورت اول خداوند كريم آنچه در مدح مهاجرين و انصار فرموده همه معاذالله لغو و مهمل مي شود. اگر يك نفر هم براي خدا هجرت ونصرت نه كرده بود پس خدا در حق که فرمود: {رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ}؟ و در صورت دوم بايد كه شيعه تعيين مخلصين كنند تا بدانيم كه تعداد ايشان تا چند ميرسد، ليكن ياد دارند كه بجز سه چهار كس نام مخلصي نتوانند برد و ظاهرست كه هجرت و نصرت سه چهار كس چيزي نيست كه از بيان آن قائده ي مترتب گردد. وجه سوم حق جل شانه خود از طرف مهاجرين و انصار در كتاب پاك خود ازاله ي اين شبهه فرموده، چنانچه در دو آيات تصديق اين امر نموده كه مهاجرين و انصار هر چه كردند از براي من كردند، آيت اول در حق مهاجرين فرموده: {الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلاَّ أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ} (الحج: 40). يعني كساني كه از خانه هاي خود بدر كرده شدند بغير قصوريكه ازيشان شده باشد بجز اينكه مي گفتند الله پروردگار ماست. يعني كفر را ترك كرده مسلمان گشته بودند. ازين آيت ظاهرست كه هجرت مهاجرين را سببي بجز اين نبود كه كفار را از اسلام آوردن شان ناخوش و از گفتن شان كه الله پروردگار ماست ناراض شده بودند و به همين تصور ايذاها با ايشان رسانيدن گرفتند تا آنكه مهاجرين به ترك وطن و خانه ي خود مضطر گشتند باشد كه باستماع اين آيت هم شيعه گويند كه مهاجرين بطمع دنيا هجرت كرده بودند. شيعه آنچه گويند براي شان زيباست ليكن ما باين لفظ تفوه هم نتوانيم كرد آيت دوم در حق انصار فرموده:

{وَالَّذِينَ تَبَوَّأُوا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ} (الحشر: 9).

يعني كسانيكه پيش از مهاجرين در مدينه سكونت داشتند محبت مي كنند به كسانيكه هجرت كرده بسوي شان آينده و آنچه از مال غنيمت و غيره به مهاجرين داده مي شود هيچ خيال آن نمي كنند و مهاجرين را بر جانهاي خود ترجيح مي دهند اگر چه خود ايشان را حاجت باشد و هركه (مانند انصار) از حرص نفس خود محفوظ كرده شود پس ايشانند فلاح يابندگان.

اكنون بايد ديد كه خداوند كريم نصرت انصار را چگونه ستايش مي كند و چنان تصديق اين امر مي كند كه نصرت ايشان محض لوجه الله بود. حيرانم كه بعد اين همه تصريحات شيعيان را چرا جرأت اين امر مي شود كه باين بي باكي مي گويند كه هجرت ونصرت مهاجرين و انصار براي دنيا بود. اي ياران! اندكي تدبر را كار فرمائيد كه شما تصديق كلام الهي مي كنيد يا تكذيب مي نمائيد؟! خدا فرمايد كه مهاجرين وانصار نيكوكار بودند و شما گوييد كه بدكار بودند، خدا فرمايد كه من از مهاجرين و انصار راضي هستم و ايشان از من راضي، وشما گوئيد كه لا والله نه خدا ازيشان راضي است ونه ايشان از خدا. خدا فرمايد كه ايشان براي من هجرت و نصرت كردند و شما گوئيد كه حاشا و كلا ايشان به طمع دنيا و حرص دولت و مال اين كارها كردند. اي برادران! قدري بينديشيد كه شما چه مي كنيد؟ اگر يك آيت يا دو آيت مي بود تاويل آن امكاني مي داشت ليكن هرگاه كه جميع قرآن از ذكر مهاجرين و انصار پر است پس كجا كجا تاويل خواهيد كرد و در كدام كدام آيت تحريف معنوي خواهيد نمود؟!

تن همه داغ داغ شد پنبه كجا كجا نهي

حقيقت اين است كه از انجام كار بي خبر شده مذهب عبدالله بن سبا اختيار كرده ايد اكنون هيچ پيش نمي رود از قرآن مجيد انكار آسان است نه تصديق آن سهل.

عشق چه آسان نمود آه چه دشوار بود

هجر چه دشوار بود يار چه آسان گرفت

آيت چهارم

{لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا * وَمَغَانِمَ كَثِيرَةً يَأْخُذُونَهَا وَكَانَ اللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا * وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغَانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَكُمْ هَذِهِ وَكَفَّ أَيْدِيَ النَّاسِ عَنْكُمْ وَلِتَكُونَ آَيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ وَيَهْدِيَكُمْ صِرَاطًا مُسْتَقِيمًا * وَأُخْرَى لَمْ تَقْدِرُوا عَلَيْهَا قَدْ أَحَاطَ اللَّهُ بِهَا وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرًا} (الفتح: 18-21).

سبب نزول اين آيات آن است كه (در سنه 6 هـ) آنحضرت صلى الله عليه وسلم با اراده ي عمره نهضت بسوي مكه نمود و اعراب و باديه نشينان را بهمراهي خويش دعوت اين سفر داد، زيرا كه مكه هنوز در قبضه كفار بود و ازيشان انديشه بود كه مزاحمت كنند و از دخول مكه مانع شوند (لهذا تقاضاي عقل اين بود كه جماعتي عظيم درين سفر همركاب باشد) وليكن اكثري از اعراب برين دعوت گوش نه نهادند و درين سفر سعادت معيت حاصل نه كردند بجز آن خالصان و مخلصان كه سراپاي ايشان نور ايمان مي درخشيد ديگر كسي درين سفر همركاب مقدس حضرت نه شد چون اين جماعت قدسيان قريب مكه (بمقاميكه حُديبيه نام داشت) رسيد قريش مانع آنها شدند، آنحضرت صلى الله عليه وسلم اولاً خراش بن أمية الخزاعي را بسوي اهل مكه فرستاد ليكن كفار قريش در پي قتل وي شدند، وي اين حال را ديده مراجعت كرد لهذا ثانياً حضرت عثمان را به سوي مكه فرستاد، كفار مكه حضرت عثمان را مقيد نمودند و مشهور شد كه حضرت عثمان را شهيد كردند باستماع اين خبر آنحضرت صلى الله عليه وسلم ياران خود را كه همراه وي بودند جمع كرد كه عددشان باختلاف روايات هزار و چهار صد بود و خود سرور انبيا صلى الله عليه وسلم زير درختي نشسته ازيشان باين عهد بيعت كرد كه با قريش قتال كنند و هرگز ازيشان روي نه گردانند چنانچه همه كس به غايت رضامندي بيعت كردند و سواي جد بن قيس منافق كسي ازين بيعت تخلف نه كرد. چون درين سفر نفاق منافقان و اخلاص مخلصان به نهايت كمال ظاهر شد و خداوند كريم در قرآن مجيد از همه بيعت كنندگان رضاي خود ظاهر فرمود، ازين سبب اين بيعت بنام بيعة الرضوان موسوم گرديد، قوله تعالى: {لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ}. يعني: خدا راضي شد از مومنان هر گاه كه بيعت كردند به تو زير درخت {فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ} يعني: خدا دانست آن اخلاص را كه در دلهاي ايشان بود اگر ايشان منافق بودندي هرگز درين سفر همراه نيامدندي و هرگز در چنين وقت بيعت نه كردندي. {فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ} پس نازل فرمود سكينه برايشان يعني دلهاي ايشان را اطمينان و سكون بخشيد تا آنكه بي خوف و خطر بر قتال كفار مستعد شدند و براي قتل شدن و قتل كردن بر دست تو بيعت كردند. {وَأَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا} و براي دور كردن شكستگي ايشان بزودي تمام تر ايشان را غنيمت هاي بسيار داد و براي آينده وعده اي غنائم كثيره و فتوحات عظيمه مثل روم وفارس ايشان را داد. پس ازين آيات فضيلت آن صحابه ي كرام كه زيرِ آن درخت بدست آنحضرت صلى الله عليه وسلم بيعت كرده بودند ثابت شد و كامل بودن ايشان در اخلاص و ايمان هويدا گرديد. خداوند كريم درين آيات هيچ سخني چنين ارشاد نه فرمود كه گنجايش انكار فضيلت صحابه ي كرام باقي ماند. بلكه اظهار رضامندي خود ازيشان به چنين طور فرمود كه دوام رضامندي ازان واضح ميگردد و وعده ي فتوحات كه ايشان را داد در مستقبل قريب ظهور آن بر دست ايشان شد.

اكنون از شيعيان علي مي پرسم كه:

اولاً- ارشاد فرمايند كه آيات مذكوره در قرآن مجيد هست يا نه؟ اگر هست پس بيان فرمايند كه اين آيات در حق كساني كه زير درخت بدست پيعمبر صلى الله عليه وسلم بيعت كرده بودند وارد شده يا نه؟ اگر در حق ايشان وارد شده باز بيان فرمايند كه حضرت ابوبكر صديق و حضرت عمر فاروق و ديگر صحابه ي كرام از بيعت كنندگان بودند يا نه؟ اگر بودند باز بيان فرمايند كه آنچه خدا در حق بيعت كنندگان فرمود، مثلاً: {لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ} درين رضامندي خداوندي اين حضرات هم داخل اند يا نه؟ اگر داخل نيستند پس بر استثناي ايشان چه دليل ست؟ و اگر داخل اند باز فرمايند كه خداوند كريم از كساني كه رضامندي خويش بيان فرمايد از ايشان راضي نبودن بلكه بدگوئي ايشان كردن انكار آيات قرآنيه هست يا نه؟ اگر شيعه گويند كه ايشان منافق بودند جواب آن خود خداوند كريم ارشاد فرموده: {فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ}. يعني من امتحان دلهاي ايشان كردم و ايشان را راسخ الاعتقاد مومن و مخلص يافتم لهذا برايشان سكينه نازل كردم و ايشان را فتح دادم. اين ياران گرامي شان منافق بودندي خدا چرا بر ايمان شان شهادت دادي؟ و چرا ايشان را فتح وغلبه (كه موعود مخلصين بود) عطا كردي؟ اگر در دل كسي از شيعيان اين وسوسه خطور كند كه با وصف بودن اين چنين آيات صريحه در كتاب خدا به چه سبب علماي مذهب ما از فضيلت صحابه انكار مي كنند؟ لامحاله آن را سببي قوي تر خواهد بود ورنه همه علما و فضلا و مجتهدين چنين نادان نبودند كه بر خلاف چنين آيات صريحه صحابه را بد مي دانستند. لهذا براي رفع اين وسوسه از تفاسير معتبره شيعه بيان خود را ثابت مي كنم و فيصله ي اين امر كه علماي ايشان دانا بودند يا نادان، ايمان دار بودند يا بي ايمان، صاحب انصاف بودند يا صاحب اعتساف، به عقول و افهام شيعه مي گزارم تفسيرهاي خود را ديده هر چه خواهند فيصله كنند.

اي برادران! بشنويد كه مفسرين شما در تفسير اين آيات چه نگاشته اند، علامه (فتح الله) كاشاني در تفسير خود مي نويسد: «آنحضرت فرمودند كه به دوزخ نرود يك كس از آن مومنان كه در زير شجره بيعت كردند. و اين را بيعة الرضوان نام نهاده اند، بجهت آنكه حق تعالي درحق ايشان فرمود: {لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ}».

اگر برين روايت مطمئن نشوند و شوق استماع جوابات متكلمين متعصبين خود دارند آن را هم بشنوند.

بدانكه علماي شيعه بدو وجه جواب اين آيات داده اند. برخي ازيشان گفته كه ازين آيت ثابت مي شود كه خدا ازين يك فعل خاص شان يعني بيعت راضي شد، ازين لازم نمي آيد كه از جميع اعمال شان راضي باشد و اين هم لازم نيست كه رضاي كه به وقت بیعت بود آينده هم قائم ماند و بعض از ايشان گفته كه بعد ازين بيعت از صحابه كرام اعمالي كه خلاف بيعت بود صادر شد يعني از غزوات فرار كردند و خلاف خليفه ي بر حق را غصب كردند، لهذا از وعده ي آيت خارج شدند و رضاي خداوندي كه ايشان را حاصل شده بود زائل گشت.

جواب وجه اول اين است كه اين گمان فاسد در شان حق تعالي كه او از جميع اعمال صحابه راضي نبود و صرف ازين يك فعل بيعت راضي شده، آيت {لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ} نازل كرد تهمتي است شنيع كه هيچ مسلمان تصور آن هم نمي تواند كرد. آيا ممكن است كه اگر خداي عزوجل از آن بيعت كنندگان کليتاً راضي نبودي آيه كريمه: {لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ} محض براي تطيب خاطرشان از راه تقيه نازل كردي وا ز ديگر اعمال ايشان كه راضي نبودي از راه تقيه خاموشي ورزيدي؟! و اين هم امري است عجيب كه از حال نارضامندي خدا شيعيان را چگونه خبر شد؟! مقام حيرت است كه خداوند كريم از آن عمل صحابه كه راضي بود اظهار رضايت خود در قرآن فرمود و ازان اعمال كه ناراض بود بجز شيعيان عبدالله بن سبا كسي را آگاه ننمود، شايد شيعه گويند كه در قرآنيكه نزد امام مهدي (در غار) موجودست نارضامندي خداوند كريم از اعمال صحابه مذكورست ليكن تا وقتيكه ما آن قرآن را بچشم خود نه بينيم و از امام تصديق آن حاصل نه كنيم هرگز اين خرافات را تسليم نمي توانيم كرد. افسوس بالاي افسوس اين كه نه نشاني از امام پيداست ونه اثري از قرآن، هزار سال گذشت و هنوز اين هم معلوم نشد كه اكنون چه قدر مدت در ظهور امام باقي است.

صد شب هجر گذشت و مه من پيدا نيست ** طرفه عمري كه بصد سال نديدم يك ماه

و جواب وجه دوم اين كه ازين قول علماي شيعه كه صحابه كرام نكث بيعت كردند ازين سبب از رضوان الهي خارج شدند اين امر بخوبي ثابت شد كه تا وقت بيعت رضوان صحابه كرام بالخصوص مهاجرين و انصار صادق الاسلام و كامل الايمان بودند نه منافق يا كافر، و اينكه بيعت ايشان از راه صدق بود نه از روي نفاق، چنانچه اين جمله ي مولف تقليب المكائد كه «اين كلام معجز نظام دلالت مي كند برينكه بعضي از اهل بيعت رضوان نكث بيعت خواهند كرد» دليلي است بر اينكه تا وقت بيعت نه منافق بودند نه كافر، بلكه در آيه كريمه {لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ} داخل بودند، ونيز اين كلمه ي شهيد ثالث يعني قاضي نورالله شوستري كه «مدلول آيت عند التحقيق رضاي حق تعالي است ازان فعل خاص كه بيعت است و كسي منكر اين نيست كه بعضي از افعال حسنه مرضيه ازيشان واقع است». شاهدي است برينكه بيعت صحابه كرام فعل نيك بود لهذا اين عقيده ي شيعه كه صحابه كبار از اول روز منافق بودند باطل گشت و تا وقت نزول آيت رضوان مسلمان و با ايمان بودنِ ايشان ثابت شد. باقي ماند آنچه گويند كه صحابه كرام نكث بيعت كردند جوابش اينكه بعد بيعت بر حال ايشان نظر بايد كرد كه چه كار ازيشان به ظهور آمد كه آن را نكث بيعت توان گفت، و آن كار در كدام وقت ازيشان صادر شد، آيا در حيات پيغمبر صلى الله عليه وسلم يا بعد وفات وي، مصنف تقليب المكائد آنچه نوشته ازان ظاهر مي شود كه بعد بيعت در حيات آن سرور نكث بيعت واقع شد و آن اينكه در غزوه ي خيبر ثابت قدم نماندند بلكه گريختند وما مي گوئيم كه چراغ دروغ بي فروغ است، فتح قلعه ي خيبر اگر چه بر دست حضرت صديق اكبر يا حضرت عمر واقع نشد ليكن عدم فتح را فرار گفتن موافق كدام لغت است، و اگر بالغرض ايشان از خيبر فرار كردند پس چنانچه بيعت ايشان از كلام خدا ثابت است و آيه كريمه {لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ} در ثبوت آن كافي است، همچنان بذمه شيعه لازم است كه فرارشان از خيبر و نكث بيعت كردن و ناراض شدن خداوند كريم ازيشان نيز از قرآن مجيد ثابت كنند و از ليس فليس. و ما به يقين كامل مي دانيم كه اگر بعد اين بيعت از صحابه كرام علي موجب نارضامندي خدا بوقوع آمدي لامحاله حق تعالي ازان هم خبر دادي و چنان كه از بيعت شان راضي گشته {لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ} فرموده، همچنان از فرار و نكث بيعت شان ناراض شده (لقد غضب الله عليهم) ارشاد مي نمود، زيرا كه اين فعل در حيات پيغمبر صلى الله عليه وسلم بوقوع آمد و سلسله ي نزول وحي قائم بود و آمد و رفت جبريل منقطع نگشته بود. پس سبب چيست كه خدا اعمال حسنه ايشان را ذكر فرمود و از افعال قبيحه ايشان خبر هم نداد و اعمال حسنه ايشان را شهرت داد و افعال قبيحه را پرده پوشي نمود؟! پس از دو حال خالي نيست، اينكه خدا ازيشان مي ترسيد و بوجه خوف مذمت ايشان نتوانست كرد، يا اينكه در حقيقت ازيشان فعلي قبيح صادر نمي شد و اگر لغزشي سر ميزد آن را عفو مي نمود و نظر به كارهاي نيك شان آن لغزش را ستاري مي فرمود. اگر كسي گويد كه بعد وفات پيغمبر صلى الله عليه وسلم صحابه كرام كارهاي كردند كه خدا ازيشان ناراض شد مانند غصب خلافت و غيره جواب گوئيم كه اگر بعد وفات پيغمبر هم ازيشان كاري چنين واقع شدني بودي خداوند كريم ازان خبر دادي و هرگز درحق شان {لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ} نه فرمودي، و هرگاه كه هم درين آيت فرمود كه {فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ} يعني پس دانست آنچه در دلهاي ايشان بود، {فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ} لهذا بريشان سكينه فرو فرستاد. بعد اين چنين ارشادات به قياس نمي آيد كه چنين كسان گاهي از جاده ي حق منحرف شده باشند. بعد اين همه بخدمت حضرات شيعه عرض مي كنم كه چرا اوقات خود را درين سوالات و جوابات ضايع مي كنند و چرا در تفسير علامه كاشاني اين الفاظ را نمي بينند كه «آنحضرت فرمود به دوزخ نرود يك كس از آن مومنان كه در زير شجره بيعت كردند». به ببينيد كه اين مفسر هيچ بحث و نزاع باقي نگذاشت و تصديق كرد كه اين بشارت جنت شامل است جميع آنانِ را كه بدست پيغمبر بيعت كردند. و اگر برين يك روايت اطمينان حاصل نشود به تائيد آن روايتي ديگر بشنوند. در ترجمه كشف الغمة مي نويسد كه «از جابربن عبدالله انصاري روايت است كه ما در آن روز هزار و چهارصد كس بوديم، در آن روز من از حضرت پيغمبر صلى الله عليه وسلم شنيدم كه آنحضرت خطاب به حاضران نموده فرمود كه شما بهترين اهل روي زمين ايد، و ما همه دران روز بيعت كرديم و كسي از اهل بيعت نكث ننمود مگر جد بن قيس كه آن منافق بيعت خود را شكست». ازين روايت فوائد چند حاصل شد: فائده اول: اينكه ثابت شد كه در بيعت رضوان يك هزار و چهار صد صحابي بودند كه خداوند كريم بر ايمان و اخلاص شان مهر تصديق ثبت كرده فرمود كه {فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ} در حق شان فرمود كه {لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ}. فائده دوم: اينكه آن سرور صلى الله عليه وسلم در حق شان فرمود كه شما بهترين اهل زمين ايد. فائده سوم: اينكه بجز يك منافق كسي ازين بيعت كنندگان نكث بيعت نكرد. پس اي شيعيان پاك! بچشم انصاف اين روايات خود را ببينيد و معائنه كنيد كه شهيد ثالث شما و مصنف تقليب المكائد چنان ايمان و انصاف را بالاي طاق نهاده در پرده ي محبت اهل بيت تكذيب آيات الهي مي كنند و از چنين نصوص صريحه انكار مي نمايند. و اگر بفرض محال مطاعن صحابه را تسليم كنيم سخن سازي شهيد ثالث حاصلي ندارد چه علامه كاشاني آنچه در تفسير خود نوشته كه «آنحضرت فرمود: بدوزخ نرود يك كس از آن مومنان كه در زير شجره بيعت كردند». اين را جوابي نيست بجز اينكه گفته شود كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم اين سخن از راه تقيه فرموده، في الواقع چنين نيست ايشان بدوزخ خواهند رفت (معاذالله منه).

درين مقام يك سخن آخرين باقي است مناسب است كه آن هم زيب رقم شود شيعه وسوسه مي اندازند كه حضرت عثمان در بيعة الرضوان شريك نبود لهذا از فضائل اين بيعت محروم است.

جواب اين وسوسه آنكه پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم را با حضرت عثمان چنان محبت بود كه با وجود آنكه حاضر نبود در بيعت شريكش كرد و باين طور شريك فرمود كه دست خود را دست عثمان قرار داد، - درينجا آنچه مولانا و بالفضل مولانا مولوي علي بخش خان صاحب در يك رساله خود نوشته بلفظه نقل مي كنيم- «و براي حصول شرف بيعة الرضوان رسول خدا صلى الله عليه وسلم از طرف عثمان غني بدو دست خود چنان كرد كه دست حق پرست خود را دست عثمان قرار داد. در روضه كليني كه اقدام واثق كتب شيعه است اين حديث موجودست كه بيعت گرفت پيغمبر خدا از مسلمانان و يك دست خود را بر دست ديگر نهاد براي عثمان زيرا كه وي در لشكر كفار محبوس بود. ازين حديث علاوه ازينكه مغفرت و رضوان براي عثمان به تعيين ثابت گرديد يك لطيفه نفيسه اين هم بدست آمد كه دست نبي دست عثمان است و دست نبي دست خداست و لو مجازاً، قوله تعالى: {يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ} اكنون ديدني است كه شيعه حضرت عثمان را غني را خطاب يدالله يا يد النبي مي دهند يا با اين تصريحات اين لقب را مخصوص براي علي مرتضي ميدارند». انتهي بلفظه. ولله دره وعليه أجره، ازين حديث روضه كافي اين هم بوضوح پيوست كه پيغمبر خدا را صلى الله عليه وسلم بر اخلاص يارانِ خود بغايت اعتماد بود و بر استقلال شان يقين كامل مي داشت زيرا كه چون مردمان گفتند كه خوشا حال عثمان كه او را طواف كعبه حاصل شد آنحضرت صلى الله عليه وسلم فرمود كه ممكن نيست كه عثمان بي ما طواف كند و بالفعل همچنان بوقوع آمد كه حضرت عثمان بغير آنحضرت طواف نه كرد مضمون همين حديث را مولف حمله حيدري نظم كرده مي گويد:

بعد ازين مولف مذكور مي نويسد كه چون حضرت عثمان به مكه رسيد، و بابوسفيان گفت كه پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم مي خواهند كه براي طواف كعبه بيايند. ابوسفيان گفت: اين ممكن نيست ليكن اگر دل تو خواهد طواف بكن. حضرت عثمان ازين اباورزيد و ابوسفيان وي را حبس كرد. مولف حمله حيدري ميگويد:

بجوشيد انگه بدل مهر خون ** به عثمان چنين گفت آن سرنگون

كه گر ميل داري تو طوف حرم ** بكن مانعت نيست كس زين حشم

وليكن محال ست اين بي گزاف ** كه آيد محمد براي طواف

چو بشنيد عثمان ازو اين سخن ** چنين داد پاسخ بآن اهرمن

كه طوف حرم بي رسول خدا ** نباشد بر پيروانش روا

ازين گفته سفيان براشفت بيش ** بگرداند از سوي او روي خويش

به فرمود پس بادگر مشركان ** كه عثمان و اين ده كس از پيروان

نيابند رفتن به نزد رسول ** اگر شاد باشند زين گر ملول

چو عثمان ازو اين حكايت شنيد ** علاجي بجز صبر كردن نديد

مقيد نمودندش اعداي دين ** بيان نجاتش كنم بعد ازين

اكنون بخدمت حضرات شيعه التماس مي كنم كه اندكي انصاف كنند كه مفسرين و محدثين و مورخين ايشان در حق صحابه چه مي نويسند و استقلال و صبر و ايمان و اسلام ايشان را چگونه تسليم مي كنند و با اين همه با ايشان دشمني ميدارند و كساني كه بر ايمان و اسلام شان پيغمبر خدا را صلى الله عليه وسلم اطمينان بوده و گاهي خدشه لغزش شان بر قلب مبارك خطور نكرده و كسانيكه باوجود مصائب و لحن يك سر مو از اطاعت نبوي قدم بيرون نه نهاده و خداوند كريم صبر و استقلال ايشان ستوده اين چنين كسان را منافق و مرتد مي گويند. نعوذ بالله من ذلك-. به فهم ما نمي آيد كه چرا حضرات شيعه اين چنين مسلمانان صادق ومومنان مخلص را منافق مي گويند و چرا انكار اين چنين آيات صريحه و روايات صحيحه مي كنند؟! هر كسي كه اين آيات و احاديث و روايات را مطالعه كند ناممكن است كه در فضائل صحابه كرام شكي آرد، نه يا وسوسه نفاق و ارتدادشان پيرامون خاطر او گردد. به بينيد كه خداوند كريم در بيان حالات صحابه كرام بر كنايات و اشارات اكتفا ننموده بلكه تصريحات صريحه را بكار آورده و تعيين علامات و نشانات ايشان كرده و به تنزيل آيات ماهره شبهات منكرين را دور ساخته. اگر خداوند كريم بالاجمال مدح آنان كه بر پيغمبر ايمان آوردند فرمودي گنجايش تاويل داشتي ليكن اكنون كه بتصريح فرمود كه كساني كه بر دست پيغمبر من بيعت كردند من ازيشان راضي هستم و مقام بيعت را هم معين كرد كه در زير درخت و اين هم فرمود كه آنها بر دست پيغمبر نكرده اند بلكه بر دست من بيعت نموده اند درين صورت كيست كه در ايمان و اخلاص بيعت كنندگان شبه آرد. آري اين شبهه را گنجايش بود كه شايد بيعت كنندگان همه معدودي چند نفر باشند كه شيعه آنان را مرتد نمي گويند ليكن علماي شيعه گنجايش اين شبهه هم نگذاشتند و تسليم نمودند كه تعداد بيعت كنندگان يك هزار وچهار صد بود. و اين هم تسليم كردند كه اين آيات در حق همان بيعت كنندگان نزول يافته و اين هم اقرار كردند كه بجز يك منافق كسي بيعت خود را نه شكسته، مقام تعجب است كه بعد اين همه در حق با آن بيعت كنندگان چنين اعتقاد فاسد چگونه صورت مي بندد؟! و ليكن هيچ تعجب نبايد كرد زيرا كه شيعيان را نه بر كلام خدا يقين است نه بر حديث رسول نه بر قول ائمه، اگر بر چيزي ازينها يقيين بودي هرگز چنين عقيده نداشتندي.

اي برادران شيعه! من در حق شما دعا مي كنم كه خداوند كريم شما را يك ذره ايمان عطا فرمايد تا شما بفساد عقيده هاي خود اقرار كرده آنچه به شما مي فهمانم شما خود آنرا بفهميد. اي ياران! بر عقيده هاي خود نظر كنيد و تدبر نمائيد كه دران عقيده ها هيچ اثري از ايمان و اسلام هست؟ اگر هست آن را پيش كنيد.

ناله ي حزينت كو آه آتشينت كو ** لاف عشقبازي چند عقشق را نشانيهاست

آيت پنجم

{لَوْلا كِتَابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيمَا أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ} (الأنفال: 68).

شان نزول اين آيت اين است كه چون غزوه ي بدر فتح شد و مشركان اسير گشتند پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم با اصحاب خود مشوره نمود كه در باب اين اسيران چه بايد كرد، حضرت ابوبكر گفت كه فديه گرفته ايشان را رها بايد كرد و حضرت عمر گفت كه قتل بايد كرد، بلكه هر كافري كه قرابت دار كسي از مسلمانان باشد همان مسلمان آن كافر را بدست خود قتل كند و بمقابله محبت خدا محبت ديگري را بخيال نيارد، ليكن آنحضرت صلى الله عليه وسلم بر مشوره ي حضرت ابوبكر صديق رضي الله تعالي عنه و ديگر صحابه كرام عمل كرد، يعني فديه گرفته ايشان را رها نمود. بر همين واقعه آيت نازل شد علما و مفسرين اماميه هم همين سبب نزول آيت گفته اند: چناچه علامه كاشاني در تفسير خلاصة المنهج نوشته كه «روز بدر هفتاد تن اسير شدند و از جمله ايشان عباس و عقيل بودند حضرت در باب ايشان با اصحاب مشاوره كرد، ابوبكر كه از مهاجرين بود گفت: يا رسول الله! اكابر و اصاغر اين قوم اقارب وعشائر تو اند اگر هر يك بقدر طاقت واستطاعت فداي بدهد باشد كه روزي بدولت اسلام برسد». و در مجمع البيان طبرسي نوشته كه پيغمبر خدا روز بدر در باب اسيران به ياران خود فرمود كه اگر خواهيد اينها را بكشيد و اگر خواهيد رها سازيد، حضرت عمر گفت كه يا رسول الله ايشان تكذيب تو كردند و ترا از مكه بيرون كردند لهذا گردنهاي ايشان را بايد زد. بايد عقيل را به علي سپرد كن كه بكشد و فلان را بمن بسپار كه من او را بكشم، ايشان سرداران كافران اند. و حضرت ابوبكر گفت: يا رسول الله! ايشان از قوم تو و قرابت مندان تو اند، لهذا ايشان را فديه گرفته رها بايد كرد. آنحضرت بر همين راي عمل كرد، آن هنگام آيت نازل شد و پيغمبر خدا فرمود كه اگر از آسمان عذاب نازل شدي بجز عمر و سعد بن معاذ كسي نجات نيافتي. ازين روايات باقرار علماي اماميه فوائد چند حاصل شد: فائده اول: اينكه حضرت ابوبكر و حضرت عمر از مهاجرين و اهل بدر بودند. فائده دوم: اينكه پيغمبر خدا ازيشان مشاورت مي نمود. فائده سوم: اينكه حضرت عمر بر كافران سخت گير بود و در راه خدا هيچ خيال قرابت و برادري خود نمي كرد و آنچه نتائج ازين فوائد حاصل مي شود آن را بيان مي كنيم كه هر گاه ثابت شد كه حضرت ابوبكر و حضرت عمر از مهاجرين بودند همه آن فضائل براي ايشان به ثبوت پيوست كه حق تعالي در حق مهاجرين بيان فرموده و آن را سابقاً نقل كرديم، نتيجه دوم آنكه آنچه بعض علماي اماميه گفته اند كه اصحاب ثلاثه رضي الله عنهم از مهاجرين نبودند باطل گشت. چنانكه مؤلف تقليب المكائد بجواب باب مكائد از تحفه اثناعشريه كه تصنيف حضرت مولانا شاه عبدالعزيز قدس سره است، در جواب كيد نود و يكم مي نويسد كه «اصحاب ثلاثه از مهاجرين اولين نبودند». نتيجه سوم: اينكه اين گمان فاسد كه معاذالله حضرت ابوبكر صديق و حضرت عمر از اول روز منافق بودند و گاهي بصدق دل ايمان نياورده بودند و نيت شان هم بخير نبود همه باطل گشت، چنانكه ميرن صاحب قبله ي شيعه در باب سوم از حديقه سلطانيه مي نويسند كه «سيرت شيخين دلالت بر خبث نيت آنها دارد كه در وقت كتمان از حضرت نبوي درخواست اظهار دعوت نموده و در فكر اضرار آنحضرت بر مي آمدند و در وقت اعلان از نصرت دست مي كشيدند. فاعتبروا يا أولي الأبصار» انتهى بلفظه. اگر ميرن صاحب زنده مي بودند ازيشان مي پرسيدم كه اگر نيت شيخين نيك نبود و در وقت اعلان دست از نصرت مي كشيدند پس چرا در غزوه ي بدر شركت كردند؟ و چرا حق تعالي بدست ايشان فتح داد؟ و چرا جد امجد شما كاشاني و طبرسي بودن شان از مهاجرين و اهل شوري قبول كردند؟

اي برادران اهل اسلام! بر ايمان و عقل و حياي شيعيان نظر كنيد كه در حق حضرات شيخين كه از دل و جان عاشق پيغمبر بودند وتمام مال خود فداي آنجناب نمود، شب و روز براي اظهار دعوت اصرار مي كردند چه گمان مي كنند كه معاذالله اصرارشان براي آن بود كه حضرت اظهار دعوت كند و كافران او را آزار دهند و هلاكش كنند. -تف برين عقيده-. بهر كيف ميرن صاحب آنچه خواهند فرمايند و پدر بزرگوارشان آنچه در دل آيد گويند ليكن اين امر را كه شيخين از مهاجرين و اصحاب بدر بودند تكذيب نمي توانند كرد و مقصود ما از همين قدر ثابت مي شود که هرگاه ايشان از مهاجرين بودند تمام آن فضائل براي ايشان ثابت شد كه خداوند كريم جابجا در قرآن مجيد در حق هجرت كنندگان بيان فرموده، و هرگاه كه ايشان از اهل بدر بودند وعده ي مغفرت كه حق جل شانه در حق اهل بدر فرموده براي ايشان ثابت گرديد. وعلماي اماميه هم اين وعده ي خداوندي را قبول مي كنند. علامه كاشاني در تفسير خلاصة المنهج زير آيه كريمه {مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرَى} (الأنفال: 67). مي گويد: «اگر نه حكمي و فرماني مي بود از خداي تعالي كه پيشي گرفته است اثبات آن در لوح محفوظ كه بي نهي صريح عقوبت نه فرمايد يا اصحاب بدر را عذاب نه كند». و هم چنين در تفسير مجمع البيان طبرسي نوشته كه پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم فرمود: «لعلّ الله اطلع على أهل بدر فغفر لهم فقال: اعملوا ما شئتم فقد غفرت لكم». يعني خدا در شان اهل بدر فرمود كه شما هر چه خواهيد كنيد من شما را بيامرزيد». در تفسير خلاصة المنهج نوشته كه «خداي تعالي بدريان را وعده مغفرت داده و ايشان را بخطاب مستطاب «اعملوا ما شئتم فقد غفرت لكم» نوازش فرموده». پس چون از زبان مبارك پيغمبر خدا قطعي جنتي بودن اهل بدر و وعده ي خداوندي براي مغفرت شان ثابت گرديد بعد ازين در جنتي بودن صحابه كبار بالخصوص حضرات خلفاي ثلاثه كدام شبهه باقي ماند. اي ياران شيعه! ما نمي فهميم كه مدار مذهب شما بر چيست؟! اگر بر كلام خداوندي دارند مذهب شما بودي پس آن از فضائل صحابه كرام پر است، و اگر بر احاديث پيغمبر خدا بودي پس در احاديث هم ذكر صفات ايشان موجود است، و اگر بر اقوال ائمه مدار مذهب بودي پس دران هم ستايش ايشان مذكور است، واگر بر تفاسير و كتب خود مدار مذهب بودي پس ازان هم فضائل صحابه كرام بخوبي ثابت است. اكنون شما خود بيان كنيد كه چه قسم سند براي فضائل صحابه مي خواهيد و چه قسم دليل براي مناقب ايشان مي طلبيد؟ اصل اين است كه اگر ايمان و انصاف نزد ايشان بودي كلام خدا و احاديث رسول و اقوال ائمه را قبول نمودندي ليكن چونكه ايمان و انصاف ازيشان رخصت شده و پيروي عبدالله بن سبا نصب العين ايشان گشته پس چگونه ممكن است كه عقائدِ تعليم كرده ي پير مرشد خود را ترك كنند. افسوس هزار افسوس، يكهزار و دو صد سال منتقضي شده و استخوانهاي آن يهودي ملعون خاك شده ليكن آنچه وي شيعيان خود را آموخته بود، شيعيان وي آنرا فراموش نمي كنند و بر رأي كه ياران خود را گامزن كرده بود ازان راه باز نمي گردند هر چند كسي ايشان را فهمايش كند دفتري از آيات و احاديث پيش ايشان نهند ليكن بمقابله قول مرشد خود به هيچ چيز التفات نمي كنند. آيات را تاويل كنند احاديث را موضوع قرار دهند اقوال ائمه را رد كنند ليكن تعليمات جد امجد خود (يعني ابن سبا) را از دست نمي دهند. و از عقائد شيعه بر هر عقيده كه نظر كني اثر تعليم آن ملعون بران هويدا است و از مسائل شان بر هر مساله كه تدبركني نشان آن بدبخت پيداست ولنعم ما قيل:

به لب ز دردِ دل آهي كه داشتم دارم

نشستني سر راهي كه داشتم دارم

آيت ششم

{وَالَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ آوَوْا وَنَصَرُوا أُولَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ} (الأنفال: 74). معني اين آيت اين است كه كسانيكه ايمان آوردند و هجرت كردند و در راه خدا جهاد نمودند و كساني كه (مهاجرين را) جاي دادند ومدد كردند ايشانند مومنان، حقاً براي ايشان است مغفرت و روزي با عزت.

كساني كه برين آيت قرآني ايمان دارند هرگز در ايمان و اسلام مهاجرين و انصار شبهه نتوانند نمود و در مغفور لهم و جنتي بودن شان شكي در دل ايشان خطور نتواند كرد زيرا كه حق جل شانه خود تصديق مي فرمايد كه كساني كه هجرت كردند و وطنهاي خود را گذاشتند كساني كه پيغمبر را و هجرت كنندگان را در خانهاي خويش جاي دادند ايشان صادق الاسلام و راسخ الايمان اند و مغفرت و رزق كريم موعود ايشان است. پس بعد چنين شهادت خداوندي، كيست كه در ايمان مهاجرين و انصار شك كند و در مغفرت شان حرفي بزبان آرد. شيعيان عبدالله بن سبا را بايد كه اندكي عقل را كار فرمايند و بينديشند كه هر گاه حق جل شانه اعلان ايمان مهاجرين و انصار كند و در حق شان فرمايد: {أُولَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا} و در شان ايشان ارشاد كند: {لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ} باز چگونه دردل شان در باب اين چنين پاكان خطرات بد مي آيد و چنان از زبانهاي ايشان در حق اين ممددوحانِ قرآن تهمتِ كفر و نفاق سر مي زند {كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلاَّ كَذِبًا}. اگر كسي شك كند كه شايد اين آيت در حق آن مهاجران و انصار نباشد كه شيعه بايشان اعتقاد نيك ندارند لهذا از تفسير مجمع البيان كه از تفاسير معتبره ي اماميه است تفسير اين آيت نقل مي كنم در تفسير مذكور، ص 325 مطبوعه طهران سنه 1275هـ مي نويسد: «ثم عاد سبحانه إلى ذكر المهاجرين والأنصار ومدحهم والثناء عليهم فقال: {وَالَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ} أي: صدقوا الله ورسوله وهاجروا من ديارهم وأوطانهم يعني من مكة إلى المدينة وجاهدوا مع ذلك في إعلاء دين الله. {وَالَّذِينَ آوَوْا وَنَصَرُوا} الذين هاجروا إليهم ونصروا النبي، {أُولَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا}، أي أولئك الذين حققوا إيمانهم بالهجرة والنصرة». ترجمه: باز رجوع كرد حق سبحانه بسوي ذكر مهاجرين وانصار و مدح و ثناي ايشان پس فرمود: {وَالَّذِينَ آمَنُوا} يعني تصديق كردند خدا و رسول او را در هجرت كردند از خانه ها و وطنهاي خود يعني از مكه بسوي مدينه و باين صفت عظيمه جهاد كردند براي بلندي دين الهي {وَالَّذِينَ آوَوْا وَنَصَرُوا} يعني با خود شريك ساختند هجرت كنندگان را و مدد كردند نبي را. {أُولَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا} يعني ايشانند كه محقق و متقين ساختند ايمان خود را بسبب هجرت و نصرت. بعد مطالعه اين تفسير هم اگر شيعه اقرار فضيلت مهاجرين و انصار نكنند سبب آن بجز تعصب و ضلالت چيزي ديگر نمي تواند بود. كاش اگر يك يا دو آيات از قرآن مجيد چنين برآورندي كه چنانكه ما چندين آيات صريحه و اشارات واضحه در بيان فضائل مهاجرين وانصار نقل كرديم، آن يك دو آيات بر ذم ايشان دلالت كردي ما ايشان را معذور ميدانستيم وليكن افسوس اين است كه ما آيات قرآنيه و احاديث نبويه و اقوال ائمه از كتب ايشان پيش مي كنيم و ايشان اين همه را گذاشته مخترعاتِ چند از مفتريان كذاب پيش مي كنند و بران عمل مي نمايند. ان شاالله تعالي در صفحات آينده ثابت خواهيم كرد كه آن مفتريان كذاب كه شيعه مجهولات ايشان را بسيار با ارزش مي انكارند ائمه ايشان را از نزديكي خود رانده و از زبان خود بر آنان لعنت فرموده، و آنان را كاذب وخادع خطاب داده بودند.

اكنون انصاف بايد كرد كه بر قرآن مجيد ايمان ماست يا ايمان شيعه؟ آيات قرآنيه را ما تصديق مي كنيم يا شيعيان عبدالله بن سبا؟ اي ياران! اگر فرض كرده شود كه فرض الممتنعات كه اعتقاد ما در حق صحابه كرام باطل بود آنچه شيعه اعتقاد مي كنند حق قرار يابد و حق تعالي روز قيامت بر كرسي عدالت جلوه فرموده از ما بازپرس عقائد باطله ما كند ما قرآن مجيد را پيش او تعالي خواهيم نهاد كه خداوندا تو عادل هستي بلكه موافق مذهب شيعه عدل بر تو واجب است و عقيده ي عدل از اصول ايمان ايشان است. خداوندا، انصاف كن اين كتاب تست كه براي هدايت ما بواسطه ي پيغمبر خود نازل كردي و كتاب مبين نامش كردي و از اغلاق و كجيها آنرا پاك كردي و هر امر را به نهايت صراحت و وضاحت بيان فرمودي وحفاظت آن از هر گونه تحريف و تبديل بذمه خود گرفتي، ما همين كتاب ترا نصب العين خود ساختيم و هر چه درين كتاب فرموده ي بران يقين كرديم. خداوندا، درين كتاب فضائل مهاجرين و انصار بيان فرموده ي، لهذا چار و ناچار ما معتقد مهاجرين و انصار گشتيم. خداوندا، تو فرموده ي: {الَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ} (التوبة: 20). خداوندا، تو ارشاد كرده ي: {وَالَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ آوَوْا وَنَصَرُوا أُولَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ} (الأنفال: 74). خداوندا، تو خود فرموده ي: {لَيَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقًا حَسَنًا} (الحج: 58). خداوندا، چون اين كتاب پاك ترا گشاديم يك مقام هم ازان از ذكر مهاجرين و انصار خالي نيافتيم و در هيچ آيتي مذمت ايشان بلكه چيزي كه در فضيلت ايشان شكي پيدا كند نيافتيم. خداوندا، چون از كتاب تو در حق مهاجرين و انصار شهادت طلب كرديم نداي {أُولَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا} بگوش ما رسيد و چون براي ايشان فال قرآن مجيد گشوديم {وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ} برآمد. پس هرگاه كه تو با اين همه بي نيازي از اوصاف و فضائل ايشان كتاب خود پر كردي و در حق شان بار بار فرمودي: {رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ}. و ما را باقتداي ايشان تاكيد كردي، بر محبت ايشان تحريض نمودي و از عدالت ايشان تهديد فرمودي، ما اگر بايشان محبت نمي كرديم چه مي كرديم؟ و اگر ايشان را ابرار نيكوكار دانسته اقتداي ايشان نمي كرديم چه مي كرديم؟ خداوندا، تو ما را در آن جماعت نيافريدی كه در حق شان فرموده ي: {الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأَمْوَالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا} (الحشر: 8)، و نه در آن جماعت آفريدي كه در حق شان فرموده ي: {وَالَّذِينَ تَبَوَّأُوا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ} (الحشر: 9). خداوندا، تو ما را بعد ازين هر دو گروه آفريدي و در حق ما قبل از آفرينش ما امر كردي كه: {وَالَّذِينَ جَاءُوا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِلَّذِينَ آمَنُوا} (الحشر: 10). لهذا چگونه ما با اين سابقين محبت نمي داشتيم و چگونه با ايشان عداوت مي ورزيديم؟ خداوندا، اين كتاب تو موجود است كه آنرا فرموده ي: {إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ} (الحجر: 9). بسبب همين وعده ي تو اين كتاب ترا غير محرف يقين كرديم و بران ايمان آورديم. خداوندا، اگر اين آيات كه ما تلاوت كرديم در كتاب تو موجود است پس خود فرما كه ما چه گناه كرديم؟ كساني را كه نيك گفتي نيك دانستيم، كساني را كه مدح شان فرمودي دوست داشتيم؟ آري، اگر اين الفاظ قرآني را معني ديگر و اين عبارات را مقصد آخر باشد كه در فهم ما بلكه در فهم كسي نمي تواند آمد، خداوندا، درين صورت هم گناه ما نيست زيرا كه ما كتاب ترا كتابي واضح و روشن مي دانستيم و آنرا مجموعه ي لغز و معمّي نمي فهميديم. به بعد اين جواب هرگز كسي باور نه كند كه خداوند تعالي كه عادل است ما را عقوبت كند و از ايمان آورندگان كتاب خود ما را نشمرد. يقيناً خداوند كريم ما را نجات خواهد داد و از مغفرت و رزق كريم ما را بهره ور خواهد كرد.

اي ياران! جواب ما شنيديد اكنون فكر جواب دهي خود كنيد كه اگرعقيده ي شما در باب صحابه كرام باطل قرار يابد در روز قيامت خدا از شما مواخذه كند چه جواب خواهيد داد؟ بجز اين جوابي ديگر نزد شما نيست كه گوئيد خداوندا، ما كتاب ترا باين سبب پس پشت انداخته بوديم كه در آن اصحاب رسول تحريف كرده بودند و بسياري از آن كم و بيش كرده بودند، چنانكه اين كتاب را نازل كرده بودي هم چنان باقي نمانده بود و قرآن اصلي نزد امام غائب بود كه رسائي ما در آنجا ممكن نبود و نشاني از امام هم در ادراك ما نمي آمد. پس خداوندا، برين قرآن كه مصحف عثماني بود چگونه عمل مي كرديم؟ تصديق قرآن چه معني؟ گاهي ديدن آن را هم گوارا نمي كرديم. و حفظ آن چه معني؟ ما تلاوت هم نمي نموديم. و هميشه دعا مي كرديم كه امام غائب از غار بيرون آيند و عبارت قرآن اصلي كه نزدشان است نصيب ما شود. خداوندا، قصور ما چيست؟ تو امام آخر الزمان را آنچنان پوشيده كردي كه سايه ي او بچشم كسي نيامد. هزارها عرائض فرستاديم ليكن امام جواب يكي هم ننوشت، صدها گزارش بذريه خضر و الياس براه دريا روانه كرديم، ليكن امام به يكي هم التفات نه فرمود. از مجتهدين عظام بابت امام پرسيديم فرمود كه انتظار بايد كرد و دعاي ظهور امام بايد نمود، هنوز وقت ظهور نه رسيده. خداوندا، ما بسيار انتظار كرديم ليكن در حيات ما ظهور امام نه شد بلكه خبري ازان عالي مقام به ما نه رسيد.

شام تك تو آمد جانان كا كمينجا انتظار

وه نه آيا وعده اپنايان برابر موگيا؟

از هند تا غيبت سراي امام عالي مقام كه خيلي مسافت بعيده است، هجرت نموديم ليكن زيارت روي منور هم ميسر نشد، خداوندا، بغير امام ما چه مي كرديم و چگونه بر راه حق مي رفتيم؟ آري، كساني كه امام را ديده بودند آنچه بما گفتند بران ايمان آورديم و آنرا حق دانستيم و از آن گاهي رو نگردانيديم. پس اگر خداوند ذوالجلال بعد استماع اين جواب فرمايد كه اي بدبختان! من وعده حفاظت كلام خود كرده بودم و فرموده بودم كه {إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ} پس كدام كس مجال اين داشت كه تحريف كند و تغيير و تبديل كلام من نمايد؟ از شما كي گفته بود كه در قرآن تحريف راه يافت؟ غالباً شما بجواب اين بگوئيد كه زُراره و شيطان الطاق (و ابوبصير و ابن ابي يعفور وغير هم كه اصحاب ائمه بودند) عقيده ي تحريف قرآن ما را آموخته بودند. آن وقت خداوند واحد قهار فرمايد كه اي بدبختان، من راستگو بودم يا زراره؟ رسول من راست گفتار بود يا شيطان الطاق؟ ندانم كه شما چه جواب خواهيد داد؟ غالباً اعتراف جرم خواهيد كرد و در حق شما حكم خواهد شد كه {فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقًا لِأَصْحَابِ السَّعِيرِ}.

آيت هفتم

{يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَا لَكُمْ إِذَا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ أَرَضِيتُمْ بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الْآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فِي الْآخِرَةِ إِلاَّ قَلِيلٌ * إِلاَّ تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذَابًا أَلِيمًا وَيَسْتَبْدِلْ قَوْمًا غَيْرَكُمْ وَلا تَضُرُّوهُ شَيْئًا وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ * إِلاَّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلَى وَكَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيَا وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ} (التوبة: 38-40).

آياتي كه پيش ازين نوشته شده ازان فضائل مهاجرين و انصار عامةً ثابت ميشود. اكنون اين آيت كه نوشته ايم خاصةً در مدح حضرت صديق اكبرست پس فضائل وي رضي الله عنه ازين آيت بيان مي كنيم بايد دانست كه چون رسول خدا صلى الله عليه وسلم از غزوه ي طائف و حنين مراجعت فرمود، و روزي چند در مدينه قيام كرده اراده ي جهاد روم ظاهر نمود اين امر به بعضي مردمان خيلي گران آمد زيرا كه موسم گرما بود و سفري دور و دراز و ايام پختن خرما هم همين بود، و مزيد بر آن، خوف روميان هم بر بعض طبائع استيلا يافته بود، لهذا حق جل شانه براي ترغيب جهاد اين آيات فروفرستاد و بانواع عديده فهمايش شان نمود، چنانچه در آغاز آيات فرمود: {يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَا لَكُمْ إِذَا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا...} يعني: اي مومنان شما را چه شده كه چون شما را براي جهاد گفته مي شود شما از خانه هاي خود بيرون آمدن نمي خواهيد آيا شما پسند كرديد زندگي دنيا را بمقابله ي آخرت حالانكه قائده ي دنيا بمقابله آخرت بسيار قليل است. درين آيت حقارت دنيا بيان كرده ترغيب جهاد داد. بعد ازان فرمود: {إِلاَّ تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذَابًا أَلِيمًا...} يعني اگر شما بيرون نيائيد و براي جهاد آماده نشويد خدا بجاي شما قومي ديگر خواهد آورد، و از مدد نه كردن شما خدا يا رسول او را هيچ ضرر نرسد، وخدا را هيچ پرواي مدد شما نيست زيرا كه او حفاظت كننده است، چنانچه بي نيازي خود و بي پروائي رسول خود را باين كلمات اظهار فرموده كه {إِلاَّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ} يعني اگر شما پيغمبر را مدد نه كنيد پس او را به مدد شما حاجتي نيست چه خدا مددگار اوست وخدا نصرت خود را باين صورت ظاهر فرمود كه {إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ} يعني چون كفار پيغمبر را از مكه بيرون كردند آن هنگام كيست كه مدد او كرد كدامين فوج يا جماعت بود كه مددگار او شد بجز يك يار پيغمبر ديگري كه بود كه در غار همراه او رفت. چو كفار بر دهان غار رسيدند و ميان ايشان و ميان پيغمبر فاصله ي باقي نه ماند آن وقت يار غار او در تشويش افتاد وباين خيال كه مبادا كفار از پوشيده بودن رسول درين غار آگاه شوند و پيغمبر را آزاري رسانند غمگين گشت ليكن دران حالت اضطراب و اضطرار كه شجاعان دهرهم پراگنده دل شوند پيغمبر ما را تشويشي نبود و يار خود را {لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا} گفته تسلي مي نمود، و من موافق گفته ي پيغمبر خود بر يار او سكينه نازل كردم تا آنكه خوفي و هراسي كه او را براي پيغمبر لاحق شده بود زائل گرديد، {فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ} و بعد از گذشتن آن وقت پر خطر در غزوه بدر چنان لشكرها فرستادم كه شما آنرا نديديد، و {وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا} بالاخر سخن كافران پست كرده كلمه ي خود را بلند كردم {وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلَى وَكَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيَا}.

تمام مفسرين چه شيعه و چه سنيان اتفاق دارند برينكه در آيه كريمه {إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا} ذكر زماني كه هست مراد ازان زمانه ي هجرت است و اتفاق دارند برين كه در آيه كريمه {إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ} مراد از صاحب ابوبكر صديق است و نيز همه اتفاق دارند برين كه زمانه هجرت وقتي بوده نهايت پر خطر، در غايت محنت و مصيبت، در رنج تنهائي مزيد بران و ظاهرست كه هر كسي كه در چنين وقت و در چنين مصائب با پيغمبر شركت كند رتبه او از همه فائق تر خواهد بود. و هم درين مجال انكار نيست كه حضرت صديق از وقتيكه رسول خدا صلى الله عليه وسلم براي هجرت از خانه خود بيرون آمد تا آنكه بمدينه رسيد همه وقت همراه او بود و در غار هم همراه او ماند. ليكن اختلاف در ميان ما و در ميان شيعه صرف درين است كه ما رفاقت حضرت صديق را بر اخلاص و نيت نيك او حمل مي كنيم و او را افضل المهاجرين مي دانيم و شيعه اين همه جان نثاريهاي او را بر نفاق او محمول مي كنند و معاذالله آن سر تاج اهل ايمان را منافق مي گويند. لهذا از همين آيت فضائل حضرت صديق به معرض بيان مي آريم و بعد از آن شبهات شيعه را ذكر كرده رد آن خواهيم نمود.

بيان فضائل حضرت صديق رضي الله تعالى عنه كه ازين ثابت مي شود

از اين آيت فضيلتهاي بسيار براي حضرت ابوبكر صديق ثابت ميشود (چندي از آن اينست):

اول: اينكه چون كفار مكه بر قتل پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم متفق شدند و حق جل شانه از اراده ي آنها حبيب خود را آگاهي بخشيد و اجازت هجرت مرحمت نمود آن سرور بحكم الهي حضرت صديق را (به وقت سفر) همراه خود گرفت (و مقتضاي عقل است كه در چنين سفر رفيق سفر كسي را بايد ساخت كه بر پختگي ايمان و محبت و اخلاص وي و بر شجاعت و تدبر وي اعتماد كامل و يقين راسخ باشد) پس ثابت شد كه حضرت ابوبكر صديق نزد خدا و رسول او باين همه اوصاف بدرجه ي كمال متصف بود، ورنه خدا و رسول او هرگز او را رفيق اين سفر نساختي.

دوم: آنكه اگر حضرت صديق براي نثار كردن جان و مال خود بر آن حضرت صلى الله عليه وسلم برضا و رغبت دل آماده نبودي هرگز درين وقت سراپا مصيبت شريك پيغمبر شده خود را در معرض هلاكت نينداختي و هزارها حيله و بهانه ممكن بود كه بآن آويخته خود را ازين شركت پر هلاكت بازداشتي.

سوم: اينكه از وقت بيرون آمدن از خانه تا وقت رسيدن به مدينه منوره كارهاي كه حضرت صديق كرد و در حفاظت پيغمبر حق رفاقت بوصفي كه بجا آورد ازان ظاهرست كه حضرت صديق را با پيغمبر مرتبه عشق حاصل بود و براي صيانت پيغمبر خيال جان و آبروي خود هرگز در دل او خطور نه كرد.

چهارم: اينكه در اصحاب آنحضرت صلى الله عليه وسلم در آن اوصاف كه رفيق سفر هجرت را مي بايست كسي با حضرت صديق سهيم نبود و نه آنجناب صلى الله عليه وسلم صرف بر يك شخص واحد يعني حضرت صديق اكتفا نه كردي، بلكه او را هم رفيق اين سفر ساختي و به لقب يار غار بنواختي. ازينجا ثابت مي شود كه حضرت صديق در اوصاف كماليه از همه اصحاب افضل بود.

پنجم: اينكه الله جل شانه اين خدمت حضرت صديق يعني رفاقت سفر هجرت را چنان پسند كرد كه درين آيت براي ترغيب ديگران بيان فرمود تا باستماع آن آماده ي چنين جان نثاريها گردند. اگر خدمت و رفاقت حضرت صديق در مرتبه اعلي نبودي چرا ذكر آن بطور مثال در قرآن مجيد وارد شدي.

ششم: اينكه الله جل شانه بكلمه تامه: {ثَانِيَ اثْنَيْنِ} ظاهر و باهر ساخت كه بعد پيغمبر در مناصب دينيه حضرت صديق را درجه دوم حاصل است.

هفتم: اينكه الله جل شانه كلمه {لِصَاحِبِهِ} را براي حضرت صديق آورده، صحابيت او را چنان محقق گردانيد كه اين رتبه ديگري را حاصل نشد. و به همين سبب انكار صحابيت او انكار نص قرآني قرار يافت. (و علماي امت آن را كفر فرموده اند).

هشتم: اينكه از كلمه {لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا} ظاهر مي شود كه پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم ابوبكر صديق را (چنان دوست مي داشت كه تاب حزن او نياورده او را) تسلي نمود و در معيت الهي و حفاظت و نصرت خداوندي او را نيز شريك خود ساخت. ازينجا ثابت شد كه الله تعالي چنانكه حافظ و ناصر پيغمبر خود بود (و در وجه معيت كه پيغمبر خود را داده بود) هم چنان حامي و مددگار يار غار پيغمبر خود نيز بود (رتبه معيت او را نيز داده بود)، و درجه معيت الهي متقيان و نيكوكاران را حاصل مي شود نه غير ايشان را، چنانچه در آيت ديگر فرموده: {إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَالَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ} (النحل: 128). پس ثابت شد كه ابوبكر متقي و محسن بود.

نهم: اينكه الله تعالي سكينه خود بر ابوبكر صديق نازل كرد، و خدا سكينه خود نازل نمي كند مگر بر آنان كه در ايمان پخته ودر اسلام راسخ باشند و نزول سكينه پر حضرت صديق از كلمه {فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ} ظاهرست.

دهم: اينكه اگر درين آيات تفكر وتدبر بكار برده شود فضيلت عظيمه براي حضرت صديق هويدا مي گردد ببينيد كه درين آيات كه براي ترغيب و تهديد كسانيكه در جهاد (بمقتضاي بشريت) سستي مي كردند نازل شده، اولاً تحقير حيات دنيا و متاع آن فرموده، بعد ازان وعيد نزول عذاب فرموده، و اينكه اگر شما سستي خواهيد كرد شما را فنا كرده بجاي شما قومي ديگر آفريده خواهد شد، بعد ازان بي نيازي خود و بي پروائي رسول خود بيان فرموده، و در اثناي اظهار بي نيازي و بي پروائي مثال حضرت صديق اكبر پيش نموده، و اظهار محبت و رفاقت او نموده كه اگر برين سلسله ي بيان نظر كنيد صديقيت حضرت ابوبكر و صحبت عالي درجه متجلي شود كه از قياس و خيال ما بس بلند است. الحق نزد خدا، نصرت و ياري حضرت صديق قدري و منزلتي دارد كه براي ترغيب و تهديد ديگران ذكر آن در وحي سماوي نازل مي شود. بيان فضائل ازين آيات بالاجمال باختتام رسيد.

اكنون وقت آن آمد كه شبهات شيعه را ذكر كرده رو در ابطال آن كنيم. اگرچه شبهات ايشان چنان ركيك و ظاهر البطلان است كه بر آن پرداختن مانند آن است كه كسي در روز روشن انكار طلوع آفتاب كند وديگري بر آن منكر دلائل و براهين پيش كند، ليكن چه كنم كه بقول خاتم المحدثين (يعني مولانا شاه عبدالعزيز دهلوي رحمةالله عليه در كتاب خود تحفه اثنا عشریه فرموده): «چون بناي كلام بر اصول گروهي نهاده است ناچار زمام اختيار بدست آنها داده هر جا كه كشيده برند ميرود و بهر رنگ كه رنگين كنند مي شود». اميد از منصف مزاجان آنست كه شبهات شيعه را بنظر انصاف بينند وتعصب وعناد علما و مجتهدين ايشان را تماشا كنند كه دشمني مقبولان بارگاه خداوندي بر دلهاي ايشان چنان پرده آويخته و بر عقلهاي ايشان چنان حجاب انداخته كه انكار چنين نصوص صريحه مي كنند و براي انكار فضيلت افضل الصحابه چه تاويلهاي ركيكه بر روي كار مي آوردند وها أنا أشرع في بيان هفواتهم.

بيان شبهات شيعيان عبدالله بن سبا برين آيت

شبهات شيعه به همان ترتيب بيان مي كنيم كه در بيان فضائل اختيار كرده بوديم تا در موازنه ي هر فضيلت و شبهه ايشان سهولت دست دهد.

شبهه اول بر فضيلت اول

در فضيلت اول بيان كرده بوديم كه پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم بحكم الهي حضرت صديق اكبر را در سفر هجرت همراه خود گرفته بود. شيعه مي گويند كه هرگز حكم الهي نبود و نه پيغمبر بطيب خاطر ابوبكر را همراه گرفته بود بلكه بغير حكم الهي و بغير مرضي پيغمبر ابوبكر از خود همراه گشته بود. قبله ي شيعه و مجتهد اعظم ايشان (مولوي دلدار علي) در كتاب ذوالفقار مي نويسند كه «احتجاج باين آيت موقوف است كه به ثبوت رسد كه هجرت ابوبكر باجازت حضرت نبوي واقع شده، و شيعه اين را قبول نه دارند». و قاضي نورالله شوستري در مجالس المومنين وديگر رسائل خود نوشته: كما نقله في منتهي الكلام كه «ابوبكر از منافقين بود و بر خلاف امر اقدس نبوي در اثناي راه ايستاد و آن حضرت صلى الله عليه وسلم بعد زجر شديد او را همراه گرفت تا كفار را دلالت نه كند». و در رساله ي كه منسوب به حسنيه است مير صاحب اعظم مي نويسند كه «چون پاره ي از راه برفت ديد كه شخصي در برابر آنحضرت مي آيد حضرت توقف نمود چون نزديك رسيد بشناخت كه ابوبكر است فرمود كه اي ابوبكر، نه من امر خدا بشما رساندم و گفتم كه از خانه خود بيرون ميائيد، تو چرا مخالفت امر الهي كردي؟ گفت: يا رسول الله دلم از بهر تو خائف بود و هراسان بود نخواستم كه در خانه قرار گيرم پيغمبر صلى الله عليه وسلم متحير ماند بواسطه آنكه حكم الهي نبود كه كسي را در همراهي خود برد، در ساعت حضرت جبريل باز رسيد و گفت: يا رسول الله، بخدا سوگند كه اگر اين را مي گزاري و همراه نگيري كفار را گرفته از عقب تو بيايد و ترا به قتل رساند. پيغمبر صلى الله عليه وسلم آن وقت بالضرورة ابابکر را خود برد ودر غار داخل شد».

حاصل اين اقوالِ علماي شيعه آن است كه ابوبكر صديق به قصد گرفتار مي كنانيد آن سرور از خانه ي خود برآمده بر سر راهِ ايستاده بود و با وجود نهي كردن آن سرور از امتثال امر شريف عدول نموده براي ايذا رساني سد راه شده بود آخر با دل ناخواسته بمشوره ي جبريل آن سرور او را همراه گرفت ورنه كفار را خبر كرده مي آورد و پيغمبر را بدست ايشان اسير مي كنانيد. اگر چه نزد اهل انصاف اين همه خرافات بمنزله انكار بديهيات است، و ركاكتش از الفاظ و معانيش ظاهر است كه حاجت ابطال اين چنين باطل هرگز نيست، تا هم سخن چند گزارش مي كنم و سفاهت دعواي اين مدعي كه حضرت صديق به گرفتار كنانيدن و ايذا رسانيدن پيغمبر از خانه خود برآمده بود ظاهر مي نمايم.

اولاً: مي پرسم كه ابوبكر صديق در آن وقت دوست پيغمبر بود يا دشمن وي؟ اگر گوئيد دوست بود پس قصد گرفتار كنانيد و ايذا رسانيدن چه معني دارد؟ و اگر گوئيد كه دشمن بود پس چنانكه ابوجهل وغيره دشمنان آنجناب بر خانه ي آنجناب رفته بودند ابوبكر چرا بر خانه ي مبارك نه رفت و چرا ازان دشمنان جدا شد؟

ثانياً: مي پرسم كه پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم ابوبكر صديق را ازين راز كه من اراده هجرت كرده ام و فلان وقت از خانه بيرون آمده بسوي غار خواهم رفت آگاه ساخته بود يا نه؟ اگر گوئيد كه آگاه نساخته بود پس چگونه ابوبكر در عين وقت بر همان راه كه پيغمبر آن را براي خود تجويز كرده بود بايستاد و سد راه شد؟ و اگر كه آگاه ساخته بود پس خواهم پرسيد كه پيغمبر او را بهمراهي خود ميخواست يا نه؟ اگر گوئيد نمي خواست پس بر پيغمبر صلى الله عليه وسلم وارد مي شود كه چرا راز خداوندي را فاش كرد؟ و اگر گوئيد كه مي خواست پس اين همه انسانهاي باطل چرا تراشيده ايد؟

ثالثاً: اگر فرض كرده شود كه ابوبكر صديق به نيت قتل پيغمبر سدّ راه شده ايستاده بود و درين نيت زشت خود چنان راسخ بود كه حضرت جبريل از نيت وي هراس خورده از سدرة المنتهي فرود آمد و به پيغمبر گفت كه اگر اين را مي گذاري و همراه نگيري كفار را از عقب تو گرفت بيايد و ترابه قتل رساند. پس مي پرسم كه آيا آن هنگام ابوبكر تنها بود يا كافري ديگر هم همراه او بود وسلاح پوشيده بود يا بي سلاح بود؟ اگر گوئيد كه كافري ديگر هم با او بود پس كسي از شيعه قائل اين نيست. و اگر گوئيد كه كافري ديگر با او نبود پس خلاف عقل است كه ابوبكر با وجود علم به شجاعت و قوت پيغمبر تنها بغير سلاح آمده باشد واز رفقاي خود كسي را همراه خود نگرفته باشد و اگر گوئيد كه ابوبكر محض براي استخبار آمده بود چنانكه از قول جبريل كه كفار را از عقب تو گرفته بيايد ظاهر است پس خواهم پرسيد كه ازان مقام كه ابوبكر با پيغمبر ملاقي شد كفار نزديك بودند كه آواز بايشان برسد يا دور بودند كه براي مخبري حاجت فرستادن كسي بود؟ اگر گوئيد كه نزديك بودند پس چرا ابوبكر آواز كرده كفار را نخواند و ساكت و صامت ايستاده ماند؟ و اگر گوئيد كه دور بودند پس چرا بفور ديدن پيغمبر بسوي كفار نشتافت و ايشان را خبر نه كرد واين هم عجيب است كه جبريل پيغمبر را اين مشوره داد كه چنين دشمني سخت را همراه خود گيرد، چرا اين مشوره نداد كه اندكي آنجا توقف نمايد چون اين دشمن براي مخبري بسوي كفار روانه گردد از آنجا بزودي شتافته منزل مقصود كه غار بود خود را برساند؟ خدا داند كه جبريل را دران وقت اضطراب چه اختلال رو داده بود كه چنين بلاي جان را بهمراهي خود بردن عرض كرد و راي صائب براي محفوظ ماندن ازان دشمن بر زبان نياورد؟!

رابعاً: مقام تعجب است كه اگر ابوبكر را (بقول شيعه) گرفتار كنانيدن پيغمبر صلى الله عليه وسلم مقصود بود پس او چرا همراه آنجناب صلى الله عليه وسلم روانه گرديد و چرا در غار بمعيت آنجناب خاموش به نشست و چرا تدبيري نكرد كه مقصود او حاصل شود؟! خيال بايد كرد كه اگر بجاي حضرت صديق ابوجهل يا كافري ديگر در شب هجرت در راه ملاقي آنحضرت صلى الله عليه وسلم شدي و او را تنها در چنين حال يافتي او چه كردي آيا مانند ابوبكر خاموش مانده هيچ تدبيري براي حصول مقصد خود نه كردي؟! اگر در ذهن كسي اين امر از كافري ديگر ممكن الوقوع باشد پس يقيناً ما شيعيان ابن سبا را در اوهامي كه به نسبت حضرت صديق بر بسته اند حق بجانب خواهيم گفت. عجب بالاي عجب است كه بر عقل شيعيان ابن سبا چه پرده كثيف افتاده كه اين قدر نمي فهمند كه وقت آغاز سفر هجرت آن بود كه جميع كافران مكه براي قتل آن سرور دين و دنيا صلى الله عليه وسلم متفق گشته بر كاشانه نبوت گرد آمده بودند و براي تحصيل مقصد خود كمر همت بسته و كسي را از ايشان خبر نبود كه آن سرور را از خانه بيرون رفته بلكه همه مي دانستند كه خواب گاه آن سيّدالبشر از وجود اقدس و اطهر مشورست در چنين وقت كسي كه در اين سفر سرا پا خطر رفيقش گرديد او را دشمن گمان مي كنند اگر آن رفيق برضاي دل خود و به رضاي آن سرور بر رفاقت اين سفر آماده نبودي يقيناً شامل آن گروه گشتي كه براي قتل بر كاشانه نبوت محتمع بود نه اينكه بغير اطلاع و بغير خبر بر سر راه ايستادي. اين همه كه نوشتيم دلائل عقليه بود كه بر تقدير تسليم روايات شيعه حواله ي قلم كرده شد اكنون از دلائل نقليه كه از كتب معتبره اماميه منقول خواهد بود هذيانات ايشان را رو مي كنيم وثابت مي كنيم كه معيت حضرت صديق در سفر هجرت بحكم الهي وخواهش حضرت رسالت پناهي بود. بگوش هوش بايد شنيد. علامه فتح الله كاشاني كه از علماي اعلام شيعه است در تفسير خلاصة المنهج مي نويسد كه «امير المومنين را بر جاي خود خوابانيد و خود از خانه ابوبكر برفاقت او در همان شب بيرون آمده باين غار متوجه شد». حضرات اماميه را بايد كه اين عبارت مفسر خود را در برابر قول قاضي شوستري كه «ابوبكر از منافقين بود و بر خلاف امر مقدس نبوي در اثناي راه ايستاد و حضرت صلى الله عليه وسلم بعد زجر شديد او را همراه گرفت» نهاده خود فيصله كنند كه كدام ازين هر دو راست گفتارست؟ اگر ازين يك روايت حضرات شيعه را خاطر جمع نشود و از قبول آن سرتابي كنند روايتي ديگر بشنوند، و آن روايت قول عالمي يا مجتهدي نيست بلكه ارشاد امام يازدهم است، او در تفسير امام حسن عسكري متعلق سوره ي بقره نوشته كه جبريل به پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم گفت كه الله تعالي براي تو سلام فرستاده و فرموده كه ابوجهل و ديگر سرداران قريش تدبير قتل تو كرده اند لهذا علي را بر جاي خويش بگذار كه او مثل اسماعيل جان نثاري كند و ابوبكر را رفيق سفر خود كن. هر آئينه اگر او با تو موانست كند و بر عهد خود قائم ماند در جنت از رفقاي تو باشد و در بالا خانهاي جنت از مخصوصان تو. آنگاه پيغمبر به علي اين حال بيان كرد او براي جان نثاري آماده گرديد بعد از آن به ابوبكر فرمود كه اي ابوبكر، تو باين امر راضي هستي كه درين سفر همراه من باشي وكفار قريش چنانكه براي كشتن جستجوي من خواهند كرد جستجوي تو هم بكنند و شهرت يابد كه توئي كه مرا برين كار آماده كردي و بسبب رفاقت من هرگونه آزارها بتو رسد ابوبكر عرض كرد كه يا رسول الله، اگر در محنت تو گرفتار بلاها گردم و تا قيامت در آن مبتلا باشم نزد من محبوب تر است از آنكه از تو قطع تعلق كرده بادشاهت روي زمين بمن حاصل شود جان و مال من و اهل و عيال من فداي تو باد.

كف پا بهر زميني كه رسد تو نازنين را ** به لبِ خيال بوسم همه عمر آن زمين را

پيغمبر صلى الله عليه وسلم بجواب اين سخنهاي مخلصانه فرمود كه اگر زبان تو موافق دل تست پس يقيناً خداي تعالي ترا بمنزله سمع و بصر من خواهد كرد و ترا آن نسبت بمن خواهد داد كه سر را با جسم و روح را با بدن است». نمي دانم كه بعد اين روايت چگونه بر زبان شيعه اين بهتان بدتر از هذيان رفت كه ابوبكر صديق بلا اجازت سدّ راه شده بر راه ايستاده بود زيرا كه خود امام حسن عسكري كه (نزد شيعه امام يازدهم و مثل رسول معصوم و مفترض الطاعة است) تصديق اين واقعه مي كند كه پيغمبر خدا بحكم الهي و وحي سماوي ابوبكر را همراه خود گرفته بود. درين روايت آنچه مكالمه رسول با صديق منقول است (اگر چه قلم در كف دشمن است) درين مكالمه سخن جانبين را اگر به نظر تدبر آورده شود ظاهر مي شود كه چگونه حضرت صديق[۲۴] را با حضرت رسول عشق و محبت بود و رسول هم با او چه قدر محبت مي داشت كه او را با سمع و بصر و دل و جان خود تشبيه داد، بايد دانست كه هر گاه اين روايت را از تفسير امام حسن عسكري عليه السلام برآورده مولانا حيدرعلي رحمه الله تعالي نزد سبحان علي خان فرستاد، سبحان علي خان بديدن اين روايت حواس باخته شد و چگونه چنين نه شود كه از قول امام، بودن معيت حضرت صديق در سفر هجرت بوحي الهي و تشبيه دادن پيغمبر او را به سمع و بصر ثابت گرديد و بعد ثبوت اين امر، در بطلان مذهب اماميه رهي نماند. سبحان علي بعد ديدن اين روايت، نامه به بردار ديني خود مولوي نورالدين كه قرة العين شهيد ثالث ايشان (يعني قاضي نورالله شوستري) بود نوشته و آن نامه بلفظ در كتاب رسالة المكاتيب في رؤية الثعالب والغرابيب، مطبوعه سنه 1268 هـ صفحه 189 منقول است، اين نامه قابل ديد و لائق شنيد است اقتباس آن بلفظه درينجا مي آريم: «ليكن اشكال همين است كه ناصبی (يعني مولانا حيدر علي) احاديث طريقه اماميه را التقاط كرده بالفعل پنج جزو از كتاب ابرام بصارة العين يا چه نام دارد فرستاد در آن حديث مربوط از تفسير منسوب به حضرت امام حسن عسكري عليه السلام قصه ي هجرت در مدح ابوبكر نقل كرده پس اگر تاليفش و تاليف بنده بدست كسي از متمذهبين بمذهب غير اسلام افتد واحسرتاه ووااسفاه يعني معاذ الله حكم به تعارضا وتساقطا كند. مدبر عالم جلت قدرته زمان ظهور صاحب الامر و الزمان زود برساند تا اين اختلاف از ميان برخيزد». الغرض، سبحان علي خان هزار واويلاه و حسرتاه كند و چندان كه خواهد دعاي ظهور صاحب الامر نمايد مگر تكذيب امام حسن عسكري نتواند نمود. اي برادران، اندكي تامل كنيد كه امام فرمود كه ابوبكر بالا اجازت سدّ راه شده ايستاد درين صورت ما چه كنيم تصديق قول امام كنيم يا سخن شوستري را بپذيريم كه حقيقت حال اين است اكه قاضي شوستري بظاهر ادعاي محبت ائمه مي كند ليكن بباطن تكذيب ائمه مي نمايد و در پرده ى تشيع قدح اسلام مي كند.

دامن فشان گذشت و دادار بهانه ساخت ** خاكم بباد داد و صبا را بهانه ساخت

از روايت اين تفسير هم اگر شيعه سير نشود و فارسي يا اُردو دانان را بدست آوردن اين كتاب دشوار باشد، من براي ايشان كتابي ديگر پيش مي كنم (يعني حمله حيدري) كه مؤلفش شيعه خالي است (و اين كتاب بزبان فارسي است) و كثيرالوجود است. اين كتاب را ديده عبرت كنند و قدرت خداوندي را تماشا كنند كه با وجود اين همه دشمني و عناد چگونه بر زبان و قلم مجتهدين و علماي ايشان مدح يار غار پيغمبر صلى الله عليه وسلم جاري فرموده، كرم خداوندي است كه دواي مرض كينه و بغض ايشان هم از كتب ايشان حاصل مي شود برين هم اگر علاج خود نه كنند و هلاكت خود خواهند، اختيار بدست ايشان است. المختصر مصنف حمله حيدري علامه باذل بسلسله بيان واقعه هجرت مي فرمايد:

چنين گفت راوي كه سالار دين ** چو سالم بحفظ جهان آفرين

ز نزديك آن قوم پر مكر رفت ** به سوي سراي ابوبكر رفت

پي هجرت او نيز آماده بود ** كه سابق رسولش خبر داده بود

نبي بر در خانه اش چون رسيد ** بگوشش نداي سفر در كشيد

چو بوبكر ازان حال آگاه شد ** زخانه برون رفت و همراه شد

گرفتنند پس راه يثرب به پيش ** نبي كند نعلين از پاي خويش

به سر پنجه آن راه رفتن گرفت ** پي خود ز دشمن نهفتن گرفت

چو رفتند چندي بدامان دشت ** قدوم فلك ساي مجروح گشت

ابوبكر انگه بدوشش گرفت ** ولي زين حديث ست جاي شگفت

كه در كس چنان قوت آمد پديد ** كه بار نبوت تواند كشيد

برفتند القصه چندي دگر ** چو گرديد پيدا نشان سحر

بديدند غاري دران تيره شب ** كه خواندي عرب غار ثورش لقب

گرفتند در جوف آن غار جايي ** ولي پيش بنهاد بوبكر پاي

بهر جا كه سوراخ يا رخنه ديد ** قبا را بدريد و آن رخنه چيد

بدين گونه تا شد تمام آن قبا ** يكي رخنه نه گرفته ماند از قضا

بران رخنه مانده آن يار غار ** كف پاي خود را نمود استوار

نيامد جز او اين شگرف از كسي ** كه دور از خرد مي نمايد بسي

نيامد چنين كاري از غير او ** بدينسان چو پرداخت از رفت و رو

درآمد رسول خدا هم بغار ** نشستند يكجا بهم هر دو يار

ازين روايت ثابت شد كه پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم خود بخانه ي حضرت صديق تشريف ارزاني داشته او را همراه خود گرفت و او خود آماده سفر نشسته بود زيرا كه او را آنجناب صلى الله عليه وسلم ازين پيشتر آگاه ساخته بود كه وقت هجرت قريب است، نيز درين روايت خدمت هاي كه از حضرت صديق درين سفر بظهور آمده بودند مذكورست مثلاً بر دوش خود آنحضرت صلى الله عليه وسلم را نشانيدن و در غار اولاً خود داخل شدن و آن را صاف كردن و قباي خود را دريده سوراخ هايش بند نمودن و در يك سوراخ كف پاي خود را نهادن. اين همه خدمت ها دفتري است از عشق و محبت (كه مثالش در تاريخ عالم كمتر خواهد بود) اگر اين همه علامت نفاق و شقاق است پس معلوم نيست كه علامت صدق و وفاق نزد شيعه چيست؟ باقي ماند آنچه علماي شيعه گفته اند و سابقاً از رساله ي حسنيه منقول شد كه پيغمبر صلى الله عليه وسلم جميع اصحاب خود را نهي كرده بود كه در شب هجرت از خانهاي خود بيرون نيايند و ابوبكر خلاف حكم پيغمبر كرد اين هم بي اصل و غلط محض است. خود مورخين شيعه اقرار مي كنند كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم پيش از هجرت جميع اصحاب خود را بسوي مدينه روانه كرده بود صرف دو كس را باقي مانده بود يكي حضرت علي كه او را بر جاي خود خوابانيد و ديگري حضرت صديق كه او را همراه خود برد. از اصحاب كرام بجز اين دو كس كدام متنفس در مكه بود كه او را نهي بيرون آمدن از خانه كرده شود و بقول مصنف رساله حسنيه آنحضرت صلى الله عليه وسلم به ابوبكر صديق فرمايد كه «نه من امر خدا به شما رساندم كه از خانه خود بيرون ميائيد تو چرا مخالفت امر الهي كردي». علامه باذل در حمله حيدري مي نويسد:

حبيب خدا چون بديد آن ستم ** چنين داد فرمان ز لطف و كرم

كه اصحاب هجرت به يثرب كنند ** نهان يك يك از چشم اعدا روند

نهادند ياران بفرمان قدم ** برفتند پنهان به دنبال هم

دين گونه رفتند ياران تمام ** علي ماند و بوبكر و خيرالانام

المختصر باقرار علماي شيعه ثابت شد كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم بحكم الهي و برضاي ولي ابوبكر صديق را در سفر هجرت رفيق خود ساخته و حضرت صديق حق رفاقت با حسن وجوه ادا نمود كه بهتر ازان صورت نه بندد.

شبهه دوم بر فضيلت دوم

بيان كرده بوديم اگر ابوبكر صديق را با پيغمبر صلى الله عليه وسلم عشق و محبت نبودي هر آئينه درين سفر پر مصيبت هرگز شريك نه شدي علماي شيعه مي گويند كه نيت ابوبكر در سفر هجرت نيك نبود چنانچه مجتهد اعظم ايشان مولوي دلدار علي در ذوالفقار مي نويسند كه «هم چنين باتفاق فريقين شرط ترتب ثواب همه هجرت صحت نيت است، اي قوله پس ماداميكه ما را علم به صحت نيت ابي بكر به ثبوت نه رسد دخول او در مدلول اين آيه متيقن نمي شود و تا متقين نه شود احتجاج باين آيت بر علو مرتبت او نمي تواند شد». و قاضي شوستري در احقاق الحق مي نويسد كه «وقد ظهر من جزعه وبكائه ما يكون من مثله فساد الحال في الاختفاء (إلى قوله): فأي فضلية في الغار يفتخر بها لأبي بكر لولا المكابرة واللداد». يعني از بيقراري و گريه و زاري حضرت ابوبكر ظاهر شد كه حال او خوب و نيت او نيك نه بود.

جواب اين شبهه از عبارت تفسير امام حسن عسكري كه سابقاً منقول شد پر ظاهر است زيرا كه هرگاه پيغمبر صلى الله عليه وسلم حسب روايت تفسير مذكور از صديق پرسيد: «أرضيت أن تكون معي يا أبا بكر تطلب كما أطلب؟» يعني اي ابوبكر آيا تو پسند مي كني اين امر را كه همراه من باشي ودر تكاليف و مصائب شريك من شوي؟ و صديق جواب داد: «قال أبو بكر: يا رسول الله، أما أنا لو عشت عمر الدنيا أعذب جميعاً أشد عذاب» يعني يا رسول الله، اگر در رفاقت تو مرا تا قيامت عذاب كرده شود قبول است وليكن دامن مبارك تو از دست رها كردن هرگز گوارا نيست. ازين جواب نيك بودن نيت حضرت صديق، أظهر من الشمس است، چون حسن و قبح نيت كسي بجز از افعال و اقوال و احوال آن كس نتوان ادراك نمود. حال دل از حركات جوارح معلوم مي شود و بس. علاوه ازين جوابِ حضرت صديق كارهاي كه از وي در سفر هجرت بظهور آمد شاهد عدل بر صدق نيت اوست. (آري اگر نزد شيعه وحي الهي موجود باشد كه بفساد نيت حضرت صديق حكم نمايد آنگاه از ظاهر حال يعني شهادت اقوال و اعمال حضرت صديق عدول توان نمود، اين چنين وحي اگر نزد شيعه موجود باشد پيش كنند، وأنى لهم ذلك. والحمدلله كه وحي الهي به صحت نيست، جميع مهاجرين عامةً وسيد المهاجرين و افضل الصديقين خاصةً نزد اهل سنت موجودست و در قرآن مجيد تلاوت كرده مي شود).

شبهه ي سوم بر فضيلت سوم

بيان كرده بوديم كه در سفر هجرت از وقت برآمدن از خانه تا رسيدن به مدينه طيبه كارهاي كه حضرت صديق بجا آورد دلالت ظاهره دارد بر عشق و محبت كه او را با رسول خدا صلى الله عليه وسلم بود، شيعه ازين انكار مي كنند و می گويند كه حركات حضرت صديق دلالت بر نفاق و عداوت او مي كند. فلهذا ما آن خدمات جليله را كه حضرت صديق در شب هجرت بجا آورده بيان مي كنيم تا واضح گردد كه آن كارها بجز عاشق صادق از كسي ديگر هرگز بظهور نتواند آمد.

اول: چون حضرت صديق به معيت پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم از مكه روانه شد تمام راه حالش اين بود كه گاهي پيش مي نگريست وگاهي پس، و گاهي بجانب راست نظر را ميدوانيد و گاهي بچانب چپ، آنحضرت صلى الله عليه وسلم پرسيد كه اي ابوبكر، اين چه حال است؟ صديق عرض كرد: يا رسول الله، مقصود من حفاظت شماست. چنانچه مصنف منتهي الكلام أحلّه الله دارالسلام از رياض النضره تلخيص نموده مي طرازد: «چون صديق همراه آنحضرت صلى الله عليه وسلم بارشاد شريف متوجه غار شد گاهي پيش مي رفت وگاهي در عقب و زماني بجانب راست توجه ميكرد و ساعتي بطرف چپ قطع راه مي نمود حضرت پرسيد كه اي ابوبكر، گاهي ترا چنين نديده بودم چه اتفاق افتاده كه در رفتن راه اختلاف مي كني؟ عرض كرد كه مقصود من نگهباني حضرت از شر دشمنان است مبادا كه ازين جهات در رسند و حضرت را از راه تا غار بر دوش برد.

دوم: چون حضرت صديق بر خستگي پاي انور آن سرور آگاهي يافت بغير اينكه از زبان وحي ترجمان اظهار آن شود صديق آن سرور را بر دوش خود نشانيد و تا غار برفت و اين نصيب عظيم واين خوش اقبالي نصيب او شد. كه بر دوش اوشاه نبوت قدم نهاد. براي ثبوت اين امر سابقاً اشعار حمله ي حيدري منقول شده.

سوم: چون بر لب غار رسيدند اولاً حضرت صديق اندرون غار د اخل شد و آن را صاف نمود و سوراخهايش را بند كرد و بعد ازان رسول خدا صلى الله عليه وسلم را اندرون غار طلب كرد و حضرت را اندرون غار خوابانيد وسر مباركش را بر زانوي خود نهاد، قاضي نورالله شوستري هم در احقاق الحق تصديق نموده كه ابتداي دخول در غار حضرت صديق نموده.

چهارم: در پاي مبارك حضرت صديق كه در سوراخ براي بند كردنيش نهاده بود ماري بگزيد و آنحضرت صلى الله عليه وسلم او را تسلي كرد.

پنجم: تا زماني كه آن سرور در غار قيام داشت روزانه فرزند حضرت صديق طعام و آب در آن غار ميرسانيد و همان طعام دران ايام غذاي آن سرور بود.

ششم: رسول خدا صلى الله عليه وسلم دو ناقه از فرزند حضرت صديق طلب داشت و او حاضر آورد (و افشای راز بر اغيار نشد) بر يكي خود سوار شد و حضرت صديق را رديف خود ساخت و بر ديگري عامر را كه شبان بيت الحرام بود و راه را خوب مي شناخت سوار كرد و شتربان را رديف وي ساخت حواله كتب براي امر اول و دوم برنگاشتيم، اكنون ثبوت امر چهارم و پنجم و ششم از حمله حيدري پيش مي كنيم.

ثبوت امر چهارم

چو شد كار پرداخته آنچنان ** رسيدند كفار پاپي بران

دران دم بكف پاي آن يار غار ** كه بر روي سوراخ بود استوار

رسيدش زو ندان ماري گزند ** وزان درد افغان او شد بلند

پيمبر باو گفت آهسته باش ** رسيدند اعدا مكن راز فاش

مخور غم مگردان صدا را بلند ** كه از زخم افعي نيابي گزند

بغار اندرون تا سه روز و سه شب ** بسر برد آن شه بفرمان رب

شدي پور بوبكر هنگام شام ** ببردي دران غار آب وطعام

نمودي هم از حال اصحاب شر ** حبيب خداي جهان را خبر

ثبوت امر ششم

نبي گفت پس پور بوبكر را ** كه اي چون پدر اهل صدق وصفا

دو جمازه بايد كنون راهوار ** كه ما را رساند به يثرب ديار

برفت از برش پور بوبكر زود ** بدنبال كاري كه فرموده بود

هم از اهل دين بد يكي جمله دار ** برد كرد راز نبي آشكار

ازين جمله دار اين سخن چون شنود ** دو جمازه دردم مهيا نمود

تهي شد ازان قوم چون كوه ودشت ** رسول خدا عازم راه گشت

بصبح چهارم برآمد غار ** دو جمازه آورده بد جمله دار

نشست از بر يك شتر شاه دين ** ابوبكر را كرد با خود قرين

برامد بران ديگري جمله دار ** به همراه او گشت عامر سوار

شبهه هفتم بر فضيلت هفتم

[۲۵]

سابقاً بيان كرده بوديم كه از كلمه ي {لِصَاحِبِهِ} (كه در آيت غار واقع است) صحابي بودن حضرت صديق ثابت مي شود و اين رتيه عليا كسي ديگر را از صحابه كرام ميسر نيست كه صحابي بودن او در قرآن مجيد منصوص باشد و خداوند كريم او را بخصوصه صحابي فرموده باشد.

علماي شيعه برين فضيلت بچند وجوه گفتگو مي كنند. اول: اين كه لفظ صاحب در لغت عرب كسي را گويند كه در صحبت كسي باشد، ازين لفظ زياده برين هيچ فضيلتي ثابت نمي شود كه ابوبكر اندرون غار در صحبت رسول بود و درين معني شائبه از فضيلت نيست بلكه ازين لفظ اسلام ابوبكر هم ثابت نمي شود، الله جل شانه در قرآن مجيد كافر را صاحب مومن فرموده، چنانچه مي فرمايد: {قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَهُوَ يُحَاوِرُهُ أَكَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ مِنْ تُرَابٍ} (الكهف: 37). و در آيتي ديگر وارد شده كه حضرت يوسف علي نبينا و عليه الصلاة والسلام دو قيديان را كه بمعيت او در قيد خانه بودند و كافر بودند صاحب خود فرمود: {يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ} (يوسف: 39) پس معلوم شد كه لفظ صاحب بر فضيلت چه معني، بر اسلام هم دلالت نمي كند. آري معني مصطلح صحابي دلالت بر فضيلت مي كند مگر در آيت غار معني مصطلح مراد نيست چه دران ايمان شرط است و (معاذالله) حضرت ابوبكر از ايمان بي بهره بود.

جواب اين شبهه آنكه در آيت اولي كه كافر را صاحب مومن فرموده بر لفظ صاحب اكتفا نه فرموده بلكه تصريح كفر بآن منضم كرده و فرموده: {أَكَفَرْتَ بِالَّذِي خَلَقَكَ} و در آيت غار حضرت صديق را صاحب فرموده و بآن هيچ كلمه مذمت و منقصت منضم نساخته بلكه كلمات محبت و الفت ارشاد كرده مثلاً اين كه پيغمبر باو گفت: {لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا}. لهذا آيت غار را برين آيت قياس كردن قياس مع الفارق است. و در آيت ثانيه قطع نظر ازين جواب لفظ صاحب مضاف بسوي حضرت يوسف نيست يعني حضرت يوسف آن دو قيديان را صاحب خود نه فرموده بلكه صاحب سجن فرموده. باقي ماند آنچه گفته اند كه (معاذالله) حضرت صديق از ايمان بهره نداشت از هذياني بيش نيست، ايمان آوردن حضرت صديق خود از كتب ايشان ثابت است، قاضي نورالله شوستري در مجالس المومنين مي نويسد كه «خالد بن سعيد از سابقين اولين بوده اسلام او مقدم بر اسلام ابوبكر بوده، بلكه ابوبكر به بركت خوابي كه او ديده بود مسلمان شده بود، بالجمله سبب اسلام خالد آن بود كه در خواب ديده بود كه بر كنار آتشي افروخته ايستاده است و پدر او مي خواهد كه او را در آتش اندازد كه ناگاه رسالت پناه گريبان او گرفته بجانب خود كشيد و با او گفت كه بجانب من بيا تا به آتش نيفتي. خالد ازين خواب هولناك بيدار شد وقسم ياد كرد كه اين خواب من صحيح است، و انگاه متوجه خدمت حضرت رسالت گرديد در راه ابوبكر با او ملاقات نمود و از حال او پرسيد، خالد صورت واقعه را باو بيان نمود، ابوبكر نيز با او موافقت كرد و بخدمت آن حضرت صلى الله عليه وسلم آمده بشرف اسلام فائز گرديدند». بينندگان اين روايت بانصاف بگويند كه آيا كسيكه بالهام غيبي بر صداقت اسلام گرويده باشد و روياي صادقه او را راغب بايمان نموده باشد در باب وي اين سخن كه او از ايمان بي بهره بود بر زبان انساني تواند رفت. براي خدا عبارت مذكوره ي قاضي خصوصاً اين جمله را كه «ابوبكر به بركت خوابي كه او ديده بود مسلمان شده بود». با عبارت مجتهد صاحب كه «خليفه اول از هر امر، از ايمان بهره نداشت باتفاق من علماء الامامية». تطابق بايد داد و از انصاف نبايد گذشت كه علماي ايشان را عداوت صحابه كرام چنان از بصارت و بصيرت بي بهره كرده است كه از ايمان صديقي انكار مي كنند كه او را خداوند كريم بذريعه روياي صادقه بر حقيقت اسلام آگاهي بخشيد. اگر كسي گويد كه قاضي شوستري اقرار اسلام حضرت صديق نموده و مجتهد انكار ايمان او كرده، لهذا ميان كلام هر دو تناقض نيست. جوابش بچند وجه است. وجه اول: اين كه بذمه ما اثبات اين امر بود كه ابوبكر صديق نبوت آنحضرت صلى الله عليه وسلم بدل تصديق كرد و دعوت آن سرور را بدل قبول نمود مجتهد آن را اسلام نامد يا ايمان بفضله تعالي باقرارِ قاضي شوستري ثابت گرديد و اگر مراد مجتهد اين است كه در ميان اسلام و ايمان فرق است ايمان تصديق قلبي را مي گويند و اسلام صرف اقرار زباني را مي گويند و ابوبكر صديق را (معاذالله) تصديق قلبي حاصل نبود. پس براي ردّ اين هذيان هم شهادت شهيد ثالث يعني قاضي شوستري كافي است او بصراحت تمام گفته كه «ابوبكر ببركت خوابي كه او ديده بود مسلمان شده بود». وجه دوم: اينكه اگر تسليم كنيم كه ميان ايمان و اسلام فرق است و بالفرض اين هم تسليم كنيم كه از عبارت قاضي، اسلام حضرت صديق ثابت مي شود نه ايمان، پس در رد آن قول حضرت علي مرتضي پيش كرده تار و پود قول مجتهد را درهم و برهم مي سازم مومنين را بايد كه بدل بشنوند و بر بيخبري يا ابله فريبي علماي خويش افسوس كنند. علامه حلي ايشان (كه ملقب به امام اعظم است) در شرح تجريد مي نويسد كه قال عليه السلام يوماً علي المنبر: «أنا الصديق الأكبر أنا الفاروق الأعظم، أسلمت قبل أن أسلم أبو بكر وآمنت قبل أن آمن». يعني حضرت علي عليه السلام بالاي منبر فرمود كه منم صديق اكبر و منم فاروق اعظم، اسلام آوردم قبل اسلام آوردن ابوبكر، و ايمان آوردم قبل ايمان آوردن ابوبكر. ازين روايت علامه حلي از زبان مبارك حضرت علي اسلام و ايمان هر دو ثابت گرديد. اگر از قول قاضي شوستري قول مجتهد باطل نه شده بود اكنون به ارشاد حضرت علي مرتضي باطل گرديد. فالحمدلله علي ذلك. بلكه ازين روايت اين هم بظهور پيوست كه (اوليت) ايمان و اسلام حضرت ابوبكر صديق (فيما بين مسلمين قرن اول) چنان رقعت و عزت وشهرت داشت كه حضرت علي بطور فخر بيان فرمود كه من پيشتر از ابوبكر ايمان و اسلام آورده ام. اگر بقول شيعه حضرت ابوبكر صديق در ايمان و اسلام كامل نبودي يا معاذالله منافق بودي يا بطمع دنيا اظهار اسلام كرده بودي حضرت علي بر سبقت خود در ايمان از وي چرا فخر كردي؟ وجه سوم: اين كه ازين روايت اين هم ثابت مي شود كه آنچه علماي اماميه در باب اسلام حضرت صديق گفته اند كه اسلام او محض ظاهري بود و آن هم بقول كاهنان و بطمع خلافت، بي اصل محض است و به شهادت قاضي شوستري كه او حضرت صديق را از سابقين اولين شمرده متقدمين و متاخرين ايشان همه دروغگو ثابت گشتند و خيال مكن كه قاضي فقط تكذيب علما و مجتهدين خود كرده بلكه كذب صاحب الامر يعني امام غائب خود هم واضح ساخته. امام غائب يعني امام مهدي شيعه فرموده است كه ابوبكر صديق به طمع دنيا ايمان آورده بود چه او از يهود مي شنيد كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم را سلطنت و بادشاهت و غلبه بر مخالفان خود حاصل خواهد شد، لهذا بگفته ايشان يقين كرده تكلم به كلمه اسلام كرده بود. ملا باقر مجلسي در رساله رجعت از بحارالانوار بروايت شيخ صدوق يعني ابن بابويه قمي مي نويسد كه «اسلام ابوبكر طوعا بود اما براي طمع دنيا، زيرا كه ايشان با كفره ي يهود مخلوط بودند (إلى قوله) چون حضرت دعوي رسالت فرمود ايشان را روي گفته ي يهود به ظاهر كلمتين گفتند ودر باطن كافر بودند». المختصر ازين روايات اسلام و ايمان ابوبكر صديق بخوبي ثابت شد و چون ايمان و اسلام او ثابت گرديد پس بنص قرآني يعني كلمه {لِصَاحِبِهِ} اين هم ثابت شد كه او صحابي پيغمبر بود و مصداق آن همه فضائل بود كه براي اصحاب پيغمبر ثابت اند و شيعه هم بآن اقرار دارند (ولو كرها)، پس بعد ثبوت اين همه امور هر كه انكار صحابي شدن او كند و از فضائل و انكار كند او يقيناً منكر نص قرآني است.

شبهه هشتم بر فضيلت هشتم

سابقاً بيان كرده ايم كه در آيت غار از كلمه {لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا} ثابت است كه ابوبكر صديق چون ديد كه كفار بر لب غار در رسيدند آنگاه بخيال اينكه مبادا آنحضرت صلى الله عليه وسلم را صدمه ي برسانند اندوهگين شد، براي تسلي او پيغمبر صلى الله عليه وسلم فرمود كه حزن مكن و غمگين مشو الله تعالي همراه ماست. و معيت خداوندي را (بضمير واحد متكلم يعني معي نه فرمود بلكه) بضمير متكلم مع الغير بيان كرد يعني {مَعَنَا} فرمود. تا معلوم شود كه ابوبكر صديق هم درين معيت خداوندي شريك (آقاي خود) است.

اماميه برين فضيلت غرّا بچند طريق اعتراض مي كنند. اول: اينكه مي پرسند كه حزن ابوبكر طاعت بود يا معصيت؟ اگر طاعت بود پس منع كردن پيغمبر از طاعت ثابت مي شود (و آن قطعاً ممكن نيست) و اگر معصيت بود عاصي بودن ابوبكر ثابت شد (و هو المراد). دوم اينكه ابوبكر را بر قول خدا و رسول يقين نبود و باوجوديكه همدرين غار معجزات بسيار بچشم خود ديده بود مانند آشيانه بستن كبوتران و تنيدن عنكبوت و ديگر معجزات كه دلالت مي كرد برانكه حفاظت خداوندي همركاب جناب رسالت مآب است ليكن با اين همه او را يقين بحفاظت نبود و بسبب غلبه خوف باو از بلند گريستن گرفت. سوم: اينكه مقصود ابوبكر از گريستن و آواز بلند كردن اين بود كه كفار (كه بر لب غار ايستاده بودند) بشنوند و پيغمبر را گرفتار كنند و به همين سبب آنحضرت صلى الله عليه وسلم او را فهمايش مي كرد و مي خواست كه او را از گريستن باز دارد ليكن او باز نمي آمد و بد نيتي و فساد باطن او بشكل گريستن ظاهر مي شد. و بعض دانشمندان شيعه درين مقام چيزي ديگر افزوده اند ومي گويند كه چون مقصد ابوبكر از گريستن حاصل نه شد يعني كافران آواز او نه شنيدند آنگاه پاي خود را از غار بيرون كرد كه كفار به بينند و اندرون غار در آيند (به سزاي اين حركت) بحكم خداوندي مار پاي او را گزيد پس مجبور شده پاي خود را در غار كشيد. چهارم: اينكه چون مقصود ابوبكر ازين حركت كه پاي بيرون غار كرد حاصل نشد و كافران اندرون غار آمده حضرت پيغمبر راگرفتار نه كردند آنگاه بطريق ديگر در ايذاي وي صلى الله عليه وسلم كوشيد كه ذكر حضرت علي آغاز كرد و بر تنهائي وي عليه السلام رنج و غم خود ظاهر كردن گرفت در آن وقت پيغمبر او را فرمود كه {لا تَحْزَنْ} اي ابوبكر حزن مكن بر تنهائي علي {إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا} هر آئينه خداوند تعالي با من است و با علي. پنجم اينكه {إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا} دو معني دارد. يكي آنكه خدا با من است و با علي، ديگري آنكه خدا با من است و با تو اي ابوبكر يعني نيكي مرا ببيند و بدي ترا، و هر يكي را از ما و تو جزاي عمل او خواهد داد. اين شبهات و تقارير شيعه را شنيده هر كس و ناكس محو حيرت خواهد شد كه بارالها اين همه اعتراضات است بر حضرت صديق يا هذيانات مجنونان و زق زق و بق بق ديوانگان بلكه شايد بعض اهل عقل در باور كردن اين كه علما و مجتهدين شيعه اين چنين هذيانات را بر زبان آورده باشند تردد كنند لهذا بايد كه كتاب احقاق الحق و مجالس المومنين و غيره را مطالعه كنند و عبرت گيرند كه اين همه تقارير را شهيد ثالث ايشان بچه آب و تاب نوشته و ملا خضر مشهدي برين هذيانات چنان فخر كرده. و مصنف تقليب المكائد بر كتاب احقاق الحق وغيره چه قدر ناز دارد و بر مولانا شاه عبدالعزيز محدث دهلوي طعن مي كند كه در تحفه اثنا عشريه اصل عبارت احقاق الحق و غيره چرا نقل ننمود عبارت تقليب المكائد اين است: «ناصبي را مي بايست كه اين عبارت جناب قاضي را نقل مي كرد و بران آنچه مي توانست وارد مي كرد. تراشيدن تقريري از طرف خود و نسبت دادن به طرف شيعيان وبعد ازان بجواب آن مشغول شدن از اعظم مكائد اين ناصبي است». اكنون بخدمت حضرات شيعه عرض مي كنم كه خلاصه شبهات شيعه را كه نوشتم و اصل عبارت قاضي را كه بر حاشيه درج كرديم به نظر انصاف ديده به فرمايند كه اين سخنها موجب ناز و افتخار است يا باعث شرم و خجالت. نزد ما اين سخنهاي واهيه چنان است كه اگر بجانب كسي منسوب كرده شود آن كس اين نسبت را عار و ننگ خود خواهد دانست و شرمنده خواهد شد. معلوم نيست كه قاضي شوستري وملاي مشهدي درين تقارير چه مضامين حكيمانه درج كرده اند و چه جواهر بيش بها دران نهاده اند كه بران مقلدان ايشان چنين ناز مي كنند به نظر ما در كتب مذكوره سخني نيست كه از بيهودگي خالي باشد و لفظي نيست كه از سفاهت و ركاكت پاك بود.

زپاي تا بسرش هر كجا كه مي نگرم ** كرشمه دامن دل مي كشد كه جا اينجاست

حق اين ست كه حضرت مولانا شاه عبدالعزيز دهلوي احساني عظيم بر قاضي شوستري و ملاي مشهدي نموده اند كه در تحفه اثناعشريه اصل عبارات ايشان را نقل نه كرد بر خلاصه ي مضمون ايشان اكتفا كردند و قاضي و ملا را از فضيحت و رسوائي محفوظ داشتند ليكن چونكه مصنف تقليب المكائد و غيره را تشهير مقصود بود لهذا ما اصل عبارت را بر حاشيه درج ساختيم. اگر چه جواب اين چنين شبهات واهيه و تقريرات سخيفه نوشتن اضاعت وقت است، ليكن تنبيهاً چيزي نوشته مي شود گوش مدهوش فرا بايد نهاد. جواب از اعتراض اول آنكه در قرآن مجيد در قصه حضرت موسي مذكور است كه حق تعالي باو فرمود: {لا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلَى} (طه: 68). و در قصه حضرت لوط فرموده كه فرشتگان باو گفتند: {لا تَخَفْ وَلا تَحْزَنْ إِنَّا مُنَجُّوكَ وَأَهْلَكَ} (العنكبوت: 33). و بآن حضرت صلى الله عليه وسلم ارشاد باري است كه {وَلا يَحْزُنْكَ قَوْلُهُمْ} (يونس: 65). ازين آيات ظاهر است كه حضرت موسي و حضرت لوط را خوف لاحق شده بود و بر آنحضرت صلى الله عليه وسلم بوجه اقوال (خبيثه ي) كفار رنج طاري مي شد الله تعالي براي تسلي ايشان صلوات الله عليهم {لا تَخَفْ وَلا تَحْزَنْ}، {وَلا يَحْزُنْكَ} ارشاد فرمود، پس از شيعه بايد پرسيد كه اين پيغمبران عليهم السلام را خوفي وحزني كه لاحق شده بود طاعت بود يا معصيت؟ اگر طاعت بود منع كردن خدا از طاعت ثابت مي شود، و اگر معصيت بود پس عاصي بودن انبيا عليهم السلام ثابت مي گردد. آنچه شيعه درينجا جواب دهند همان جواب از جانب ما براي حضرت صديق تصور بايد نمود. سخني ظريف تر بشنو، قاضي نورالله شوستري در مجالس المومنين به ضمن حكايات مفيده شيخ مفيد بجواب ابوالحسن خياط رئيس المعتزله (كه از آيات مذكوره استدلال كرده معصيت نبودن خوف و حزن در چنين مقامات ثابت كرده بود) مي نويسد كه «مضمون آن آيات نهي است ليكن انبيا را از ارتكاب قبيحي كه فاعل آن مستحق ذم مي شود بواسطه دليل عقلي كه بر عصمت انبيا و اجتناب ايشان از گناهان قائم گشته موجب عدول از ظاهر شده لهذا از ظواهر آن آيات عدول مي كنيم و هرگاه اتفاق حاصل باشد در آنكه ابوبكر معصوم نه بود واجب است كه اجراي نهي كه درشان آن واقع شده بر ظاهر آن كه قبح حال ابوبكر است قائم بماند». بجوابش مي گويم كه خوف را در معاصي شمار كردن قطعاً باطل است و قطعاً حاجتي نيست كه خوفی كه لاحق شدن آن بحضرات انبيا عليهم السلام وارد شده و حق تعالي ايشان را نهي فرموده از معني ظاهري آن عدول نموده شود در حقيقت كسي كه خوف را معصيت مي گويد تنقيص انبيا عليهم السلام مي كند و فرقه ي را كه به عصمت انبيا قائل نيست قوت ميرساند. و چگونه خوف را در معاصي شمار كردن جائز تواند شد در حاليكه خوف ازان امور است كه به مقتضاي بشريت هر انسان را لاحق مي شود اگر چه او نبي باشد يا امام يا ولي. و خداوند كريم بر چنين امور بشريه مواخذه هم نمي كند در قرآن كريم آمده كه چون حضرت موسي و هارون را امر فرموده شد كه بسوي فرعون برويد و او را فهمايش كنيد و دعوت ايمان نمائيد ايشان اظهار خوف خود كردند كه {رَبَّنَا إِنَّنَا نَخَافُ أَنْ يَفْرُطَ عَلَيْنَا أَوْ أَنْ يَطْغَى} (طه: 45). يعني: خداوندا، ما خوف داريم كه فرعون بر ما ظلم كند و سركشي نمايد حق تعالي ايشان را مطمئن كرد و فرمود كه {لا تَخَافَا إِنَّنِي مَعَكُمَا} (طه: 46). يعني خوف مكنيد من با شما هستم. نيك تدبر بايد كرد كه حضرت موسي و هارون با آنكه نبي بودند خائف شدند و از جناب الهي برين عتابي ومواخذه واقع نشد. پس آنچه شهيد ثالث شيعه يعني قاضي شوستري نوشته باطل شد. جاي عبرت است كه محض براي اين غرض فاسد كه حضرت صديق را به سبب حزن عاصي ثابت كرده شود خوف را معصيت قرارداده بر انبيا عليهم السلام الزام ارتكاب معاصي نهادند و بوقت داروگير اهل سنت خوف را از معني حقيقي ظاهري آن صرف نمودند حالانكه صرف لفظي از معني حقيقي آن بلاضروت جائز نيست. در قرآن مجيد نسبت خوف بانبيا عليهم السلام در آيات عديده وارد شده و مفسرين شيعه هم درانجا از لفظ خوف معني حقيقي ظاهري آن مراد داشته اند و كسي خوف را در معاصي شمار نكرده، لهذا قول شهيد ثالث و آن هم بي دليل بمقابله جماعت مفسرين هيچ رفعت ندارد علامه طبرسي مفسر شيعه در تفسير مجمع البيان تحت آيه كريمه: {فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً} (الذاريات: 28) كه در قصه حضرت ابراهيم -على نبينا وعليه الصلوة والسلام- واقع است مي نويسد كه «فلما امتنعوا عن الأكل خاف منهم وظن أنهم يريدون سوءا، فقالوا أي قالت الملائكة: لا تخف يا إبراهيم». ترجمه: هرگاه فرشتگان (كه براي عذاب قوم لوط عليه السلام آمده بودند و اولاً بخدمت حضرت ابراهيم حاضرشدند و حضرت ابراهيم ايشان را انسان و مهمان خود خيال كرده پيش ايشان سفره نهاد كه بران گوشت گوساله بود و فرستگان) از خوردن طعامِ حضرت ابراهيم دست باز كشيدند حضرت ابراهيم خوف كرد كه شايد ايشان با من اراده بدي كردن دارند فرشتگان گفتند كه اي ابراهيم خوف مكن ما انسان نيستيم كه طعام خوريم (فرشتگانيم براي تعذيب قوم لوط آمده ايم) خلاصه اين كه براي دور كردن خوف (كه به مقبولان لاحق شود) كلمات تسكين و تسلي مثل {لا تَخَفْ} يا {لا تَحْزَنْ}، هر جا كه در قرآن مجيد يا احاديث واردست آنجا آن نهي را از قسم آن نهي قرار دادن كه بر ارتكاب معاصي مي آيد جهل سخت وعناد بحت است. و اين هم ياد بايد داشت كه ورود نهي بر امري مستلزم وقوع آن امر منهي عنه نيست، ورنه هزارها اعتراضات بر ائمه كرام وارد خواهد شد و شيعه را بجز عصمت ائمه جوابي ميسر نخواهد شد، مثلاً در علل الشرائع (كه از كتب معتبره ي شيعه است) مي آرد كه پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم به حضرت علي مرتضي فرمود كه يا علي، لا تتكلم عند الجماع ولا تنظر إلى فرج امرأتك ولا تجامع امرأتك بشهوة امرأة غيرك». يعني اي علي، بوقت جماع كلام مكن و مبين شرمگاه زن خود را، و صحبت مكن با زن خود بشهوت زن ديگري. درينجا از شيعه بايد پرسيد كه حضرت علي اين كارها كه نهي بران وارد شده مي كرد يا نه؟ اگر گويند نمي كرد پس آن قاعده ي مخترعه ايشان باطل خواهد شد كه در دو نهي مستلزم وقوع منهي عنه هست. و اگر گويند كه مي كرد، پس بايد پرسيد كه پيغمبر صلى الله عليه وسلم از طاعت چرا منع فرمود؟ و اگر گويند كه معصيت بود پس بايد گفت كه عاصي بودن حضرت علي مرتضي ثابت شد. و اگر شيعه در پرده ي عصمت پناه گيرند يعني گويند كه حضرت علي و سائر ائمه چونكه معصوم اند لهذا نهي كه در حق شان وارد شده آنرا محمول بر معني حقيقي ظاهري نتوانيم نمود بلكه از ظاهر آن عدول خواهيم كرد. درين صورت ميدان جواب براي ما هم تنگ نيست بلكه خواهيم گفت كه ابوبكر صديق صاحب فضيلت بود ودر تقواي فوقيت تمام داشت لهذا نهي {لا تَحْزَنْ} كه در حق او وارد شده بر معني حقيقي هرگز محمول نخواهد شد و جواب ما از جواب شيعه قوي تر خواهد بود زيرا كه صاحبِ فضيلت واتقى بودن حضرت صديق به نص قرآني ثابت است و براي معصوم بودن حضرت علي و سائر ائمه دليلي مانند تار عنكبوت هم نزد شيعه نيست.

اي ياران (شيعه)! چرا (آيت غار را كه) چنان صريح و واضح است بسبب دشمني (حضرت صديق) معما و چيستان مي سازيد؟ قدري انصاف را بكار بريد اگر كسي بر دوست خود اندشيه ي مصائب كرده غمگين گردد و آن دوست او را مطمئن كند و گويد كه غمگين مشو الله مددگار ماست، پس اين گفتن او براي تسكين و تسلي خواهيد دانست يا براي زجر و توبيخ؟ اگر براي تسلي و تسكين خواهيد دانست پس بايد كه {لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا} را هم بدين گونه خيال كنيد. اي ياران! چرا آيات الهي را تحريف مي كنيد؟ بايد كه آينده اين لفظ سخيف بر زبان نياريد كه همه جا و همه وقت نهي براي زجر و توبيخ مي باشد و بر دلهاي خود نقش نمائيد كه نهي از راه ترحم و شفقت هم مي باشد، اگر قرآن مجيد را تتبع كنيد در اكثر و بيشتر مقامات خواهيد ديد كه خداوند كريم از راه محبت و شفقت هم استعمال حرف نهي فرموده، آيا نمي بينيد كه به آنحضرت صلى الله عليه وسلم فرموده كه {لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ} (القيامة: 16). و در جائي ديگر {فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَرَاتٍ} (فاطر: 8). آيا قاضي شوستري (شهيد ثالث شما) درين آيات هم كلمات نهي را براي زجر و توبيخ خواهد گرفت و حركت دادنِ زبان را و رفتن جان را معصيت و موجب مذمت قرار داده خواهد گفت كه به سبب معصوم بودن آنحضرت صلى الله عليه وسلم درين كلمات نهي را از ظاهر مصروف خواهيم كرد يا اينجا كلمات نهي را از راه رحمت و شفقت قرار داده اقرار به سفاهت خود خواهد كرد. جواب از اعتراض دوم: به آواز بلند گريستن حضرت ابوبكر صديق هرگز صحيح نيست در قرآن مجيد صرف كلمه {لا تَحْزَنْ} وارد شده، و حزن بمعني گريستن هم نيست چه جائيكه بآواز بلند گريستن. آري، اگر كتابي مخصوص در لغت متعلق الفاظي كه در باب صحابه كرام است تصنيف كرده باشند و در آن كتاب معني حزن بآواز بلند گريستن نگاشته باشند امري ديگرست، و ليكن بجز شيعه كسي از آن كتاب لغت خبري ندارد. شايد نورالله شوستري آنچه در احقاق الحق نوشته كه «حتى غلبه بكاءه وتزايد قلقله وانزعاجه». در همان كتاب لغت مخصوص ديده باشد. خود مفسرين اماميه هم در تفاسير خود معني حزن بآواز بلندگريستن بلكه مطلق گريستن هم ننوشته اند. علامه كاشاني در تفسير خلاصة المنهج مي طرازد: (معني {إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لا تَحْزَنْ} اينست كه) چون گفت پيغمبر يار خود را اندوه مخور. و علامه طبرسي (در تفسير مجمع البيان)مي فرمايد: {لا تَحْزَنْ} أي لا تخف. و اين امر كه خوف بمقتضاي بشريت انبيا و ائمه را هم لا حق مي شود و معصيت نيست در صفحات سابقه ثابت نموده ايم و اكنون باز مي گوئيم كه از قرآن مجيد ظاهر مي شود كه حضرت موسي عليه السلام را بارها خوف لاحق شده بود، مثلاً در وقت آغاز نبوت عصاي خود را بصورت اژدهاي دمان ديده ترسيدند و حق تعالي فرمود: {وَلا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ} (القصص: 31) و مثلاً در وقتيكه مامور شدند كه به پيشگاه فرعون روند و حجت خداوندي بروي تمام كنند حضرت موسي عرض نمودند: {فَأَخَافُ أَنْ يَقْتُلُونِ} (الشعراء: 14). يعني: اي پروردگار، مي ترسم كه فرعون و آل فرعون مرا قتل سازند. اينك من ثبوتي ديگر نفيس تر پيش مي كنم، وآن اينكه علماي اماميه خود اقرار مي دارند كه بر موسي عليه السلام خوف طاري شده بود و در چنان موقع اقرار اين امر كرده اند كه عدول از آن در وسعت ايشان نيست نه تاويل آن در استطاعت شان. بايد دانست كه اعتقاد شيعه اين است كه دوازده امام از جميع انبيا عليهم السلام افضل اند بجز سيّد الانبياء صلى الله عليه وسلم كه ائمه از آنجناب افضل نيستند ليكن رتبه ي مساوات باوي دارند. بسلسله ي اين اعتقاد افضليت حضرت علي بر حضرت موسي -على نبينا وعليه الصلوة والسلام- بيان مي كنند و مي گويند كه حضرت موسي چون از مصر به مدين رفت در وقت خروج از مصر خائف بود، قوله تعالى: {فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفًا يَتَرَقَّبُ} (القصص: 21). (و اين خوف مستمر ماند تا آنكه به مدين رسيد و با حضرت شعيب ملاقي شد و وي گفت: {لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ} (القصص: 25). يعني: اي موسي خوف مكن از ظالمان نجات يافتي، اين مقام از دسترس آن ظالمان بالاترست). و حضرت علي در شب هجرت بي خوف بر بستر پيغمبر مي خوابيد اگر ذره ي از خوف و هراس بر حضرت علي مرتضي طاري بودي هرگز خواب به مژگانش راه نيافتي. برين هم اگر شيعه خاطر جمع نه شوند و ازين الزام ناحق باز نيايند كه حضرت صديق خائف و هراسان شده بود پس ما باقرار علماي ايشان خائف شدن آنحضرت صلى الله عليه وسلم ثابت مي كنيم، مصنف تقليب المكائد بجواب كيد هشتاد و هفتم مي نويسد كه «اگر خوف قتل و قتال نبود پيغمبر خدا چرا مخفي بيرون رفت و حالانكه سبب هجرت فرمودن رسول خدا محض خوف قتل بود». بار خدايا به فهم نمي آيد كه علماي شيعه چرا اين جسارت مي كنند كه حزن و خوف حضرت صديق را نتيجه عدم ايمان و يقين مي گويند در حاليكه خود اعتراف مي كنند كه انبيا و مرسلين هم در حزن و خوف مبتلا شده بودند و هجرت سيدالانبيا صلى الله عليه وسلم محض بسبب خوف قتل بود‌. در اعتقاد اهل سنت حضرت صديق از حضرت موسي افضل (بلكه مساوي او هم) نبود كه خائف نه شدي و نيز از سيدالانبيا صلى الله عليه وسلم در اطمينان و سكينه فوقيت نداشت كه از قتل و قتال نه ترسيدي اين اعتقاد (پر فساد كه غير نبي را بر نبي فضيلت مي دهند). به شيعه مبارك باد ايشان حضرت موسي را بخوف مبتلا گويند و سيدالانبيا صلى الله عليه وسلم را مبتلاي خوف قتل و قتال بيان كنند ليكن نسبت خوف به جناب علي مرتضي در خيال هم نيارند و تقيه او را به سبب خوف هتك آبرو گويند (نه بسبب خوف جان) مصنف تقليب المكائد مي گويد: «تقيه بجهت خوف هلاكت جان خود نبود بلكه به جهت خوف هتك عرض و ناموسش بوده. الي قوله: دانستي كه خوف حضرت اميرالمومنين نه از هلاكت جان بود بلكه خوف هتك عرض و ناموس». ازين همه روايات ثابت شد كه الزام خوف (كه معصيت باشد) به جناب صديق هيچگونه عائد نمي شود زيرا كه اگر گويند كه خوف صديق به سبب ترس از قتل و قتال بود گوئيم كه اين چنين خوف باقرار علماي شيعه انبيا را عليهم السلام نيز لاحق شده بود و اگر گويند كه خوف حضرت صديق بخيال هتك ناموس خود بود گوئيم كه اين چنين خوف حضرت علي مرتضي را هم لاحق مي شد حالانكه او باعتقاد شيعه از انبيا افضل بود. الحاصل آيات قرآنيه و احاديث ائمه (كه بطريق اماميه مروي است) و اقوال علماي اماميه شهادت مي دهند كه پيغمبري همچو حضرت ابراهيم كه خليل خدا بود و همچو موسي كه كليم الله بود و همچو سيد الانبيا عليه التحية والثنا كه حبيب الله بود و امامي همچو علي مرتضي كه (باعتقاد شيعه) وصي رسول و شيرخدا و افضل از جميع پيغمبران (ماسبق) بود از خوف قتل و قتال و از خوف عزت و آبرو محفوظ ماندند لهذا اگر ابوبكر صديق در همچنين خوف مبتلا شد چه عجب، عجب بالاي عجب اين است كه علماي شيعه بر خوف حضرت صديق كه صرف در يك شب خطور كرده بود اين قدر زبان درازيها مي كنند و خوف او را نتيجه كفر و نفاق قرار دهند و ائمه خود را نمي بينند كه باعتقادشان همه عمر از زمان ولادت تا وفات هر لحظه و هر ساعت مبتلاي خوف بودند و از امام اول تا امام آخر الزمان يعني امام غائب همه همواره تقيه مي كردند، از دوازده امام يكي هم نبود كه تمام عمر او در خوف و هراس بسر نه شده باشد، و يك لحظه هم از خوف فرصت يافته باشد و به همين سبب تقيه كه بناي آن تمام تر بر خوف است، ركن اعظم مذهب شيعه قرار يافت. و ائمه ارشاد فرمودند كه «التقية ديني ودين آبائي». (و فرمودند: «لا إيمان لمن لا تقية له». و فرمودند: «لا دين لمن لا تقية له»). پس هرگاه ائمه كرام كه موت و حيات باختيارشان بود كه تا وقتيكه خواهند زنده مانند بي اجازت شان موت قريب شان نتواند آمد و فرشتگان تابع حكم شان بودند كه هر چه فرمايند امتثال آن كنند، و در نظرشان چنان تاثيري قوي بود كه اگر بسوي كوه بنگرند بشگافد ودر بازوي شان چندان قوت بود كه اگر يك دست برافرازند هشتاد هزار جن قتل شوند و علم شان چنان وسعت داشت كه آنچه در عالم به زمانه گذشته بظهور آمده يا آينده آيد همه را علم شان احاطه كرده و معجزات شان باين مرتبه عليا بود كه معجزات تمام انبيا بدست شان بود حتي كه معجزه ي عصاي موسي و انگشتري سليمان و غيره وغيره همه ايشان را حاصل بود) اگر عصا از دست خود انداختندي في الفور اژدهاي دمان گرديدي و باشاره ي شان كافران و منافقان را لقمه ي خود ساختي. ائمه كرام با وجود اين چنين قدرت و قوت و اعجاز تمام عمر خود در خوف وهراس گذارند و اعلان امامت خود نه كنند و بخوف جان يا بخوف آبرو، كلمه ي حق بر زبان نيارند، و اگر با كسي از شيعيان خود كه اخص الخواص شان باشد خواهند كه كلمه حق گويند، دروازهاي خانه بند نمايند و ترسان و هراسان زبان خود كشانيد و مذهب اصلي خود ظاهر سازند و اگر كسي از ناصبيان پيش ايشان بيايد از مذهب اصلي خود حتي كه از امامت خود هم منكر شوند و (براي مصلحت وهميه خود) بر خلص احباب خود لعنت كنند و ازيشان تبري نمايند. ليكن حضرات شيعه گاهي بر خوف و ترس شان زبان طعن نه كشايند، و در امامت و فضيلت شكي و ريبي نيارند بلكه خوف شان را بهترين عبادات گويند و تقيه را اصل دين دانند و بر خوف حضرت صديق كه صرف در يك شب بود اين قدر زبان درازيها كنند و خوف او را دليل كفر و نفاق قرار دهند حالانكه حضرت صديق مالك موت و حيات نبود و نه ملائكه تابع فرمان او بودند نه او را علم ماكان و ما يكون حاصل بود نه قوت قتل هشتاد هزار جن داشت. بار خدايا، در خوف ائمه كرام و خوف حضرت صديق چه مابه الامتياز قرار داده اند كه همان خوف در حق ائمه فضيلت مي شود و در حق حضرت صديق نقص و عيب.

ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا

بعد اين همه مي گوئيم كه اگر ما حسب اعتقاد شيعه، خوف انبيا و ائمه را بسبب معصوم بودن شان از معني حقيقي مصروف سازيم و در باب آياتي كه مثبت خوف اين حضرات اند بگوئيم كه «از ظواهر آن عدول مي كنيم» كاري نمي كشايد چه از كلام الهي ثابت مي شود كه مومنين صالحين غير معصومين هم مبتلا مي شوند. قال الله تعالى: {إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلاَّ تَخَافُوا وَلا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ} (فصلت: 30). ترجمه: كساني كه ميگويند پروردگار ما الله است باز استقامت می کنند، نازل مي شود بريشان فرشتگان و مي گويند كه خوف و رنج مكنيد و بشارت حاصل كنيد به آن جنت كه وعده كرده شده به شما. ازين آيت معلوم شد كه اهل ايمان كه باستقامت موصوف اند هم خائف و محزون مي شوند (زيرا كه نزد شيعه و رود نهي مستلزم وقوع منهي عنه مي باشد) و در آيتي ديگر خود خداوند كريم باهل ايمان خطاب كرده مي فرمايد: {وَلا تَهِنُوا وَلا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ} (آل عمران: 139). يعني: غم نكنيد شما بر همه غالب خواهيد ماند. پس مي پرسم كه درين آيات كلمه ي {لا تَحْزَنُوا} كه در حق مومنين غير معصومين وارد شده، آيا براي زجر و توبيخ است يا براي تسكين و تسلي؟ ظاهرست كه قاضي شوستري هم درين آيات براي زجر و توبيخ نخواهد گفت، بلكه براي تسلي و تسكين. پس اين كلمه در حق صديق چرا براي زجر و توبيخ قرار داده شد؟ عقل حيران است كه لفظ {لا تَحْزَنْ} در صد ها آيات براي تسكين و تسلي آمده و درين يك آيت براي زجر و توبيخ، اين چه معني دارد؟ آري، اگر قرينه ي كه دلالت بر ناخوشي و عتاب مي كرد در آيت غار موجود بودي ما هم تسليم مي كرديم كه كلمه ي {لا تَحْزَنْ} براي زجر و توبيخ است، و چنين قرينه اينجا موجود نيست. بلكه قرينه ي عتاب چه معني در آيت چيزي مذكورست كه دلالت بر عدم عتاب دارد. به بينيد چنانكه در حق مومنين بعد كلمه ي {وَلا تَحْزَنُوا} كلمه {وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ} مذكور است كه دلالت بر عدم عتاب دارد هم چنان براي حضرت صديق بعد كلمه ي: {لا تَحْزَنْ} كلمه ي {إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا} موجود است كه دلالت صريح بر عدم عتاب بلكه بر غايت خوشنودي دارد. الغرض درين {لا تَحْزَنْ} و ديگرها فرقي نيست، اگر در آنجا براي تسلي است اينجا هم براي تسلي است، و اگر آنجا براي زجر و توبيخ است اينجا هم براي زجر و توبيخ. اصل اين است كه شيعيان بيچارگان معذور اند اگر كلمات قرآنيه را بر معاني حقيقي آن محمول مي كنند اقرار به فضيلت حضرت صديق امري ضروري و لابدي مي شود. و در صورت اين اقرار، مذهب از دست ميرود، لهذا بجز اين كه در قرآن تحريف معنوي كنند و براي كلمات قرآنيه معاني نوبنو تراشند چاره ي بدست ندارند.

دست بيچاره چون بجان نه رسد ** چاره جز پيرهن دريدن نيست

اگر بعد اين تفضيل هم، وسوسه در خاطر حضرات شيعه جاگزيند و گويند كه تسليم كرديم كه خوف گناه نيست و تسليم كرديم كه كلمه {لا تَحْزَنْ} براي تسلي است. باز هم اين قدر ضرور ثابت شد كه حضرت صديق را يقيين كامل بر وعده ي نبوي و حفاظت خداوندي نبود ورنه بروي خوف طاري نشدي. جواب گوئيم كه علماي شيعه نوشته اند كه (در غار) پيغمبر صلى الله عليه وسلم بار بار بر ابوبكر صديق غضبناك شده مي فرمود كه خاموش باش و راز را فاش مكن. ليكن او خاموش نمي شد. پس ملحدي مانند شيعه تواند گفت كه پيغمبر را بر وعده ي خداوندي و حفاظت او يقين نبود ورنه از افشاي راز پريشان نه شدي و بار بار بسبب افشاي راز بر ابوبكر غضبناك نه شدي. (و برين يقين قائم ماندي كه هر چند راز فاش گردد وضرري بمن نخواهد رسيد.) پس حضرات شيعه جوابيكه باين ملحد دهند همان جواب از جانب ماقبول نمايند.

(اكنون سخن را به قانون ديگر مي سرايم و مي گويم كه) اگر شيعه درين مبحث اقوال علماي خود پيش نظر داشته تامل صادق را بكار برند برايشان واضح خواهد شد كه اطلاق حزن يا خوف بر حال حضرت صديق حسب اصول شيعه هرگز به هيچ گونه راست نمي آيد بلكه مصداق مثل مشهور: «فَرَّ من المطر واستقر تحت الميزاب» مي شود زيرا كه اگر شيعه برين قول علماي خود قائم شوند كه حضرت صديق در حقيقت محزون يا خائف شده بود ازيشان خواهم پرسيد كه آيا خوف حضرت صديق بانديشه ي جان خود بود يا بانديشه ي جان پيغمبر صلى الله عليه وسلم؟ اگر گويند كه بانديشه ي جان خود بود خواهم گفت كه درين صورت آن قول علماي شما باطل گشت كه حضرت صديق با كافران سازش داشت و ثابت شد كه او را هيچ سازشي با كفار نبود، بلكه او خود از كفار انديشه ي جان خود مي داشت و درين صورت حضرات شيعه را از تسليم اين امر چاره ي نخواهد بود كه كفار را با حضرت صديق عداوت بود و عداوت هم باين مرتبه كه اراده ي قتل او داشتند. و ظاهرست و بديهي كه سبب اين عداوت بجز رفاقت و صداقت او با پيغمبر امري ديگر نمي تواند شد. پس چون روز روشن هويدا شد كه حضرت صِدّيق صَدِيق مخلص آن سرور و رفيق خاص وي صلى الله عليه وسلم بود، و همين است مذهب اهل سنت. و نيز حضرات شيعه را از تسليم اين امر هم مضر نخواهد بود كه حضرت صديق هرگز در افشاي راز گاهي سعي ننموده چه اين امر خلاف عقل است كه خردمندي همچو حضرت صديق بر دشمن خود راز را ظاهر كند يا سعي در افشاي راز نمايد و خود را به هلاكت افگند و اگر گويند كه حزن يا خوف حضرت صديق براي پيغمبر بود پس اين حزن و خوف را از اعظم فضائل حضرت صديق بايد شمرد نه كه در معائب و مطاعن چه خوش گفته اند كه:

چشم بد انديش كه بركنده باد ** عيب نمايد هنرش در نظر

اگر حضرات شيعه اين چنين حزن يا خوف را گناه كبيره بلكه كفر مي دانند اين ديد و دانش بايشان مبارك باد، وليكن ما اهل سنت و جماعت اين كفر را از هزاران هزار ايمان بهتر مي دانيم، بلكه دليلي روشن بر صديقيت حضرت صديق اعتقاد مي كنيم. زيرا كه هر چند ابوبكر صديق بر سلامت ماندن جان پيغمبر يقين كامل داشت ليكن چون ديد كه آن سرور دين و دنيا و سيد هر دو سرا در غاري تيره و تار جا دارد و مانند قمر كه در ابر پوشيده شود در غار مختفي است و كسي كه مقام او از عرش و كرسي بالاتر است در چنين غار قيام فرماست بمشاهده اين حال دل او پاره پاره شد و روحِ او بي آرام گشت كارهاي كه حضرت صديق در آنوقت كرد شاهد عدل است برآنچه گفتيم، مثلاً اول خود در آن غار داخل شد و قباي خود پاره پاره كرده سوراخهاي آن را از پاره هاي قبا بند كرد و بعد آن حبيب خود را صلى الله عليه وسلم اندورن غار طلبيد و زانوي خود را تكيه آن تكيه گاه هر دو جهان گردانيد خوابانيد. درين حال پر ملال چون كفار را بر لب غار ديد بخيال اذيت حبيب خودصدمه ي كه بر دل او رسيد اندازه اش (بجز خداوند عليم و خبير) و بجز حضرت صديق يا عاشقي كه معشوقش روبرويش مبتلاي مصائب شود و در نرغه ي دشمنان محصور گردد و ديگري چه داند. درين وقت كسي آن عاشق مسكين را بيند كه در اضطراب و ارتعاد مي افتد يا باطمينان تمام بر جاي خود نشسته مي ماند. آري، كسي كه از عشق و محبت خبري ندارد و جذبات عاشق صادق چه فهمد، بلكه اگر بر اضطراب آن طعنه زند معذور است.

اي برادران شيعه! اولا در دل خود حب پيغمبر صلى الله عليه وسلم پيدا كنيد بعد ازان بر جان نثاران پيغمبر زبان طعن دراز نمائيد، شما را با پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم محبتی نيست پس شما حال محبان وي چه دانيد.

تو نازنين جهاني و ناز پرورده ** ترا زسوز درون و نياز ما چه خبر

چو دل به مهر نگاري نه بسته اي مه ** ترا زحالت عشاق بي نوا چه خبر

اي شيعيان پاك! براه مهرباني موشگافيهاي شهيد ثالث خود را اندكي به نظر آريد كه بر حزن يا خوف حضرت صديق چه زبان درازيها نموده و درين فقره ناشائسته كه «قد ظهر من جزعه وبكائه مايكون من مثله فساد الحال» چه قدر استخاف شان حضرت صديق كرده. والحمدلله كه همه نوشته هايش خاك سياه گرديد و همه هفواتش {هَبَاءً مَنْثُورًا} شد. و اين هم به نظر عبرت بينيد كه بالآخر علماي شما بر فساد اين گفته هاي ناشايسته ي و نتيجه هايش كه مذهب شيعه را {كَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عَاصِفٍ} مي گرداند، منتبه گشته رنگ ديگر اختيار كردند. يعني از اصليت و حقيقت حزن حضرت صديق انكار نموده بر تصنع و تكلف محمول كردند اميد از اهل انصاف آن است كه بگوش دل آن را هم بشنوند و بر جادو بيانيه اي حضرات اماميه صداي احسنت بلند سازند و ازين درگذر كنند كه چرا اينها دعواهاي خود را از رنگي به رنگي تبديل مي كنند؟ و چرا امري كه اقرار آن كرده بودند بزودي تمام انكار آن مي نمايند؟ چه اين امر نه از مختصات اين مبحث است و بس بلكه در تمام مسائل مذهبي اعتقادي باشند يا عملي، جزئي باشند يا كلي، همين وطيره ي اين حضرات است چنانچه در مبحث امامت ان شاءالله انموذجي از نيرنگي هاي ايشان بر صفحات قرطاس هديه ي قارئين كرام خواهد شد.

شاد دلرباي من مي كند از براي من ** نقش و نگار و رنگ و بو تازه بتازه نوبنو

چون حضرات اماميه ديدند كه از اثبات حزن يا خوف، محبت حضرت صديق اكبر با پيغمبر صلى الله عليه وسلم ثابت مي شود في الفور دعواي حزن و خوف را گذاشته دعواي ديگر تراشيدند و آن اينكه ابوبكر صديق را در حقيقت نه خوف بود (نه حزن) بلكه براي افشاي راز پيغمبر جزع و فزع مي كرد. در رساله حسنيه مي نويسد كه «غوغايش از جزع و فزع و فرياد براي آن بود كه مشركان را اطلاع گرداند و آنها بدانند كه درين غار است». و ملا خضر مشهدي مي طرازد كه «وأيضاً مما اشتهر من لدغ الحية إياه إنما كان يمد رجله يريد إظهار أمره». يعني: چون مقصد ابوبكر از گريستن حاصل نه شد آنگاه پاي خود را دراز كرد كه آن را ديده، كفار اندرون غار در آيند. پس خدا ماري را امر فرمود و آن مار پاي او را گزيد باين سبب ابوبكر مجبور گشت و راز از افشا محفوظ ماند. در جواب اين، ما را چه يارا كه حرفي بر زبان آريم، ردّ اين چنين تقرير حكيمانه از طاقت ما بالاتر است!! بلكه اگر از شرق تا غرب همه جن و انس جمع شوند حلّ اين عقده نتوانند كرد!! مصنف تقليب المكائد بر حضرت مولانا شاه عبدالعزيز مصنف تحفه اثنا عشريه اظهار غيظ كرده كه چرا در تحفه اينجا اصل عبارات علماي شيعه نقل نه فرموده درين غيظ و غضب حق بجانب اوست، چه اگر اصل عبارات منقول شدي (چنان كه ما كرديم) در حقيقت مذهب شيعه كسي گنجايش كلام نيافتي و بيچاره سنيان فضيلت حضرت صديق نتوانستند باثبات رسانيد. اي ياران! انصاف كنيد و غزارت علم مجتهدين شيعه را بنظر عبرت بينيد.

شبهه نهم بر فضيلت نهم

سابقاً نوشته ام كه چون حضرت صديق در غار غمگين شد و قدري اضطراب لاحق حال وي گشت آنگاه حق جل شانه سكينه خود بروي نازل كرد و بيان اين انعام در قرآن مجيد باين عبارت فرمود: {فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ} (التوبة: 40). اين جا علماي شيعه به چند وجه اعتراض مي كنند:

اعتراض اول: اينكه ضمير عليه راجع به سوي پيغمبر خداست صلى الله عليه وسلم نه بسوي ابوبكر صديق، پس معني آيت اين است كه نازل كرد خدا سكينه ي خود بر پيغمبر.

جوابش اين كه حزن و خوف برابوبكر صديق طاري بود نه بر پيغمبر پس نزول سكينه بر پيغمبر معني ندارد گويا معني آيت اين شد كه چون ابوبكر صديق خائف و مضطرب شد خدا سكينه خود بر پيغمبر نازل كرد. برين عبارت بي ربط هر كس را خنده آيد كه خوف طاري شود بر ابوبكر و سكينه نازل شود بر پيغمبر، اگر شيعه گويند كه پيغمبر هم خائف بود خواهيم گفت كه بسبب خوف و حزن بر ابوبكر صديق الزام جبن قائم مي كنيد پس همان عيب را در حق پيغمبر چرا تجويز مي نمائيد. و اگر بالفرض طاري بودن خوف بر پيغمبر تسليم كنيم عبارت آيت لائق اصلاح مي شود، يعني بجاي {إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ} (التوبة: 40). عبارت اين چنين مي بايست: (فأنزل الله سكينته عليه فقال لصاحبه). يعني انزال سكينه را بر قول پيغمبر مقدم مي بايد بود، چه پر ظاهرست كه هر كه خود خائف بود ديگري را چگونه تسلي دهد. آري بعد نزول سكينه اين امر مي تواند. مفهوم آيت صاف و صريح است كه پيغمبر خدا ابوبكر صديق را غمگين ديده تسلي داد كه {لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا} وخدا نيز سكينه خود بروي نازل كرد تا حزن وي بالكليه مرتفع شود.

اعتراض دوم: اينكه اگر مراد خداوندي انزال سكينه بر ابوبكر صديق بودي لامحاله شركت پيغمبر در نزول سكينه بيان فرمودي زيرا كه نزول سكينه بي شركت پيغمبر هيچ جا وارد نه شده. قاضي نورالله شوستري اين اعتراض را در ضمن حكايات مفيده شيخ مفيد بآب و تاب تمام ذكرنموده و اين اعتراض را لاجواب قرار داده نوشته كه «چون اين سخن را گوش ناصبيان شنيد باعث حيرت ايشان گرديد ودر حيله خلاصي ازان جان ايشان بلب رسيده». مصنف تقليب المكائد هم اين اعتراض را در كتاب خود نقل كرده بسيار نازش بران نموده گفته كه «آنچه كاشف صحت بيان مذكور تواند شد آن است كه مقدمان مشائخ ما رضوان الله عليهم افاده فرموده اند كه خداي تعالي هرگز در هيچ جاي كه يكي از اهل ايمان با حضرت پيغمبر بوده اند انزال سكينه ننمود الا آنكه نزول آنرا شامل جميع ايشان داشته چنانچه در بعض آيات فرموده: {وَيَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئًا وَضَاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ * ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ} (التوبة: 25-26). وچون با آنحضرت غير از ابوبكر در غار نبود لاجرم خداي تعالي آنحضرت را در نزول سكينه منفرد ساخت و او را بآن مخصوص گردانيد و ابوبكر را با او شركت نداد و گفت: {فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا} (التوبة: 40). پس اگر ابوبكر مومن مي بود بايستي كه خداي تعالي درين آيت او را جاري مجراي مومنان مي نمود و در عموم سكينه داخل مي فرمود، (إلى قوله): بنابراين نزول سكينه مخصوص او شده باشد و ابوبكر بواسطه عدم ايمان از فضيلت سكينه محروم مانده باشد و ايضاً نص قرآني اِبا دارد از آنكه در آيه غار سكينه بر غير رسول باشد». خلاصه اين عبارت آنكه، در قرآن مجيد هر جا كه نزول سكينه بر مومنان بيان فرموده آنجا بر رسول هم نزول سكينه ذكر يافته و هيچ جا بر مومنان بغير رسول نزول سكينه وارد نه شده، لهذا در آيه غار چگونه ممكن است كه بغير رسول بر ابوبكر تنها نزول سكينه مذكور شود بلكه از آيت غار عدم ايمان ابوبكر ثابت مي شود چه اگر او مومن بودي شمول رسول بروي نيز سكينه نازل شدي.

جواب ازين تقرير پر تزوير آنكه آنچه قاضي نورالله و مشائخ مذهب او ادعا كرده اند كه بغير شمول پيغمبر بر كسي نزول سكينه خلاف نصوص قرآنيه باشد باطل محض است، چه در هيچ آيت قرآني صراحةً بلكه كنايةً هم اين مضمون نيست كه نزول سكينه بر مومنين بغير شمول پيغمبر نمي شود و اگر داد دچار آيت نزول سكينه بر مومنين بشمول پيغمبر مذكور شده ازين لازم نمي آيد كه نزول سكينه را همين يك صورت مخصوص است بلكه بالفرض اگر در تمام قرآن هيچ جا نزول سكينه بر مومنين بغير شمول پيغمبر مذكور نبودي تا هم صحت اين ادعاي باطل لازم نمي آمد چه جائيكه بفضله تعالي در متعدد آيات قرآنيه نزول سكينه بر مومنين بغير شمول پيغمبر مذكور و موجود است، مگر بيچاره شيعيان از دولت حفظ قرآن محروم اند و شايد كه قاضي نورالله و مشائخ مذهب او در عمر خود يك بار هم مطالعه قرآن مجيد من اوله الي آخره نه كرده باشند ورنه جرات اين ادعاي باطل نه كردندي. اكنون ما آيات عديده پيش مي كنيم. در سوره ي {إِنَّا فَتَحْنَا} دو جا نزول سكينه بر مومنين بغير شمول پيغمبر مذكور است. اولا: در ركوع اول قوله تعالى: {هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَانًا مَعَ إِيمَانِهِمْ} (الفتح: 4) و ثانياً در ركوع سوم قوله تعالى: {لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ} (الفتح: 18). اي برادران شيعه! اين آيات را در قرآن مجيد بخوانيد و در مصاحف متعدده چندانكه خواهيد تفحص نمائيد اگر از عرب تا عجم و از هند تا ايران در هر مصحف اين آيات را به همين صورت يابيد، پس شما خود انصاف بكنيد كه شما و قاضي شما و متقدمين و مشائخ شما در دروغ بافي چه قدر جرات دارند. اي ياران! مقام افسوس است كه از سالهاي دراز اين مباحثه ميان سنيان و شيعه قائم است و تا امروز كسي از شما سورة الفتح را هم نديد و {فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ} را مطالعه ننمود، ورنه بر اقوال كاذبه ي قاضي نورالله اين همه ناز بيجا نمي كرديد. بالاتر ازين اين است كه در فرقه شيعه شايد از اين هم كم باشند كساني كه بجز {إنا أنزلناه} و {قل هو الله أحد} دوچار ركوع از كلام الهي حفظ داشته باشند. المختصر، اين فرقه كلهم از قرآن مجيد بي تعلق و بي خبر است و با اين همه، چنين شوخيها مي نمايد.

اعتراض سوم: اين كه در آيت غار اگر ضمير عليه راجع به سوي ابوبكر كرده شود تخلل ضمائر لازم مي آيد زيرا كه قبل ازين وبعد ازين همه ضمائر راجع به سوي رسول است. جوابش اين كه تخلل ضمائر وقتي قبيح است كه بي قرينه باشد و اين جا حزن ابوبكر صديق قرينه ايست روشن كه تقاضا مي كند رجوع ضمير را بسوي وي، نيز قرينه ديگر اين كه رجوع ضمير بسوي او قرب مي باشد و اقرب اينجا حضرت صديق است، و حقيقت اين است كه اينجا تخلل ضمائر اصلا نيست زيرا كه عطف {وَأَيَّدَهُ} بر {فَأَنْزَلَ اللَّهُ} نيست بلكه بر {فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ} هست، لهذا تخلل ضمائر كجا. و بالفرض اگر تخلل ضمائر هم بودي اين چنين تخلل ضمائر در قرآن مجيد بسيار است مثلاً در آيه كريمه{إِنَّ الْإِنْسَانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ * وَإِنَّهُ عَلَى ذَلِكَ لَشَهِيدٌ} (العاديات: 6-7). الحمدلله اعتراضاتي كه شيعه بر نزول سكينه براي ابوبكر صديق كرده بودند همه {هَبَاءً مَنْثُورًا} گشت و قاضي و مشائخ او آنچه دروغ بافي كرده بودند حالش ظاهر شد. لطف اين است كه ركاكت اين اعتراضات چنان واضح است كه بعض علماي ايشان هم اقرار آن كرده اند. مصنف تفسير مجمع البيان در تفسير خود مي نويسد: «وقد ذكرت الشيعة في تخصيص النبي في هذه الآية بالسكينة كلاماً رأينا الاضراب عن ذكره أولى لئلا ينسبنا ناسب إلى شيء». يعني شيعه درين آيت نزول سكينه را براي پيغمبر مخصوص داشته اند و چنين سخنها گفته اند كه ما از ذكر آن رو گرداني كردن مناسب مي بينيم تا كسي ما را (به حماقت يا جهالت) منسوب نه كند. فالحمدلله كه بوضاحت تمام ظاهر گرديد كه ازين آيات فضائل حضرت صديق قطعاً ثابت مي شود. و اعترضات شيعه هم لغو و بيهوده است و سياق آيت هم شهادت آن ميدهد چه درين آيات ذكر ابوبكر بجز بيان رفاقت و نصرتِ او وجهي ندارد اين جا هرگز مقام اظهار نفاق او نيست. شيعه هم اين امر را خوب مي دانند مگر محض به سبب تعصب مذهبي از قبول آن سرباز مي زنند خود را مستحق جهنم مي سازند. نعوذ بالله من شرور أنفسهم ومن سيئات أعمالهم.

شهادتهاي ائمه كرام بر فضائل صحابه عظام

(حديث اول)

در كتب شيعه بروايت ائمه كرام منقول است كه پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم فرمود: «أصحابي كالنجوم بأيهم اقتديتم اهتديتم». يعني اصحاب من مانند ستارگانند بهر كه ازيشان اقتدا كنيد هدايت خواهيد يافت. نيز آنحضرت صلى الله عليه وسلم فرمود: «دعوا لي أصحابي». يعني بگذاريد اصحاب مرا براي من. مقصود اينكه حقوق صحبت مرا در حق ايشان ملحوظ داريد و عيب جوئي و بدگوئي ايشان مكنيد. اين دو حديث آخرالذكر را علماي شيعه لفظاً و معناً صحيح مي گويند حتي كه مصنف استقصاء الإفحام هم اقرار آن كرده، البته در صحت حديث اول الذكر علماي شيعه گفتگوهاي پراكنده كرده اند. لهذا در باب حديث آخرالذكر بر همين قدر اكتفا مي كنم كه هر گاه علماي شيعه بصحت آن اقرار دارند پس سبب چيست كه بران عمل نمی كنند و در حق صحابه كرام حقوق صحبت پيغمبر را چرا ملحوظ نمي دارند و چرا از عيب جوئي و بدگوئي ايشان باز نمي آيند؟ و چرا با وجود سفارش پيغمبر عداوت ايشان ترك نمي كنند؟ شيعه من اولهم الي آخر هم جواب اين سوال نتوانند داد. باقي مانده حديث اول الذكر، پس از كتب شيعه اقوال ائمه نقل كرده صحت آن ثابت مي كنيم و علماي شيعه آنچه در تاويل و تحريف اين حديث گفته اند بطلان آن ظاهر مي سازيم پس مخفي مباد كه در كتاب عيون اخبار الرضا كه از كتب معتمده ي مذهب شيعه است روايت كرده: «حدثنا الحاكم أبو علي الحسن بن أحمد البيهقي، قال: حدثنا محمد بن يحيى الصولي، قال: حدثنا محمد بن موسى بن نصر الرازي، قال: حدثني أبي قال: سئل الرضا عليه السلام عن قول النبي صلى الله عليه وسلم: أصحابي كالنجوم بأيهم اقتديتم اهتديتم وعن قوله: دعوا لي أصحابي فقال: هذا صحيح». يعني كسي از امام موسي رضا عليه السلام پرسيد كه اين حديث پيغمبر صلى الله عليه وسلم كه اصحاب من مانند ستارگان اند بهر كه ازيشان اقتدا كنيد هدايت خواهيد يافت و اين حديث كه بگذاريد براي من ياران مرا (آيا در حقيقت اين هر دو حديث صحيح است؟) امام فرمود: آري صحيح است. ازين روايت ثابت شد كه حديث «أصحابي كالنجوم» به همان الفاظ كه در كتب اهل سنت منقول است در كتب شيعه هم مروي است، و مزيد براي علماي شيعه از زبان مبارك امام معصوم خود تصريح صحت آن نقل كرده اند. حديث نجوم علاوه كتاب مذكور در كتب متعدده ي شيعه موجود است، شيعه را مجال آن نيست كه از صحت اين حديث انكار كنند يا آن را اخبار احاد گفته گلو خلاصي خود نمايند. شيخ صدوق در معاني الاخبار و علامه طبرسي در احتجاج[۲۶] و ملا باقر مجلسي در بحارالانوار و ملا حيدر آملي در جامع الاسرار اين حديث را روايت كرده اند و به صحت آن معترف اند. طرفه تماشا اينكه تا وقتيكه اهل سنت اين حديث را بحواله كتب شيعه نقل نه كرده بودند و صحت آن را از قول امام به ثبوت نه رسانيده بودند علماي شيعه بر بطلان اين حديث تقارير عجيب و غريب مي كردند و در اثبات موضوعيت اين حديث دفترها سياه مي نمودند حتي كه قاضي نورالله شوستري در احقاق الحق مي نويسد: «أما ما رواه من حديث أصحابي كالنجوم، ففيه آثار من الوضع والبطلان مما لا يخفى». يعني بر موضوع بودن اين حديث علامتهاست كه پوشيده نيست. قاضي موصوف اين هم خيال نه كرد كه باين شد و مدعی دعوای موضوعيت حديثي كه مي كند خود در كتب حديث شيعه موجود است و روايتي كه آنرا باطل قرار داده اهل سنت را به سبب تخريج آن مطعون مي كند خود در كتب شيعه بروايت ائمه كرام ثابت است. فرق اين است كه بيچاره اهل سنت از ضعفا و مجاهيل اين روايت را نقل مي كنند و در كتب شيعه خاص ائمه هدي روايت آن مي نمايند. پس اگر روايت كرده ي اهل سنت را باطل گفتند يا خود اهل سنت راويان اين حديث را ضعيف گويند باكي نيست ليكن قاضي موصوف يا كسي از شيعيان اگر اين حديث را موضوع گويد و با وصف تصديق امام رضا عليه السلام تكذيب آن نمايد او دين خود را غارت مي كند و بسبب تكذيب امام از دائره ايمان خارج مي شود. اكنون كه صحت اين حديث از كتب شيعه ثابت شد تاويلات و تحريفات علماي شيعه را ذكر كرده بطلان آن واضح مي نمايم بايد دانست كه در كتاب عيون بعد نقل اين روايت اين عبارت افزوده است: «يريد من لم يغير بعده ولم يبدل». يعني مراد اصحاب، در اين حديث، كساني اند كه تغيير و تبديل در دين خود نكردند. سائل باز از امام رضا پرسيد كه ما چگونه دانيم كه اصحاب تغيير و تبديل در دين خود كردند؟ امام فرمود: در حديث نبوي وارد است كه رسول فرمود: بعد از من چندي از اصحاب بروز قيامت از حوض من دور كرده خواهند شد، من خواهم گفت كه خداوندا ايشان اصحاب من اند. خدا خواهد فرمود كه تو نمي داني كه ايشان بعد تو چه كارها كردند پس ايشان بسوي دوزخ كشيده خواهند شد و من خواهم گفت كه دور و دفع شويد از نزد من. مقصود از الحاق اين ضميمه آن كه بعض اصحاب بسبب ارتداد از مصداق حديث نجوم خارج شوند ليكن ما را ازين چه ضرر زيرا كه اصحاب مقبولين ما نه در دين خود تغيير و تبديل كردند نه از مصداق حديث نجوم خارج شدند خود شيعه اعتراف مي كنند كه اصحاب مقبولين مصداق حديث حوض نيستند چنانچه استقصاءالافحام مي نويسد كه «هرگز حديث حوض در حق مقبولين اصحاب كرام جناب خير الانام صلى الله عليه وسلم نيست و هرگز اين حديث برانها منطبق نمي تواند شد». باقي ماند اين امر كه خلفاي راشدين و انصار و مهاجرين از اصحاب مقبولين اند ان شاءالله عنقريب در همين مبحث در فصل ارتداد صحابه ثابت خواهم كرد، و بفرض محال اگر بعضي از اصحاب مقبولين تغيير و تبديل كرده باشند تا هم حديث نجوم بر تعداد كثير از صحابه كرام صادق خواهد آمد زيرا كه آنحضرت عليه السلام كه افصح الفصحا و ابلغ البلغاء بود در حديث نجوم در تشبيه صحابه چنين چيز ذكر فرموده كه آن چيز چنانكه بر فضيلت صحابه دلالت مي كند همچنان بر كثرت ايشان نيز دلالت مي دارد يعني لفظ نجوم. پس ارشاد آن سرور كه اصحاب من مانند ستارگان اند، صاف ظاهر مي كند كه صحابه ي كرام مانند ستارگان بكثرت تعداد موصوف اند بجز جاهلي بي خرد كسي تشبيه ستارگان را بر معدودي چند استعمال نكند. ولو فرضنا براي ساعتي اين هم تسليم كنيم كه مصداق حديث نجوم اقل قليل بلكه صرف دو سه كس بودند تا هم اين حديث براي ابطال مذهب شيعه كافي است زيرا كه بنياد مذهب شيعه برين عقيده است كه اقتداي كسي بجز اهل بيت جائز نيست و مقتداي غير اهل بيت هرگز هدايت نمي يابد و حديث نجوم ظاهر مي كند كه اقتداي صحابه اگرچه دو سه كس باشند جائز و موجب هدايت است پس چون علماي شيعه ديدند كه اين ضميمه هم فائده ي نبخشيد ترك كرده به تاويلي ديگر آويختند وآن اين كه مراد از اصحاب در حديث نجوم اهل بيت اند، چنانچه مصنف استقصاءالافحام مي نويسد كه «مراد از اصحاب در حديث أصحابي كالنجوم بأيهم اقتديتم اهتديتم اهل بيت عليهم السلام اند». ليكن اين تاويل بدتر از تاويل اول است و بطلان آن بدلائل كثيره ظاهر و باهر. دليل اول: اينكه از لفظ اصحاب اهل بيت را مراد گرفتن تحريف صريح است. لفظ اصحاب در لغت عرب براي آنانكه در صحبت باشند مخصوص است و لفظ اهل بيت براي اهل خانه. و در جاهاي بسيار در احاديث نبويه و اقوال ائمه كرام اين هر دو لفظ به همين معني لغوي وارد شده، هيچ جا لفظ اصحاب بمعني اهل بيت نيست، مثلاً امام زين العابدين در دعاي خود كه در كتاب صحيفه سجاديه منقول است مي فرمايد: «اللّهُمّ وَأَصْحَابُ مُحَمّدٍ خَاصّةً الّذِينَ أَحْسَنُوا الصّحَابَةَ». مثل اين بي شمار احاديث و آثار است ليكن كسي آنجا از لفظ اصحاب اهل بيت را مراد نگرفته صرف همين حديث نجوم است كه در آن خلاف لغت و خلاف محاوره ي احاديث و آثار لفظ اصحاب را بمعني اهل بيت گرفته اند. طرفه ماجرا اين است كه اگر اهل سنت مي گويند كه از لفظ اهل بيت ازواج مطهرات مراد اند بلكه تنزل نموده مي گويند كه ازواج مطهرات هم داخل اهل بيت اند و در حديث مثل «أهل بيتي كسفينة نوح» ازواج مطهرات هم مصداق سفينه نوح اند و در آيه ي تطهير ازواج مطهرات هم داخل اهل بيت اند. شيعه بمجرد شنيدن اين كلمه از جامه بيرون مي شوند و شور و غوغا برپا مي كنند و قائل را گاهي ناصبي مي گويند وگاهي خارجي حالانكه از لفظ اهل بيت ازواج را مراد داشتن نه خلاف لغت عرب است و نه خلاف محاورات قرآن و حديث، بلكه در آيت تطهير سياق و سباق مقتضي آنست كه صرف ازواج مطهرات مصداق اهل بيت باشند. بر اهل سنت اين گرفت بيجا و براي خود اين تحريف را روا دارند بلكه برين تحريف افتخارها مي كنند و مي نازند.

اين سبزه ي و اين چشمه و اين لاله و اين گل ** آن شرح ندارد كه بگفتار درآيد

شايد شيعه گويند كه در حديث نجوم پيغمبر از راهِ تقيه براي خوش كردن صحابه كرام لفظ اصحاب استعمال فرموده و چون اهل بيت را ازين امر ناخوش ديد براي خوش كردن شان فرمود كه مراد از اصحاب شما را گرفته ام. اين سخن البته لاجواب خواهد بود. دليل دوم: بر بطلان اين تاويل آنكه اگر از لفظ اصحاب اهل بيت مراد باشند لامحاله همان اهل بيت مراد خواهند بود كه شرف صحبت آن سرور صلى الله عليه وسلم يافته، پس دوازده امام كه نزد شيعه مصداق اهل بيت اند كلهم مراد نخواهند بود زيرا كه از ايشان صرف سه نفوس شرف صحبت يافته اند حضرت علي مرتضي و حضرات حسنين، لهذا لازم خواهد آمد كه سواي اين سه نفوس بقيه ائمه اهل بيت نباشند يا اقتداي شان موجب هدايت نباشد پس قطعاً از لفظ اصحاب اهل بيت را مراد گرفتن جائز نخواهد بود. شايد شيعه در جواب اين دليل گويند كه بقيه ائمه اگر چه باعتبار عالم اجسام شرف صحبت نيافته اند ليكن باعتبار عالم ارواح كلهم به شرف صحبت مشرف بودند. دليل سوم: بر بطلان اين تاويل آنكه در كتاب عيون ضميمه كه در حديث نجوم موجود است يعني من لم يغير بعده چنانكه سابقاً منقول شد ازين تاويل منع مي كند ورنه لازم خواهد آمد كه در اهل بيت يعني دوازده امام كساني باشند كه تغيير دين نمودند و مرتد شدند. مصنف اين ضميمه اگرچه تصنيف اين ضميمه براي خلفاي راشدين كرده بود ليكن كساني كه از لفظ اصحاب اهل بيت را مراد گرفتند اين ضميمه را بر اهل بيت منطبق ساختند. عجيب قدرت خداوند است كه چاهي كه براي ما كنده بودند خود در آن افتادند.

عدو شود سبب خير گر خدا خواهد ** خمير مايه دكان شيشه گر سنگ است

چون علماي شيعه ديدند كه همه تاويلهاي شان بر باد رفت. بالاخر بحالت اضطرار از صحت حديث نجوم منكر شدند. باري شكر خدا كه از وجود اين حديث در كتب خود انكار ننمودند. مصنف استقصاء مي نويسد كه سائل از امام رضا درباره ي دو حديث پرسيده بود ليكن امام فرمود: هذا صحيح. اين جواب تعلق به حديث اخير يعني «دعوا لي أصحابي» دارد، نه بحديث اول، يعني حديث نجوم آنرا هيچ تعلق نيست. اصل عبارت استقصاء اين است: «از ملاحظه اين حديث شريف ظاهرست كه آنچه مخاطب در ترجمه آن گفته كه امام رضا عليه السلام حكم به صحت اين هر دو حديث نمود غير صحيح است زيرا كه هرگز تصريح به صحت هر دو حديث درين روايت صراحةً كه مدلول كلام اوست مذكور نيست بلكه لفظ هذا صحيح مذكور است و جائز است كه آن متعلق بهر دو حديث نباشد بلكه محتمل است كه گو سائل در سوال از دو حديث استفسار كرده بود مگر آنجناب در جواب يكي ازان كه حديث اخيرست بيان فرموده». ‌درين جواب باصواب لطيفهاي بسيار است. اول: آنكه خود مجيب را بر جواب خود وثوق نيست مي گويد كه جائز است و محتمل و نمي گويد كه ضروري است و يقيني است و ظاهر است كه در منقولات مجرد احتمال كفايت نمي كند. دوم: آنكه اين احتمال كه شايد امام حكم خود فقط در صحت حديث دوم داده باشد خلاف عقل است، زيرا كه سائل از دو حديث سوال كرده بودي «هذان صحيحان» ارشاد فرمودي بغايت ركيك است، اشاره ي هذا بسوي اشياي متعدده بتاويل مذكور در كلام عرب شائع و ذائع است. سوم: آنكه اگر فرض كنيم كه جواب امام صرف به حديث دوم تعلق دارد پس از شيعه مي پرسيم كه امام از حديث اول چرا جواب نداد؟ و چرا به تصريح نگفت كه الحديث الاخير صحيح؟ و چرا سائل را در اشتباه انداخت يقيناً سائل از كلام امام صحت هر دو حديث اخذ نموده ورنه بار دگر پرسيدي كه يا امام درباره حديث اول چرا هيچ ارشاد نفرمودي. غالباً حضرات شيعه در جواب فرمايند كه شان ائمه كرام همين است كه در مساله جواب صاف ندهند و تقيه را كار فرموده همين سان جوابهاي مجمل و مهمل بر زبان آرند. چهارم: آنكه قطع نظر ازين روايت تصديق حديث نجوم از احاديث ديگر هم مي شود چنانچه ملاحيدر آملي در كتاب جامع الاسرار مي آرد كه روزي پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم فرمود كه «أنا كالشمس وعلي كالقمر وأصحابي كالنجوم بأيهم اقتديتم اهتديتم». يعني: من مانند آفتابم و علي مانند ماهتاب و اصحاب من مانند ستارگان كه بهر ستاره كه اقتدا كنيد هدايت يابيد. معلوم نيست كه بمطالعه اين حديث چه قدر شعله جانسوز از سينه هاي علماي شيعه جوش خواهد زد و شرارهايش با خرمن عقل ايشان چه خواهد كرد؟ اگر شيعه گويند كه درين حديث هم مراد از اصحاب اهل بيت اند پس جوابش سابقاً نوشته ايم، و اينجا هم مي نويسيم: ليكن قبل از جواب گزارش است كه هرگاه صحت اين حديث ثابت شد پس حديثي را كه در عيون الرضا از امام رضا تصريح صحتش منقول است چگونه انكار خواهند كرد؟ چه مضمون هر دو يكي است؟ و نيز عبارت «من لم يغير بعده» را كه در حديث سابق مذكور است چنان بر اهل بيت فرود خواهند آورد. اكنون بر تاويلات اين حديث توجه بايد كرد، تقريري كه علامه اثناعشري نموده صراحتا دلالت مي كند برانكه مراد از اصحاب اهل بيت نيستند زيرا كه در صدر اين حديث وارد شده كه نبوت مثل نور آفتاب است و امامت مثل روشني ماهتاب، و علم علما مانند درخشندگي ستارهاست، وهذه عبارته: «ورد في اصطلاح القوم تسمية الولاية بالشمس والقمر، والمراد بها ولاية النبي وولاية الولي ونسبة العلماء إليها كنسبة النجوم إلى القمر والشمس (أي قوله) فكذلك لا يكون للعلماء قدرة ولا ظهور مع وجود الأوصياء وأنوارهم من حيث الولاية ویؤيد ذلك كله ما أشار إليه النبي صلى الله عليه وسلم بقوله: أنا كالشمس وعلي كالقمر وأصحابي كالنجوم بأيهم اقتديتم اهتديتم». پس ظاهر شد كه اهل بيت يعني دوازده امام در اوليا داخل اند و به شمس و قمر تشبيه شان مذكور است و تشبيه نجوم به علما صادق است نه بر اوليا، ازين تقرير علامه واضح شد كه در حديث اصحابي كالنجوم از لفظ اصحاب اهل بيت مراد نيستند بلكه مراد از اصحاب علما اند و اين هم ثابت شد كه حديث نجوم حديث صحيح است. اگر حضرات شيعه را ازين روايت هم سيري نشود روايتي ديگر پيش مي كنيم شيخ صدوق در معاني الاخبار مي آورد: (حدثنا محمد بن الحسين أحمد الوليد رحمه الله قال: حدثنا محمد بن الحسن الصفار عن الحسن بن موسى الخشاب عن غياث بن كلوب عن ابن عمار عن جعفر بن محمد عن آبائه عليهم السلام قال: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: «ما وجدتم في كتاب الله عز وجل فالعمل لكم به لا عذر لكم في تركه، وما لم يكن في كتاب الله عز وجل وكانت فيه السنة مني فلا عذر لكم في ترك سنتي، وما لم يكن فيه سنة مني فما قال أصحابي فقولوا به، إنما مثل أصحابي فيكم كالنجوم بأيها أخذ اهتدي، بأي أقاويل أصحابي أخذتم اهتديتم، واختلاف أصحابي لكم رحمة». يعني امام جعفر صادق گفت كه فرمود: پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم كه هر چه يابيد در كتاب خدا بران عمل كنيد و شما را هيچ عذر در ترك عمل بآن نمي تواند بود و هر چه در كتاب خدا نيابيد و ليكن سنت من دران باشد پس شما را هيچ عذر در ترك سنت من نمي تواند بود و در امري كه سنت من هم نباشد پس آنچه اصحاب من گفته باشند بران عمل كنيد زيرا كه مثال اصحاب من در ميان شما مانند ستارگان است كه اقتداي هر ستاره ي كه كنيد هدايت يابيد همچنين بر هر قول اصحاب من كه عمل كنيد هدايت خواهيد يافت و اختلاف اصحاب من براي شما رحمت است. در صحت اين حديث كسي را مجال گفتگو نيست زيرا كه اين حديث را علامه طبرسي در كتاب احتجاج و ملا باقر مجلسي در بحار الانوار تصديق نموده اند، و چونكه اين حديث معنيً مطابق حديث سابق است بلكه درين حديث جمله: (واختلاف أصحابي لكم رحمة) زائد است كه تائيد مزيد آن روايت مي كند پس تكذيب حديث سابق كه از عيون نقل كرده بوديم در حقيقت تكذيب امام موسي رضا است، وبالفرض اگر ما حديث عيون را كان لم يكن گردانيم همين حديث براي اثبات مدعاي ما كافي است. و شيعه آنچه در تاويل اين حديث گفته اند بغايت سخيف است. شيخ صدوق بعد روايت اين حديث افزوده است: «فقيل: يا رسول الله! من أصحابك؟ قال: أهل بيتي». يعني هر گاه كه پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم فرمود كه اصحاب من مانند ستارگانند و اختلاف ايشان براي شما رحمت است. كسي پرسيد كه يا حضرت اصحاب تو كيستند؟ فرمود كه اهل بيت من. بر همين الفاظ افزوده ي شيخ صدوق مصنف استقصاء الافحام تاويل خود را بنا كرده در جواب حديث سابق گفته «پس اگر در حديث عيون جواب آنحضرت متعلق بهر دو حديث باشد و معنايش آن باشد كه ازين حديث نجوم مراد اصحاب اند مخالفت و مناقضت با حديث معاني الاخبار و امثال آن لازم مي آيد لهذا قطعاً ثابت شد كه جواب امام رضا عليه السلام متعلق بهر دو حديث نيست بلكه آنحضرت فقط حال حديث دعوا لي أصحابي بيان فرموده و تفسير آن باصحابي كه متغير و متبدل نه شدند نموده زنگ شبه از خواطر اهل ايمان زدوده». درين جواب مصنف استقصا چند در چند سخافتهاست. اول: اينكه اين جمله زائده كه يا رسول الله اصحاب تو كيستند؟ طبع زاد حضرت شيخ صدوق است چه او درين فن استاد كامل بود و در روايات براي تائيد مذهب خود تصرفها مي نمود. ملا باقر مجلسي در بحارالانوار حديثي كه از ابوبصيردر معني الفاظ شاء ماشاء منقول است تصريح كرده كه شيخ صدوق درين حديث تحريف كرده الفاظ حديث را كم و بيش نموده، وهذه عبارته: «هذا الخبر مأخوذ من الكافي وفيه تغيرات عجيبة تورث سوء الظن بالصدوق وإنه إنما فعل ذلك ليوافق مذهب أهل العدل». پس باقرار ملاباقر مجلسي ثابت شد كه جناب صدوق براي تائيد مذهب خود تبديل الفاظ احاديث مي كرد در روايات تصرفهاي ناروا مي نمود لهذا اين حديث كه از آن فضائل صحابه ثابت مي شود و مذهب شيعه از اول تا آخر باطل مي گردد چگونه ممكن است كه از دست تصرف جناب ممدوح محفوظ ماند لهذا الفاظ مذكوره دران افزود تا چنين ضرب كاري به مذهب شيعه نرسد. و اگر شيعه بر بيان ملاباقر مجلسي مطمئن نشوند، ما دلائل ديگر بر الحاق بودن الفاظ مذكوره يعني: «فقيل: يا رسول الله! من أصحابك؟» پيش مي كنيم. دليل اول: مولانا علي بخش خان صاحب در رساله خود مي نويسند كه لفظ اصحاب معما و چيستان نبود كه حاجت پرسيدن معني آن پيش آيد، پس اين پرسيدن خود دليلي است ظاهر برينكه اين سوال الحاقي است. دليل دوم: اينكه درين حديث اختلاف اصحاب مذكور است، پس اگر از اصحاب مراد اهل بيت باشند لازم آيد كه اهل بيت در مسائل دينيه با هم مختلف باشند حالانكه از روي مذهب شيعه مختلف بودن اهل بيت قطعاً ممكن نيست. خود شيخ صدوق بر اين قباحت عظيمه متنبه گشته، بعد نقل اين حديث مي گويد: «قال محمد بن علي مولف هذا الكتاب: إن أهل البيت عليهم السلام لا يختلفون ولكن يفتون الشيعة بالحق، وربما أفتوهم بالتقية فما يختلف من قولهم فهو للتقية والتقية رحمة للشيعة». يعني محمد بن علي كه مولف اين كتاب است مي گويد كه اهل بيت با هم مختلف نمي باشند بلكه شيعيان خود را فتوي درست و راست مي دهند البته گاهي بطور تقيه فتوي مي دهند ازين سبب با هم اختلاف پيدا مي شود پس مراد از اختلاف اهل بيت همين اختلاف است كه به سبب تقيه پيدا گشته و تقيه در حق شيعه رحمت است. شيخ صدوق و پيروان او برين جواب چندانكه خواهند ناز كنند ليكن بجز شيعه كيست كه دروغگوئي را موجب رحمت گويد و معني تقيه بجز درغگوئي امري ديگر نيست. ليكن ازين قطع نظر كرده مي گوئيم كه هرگاه بموجب اين حديث اختلاف ائمه رحمت قرار يافت و بر هر قول ايشان اگر چه از راه تقيه باشد عمل كردن موجب هدايت ثابت شد پس ظاهر شد كه اهل سنت كه بر اقوال ائمه عمل مي كنند بر هدايت اند، اگر چه شيعه آن اقوال را بر تقيه محمول كنند. و اين هم مخفي نماند كه احكامي كه ائمه براه تقيه داده اند بغايت واضح و صريح اند و بوقت ارشاد نمودن آن احكام هرگز اين خيال نفرموده اند كه كسي برين احكام كاذبه يقين كرده گمراه نشود. مير باقر داماد در نبراس الضياء مي نويسد كه فتاواي ائمه كرام كه براه تقيه داده اند مقصود ازان تعليم است كه بوقت ضرورت عمل بران جائز است و باميد اينكه مومنين را سابقاً از امر حق آگاهي داده شده انديشه گمراهي نيست و از اين فتاوي بعضي آن است كه بجواب سائل به مذهب داده شده ائمه كرام اين چنين سائلان را موافق مذهب باطل ايشان فتوي ميدادند زيرا كه اميد هدايت اين چنين كسان نبود. المختصر هرگاه كه ائمه ديده و دانسته فتاواي مختلف و احكام متضاد مي دادند پس موافق اين حديث بهر قولي كه ازين اقوال مختلفه عمل كرده شود موجب هدايت خواهد بود. دليل سوم مصنف استقصا براي تكذيب حديث عيون گفته كه اگر آن حديث صحيح باشد مخالفت ديگر احاديث كه در معاني الاخبار و غيره منقول است لازم مي آيد. اين قول مصنف استقصا مردود است زيرا كه عبارت زائده در حديث معاني الاخبار قطعاً الحاقي است، شيخ صدوق از نفس خود تراشيده چون اين عبارت زائده را دور كنيم الفاظ حديث عيون اين است: «أصحابي كالنجوم بأيهم اقتديتم اهتديتم». و الفاظ حديث معاني الاخبار اين است: «إن مثل أصحابي فيكم كمثل النجوم بأيها أخذ اهتدي» پس درين هر دو حديث هيچ مخالفتي نيست بلكه بالبداهه هر دو حديث به لحاظ معني متفق و مويد يكديگر اند. آري، عبارت افزوده ي شيخ صدوق مخالفت پيدا مي كند. درينجا اندكي تامل را كار بايد فرمود، حديث: «دعوا لي أصحابي» كه مصنف استقصاء هم صحت آن تسليم مي كند و مي گويد كه امام رضا عليه السلام تصديق آن نموده در آن حديث هم لفظ اصحاب موجود است پس سائل آنجا چرا سوال نه كرد يا رسول الله، اصحاب تو كيستند؟ و هم چنين در جاهاي بسيار لفظ اصحاب وارد شده آنجا كسي نه پرسيد كه يا رسول الله اصحاب تو كيستند؟ در حديث نجوم چه بلا پيش آمد كه معني و مراد لفظ اصحاب پرسيده شد. دليل چهارم كه اگر ما اين عبارت افزوده ي شيخ صدوق را صحيح تسليم كنيم و اين هم تسليم كنيم كه ميان حديث عيون و حديث معاني الاخبار مخالفت است تا هم اين عقده ي لاينحل باقي ماند كه به سبب مخالفت حديثي را موضوع قرار دادن خلاف اصول حديث است، چه كسي از محدثين تعارض را علت وضع نگفته و بالفرض اگر تعارض علت وضع باشد چه ضرور است كه حديث عيون را موضوع قرار داده شود چرا حديث معاني الاخبار را موضوع نگوئيم؟! عجب است از مصنف استقصا كه تخالف اين دو حديث را چندان اهميت مي دهد گويا او را خبري نيست كه در احاديث ائمه كه شيعه روايت كرده اند حديثي نيست كه از تعارض و تخالف محفوظ باشد و اين اختلاف احاديث را بجاي خود از عجائب مذهب شيعه توان شمرد علما و محدثين شيعه چه متقدمين و چه متاخرين[۲۷] همه از اختلاف احاديث خود كه نهايتي ندارد مضطرب و سراسيمه اند و هيچ تدبيري در رفع اين اختلاف كارگر نمي شود. گويا مصنف استقصا از اين اختلاف اصلاً آگاهي ندارد؟ آيا نديده است قول امام اعظم خود يعني شيخ طوسي كه در كتاب تهذيب الاحكام (كه يكي از اصول اربعه شيعه است) اقرار نموده كه صرف در همين يك كتاب زائد از پنج هزار احاديث است كه با هم متعارض و متناقض است و اين تعارض و تناقض به هيچ تاويل و تحريف دفع نمي شود. مصنف كتاب فوائد مدنيه تقرير امام اعظم خود را باين عبارت نقل كرده «وقد ذكرت فيما روي عنهم عليهم السلام من الأحاديث المختلفة التي يختص الفقه في كتابي المعروف بالاستبصار وفي كتاب تهذيب الأحكام ما يزيد على خمسة آلاف حديث وقد ذكرت في أكثرها اختلاف الطائفة في العمل بها وذلك أشهر من أن يخفى». و نيز علماي شيعه اعتراف كرده اند باينكه اين اختلاف احاديث از جهت راويان احاديث نيست بلكه اين اختلاف ائمه كرام خود به نفس نفيس انداخته اند. چنانچه ملا باقر مجلسي در بحار الانوار مي نويسد كه شخصي از امام جعفر صادق گفت كه بر ما هيچ چيز گران تر ازين نيست كه در ميان ما اختلافات عظيمه واقع شده. امام موصوف فرمود كه اين اختلافات من خود انداخته ام. نيز در بحارالانوار بروايت زُراره آورده كه شخصي از امام باقر مساله پرسيد، امام او را جواب داد بعد ازان شخصي ديگر آمد و از همان مساله سوال كرد امام او را جوابي داد كه خلاف جواب اول بود باز شخصي ديگر آمد و همان مساله پرسيد، امام او را بر خلاف هر دو جواب اول جواب داد. زُراره مي گويد كه چون اين هر دو كس بيرون رفتند گفتم كه اي فرزند رسول الله، اين هر دو كس از اهل عراق بودند از شيعيان شما، اين هر دو را جوابهاي مختلف دادي و ميان ايشان اختلاف انداختي؟! امام فرمود كه در حق ما همين بهترست و در همين است خيريت ما و شما، اگر شما همه بر يك سخن متفق گرديد مردمان نه شما را زنده گزارند نه ما را. زُراره مي گويد كه باز اين امر را از امام جعفر صادق پرسيدم او هم مانند پدر خود جواب داد و اين هم مخفي نه ماند كه ائمه كرام در يك مساله صرف بر دو سه احكام مختلفه اكتفا نمي فرمودند بلكه نوبت اين اختلافات گاهي به هفتاد ميرسيد. چنانچه در بحار الانوار از امام جعفر صادق نقل كرده كه امام موصوف فرمود كه من در يك مساله هفتاد وجوه مي نهم به هر وجهي كه خواهم از گرفت مردمان بيرون آيم. واقعات اين اختلافات تا كجا بيان كرده شود هر كه شوق سير بهار اين باغ داشته بايد كه در بحارالانوار باب كتمان الدين عن غير أهله مطالعه كند پس چون حال اختلافات احاديث شيعه برين سؤال است مصنف استقصا اختلاف اين دو حديث را چرا چنين اهميت مي دهد. در حقيقت اين اختلاف روايات شيعه ساخته و پرداخته منافقان و دروغگويان است كه ائمه ايشان را نزد خود جاي نمي دادند و ايشان براي بدنام كردن ائمه روايتها تصنيف نموده، بجانب ائمه منسوب مي كردند، و ائمه كرام ازيشان اظهار بيزاري مي نمودند و بريشان لعنت مي فرستادند. اين امر را در صفحات آينده ان شاءالله تعالى از كتب شيعه ثابت خواهيم نمود.

حديث دوم

در كتاب صحيفه كامله كه در صحت و اعتبار نزد شيعه هر لفظ آن كم از الفاظ قرآني نيست مردي است كه حضرت امام زين العابدين عليه السلام در حق اصحاب پيغمبر خدا عليه التحية والثنا و در حق تابعين با اين الفاظ دعا مي كرد:

«اللّهُمّ وَأَصْحَابُ مُحَمّدٍ خَاصّةً الّذِينَ أَحْسَنُوا الصّحَابَةَ وَالّذِينَ أَبْلَوُا الْبَلَاءَ الْحَسَنَ فِي نَصْرِهِ، وَكَانَفُوهُ، وَأَسْرَعُوا إِلَى وِفَادَتِهِ، وَسَابَقُوا إِلَى دَعْوَتِهِ، وَاسْتَجَابُوا لَهُ حَيْثُ أَسْمَعَهُمْ حُجّةَ رِسَالَاتِهِ. وَفَارَقُوا الْأَزْوَاجَ وَالْأَوْلاَدَ فِي إِظْهَارِ كَلِمَتِهِ، وَقَاتَلُوا الآباءَ وَالْأَبْنَاءَ فِي تَثْبِيتِ نُبُوّتِهِ، وَانْتَصَرُوا بِهِ. وَمَنْ كَانُوا مُنْطَوِينَ عَلَى مَحَبّتِهِ يَرْجُونَ تِجَارَةً لَنْ تَبُورَ فِي مَوَدّتِهِ. وَالّذِينَ هَجَرَتْهُمْ الْعَشَائِرُ إِذْ تَعَلّقُوا بِعُرْوَتِهِ، وَانْتَفَتْ مِنْهُمُ الْقَرَابَاتُ إِذْ سَكَنُوا فِي ظِلّ قَرَابَتِهِ. فَلاَ تَنْسَ لَهُمُ اللّهُمّ مَا تَرَكُوا لَكَ وَفِيكَ، وَأَرْضِهِمْ مِنْ رِضْوَانِكَ، وَبِمَا حَاشُوا الْخَلْقَ عَلَيْكَ، وَكَانُوا مَعَ رَسُولِكَ دُعَاةً لَكَ إِلَيْكَ. وَاشْكُرْهُمْ عَلَى هَجْرِهِمْ فِيكَ دِيَارَ قَوْمِهِمْ، وَخُرُوجِهِمْ مِنْ سَعَةِ الْمَعَاشِ إِلَى ضِيقِهِ، وَمَنْ كَثّرْتَ فِي إِعْزَازِ دِينِكَ مِنْ مَظْلُومِهِمْ. اللّهُمّ وَأَوْصِلْ إِلَى التّابِعِينَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ، الّذِينَ يَقُولُونَ رَبّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ خَيْرَ جَزَائِكَ الّذِينَ قَصَدُوا سَمْتَهُمْ، وَتَحَرّوْا وِجْهَتَهُمْ، وَمَضَوْا عَلَى شَاكِلَتِهِمْ، لَمْ يَثْنِهِمْ رَيْبٌ فِي بَصِيرَتِهِمْ، وَلَمْ يَخْتَلِجْهُمْ شَكّ‏ٌ فِي قَفْوِ آثَارِهِمْ، وَالِائْتِمَامِ بِهِدَايَةِ مَنَارِهِمْ، مُكَانِفِينَ وَمُوَازِرِينَ لَهُمْ، يَدِينُونَ بِدِينِهِمْ، وَيَهْتَدُونَ بِهَدْيِهِمْ، يَتّفِقُونَ عَلَيْهِمْ، وَلاَ يَتّهِمُونَهُمْ فِيمَا أَدّوْا إِلَيْهِمْ. اللّهُمّ وَصَلّ عَلَى التّابِعِينَ مِنْ يَوْمِنَا هَذَا إِلَى يَوْمِ الدّينِ وَعَلَى أَزْوَاجِهِمْ وَعَلَى ذُرّيّاتِهِمْ». يعني: خداوندا رحمت نازل كن بر اصحاب محمد صلى الله عليه وسلم خاصتا بر كساني كه حق صحبت را بخوبي ادا نمودند و انواع و اقسام مصائب و ايذاها در نصرت پيغمبر برداشتند و لحظه اي در نصرت او فرو نگذاشتند و در قبول رسالت او سرعت كردند و در اجابت دعوت او سبقت ورزيدند هرگاه كه پيغمبر دلائل نبوت خود بايشان بيان فرمود ايشان بلا توقف پذيرفتند و در اعلاي كلمه او با پدران و پسران خود قتال كردند و ازواج و اولاد خود را گذاشتند و چون ايشان با پيغمبر تعلق پيدا كردند قرابت داران ايشان ازيشان قطع قرابت نمودند. پس خداوندا فراموش مكن كارهاي را كه اصحاب پيغمبر براي تو كردند و كارهاي را كه ترك كردند و راضي كن ايشان را برضامندي خود زيرا كه ايشان مخلوق ترا بسوي تو جمع كردند و همراه پيغمبر تو دعوت دين نمودند و قدرداني ايشان كن كه قوم و قبيله و وطن خود را براي تو گذاشتند و عيش و راحت خود را ترك كرده در تنگي معيشت خود را مبتلا نمودند و خداوندا تابعين ايشان را نيز جزاي خير بده يعني آنانكه دعا مي كنند كه خداوندا ببخش ما را و برادران ما را كه سبقت نمودند در ايمان از ما، آنانكه قدم بقدم صحابه كرام مي روند و آثار ايشان را پيروي مي كنند و ايشانرا شكي در بصيرت ايشان نمي شود و شكي در پيروي آثار صحابه لاحق نمي گردد و مددگار صحابه كرام اند و دين خود موافق دين صحابه مي دارند و به رهنمائي ايشان هدايت مي يابند و بر عظمت صحابه متفق اند و تهمتي بريشان نمي نهند. و خداوندا رحمت نازل كن بريشان از امروز تا قيامت و بر ازواج ايشان و ذريات ايشان نيز.

پس اي مسلمانان! برين كلمات غور كنيد و در معني آن تدبر كنيد و به بينيد كه امام زين العابدين در همين دعا صحابه كرام را به چه كلمات ياد نموده و محامد و اوصاف شان به چه خوبي بيان فرموده و در راه خدا كوشش هاي ايشان را و مصائب ايشان را، چنان ظاهر كرده و در حق شان به چه سوز دل دعاي خير نموده، كيست كه بعد دعواي ايمان و اسلام بعد شنيدن اين دعا در فضائل صحابه ي كرام شك كند؟ چگونه ممكن است كه كسي كه امامت را از اصول دين اعتقاد كند و دعواي عمل بر اقوال و افعال ائمه كند و بعد از آن از زبان امام اين همه مناقب صحابه شنيده معتقد صحابه كرام نشود. پوشيده نه ماند كه چون اهل سنت احاديث فضائل صحابه از كتب خود نقل مي كنند شيعه آن احاديث را موضوع مي گويند و چون از كتب شيعه اقوال ائمه نقل مي كنند شيعه محمول بر تقيه مي نمايند ليكن اين دعاي صحيفه كامله هرگز محمول بر تقيه نمي تواند شد چه اين دعاي امام زين العابدين دعاي است كه در خلوت خاص از خداي خود مي كرد و اوصاف صحابه كرام بيان نموده بر ايشان درود مي فرستاد در آن خلوت خاص خوف كسي نبود كه احتمال تقيه را گنجايش باشد لهذا ازين دعا از زبان امام، اعلي ترين فضائل صحابه كرام ثابت شد. حضرات شيعه را بايد كه اندكي انصاف كنند كه با وصف دعواي اطاعت و اتباع ائمه كرام بر خلاف ائمه مذمت اصحاب كرام بيان كردن و شب و روز در عيب جوئي و بدگوئي آنها مشغول ماندن چه معني دارد؟ عجب است كه ائمه كرام در حق كساني كه دعاي رحمت كنند شما در حق ايشان دعاي بد مي كنيد. و هر كدام اتباع ممدوحين ائمه كند او را خارج از اسلام مي گوئيد و كسي كه برين ممدوحين تهمتها نهد و از ايشان بغض دارد او را مومن پاك مي دانيد. معلوم نمي شود كه در اصطلاح شما محبت و ايمان چه معني دارد و عداوت و كفر چه چيز را مي ناميد؟

بايد دانست كه ازين دعاي امام زين العابدين فوائد چند حاصل مي شود:

اول: آنكه امام در حق صحابه كرام دعاي خير كرد و بريشان درود فرستاد.

دوم: آنكه در جماعت صحابه كساني كه بسوي ايمان سبقت كرده بودند از همه افضل بودند و اينكه صحابه كرام در راه خدا اذيتها كشيدند و ترك وطن نمودند و بسبب پيغمبر صلى الله عليه وسلم قرابت داران ايشان ازيشان قطع تعلق كردند و اينكه صحابه كرام بسوي اسلام مردمان را دعوت دادند.

سوم: آنكه تابعين صحابه كرام صاحب فضائل بودند. اكنون ما اين هر سه امور را جداجدا به تفصيل ضروري بيان مي كنيم.

امر اول يعني دعائي خير نمودن امام

امام زين العابدين آنچه دعاي خير در حق صحابه كرام كرد و محاسنِ ايشان بيان نمود در حقيقت اين كار از وي بامتثال حكم پيغمبر بظهور آمد. سابقاً از كتاب عيون حديث نبوي نقل كرده ايم كه (دعوا لي أصحابي) يعني بگذاريد اصحاب مرا براي من و در حق ايشان رعايت حقوق صحبت من كنيد در تائيد اين حديث احاديث و اقوال ديگر بسيار است. از آنجمله آنكه قبله ي شيعه ميرن صاحب در حديقه سلطانيه جلد سوم بحث نبوت ص 328 مي نويسد كه چون وقت وفات پيغمبر قريب رسيد حضرت بر بالاي منبر آمد و از صحابه پرسيد كه من حق پيغمبري چگونه ادا كردم؟ صحابه گفتند كه آنچه اذيتها در راه خدا كشيدي و صبر فرمودي حق تعالي ترا جزاي خير دهد. حضرت در جواب آن فرمود: خدا شما را نيز جزاي خير دهد. معلوم نيست كه اين قول پيغمبر كه در مجمع هزاران صحابه كرام كه براي وداع نمودن پيغمبر جمع شده بودند بر چه معني محمول خواهد شد؟ و از آنجمله در تفسير امام حسن عسكري نوشته «أن رجلا ممن يبغض آل محمد وأصحابه أو واحداً منهم يعذبه الله عذاباً لو قسم على مثل ما خلق الله لأهلكهم أجمعين». يعني كسي كه دشمني دارد بآل محمد و اصحاب محمد يا شخصي واحد ازيشان عذاب كند او را خدا عذابي كه اگر تقسيم كرده شود بر جميع خلق همه را هلاك كند. ازين حديث معلوم شد كه چنانكه دشمني آل محمد حرام است هم چنان دشمني اصحاب محمد نيز حرام است. و از آنجمله در كتاب جامع الاخبار كه از كتب معتبره شيعه است روايت كرده كه قال النبي صلى الله عليه وسلم: «من سبني فاقتلوه ومن سب أصحابي فاجلدوه». يعني كسي كه بدگوئي من كند او را قتل كنيد و كسي كه بدگوئي اصحاب من كند او را تازيانه زنيد. و از آنجمله در كتاب مفتاح الشريعت و مفتاح الحقيقت كه آن را ملاباقر مجلسي در بحارالانوار و قاضي نورالله شوستري و غيره بامام جعفر صادق منسوب مي كنند نوشته «كه غيبت عيبي است قبيح و بهتان و افترا ازان هم بدتر است. در حق عامة الناس غيبت و بهتان گناه كبيره است چه جائيكه درحق اصحاب پيغمبر صلى الله عليه وسلم، پس در حق صحابه اعتقاد نيك داشتن ضروري است و در بيان فضائل ايشان رطب اللسان بايد بود و از صحبت دشمنان ايشان نفرت بايد كرد كه از آن نفاق خفي در دل پيدا مي شود». با وجود اين همه احاديث كه در كتب شيعه موجود است شيعه عداوت صحابه كرام را بهترين عبادت مي دانند و برين برگزيدگان لعنت كردن كه آن لعنت خود بريشان مي افتد عمده طاعت مي شمرند و شب و روز چه ايستاده و چه نشسته همين لعنت را وظيفه خود قرار داده اند و باز خود را بجاي لعنتيه، اماميه مي نامند.

امر دوم يعني برداشت كردن صحابه مصائب را به سبب ايمان و افضل بودن سابقين الي الاسلام

از دعاي امام زين العابدين فضائل صحابه باين تفصيل ثابت شد كه شيعه را مجال گفتگو باقي نه ماند نه تكذيب اين حديث توانند كرد زيرا كه صحيفه سجاديه كتابي است بغايت معتبر، شيعه اين كتاب را زبور آل محمد مي گويند و نه تاويل اين حديث توانند نمود زيرا كه تاويل منحصر است در سه صورت: اول: اينكه مصداق اين فضائل سواي صحابه كرام كسي ديگر را تجويز كنند چنانكه در حديث نجوم كردند. صورت دوم: اين حديث را بر تقيه محمول كنند چنانكه در احاديث بسيار كرده اند. صورت سوم اين كه اين فضائل را در حق اصحاب مقبولين خود كه بيش از سه چهار نيستند فرود آرند و اكثر مهاجرين و انصار خصوصاً خلفاي راشدين رضي الله عنهم اجمعين را ازين فضائل خارج كنند ليكن اينجا دروازه ي اين هر سه تاويلات مسدود است و چاره ي نيست جز اينكه مانند اهل سنت اين فضائل را در حق جميع مهاجرين و انصار و خلفاي راشدين تسليم نمايند. صورت اول ازين جهت ممكن نيست كه تا امروز كسي از شيعيان دعوي آن نكرده بلكه اقرار آن كرده اند كه مصداق اين فضائل صحابه كرام اند مصنف نزهه اثنا عشريه مي گويد كه «اماميه جميع اصحاب را مقدوح و مجروح نمي دانند بلكه بسياري از صحابه عظام را جليل القدر و ممدوح بلكه از اولياء كرام مي دانند و مستحق رحمت و رضوان ملك منان مي پندارند در صحيفه كامله كه فرقه ي حقه آن را زبور آل محمد گويند دعائيكه از حضرت سيد الساجدين عليه السلام ماثور است شاهد عدل اين دعوي است». و صورت دوم ازين جهت ممكن نيست كه تا حال كسي از علماي شيعه بآن لب نه گشاده و بر تقيه محمول نكرده و چگونه بر تقيه محمول تواند كرد زيرا كه امام زين العابدين اين همه فضائل صحابه كرام را نه به خطاب خوارج و نواصب يا اهل سنت بيان كرده بود نه كسي ازيشان در آنجا موجود بود كه اين احتمال پيدا كرده شود كه امام بحالت خوف خلاف مافي الضمير گفت، آنچه گفت بلكه آنجا سواي خدا كس نبود، امام در خلوت خاص از خداي خود دعا مي كرد و فضائل صحابه كرام و سوابق ايشان بيان كرده در حق شان دعاي رحمت مي نمود و برايشان درود مي فرستاد درين حالت چه امكان تقيه. آفرين بر شيعه كه كساني كه امام بايشان چنين محبت داشته كه از هر لفظ اين دعا هويداست بايشان عداوت مي دارند و باز خود را اماميه مي گويند و دعواي اتباع ائمه مي نمايند. اگر گاهي از زبان اهل سنت به پيروي ائمه در درود و بعد ذكر آل ذكر اصحاب شنوند نعلي در آتش مي شوند حق اين است كه براي ابطال دين اسلام در پرده محبت اهل بيت آنچه شيعه كردند دشمن هم نمي تواند نمود.

آنچه به فيضي نظر دوست كرد ** مشكل اگر دشمن جاني كند

باقي ماند صورت سوم پس اگر چه شيعه ادعاي آن كنند و اين تاويل را در پنجاه راه دهند ليكن آن هم سمتي از جواز ندارد زيرا كه بعد تسليم اين امر كه مصداق اين فضائل صحابه كرام اند ميان ما و شيعه صرف همين نزاع باقي مي ماند كه آيا مصداق اين فضائل تمام مهاجرين و انصار و خلفاي راشدين اند يا بقول شيعه معدودي چند كه به شكل تمام عدد آنها به سه چهار مي رسد؟ پس ما مي گوئيم وبعونه تعالي همچو روز روشن ثابت مي كنيم كه مصداق اين همه فضائل كه امام بيان فرموده تمام مهاجرين و انصار خصوصاً خلفاي راشدين بوده اند اعمال و افعال و احوال ايشان شهادت ميدهد كه مصداق ارشاد امام زين العابدين كه «وَالّذِينَ أَبْلَوُا الْبَلاَءَ الْحَسَنَ فِي نَصْرِهِ، وَكَانَفُوهُ، وَأَسْرَعُوا إِلَى وِفَادَتِهِ، وَسَابَقُوا إِلَى دَعْوَتِهِ، وَاسْتَجَابُوا لَهُ حَيْثُ أَسْمَعَهُمْ حُجّةَ رِسَالَاتِهِ، وَفَارَقُوا الْأَزْوَاجَ وَالْأَوْلاَدَ فِي إِظْهَارِ كَلِمَتِهِ» يعني آزموده شدند ايشان آزمودني نيك در نصرت پيغمبر و حفاظت كردند ايشان پيغمبر را و شتافتند بسوي رفاقت او و جدا شدند از ازواج و اولاد خود براي بلند كردن كلمه او. ايشان بودند چون پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم در مكه آغاز دعوت نمود و تبليغ اسلام بامر خداوندي شروع فرمود بتدريج مردمان قبول دعوت نمودند و كفار قريش بر ايذاي آنها كمر بستند حتي كه رشته هاي قرابت قطع كردند با ايشان خريد و فروخت هم ترك كردند ليكن با اين همه كساني كه ايمان آورده بودند پاي ايشان نلغزيد و ظاهرست كه تمام مهاجرين برين حال تا سيزده سال در مكه بسر بردند و خلفاي راشدين هم درين جماعت بلكه پيشواي اين جماعت بودند پس اگر اين جماعت مصداق كلمات مذكوره ي امام زين العابدين نباشد ديگر كه بود كه مصداق آن قرار داده شود؟ خود شيعه بگويند كه كساني كه ايمان آورده بودند و كفار مكه ايشان را ايذا ميدادند كدامين اشخاص بودند و از كدام ملك آمده بودند و كجا سكونت داشتند؟ و نامهاي ايشان چيست؟ ما هر قدر كه كتب شيعه را مطالعه كرده ايم و از علماي ايشان شنيده ايم بجز همين مهاجرين و خلفاي راشدين از كسي ديگر نشاني نمي دهند. فرق اين است كه ما مي گوئيم كه تمام مهاجرين بصدق دل ايمان آورده بودند و شيعه مي گويند كه ايمان ايشان منافقانه بود و بطمع دنيا از گفته كاهنان و نجوميان قبول اسلام كرده بودند. مصنف حمله حيدري مي نويسد:

بدوگر وعظ و ارشاد اين نسق

در ابطال اصنام و اثبات حق

نمودي حبيب خداي جهان

نه كردي ولي كار در مشركان

بخواندي مدام از كلام مجيد

بران قوم آيات و عدو وعيد

نمودي اثر گفته اش گاه گاه

كه بگذاشتي يك دو كس براه

وليكن نه جمله زراه يقين

يكي بهر دنيا يكي بهر دين

بنادان رسد گر بگيرد خطا

كه دنيا كجا بود با مصطفي

چنين ست دنيا نبود آن زمان

ولي بود آينده منظورشان

خبرداده بودند چون كاهنان

كه دين محمد بگيرد جهان

همه پيروانش به عزت رسند

تمام اهل انكار ذلت كشند

يكي كرد ازين راه ايمان قبول

يكي شخص بهر خدا و رسول

اين جا صرف اثبات اين امر مقصود است كه شيعه هم اقرار مي كنند كه اين حضرات ايمان قبول كردند و چونكه اين امر باتفاق جميع شيعه ثابت است لهذا بر عبارت حمله حيدري اكتفا كرديم. باقي ماند اينكه ايمان اين حضرات مخلصانه بود نه منافقانه، و اينكه باخبار كاهنان و نجوميان ايمان نياورده بودند ان شاءالله تعالى آينده ثابت خواهيم كرد شيعه بلا اختلاف اين امر هم تسليم مي كنند كه همين جماعت مهاجرين بود كه از دست كفار قريش اذيتهاي بي حد و بي نهايت بايشان رسيد. مصنف حمله حيدري مي نويسد:

ولي چون ابوطالب نامور

نگهبان اوبود ازين پيشتر

بايذاي او كس نمي يافت دست

رسانيدي اصحاب او را شكست

بهر كوي و برزن و بر هر ممر

كه كردي ز اصحاب او كس گذر

نمودندي اعداي او ز غلو

بهر گونه آزار و ايذاي او

به ضرب و به شتم و به مشت ولگد

به ديگر ستمهاي بيرون زحد

فگندي زهر سو بسر خاك شان

نمودي برهنه تن پاك شان

پس انگه نشاندي چنا بي ثياب

دران ريگ تفتيده از آفتاب

بريدي ازان قوم آب و طعام

زدي تازيانه ز خلف و امام

دگر ظلمهاي هلاكت مال

كه آرد بيانش بدلها ملال

نمودندي آن ناكسان شقي

بآن زمره ي مومنين متقي

اي حضرات شيعه! به بينيد و قدري انصاف كنيد كه مصداق ارشاد امام زين العابدين: «الّذِينَ هَجَرَتْهُمْ الْعَشَائِرُ إِذْ تَعَلّقُوا بِعُرْوَتِهِ، وَانْتَفَتْ مِنْهُمُ الْقَرَابَاتُ إِذْ سَكَنُوا فِي ظِلّ قَرَابَتِهِ». بجز اين جماعت كيست؟

اكنون بالتخصيص تفصيل ايمان و اسلام خلفاي راشدين بحواله ي كتب شيعه زيب رقم مي نمائيم.

بيان ايمان آوردن حضرت ابوبكر صديق رضي الله عنه

شيعه اقرار مي كنند كه حضرت صديق ازان جماعت بود كه از همه پيشتر ايمان آوردند چنانچه سابقاً در بيان آيت غار نوشته ايم اينجا شبهات واهيه ايشان را رد مي كنيم. از آنجمله اين كه حضرت صديق بگفتار كاهني ايمان آورده بود. در حمله حيدري مي نويسد:

ابابكر ازان پس بره پا گذاشت

كه گفتار كاهن بدل ياد داشت

باو كاهني داده بود اين خبر

كه مبعوث گردد يكي نامور

زبطحي زمين در همين چندگاه

بود خاتم انبياي اله

تو با خاتم انبيا بگروي

چو او بگذرد جانشينش شوي

ز كاهن چو بودش باو اين نويد

بياورد ايمان نشان چون بديد

اين شبهه بچند وجوه باطل است:

وجه اول: كه اگر بالفرض بگفته ي كاهن ايمان آورده بود پس لابدست كه قول آن كاهن را راست باور كرده باشد و در قول كاهن چنانچه نويد خلافت او بود همچنان خبر نبوت آنحضرت صلى الله عليه وسلم نيز بود پس ضرورست كه اين خبر را هم راست دانسته باشد و آنحضرت صلى الله عليه وسلم را نبي بر حق يقيين كرده باشد لهذا درين صورت هم ايمان او ثابت گرديد و تهمت نفاق باطل گشت. و آنچه مولوي دلدار علي مجتهد اعظم ايشان در ذوالفقار مي فرمايند كه «خليفه اول از اول امر از ايمان بهره ي نداشت باتفاق من علماء الامامية». دروغ بي فروغ است. علامه حلي در شرح تجريد مي نويسد كه فرمود علي مرتضي: «آمنت قبل أن آمن أبو بكر». يعني من ايمان آوردم قبل ايمان آوردن ابوبكر پس هرگاه كه خود بقول علي مرتضي ايمان آوردن حضرت صديق ثابت است قول مجتهد مذكور را بجز دروغ بي فروغ چه گفته شود.

وجه دوم: معلوم نيست كه آن كاهن صرف به حضرت ابوبكر خبر نبوت آنحضرت صلى الله عليه وسلم بيان كرده بود و صرف حضرت ابوبكر بگفته او ايمان آورده بودند يا ديگر صحابه كرام هم درين امر شريك بودند؟ از كتب شيعه چنان ظاهر مي شود كه در اين امر اختلاف است بعض شيعه مي گويند كه اكثر صحابه ي كرام بگفته آن كاهن ايمان آورده بودند، چنانچه از اشعار حمله حيدري كه بالا منقول شد همين مترشح مي شود و بعض شيعه مي گويند كه صرف يك دو كس بگفته آن كاهن ايمان آورده بودند چنانچه مولف نزهه مي نويسد كه «وهم آنكه قول او اگر بقول كهنه و منجمين الخ مدفوع است زيرا كه اماميه اين معني را در حق اكثر صحابه روايت نكرده اند بلكه در حق يك دو شخص». لهذا اگر قول اول صحيح است يعني اكثر صحابه همچنين بودند كه بقول كاهن ايمان آوردند پس جاي اعتراض بر حضرات شيخين نيست و چند نفوس صحابه كه شيعه آنها را مقبول مي گويند ازين قباحت به هيچ دليل مستثني نمي توانند شد پس هرگاه كه صديق شيعه هم چنين بود اگر صديق اهل سنت نيز چنين باشد باكي نيست. و اگر قول دوم صحيح است يعني صرف يك دو كس بگفته كاهن ايمان آورده بودند پس ضرورست كه ايشان آن كاهن را در جميع اقوال او صادق دانسته باشند و منجمله اقوال او خبر نبوت آنحضرت صلى الله عليه وسلم هم بود لهذا اين خبر را هم باور كرده باشند و همين است ايمان، و نيز در اصحاب مقبولين شيعه بعض حضرات در كتب سابقه پيشين گوئي آنحضرت صلى الله عليه وسلم مطالعه كرده و بعض بر بناي خواب ايمان آورده بودند پس اگر حضرات شيخين بگفته كاهني ايمان آوردند چه قباحت.

وجه سوم: اينكه بگفته ي كاهن ايمان آوردن خلاف اقوال شيعه است. قاضي نورالله شوستري در مجالس المومنين مي نويسد كه «ابوبكر به بركت خوابي كه ديده بود مسلمان شده بود».

وجه چهارم: اينكه اگر مقصود شيعه ازين قول كه حضرت صديق بگفته كاهن ايمان آورده بود اين است كه او از صدق دل ايمان نياورده بود (معاذالله) پس تغليط اين مقصود فاسد خود از حالات حضرت صديق مي شود زيرا كه خود از كتب شيعه ثابت است كه وي رضي الله عنه همواره در دعوت اسلام سعي بليغ مي كرد و دوستان و آشنايان خود را افهام و تفهيم نموده به سوي اسلام راغب مي كرد و بخدمت آنحضرت صلى الله عليه وسلم مي رسانيد و خود از آنجناب درخواست اعلان دعوت اسلام مي نمود و غلامان عرب را كه اسلام آورده بودند و در راه خدا بايشان ايذاها ميرسيد مانند حضرت بلال و غيره از مال خود خريده آزاد مي فرمود و براي ترقي اسلام هرگونه نقصانات مالي و جاني برداشت مي كرد و هرگز هيچ عاقلي اين امر را تجويز نمي تواند كرد كه كسيكه ديني را حق نداند براي آن دين اين چنين كارها كند. و اين هم از كتب شيعه ثابت است كه حضرات شيخين جناب رسالت مآب را بر اظهار دعوت دين آماده نمودند و باصرار ايشان آنحضرت اظهار دعوت آغاز كرد و مصائب و آزارها بحضرات شيخين از دست كفار رسيد. مصنف استقصاء مي گويد كه مگر ناصبي پيغمبر خدا را كه از خوف كفار در حصن غار اختفا فرموده و در بدو اسلام از اظهار دعوت علانيه احتراز داشته تا آنكه شيخين دل تنگ شده آنحضرت راحت و ترغيب باظهار دعوت كردند و آنحضرت بنابر عدم مصلحت اظهار از جهت اصرار ايشان از اعلان مانع نيامده، حتي أصاب أولهما ما أصاب وقال ثانيهما: أيعبد العزي واللات علانية ويعبدالله سرا،

وجه پنجم: اين كه اگر فرض كرده شود كفرض المحالات كه حضرت ابوبكر صديق بصدق دل ايمان نياورده بود چنانكه مولوي دلدار علي در ذوالفقار مي گويد كه «اول ايمان اصحاب ثلاثه باثبات بايد رسانيد بعد ازين باين افسانه بيهوده ترنم بايد نمود زيرا كه دانستي كه مسلك اماميه درين باب اين است كه اصحاب ثلاثه از اول امر از ايمان بهره ي نداشتند». و مقلد مولوي دلدار علي يعني مصنف استقصا مي گويد كه «إن كفرهم وارتدادهم واضح لا سترة فيه». يعني كفر و ارتداد حضرات خلفاي ثلاثه ظاهر است هيچ پوشيدگي در آن نيست (معاذالله من ذلك). پس درين صورت لازم مي آيد كه جميع مهاجرين و انصار بلكه جميع صحابه كرام كافر باشند زيرا كه همه ايشان حضرت صديق را سردار خود تسليم كرده بودند و بعد پيغمبر او را خليفه ساخته بر دست او بيعت نمودند و اين بيعت كنندگان يكصد و دو صد يا يك هزار و دو هزار نبودند بلكه تعداد شان به هزاران هزار ميرسيد چه صحابه كرام بعد وفات نبوي به روايتي زياده از يكصد هزار، و بروايت ملاباقر مجلسي در تذكرةالائمه چهار صد هزار بودند. اين همه جم غفير كافري را معاذ الله پيشواي خود نمودند پس در كفر اين جم غفير چه شك باقي مي ماند. بيعت نمودن اين جم غفير بر دست حضرت ابوبكر صديق از اقوال علماي شيعه ثابت است. چنانچه در بحارالانوار جلد سوم قول شريف مرتضي موجود است، و ترجمه اش را مجتهاد باين عبارت نموده «جميع مسلمانان با ابوبكر بيعت كردند و اظهار رضا و خوشنودي و سكون و اطمينان بسوي او نمودند و گفتند كه مخالف او بدعت كننده و خارج از اسلام است». سبحان الله مذهب شيعه چه خوب است كه در عدوات حضرت صديق دين اسلام را فنا مي كنند و چهار صد هزار مسلمانان را كه مهاجرين و انصار و مجاهدان اسلام بودند و بني هاشم و اهل بيت نبوي هم درين جماعت داخل بودند همه را بي دريغ كافر قرار دادند. نعوذ بالله من ذلك.

وجه ششم: ما را براي اثبات ايمان حضرت صديق بمزيد دلائل حاجت نيست چه خود علماي شيعه از تكفير او انكار نموده تكذيب قائلان تكفير كرده اند. قاضي نورالله شوستري در مجالس المومنين مي گويد كه «نسبت تكفير بجناب شيخين كه اهل سنت و جماعت به شيعه نموده اند سخني است بي اصل كه در كتب اصول ايشان از ايشان اثري نيست و مذهب ايشان همين است كه مخالفان علي فاسق اند و محاربان او كافر». مولوي دلدار علي بجواب اين قول در ذوالفقار مي گويد كه «پوشيده نماند كه اين كلام بر تقدير صحت و صدور آن از فاضل قادح مقصود ما و مفيد مطلب او نمي شود زيرا كه سابق گذشته كه فاسق در مقابله ي مومن اطلاق شده پس فرق در ميان كفر و فسق همين است كه كافر نجس است در دنيا و مخلد است في النار در عقبي و فاسق كه به سبب انكار يكي از ضروريات مذهب باشد مخلد در نار خواهد بود. گويا در دنيا احكام مسلمين بسبب اقرار شهادتين بر او جاري شود». ليكن درين عبارت يا حضرت مجتهد ديده ي و دانسته ابله فريبي نموده يا در حقيقت خطاي فاحش را مرتكب گشته چه اين جمله كه «بر تقدير صحت و صدور آن از فاضل» هيچ معني ندارد هرگز ازين عبارت ظاهر نمي گردد كه جناب مجتهد اين قول قاضي نورالله شوستري را تسليم مي كند يا ازان انكار مي نمايد مي بايست كه اگر اين عبارت در مجالس المومنين موجود است اقرار كردي و اگر موجود نيست انكار نمودي و حسب عادت خود صفحات قرطاس به سبّ و شتم مصنف تحفه، سياه ساختي. و جواب مجتهد نيز از مغالطه خالي نيست هيچ مفهوم نمي شود كه مقصود چيست؟ اگر قاضي در انكار تكفير شيخين خطا كرده است بايستي كه تصريح به خطاي او كردي و دلائل خاطي بودن او حواله قلم كردي شايد مقصود مجتهد اين باشد كه در ميان كفر و ايمان نيز يك درجه است كه آن را اسلام گويند و همين درجه را نفاق نيز مي گويند. و براي خلفاي ثلاثه همين درجه ثابت است، لهذا انكار ايمان ايشان صحيح است، مگر اين مقصود هم از عبارت مجتهد ظاهر نمي شود ملا باقر مجلسي نيز در رساله رجعت اين چنين نوشته چنانچه مي گويد كه «ايشان از روي گفته ي يهود بظاهر كلمتين گفتند از براي طمع اينكه شايد ولايتي و حكومتي حضرت بايشان بدهد و در باطن كافر بودند». جواب اين هرزه سراي سابقاً نوشته ايم و خود اكثري از علماي شيعه اين قول را رد كرده اند و قائلِ اين قول را بي انصاف مي گويند. ملا عبدالله كه از علماي معتبرين شيعه است در اظهار حق مي نويسد جواب گفتن اين سخن بارتكاب اينكه در هجرت سبق ايمان شرط است و آن (يعني ابوبكر معاذالله) هيچ وقت ايمان نداشته حتي قبل از اتفاق ناخوشي با اميرالمومنين از انصاف دور است. و ملا عبدالجليل قزويني دركتاب نقض الفضائح مي نويسد «اما ثناي خلفا پس بر آن انكاري نيست بزرگانند از مهاجرين {وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ}». باز در مقامي ديگر ازين كتاب مي نويسد: «اما آنچه سيرت ابوبكر و عمر و ديگر صحابه بيان كرده مجملي است نه مفصل، آن را خلاف نه كرده اند شيعه الا درجه خلافت و امامت را كه شيعه انكار كنند در ايشان كه درجه امامت نه داشتند و آن فقدان عصمت و نصوصيت و كثرت علمي است. اما صحابه رسول ايشان را دانند و از درجه شان نه گذرانند». ودر احتجاج طبرسي از حضرت امام باقر عليه السلام روايت آورده كه فرمود: «إني لست بمنكر فضل أبي بكر». و فرمود كه «لست بمنكر فضل عمر ولكن أبا بكر أفضل من عمر». يعني من از بزرگي ابوبكر و از بزرگي عمر منكر نيستم و ليكن ابوبكر از عمر بزرگتر است. اين دو امثال اين هزارها روايات است كه چندي ازان نقل خواهيم كرد. بعد مطالعه اين همه كيست كه در ايمان و اسلام بلكه در فضيلت ابوبكر صديق شك كند؟ اكنون يك روايت از تفاسير شيعه هم نقل مي كنم بنظر انصاف بايد ديد. مفسرين شيعه تسليم مي كنند كه حضرت ابوبكر صديق غلامان را كه بسبب اسلام ايذاها بايشان مي رسيد ميخريد و آزاد مي كرد علامه طبرسي در تفسير مجمع البيان مي آرد كه «عن ابن الزبير قال: إن الآية نزلت في أبي بكر لأنه اشترى المماليك الذين أسلموا مثل بلال وعامر بن فهيرة وغيرهما وأعتقهم». يعني آيه كريمه {وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى * الَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ يَتَزَكَّى} (الشمس: 17-18). در شان ابوبكر نازل شده كه وي آن غلامان را كه اسلام آورده بودند مي خريد و در راه خدا آزاد مي نمود مانند بلال و عامر و غيرهما. پس چونكه ابوبكر صديق مال خود را در راه خدا صرف مي كرد خداوند كريم در حق او اين آيت فرو فرستاد معني آيت اين است كه از دوزخ محفوظ داشته خواهد شد آن متقي اعظم كه مال خود را در راه خدا صرف مي كند، عجب است كه كسيكه در راه خدا بي دريغ صرف اموال خود نمايد وخداوند كريم در حق او آيات نازل فرمايد و او را به خطاب {الْأَتْقَى} كه خطابي است بغايت بلند و برتر نوازد، در فضيلت اين چنين كس بلكه در ايمان او كلام كرده شود و او را كافر ومنافق گفته شود مقام عبرت است.

باقي ماند اينكه براي اطلاق ايمان شرط است كه تمام اصول دين را تصديق كند و امامت هم از اصول دين است كه ابوبكر صديق آنرا منكر بوده، ازين جهت اطلاق ايمان بروي درست نيست. جوابش چنانكه بايد و شايد در مبحث امامت ان شاءالله خواهيم نوشت، اينجا صرف بر يك سخن اكتفا مي كنيم و آن اينكه در آغاز نبوت نشاني از مساله امامت نبود و بجز عقيده ي توحيد و عقيده ي رسالت و عقيده ي قيامت چيزي ديگر در حقيقت ايمان داخل نبود هر كه برين سه عقيده مي گرويد او مومن كامل بود. حضرت علي هم كه دران ايام صغير السن بود به همين سه عقيده مكلف شده بود. شيعه از كتب خود هرگز ثابت نمي توانند كرد كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم از اول روز چنانكه مردمان را دعوتِ توحيد و رسالت و قيامت مي فرمود همچنان دعوت عقيده ي امامت هم مي داد و مي گفت كه چنانكه بر رسالت من ايمان آوردن ضروري است بر امامت علي هم ايمان آوردن لازم است. شيعه مي گويند كه در آخر زمانه نبوت بمقام خم غدير چون رسول خدا صلى الله عليه وسلم خطبه خواند در آن خطبه اقرار امامت هم اضافه فرمود، ليكن كسانيكه قبل ازين خطبه ايمان آورده بودند وقتيكه ذكري از مساله امامت نبود انكار ايمان ايشان نمودن چه معني دارد؟ آري، اگر شيعه گويند كه ابوبكر صديق بعد غدير خم چونكه انكار امامت علي كرده بود لهذا ايمان از او منتفي شد ليكن در اين صورت اطلاق ارتداد معاذالله لازم مي آيد و اين قول كه از اول روز ايمان نداشت باطل مي گردد. باقي ماند الزام ارتداد پس جواب آن در بحث امامت خواهد آمد ان شاءالله تعالى.

بيان ايمان آوردن حضرت عمر فاروق رضي الله عنه

پوشيده نيست كه چون آنحضرت صلى الله عليه وسلم بر منصب نبوت تقرر يافت چگونه سعي بليغ در تبليغ دين مي فرمود، شب و روز درين فكر مي بود و هيچ كوششي و تدبيري فرو نمي گذاشت، ليكن كوشش بسيار نتيجه كم مي داد در مدت شش سال معدودي چند نفوس داخل اسلام شدند كه تعداد شان به چهل نمي رسد پس آنحضرت از خداوند ذوالجلال دعا كرد كه يا عمر بن خطاب را توفيق اسلام عطا كن يا ابوجهل را تا كه دين را قوت و عزت حاصل شود. اين هر دو كس در مكه خيلي نامور و باقوت و با اثر بودند خداوند كريم دعاي آن سرور را در حق حضرت عمر اجابت فرمود. مختصر، حال ايمان آوردن حضرت عمر اين است كه به قصد كشتن از خانه خارج شد و حكم خداوندي به كارپردازان قضا و قدر دستور داد كه عمر بن خطاب را بسوي ما بكشيد و سرش را بر قدمهاي آن حبيب به نهيد كه از پي قتل او از خانه بيرون آمده. قدرت خداوندي ديدني است كه در چشم زدن چه انقلاب عظيم مي شود شقاوت به سعادت و عداوت به محبت مبدل مي گردد، و كفر شديد ايمان كامل مي گردد. الحاصل، حضرت فاروق اعظم مطلوب خدا و رسول او بود نه طالب، مراد بود نه مريد، وشتان بين المرتبتين، چون حضرت عمر از خانه خود تيغ خون آشام بيرون از نيام كرده بسوي آن سرور صلى الله عليه وسلم روانه شد در اثناي راه معجزه هاي بسيار مشاهده نمود و همدرين حال اين خبر بگوش او رسيد كه همشيره او و شوهرش مسلمان شده اند. لهذا اولاً بخانه همشيره خود رفت و اراده كرد كه شوهرش را قتل سازد همشيره اش گفت كه اي عمر، از ما چه ميخواهي؟ هشيار باش كه ما در دين بر حق داخل شده ايم و هرگز ازان بر نگرديم. بشنيدن اين كلمات حالتي بر وي طاري گشت بعد ازان ازيشان قرآن مجيد استماع فرمود، بمجرد شنيدنش انقلاب عظيم در وي رو نماشد و با اراده ي ايمان آوردن بخدمت بابركت بهترين انبيا صلى الله عليه وسلم شتافت. غلغله شادماني در ملاء اعلي افتاد و ملائكه سماوات يكديگر را بشارت و تهنيت دادند.

آمد آن ياري كه من ميخواستم

راست شد كاري كه من ميخواستم

رفته رفته ميرود او سوي دام

هم به هجاري كه من خواستم

عجائب كتابي پر از نور هست

كه هر بيت آن بيت معمور هست

به بزمي كه خوانند فصلي ازان

سخن از حلاوت شود لب گزان

مشام محبان معطر شود

دل از نور ايمان منور شود

تعالي الله آن باذل بي بدل

كه آورده هر نكته را برمحل

بوفق روايت رقم ميزند

براه ديانت قدم مي زند

به ترجيح اخبار دارد مناط

برون نيست از جاده احتياط

به نهجي گرفت ست ايراد و دق

كه افتاده در جان اعدا قلق

عجب دفتر دلگشائي نوشت

كه پيچيده در وي هواي بهشت

معطر چو مشك تتار است اين

جگر خستگان را مسيحاست اين

زهر نكته سازد معطر دماغ

زهر نكته اش مي شود تردماغ

بس ست از نعوت و صفاتش همين

كه گرديده مقبول سلطان دين

فرازنده ي روايت اجتهاد

زحق حجت و آيتي برعبا

طريق شريعت مويد ازوست

كه نام و نشان محمد ازوست

دل سنيان داغدارست ازو

كه هندوستان سبزوارست ازو

چون بدرِ دولت رسيد، آنحضرت صلى الله عليه وسلم او را در آغوش خود تنگ گرفت چون بگذاشت كلمه طيبه بر زبانش جاري بود كه اشهد ان لا اله الا الله واشهد ان محمدا رسول الله. و همدران ساعت به اصرار او بالاعلان نماز در حرم الهي ادا نموده شد.

كيفيت ايمان آوردن او از كتاب حمله حيدري نقل مي كنيم در آنجا قدري تفصيل اين اجمال بايد ديد ليكن قبل ازان جواب هفوات شيعه مي نگاريم. بايد دانست كه در واقعه ايمان آوردن حضرت فاروق اعظم هيچ جا شيعه گنجايش اختلاف نيافتند بجز اينكه بعض مجتهدين ايشان انكار دعاي رسول كرده اند، يكي از مجتهدان ايشان مي نويسد كه «فاروق عزتي در عرب نداشته پس اين احاديث را علماي سنيان از پيش خود برتافته اند و حاشا كه جناب پيغمبر اين دعا كه مخالف عقل و نقل است بر زبان مبارك آورده باشند». اين انكار محض براي فريب دهي عوام است ورنه اقرار اين دعا از فضل بن شاذان و شيخ طبرسي و شيخ طوسي و علم الهدي و شيخ مفيد و غيرهم ثابت است. اين جا بر عبارت بحارالانوار علامه مجلسي اكتفا مي كنيم در كتاب مذكور جلد چهاردهم كه ملقب است به كتاب السماء والعالم از مسعود عياشي روايت آورده كه «روي العياشي عن الباقر عليه السلام أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: اللهم أعز الإسلام بعمر بن الخطاب أو بأبي جهل بن هشام». يعني از امام باقر عليه السلام روايت است كه پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم از خداوند كريم دعا كرد كه الهي عزت ده اسلام را به عمر بن خطاب يا به ابوجهل بن هشام. اكنون انصاف بدست شيعه است كه خود بگويند كه كدام يكي از شما صادق است و كدام كاذب؟ بعد ازين اشعار حمله حيدري متعلق ايمان حضرت عمر نقل مي كنيم و بخيال اين كه شايد كسي گويد كه حمله حيدري كتاب معتبر نيست. اولا: توثيق اين كتاب مذكور در مطبع شاه او ده كه موسوم بود به سلطان المطابع به تصحيح خاص سلطان العلما مجتهد اعظم مولوي سيد محمد باهتمام مدد علي داروغه شاه او دهـ مطبوع گرديد و در عنوان كتاب اين همه حالات از قلم مبارك جناب مفتي مير عباس صاحب رقم يافته: اولاً چند اشعار مفتي صاحب موصوف نوشته مي شود كه بهتر ازان توثيق اين كتاب نخواهد بود.

از همين كتاب حال ايمان آوردن حضرت فاروق اعظم نقل كرده مي شود بنظر عبرت مطالعه بايد كرد.

در كيفيت ايمان آوردن عمر بن خطاب

عمر بعدازان از پس چندگاه

درآمد بدين رسول الله

چنان بد كه بوجهل ازان سرزنش

به كيفيتي شد عداوت منش

كه جز قتل پيغمبر ذوالجلال

نبودش دگر هيچ فكر وخيال

يكي روز مي گفت با اشقيا

كه آرد كسي گر سر مصطفي

هزار اشتر از خود به بخشم باو

دوكوهان سيه ديده ي و سرخ مو

زديباي مصري و برد يمن

دگر سيم و زر بخشمش چند من

عمر چون شنيد آن سخن گفتنش

بجنبيد عرق طمع در تنش

باو گفت سوگند اگر ميخوري

كه از گفته ي خويشتن نگذري

من امروز خدمت رسانم بجا

بيارم به پيشت سر مصطفا

گرفت از ابوجهل اول قسم

پس انگاه زد در ره كين قدم

بآن كار چون رفت بيرون عمر

يكي گفت با او نداري خبر

كه همشيره ات نيز با جفت خويش

گرفت ست دين محمد به پيش

براشفت اباحفص ازين گفتگو

بگفتا بريزم كنون خون او

سوي خانه خواهر خويش رفت

چو آمد نزديك در پيش رفت

بيامد به پيش در و ايستاد

صداي شنيد و بآن گوش داد

شنيد آنكه ميخواند مرد نكو

كلامي كه نشنيده به مثل او

و زومي گرفتند ياد آن كلام

همان خواهر و جفت او بالتمام

عمر زد در و خواهرش باز كرد

چو آمد درون شود آغاز كرد

در افتاد با جفت خواهر جنگ

گرفتش رجلق و بيفشرد تنگ

دراويخت داماد هم با عمر

گرفتند خصمانه هم را به بر

بخستند گه روي هم گاه پشت

لگد گه زدندي بهم گاه مشت

زهم پوست كندند گه گاه مو

گهي اين بزير آمدي گاه او

ازو چون عمر بود پر زورتر

فگندش به زير و نشست ازوبر

گلويش به تنگي فشرد آنچنان

كه نزديك شد تا شود قبض جان

بيامد دوان خواهرش نوحه گر

بگفتش چه خواهي زما اي عمر

اگر شاد گردي زما در ملول

نموديم دين محمد صلى الله عليه وسلم قبول

كنون گر كشي سر بداريم پيش

ولي برنگرديم از دين خويش

چون بشنيد ازو اين حكايت عمر

بدانست كو بر نگردد دگر

بگفتش چه ديدي تو از مصطفا

كه گشتي بدينش چنين مبتلا

بگفتا كلام خداي جليل

كه آرد باو حضرت جبرئيل

شنيديم و گرديد بر ما يقين

كه هست اين كلام جهان آفرين

عمر گفت ازان قول معجزاساس

اگر ياد داري بخوان بي هراس

برو خواهرش آيه ي چند خواند

عمر گوش چون كرد حيران بماند

دلش زان شنيدن بسي نرم شد

به سوداي اسلام سرگرم شد

عمر گفت ديگر بخوان زين كلام

بگفتا دگر نيست زن مي بجام

ولي هست استاد ما در نهضت

كه گرديد پنهان چو نامت شفقت

قسم گر خوري كو نيابد زيان

بياريم پيشت كه خواند ازان

چه بگرفت سوگند ازو خواهرش

بياورد استاد خود را برش

بود از اهل اسلام نامش خباب

بيامد به نزد عمر بي حجاب

برو خواند آيات پروردگار

ابا حفص اسلام كرد اختيار

چو آيات معجز بيان را شنيد

همش قول که اني بخاطر رسيد

باسلام شد رغبتش بيشتر

كه آن هم شود راست چون اين خبر

وزان پس بگشتند باهم روان

به نزد رسول خداي جهان

بدولت سراي پيمبر شدند

چو در بسته بدحلقه بر در زدند

يكي آمد و ديد از پشت در

كه استاده با تيغ بر در عمر

به نزد نبي رفت و احوال گفت

بماندند اصحاب اندر شگفت

چنين گفت پس عم خيرالبشر

كه غم نيست بروي گشائيد در

گر از راه صدق آمده مرحبا

دگر باشد او را بخاطر دغا

به تيغي كه داد حمائل عمر

تنش را سبكسار سازم ز سر

چو در باز كردند برروي او

درامد عمر بالب عذرگو

گرفتش به بر سرور انبيا

نشاندش بجاي كه بودش سزا

بگفتند اصحاب هم تهنيت

وزان بيشتر يافت دين تقويت

پس اصحاب دين را شد اين مدعا

كه از خدمت سرور انبيا

بسوي حرم آشكارا روند

نماز جماعت بجا آورند

رسيد اين سخن چون بعرض رسول

زخير البشر يافت عز قبول

آمدن سيّد ابرار بتائيد ملك جبار به حرم محترم و نمازگزاردن با اصحاب انتساب و آمدن قريش مرتبه ديگر نزد ابوطالب و سخن گفتن از روي قهر و طيش

بيا ساقي اي رشك خلد برين

بساط نشاط به گيتي بچين

زخم باده بي فكر و انديشه ريز

سبو بر سبو شيشه بر شيشه ريز

فرود آر ازين طاق فيروزه فام

زخورشيد جام وزمه نيم جام

بكن راز پوشيده را برملا

به دور و به نزديك در ده صلا

ازان مي نهم به كامم فگن

وزانم به عيش رامم فگن

چنان مست كن زان مي پر طرب

كه جو شد چو خورشيد نورم زلب

درين بزم ساقي به نور اياغ

فرو زد بدين گونه روشن چراغ

كه كردند اصحاب چون اتفاق

برامد رسول خدا از وتاق

روان شد بتائيد ديان دين

چو سوي حرم سيدالمرسلين

بباليد از بس زمين شد گمان

كه بيرون رود از بر آسمان

زشادي برقص اندر آمد سپهر

چو خورشيد هر ذره افروخت چهر

همي رفت جبريل بالاي سر

به فرق همايون بگسترده پر

ملائك چپ وراست در دور باش

شياطين زهيب شده پاش پاش

به پهلو روان حمزه ي نامدار

به پيشش علي صاحب ذوالفقار

هميرفت در پيش حيدر عمر

حمائل همان تيغ كين در كمر

به گرد آمده جمع ياران تمام

برفتند زينسان به بيت الحرام

جدار حرم سر به عرش مجيد

رسانيد چون گرد موكب رسيد

چو ديدند كفار زانگونه حال

نمودند با هم بسي قيل و قال

يكي رفت زانها به نزد عمر

بدو گفت اين چيست اي بدگهر

نه زاسان كه رفتي تو باز آمدي

به كين رفتي و با نياز آمدي

عمر كرد اسلام خود آشكار

پس آنگه باو گفت كاي نابكار

هران كز شما جنبد از جاي خويش

به بيند سر خويش بر پاي خويش

چو كفار دريافتند از سخن

كه در دل چه دارند آن انجمن

نهادند پا در ره امتناع

نمودند با اهل ملت نزاع

چو ديدند آن صحبت اصحاب دين

همه دست بردند بر تيغ كين

ازان حال كفار پس يا شدند

دليران دين مسجد آرا شدند

به پيش اندر آمد رسول خدا

نمودند ياران باو اقتدا

نبي گفت تكبير چون درحرم

فتادند اصنام بر روي هم

ز تائيد ايزد بمسجد نماز

ادا كرد و آمد سوي خانه باز

اي حضرات شيعه! شما را سوگند مي دهم برب الكعبه كه اين روايت را كه از كتاب مصدقه مجتهد اعظم شما منقول است؟ ببينيد ودر دل خود انصاف كنيد كه آيا كسي باين طمطراق و باين عظمت ايمان آورده باشد و باين شان و باين شوكت مسلمان شده باشد به نسبت او اين توهم گنجايش دارد كه او بصدق دل ايمان نياورده، بلكه منافق بوده يا بعد چند روز مرتد گشته؟ و آيا پيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم ازين كس گاهي رنجيده شده باشند و او را دشمن اسلام دانسته باشند؟ و ببينيد كه دعاي پيغمبر در حق او چه قدر زود اثر كرد و نتيجه اش چنان بزودي ظاهر شد كه اولين كاري كه بعد اسلام وي به ظهور آمد اين بود كه در كعبه مكرمه نماز جماعت ادا كرده شد و آخرين كاري كه از دست حق پرست او سرانجام شد اين بود كه در روم و شام و حلب و دمشق و فارس كلمه كفر پست و كلمه خدا بلند شد. آغاز عزت اسلام هم ازو شد و اختتام آن نيز بر ذات مباركش قرار يافت. دعا اين است و قبوليت دعا اين. اي ياران! اگر تعصب و عناد را دخل ندهيد اين امر مخفي نخواهد ماند كه كسي كه يك هزار و سه صد وسي بلاد كفر را دارالسلام ساخت و در قصر كسري و قيصر غلغله الله اكبر را بلند نمود واز كوشش بيشمار وي بت خانه ها و كليساها مسمار شد و هزارها مساجد تعمير گشت، از عالم ظلمت كفر دور شد و روشني اسلام از مشرق تا مغرب تابيد. اين چنين كس نزد شما منافق است و او را دشمن خدا و دشمن رسول او مي گوئيد؟! معلوم نيست كه بعد ازين محب خدا و رسول كدام كس تواند بود.

در دهر چو او يكي و آن هم كافر ** پس در همه دهر يك مسلمان نبود

حقيقت اين كه اگر وجود مبارك حضرت عمر نبودي قبله ي كعبه شما كه در لكهنو علي علي مي گويند در اجود هياجي نشسته رام رام ورد زبان نمودندي. اين همه طفيل نعلين شريفين اوست كه تا اين جا غلغله توحيد و نبوت رسيد و ازنام ايمان و اسلام آگاهي دست داد.

گر نبودي كوشش آن ذوالكرم ** مي پرستيدي چو اجدادت صنم

اصل حقيقت اينست كه ابليس لعين چون ديد كه كار او ابتر شده و ازين هم مايوس شد كه مسلمانان را از دين ايشان برگرداند لهذا بطريقي ديگر تخم كفر در دل مردمان و قومي از اهل كوفه كه از اسلام و اهل اسلام در آزار بودند و ميخواستند كه از مسلمانان انتقام يهوديان ومجوسيان گيرند و دين اسلام را خراب كرده مسخ سازند درين كار با ابليس موافقت و معاونت كردند و عقيده رفض را در ساده لوحان رواج دادند كساني كه مددگار و جان نثار پيغمبر بودند و اشاعت دين كردند عداوت ايشان در دلها انداختند و اين عداوت تا بحدي رسيد كه همه ياران پيغمبر را كه شاهد عيني براي دلائل نبوت و تعليمات بودند مرتد قرار دادند تا قرآن و جمله تعليمات نبوي و معجزات رسالت قابل اعتبار نماند و هزار روايات تصنيف كرده بسوي ائمه منسوب كردند. {وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ}. اينجا حكايتي لطيف تر بشنو ازان خوبي مذهب شيعه بيش از بيش ظاهر مي شود. اين امر همچو روز روشن آشكارا شد كه از اسلام حضرت عمر تقويت دين اسلام به حد كمال حاصل شد حتي كه دشمنان هم از اعتراف آن چاره ي نيافتند چنانچه مصنف حمله حيدري با آن همه تعصب اقرار كرد.

وزان بيشتر يافت دين تقويت

و ظاهر است كه كسي باعث تقويت دين بوده بيغمبر خدا صلى الله عليه وسلم را باوي چه قدر الفت و محبت خواهد بود

ليكن حسب روايات شيعه پيغمبر را عداوتي كه با او بود با هيچكس نبود و از خبر موت چندان مسرت و شادماني كه آنجناب را حاصل شد گاهي عشر عشير آن بحصول نه پيوسته چنانچه در كتاب زادالمعاد كه از كتب معتبره شيعه است و ملا باقر مجلسي مؤلف آن است در باب هشتم فصل اول روايتي بسيار طولاني آورده و مانند اعمال نامه خود كاغذ را سياه نموده مختصر مضمون او اينجا مي نگاريم. از حذيفه بن يمان صحابي روايت است او گفت كه من بتاريخ نهم ربيع الاول بخدمت آنحضرت صلى الله عليه وسلم حاضر شدم ديدم كه بنزد آنجناب اميرالمومنين حضرت علي مرتضي و حضرات حسنين نشسته اند و طعام تناول مي نمايند و آنحضرت بغايت فرحت وشادماني بحضرات حسنين مي فرمايد كه بخوريد اي فرزندان، بخوريد، و اين طعام شما را مبارك باد، امروز آن روزست كه خدا دشمن شما را و دشمن جد شما را هلاك خواهد كرد و دعاي مادر مشفقه شما را قبول خواهد نمود، بخوريد اي فرزندان بخوريد كه امروز آن روزست كه خدا اعمال شيعيان و محبان شما را قبول خواهد كرد. بخوريد اي فرزندان بخوريد كه امروز آن روزست كه خدا فرعون اهل بيت مرا هلاك خواهد كرد بخوريد اي فرزندان بخوريد كه درين روز خدا اعمال دشمنان شما را باطل خواهد كرد. بخوريد اي فرزندان بخوريد كه درين روز تصديق اين آيه كريمه {فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خَاوِيَةً بِمَا ظَلَمُوا} ظاهر خواهد شد. ترجمه آيت اين كه امروز خانه هاي ايشان خالي شدند بسبب ظلم ايشان. حذيفه گفت كه من عرض كردم كه يا رسول الله! در امت تو نيز اين چنين كس خواهد بود؟ حضرت فرمود كه بلي بُتي از منافقان سردار مردمان خواهد گرديد و ادعاي رياست خواهد نمود و تازيانه ي ظلم و ستم در دست خود خواهد گرفت و مردمان را از راه خدا منع خواهد كرد و كتاب خدا را تحريف خواهد نمود و سنت مرا تبديل خواهد كرد و بر وصي من يعني علي تعدي خواهد نمود و مال خدا را بناحق براي خود حلال خواهد ساخت و در غير طاعت خدا صرف خواهد كرد و تكذيب من و برادر من علي خواهد نمود. حذيفه گفت: يا حضرت، براي چنين كس چرا بد دعا نمي كني كه در حيات تو هلاك شود؟ حضرت فرمود كه من بر قضاي الهي جرات نمي كنم و آنچه خدا در علم خود مقرر فرموده است تبديل آن از خدا نمي خواهم ليكن از خدا سوال مي كنم كه خدا آن روز را بر تمام روزها فضيلت و عزت عطا كند چنانچه خدا دعاي آنحضرت را قبول فرمود و وحي فرستاد كه اي پيغمبر من اين روز را افضل مي سازم و علي را رتبه مانند رتبه تو عطا خواهم كرد بسبب ظلم آن شخص و آن شخص بر من جرات خواهد كرد و كلام مرا تبديل خواهد نمود و با من شرك خواهد كرد و از راه من مردمان را منع خواهد نمود و با من كفر خواهد كرد لهذا ملائكه هفت آسمان را حكم مي دهم كه روزي كه آن شخص كشته شود براي شيعيان و محبان عيد كنند و دران روز كرسي كرامت من برابر بيت المعمور بنهند ودعاي مغفرت براي شيعيان كنند و تا سه روز گناهان مردم نه نويسند. اي محمد! اين روز را من براي تو و شيعيان تو عيد قرار دادم». انتهي ملخصاً. اي مسلمانان! اين روايت را ببينيد و بر ايمان و انصاف و عقل شيعيان افسوس كنيد عجب كه زمين شق نشود و ايشان را فرو نه برد يا صاعقه قهر و غضب ايشان را خاكستر نكند يا طوفان نيم آيد كه ايشان غرق شوند. ببينيد كه درين روايت چنان بكمال بي باكي بر رسول رب العلمين تهمتها نهاده و افتراها بسته اند خدا ازيشان انتقام گيرد والله عزيز ذوانتقام كدام صاحب هوش اين خرافات را تسليم خواهد كرد كه كسي كه براي ايمان آوردن او رسول خدا صلى الله عليه وسلم دعا كرده باشد و بروايت امام باقر عليه السلام گفته باشد كه «اللهم أعز الإسلام بعمر بن الخطاب...». و او به دعاي آنجناب اسلام آورده باشد و بفور اسلام آوردن اعلان اسلام در كعبه مكرمه نموده باشد و آنحضرت را براي نماز در كعبه برده باشد و تمام عمر خود در محبت و اطاعت آن سرور گذرانيده و ايام حيات خود در اشاعت اسلام صرف كرده باشد و در زمانه خلافت خود هم از لذات دنيا قطره ي نچشيده، در راه خدا جان عزيز خود داده باشد از چنين كس رسول خدا صلى الله عليه وسلم چنان رنجيده باشند كه بر موت او اين قدر شادماني كنند و روز موت او را از عيد الفطر و عيدالاضحي هم در فرحت و مسرت فوقيت دهند و خدا نيز دران روز چندان اهتمام كند كه نظير آن اهتمام در شريعتي از شرايع سابقه هم يافته نمي شود، هر سال سه روز نوشتن گناهان موقوف و شيعيان را اجازت مطلقه كه درين سه روز هر چه خواهند كنند شراب خورند زنا كنند لحم خنزير نوش فرمايند مساجد را منهدم سازند قرآن مجيد را اندر آتش كنند غرض هر چه خواهند به عمل آرند، پرسشي نيست، نه حاجت عبادت و مشقت، بتاريخ نهم ربيع الاول عيد كنند و بنام باباشجاع خود حلواها خورند و طعامهاي لعنتي نوش فرمايند و ثواب بيش از بيش يابند. سبحان الله همين است عدل خداوندي كه عقيده ي عدل را از اصول خمسه دين (طبق عقیده شیعه) قرار داده اند. اگر ايمان اينست و محبت اهل بيت همين را گويند، پس واي برين ايمان و برين محبت.

گر دلي اين است لعنت بر دلي

ازين روايت اين هم ثابت مي شود كه پيغمبر نيز تقيه مي كرد و از كافران بلكه از ياران خود مي ترسيد و بسبب خوف ايشان مافي الضمير خود را ظاهر نمي كرد زيرا كه اگر اين خوف و هراس نبود چرا اين چنين دشمن خدا و رسول را كه از خبر مرگش اين قدر شادماني حاصل شد و روز موت او را افضل از جمعه و عيدين مي دانست و او را فرعون اهل بيت مي گفت در صحبت خود مي داشت و چرا او را مصاحب خود ساخته در مهمات امور از وي مشورت مي نمود؟ كدامين عقل تجويز اين امر تواند كرد كه پيغمبر كه منجانب الله فريضه او هدايت خلق و اظهار حق باشد تقيه كند و بسبب خوف جان نام حضرت عمر بر زبان نمي توانست آورد؟! حتي كه در خانه خود از حذيفه صحابي اين همه قصه مسرت بيان كرد و باوجود پرسيدن حذيفه نامش بر زبان نياورد. پيغمبري كه قبل هجرت كه از هر سو در نرغه كافران بود از كفار مكه نه ترسيد و باوجود مظالم ايشان در اظهار امر حق و كلمه توحيد و ابطال شرك گاهي پس و پيش نكرد بعد هجرت كه في الجمله قوت و شوكت حاصل گشت و سلسله جهاد هم شروع شد از عمر چنين خائف شد؟! نعوذ بالله من هذا الهذيان. شيعه هم اقرار مي كنند كه پيغمبر صلى الله عليه وسلم گاهي از كفار مكه ترسيده در اظهار حق دقيقه فرو نگذاشت. مصنف حمله حيدري مي نويسد كه با وجود فهمايش هم از تبليغ باز نمي آمد و بالاعلان مي فرمود:

بفرمود گر قوم از آسمان

بيارند خورشيد را ترجمان

گذارند بر دست من هديه وار

نه بندم لب از امر پروردگار

بجز طعن اصنام و وصف اله

بجز لعن آباي گم كرده راه

زمن قوم حرف دگر نشنوند

اگر نيك دانند دگر بد برند

باز بيان تبليغ و دعوت آنحضرت صلى الله عليه وسلم مي نويسد كه

بدعوت شد آماده تر از نخست

كمر بسته در كار خود سخت چست

نياسو دريك دم ز ارشاد خلق

نه تنگ آمد از جورو بيداد خلق

بصبح و بشام و بروز به شب

نمودي بحق قوم خود را طلب

نه از طعن اصنام بستي زيان

نه از لعن بر زمره كافران

نكردي ازان ناكسان احتراز

نمودي ادا آشكارا نماز

چو درشان قوم شقاوت نشان

در احوال آباي آن گمرهان

نه نزد خداي جهان آفرين

بسوي نيب جبرئيل امين

رسانيدي آيات قهر و عتاب

بخواندي بريشان نيب بي حجات

شدي خون ازين غم دل مشركان

فتادي ازان غصه آتش بجان

تلافي نمودندي آن اشقيا

بدست و زبان باشه انبيا

وليكن بتائيد يزدان پاك

نبي را ازيشان بند هيچ باك

بدانسان كه در كار خود بود بود

خداي جهان را چنان مي ستود

اگر شيعه گويند كه حكم خدا چنين بود كه نفاق حضرت عمر ظاهر نكرده شود. جواب گوئيم كه خدا چرا حكم داد كه بسبب آن اختلافي عظيم در امت افتاد سواد اعظم اسلام در ضلالت افتاد شايد كه خدا هم (نعوذ بالله) از حضرت عمر مي ترسيد... درين صورت ابطال الوهيت حق جل شانه مي شود، خداي كه از حضرت عمر مي ترسيد.

شيعه را مبارك باد. و اگر شيعه گويند كه پيغمبر خدا ازين جهت اظهار نفاق حضرت عمر (معاذ الله منه) نه فرمود كه مسلمانان هرگز درين باب قول نبي را باور نداشتندي و همه مرتد شدندي. جوابش اين كه پيغمبر چرا پرواي ارتدادشان كرد؟ كار پيغمبر اين است كه امر حق را اظهار نمايد كسي كه اطاعت نكند وبالش بر اوست، جابجا در قرآن مجيد نصوص صريحه باين مضمون موجودست كه بر پيغمبر تبليغ فرض است و او ذمه دار نيست كه مردمان را از انحراف و عدم اطاعت باز دارد. لهذا بر رسول خدا لازم بود كه مردمان را جمع كرده در مجمع عام مانند غدير خم خطبه مي خواند و از حالات حضرت عمر همه را آگاهي مي داد. بر عقل و فهم شيعه بايد گريست كه چگونه سخنهاي لاطائل بسوي خدا و رسول منسوب مي كنند نه اصول شان درست نه فروع شان.

ني فروعت محكم آمد ني اصول ** شرم بادت از خدا و از رسول

امر سوم يعني فضيلت تابعين و علامتهاي ايشان

امام زين العابدين درين دعاي خود چنانكه بر اصحاب پيغمبر صلى الله عليه وسلم درود فرستاده همچنان در حق تابعين شان نيز طلب رحمت نموده الفاظ امام درين دعا اين است: «اللّهُمّ وَأَوْصِلْ إِلَى التّابِعِينَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ، الّذِينَ يَقُولُونَ رَبّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ خَيْرَ جَزَائِكَ. الّذِينَ قَصَدُوا سَمْتَهُمْ، وَتَحَرّوْا وِجْهَتَهُمْ، وَمَضَوْا عَلَى شَاكِلَتِهِمْ. لَمْ يَثْنِهِمْ رَيْبٌ فِي بَصِيرَتِهِمْ، وَلَمْ يَخْتَلِجْهُمْ شَكّ‏ٌ فِي قَفْوِ آثَارِهِمْ، وَالِائْتِمَامِ بِهِدَايَةِ مَنَارِهِمْ. مُكَانِفِينَ وَمُوَازِرِينَ لَهُمْ، يَدِينُونَ بِدِينِهِمْ، وَيَهْتَدُونَ بِهَدْيِهِمْ، يَتّفِقُونَ عَلَيْهِمْ، وَلَا يَتّهِمُونَهُمْ فِيمَا أَدّوْا إِلَيْهِمْ». يعني: خداوندا برسان بهترين جزاهاي خويش كساني كه در نيكي پيروي ايشان كردند يعني آنانكه دعا مي كنند كه پروردگارا مغفرت كن ما را و برادران ما را كه سبقت بردند از ما در ايمان، يعني آنانكه روش صحابه اختيار كردند و بجانب ايشان قصد نمودند و بر موافقت ايشان رفتند شكي در بصيرت ايشان پيش نمي آيد و در پيروي آثار صحابه و اقتداي هدايات صحابه ترددي ايشان را لاحق نمي گردد مدد و نصرت صحابه مي كنند و دين و مذهب صحابه را دين و مذهب خود ساخته اند و بر روش ايشان ميروند و بر عظمت صحابه متفق اند و احكام دينيه كه صحابه بايشان رسانيدند در آن شك نمي آرند. ازين الفاظ دعا ظاهر مي شود كه درين امت بعد صحابه مرتبه تابعين است و تابعين از باقي امت افضل اند و علامات تابعين آنست كه امام ذكر فرمود يعني باصحابه كرام اعتقاد نيك داشتن و در عقائد و اعمال پيروي صحابه كردن پس بايد ديد كه اين علامات مذكوره ي امام در اهل سنت يافته مي شود يا در شيعه؟ بديهي است كه در شيعه ضد اين علامات موجودست لهذا بقول امام زين العابدين ثابت شد كه اهل سنت بر هدايت اند و مسلك ايشان حق و شيعه بر ضلالت اند و مذهب ايشان باطل.

حديث سوم

در تفسير امام حسن عسكري كه از معتبرترين كتب شيعه است و چرا نباشد كه امام معصوم مصنف آن است اين روايت آورده كه «إن الله أوحى إلى آدم أن الله ليفيض على كل واحد من محبي محمد وآل محمد وأصحاب محمد ما لو قسمت على كل عدد ما خلق الله من طول الدهر إلى آخره وكانوا كفارا لأداهم إلى عاقبة محمودة وإيمان بالله حتى يستحقوا به الجنة، وإن رجلا ممن يبغض آل محمد وأصحابه أو واحداً منهم لعذبه الله عذاباً لو قسم على مثل خلق الله لأهلكهم أجمعين».

ترجمه: خداي عزوجل وحي فرستاد بسوي آدم كه بر كساني كه محبت مي دارند با محمد و آل وي و اصحاب وي چنين رحمت مي فرستد كه اگر آن رحمت تقسيم كرده شود بر جميع مخلوق از اول تا آخر و ايشان كافر باشند يقيناً آن رحمت همه را به حسن خاتمه و ايمان بالله برساند تا كه ايشان مستحق جنت شوند و كسي كه بغض دارد از آل محمد و اصحاب محمد يا با يكي ازيشان برانكس خدا عذابي نازل كند كه اگر آن عذاب تقسيم كرده شود بر جميع مخلوق يقيناً همه را هلاك گرداند.

حديث چهارم

در همين تفسير امام حسن عسكري مروي است كه «لما بعث الله موسى بن عمران واصطفاه نجيا وفلق له البحر وأعطاه التوراة والألواح رأى مكانه من ربه عز وجل فقال: يا رب لقد أكرمتني بكرامة لم تكرم بها أحدا من قبلي، فهل في أنبيائك عندك من هو أكرم مني؟ فقال الله تعالى: يا موسى! أما علمت أن محمدا أفضل عندي من جميع خلقي، فقال موسى: فهل في آل الأنبياء أكرم من آلي؟ فقال عز وجل: يا موسى! أما علمت أن فضل آل محمد على آل جميع النبيين كفضل محمد على جميع المرسلين، فقال: يا رب! إن كان فضل آل محمد عندك كذلك فهل في صحابة الأنبياء عندك أكرم من أصحابي؟ فقال: يا موسى! أما علمت أن فضل صحابة محمد على جميع صحابة المرسلين كفضل آل محمد على آل جميع النبيين، فقال موسى: إن كان فضل محمد وآل محمد وأصحاب محمد كما وصفت فهل في أمم الأنبياء أفضل عندك من أمتي ظللت عليهم الغمام وأنزلت عليهم المن والسلوى وفلقت لهم البحر؟ فقال الله: يا موسى! إن فضل أمة محمد على أمم جميع الأنبياء كفضلي على خلقي».

ترجمه: چون حق تعالي حضرت موسي (عليه السلام) را مبعوث گردانيد و او را براي مناجات برگزيد و دريا را براي او شگافت يعني اندر آن راهها پيدا كرد و او را تورات و الواح عطا فرمود حضرت موسي رتبه خود نزد پروردگار خود مشاهده كرد پس گفت كه اي پروردگار مرا چنين عزت دادي كه پيش از من كسي را اين چنين عزت نداده ای پس آيا در انبياي تو نزد تو كسي از من هم بزرگ تر هست؟ حق تعالي فرمود كه اي موسي نميداني كه محمد (صلى الله عليه وسلم) نزد من از جميع خلق من افضل است. حضرت موسى گفت: آيا در آل انبيا كسي از آل من بزرگ تر هست؟ حق تعالي فرمود كه نميداني كه فضيلت آل محمد بر آل جميع انبيا مانند فضيلت محمد است بر جميع انبيا. حضرت موسي گفت كه الهي در اصحاب انبيا نزد تو از اصحاب منم بزرگ تر هست؟ حق تعالي فرمود كه فضيلت اصحاب محمد بر اصحاب جميع انبيا مانند فضيلت آل محمد است بر آل جميع انبيا. حضرت موسي عرض كرد كه الهي چون فضيلت محمد وآل محمد و اصحاب محمد نزد تو اين چنين است كه فرمودي پس آيا در امت پيغمبران امتي از امت من افضل است، ابر را بر امت من سائبان كردي، و من و سلوي براي ايشان نازل فرمودي و دريا را براي ايشان شگافتي؟ حق تعالي فرمود كه فضيلت امت محمد بر امت جميع انبيا مانند فضيلت من است بر مخلوق خود.

ازين هر دو حديث يعني حديث سوم و چهارم دو چيز بكمال وضاحت به ثبوت پيوست. يكي آنكه هر كه با اصحاب آنحضرت صلى الله عليه وسلم عداوت دارد او مستحق عذاب است و عذاب هم چنان شديد كه براي هلاك كردن جميع مخلوق كافي است. و هر كه باصحابه كرام محبت كند او مستحق رحمت خداوندي است و رحمت هم چنان عظيم الشان كه اگر ذره ازان به كفار رسد عاقبت ايشان بخير شود. دوم آنكه فضيلت اصحاب آنحضرت صلى الله عليه وسلم بر اصحاب جميع انبيا مانند فضيلتي است كه آل آنجناب را بر آل جميع انبيا حاصل ست. ازين هر دو چيز مثل روز روشن ظاهر گرديد كه مذهب شيعه قطعاً باطل است. زيرا كه مدار مذهب ايشان بر عداوت صحابه كرام است. و از اول روز تا اين وقت از عبدالله بن سبا تا مجتهد همگي مساعي ايشان درين صرف شد كه جستجوي معائب صحابه كرام نمايند و تهمت هاي ناروا و افتراهاي ناسزا بر ايشان بندند هزارها روايات و قصص در مطاعن صحابه تصنيف كردند. قبله ي ايشان مولوي دلدار علي در کتاب ذوالفقار مي گويد: «اما احاديث فضائل صحابه از طريق اماميه با وجود كثرت احاديث مختلفه در هر امر جزئي از جزئيات اصليه و فرعيه اگر تمام كتب احاديث اماميه ورقاً ورقاً به نيت تفحص بمطالعه در آرند مظنون آنست كه زياده از سه چهار حديث كه سرو پا درست نداشته باشد دست ندهد اما احاديث مثالب آنها پس بلا اغراق اين است كه متجاوز از هزار حديث باشد». اهل انصاف را بايد كه بچشم عبرت اين حالات را مطالعه كنند اين چه حالت است كه خود شيعه از ائمه معصومين خود در كتب خود روايت كنند كه رتبه ي اصحاب آنحضرت صلى الله عليه وسلم از رتبه ي اصحاب جميع انبيا فوقيت دارد و كسي كه از ايشان محبت كند مستحق رحمت است و كسي كه به ايشان بغض دارد مستحق عذاب؟! باز خود فرمايند كه در كتب ما حديثي و روايتي در فضيلت صحابه نيست و اگر حديثي هست بي سرو پاست و در مذمت صحابه هزارها احاديث موجود است. بارخدايا اين چه جواب است. بي سرو پا گفتن حديثي را و وجه و سبب بي سروپا بودن در معرض بيان نياوردن هرگز نزد احدي قابل پذيرائي نيست مجتهد مذكور را لازم بود كه بيان كردي كه درين حديث فلان راوي مجروح است با فلان علت موجود است ازين سبب اين حديث بي سروپاست. باقي ماند اين كه احاديث فضائل صحابه در كتب شيعه صرف سه يا چهار است اين هم كذب خالص است. هزارها احاديث و اقوال فضائل صحابه در كتب شيعه موجود است وصدها ازان در همين كتاب پيش خواهيم كرد. و اگر شيعه تعجب كنند كه هرگاه كه بنياد مذهب شيعه بر مذمت صحابه كرام است پس چنان ممكن است كه علماي ما احاديث فضائل صحابه روايت كنند و اين چنين احاديث را تصديق نمايند. جواب اين استبعاد بالفاظ مولوي دلدار علي مجتهد مي دهيم در عبارت مجتهد مذكور دو سه جا تبديل يك دو لفظ و باين تبديل آن عبارت كذب بود مبدل بصدق شد و آن اين كه بلا شبه از اهل مذهبي كه مطاعن صحابه را جزو ا يمان خود قرار داده باشند توقع روايات فضائل صحابه داشتن بيجاست، ليكن جناب حق سبحانه و تعالي اتماما للحجه، قلوب مخالفين صحابه كرام را چنان مسخر گردانيده كه باوجود اين كه بضرورت ترويج عقائد عبدالله بن سبا و شيعيانش اخبار مثالب صحابه را بسيار وضع نمودند چون دروغگو را حافظه نباشد همان مخالفين از غايت نافهمي بكرامت صحابه كرام باز فضائل صحابه و اتباع ايشان را هم مذكور ساخته اند و علماي محدثين ايشان چنين احاديث و اخبار را در كتب و مصنفات خود مندرج فرموده اند.

حديث پنجم

ابن بابويه قمي در كتاب معاني الاخبار از امام موسي رضا عليه السلام روايت كرده عن الحسن بن علي قال: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: «إن أبا بكر مني بمنزلة السمع وإن عمر مني بمنزلة البصر وإن عثمان مني بمنزلة الفؤاد».

ترجمه: از حضرت امام حسن -رضي الله عنه- روايت است كه رسول خدا صلى الله عليه وسلم فرمود كه ابوبكر بمنزله سمع من است و عمر بمنزله بصر من و عثمان بمنزله ي دل من.

چون ازين حديث بروايت حضرت امام حسن اين بي نظير تعلق حضرات خلفاي ثلاثه رضي الله عنهم با رسول خدا صلى الله عليه وسلم ثابت شد پس ظاهر شد كه با ايشان محبت نداشتن با رسول خدا صلى الله عليه وسلم محبت نداشتن است و از ايشان بغض داشتن بآنجناب بغض داشتن است. بينندگان اين حديث تعجب خواهند كرد كه چنان علماي شيعه اين حديث را بروايت حضرت امام حسن در كتب خود آوردند و منتظر خواهند بود كه چه جواب ازين حديث داده اند. پس واضح باد كه بعد الفاظ مذكوره حديث حسب ذيل الفاظ همدرين روايت اضافه نموده اند و اين اضافه را جواب تصور كرده اند، و آن اضافه اين است: «فلما كان من الغد دخلت عليه وعنده أمير المؤمنين وأبو بكر وعمر وعثمان. فقلت له: يا أبت سمعتك تقول في أصحابك هؤلاء قولا فما هو؟ فقال: نعم، ثم أشار إليهم هم السمع والبصر والفؤاد وسيسألون عن ولاية وصيي هذا وأشار إلي علي بن أبي طالب، ثم قال: إن الله عزوجل يقول: {إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولَئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولًا}. ثم قال: وعزة ربي إن جميع أمتي لموقوفون ومسئولون عن ولاية علي وذلك قول الله عزوجل: {وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُولُونَ}». ترجمه: امام حسن مي فرمايد كه چون روز ديگر شد رفتم من نزد آنحضرت و در آن وقت اميرالمومنين و ابوبكر و عمر و عثمان نزد او موجود بودند پس من عرض كردم كه اي پدر، من شنيدم ترا كه در حق اين اصحاب خود سخني فرمودي مقصود آن چيست؟ آنحضرت فرمود كه من در حق ايشان و اشاره كرد بسوي ابوبكر و عمر و عثمان گفته بودم كه ايشان سمع و بصر و دل من اند ازيشان پرسيده خواهد شد درباره اين وصي و اشاره كرد بسوي علي و فرمود كه الله عزوجل مي فرمايد كه از سمع و بصر و دل پرسيده خواهد شد. بعد ازان فرمود كه سوگند مي خورم به عزت و پروردگار خود كه جميع امت من بروز قيامت ايستاده كرده شوند و ازيشان پرسيده شود درباره ي علي، و همين است مطلب اين آيه {وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُولُونَ} يعني ايستاده كنيد تا كه ايشان را پرسيده شود.

مگر هر كه ذره ي از عقل سليم دارد هرگز اين اضافه را صحيح نمي داند به چند وجه.

وجه اول: اين كه حضرت امام حسن چون روز اول از رسول خدا صلى الله عليه وسلم اين حديث شنيد چرا مطلب اين ارشاد نه پرسيد و چرا روز ديگر دريافت نمود؟ ازين صاف ظاهرست كه اين اضافه جعلي است اگر گويند كه روز اول به خوف حضرت ابوبكر و حضرت عمر و حضرت عثمان نه پرسيد. جواب گوئيم كه اين خوف روز ديگر چرا زائل شد زيرا كه روز ديگر هم اين هر سه حضرات موجود بودند و روبروي ايشان پرسيد آنچه پرسيد؟

وجه دوم اين كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم روز اول چرا بر بيان تشبيه كه اين سه حضرات مثل سمع و بصر و دل اند قناعت فرمود و چيزي كه روز ديگر بجواب امام حسن گفت روز اول چرا نه گفت؟ ازين ظاهرست كه اين فقره روز ديگر جعلي است از سه حال بيرون نيست، روز اول آنچه فرمود يا مطابق ضمير مبارك خود فرمود يا بسبب تقيه بر سخن ناتمام كه دليل صريح بر فضيلت حضرات خلفاي ثلاثه دارد اكتفا كرد يا بطريق استهزاء و تمسخر اين چنين گفتگو كرد. اگر صورت اول را اختيار كنند پس عين مدعاي ماست و اگر صورت دوم يعني تقيه را اختيار كنند پس قطع نظر ازينكه نزد شيعه هم تقيه براي آنحضرت صلى الله عليه وسلم جائز نبود اينجا سبب تقيه مفقود است، زيرا كه روز اول بخوف كساني كه تقيه كرده بود روز ديگر هم آن كسان موجود بودند. و اگر صورت سوم را اختيار كنند نسبت تمسخر و استهزاء بسوي سرور انبيا صلى الله عليه وسلم لازم مي آيد معاذالله منه.

وجه سوم: آنكه رسول خدا صلى الله عليه وسلم هميشه سخن واضح مي گفت سخنهاي مبهم كه هر كس از آن موافق خود مطلب اخذ نمايد عادت كريمه نبود و شان پيغمبري همين است در قرآن مجيد نصوص كثيره باين مضمون ناطق است كه بر پيغمبران بلاغ مبين فرض است. لهذا ممكن نيست كه روز اول آنحضرت چنين سخن مبهم گويد كه سامعين در گمراهي افتند در روز دوم بسبب پرسيدن امام حسن مطلب كلام خود بيان فرمايد و روز اول آنچه از كلام او فهميده مي شد ابطال آن كنند. آيا ممكن است كه مومني اين چنين تلبيس و تدليس را بسوي پيغمبر نسبت كند. حضرات شيعه دين الهي را سخريه و بازيچه ساخته اند و چونكه بيناد مذهب شان بر نفاق و كذب و فريب است باين سبب (نعوذ بالله) خدا و رسول را هم مثل خود انگاشته، اين همه خبائث در كلام خدا و رسول هم ثابت مي كنند. أستغفر الله منه.

وجه چهارم: اينكه امام حسن را بر مدح حضرات خلفاي ثلاثه اين قدر استعجاب چرا لاحق گرديد كه روز ديگر ضرورت استفسار پيش آمد پيش ازين هميشه اين حضرات را در خدمت آنحضرت مي ديد و بكرّات و مرّات مدح ايشان از زبان وحي ترجمان شنيده بود؟ اگر گاهي اين حضرات را در خدمت با بركت نديده بودي و گاهي مدح ايشان نه شنيده بودي البته محل استعجاب بودي ازين معلوم مي شود كه اين فقره ي روز ديگر ساخته و بافته ي ذريت اين سبا است.

وجه پنجم: اينكه قطع نظر از ديگر محامد و مدائح كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم در حق حضرات خلفاي ثلاثه فرموده، خاص همين تشبيه سمع و بصر در اكثر احاديث واردست موقوف بر همين يك حديث نيست، چنانچه در تفسير امام حسن عسكري مروي است كه در شب هجرت آنجناب صلى الله عليه وسلم به ابوبكر صديق فرمود: «جعلك الله مني منزلة السمع والبصر والرأس من الجسد والروح من البدن». يعني: خدا ترا بمنزله سمع و بصر من گرداند و بمنزله سر از جسم و بمنزله ي روح از بدن. درين حديث تشبيه سمع و بصر و روح همه در حق حضرت صديق تنها وارد شده، پس اگر در حديث سابق صرف تشبيه سمع در حق او و تشبيه بصر و دل در حق حضرت عمر و عثمان وارد شد چرا باعث تعجب گرديد؟ لهذا باليقين اضافه مذكوره ي روز ديگر طبع زاد تصنيف كنندگان مذهب شيعه است. شيعه در احاديث خود اين چنين جوابها و تحريف هاي لفظيه و معنويه بسيار كرده اند، بطور مثال: يكي از آن، اينجا مي نگارم: قبله ي شيعه ميرن صاحب در باب سوم از حديقه سلطانيه مي نويسند كه: حضرت امام حسن عسكري عليه السلام منقول است كه بعض مخالفين از سركشان شان بمجلس حضرت امام جعفر صادق عليه السلام در آمدند و بمردي از شيعيان آنحضرت گفت: ما تقول في العشرة من الصحابة؟ چه مي گوئي در حق عشره ي مبشره از صحابه پيغمبر؟ شيعه گفت: مي گويم در حق اينها كلمه خيري كه خداوند عالم به سبب آن گناهان مرا فرو ميريزد و درجات مرا بلند مي فرمايد. پس آن ناصبي گفت: حمد و شكر براي خداست كه مرا از دشمني تو نجات داد من گمان داشتم كه تو رفض و بغض به صحابه كبار داري، آن مرد مومن بار ديگر گفت: آگاه باش كه هر كسي كه از صحابه يكي را دشمن دارد پس بر اوست لعنت خدا. ناصبي گفت: شايد تاويلي كرده، لكن بگو كه در حق كسي كه عشره ي مبشره را دشمن دارد در حق او چه مي گوئي؟ مرد مومن گفت كه هر كسي كه عشره ي صحابه را دشمن دارد بر اوست لعنت خدا و ملائكه و تمام خلق. پس آن ناصبي بر جست و سرش را بوسه داد و گفت: ببخش مرا كه من ترا برفض متهم ساخته بودم. مرد مومن گفت: بر تو چيزي نيست من باين افترا از تو مواخذه ندارم، تو برادر مني. آن ناصبي از آنجا رفت. پس حضرت صادق عليه السلام فرمود كه كلام محكمي گفتي بر خدا است جزاي تو هرآئينه فرشتگان از حسن توريه تو خوشنود شدند كه دين خود را از اختلال نگهداشتي و خود را از دست او برهانيدي، زاد الله في مخالفينا عمي إلي عمي. خداوند عالم در دشمنان ما بر نافهمي ايشان نافهمي هاي ديگر بيفزايد. كسانيكه بمعاريض كلام اطلاع نداشتند عرض كردند كه اين مرد چه كرد در ظاهر آنچه ناصبي مي گفت اين هم با او موافقت مي نمود. حضرت فرمودند كه اگر شما نه فهميديد مراد او پس بدرستيكه ما فهميده ايم و حق تعالي قول او را قبول فرموده، هرگاه يكي از دوستان ما در دست دشمنان ما مي افتد خداوند عالم او را بجوابي موفق مي سازد كه دين و آبرويش از دست آن بدبختان محفوظ مي ماند، مراد آن مرد مومن از قول او: «من أبغض واحداً من الصحابة» آن بود كه هر كه دشمن دارد يكي از عشره را كه آن اميرمومنان علي بن ابي طالب است بر آن دشمني كننده لعنت خدا باد. و آنچه بار دگر گفت كه «من أبغض العشرة فعليه لعنة الله» راست گفته، چرا كه هر كس كه همه ده كس را عيب مي كند پس علي عليه السلام را هم عيب كرده است. پس باين جهت به لعنت خدا گرفتار مي شود. انتهي. از امثال اين روايات واضح مي شود كه بنياد مذهب شيعه سراسر بر حيله سازي و مكاري و دغلبازي است. حضرات شيعه بر حيله سازي هاي بزرگان خود چندانكه خواهند ناز كنند ليكن كسي كه شمه از انسانيت در او هست اين حركات را قابل صد هزار نفرين مي داند. درين روايت اين امر از همه لطيف تر است كه امام جعفرصادق را درين فنون شريفه چنان دستگاه كامل بود كه كسي را از ناصبيان بجانب وي شبهه ي رفض پيش نمي آمد ورنه آن ناصبي بآن شيعه روبروي چنين نه گفتي كه مرا معاف كن من ترا رافضي مي پنداشتم. امري ديگر اين است كه امام همه اقوال آن شيعه را تاويل فرمود ليكن يك قول باقي ماند و آن اينكه آن شيعه گمان رفض را بسوي خود بلفظ افترا تعبير كرد معلوم نيست كه تاويل آن چيست و اطلاق افترا به اين گمان صحيح چگونه درست خواهد شد. اكنون حديثي ديگر ازين هم لطيف تر و تاويلهايش ازين هم عجيب تر پيش مي كنيم.

حديث ششم

(در كشف الغمه و غيره كتب معتبره شيعه مروي است كه) امام جعفر صادق عليه السلام در حق حضرت ابوبكر صديق و عمر فاروق رضي الله عنهما فرمود: «هما إمامان عادلان قاسطان كانا على الحق وماتا عليه فعليهما رحمة الله يوم القيامة». ترجمه: هر دو امام بودند عدل كنندگان انصاف كنندگان هر دو بر حق بودند و بر حق مردند پس بر هر دو رحمت خدا باد بروز قيامت.

چه قدر واضح و چه قدر روشن حديث است كه در مطلب آن خفائي نيست ازين حديث چند فضائل حضرات شيخين بالبداهه معلوم شد.

اول: اينكه حضرات شيخين امام و خليفه بر حق بودند زيرا كه اگر خلافت ايشان حق نبودي و ايشان معاذالله غاصب بودندي امام جعفر صادق هرگز ايشان را امام نه گفتي.

دوم: اينكه هر دو عادل و منصف بودند لهذا شيعه آنچه مطاعن ايشان بيان مي كنند همه باطل گشت.

سوم: اينكه هر دو برحق بودند و تا وقت موت بر حق قائم ماندند.

چهارم: اينكه هر دو بروز قيامت مستحق رحمت الهي هستند. و ظاهر است كه تا وقتيكه كسي كه در ايمان و پرهيزگاري كامل نبود مستحق رحمت الهي نمي تواند شد. اهل انصاف ببينند كه فضائل و مناقب كسي زياده ازين چه باشد، ليكن حضرات شيعه به هيچ چيز قائل نمي شوند هرگاه كه روايات محدثين اهل سنت پيش ايشان بيان كرده مي شود مي گويند كه اين همه موضوعات است و چون روايات محدثين ايشان پيش كرده مي شود گويند كه ائمه اين احاديث از راه تقيه فرموده اند و در معاني آن احاديث انواع و اقسام تحريفات مي نمايند چنانچه در اين حديث هم همين كرده اند و همين گفته اند درين حديث فقرات چند افزوده داد تحريف داده اند. در رساله اوله نقيه در ثبوت تقيه كه مزين بدستخط سلطان العلما مجتهد اعظم ايشان است و در سنه 1282 هـ در شهر لودهيانه مطبوع شده مي نويسد كه «علماي سنت در نقل اين حديث خيانت كرده اند والفاظي كه بنظر سرسري موهم مدح شيخين منتخب نموده اند حالانكه آن الفاظ هم باطناً از طعن و تشنيع مملو و مشحون است، چنانچه خود امام جعفر صادق عليه السلام همدرين حديث تفضيل و توضيح معاني آن الفاظ فرمود». بعد ازين تقريري كه سرا پا لغو و هذيان است زيب رقم كرده مي گويد كه «واضح باد كه اصل حديث اين است كه بعض مخالفين از آنحضرت در باره ي شيخين سوال كردند امام از راه توريه در جواب ايشان فرمود كه «هما إمامان.. الخ. فلما انصرف الناس قال له رجل من خاصته: يا ابن رسول الله! لقد تعجبت مما قلت في حق أبي بكر وعمر. فقال: نعم هما إماما أهل النار كما قال الله تعالى: {وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ}. وأما العادلان فلعدولهم عن الحق، كقوله تعالى: {وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا}. والمراد من الحق الذي كانا مستوليين عليه هو أمير المومنين حيث آذياه وغصبا حقه والمراد من موتهما على الحق أنهما ماتا على عداوته من غير ندامة عن ذلك والمراد من رحمة الله رسول الله فإنه كان رحمة للعالمين وسيكون خصما لهما ساخطاً عليهما منتقما عنهما يوم الدين. انتهى». خلاصه ي اين كلمات اينست كه چون مجلس از مخالفين خالي شد شخصي از خواص اصحاب امام معصوم عرض كرد كه من ازين كلمات كه در حق شيخين فرمودي بسيار متعجب شدم حضرت فرمود كه من آن هر دو را امام باين معني گفته ام كه ايشان امام اهل نار بودند چنانچه حق تعالي در قرآن كافران را امام اهل نار مي فرمايد: {وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ}. يعني ما كافران را امام اهل نار گردانيده ايم. و عادل باين معني گفتم كه ايشان از حق عدول كرده بودند چنانچه خداوند عالم به همين معني كافران را عادل مي فرمايد: {ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ}. مترجم گويد كه در كتب احاديث اهل سنت واردست كه پيغمبر بر حق انوشيروان را عادل فرمود حتي كه سعدي شيرازي اين حديث را در گلستان نظم كرده كه:

در آوان عدلش بنازم چنان ** كه سيّد بدوران نوشيروان

پس هرگاه كه مدح عدل در حق نوشيروان كافر مفيد نيست در حق شيخين هم مفيد نباشد و اين وجه هم از همان هفتاد وجوه است (كه امام صادق در كلام خود مي داشت) و قاسط باين معني گفتم كه قاسط بمعني ظالم است در قرآن مجيد آمده {وَأَمَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَبًا}. يعني: ظالمان هيزم آتش دوزخ اند و اين كه گفتم: (كانا على الحق) مراد ازين اينست كه آن هر دو بر حق غالب بودند و حق مغلوب شده بود و مراد از حق كه ايشان بران غالب بودند اميرالمومنين است كه ايشان او را اذيت دادند و حق او را غصب كردند. مترجم گويد كه درين جمله امام معصوم جارو مجرور بلفظ مستوليين كه خبر خاص است و محذوف است بقرينه مقام متعلق گردانيده و مذهب جمهور نحاة مانند سيبويه و غيره آن است كه اگر قرينه ي بر خبر خاص دلالت كند حذف آن خبر جائز است و امام جعفر صادق باتفاق جمهور افصح الفصحا و از عرب العربا بود لهذا كلام او بجاي خود سند است خواه موافق نحاة باشد يا مخالف چه جائيكه به سبب موجود بودن قرينه كه مخالف نحاة هم نيست و آن قرينه اين است كه علي بمعني استعلا در كلام عرب مي آيد و استعلا در محاوره ي عرب بمعني غلبه و استيلا نيز مي آيد عرب مي گويند: علوت الرجل أي غلبته. پس معني (كانا على الحق) اين بود كه (كانا غالبين على الحق والحق مغلوبا عنهما) و اين كه امام معصوم فرمود كه مراد از حق اميرالمومنين است درست است زيرا كه اطلاق لفظ حق بر خدا و رسول و امام بلكه بر موت و قيامت و قرآن و كلمه و كلام هم مي شود كما لا يخفي پس اگر از لفظ مولاي بر حق (يعني حضرت علي) مراد باشند خلاف حق نيست. و مخفي نماند كه درين مقام دو وجه ديگر نيز هست كه حمل كلام بران هم صحيح است وجه اول اينكه علي بمعني استعلا باشد پس معني اين بود كه آن هر دو باطل محض بودند بر حق غلبه كردند و حق را پست ساختند چنانكه امام معصوم در دعاي صنمي قريش ارشاد فرموده پس بنابر طريقه جمع بين الحديثين اراده ي اين معني از كلام معصوم صحيح باشد و اين نوع استعلا مستلزم استيلا نيز هست لهذا مقدر بودن مستوليين هم صحيح باشد كما فعله المعصوم قتامل. وجه دوم اينكه در كلام عرب علي را در مقام مخالفت و مضرت و عدوات نيز اطلاق كرده مي شود و اين اطلاق در كلام عرب شايع و است. درمقام جواب يا اعتراض مي گويند: (هذا لنا لا علينا) يعني اين امر نافع است براي ما نه مخالف و مضر و مشهورست كه در اثناي راه كربلا چون حر با سيدالشهدا ملاقي شد حضرت ازو پرسيد: أعلينا أم لنا؟ يعني تو براي مدد ما آمده ي يا بر عداوت ما كمر بسته ي؟ و ايضاً قال الله تعالى: {لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ}. قال صاحب الكشاف: «ينفعها ما كسبت من الخير ويضرها ما اكتسبت من الشر». پس بنابرين وجه معني (كانا على الحق) آن بود كه هر دو مخالف حق و دشمن حق بودند. و همين معني را امام معصوم در قول آينده بيان فرموده، پس اراده ي اين معني در كلام امام درين مقام هم صحيح باشد. بعد ازان امام جعفر صادق عليه السلام ارشاد فرمود كه اينكه من گفتم: (ماتا على الحق) مراد ازين اينست كه هر دو بر عداوت حق مردند يعني عداوت جناب امير تا دم مرگ در دلهاي ايشان ماند و تا دم مرگ نادم نه شدند. درين مقام خود حضرت معصوم علي را بمعني عداوت اطلاق فرموده باز حضرت امام فرمود كه آنچه من گفتم كه (فعليهما رحمة الله يوم القيامة) مراد از رحمة الله رسول خداست كه آنجناب دشمن اين هر دو خواهد بود بروز قيامت و بريشان غضبناك خواهد بود و ازيشان روز قيامت انتقام خواهد گرفت. مترجم گويد: درين مقام هم امام لفظ علي را بمعني عداوت استعمال فرمود. باز امام فرمود كه رحمة الله بودن حضرت رسالت مآب محل شك و ارتياب نيست حق تعالي خود فرموده: {وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ} (عبارت رساله اوله نقيه تمام شد).

اي صاحبان عقل! اين تاويلات را بنظر عبرت مطالعه كنيد شايد در دنيا هيچ قومي بجز شيعه ارتكاب اين چنين تاويلات نكرده باشد و شايد كه اين چنين خرافات را كسي ديگر پسند هم نكند. حكايتي مشهور بياد آمد هندوي با مسلماني گفت كه در قرآن شما ذكر رام و لچهمن ما موجودست پس بر مسلمانان لازم است كه به حقانيت مذهب ما اعتراف كنند مسلمان بسيار متعجب شد و پرسيد كه در قرآن مجيد كدام جا اين چيز مذكور ست؟ هندو گفت: در آغاز سوره يوسف آمده: {الر} اين حروف را شما مقطعات مي گوئيد، از الف مراد الله است، واز لام لچهمن و از را رام. بلكه حق اينست كه اين قول هندو از تاويلات شيعه بدرجها بهتر است زيراكه در قول هندو قدري مناسبت لفظيه اگرچه جاهلانه باشد موجود است و در تاويلات شيعه اين هم مفقود. اگر اين چنين تاويلات جائز باشد هيچ كلامي بر هيچ معني قائم نخواهد ماند. شيعه آنچه در مناقب حضرت علي و ديگر ائمه روايت مي كنند همه مبدل بمثالب خواهد شد بهر حال مطالعه اين تاويلات هم براي آگاهي از حقيقت مذهب شيعه مفيد است. اكنون سخافت اين تاويلات ملاحظه بايد كرد:

اولاً: آنچه گفته كه اين ارشاد امام جعفر صادق بطور توريه يعني تقيه از مخالفين است باطل محض وخلاف مذهب شيعه است چه در مذهب شيعه ثابت است كه براي امام موصوف تقيه ممنوع بود. شيعه مي گويند كه براي هر امام صحيفه جداگانه منجانب الله نازل شده بود و احكام مخصوصه هر امام در صحيفه او مندرج بود. محمد بن يعقوب كليني در اصول كافي و ملا باقر مجلسي در بحارالانوار آورده كه در صحيفه امام جعفر صادق اين عبارت نوشته بود: «حدّث الناس وأفتهم ولا تخافن إلا الله وانشر علوم أهل بيتك وصدق آباءك الصالحين، فإنك في حرز وأمان». يعني حديث بيان كن به مردمان و فتواي ده ايشان را و بجز خدا از كسي مترس و اشاعت كن علوم اهل بيت خود را و تصديق كن آباي صالحين خود را زيرا كه تو در حفظ و امان خدا هستي. پس باوجود اين حكم ممكن نيست كه امام جعفر صادق از كسي ترسيده در راه توريه و تقيه گام زند و مدح صحابه بيان كرده مردمان را فريب دهد لهذا قطعاً اين همه تهمتهاست كه شيعه بر امام موصوف بسته اند. اگر شيعه گويند كه در اين روايت چنانكه حديث مذكورست تاويل آن هم مذكور است پس چگونه صحيح باشد كه يك جزو روايت يعني حديث را قبول كرده شود و ديگر جزو روايت يعني تاويل را قبول نه كرده شود. جواب گوئيم كه درين روايت آن مقدار كه متعلق فضائل شيخين است بمنزله اقرارست وإقرار العقلاء حجة علي أنفسهم و اين تاويل بمنزله دعوي بي دليل است لهذا مفيد ايشان نخواهد شد قطع نظر ازين چونكه عادت محدثين شيعه اين است كه موافق مطلب خود در روايت قطع و بريد مي كنند چنانچه درباره شيخ صدوق خود علماي شيعه اقرار اين عادت كرده و سابقاً منقول شده لهذا غالب ظن اين است كه اين تاويل ساخته و پرداخته محدثين شيعه است خصوصاً درين حال كه ركاكت آن تاويل خلاف شان ائمه است. و خود ائمه درين امر شكايت شيعيان كرده اند و فرموده اند كه بر ما افتراهاي بسيار بسته اند. ابوعمرو كشي از امام جعفر صادق روايت مي كند: «إن الناس أولعوا بالكذب علينا وکأن الله افترض عليهم لا يريد منهم غيره، وإني أحدث أحدهم بالحديث فلا يخرج من عندي حتى يتأوله على غير تأويله ذلك لأنهم لا يطلبون بحديثنا وبحبنا ما عند الله وإنما يطلبون الدنيا». ترجمه: مردمان بر ما بسيار دروغگوئي كرده اند گويا كه خدا بريشان فرض كرده است كه بر ما دروغگوئي كنند و خدا ازيشان غير اين عملي ديگر نمي خواهد من به يكي ازيشان حديثي بيان مي كنم پس از نزد من نمي رود تا آنكه تاويل آن حديث خلاف مقصد آن شروع مي كند و اين به سبب آن است كه ايشان از حديث ما و از محبت ما چيزي كه نزد خداست نمي خواهند بلكه دنيا مي طلبند. پس چون عادت اصحاب ائمه چنين بود بروايت ايشان خاصتا وقتيكه آن روايت خلاف عقل و نقل باشد چگونه اعتماد كرده شود.

ثانياً: بر مضمون اين تاويل نظر بايد كرد كه اين تاويل بدتر از تحريف چه قدر نامعقول است. تاويل لفظ امامان نموده كه (إماما أهل النار) يعني مضاف اليه را اينجا مقدر فرض نموده. درينجا هيچ قرينه براي تقدير مضاف إليه نيست. و لفظ امام هرگاه كه مطلق مي آيد معني ممدوح مراد مي باشد در هيچ جا هرگز خلاف اين مستعمل نه شده. آيا شيعه لفظ امام را كه در شان ائمه ايشان وارد شده باشد امام اهل النار مراد خواهند گرفت؟ و از آيت قرآني كه استدلال نموده قطعاً استدلال شان صحيح نيست. در آيت قرآني لفظ امام مطلق نيست بلكه مقيد است بقيد {يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ}. و تاويل لفظ عادلان بعمني عدول كننده از حق قطعاً خلاف لغت عرب است. تاوقتيكه صله عدل بلفظ عن نيايد هرگز هرگز بمعني عدول كردن نمي آيد. استعمال اين لفظ در قرآن مجيد بسيار است، مثلاً: قوله تعالى: {اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى} (المائدة: 8). وقوله تعالى: {إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ} (النحل: 90). هيچ جا به معني عدول كردن نيست و استدلالي كه از آيه كريمه {بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ} (الأنعام: 1) كرده جهل محض است. در اين آيت هم بمعني عدول كردن نيست و نه معني عدول كردن آنجا چنان مي شود. معني آيت اين است كه كفار با پروردگار خويش ديگران را مساوي مي كنند. امام جعفر صادق از اهل عرب بود اين چنين خطاي فاحش در لغت عرب ازوي بسيار بعيد است. ازين هم معلوم مي شود كه اين تاويل از عنايت و مهرباني حضرات شيعه است كه عجمي بودند. تاويل قاسطان كه بمعني ظالمان نموده نيز همچنين است مزيد بر آن منافي عادلان خواهد شد و در آيه كريمه: لفظ (قاسطون) بسبب تقابل مومنون باين معني آمده، بغير اين چنين قرينه صارفه هرگز لفظ قاسط بمعني ظالم در كلام عرب مستعمل نيست. تاويل لفظ (حق) عجيب و غريب است كه مراد از حق علي مرتضي را گرفته اين چنين تاويلات مصداق معني الشعر في بطن الشاعر است مي گويند كه زيد علي الحق كيست كه آنجا اين معني مراد گيرد كه زيد بر علي مرتضي غالب است. و لفظ علي را بمعني استيلا گرفتن و استيلا را مرادف استعلا گفتن صريح مكابره است. تاويل (عليهما رحمة الله) از همه عجيب و غريب است ازين تاويل معلوم شد كه كلمه (رحمة الله عليه) كلمه دعائيه نيست بلكه بدترين بد دعاست برين تاويل كسي لطيفه خوب گفته كه شيعه براي علما و پيشوايان خود كه رحمةالله عليه مي گويند در آنجا همين معني مراد بايد گرفت، رسول خدا مخالف و دشمن ايشان است. اين است حال تاويلات شيعه كه اقوال ائمه را مضحكه اطفال ساخته اند.

حديث هفتم

در كتاب نهج البلاغه كه جامع خطب و كتب علي مرتضي است خطبه در شان حضرت ابوبكر صديق آورده عبارتش اين است: «لله بلاءُ فُلاَن، فَلَقَدْ قَوَّمَ الأَوَدَ، وَدَاوَى الْعَمَدَ، وَأَقَامَ السُّنَّةَ، وَخَلَّفَ الْفِتْنَةَ! ذَهَبَ نَقِيَّ الثَّوْبِ، قَلِيلَ الْعَيْبِ، أَصَابَ خَيْرَهَا، وَسَبَقَ شَرَّهَا، أَدَّى إِلَى اللهِ طَاعَتَهُ، وَاتَّقَاهُ بِحَقِّهِ، رَحَلَ وَتَرَكَهُمْ فِي طُرُق مَتَشَعِّبَة، لاَ يَهْتَدِي بِهَا الضَّالُّ، وَلاَ يَسْتَيْقِنُ الْمُهْتَدِي». ترجمه: خدا جزاي خير دهد فلان يعني ابوبكر را، راست نمود كجي را و دوا كرد امراض روحانيه را، قائم كرد سنت پيغمبر را، و پس پشت انداخت بدعت را، رفت از دنيا پاك دامن كم عيب، يافت محاسن خلافت را و رحلت كرد قبل از فساد آن ادا كرد اطاعت خدا را و از وي تقوي گزيد چنانكه حق تقوي است رفت از دنيا و گذاشت مردمان را در راههاي شاخ در شاخ كه دران هدايت نمي يابد گمراه و يقين حاصل نمي كند به هدايت خود هدايت يافته.

خاتم المحدثين مصنف تحفه اثنا عشریه بعد نقل اين عبارت فرموده كه جامع نهج البلاغه كه شريف رضي ست نام مبارك حضرت صديق را حذف كرده بجاي آن لفظ فلان انداخته تا كه اهل سنت را گنجايش استدلال باقي نه ماند و كار بر شيعيان تنگ نشود. ليكن اين كرامت حضرت امير است كه اوصافي كه درين خطبه مذكور است خود موصوف خود را معين مي كند. شارحين نهج البلاغه درين باب قدري اختلاف كرده اند بعض گفته اند كه مراد ابوبكر است و بعض گفته اند كه عمر مراد است. ليكن اكثر شراح قول اول را ترجيح داده اند. علماي شيعه در جواب اين خطبه نهج البلاغه سخت عاجز و سراسيمه اند و اجوبه متعدده داده اند ليكن حل اين مشكل ميسر نشده. جواب اول اين كه عادت جناب امير بود كه براي تاليف قلب كسانيكه معتقد شيخين بودند مدح شيخين بيان مي فرمود پس اين خطبه نهج البلاغه هم ازان قبيل است. اين جواب چنانكه هست ظاهر است. كسي كه از عقل سليم بهره ي داشته باشد هرگز باور نخواهد كرد كه معصومي چنين عظيم الشان براي غرض دنياوي و آن هم چنين يسر و حقير يعني براي تاليف چند اشخاص و آن هم يقيني الحصول نيست مرتكب كذب شود نه يك كذب بلكه ده كذب و مدح كساني كند كه صريح نافرماني خدا و رسول كردند و دين اسلام را ترك نموده مرتد شدند و كتاب خدا را و دين محمدي را تبديل ساختند. در حديث صحيح آمده: «إذا مُدح الفاسق غضب الرب». يعني چون مدح فاسقي كرده شود خدا غضبناك مي گردد. پس چون بر مدح فاسقي چنين وعيد است بر مدح كساني كه سوءاعمال شان از هزارها فساق فائق بود چه قدر موجب غضب پروردگار خواهد بود. شيعه را مي زيبد كه ارتكاب چنين گناه كبيره بجناب علي مرتضي منسوب مي كنند. و اين هم معلوم نمي شود كه كدامين ضرورت پيش آمده بود كدامين فوج باغي شده بود كه بغير ارتكاب اين همه دروغهاي بي فروغ بر راه راست نمي آمد. علامه كنتوري بجواب تحفه اثناعشريه اين جواب را رد كرده و تكذيب مصنف تحفه نموده مي گويد: «اين ادعا كذب محض است احتياج اين توجيهات شيعه را وقتي مي افتاد كه در كتب شيعه بجاي لفظ فلان لفظ ابوبكر موجود مي بود و چون لفظ ابوبكر در كتب شيعه موجود نيست ايشان را احتياج هيچ يك از توجيهات نيست پس آنچه ناصبي بعد تقرير اين توجيهات از هذيانات خود سر كرده از جهت ابتناي آن بر فاسد از قبيل بناءالفاسد علي الفاسد باشد». اين جواب علامه كنتوري يكي از عجائب مذهب شيعه است در كتب شيعه تصريحات كثيره موجودست كه مراد از لفظ فلان ابوبكر است. ابن ميثم بحراني در شرح نهج البلاغه بعد ذكر اينكه بعض علما از لفظ فلان ابوبكر را مراد داشته اند و بعض عمر را مي گويد: «أقول: إن إرادته لأبي بكر أشبه من إرادته لعمر». با وجود اين تصريح ابن ميثم كه بر علم و تقدس او ملا باقر مجلسي نازها دارد انكار نمودن كنتوري و تكذيب مصنف تحفه چه قدر عجيب است. كنتوري اين هم انديشه نكرد كه چون علماي اهل سنت تصريح نام ابوبكر از كتب ما برآورده پيش خواهند كرد آنگاه نتيجه چه خواهد بود بجز اين كه همه كس گويند كه (ألا لعنة الله على الكاذبين). و آنچه كنتوري گفته كه كسي از شيعيان اين جواب نداده كه براي تاليف معتقدين شيخين جناب امير مدح شيخين مي كرد و گفته كه مصنف تحفه اين جواب از جانب خود تراشيده بشيعيان منسوب كرده. اينك شرح ابن ميثم موجود است ببينيد كه اين جواب ذكر كرده ي اوست يا تراشيده ي مصنف تحفه؟ ابن ميثم مي گويد: «جاز أن يكون ذلك المدح منه على وجه استصلاح من يعتقد صحة خلافة الشيخين واستجلاب قلوبهم بمثل هذا الكلام». افسوس كه علامه كنتوري مرد ورنه اين عبارت ابن ميثم را پيش او نهاده مي پرسيدم كه مصنف تحفه دروغ نوشته كه تو دروغگوئي مي كني؟ شنيده ام كه فرزند كنتوري زنده است و بر تاليف كتاب استقصاء الافحام ناز مي كند، خدا را كسي اين عبارت پيش او نهاده حالت پدر بزرگوار او روبروي او راستكو را از دروغكو جدا سازد.

جواب دوم ازين خطبه نهج البلاغه اينكه مراد از لفظ فلان نه ابوبكر است نه عمر، بلكه مراد صحابي ديگر است كه روبروي آنحضرت صلى الله عليه وسلم وفات يافته و پيش از وقوع رفتن از دنيا رحلت كرده. علامه راوندي كه از علماي شيعه است همين جواب را پسنديده، ليكن با تامل ركاكت اين جواب از مضمون همين خطبه ظاهر مي شود زيرا كه حضرت علي در مدح آنكس فرموده كه از موت او چنين خرابي پيدا شد كه مردمان در راههاي شاخ در شاخ افتادند در حيات پيغمبر از موت كسي اين چنين خرابي هرگز متصور نيست پس لامحاله اين ممدوح كسي است كه بعد پيغمبر در دنيا مانده واين چنين كس سواي حضرت ابوبكر و حضرت عمر ديگري نمي تواند شد. و ازين هر دو شيعه هر كه را مراد گيرند مقصود ماحاصل است. در رد اين جواب هم علامه كنتوري دست و پا گم كرده عجب كلامي كرده كه دران صراحتا نه اقرار اين جواب است نه انكار، آن بيچاره در عجيب مصيبت گرفتار است از گرفت مصنف تحفه هيچگونه نجات نمي يابد مي گويد كه «دانستي كه بنابر تصريح ابن ابي الحديد اين قول قطب راوندي است و هيچيك از اماميه و غير اماميه پيش از ابن ابي الحديد سواي قطب الدين راوندي شرح كتاب نهج البلاغه ننوشته». ازين عبارت تسليم قول حضرت مصنف تحفه مفهوم مي شود زيرا كه مثل جوابهاي سابق تكذيب ننموده و آنچه نوشته كه پيش از راوندي كسي شرح نهج البلاغه نوشته سخني است فضول خارج از مبحث. حضرات شيعه هنرهاي علماي خود بينند كه چون راه بريشان مسدود مي گردد چگونه از اصل مبحث سكوت ورزيده سخن هاي خارج از مبحث مي سرايند. ما درينجا قول قطب راوندي را نقل مي كنيم كه گنجايش افكار باقي نه مانده در شرح خود مي نويسد: إنه عليه السلام يمدح بعض أصحابه بحسن السيرة وأنه مات قبل الفتنة التي وقعت بعد رسول الله صلى الله عليه وسلم.

جواب سوم ازين خطبه نهج البلاغه اين است كه مقصود جناب امير ازين خطبه توبيخ حضرت عثمان است كه او سيرت شيخين را ترك كرده و در زمان او فتنه و فساد بكثرت رونما شد. ليكن اين جواب از جوابهاي سابقه هم سخيف ترست زيرا كه اگر محض توبيخ حضرت عثمان مد نظر بود و مدح احد الشيخين مقصود نبود آن را طريقه هاي بسيار بود مثلاً بر همين قدر كفايت مي كرد كه عثمان سيرت شيخين را ترك نموده حاجتي به بيان اين همه اوصاف دروغ كه تعدادش بده ميرسد هرگز نبود. علاوه برين ازين جواب ظاهر مي شود كه جناب امير سيرت شيخين را پسند مي فرمود اگر پسند نه فرمودي بر ترك ناپسنديده توبيخ چرا كردي؟ و درين جواب اين هم قابل لحاظ است كه اين خطبه را بر توبيخ حضرت عثمان محمول كردن دعوي بلادليل است زيرا كه درين خطبه هيچ تذكره ي از حضرت عثمان يا ترك كردن او سيرت شيخين را نيست و نيز اين خطبه ها در ايام خلافت خود بمقام كوفه ارشاد فرموده، در آن وقت حضرت عثمان كجا بود كه توبيخ او نمودي؟ بالفرض اگر توبيخ حضرت عثمان مقصود بودي از تصريح اسم او چه مانع بود؟ جماعتي از اهل شام براي قصاص حضرت عثمان در مقاتله و مجادله جناب امير مشغول بود مخالفت حضرت عثمان زياده ازين چه نتيجه مي داد كه بخوف آن از تصريح احتراز كرد؟ مثل مشهور است: أنا الغريق فما خوفي من البلل. يعني من در غرق مبتلا شده ام پس مرا چه خوف از تر شدن. علامه كنتوري در رد اين هم، راه تكذيب حضرت مصنف تحفه پيموده و گفته كه «هيچك از اماميه اين توجيه نه كرده مگر ابن ابي الحديد در شرح اين كلام اين مقاله را بطرف جاروديه كه از فرق زيديه است نسبت داده (الى قوله) بعض مقاله زيديه را باماميه نسبت دادن كذب صريح است». پس ما اين جا اين جواب از كتب شيعه اماميه نقل مي كنيم تا ظاهر شود كه انكار كنتوري چه حقيقت دارد و در كذب و تكذيب اين شخص چه قدر جري است. ابن ميثم در شرح نهج البلاغه مي نويسد عبارتش بلفظه اين است: «واعلم أن الشيعة قد أوردوا ههنا سوالاً فقالوا: إن هذه الممادح التي ذكرها عليه السلام في أحد هذين الرجلين ينافي ما أجمعنا عليه من تخطئتهما وأخذهما منصب الخلافة، فإما أن لا يكون هذا الكلام من كلامه عليه السلام أو أن يكون إجماعنا خطأ. ثم أجابوا من وجهين: أحدهما لا نسلم التنافي المذكور فإنه جاز أن يكون ذلك المدح منه عليه السلام على وجه استصلاح من يعتقد صحة خلافة الشيخين واستجلاب قلوبهم بمثل هذا الكلام. الثاني: أنه جاز أن يكون مدحه ذلك لأحدهما في معرض توبيخ عثمان لوقوع الفتنة في خلافته واضطراب الأمر عليه وإساءة بيت مال المسلمين هو وبنو أبيه، حتى كان ذلك سببا لثوران المسلمين من الأمصار وقتلهم له، وينبه على ذلك قوله: وخلف الفتنة وذهب نقي الثوب قليل العيب أصاب خيرها وسبق شرها، وقوله: وتركهم في طرق متشعبة إلى آخره، فإن مفهوم ذلك يستلزم أن الوالي بعد هذا الموصوف قد اتصف بأضداد هذه الصفات. والله أعلم». ترجمه: شيعه درينجا سوالي آورده اند كه اين همه مناقب و مدائح كه جناب امير عليه السلام در حق ابوبكر با عمر بيان فرموده يا كلام جناب امير عليه السلام نيست يا اجماع ما بر خاطي بودن شيخين باطل است. باز ازين سوال بدو طريق جواب داده اند. اول اين كه ما مخالف بودن اين خطبه با اجماع خود تسليم نمي كنيم زيرا كه جائزست كه بيان اين همه اوصاف براي تاليف معتقدين حقيّت خلافت شيخين و استمالت قلوب ايشان باشد. دوم اين كه بيان اين اوصاف براي توبيخ عثمان باشد زيرا كه در خلافت او فتنه ها رو نمود و انتظام او مختل شد و بيت المال مسلمين را او و ابناي جد او غارت كردند تا آنكه مسلمانان برهم شدند و نوبت به قتل او رسيد، و تائيد اين جواب مي كند بعض مضامين اين خطبه زيرا كه مفهوم آن اينست كه بعد اين ممدوح هر كه خليفه شد باضداد اين اوصاف موصوف بود. ازين عبارت علامه بحراني فوائد چند حاصل شد. اول اينكه كنتوري انكار كرده و گفته كه «هيچك از اماميه اين توجيه نه كرده» معلوم شد كه او در انكار خود كاذب است. دوم معلوم شد كه تا زمان بحراني همه شيعه متفق بودند بر اينكه درين خطبه مدح حضرت ابوبكرست يا مدح حضرت عمر لاغير. سوم اينكه قول راوندي هم باطل شد كه مراد از فلان شخصي است كه در حيات آنحضرت صلى الله عليه وسلم رحلت كرد الحمدلله كه همه تاويلات شيعه باطل شد و ثابت گشت كه جناب امير مدح شيخين بأبلغ وجوه فرموده، مذهب ابن سبا را از بيخ و بن بركنده.

اكنون مزيد توضيح اين مبحث مي نمائيم، مصنف تحفه رحمةالله عليه بعد نقل اين خطبه مي فرمايد: «و لهذا شارحين نهج البلاغه از اماميه در تعيين فلان اختلاف كرده اند بعضي گفته اند كه مراد ابوبكر است و بعضي گفته اند عمر است». كنتوري تكذيب نمود و گفت: «إن هذا إلا إفك مبين، ازين ناصبي بايد پرسيد كه كدام شارح اماميه گفته كه مراد ابوبكر يا عمرست». خاتم المتكلمين حضرت مولانا حيدر علي كه باستماع نام نامي او رعشه و لرزه در بدن اماميه مي افتد بجواب كنتوري مي فرمايند: «سبحانك هذا بهتان عظيم زيراكه مراد ازين شراح اماميه مثل بحراني هستند و ليكن چون اين بي نصيب كتب مذكوره را نديده مي گويد كه كدام شارح اماميه گفته كه مراد ابوبكر يا عمرست. اينك عبارت رئيس الحكماء والمتبحرين كمال الدين مذكور بگوش خود بشنو و خاك مذلت بر سر خود بريز و از مسند تكلم و تصنيف برخيز حيث قال إلى آخره». بعد ازين عبارت بحراني را كه سابقاً نقل نموديم نقل فرموده، دروغگو را فضيحت كرده.

بايد دانست كه جناب امير درين خطبه ده صفات حضرت ابوبكر صديق ذكر فرموده. اول: آنكه مخلوق خدا در كجي گرفتار شده بود آن كجي دور كرد و مخلوق را بر راه راست آورد اشاره است بفتنه ارتداد كه حضرت صديق آنرا فرو نشاند.

دوم: امراض روحانيه را دوا فرمود يعني بوعظ و نصيحت و تاثير صحبت مردمان را بر اسلام مستقيم نمود.

سوم: سنت نبوي را قائم كرد و بدعت را رواج نداد.

چهارم: بحسن انتظام خود در ايام خلافت خود فتنه و فساد را بكشت.

پنجم: از لوث دنيا پاك دامن رفت غالباً اشاره تست بآن كه وظيفه كه از بيت المال براي خود بقدر و قوت لايموت مقرر كرده بود آنرا هم بوقت وفات در خزانه بيت المال رد كرد.

ششم: خوبيهاي خلافت را حاصل كرد و از بديهاي آن محفوظ ماند يعني فرائض خلافت را با حسن وجوه ادا كرد و و در آن هيچ كوتاهي نكرد.

هفتم: طاعت خدا چنانكه مي بايست بجا آورد.

هشتم: تقوي را چنانكه حق تقوي است اختيار كرد.

نهم: خلق خدا بعد از وي در تشويش و حيرت افتاد.

دهم: بعد از وي در مردمان اختلافي عظيم پيدا شد. اشاره است كه در زمان حضرت صديق اختلاف در جزئيات فروعي هم در امت نبود. مصنف تحفه رحمه الله همين اوصاف را ذكر كرده مي فرمايد: «پس درين عبارت سراسر بشارت ابوبكر را بده وصف عالي موصوف نموده». كنتوري در جواب اين حسب عادت موروثي خود گفته: «ثبت الجدار ثم انقش، اول اين معني باثبات بايد رسانيد كه مراد از لفظ ابوبكر بايد نمود». ازين عبارت كنتوري هويداست كه اگر اين امر ثابت شود كه مراد از فلان ابوبكر صديق است باز در ثبوت فضائل او گنجايش شك نيست. فالله الحمد كه اين امر باحسن وجوه ثابت شد. مولانا حيدرعلي صاحب در كتاب ازالة العين بجواب اين قول كنتوري مي فرمايد: «بحمدالله هم بناي ديوار محكم شد و هم نقش و نگار صورت بست، و خود شراح نهج البلاغه آن اوصاف را كه تلك عشرة كاملة عبارت ازان است به همين عدد ياد كرده اند عبارت بحراني بعد از ترجيح صديق بايد شنيد وصفه بامور احدها الخ». اي معاشر مسلمين، اكنون كجا ماند دعاوي كاذبه روافض كه در مطاعن تقرير كرده هزاران كتب و رسائل را مثل نامه هاي اعمال خود در سياهي و تباهي گرفتند و انصاف بايد داد كه حالا از عمده طعنه هاي رافضه كه در اسفار كلاميه ايشان مبسوط است چيزي باقي است كه بعد شهادت جناب مرتضوي حاجت به رد آن افتد پس بر سوء عاقبت اين قوم بناله اي جانكاه بايد گريست و ريگ بيابان مذلت بر سرايشان بايد ريخت.

حديث هشتم

علي بن عيسي اردبيلي در كتاب كشف الغمه مي آرد: «سئل الإمام أبوجعفر عليه السلام عن حلية السيف هل يجوز؟ قال: نعم، قد حلى أبو بكر الصديق سيفه بالفضة، فقال الراوي: أتقول هكذا؟ فوثب الإمام عن مكانه فقال: نعم الصديق نعم الصديق نعم الصديق، فمن لم يقل له الصديق فلا صدّق الله قوله في الدنيا والآخرة». ترجمه: كسي از امام باقر عليه السلام پرسيد كه بر قبضه شمشير سيم يا زر اندودن جائزست يا نه؟ امام فرمود: جائزست، ابوبكر صديق بر قبضه شمشير خود سيم اندوده بود. راوي گويد: من گفتم كه يا امام تو نيز او را اين چنين مي گوئي؟ پس امام از جاي خود برجست و گفت كه بلي او صديق بود بلي او صديق بود بلي او صديق بود. كسي كه او را صديق نگويد خدا قول او را صادق نگرداند نه در دنيا و نه در آخرت.

ازين روايت پر فضيلت فوائد چند حاصل شد:

اول: اينكه از زبان امام باقر عليه السلام صديق بودن حضرت ابوبكر ثابت شد و اين دليل است برينكه او از تمام امت افضل بود زيرا كه صديق بعد از انبيا از همه افضل مي باشد. چنانكه از آيه كريمه: {فَأُولَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ} (النساء: 69) مفهوم مي شود.

دوم: اينكه اينجا سائلي از امام يك مساله پرسيده بود كه جائزست يا نه، هرگز درينجا براي تذكره حضرت ابوبكر و باز براي توصيف وي به صديقيت شائبه از ضرورت نبود امام از خود ذكر فرمود ازين معلوم مي شود كه مقصود امام رد كساني بود كه منكر فضائل حضرت صديق بودند.

سوم: اينكه امام فعل حضرت صديق را سند شرعي قرار داد، معلوم شد كه مقصود امام، اظهار اين مساله بود كه فعل خلفاي راشيدن سند شرعي است و همين است مذهب اهل سنت. لهذا حقيقت مذهب اهل سنت و بطلان مذهب شيعه چنانكه بايد واضح گرديد.

چهارم: اين كه سائل چون بر لقب صديق اظهار تعجب كرد امام غضبناك شد معلوم شد كه امام از مذهب شيعه سخت بيزار و نهايت متنفر بود.

پنجم: اينكه براي شيعه بد دعا كرد كه خدا قول ايشان را صادق نگرداند نه در دنيا نه در آخرت. اثر اين بد دعا در شيعه بچشم ديده مي شود، اثر همين بد دعاست كه مصنفين مذهب شيعه كذب و دروغ را در مذهب خود بهترين عبادت و ترك آنرا بدترين معصيت قرار داده اند.

ششم: اينكه درينجا شيعه بودن سائل از تعجب كردن او بر لقب صديق ظاهرست، و اين هم ظاهرست كه دران مجلس كسي غير شيعه نبود ورنه سائل اظهار تعجب كرده تشيع خود آشكارا نمي كرد، لهذا اينجا گنجايش تقيه قطعاً نيست. حضرات شيعه در جواب اين روايت هم همان روش اختيار كرده اند كه از اسلاف خود بميراث يافته اند. چنانچه جوابات ايشان زيب رقم نموده مي شود.

جواب اول: قاضي نورالله شوستري در احقاق الحق بكمال بي باكي انكار اين روايت مي كند و مي گويد كه در كشف الغمه هرگز اين روايت نيست بلكه مزيد بر آن مي فرمايد كه بودن اين روايت در كشف الغمه خلاف عقل است عبارته هذا: «وكذا الحال فيما نقله عن رأس التعصب والحيف من حديث حلية السيف ليس ذلك في الكتاب عنه خبر ولا عين ولا أثر، وأيضاً لا مناسبة لذكر ذلك في هذا الكتاب المقصود على ذكر النبي صلى الله عليه وسلم والأئمة الاثني عشر وذكر أسمائهم وكناهم وأسماء آبائهم وأمهاتهم ومواليدهم ووفياتهم ومعجزاتهم كما لا يخفى على من طالع هذا الكتاب». بمطالعه اين عبارت قاضي كدام شيعه است كه يقين نه كرده باشد كه قاضي آنچه مي گويد راست است، و اين حديث در كتاب كشف الغمه نيست، و اينكه علماي اهل سنت حوالجات كتب شيعه غلط مي دهند. خصوصاً در حاليكه عبارت قاضي ظاهر مي كند كه اين كتاب در مطالعه او رسيده ليكن واضح باد كه قاضي كاري غير متوقع نه كرده، زيرا كه كذب در مذهب او عبادت عظمي است. اينك كتاب كشف الغمه موجود است سالهاست كه اين كتاب در ايران طبع شده در هندوستان كثيرالوجود گشته، در آن كتاب اين حديث را مشاهده نموده بر دروغگوئي قاضي آفرين بايد كرد، و ما براي مزيد اطمينان شيعه از كتاب طعن الرماح تصنيف مجتهد اعظم ايشان مولوي سيد محمد اقرار واقع بودن اين روايت در كشف الغمه نقل مي كنيم مجتهد مذكور مي گويد: «روايت نعم الصديق را اسناد به كتب شيعيان نموده از كتاب كشف الغمه نقل كرده چون اتفاق مراجعت بآن كتاب شده، مصنف آن كتاب كه مولانا الوزير علي بن عيسي اردبيلي است از ابن جوزي كه از مشاهير علماي اهل سنت است روايت مذكوره را نقل كرده». ازين عبارت مجتهد، كاذب بودن قاضي نورالله همچو مهر نيم روز آشكار گرديد، باقي ماند آنچه مجتهد گفته كه اين روايت از ابن جوزي منقول است، يعني اين روايت اگر چه در كتب شيعه موجود است ليكن چونكه از علماي اهل سنت منقول است لهذا مقبول نيست. جوابش اينكه شايد مجتهد كتاب كشف الغمه را بالاستيعاب مطالعه نكرده. مصنف كتاب مذكور التزام نموده كه آنچه درين كتاب آورده مقبوله علماي شيعه است و ديگر علماي شيعه هم اين التزام مصنف كشف الغمه را مسلّم داشته اند. علامه معزالدين در صدر كتاب امامت مي نويسد كه «كتاب كشف الغمه از تصنيفات وزير سعيد اردبيلي است و آنچه در كتاب مستطاب مذكورست مقبول طبائع موافق و مخالف است». پس ميگوئيم كه گو اين روايت از ابن جوزي منقول باشد مگر آوردنش در كتاب كشف الغمه دليل است برين كه شيعه اين روايت را قبول كرده اند. آخر مصنف كشف الغمه اين روايت را براي كدام مقصد در كتاب خود جا داده و اين هم تصريح نكرده كه اين روايت مقبوله ي ما نيست. مصنف استقصاء الأفحام هم اعتراف اين امر كرده كه روايت كشف الغمه مقبوله ي علماي شيعه است، ليكن معني قبول كردن از طرف خود عجيب در عجيب تراشيده مي گويد: «اول آنكه ازين كلام زردستاني نهايت آنچه مستفاد مي شود اين است كه آنچه در كشف الغمه مذكورست آن را اهل حق هم قبول مي سازند و بردّ و انكار آن نمي پردازند و اين امر آخرست و بودن روايات كشف الغمه از اجماعيات و اتفاقيات اهل حق و اهل خلاف كه مخاطب مدعي آن است امر آخر. زيرا كه مفهوم ثاني آن است كه اهل حق در روايت اين روايات شريك اند و از قبول كردن آن روايات اين معني مستفاد نمي شود چه قبول روايت باين وجه هم متصور است كه اهل خلاف روايت آن كرده باشند و اهل حق قبول آن نموده باشند و قبول گاهي باين معني است كه اين روايت را صحيح مي دانيم وآنچه دران مذكورست آنرا حجت مي گيريم و گاهي باين معني كه چون بآن بر بعض مطالب خود احتجاج مي كنيم پس براي اين امر قبولش كرده ايم. باين معني كه خصم بآن بر ما احتجاج نمايد. دوم آنكه كلام زردستاني محمول بر اصول و مقاصد آن كتاب است يعني آنچه دران كتاب براي احتجاج و استدلال از اهل خلاف نقل فرموده و مقصود بالذات است مقبول اهل حق هم هست نه اينكه آنچه مقصود بالذات نيست و محض استطراداً و تبعاً نقل شد آن هم مقبول است و لياقت حجيت نزد اهل حق دارد، حاشا وكلا». از مطالعه اين عبارت هر كس خواهد فهميد كه بيچاره در گرداب بلا به سختي گرفتارست هر سو دست و پا مي زند ليكن راه نجات نمي بيند. ميخواهد كه ازان ذلت خود را دور دارد كه قاضي نورالله شوستري به سبب انكار وجود اين روايت در آن غرق شده و نيز مي خواهد كه از آن مذلت هم خود را محفوظ دارد كه مجتهد را به سبب انكار اعتبار اين روايت گلوگير شده و با اين همه هوس جواب اين روايت هم در سر دارد. لهذا حيران است كه چه كند درين سراسيمگي و حيراني چنان سخنهاي لاطائل بر زبان آورده كه مصداق مثل مشهور: (فر من المطر واستقر تحت الميزاب) گشته. بهر كيف اين هر دو اقرار بصراحت و وضاحت در عبارت مذكوره ي بالا موجودست. اقرار اول: اين كه اين روايت در كشف الغمه موجود است. اقرار دوم: اينكه روايات مذكوره ي كشف الغمه را شيعه قبول مي كنند و بر رد و انكار آن نمي پردازند. باقي ماند آنچه گفته كه لفظ قبول گاهي باين معني مي آيد و گاهي بآن معني، و گاهي به فلان معني، اين همه از اختراعات اوست. و از چنين اختراعات بي اصل لغت متبدل نمي شود. ليكن ما ازين همه چشم پوشي كرده مي گوئيم كه حاصل كلام بي حاصلش اينست كه شيعه روايت (نعم الصديق) را براي بعض مطالب و فوائد خود قبول كرده اند نه براي اين كه اهل سنت برين روايت بر شيعه حجت الزامي قائم كنند، لهذا اهل سنت را نبايد كه اين روايت را براي ابطال مذهب شيعه استعمال كنند. صلاح است اهل عقل و فهم را كه اين سخن عجيب و غريب را بنويسند و در عجائب خانه روزگار بنهند. آيا اين امر عجيب نيست كه كسي دستاويزي يا قباله ي را قبول كند و گويد كه من انكار اين دستاويز و قباله نمي كنم ليكن چون از بغض عبارات آن دستاويز او را الزام داده شود جواب گويد كه من آن دستاويز را براي اثبات چيزي قبول كرده ام نه براي اينكه خلاف من آن دستاويز را استعمال كرده شود؟! آيا اين جواب او نزد كسي مقبول خواهد شد يا دليل اختلال حواس او قرار خواهد يافت؟ و آنچه سخن ديگر گفته كه قبول روايات كشف الغمه مخصوص بآن روايات است كه باصول و مقاصد كتاب تعلق دارد، جوابش اولاً اينكه اين تخصيص طبع زاد مصنف استقصاست، در كلام زردستاني و غيره هرگز اين تخصيص مذكور نيست. ثانياً: اينكه روايت (نعم الصديق) قطعاً و يقيناً بمقاصد كتاب تعلق دارد، چه اصل مقصد كتاب حالات ائمه است، و درين روايت بلاشبهه حال امام باقر مذكور است.

جواب دوم: بعض علماي شيعه در جواب اين روايت گفته اند كه اگر صحت اين روايت تسليم كنيم تا هم استدلال به لقب صديق درست نيست، زيرا كه اين لقب را امام براي ابوبكر محض باين سبب استعمال كرده كه سامعين را اشتباه باقي نماند و همه بدانند كه مراد كدام ابوبكرست. قاضي نورالله شوستري مي گويد كه «أقول: ذكر الصديق لأجل التخصيص والتمييز للمخاطب من غير تصديق بمضومنه». ليكن اين جواب را خود همين روايت باطل مي كند چه اگر مقصود امام از ذكر لقب صديق محض امتياز ابوبكر بودي هرگز اين نه فرمودي كه «نعم الصديق نعم الصديق نعم الصديق، من لم يقل له الصديق فلا صدق الله قوله في الدنيا والآخرة».

جواب سوم: ازين روايت اينكه امام اين لقب را براي ابوبكر بطور استهزا استعمال فرموده، چنانچه قاضي در احقاق الحق مي نويسد: أو الاستهزاء كما في قوله: {ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ}. براي ابطال اين جواب هم همين حديث كافي است، چه اگر مقصود امام استهزاء بودي هرگز نه فرمودي كه هر كه او را صديق نه گويد خدا قول او را نه در دنيا صادق گرداند نه در آخرت.

جواب چهارم: اينكه بطور تقيه اين قول از امام صادر شده، قاضي در احقاق الحق مي نويسد: «لقائل أن يحمل ذلك الكلام منه عليه السلام على التقية عن بعض المخالفين الحاضرين في مجلسه الشريف». يعني اين قول امام محمول است بر تقيه از بعض مخالفين كه در مجلس شريف آنجناب موجود بودند و مجتهد نيز در طعن الرماح مي گويد: «ولو نزلنا عن ذلك پس محمول بر تقيه خواهد بود». حاصل اين جواب آنكه امام از بعض مخالفين ترسيده چنين كلام دروغ بر زبان آورده. اين جواب هم باطل محض است، اولاً: باين وجه كه سياق اين روايت خود شهادت مي دهد كه كسي از مخالفين در مجلس شريف امام موجود نبود ورنه سائل بر لقب صديق اظهار تعجب كرده رفض خود را آشكارا نمي نمود و خود را در هلاكت نمي افگند. ثانياً: باين وجه كه سائل از مساله حلية السيف پرسيده بود، امام را در جواب همين قدر كافي بوده فرمودي جائزست، ذكر حضرت ابوبكر چه ضرور بودي؟ ضرورت اسباب تقيه را فراهم كردن چگونه جائز خواهد بود؟ ثالثاً: باين وجه كه امام باقر نيز مثل فرزند خود يعني جعفر صادق از تقيه ممنوع بود و مامور بود كه در اظهار حق از كسي خوف نه كند. و قطع نظر ازين از شان امام بس بعيد است كه از مخلوق ترسيده در امر دين كلمات خلاف حق بر زبان آرد هرگز عقل سليم اين را باور نمي كند خواه شيعه آنرا تقيه نام نهند يا هر چه خواهند گويند. علاوه برين اين هم بايد ديد كه ائمه هميشه از سنيان ترسيده بدروغ مدح صحابه بيان مي كردند يا گاهي موافق جلالت شان خود از كسي خوف و هراس نكرده اظهار امر حق هم مي كردند اگر از كتب شيعه امر دوم ثابت شود پس بايد فهميد كه عذر تقيه عذر بدتر از گناه و بر ائمه افترا و بهتان است. ببينيد ملاباقر مجلسي در كتاب حق اليقين مي نويسد كه «در زمان حضرت امام باقر و امام جعفر صادق عليهما السلام كه اواخر زمان بني اميه و اوائل دولت بني عباس بود ازان دو بزرگوار آنقدر از مسائل حلال و حرام و علم تفسير و كلام و قصص انبيا و سير و تواريخ ملوك عرب و عجم و غير آنها از غرائب علوم منتشر گرديد كه عالم را فرا گرفت و محدثان شيعه در اطراف عالم منتشر گرديده و پيوسته در مناظرات و مباحثات علما بر جميع فرق غالب بودند و چهار هزار كس از علماي مشهور از حضرت صادق روايت كرده اند و چهار صد اصل در ميان شيعه بهم رسيد كه اصحاب باقر و صادق و كاظم عليهم السلام روايت كرده بودند (الي قوله) و بطريق معتبر منقول است كه قتاده ي بصري كه از مفسرين مشهور عامه است بخدمت حضرت امام محمد باقر عليه السلام آمد حضرت فرمود» توئي فقيه اهل بصره؟ گفت: بلي. حضرت فرمود: واي برتو اي قتاده حق تعالي خلق آفريده است كه ايشان را حجتهاي خود گردانيده است بر خلق خود پس ايشان ميخهاي زمين اند و خازنان علم الهي اند. پس فتاده مدتي ساكت شد كه ياراي سخن گفتن نداشت پس گفت: بخدا سوگند كه در پيش فقها و خلفا و پادشاهان و ابن عباس نشسته ام و دل من نزد ايشان مضطرب نشده چنانچه نزد تو مضطرب شده است. حضرت فرمود: مي داني كه كجائي در پيش خانه ي نشسته كه حق تعالي در شان ايشان فرموده است: {فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ}. قتاده گفت: راست گفتي». ازين روايت ظاهرست كه اكابر مفسرين و مشاهير فقها از امام باقر مرعوب بودند و امام ايشان را بكلمات سخت و درشت مخاطب مي گرداند، شاگردان امام در محافل كبيره برملا با سنيان مباحثه مي كردند و ايشان را هزيمت مي دادند و صدها علما و فقها پيش امام زانوي تلمذته مي كردند اندرين حالات چگونه باور كنيم كه همين امام باقر ازيك دو سني ترسيده تقيه كند و مدح خلفاي جور بر زبان آرد. از روايات شيعه اين هم ثابت است كه امام از پادشاهان وقت هم نمي ترسيد و از اظهار حق سكوت نمي فرمود، ملاباقر مجلسي در حق اليقين مي آرد كه «در روايت ديگر معتبر وارد شده است كه در سالي كه هشام بن عبدالملك به حج رفته بود در مسجد الحرام ديد كه مردم نزد حضرت امام محمد باقر هجوم آورده اند و از امور دين خود سوال مي كنند. عكرمه شاگرد ابن عباس از هشام پرسيد كه كيست اين كه نور علم از جبين او ساطع است؟ ميروم كه او را خجل كنم چون نزديك حضرت آمد و ايستاد لرزه بر اندام او افتاد و مضطرب شد و گفت: يا ابن رسول الله! من در مجالس بسيار نزد ابن عباس و ديگران نشسته ام اين حالت مرا عارض نشده. حضرت همان جواب را فرمود پس معلوم شد كه از معجزات امام و شواهد امامت هم آن است كه حق تعالي محبت ايشان در دل دوستان و مهابت ايشان در دلهاي دشمنان مي افنگند». ازين روايت معلوم شد كه همچو هشام بن عبدالملك كه پادشاه ظالم موجود بود روبروي او رعب امام بر مخالف طاري شد و لرزه بر اندام او افتاد و اين امر از شواهد امامت است پس درين حالات چگونه عقل كسي باور كند كه امام از كسي ترسيده خلاف حق بر زبان آرد؟! حيرتم مي ربايد كه گاهي شيعه ائمه كرام را چنان شجاع و با هيبت مي گويند كه پادشاهان وقت را نيز در پيش ايشان منزلتي باقي نمي ماند و گاهي چنان جبان و بزدل قرار مي دهند كه از كمترين ها و اراذل هم مي ترسيدند و سخن حق بر زبان نمي آوردند. در حقيقت اين همه افتراءات شيعه است. براي هر موقع سخني مي تراشيدند و بائمه منسوب مي كردند. اگر شيعه بر حالات راويان خود غور كنند و انصاف را از دست ندهند بريشان همچو روز روشن آشكارا گردد كه راويان ايشان همه كذاب و مفتري بودند و ائمه از كذب و افتراي ايشان سخت عاجز آمده بودند و بر ايشان لعنت مي فرستادند ائمه باربار ارشاد ميفرمودند كه ظاهر و باطن ما يكسان است بر ما چنين ظلم مكنيد كه باطن ما را خلاف ظاهر ما بيان كنيد. از امام جعفر صادق در كتب شيعه مروي است كه فرمود: «لا تذكروا سرنا بخلاف علانيتتا ولا علانيتنا بخلاف سرنا، حسبكم أن تقولوا ما نقول وتصمتوا عما نصمت». يعني باطن ما را خلاف ظاهر ما و ظاهر ما را خلاف باطن ما مگوئيد، كافي است براي شما كه آنچه ما مي گوئيم شما نيز بگوئيد و از چيزي كه ما سكوت مي كنيم شما نيز سكوت كنيد». اين ارشادات ائمه كرام خود در كتب شيعه مروي است ليكن اگر شيعه برين ارشادات عمل كنند مذهب ابن سبا از دست شان برود.

جواب پنجم: ازين روايت اين كه جناب امير عليه السلام فرموده است كه «أنا الصديق الأكبر لا يقوله بعدي إلا كذاب». يعني: منم صديق اكبر و كسي كه بعد از من اين منصب را براي خود استعمال كند او كذب است. پس چگونه ممكن است كه امام باقر عليه السلام بر خلاف ارشاد اميرالمومنين ابوبكر صديق را گويد. اين جواب هم مردود است به چند وجه. وجه اول: اينكه خود جناب امير درين ارشاد قيد بعدي اضافه فرموده و ظاهرست كه براي حضرت ابوبكر لقب صديق بعد جناب امير نبوده بلكه قبل از وي. اگر شيعه گويند كه قبل جناب امير هم كسي باين لقب ملقب نشده جوابش اينكه خود از كتب شيعه تكذيب اين قول مي شود، در عيون اخبار الرضا و غيره كتب حديث شيعه مروي است كه «أبو ذر صديق هذه الأمة» پس هرگاه كه براي حضرت ابوذر لقب صديق وارد شده تخصيص مرتضوي باطل گشت. وجه دوم اينكه از كتب شيعه ظاهر مي شود كه عامةً صحابه كرام براي حضرت ابوبكر لقب صديق روبروي حضرت امير بلكه در حيات نبوي استعمال مي نمودند، چنانچه در منهج المقال كه از كتب معتبره شيعه است از فُضيل مروي است كه «قال: سمعت أبا داود يقول: حدثني بريدة الأسلمي قال: سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: إن الجنة تشتاق إلى ثلاثة، فجاء أبو بكر فقيل له: يا أبا بكر! أنت الصديق وأنت ثاني اثنين إذ هما في الغار فلو سألت رسول الله من هؤلاء الثلاثة». يعني بريده اسلمي مي گويد كه من از رسول خدا صلى الله عليه وسلم شنيدم كه فرمود: جنت مشتاق است به سوي سه كس. درين اثنا حضرت ابوبكر بيامد پس از وي گفته شد: كه اي ابوبكر، تو صديق هستي و تو ثاني اثنين إذ هما في الغار هستي. كاش از رسول خدا مي پرسيدي كه اين سه كس كدام اند. ازين روايت ظاهرست كه در عهد نبوي لقب صديق و لقب ثاني اثنين براي حضرت ابوبكر رواج عام داشت پس چگونه ممكن است كه بعد تقرير نبوي جناب امير اين لقب را براي خود مخصوص گرداند. وجه سوم: اينكه ديگر ائمه هم حضرت ابوبكر را بلقب صديق ياد فرموده اند چنانچه در كتاب كشف الغمه از امام جعفر صادق منقول است كه فرمود: «ولدني أبو بكر الصديق مرتين» بعد اين همه اگر تشنگي حضرات شيه باقي باشد خود از زبان جناب امير صديقيت حضرت ابوبكر نقل مي كنم. در كتاب احتجاج طبرسي مروي است كه جناب امير فرمود: «كنا معه (أي مع النبي) صلى الله عليه وسلم على جبل حراء إذ تحرك الجبل فقال له: قر فإنه ليس عليك إلا نبي وصديق وشهيد». يعني ما همراه آنحضرت صلى الله عليه وسلم بر كوه حرا بوديم كه يكايك كوه مذكور در حركت آمد پس آنحضرت صلى الله عليه وسلم باو فرمود: اي كوه، ساكن باش زيرا كه نيست بر تو مگر يك نبي و يك صديق و يك شهيد. و از كتب شيعه ثابت است كه در آن وقت همراه آنحضرت صلى الله عليه وسلم حضرت ابوبكر بود و حضرت علي، لهذا ظاهرست كه لقب صديق براي حضرت ابوبكر بود و لقب شهيد براي حضرت علي. ازين هم بالاتر چيزي ديگر بايد شنيد صديقيت حضرت ابوبكر از كتاب الله ثابت است در تفسير مجمع البيان تحت آيه كريمه: {وَالَّذِي جَاءَ بِالصِّدْقِ وَصَدَّقَ بِهِ أُولَئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ} (الزمر: 33) مي نويسد: «قيل: الذي جاء بالصدق رسول الله، وصدق به أبو بكر». يعني: مراد از {وَالَّذِي جَاءَ بِالصِّدْقِ} رسول خداست و مراد از صديق به ابوبكرست. بهر كيف از كتب شيعه آن همه فضائل صحابه، خصوصاً فضائل شيخين كه اهل سنت بآن قائل اند ثابت است ليكن شيعه بر كتب خود هم قائم نمي مانند لهذا در دستِ ما غير ازين علاجي نيست كه بد دعائي حضرت امام باقر را كه درين مبحث منقول شده بار ديگر بگوش ايشان رسانيم: «من لم يقل له الصديق فلا صدق الله قوله في الدنيا والآخرة». يعني: كسي كه حضرت ابوبكر را صديق نگويد خدا قول او را صادق نگرداند در دنيا و آخرت.

حديث نهم نكاح ام كلثوم با حضرت فاروق اعظم

از كتب معتبره شيعه و نيز كتب اهل سنت ثابت است كه ام كلثوم بنت حضرت علي مرتضي كه خاص از بطن مبارك حضرت فاطمه زهرا بود در حباله ي نكاح حضرت فاروق اعظم درآمده بود. ازين نكاح دو نتيجه عظيم الشان بالبداهه حاصل مي شود. اول: اينكه درميان حضرت علي و حضرت فاروق قصه رنجش و عداوت همه افترا و بهتان است بلكه با هم كمال محبت و اخلاص بود و گاهي هيچ آزاري و هيچ ايذائي از حضرت فاروق به علي مرتضي يا به حضرت فاطمه نه رسيده بود. دوم: اينكه علي مرتضي حضرت فاروق را مومن كامل صالح الاعمال اعتقاد مي كرد و هرگز گمان نفاق و ارتداد بجانب او نمي داشت اين همه سخنهاي دور از كار ساخته و بافته ذريت ابن سبا است. جزاهم الله تعالي. اين نكاح براي مذهب شيعه بلاي بي درمان است از زمانه ابن سبا تا اين وقت رنگارنگ توجيهات مي كنند و هيچ پيش نمي رود كسي مي گويد كه اين نكاح بجبر و اكراه بوقوع آمد در حقيقت نكاح نه بود بلكه غضب بود كسي مي گويد كه بعد نكاح مقاربت و هم بستري واقع نه شده، كسي مي گويد كه چون حضرت عمر براي اين نكاح تشدد بسيار كرد حضرت علي بزور اعجاز جنيه ي را مشكلَّ به شكل ام كلثوم نموده پيش او فرستاد و همان جنيه در خانه حضرت عمر بود و زندكي مي كرد و هم باوي مقاربت بوقوع مي آمد. الغرض، هر كسي از علماي شيعه افسانه ي نوي تراشد و نغمه ي نو مي سرايد كه آنرا شنيده همه عالم محو حيرت مي شود و شور احسنت و آفرين از هر سو بلند مي گردد.

اك هم هي تيري چال سي پستي نهين صنم ** پامال كبك بهي تو هوي كوهسار مين

اكنون ما اين همه اقوال مختلفه ي علماي شيعه را بحواله ي كتب ايشان بيان مي كنيم.

قول اول

بعض متعصبان شيعه ازين نكاح قطعاً انكار مي كنند و مي گويند كه روايت اين نكاح بي اصل محض است. چنانچه مجتهد اعظم ايشان يعني سلطان العلماء مولوي سيد محمد در رساله خود مي فرمايند: «و انتساب تزوج حضرت ام كلثوم بابن الخطاب به ثبوت نه رسيده و مثل سيد مرتضي كه قريب العهد از زمان ائمه معصومين بود و غير ايشان انكار بليغ ازان نموده اند». جوابش اينكه اين ارشاد جناب مجتهد دروغ خالص است و آن هم محض بي فروغ، هرگز سيد مرتضي كه قريب العهد از زمان ائمه بوده انكار اين نكاح ننموده بلكه اقرار اين نكاح كرده. سيد مرتضي نام دو كس در علماي شيعه بوده، يكي ابوالقاسم ثمانيني برادر رضي و اين كس از قدماي شيعه بود. قاضي شوستري در مجالس المومنين ولادت او در سنه 355 هـ بيان كرده. دوم سيد مرتضي رازي مصنف تبصرة العوام و اين كس از متاخيرين است. اول الذكر كه قريب العهد از زمان ائمه بوده در دو كتب مصنفه خود اقرار اين نكاح كرده در كتاب شافي مفصلاً و در كتاب تنزيه الانبياء والائمه مجملا ميرزا محمد كشميري در نزهه بجواب تحفه اثنا عشريه مي نويسد كه «سيد مرتضى علم الهدى در كتاب تنزيه الانبيا مي فرمايد: فأما إنكاحه فقد ذكرنا في كتاب الشافي الجواب عن هذا الباب مشروحا وبينا أنه عليه السلام ما أجاب عمر إلى نكاح ابنته إلا بعد توعد وتهديد ومراجعة ومنازعة وكلام طويل مأثور أشفق معه من سوء الحال وظهور ما لا يزال يخفيه». يعني اما نكاح ام كلثوم با عمر پس در كتاب شافي جواب آن بتفصيل بيان كرده ايم و بيان كرده ايم كه جناب امير عقد دختر خود با عمر به طيب خاطر نكرده بود بلكه بعد تخويف و تهديد و اصرار و نزاع و كلام شديد جناب امير ترسيد كه حالات خراب رو نما شود و چيزي كه هميشه اخفاي آن مي كرد ظاهر شود. حاصل اينكه اين نكاح بوقوع آمد ليكن بحالت تقيه. و پدر بزرگوار جناب مجتهد يعني مولوي دلدار علي در رساله حسنيه علي ما نقله في ازالة العين مي گويد كه «سيد مرتضى گفته است كه تزويج ام كلثوم باختيار حضرت امير واقع نشده و احاديث بسيار مؤيد قول خود ذكر كرده و هرگاه باختيار حضرت امير واقع نه شده محل اشكال نيست». پس ظاهر شد كه سيد مرتضى كه قريب العهد از زمان ائمه بوده انكار اين نكاح نمي كند بلكه اعتراف آن مي نمايد و آن را بجبر و اكراه مي گويد و اين امر آخرست. لهذا دروغ بي فروغ بودن قول مجتهد كالشمس في نصف النهار ظاهر گرديد. البته قول مجتهد كه ديگر علماي شيعه انكار اين نكاح مي كنند صحيح است، قطب راوندي مولف خرائج وجرائح هم ازان منكرين هستی، چنانچه مولوي دلدار علي از قطب راوندي در رساله حسنيه علي مانقله في ازالة العين مي آرد كه «گفت: عرض نمودم بخدمت حضرت صادق عليه السلام كه مخالفين بر ما حجت مي آرند و مي گويند كه چرا علي دختر خود را بخليفه ثاني داد. پس حضرت صلوات الله عليه كه تكيه كرده نشسته بودند درست نشسته فرمودند كه آيا چنين حرفها مي گويند بدرستيكه قومي كه چنين زعم مي كنند لا يهتدون سواء السبيل». ليكن انكار اين نكاح خواه منكر قطب الدين راوندي باشد يا كسي ديگر از كتب شيعه تكذيب آن هويدا مي شود چنانچه ما بعونه تعالي ثبوت اين نكاح از كتب حديث و فقه و كلام ايشان زيب رقم مي كنيم.

ثبوت نكاح ام كلثوم

ثبوت اول: قاضي نور الله شوستري در مجالس المومنين مي گويد: «اگر نبي دختر به عثمان داد ولي دختر به عمر فرستاد.(منظور ازدواج ام كلثوم بنت فاطمه با عمر است)

ثبوت دوم: ابوالقاسم در مسالك الافهام شرح شرائع الاسلام كه از كتب معتبره فقه شيعه است مي نويسد: «يجوز نكاح العربية بالعجمي والهاشمية بغير الهاشمي وبالعكس كما زوّج علي بنته أم كلثوم من عمر». يعني: جائز است نكاح زن عربيه با مرد عجمي و نكاح زن هاشميه با مرد غير هاشمي چنانكه نكاح كرد علي دختر خود ام كلثوم را با عمر.

ثبوت سوم: ابوالحسن علي بن اسماعيل كه در خلاصة الاقوال به نسبت او قول امام اعظم شيعه نقل كرده است كه او اول كسي است كه موافق قواعد علم كلام مذهب شيعه را باثبات رسانيد نيز معترف اين نكاح است. قاضي در مجالس المومنين علي ما نقله في ازالة العين مي نويسد: «او را از چند امر پرسيدند كه از آنجمله مقدمه نكاح خليفه ثاني است. جواب داد كه دادنِ دختر به عمر كه جناب اميرالمومنين را اتفاق افتاد باين جهت بود كه اظهار شهادتين مي نمود و زبان اقرار به فضيلت رسول مي كشود و در آن باب اصلاح غلظت و فظاظت او نيز منظور بود.

ثبوت چهارم: در مجالس المومنين نوشته كه «محمدبن جعفر الطيار بعد از فوت عمر بن خطاب به شرف مصاهرت اميرالمومنين مشرف گشته ام كلثوم را كه از روي اكراه در حباله عمر بود تزويج نموده».

ثبوت پنجم: در كتاب تهذيب الاحكام كه در اصول اربعه شيعه معدود دست مي آرد: «عن محمد بن أحمد بن يحيى عن جعفر بن محمد القمي عن القداح جعفر عن أبيه عليهم السلام قال: ماتت أم كلثوم بنت علي عليه السلام وابنها زيد بن عمر بن الخطاب في ساعة واحدة ولا يدرى أيهما هلك قبل، فلم يورث أحدهما من الآخر وصلي عليهما جميعا». يعني مُرد ام كلثوم بنت علي عليه السلام و پسر او زيد بن عمر بن خطاب در يك وقت و تحقيق نشد كه كدام ازين هر دو پيشتر مُرد. لهذا اين هر دو از يك ديگر ميراث نيافتند و بر هر دو ایشان و جميعاً نماز جنازه خوانده شد.

ثبوت ششم: قول سيد مرتضي كه سابقاً درين مبحث منقول شد.

ثبوت هفتم: در كتاب كافي كه از اصول اربعه شيعه است بابي مستقل باين عنوان باب تزويج ام كلثوم منعقد كرده، همدرين باب آورده كه كسي از امام جعفر صادق پرسيده درباره ي نكاح ام كلثوم، امام فرمود: «ذاك فرج غصبناه». يعني اين شرمگاهي است كه از ما غصب كرده شد.

ثبوت هشتم: در مصائب النواصب هم اقرار اين نكاح مذكور است. المختصر روايات اين نكاح در كتب شيعه بسيار از بسيار است. و آنچه ذكر كرديم اقل قليل است به نسبت آنچه ذكر نكرده ايم. ليكن آفرين و صد آفرين بر جرات شيعه كه با وجود چنين كثرت روايات كه بحد شهرت و تواتر رسيده و مجتهدين ايشان از آن مسائل فقيه استخراج كرده از اصل واقعه انكار كردند كه اين نكاح هرگز بوقوع نيامده. حضرت ام كلثوم سالها سال زينت فزاي خانه حضرت فاروق بود و از وي فرزندي هم بياورد كه نامش زيد بن عمر بود با اين همه از واقعه ي نكاح اصلاً انكار كردن بجز شيعه از كسي ممكن نيست.

قول دوم

اينكه درين نكاح فضيلتي براي حضرت عمر نيست، زيرا كه اين نكاح به نهايت جبر و تشدد بوقوع آمد، اگر جناب امير برضا و رغبت باختيار خود نكاح كردي البته فضيلتي بود. روايات شيعه و اقوال علماي ايشان سابقاً به ضمن قول اول نقل كرده ايم، اينجا يك روايت ديگر هم نقل مي كنيم. قاضي نورالله شوستري در مصائب النواصب از مصنف استغاثه نقل مي كند كه «عبدالله بن سنان گفت: من از امام جعفر صادق درباره ي نكاح ام كلثوم پرسيدم امام فرمود: هو اول فرج غصبت منا. يعني: اين اول شرمگاهي است كه از ما غصب كرده شد. و اين حديث مطابق آن حديث است كه مشائخ ما در باب اين نكاح روايت كرده اند كه عمر عباس را نزد علي فرستاد و درخواست كرد كه نكاح ام كلثوم با من بكن. حضرت امير انكار فرمود، چون عباس اين خبر به عمر رسانيد عمر گفت: اگر علي نكاح دختر خود با من نكند من علي را قتل خواهم نمود. باز عباس نزد علي رفت و او باز انكار نمود، بالاخره عباس به علي گفت كه اگر تو نمي كني من مي كنم و ترا قسم مي دهم كه خلاف قول و فعل من نكني بعد ازين عباس نزد عمر رفت و گفت كه نكاح ام كلثوم با تو منعقد خواهد شد. پس عمر مردمان را جمع كرد و گفت: اين عباس عم علي است و علي او را بر نكاح دختر خود اختيار داده است و اجازت داده كه نكاحش با من بكند بعد ازين عباس ام كلثوم را با عمر تزويج نمود و بعد اندكي مدتي او را بخانه عمر فرستاد». بعد نقل اين روايت قاضي نورالله شوستري[۲۸] مي گويد كه اصحاب حديث اين روايت را قبول نكرده اند ليكن همه برين امر متفق اند كه عباس تزويج ام كلثوم با عمر بعد نزاعات بسيار كرده بود پس كسي كه انكار اين حكايت نموده مقصدش اينست كه حضرت عباس نكاح ام كلثوم با عمر نكرده مگر به سبب آنكه مشائخ ما آنرا روايت كرده اند و اين مطابق آن حديث است كه امام صادق عليه السلام فرمود: «هو أول فرج غصبت منا». حاصل اين روايات و روايات كثيره ي ديگر آن است كه واقعه ي اين نكاح يقيناً صحيح است و حضرت عباس كه عم علي و عم رسول صلى الله عليه وسلم بود باجازت حضرت علي متولي عقد نكاح بود. باقي ماند اينكه حضرت علي باين نكاح راضي نبود و بحالت مجبوري بخوف حضرت عمر مضطر شده حضرت عباس را اجازت داده بود اين سخن هرگز لائق قبول نيست و هرگز عقل سليم آن را به هيچ گونه باور نمي كند زيراكه اندرين صورت، شناعت قبيحه شديده بر حضرت علي مرتضي وارد مي شود كه در طبقه اراذل و اداني هم موجب صد عار و ننگ است (معاذالله منه). كدام شناعتي و قباحتي ازين خبيث تر خواهد بود كه دختر او را كه از نسل پاك پيغمبر بود و صغيرالسن بود شخصي كبيرالسن غصب كند و بجبر و ظلم در نكاح خود در آرد و در خانه ي خود برد و آن شخص اولاً منافق بي دين دشمن اسلام بوده و ثانياً مرتد گشته باشد و انواع مظالم بر دين و اهل دين از دست وي رسيده باشد براي سوختن خانه حضرت زهرا آماده شده بود و آن معصومه را زد و كوب كرد و چنان ضرب شديد رسانيد كه حمل ساقط شد و به همين واقعه سبب موت آن معصومه مظلومه شد. الغرض، ظلمي نبود كه ازان شخص باقي ماند و با اين همه مظالم ولدالزنا[۲۹] هم بود. يقيناً اين چنين بي آبروئي و تباهي دين و دنيا را ارذل الناس هم برداشت نخواهد كرد اگر طاقت مدافعت نداشته باشد جان خود را خواهد باخت و اگر كسي درين وقت خيال جان و مال خود كند او را تمام خلق بدترين ديوث و بي غيرت و سخت بي دين خواهد گفت، ليكن علي مرتضي باوجوديكه مالك اعلي ترين قوتها بود و آن ظالم هرگز تاب مقابله او نداشت خاموشي اختيار كرد و براي محافظت دين و آبروي خود نه از دست و زبان مدافعت نمود نه از تيغ و سنان. منافق و مرتد بودن آن شخص و اين همه مظالم او در كتب شيعه مذكور است و از اجماعيات ايشان است و نبذي ازان در صفحات سابقه از كتب شيعه منقول[۳۰] شده است. باقي ماند اينكه حضرت علي مرتضي قوت مدافعت علي وجه الكمال داشت بيانش اينكه حسب روايات و معتقدات شيعه عصاي موسي و انگشتري سليمان و جميع معجزات انبياي سابقين عليهم السلام نزد حضرت علي موجود بود و اسم اعظم هم مي دانست و بودن اين همه معجزات و دانستن اسم اعظم از لوازم امام است. در كتاب اصول كافي كه اقدم و اوثق كتب ايشان است مطبوعه لكهنو ص 140 بابي است باين عنوان باب ما أعطى الأئمة من اسم الله الأعظم درين باب روايات متعدده آورده خلاصه آن روايات اين است كه در اسم اعظم هفتاد و سه حرف اند، آصف وزير حضرت سليمان را يك حرف ازان معلوم بود كه بذريعه آن در چشم زدن تحت بلقيس را حاضر كرد و حضرت عيسي را دو حرف معلوم بود و حضرت موسي را چهار حرف و حضرت ابراهيم را هشت حرف و حضرت نوح را پانزده حرف و حضرت آدم را بيست و پنج حرف و آنحضرت صلى الله عليه وسلم را هفتاد و دو حرف و آن هفتاد و دو حرف را حضرت علي و تمام ائمه مي دانند. نيز در همين كتاب اصول كافي ص 141 بابي است باين عنوان باب ما عند الائمة من آيات الانبياء درين باب احاديث متعدده آورده الفاظ يك حديث اين است عن أبي جعفر قال: «خرج أمير المؤمنين ذات ليلة بعد عتمة وهو يقول همهمة همهمة وليلة مظلمة خرج عليكم الإمام عليه قميص آدم وفي يده خاتم سليمان وعصا موسى». ترجمه: حضرت علي مرتضي در شبي بعد نماز عشا بيرون آمد و فرمود كه آوازها پست شده است و شب تاريك است امام شما يعني من نزد شما آمده ام باين حال كه قميص آدم بر جسم من است و خاتم سليمان در انگشت من، و عصا ي موسي در دست من. پس از حضرات شيعه بايد پرسيد كه چرا درين وقت نازك اين معجزات را بكار نياورد چرا اسم اعظم خوانده تخته زمين را زير و زبر نگردانيد؟ چرا عصاي موسي را نگذاشت كه اژدهاي دمان شده همه دشمنان را لقمه خود مي ساخت؟ چرا بذريعه انگشتري سليمان قوم جن را طلب ننمود؟ و چرا ايشان را امر نه فرمود كه همه ظالمان را در چشم زدن بقعر عدم مي فرستادند؟ شيعه مي گويند كه اين معجزات و اسم اعظم بلا شك نزد حضرت علي و جميع ائمه موجود بود ليكن حكم خدا نبود كه اين اشياء را بكار آرد. جوابش اينست كه چون اين اشياء را بكار آوردن ممنوع بود پس خدا اين اشيا را چرا عطا فرموده بود؟ در تمام عالم يك نظير هم نيست كه خدا كسي را نعمتي عطا فرمايد و ازان نعمت استفاده را ممنوع قرار دهد، اعتراض به فعل عبث بر خداوند ذوالجلال لازم مي آيد. تعالى الله عن ذلك علوا كبيرا. قطع نظر ازين همه معجزات شجاعت و زور بازو در علي مرتضي مافوق الفطرة موجود بود چنانچه در نهج البلاغه مطبوعه مصر قسم اول خود از زبان آنجناب منقول است: «والله لو لقيتهم واحدا وهم طلاع الأرض كلها ما باليت ولا استوحشت». يعني سوگند بخدا اگر من تنها بايشان مقابله كنم و ايشان باين كثرت باشند كه تمام روي زمين ازيشان پر شود هرگز روا نخواهم كرد و نه وحشتي بمن لاحق خواهد شد. و علامه باذل در حمله حيدري مي طرازد:

وصي نبي جفت پاك بتول ** فروزنده شمع دين رسول

فشاننده ي جان براه خدا ** نماينده ي كفر از دين جدا

درآرنده ي عمر و مرحب ز پاي ** برآرنده ي باب خيبر ز جاي

رهاننده موسي از رود نيل ** وماننده ي گل زنار خليل

بساحل رساننده ي فلك نوح ** كشاينده ي بابهاي فتوح

هواخواه او جبرئيل امين ** بفرمان او آسمان و زمين

نه كس جز نبي همترازوي او ** قوي دست قدرت ز بازوي او

از حضرات شيعه كه براي خدا خود ارشاد فرمايند كه كسي كه چنين شجاعت و چنين قوت قويمه داشته باشد و چنان معجزات قاهره هم نزد او باشد چنين آبروريزي و بي ديني و چنين ظلمهاي جگرخراش را بچشم خود بيند و مدافعت ننمايد بلكه خاموش بي حس و حركت بر جاي خود نشسته ماند اين چنين كس را چه بايد گفت؟ ودر حق او چه خيال بايد كرد؟ آيا او را ديوث و بي غيرت و بي دين بايد دانست يا حيواني عجيب الخلقة بايد شمرد؟

بهترين جوابها كه حضرات شيعه در چنين مواقع بآن پناه مي گيرند وصيت رسول است مي گويند كه رسول خدا صلى الله عليه وسلم حضرت علي را وصيت كرده بود و از وي عهد گرفته بود كه تمام عمر صبر كند و خواه مظالم چندان شوند كه دين و آبرو هر دو از دست رود مگر او پابند صبر باشد عبارت اين وصيت و عهد در حديث اصول كافي مطبوعه لكهنو ص 173 اين است: «فكان فيما اشترط عليه النبي بأمر جبريل عليه السلام فيما أمر الله عز وجل أن قال له: يا علي! تفي بما فيها من موالاة من والى الله ورسوله والبراءة والعداوة لمن عادى الله ورسوله والبراءة منهم على الصبر منك على كظم الغيظ وعلى ذهاب حقك وغصب خمسك وانتهاك حرمتك، فقال: نعم» باز بفصل چند سطور است: «قلت: نعم، قبلت ورضيت وإن انتهكت الحرمة وعطلت السنن ومزق الكتاب وهدمت الكعبة وخضبت لحيتي من رأسي بدم عبيط صابرا محتسبا أبدا حتى أقدم عليك». ترجمه: پس بود در آنچه شرط كرد نبي بر علي بحكم جبريل عليه السلام و بارشاد خداوند عزوجل اينكه اي علي، آنچه درين وصيت نامه است بران عمل كن يعني با دوستان خدا و رسول دوستي كن و با دشمنان خدا و رسول دشمني و بيزاري كن، مگر اين دشمني و بيزاري باصبر و فرو بردن خشم بايد بر ضايع شدن حق خود و غصب شدن خمس و تلف گرديدن آبرو. حضرت علي گفت: من قبول كردم و راضي شدم اگرچه بي آبروئي من شود و احكام دين معطل شوند و كتاب الله دريده شود و كعبه منهدم ساخته شود و ريش من از خون تازه ي سر من رنگين نموده شود هميشه صبر خواهم كرد تا آنكه نزد تو رسم يعني بميرم. جوابش اينكه اگر اين وصيت را صحيح تسليم كنيم مشكلهاي لاينحل بر شيعه پيش خواهند آمد كه امام غائب شان هم حل آن نتوانند نمود. اول: اينكه اگر حضرت رسول اين چنين وصيت فرمودند پس سوال اين است كه جناب سيده فاطمه زهرا ازين وصيت ضروري ما واقف و جاهل بود يا با وجود[۳۱] واقفيت ميخواست كه حضرت علي خلاف وصيت رسول كند زيرا كه در احاديث شيعه وارد است كه چون بر حضرت فاطمه از خلفا مظالم بسيار واقع شد حضرت فاطمه در نهايت غيظ و غضب آمد و ادب شوهري را بر طاق بلند گذاشته با نهايت زجر و توبيخ چنان كلمات ناملائم براي حضرت علي بر زبان آورد كه در خانه ي شرفا هرگز اين قسم الفاظ مسموع نشده در كتاب احتجاج طبرسي مطبوعه ايران ص 59 مي آرد كه «قالت لأمير المؤمنين عليه السلام: يا ابن أبي طالب: اشتملت شملة الجنين وقعدت حجرة الظنين» علامه مجلسي ترجمه همين روايت در حق اليقين مطبوعه ايران ص 233 مي نويسد كه «خطابهاي درشت با سيد اوصيا نمود كه مانند جنين در رحم پرده نشين شده و مثل خائنان در خانه گريخته ي بعد ازانكه شجاعان دهر را بر خاك هلاك افگندي مغلوب اينان گرديده ي. مشكل دوم اينكه در عبارت وصيت كه در سطور بالا منقول شد حكم صبر مطلق است در آن نه قيد زمان است نه قيد اشخاص، بلكه در عهد حضرت علي تصريح صريح است باينكه تا دم مرگ صبر خواهم كرد. پس با حضرت طلحه و زبير و ام المومنين در واقعه جمل و با حضرت معاويه در واقعه صفين جنگ كردن قطعاً خلاف وصيت و يقيناً معصيت بود كه از حضرت علي صادر شد. مشكل سوم اين كه اگر قصه ي وصيت صحيح باشد بر حضرت رسول الزامي سخت قائم مي شود كه چرا بي ضرورت اين چنين وصيت لغو و بيهوده نمود كه معاذالله دين خراب كرده شود كتاب الله محرف گردد و كعبه مكرمه منهدم نموده شود مگر اي علي هيچ تدبيري مكن و خاموش بنشين. اين چنين وصيت بيهوده خلاف شان رسالت است نظيرش درين شريعت بلكه شرائع سابقه هم نتوان يافت. مشكل چهارم اينكه حضرت علي در زمانه خلفاي ثلاثه رضي الله عنهم نيز بار بار خلاف اين وصيت كرده. روايتي چند از كتب شيعه درينجا مي نگاريم. مجتهد اعظم شيعه مولوي دلدار علي در عماد الاسلام مي نويسد كه در كتب اماميه مروي است كه حق تعالي به پيغمبر خود امر فرمود كه در مسجد نبوي دروازه هاي خانه هاي صحابه هر قدر كه هستند همه بند نموده شوند بجز دروازه خانه علي. بعد چند روز حضرت عباس عم نبي صلى الله عليه وسلم عرض كرد كه يا رسول الله دعا كن كه دروازه خانه من در مسجد گشاده شود. آنحضرت صلى الله عليه وسلم فرمود: اين امر ممكن نيست. حضرت عباس عرض كرد كه براي ميزاب من دعا كن. اين درخواست حضرت عباس باجابت رسيد و آنحضرت بدست مبارك خود ميزاب حضرت عباس بر سقف خانه نصب كرد آن ميزاب تا سه سال در زمانه ي خلافت حضرت عمر قائم بود روزي آب ازان ميزاب ميريخت برجامه هاي حضرت عمر افتاد پس او امر كرد كه اين ميزاب از جاي خود بركنده شود و به نهايت غيظ و غضب گفت كه اگر كسي اين ميزاب را باز اينجا قائم كند گردنش بزنم. حضرت عباس دران وقت بيمار بود ليكن در همان حالت بر فرزندان خود تكيه كرده بخدمت حضرت امير آمد و فرياد كرد كه مرا دو چشم بود يك رسول خدا و ديگري ذات تو. يك چشم من بحكم الهي رفت و يك باقي است. من نمي دانستم كه در حيات تو بر من اين چنين ظلم كسي خواهد كرد؟ حضرت امير فرمود كه اي عم بزرگوار! بخانه خود بآرام بنشين و ببين كه من چها مي كنم. «ثم نادى يا قنبر! علي بذي الفقار، فتقلده ثم خرج إلى المسجد والناس حوله وقال: يا قنبر! اصعد ورد الميزاب إلى مكانه، فصعد قنبر فرده إلى موضعه وقال علي: وحق صاحب هذا القبر والمنبر لئن قلعه قالع لأضربن عنقه وعنق الآمر له بذلك ولأصلبنهما في الشمس حتى ينفذ، فبلغ ذلك عمر بن الخطاب فنهض ودخل المسجد ونظر إلى الميزاب وهو في موضعه، فقال: لا يُغضب أحد أبا الحسن فيما فعله وتكفر عنه عن اليمين، فلما كان من الغداة مضى علي بن أبي طالب إلى عمه العباس فقال له: كيف أصبحت يا عم؟ قال: بأفضل النعم ما دمت لي يا ابن اخي، فقال له: يا عم! طب نفسك وقر عينا فوالله لو خاصمني أهل الارض في الميزاب لخصمتهم ثم لقتلتهم بحول الله وقوته ولا ينالك ضيم ولا غيم، فقام العباس فقبل بين عينيه وقال: يا ابن اخي! ما خاب من أنت ناصره، فكان هذا فعل عمر بالعباس عم رسول الله, وقد قال في غير موطن وصية منه في عمه: إن عمي العباس بقية الآباء والأجداد فاحفظوني فيه، كل في كنفي وأنا في كنف عمي العباس، فمن آذاه فقد آذاني ومن عاداه فقد عاداني، فسلمه سلمي وحربه حربي، وقد آذاه عمر في ثلاث مواطن ظاهرة غير خفية منها قصة الميزاب، ولولا خوفه من علي عليه السلام لم يتركه على حاله». ترجمه: پس حضرت امير ندا داد قنبر را و فرمود كه ذوالفقار را نزد من بيار. پس حضرت امير ذوالفقار را حمائل ساخت و به مسجد رفت و مردمان گرداگرد او بودند و فرمود كه اي قنبر، بالاي سقف برو و ميزاب را بر جاي او قائم كن چنانچه قنبر بالا رفت و ميزاب را بر جاي او نصب كرد و حضرت امير فرمود: سوگند بحق صاحب اين قبر و منبر (يعني حضرت رسول) كه اگر اين ميزاب را كسي بركند ضروربالضرور گردنش خواهم زد و در آفتاب خواهم انداخت تا اينكه معدوم گردد. اين خبر به عمر بن خطاب رسيد پس برخاست و در مسجد درآمد و ميزاب را ديد كه در جاي خود است گفت كه خير در نيست كه ابوالحسن را كسي در غضب نيارد. پس چون صبح شد علي بن ابي طالب بسوي عم خود عباس رفت و با او گفت چگونه صبح كردي اي عم؟ حضرت عباس گفت: در بزرگترين نعمتها صبح كردم اي برادرزاده ي من. حضرت امير فرمود: اي عم خوش دل و خنك چشم باش. قسم بخدا اگر درباره ي اين ميزاب جميع مردمان روي زمين با من جنگ مي نمودند من بريشان غلبه مي كردم و همه را بحول الله و قوته مي كشتم و ترا هيچ رنج و غم نمي رسيد. پس حضرت عباس برخاست و در ميان دو چشم حضرت امير بوسه داد وگفت: اي برادرزاده ي من، كسي كه مددگارش تو باشي او ناكام و نامراد نمي تواند شد. پس اين بود فعل عمر با عباس عم رسول الله حالانكه حضرت رسول در مواقع متعدده بطور وصيت در حق عم خود فرموده بود كه عم من عباس از بقيه آبا واجداد من است لهذا در حق او خاطر مرا ملحوظ داريد. همه كسان در ظل من اند و من در ظل عم خود عباس هستم، كسي كه او را ايذا داد مرا ايذا داد و كسي كه با اوعداوت كرد با من عداوت كرد، صلح با او صلح با من است و جنگ با او جنگ با من، و به تحقيق عمر او را در سه مواقع ايذا داد كه آن هر سه مواقع ظاهر اند پوشيده نيستند از آن جمله قصه ميزاب است. واگر عمر از حضرت علي خائف نبودي هرگز ميزاب را بر حال خود نگذاشتي.

پس خيال بايد كرد كه هرگاه در چنين معاملات خفيفه حضرت علي چنان اظهار غيظ و غضب كند و صبر نكند بلكه شمشير بدست بجنگ خلق آماده شود غصب دختر خود چنان برداشت خواهد نمود؟ و آنچه در عبارت مذكوره ي بالا مجتهد قمقام فرموده كه حضرت عمر از حضرت علي مي ترسيد تائيدش از روايات كثيره كه در كتب شيعه منقول است مي شود. منجمله آن روايتي است كه علامه مجلسي در حيات القلوب مطبوعه لكهنو ص 347 آورده كه «علي بن ابراهيم از ابو واثله روايت مي كند كه گفت روزي با عمربن خطاب براهي ميرفتم ناگاه اضطرابي در او يافتم و صداي از سينه او شنيدم مانند كسي كه از ترس مدهوش شود گفتم: چه شد ترا اي عمر؟ گفت: مگر نمي بيني شير بيشه شجاعت را و معدن كرم و فتوت را، كشنده ي طاغيان و باغيان را، زننده شمشير و علمدار صاحب تدبير را، چون نظر كردم علي بن ابي طالب را ديدم گفتم: اي عمر، اين علي بن ابي طالب است. گفت نزديك من بيا تا شمه ي از شجاعت و دليري و بسالت او براي تو بيان كنم. بدانكه حضرت رسول در روز احد از ما بيعت گرفت كه نگريزيم و هر كه از ما گريزد گمراه باشد و هر كه كشته شود شهيد باشد پيغمبر ضامن بهشت باشد براي او چون به جنگ ايستاديم ناگاه ديديم كه صد نفر از شجاعان و صناديد قريش روبما آوردند كه هر يك صد نفر يا بيشتر از دليران با خود داشتند پس ما را از جاي خود كندند و همه گريختيم در آنجا علي را ديديم كه مانند شير ژيان كه بر گله موران حمله كند بر مشركان حمله مي كرد و ازيشان پروا نمي كرد چون ما را ديد كه مي گريزيم گفت: قبيح و پاره پاره و بريده و خاك آلود باد روهاي شما به كجا مي گريزيد بسوي جهنم مي شتابيد چون ديد كه ما بر نمي گرديم بر ما حمله كرد و شمشير پهني در دست داشت كه مرگ ازان مي چكيد و گفت كه بيعت كرديد و بيعت را شكستيد والله كه شما سزاوارتريد بكشته شدن از آنها كه من مي كشم. چون به ديده هايش نظر كرديم مانند دو كاسه روغن زيت كه آتش دران افروخته باشند مي درخشيد و مانند دو قدح پرخون از شدت غضب سرخ شده بود من جزم كردم كه همه ما را بيك حمله هلاك خواهد كرد. پس من از سائر گريختگان نزديك او رفتم و گفتم كه اي ابوالحسن بخدا سوگند مي دهم كه دست از ما برداري زيرا كه عرب كارشان اينست كه گاه ميگريزند و گاه حمله مي كنند ننگ گريختن را بر طرف مي كنند گويا از روي من شرم كرد و دست از ما برداشت و بركافران حمله كرد. و تا اين ساعت ترس او از دل من نرفته است و هرگاه كه او را مي بينم چنين هراسان مي شوم». پس خدا را اندكي بايد انديشيد كه كسي كه از حضرت علي چنان مي ترسيد كه به مجرد ديدنش حواس او باخته مي شد آيا همت او تواند بود كه دختر آنجناب را غصب كند و تخويف و تهديد نمايد حاشا و كلا. داستاني عجيب تر بشنو از كتب شيعه، ثابت است كه جناب امير عليه السلام روزي بمقابله حضرت عمر معجزه ي عصاي موسوي ظاهر فرموده او را سراسيمه و مضطرب ساخته بود. در كتاب الخرائج مطبوعه ايران ص 10 مي آرد: «عن سلمان الفارسي قال: إن عليا بلغه عن عمر ذكره شيعته فاستقبله في بساتين المدينة وفي يد علي قوس فقال: يا عمر! بلغني عنك ذكرك شيعتي، فقال عمر: أربع علي ظلعك، فقال علي: إنك لهاهنا، ثم رمى بالقوس على الأرض فإذا ثعبان كالبعير فاغر فاه وقد أقبل نحو عمر ليبتلعه، فصاح عمر: الله الله يا أبا الحسن لا عدت بعدها في شيء، وجعل يتضرع إليه فضرب بيده على الثعبان فعادت القوس كما كانت». ترجمه: روايت است از سلمان فارسي كه علي را خبر رسيد كه عمر ذكر شيعه او نموده است پس در باغهاي مدينه علي با او ملاقي شد و در آنوقت در دست علي كماني بود پس گفت: علي كه اي عمر، مرا خبر رسيده كه تو ذكر شيعيان من كرده ای؟ عمر گفت: اي علي، برخود رحم كن. علي فرمود: اينجا باش بعد ازان كمان را بر زمين افگند پس يكايك او اژدهاي كلان گرديد مانند شتر و دهن خود باز كرده بجانب عمر متوجه شد تا او را لقمه خود سازد پس عمر فرياد برآورد كه اي ابوالحسن براي خدا مرا ازين نجات ده و گريه و زاري آغاز كرد. پس حضرت علي دست خود را بران اژدها زد باز آن اژدها كمان گرديد. حكايتي ديگر لطيف تر بشنو كه آنرا علامه مجلسي بآب و تاب تمام در حق اليقين نقل كرده و ما آنرا از كتاب الخرائج ص 123 نقل مي كنيم: «إن أبا بكر أمر خالد بن الوليد أن يقتل عليا إذا سلم من صلاة الفجر بالناس فأتى خالد وجلس إلى جنب علي ومعه سيفه فتفكر أبو بکر في صلاته في عاقبة ذلك فخطر بباله أن بني هاشم يقتلونني إن قتل علي، فلما فرغ من التشهد التفت إلى خالد قبل أن يسلم وقال: لا تفعل ما أمرتك به، ثم قال: السلام عليكم، فقال علي لخالد: أكنت تريد أن تفعل ذلك؟ قال: نعم، فمد يده إلى عنقه وخنقه بأصبعيه حتى كادت عيناه يسقطان من رأسه وناشده بالله أن يتركه وشفع إليه الناس فخلاه، ثم كان خالد بعد ذلك يرصد الفرصة والفجأة يقتل عليا غرة فبعث بعد ذلك عسكر مع خالد إلى موضع فلما خرجوا من المدينة وكان خالد مدحجا وحوله شجعان قد أمروا أن يفعلوا كلما یأمرهم خالد فرأى عليا يجيء من ضيعته منفرداً بلا سلاح، فلما دنى منه وكان في يد خالد عمود من حديد فرفعه يضرب به على رأس علي فانتزعه علي من يده وجعله في عنقه وفتله كالقلادة فرجع خالد إلى أبي بكر فاحتال القوم في كسره فلم يتهيأ لهم ذلك فلما علموا حاله قالوا: علي هو الذي يخلصه من ذلك كما جعله في جيده وقد ألان الله له الحديد كما ألانه لداود، فشفع أبو بكر إلى علي فأخذ القلادة وفكه بعضه من بعض بأصبعه فبهتوا». ترجمه: امركرد ابوبكر خالدبن وليد را كه چون علي در جماعت نماز فجر سلام گزارد او را قتل كند چنانچه خالد آمد و در پهلوی علي بنشست و باوي تیغ وی بود مگر ابوبکر در نماز از انجام این كار بیندیشید و در دل او خوف پیدا شد كه اگر علي مقتول شود بنی هاشم مرا خواهند كشت. پس بعد فراغت از تشهد قبل گزاردن سلام به سوي خالد متوجه گشت و گفت: اي خالد، آنچه من ترا امر كرده بودم مكن. بعد ازان ابوبکر سلام گزارد. علي به خالد فرمود كه آیا تو چنین مي كردي؟ خالد گفت كه آري. پس علي دست بسوی گردن او دراز كرد و از دو انگشت گلوی او را چنان فشار داد كه قریب بود كه هر دو چشم او بیرون افتد. آنگاه خالد سوگند داد كه براي خدا مرا بگذارد و مردمان سفارش ها کردند پس علي او را گذاشت. ليكن خالد بعد ازين منتظر موقع مي بود كه ناگهانی علي را به قتل رساند. قضا را خالد با لشکری بجانبي فرستاده شد چون از مدينه بیرون آمد و خالد سلاح پوشیده بود و گرد او بهادران چند بودند و همه ایشان مامور بودند كه آنچه خالد حکم دهد بران عمل کنند همدرين حال دید كه علي از كشت خويش تنها بغیر سلاح مي آید دران وقت در دست خالد عمودي از آهن بود او را برافراخت كه بر سر علي بزند. علي في الفور آن عمود را اثر دست وي بربود و مانند گلوبند او را پيچيده در گردن او انداخت خالد مضطر گشته نزد ابوبكر آمد. مردمان تدابير بسيار كردند مگر آن عمود به هيچ تدبير نه شكست بعد ازان چون تمام ماجرا معلوم كردند گفتند كه علي چنانچه اين عمود را در گردن او انداخته خلاصي هم او تواند. خدا در دست او آهن را نرم گردانيده چنانچه در دست حضرت داود نرم گردانيده بود. پس ابوبكر نزد علي سفارش كرد آنگاه علي آن گلوبند را گرفته به يك انگش خود پاره پاره كرد. همه مردمان بر اين قوت خدا داد حيران شدند. درين روايت بسيار عجائب هاست يكي ازان اينكه حكم قتل بعد گزاردن سلام غير معقول است بهترين موقع قتل در نماز بحالت سجده مي باشد. ديگري آنكه حضرت ابوبكر انجام كار را بوقت امر كردن نينديشيد در عين نماز چرا اين انديشه پيدا شد. ازين روايت اين هم ظاهرست كه حضرت ابوبكر در ايام خلافت خود هم از بني هاشم مي ترسيد حالانكه تجربه شاهد بود كه بوقت غصب خلافت و غصب فدك بني هاشم او را هيچ ضرري نتوانند رسانيد. ازين روايات لطيفه كه قدر قليلي ازان بطور مثال نقل كريم چنانكه قصه غصب ام كلثوم و تخويف و تهديد حضرت عمر بر حضرت علي را (هباءا منثورا) مي شود. هم چنين اين هم باطل مي گردد كه استفاده از معجزات مممنوع بود و قصه ي وصيت نيز خاكستر مي گردد. و اكنون آخرين حليه ي كه شيعه بآن مي آويزند باقي ماند وآن اين است كه مي فرمايند: احاديث ائمه بسيار مشكل مي باشد فهم هركس آنجا نميرسد چنانچه محمد بن يعقوب كليني در اصول كافي مطبوعه لكهنو ص 254 بابي باين عنوان منعقد نموده باب فيما جاء إن حديثهم صعب مستصعب درين باب احاديث متعدده به همين مضمون آورده. حديث اول: اين است: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: «إن حديث آل محمد صعب مستصعب لا يؤمن به إلا ملك مقرب أو نبي مرسل أو عبد امتحن الله قلبه للإيمان، فما ورد عليكم من حديث آل محمد فلانت له قلوبكم وعرفتموه فاقبلوه وما اشمأزت منه قلوبكم وأنكرتموه فردوه إلى الله وإلى الرسول وإلى العالم من آل محمد، وإنما الهالك أن يحدث أحدكم بشيء منه لا يحتمله فيقول: والله ما كان هذا والله ما كان هذا، والإنكار هو الكفر». ترجمه: فرمود رسول خدا صلى الله عليه وسلم كه حديث آل محمد بسيار دشوار مي باشد يقيين نمي كند بآن مگر فرشته ي مقرب يا نبي مرسل يا بنده كه الله دل او را براي ايمان آزموده باشد. پس حديث آل محمد چون پيش شما آيد و قلب شما بآن مائل شود و مقصد آن بفهم شما درآيد آن را قبول كنيد و هر حديثي كه قلوب شما ازان پريشان شود و مطلب آن به فهم شما نيايد آن را حواله بخدا و رسول و امام كنيد و هلاك خواهد شد آن كس كه اين چنين حديث پيش او آيد كه مطلب آن بفهم نمي آيد و گويد كه والله اين چيز نشده والله اين چيز نشده زيرا كه انكار حديث آل محمد كفرست. اين آخري حيله ي شيعه است چون از هر طرف عاجز شوند و جواب احاديث خود نتوانند داد و بينند كه راه تاويل و تسويل مسدودست ساده لوحان خود را به همين تدبير بر مذهب خود قائم مي دارند كه اين احاديث از اسرار امامت است و اسرار امامت به فهم هر كسي نمي آيد هر فرشته و هر نبي هم آن را نمي فهمد بلكه فهم آن به فرشته كه مقرب باشد و نبي كه مرسل بود و مومني كه بكمال ايمان موصوف بود مخصوص است. علامه مجلسي در آخر چنگ به همين حيله زده در حق اليقين مي فرمايد: «غرائب احوال و خفاياي اسرار ايشان را خلق نمي داند و تاب شنيدن آنها نمي دارد مگر ملك مقربي يا پيغمبر مرسلي يا مومن كاملي كه حق تعالي دل او را امتحان كرده باشد و بنور ايمان منور گردانيده باشد». حق اين است كه اين چنين حيله ها از خصائص مذهب شيعه است. جميع اهل مذاهب ازين قسم سخنهاي بيهوده شرم و عار دارند. و در آخر اين مبحث قدري از حالات شريفه حضرت عباس هم در معرض بيان آوردن ضروري است تا ظاهر شود كه در باب عقد ام كلثوم جناب امير بر مشوره ي حضرت عباس عمل كرده مرتكب خطاي فاحش شده در كتاب احتجاج طبرسي از حضرت علي مرتضي نقل كرده كه آنجناب ارشاد فرمود: «ذهب من كنت أعتضد بهم على دين الله من أهل بيتي وبقيت بين خفيرتين قريبتي العهد بجاهلية: عقيل وعباس». ترجمه: رفتند از اهل بيت من كساني كه قوت حاصل مي كردم بايشان در دين الهي و باقي ماندم در ميان دو ذليل و خوار كه قريب العهداند بجاهليت، يكي عقيل وديگري عباس. پس چون جناب امير مي دانست كه عباس مردي ذليل و خوار است پس چرا از او درين باب مشورت نمود و ندانست كه او مشوره ذليل خواهد داد؟ و براي حضرت عباس عم رسول صرف بر همين الفاظ اكتفا نرفته بلكه معاذالله او را ولد الزنا هم قرار داده اند هر كه خواهد كافي كتاب الروضه وحيات القلوب را مطالعه كند. عبارت حياة القلوب اين است: «ابوجعفر طوسي به سند معتبر روايت كرده از امام صادق كه فضيله مادر عباس كنيز مادر زبير و ابوطالب و عبدالله ابناي عبدالمطلب بود عبدالمطلب با او مقاربت كرد كه عباس ازان بهمرسيد. زبير با عبدالمطلب دعواي كرد و به پرخاش برآمد كه اين كنيز از مادر ما بما ميراث رسيده است تو بي رخصت با او مقاربت كردي و اين فرزندي كه بهمرسيده يعني عباس بنده ي ماست. پس عبدالمطلب اكابر قريش را به شفاعت نزد وي فرستاد تا آنكه زبير راضي شد كه دست از عباس بردارد. بشرطيكه نامه نوشته شود كه عباس و فرزندانش در مجلسي كه ما و فرزندان ما نشسته باشند نه نشيند و در هيچ امري با ما شريك نه شود و حصه نبرد پس باين مضمون نامه نوشته شد و اكابر قريش مهر كردند و اين نامه نزد ائمه عليهم السلام بود». اندرين حالات چگونه ممكن است كه حضرت عباس را اخلاصي با جناب امير باشد نزد شيعه محال است كه ولدالزنا مخلص حضرت امير تواند شد چنانچه گفته اند:

محبت شه مردان مجوز بي پدري ** كه دست غير گرفت است پاي مادر او

و همچنين است حال پسر او عبدالله بن عباس در كتاب كافي مذمت او نيز از ائمه كرام منقول است تا آنكه امام باقر عليه السلام او را جهنمي گفت. نعوذ بالله من هذه الكفريات.

قول سوم

قول سوم در باب نكاح ام كلثوم اين است كه اين همه قصه هاي دور و دراز اصلي ندارد، واقعه همين قدرست كه حضرت عمر درخواست ام كلثوم نمود و درين باب اصرار بسيار كرد پس حضرت امير زن جنيه را از مقام نجران طلب نموده او را مشكل به شكل ام كلثوم كرد و نزد حضرت عمر فرستاد و ام كلثوم اصلي را تا حيات حضرت عمر از نظر مردمان غائب ساخت مردمان بي بصيرت فهميدند كه ازدواج حضرت عمر با ام كلثوم اصلي واقع شد حالانكه چنين نبود. مجتهد اعظم شيعه مولوي دلدار علي در مواعظ حسنيه از كتاب الخرائج مي آرد: «گفت عرض نمودم بخدمت حضرت صادق عليه السلام كه مخالفين بر ما حجت مي آرند و مي گويند كه چرا علي دختر خود را بخليفه ثاني داد پس حضرت صلوات الله عليه كه تكيه كرده نشسته بودند درست نشسته فرمودند كه آيا چنين حرفها مي گويند بدرستيكه قومي كه چنين زعم مي كنند لا يهتدون سواء السبيل، سبحان الله حضرت امير را اين قدر قدرت نبود كه حائل شود ميان خليفه و دختر خود. دروغ مي گويند كه هرگز چنين نبود بدرستيكه چون خليفه ثاني پيغام عقد را بحضرت امير داد حضرت انكار نمودند پس خليفه ثاني به عباس گفت كه اگر دختر علي را بمن عقد نمي كني سقايت زمزم از دست تو مي گيرم. پس عباس بخدمت حضرت امير آمده حقيقت حال را گفت، حضرت انكار نمودند. چون عباس باز الحاح نمود حضرت امير باعجاز خود جنيه را از اهل نجران طلبيدند و او يهوديه بود پس او بموجب امر بصورت ام كلثوم ممثل گرديد و حضرت امير ام كلثوم را باعجاز خود از نظرها مستور گردانيد پس تا مدت دراز جنيه پيش او ماند تا اينكه يك روز ببعضي از قرائن دريافت نمود كه زن او ام كلثوم نيست بلكه از بني آدم هم نيست گفت: نديده ام ساحرتر از بني هاشم كسي را، و چون خواست كه اين امر را اظهار نمايد خود كشته شد، پس جنيه بخانه خود رفت و ام كلثوم ظاهر گرديد». ازين روايت كه در لطافت و نفاست غايتي ندارد همه اشكالها مندفع شد اكنون نه بر عفت آن معصومه حرفي مي آيد نه عجز و مغلوبيت جناب امير متوهم مي شود نه فضيلت حضرت عمر به ثبوت مي رسد، ليكن يك دو سوال باقي است. اول: اينكه آيا مناكحت جن و انس جائز ست يا نه؟ دوم: اينكه آيا از مواصلت جن و انس اولاد هم پيدا مي شود يا نه؟ و زيد بن عمر كه از ام كلثوم پيدا شده بود آيا او از بطن ام كلثوم اصلي بود يا از بطن همان جنيه؟ باقي ماند تناقض اين قول باقوال ديگر و مويد هر قول ارشادات ائمه معصومين است ما را ازان تناقض كاري نيست احاديث ائمه بسيار مشكل مي باشند پس از اسرار امامت است فهم هر فرشته و هر نبي هم آنجا نمي رسد.

بحث عقد ام كلثوم را بر لطيفه شريفه ختم مي كنيم: قاضي نورالله شوستري در مصائب النواصب على ما نقله في إزالة العين مي نويسد و جوهر شرافت خود را چنان آشكار مي نمايد: «آنچه دعواي از براي خود از امامت از روي ظلم و جور و تعدي وخلاف بر خدا و رسول خدا صلى الله عليه وسلم و بدفع امامي كه نصب كرده او را و خدا و رسول خدا و ا ستيلاي او بر امور مسلمانان، پس حكم به خلاف خدا و رسول اعظم است نزد حق تعالي از اغتصاب هزار فرج از زنان مومنه چه جاي فرج واحد». خلاصه اينكه حضرت عمر حضرت علي را از امامت معزول كرد و اين ظلم از غصب هزار فرج زائدست چه جائيكه او صرف بر غصب يك فرج اكتفا نموده. اين است حيا وغيرت!! و اين است حميت وشرافت!! أستغفرالله ثم أستغفرالله.

تمَّت

الحمدلله كه ترجمه جلد اول آيات بينات باختتام رسيد و در آخر آن تكمله ي مفيده ان شاءالله تعالى ملحق خواهد شد كه ازان انكشاف حقيقت مذهب شيعه چنانكه بايد به ظهور خواهد آمد. والحمد لله تعالى أولاً وآخراً وصلى الله تعالى على النبي وآله وصحبه وسلم.

پانویس

  1. اشارت است، كه مروي است در ابو داود و ترمذي و ابن ماجه ودارمي و مسند احمد كه فرمود رسول خدا صلى الله عليه وسلم كه در يهود هفتاد و يك فرقه شده بودند و در نصاري هفتاد و دو و در امت من يعني كلمه گويان اسلام هفتاد و سه فرقه بظهور خواهند آمد، يكي از آنها جنتي است و آن اهل جماعت اند و باقي همه دوزخي. در اين حديث مراد عدد خاص نيست بلكه مراد كثرت فرق باطله است. اين حديث در كتب معتبرة شيعه هم منقول است چنانچه در كتاب خصال ابن بابويه مطبوعه ايران جلد دوم ص 141 مروي است كه «إن أمتي ستفترق على اثنتين وسبعين فرقة يهلك إحدى وسبعون ويتخلص منها فرقة، قالوا: يا رسول الله من تلك الفرقة؟ قال: الجماعة الجماعة الجماعة». از اين حديث واضح است كه فرقه ناجيه آنست كه باسم جماعت شهرت يافته باشد و آن بجز اهل سنت و جماعت ديگري نيست. شيعه گاهي خود را اهل جماعت نگفته اند ونه اين اسم كسي بر ايشان اطلاق كرده. مزيد توضيح در حاشيه صفحه آينده بر لفظ اهل سنت و جماعت خواهد آمد. ان شاءالله تعالى.
  2. چه در قرآن مجيد آيات متعدده باين وعده موجودست كه كسيكه باخلاص وتقوي طلب حق نمايد سعي اش باطل نخواهد شد.
  3. اين لقب اختراعي و محدث نيست كما زعم الشيعة بلكه در قرن صحابه اين لقب براي گروه ناجي رايج بود خود حضرت علي مرتضي نفس اقدس خود را باين لقب ستوده و شيعه هم آن را روايت كرده اند. چنانچه در احتجاج طبرسي مطبوعه ايران ص 83 منقول است كه فرمود علي مرتضى: «أما أهل الجماعة فأنا ومن اتبعني وإن قلوا وأما آهل السنة فالمتمسكون بما شرعه الله ورسوله». در نهج البلاغه مطبوعه مصر جلد دوم ص 97 منقول است كه حضرت علي مرتضى بسلسله تفسير آیه كريمه: {يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْء فَرُدُّوهُ إِلَى اللهِ وَالرَّسُولِ}، فرموده: «فَالرَّدُّ إِلَى اللهِ: الْأَخْذُ بِمُحْكَمِ كِتَابِهِ، وَالرَّدُّ إِلَى الرَّسُولِ: الْأَخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجَامِعةِ غَيْرِ الْمُفَرِّقَةِ». ازين ارشاد واجب الاختيار وجه تسميه اهل سنت و جماعت هم ظاهر شد كه اطلاق سنت بسبب عمل كردن است بر سنت جامعه كه تفرقه در اهل اسلام نيندازد مخفي نيست كه اين صفت مخصوص باهل سنت است، شيعه قطعاً از اين صفت محروم اند زيرا كه بنياد مذهب ايشان بر تفريقه است اگر شيعه در اولين جماعت مسلمين يعني صحابه كرام تفرقه نيندازد بعض را نيك و بعض را بد نگويند وبعداوت باسمي ايشان تأمل نشوند مذهب ايشان فنا گردد.
  4. اينجا دو نكته نفيه زيب رقم مي شود، نكته اول: اينكه بودن اهل سنت سواد اعظم اسلام از بديهيات تاريخ است كسي انكار آن نتوانست نمود حتي كه شيعه هم اعتراف آن نموده اند. در احتجاج طبرسي مطبوعه ايران ص 48 در بيان صديقي مذكورست كه «ما من الأمة أحد بايع مكرها غير علي وأربعتنا» يعني در امت كسي نبود كه بدست حضرت ابوبكر بغير طيب خاطر بيعت كرده باشد بجز علي وچهار كسان ما، معلوم شد كه بعد وفات نبوي در جماعت صحابه كرام كه عدد ايشان حسب تصريح امام ابوزرعه يك لك و بيست وچهار هزار بود بجز پنج اشخاص كسي بر مذهب شيعه نبود ورنه بر دست حضرت صديق بلا اكراه يعني بطيب خاطر بيعت كردن چه معني دارد و قاضي نورالله شوستري كه نزد شيعه به شهيد ثالث ملقب است در كتاب خود احقاق الحق مطبوع ايران ص 223 مي نويسند كه سبب اعلان حضرت علي به حلّت منعه در ايام خلافت خود اين بود كه در آن زمان جمهور مسلمين بحسن سيرت شيخين معتقد بودند و ايشان را بر حق مي دانستند حتي كه كساني كه بر دست آنجناب بيعت كرده بودند همه از گروه دشمنان او بودند به همين سبب حضرت امير در ايام خلافت خود بر اظهار مذهب خود قدرت نداشت هذا نمه كل من العباد وجمهورهم من شيعة أعدائه ومن يربي أنهم مضوا علي ضال الأمور وأضلها إلي آخر ما قاله. واين معني در كتاب شيعه بروايات صحيحه از حضرت عل و ديگر ائمه منقول است كه حضرت علي در زمانه ي خود بسبب كثرت اهل سنت و قلت بلكه ندرت شيعه قدرت بر اظهار مذهب خود نداشت معلوم شد كه در زمانه خلافت حضرت علي هم عدد شيعه بسيار قليل بل اقل قليل بود حتي كه كسانيكه بر دست او بيعت كرده بودند و بحكم او با محاربان او جهاد مي كردند و او جان نثاري مي دادند همه بر مذهب اهل سنت بودند. نكته دوم: اينكه نزد فرا يقين ثابت و مسلم است كه در قرن اول بوقت ظهور تفرق و اختلاف هر جماعتي كه سواد اعظم اسلام باشد حق بجانب اوست و همه اهل اسلام باتباع آن جماعت ماموراند. در نهج البلاغه مطبوعه مصر جلد اول ص 271 مي آورد كه حضرت علي مرتضى فرمود: «وَسَيَهْلِكُ فِيَّ صِنْفَانِ: مُحِبٌّ مُفْرِطٌ يَذْهَبُ بِهِ الْحُبُّ إِلَى غَيْرِ الْحَقِّ، وَمُبْغِضٌ مُفْرِطٌ يَذْهَبُ بِهِ الْبُغْضُ إِلَى غَيْرِ الْحَقِّ، وَخَيْرُ النَّاسِ فيَّ حَالاً الَّنمَطُ الْأَوْسَطُ فَالْزَمُوهُ، وَالْزَمُوا السَّوَادَ الاَعْظَم فَإِنَّ يَدَ اللهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ، وَإِيَّاكُمْ وَالْفُرْقَةَ! فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّيْطَانِ، كَمَا أَنَّ الشَّاذَّةَ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ، أَلاَ مَنْ دَعَا إِلَى هذَا الشِّعَارِ فَاقْتُلُوهُ، وَلَوْ كَانَ تَحْتَ عِمَامَتِي هذِهِ». در اين كلام بلاغت نظام تدبر بايد نمود كه حضرت علي مرتضي چنان بتصريح تمام فرقه شيعه را در هالكين داخل فرمود و سد باب تاويل و تسويل كرده ارشاد فرمود كه آنچه اعتقاد سواد اعظم درباره ي من است همون اعتقاد را لازم بايد شمرد. بالآخره تاكيد را بغايت قصوى رسانيده امر فرمود كه هر كسي كه شما را خلاف سواد اعظم تعليم دهد آنكس را قتل بكنيد اگرچه زير اين عمامه من باشد. يعني اگر چه آنكس من باشم مرا هم قتل بايد كرد. جزاه الله في الاسلام خيراً.
  5. اين لقب البته محدث و مخترع است. در قرون اولي هرگز فرقه ي از فرق اسلاميه باين لقب معروف و موسوم نبوده، شيعه اين لقب را براي آن اختراع كرده اند كه اصل اختلاف كه ميان اهل اسلام و ميان ايشان است در پرده ي اين لقب مستور گردد و مردمان بدانند كه اصل اختلاف اين است كه اين فرقه اتباع ائمه مي كند و ديگران ازين اتباع محروم اند چنانچه مصنف هم بلحاظ همين معني بعد چند سطور اطلاق لفظ اماميه را برايشان مصداق مثل مشهور برعكس مهند نام زنگي كافور قرار داده. ليكن مبحث امامت در كتب معتبره شيعه مطالعه كرد و اوصاف امام در كتب ايشان مشاهده كرد خوب مي داند كه اين لقب مرادت كفر و مساوي انكار ختم نبوت است زيرا كه در مذهب شيعه، امام از هر صفت و هر فضليت مساوي سيدالانبياء مي باشد ومانند وي صلى الله عليه وسلم معصوم و مفترض الطاعة مي بود و منجانب الله بروي كتاب هم نازل مي شود در تمام عمر يك كتاب بلكه در هر سال يك كتاب و منجانب الله امام را اختيار تحليل و تحريم هم عطا مي شود. ائمه هر چيز را كه خواهند حلال كنند و هر چيز را كه خواهند حرام قرار دهند. اين همه مطالب در كتاب اصول كافي كه اقدم و اوثق كتب شيعه است مذكور است. مزيد تفصيل هر كه خواهد در خامس من الما ئتين اين حقيرست مطالعه كند بالجمله بعد ملاحظه اين اوصاف واضح مي شود در اين صورت اقرار ختم نبوت لفظي است بي معني. حق تعالي اهل اسلام را از چنين لقب سراپا كفر محفوظ دارد.
  6. صنف رحمه الله آنچه گفته بنابر مشهور دنيا بر اظهار شيعه است ورنه في الحقيقة اصل همه اختلافات مسئلهء ايمان بالقرآن است كه تفصيل آن در صفحات آينده خواهد آمد -انشاءالله تعالي-. از آن واضح خواهد شد كه بنياد مذهب شيعه بر عداوت قرآن مجيدست. واصل ديگر براي همه اختلافات مساله ختم نبوت است كه بنياد مذهب شيعه بر انكار ختم نبوت است و از اينجاست كه در كتب شيعه احاديث نبويه نادر يافته مي شود تمامتي آنچه نقل مي كنند از ائمه مي كنند و آن هم از مفتريات ايشان ست. در جواب مطاعن صرف يك جلد طبع شده كه درآن جواب طعن فدك بأبلغ وجوه مذكور است -فجزاه الله خيرا-. و اين حقير رساله در جواب طعن قرطاس تاليف نموده و مرة بعد اخري اشاعت يافته و اميدست كه اين تاليف در جواب طعن قرطاس غير مسبوق المثال باشد فالحمدلله علي ذلك. ونيز اين حقير در جواب مطاعن كليه رساله تاليف كرده و ثابت نموده كه شيعه در مطاعن صحابه كرام هر چه مي گويند اگر به همين نظر تجسس حالات انبياء -عليهم السلام- كرده شود از آيات قرآنيه لعن بر انبياء عليهم السلام فرو آورده. از مطالعه اين رساله ي همچو روز روشن آشكارا مي گردد كه مقصود شيعه از طعن كردن بر صحابه كرام بجز تخريب دين و بجز توهين انبياء -عليهم السلام- چيزي ديگر نيست؟!
  7. مصنف رحمه الله درين جا بر ذكر آل اكتفا كرده اصحاب را ذكر ننموده ممكن ست عادت سابقه چنين شده باشد، اما اين حقير را در اينجا تحقيقي است بس اين تحقيق را تاليفي كه موسوم است به (إحياء الميت في تحقيق الآل وأهل البيت) به بسط و تفصيل بيان كرده، خلاصه اش اينكه لفظ آل در لغت عرب هرگز به معني اولاد نيست، علماي لغت مي نويسند كه آل الرجل من يؤل أمرهم إليه، يعني آل هر شخص آن كسانند كه معاملات شان با آن شخص را مي شوند. مقصود آنكه لفظ آل بمعني اتباع كننده است و در قرآن مجيد لفظ آل به همين معني در آيتهاي بسيار ورود يافته، قوله تعالى: {وَإِذْ نَجَّيْنَاكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذَابِ يُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَكُمْ} (البقرة: 49). ظاهرست كه درين آيت اتباع فرعون، آل فرعون فرموده شده، و قوله تعالى: {وَأَغْرَقْنَا آلَ فِرْعَوْنَ} (البقرة: 50). و در آيت ديگر فرموده: {فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِي الْيَمِّ} (القصص: 40). معلوم شد كه جنود فرعون آل فرعون فرموده شد. و هم در قرآن مجيد اولادي كه تابع پدر نباشند از آل خارج كرده شد در قصه حضرت نوح عليه السلام است كه {فَقَالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي وَإِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَأَنْتَ أَحْكَمُ الْحَاكِمِينَ * قَالَ يَا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ} (هود: 45- 46). حق تعالى به حضرت نوح وعده فرمود بود كه اي نوح تو و آل تو را از غرق محفوظ خواهم داشت چون پسر نوح عليه السلام كه تبع پدر خود عليه السلام نبود يعني كافر بود غرق شد، نوح عليه السلام فرياد كرد كه خداوندا پسر من از آل من است و وعده ي تو راست است حق تعالي فرمود كه اي نوح! پسر تو سبب اعمال غير صالحه از آل تو نيست معلوم شد كه با حضرت انبيا عليهم السلام تعلقاتي كه قائل مي شود بناي آن ايمان و عمل صالح است رشته هاي آب وگل در آنجا ساقط از اعتبارست و لنعم ما قال العارف الجامی: بنده ي عشق شدي ترك نسب كن جامي ** كه درين راه فلان ابن فلان چيزي نيست و نيز در قرآن مجيد آمده: {إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا} (آل عمران: 68). قريب ترين مردمان به ابراهيم آن كسانند كه پيروي ابراهيم كردند و در اين نبي و كساني كه بر اين نبي ايمان آوردند. معلوم شد كه ابوجهل با وصف آنكه از اولاد حضرت ابراهيم بود از قرابت داران حضرت ابراهيم خارج است و سيدنا بلال حبشي رضي الله عنه با آنكه، هيچ نسبتي به حضرت ابراهيم ندارند قريب ترين مردمانند به حضرت ابراهيم. المختصر شواهد اين معني در كتاب الله بيش از بيش است كه هر كس كه اتباع شخصي كند آن كس آل آن شخص است و كسيكه از اتباع بهره ندارد اگرچه پسر صلبي باشد خارج از آل است. در كتب شيعه هم شواهد آن معني موجود است، در نهج البلاغه مطبوع مصر جلد دوم ص 163 از حضرت علي مرتضي مي باشد كه «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِالْأَنْبِيَاءِ أَعْلَمُهُمْ بِمَا جَاؤُوا بِهِ، ثُمَّ تَلاَ (عليه السلام): {إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا واللهُ وَليُّ الْمُؤْمِنينَ} ثُمَّ قَالَ (عليه السلام): إِنَّ وَلِيَّ مُحَمَّدٍ مَنْ أَطَاعَ اللهَ وإِنْ بَعُدَتْ لُحْمَتُهُ، وَإِنَّ عَدُوَّ مُحَمَّد مَنْ عَصَى اللهَ وَإِنْ قَرُبَتْ قَرَابَتُهُ!». ازين تحقيق انيق واضح شد كه آل بمعني اولاد نيست بلكه بمعني پيروي كنندگان است لذا صحابه كرام بطريق اولي مصداق آل رسول اند. ازين جاست كه درود نماز اكتفا بر لفظ (آل) نموده شد و ذكر اصحاب نكرده شد و جائيكه بعد از ذكر (آل)، اصحاب نيز نموده شده آنجا طريق تخصيص بعدالتعميم را كار فرموده اند قاعده ي عرب است كه بعد اطلاق لفظ عام بعض افراد آن عام را محض براي اظهار مرتبه ي آن افراد با تخصيص ذكر مي كنند چنانچه در آيه كريمه: {مَنْ كَانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَمَلائِكَتِهِ وَرُسُلِهِ وَجِبْرِيلَ وَمِيكَالَ} (البقرة: 98). همين قاعده مرعي است زيرا كه لفظ ملائكه جبريل و ميكائيل را هم شامل است. شيعه براي تبليغ مذهب خود لفظ آل و لفظ اهل بيت را طلسم سحرآگين ساخته اند و ساده لوحان بي خبر را از همين طلسم صيد خود مي سازند. الحمدلله كه ازين تحقيق معني اهل بيت هم ان شاءالله تعالى در صفحات آينده خواهد آمد. «والله ولي التوفيق».
  8. صاحب حمله حيدري كه مصنف هم اشعار او را در اين كتاب نقل فرموده جواب اين عقده ي لاينحل خوب داده در بيان ايمان آوردن سابقين اولين مي گويد، اشعار حمله حيدري: وليكن نه جمله زراه يقين ** يكي بهر دنيا يكي بهر دين به نادان رسد گر بگيرد خطا ** كه دنيا كجا بود با مصطفي چنين است دنيا آزمان ** ولي بود آينده منظورشان از اين جواب معلوم شد كه صحابه كرام عالم الغيب بودند كه آنچه آينده شدني بود مي دانستند اگرچه اسباب ظاهر خلاف آن بود و در وهم هم نمي آمد كه اين چند ضعفا و مساكين از دست دشمنان با كثرت و قوت محفوظ مانده بچنين عروج خواهند رسيد عجب كرشمه قدرت است كه هر چه فرض تنقيص صحابه كرام از نفس خود مي تراشند از آن بجاي تنقيص رفعت شان ايشان در بالا مي گردد وخواسته بودند كه طالب دنيا بودن ايشان ثابت كنند بجائي طالب دنيا بودن الغيب بودن ايشان ثابت شد.
  9. اين عبارت فارسي خط كشيده از إزالة الخفاء مصنفه ي حضرت شيخ شاه ولي الله محدث دهلوي است كه مصنف بعينها در كتاب خود درج نموده.
  10. مستيها كه در چنين هنگام از صحابه كرام سر زد غير مسلمين هم آن را محسوس مي كنند و آن را از كمالات آن سر در مي شمرند صلى الله عليه وسلم چنانچه مشهور مورخ اهل يورپ «گبن» در تاريخ خود كه بزبان انگليزي نوشته مي طرانه و ترجمه اش اينكه «عيسائيان اگر اين سخن را ياد دارند بسيار خوب باشد كه تعليم محمد (صلى الله عليه وسلم) در پيروان او آن قدر مستيها پيدا كرده بود كه آن را در نخستين پيروان عيسي جستن فعل عبث ست». بعد از آن مورخ مذكور آن مصائب آلام را كه صحابه كرام برداشت مي كردند و آن تلخيها را كه بذوق تام مي چشيدند ذكر كرده.
  11. حق تعالى در سوره ي توبه مي فرمايد: {إِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا} (التوبة: 40). درين آيات مناقب حضرت صديق بابلغ وجوه ثبت يافته، تفسير اين آيت علي وجه الكمال در رسائل تفسير به اين حقير موجود است. فلله الحمد. 2- حق تعالي در سوره ي حشر بعد بيان فضائل مهاجرين مي فرمايد: {وَالَّذِينَ تَبَوَّأُوا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ} (الحشر: 9). تفسير اين آيت هم در رسائل تفسيریه موجودست.
  12. حق تعالي در سوره ي حشر بعد بيان فضائل مهاجرين مي فرمايد: {وَالَّذِينَ تَبَوَّأُوا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِمَّا أُوتُوا وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ} (الحشر: 9). تفسير اين آيت هم در رسائل تفسيریه موجودست.
  13. شيعه مي گويند كه اكثري از صحابه كرام منافقانه اظهار اسلام نموده بودند و بعد وفات نبوي همه ايشان مرتد شدند بجز سه كس يا چهاركس در روضه كافي مطبوعه ص 115 منقول است عن أبي جعفر عليه السلام قال: «كان الناس أهل ردة بعد النبي صلى الله عليه وسلم إلا ثلاثة، فقلت: ومن الثلاثة؟ فقال: المقداد بن الأسود وأبو ذر الغفاري وسلمان فارسي رحمة الله عليهم و بركاته». ترجمه: از ابوجعفر يعني امام باقر عليه السلام مروي است كه فرمود: تمام مردمان بعد نبي صلى الله عليه وسلم مرتد شدند بجز سه كس. راوي گفت: پرسيدم كه آن سه كس كدام اند؟ امام فرمود كه مقداد بن اسود و ابوذر غفاري و سلمان فارسي رحمةالله عليهم و بركاته. درين روايت نام عمار بن ياسر نيست. باين سبب كه او در امتثال امر جناب امير درنگ كرده بود. و اين هم در روايت شيعه مذكورست كه درين چهار كس هم كامل الايمان صرف يكي بود و بس.
  14. بعد تصنيف عقيده ي ارتداد صحابه و تصنيف روايات آن علماي شيعه هم خرابي اين عقيده محسوس كردند و فهميدند كه برين عقيده اعتراضهاي لاينحل وارد خواهند شد به مجرد اين احساس چيزي ديگر تصنيف كردند چنانچه مصنف كتاب الخصال مي نويسد كه دوازده هزار صحابي كامل الايمان بودند همه شيعيان علي بودند علماي شيعه مي گويند كه اهل سنت كتب هاي ما را تلف كردند ازين جهت نامهاي آن دوازده هزار نفر صحابي نزد ما محفوظ نيست. فرض كه حضرات شيعه در دروغ باقي نظير خود نمي دارند. {وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ} (الصف: 8).
  15. ين اشعار آبدار از مولانا جامي قدس سره است كه در كتاب سلسلة الذهب زيب رقم فرمود.
  16. بعض شيعه در اطراف مدينه طيبه سكونت ميدارند ليكن آن را رواج مذهب شيعه نتوان گفت زيرا كه شيعيان آنجا بر اظهار رسمي از مراسم مذهب خود قدرت ندارند نه اذان حسب مذهب خود توانند خواند نه نماز نه چيزي ديگر؛ مصنف هم در ماه بعد تصريح نموده كه بغير تقيه شيعه در آنجا نتوانند رفت.
  17. مصنف رحمه الله روئاً للاختصار بر پنج دلائل عقليه اكتفا نموده حال آنكه دلائل عقليه بسيار است هر كه خواهد مباحثه مكريان را كه رو داد مناظره اين حقيرست با يكي از افاضل شيعه مطالعه نمايد كه دران ده دلائل عقليه مذكور است.
  18. تفسير اين آيت كما ينبغي در كتاب إزالة الخفاء كه تصنيف بي نظير حضرت شيخ ولي الله محدث دهلوي است بايد ديد، و اين حقير رساله مستقل در تفسير اين آيت بزبان اردو نوشته كه نامش تفسير آيت معيّت است، اين رساله را ملخص تفسير از إزالة الخفاء بايد دانست.
  19. معني اين لفظ «دو بتان قريش» اشارت است بر روايتي كه شيعه آن روايت را تراشيده اند و در آن روايت اين لفظ براي حضرت ابوبكر صديق وحضرت عمر فاروق رضي الله عنهما اطلاق كرده اند.
  20. ازين هم روشن تر واقعه اينست كه هم درين غزوه ي بدر از دست مبارك فاروق اعظم به ظهور رسيده حضرت شيخ ولي الله محدث دهلوي در كتاب إزالة الخفاء مقصد دوم بذيل مآثر حضرت فاروق مي فرمايند كه و از آنجمله آن است كه در غزوه ي بدر مآثر جميله نصيب فاروق گشت بوجوه بسيار، يكي آنكه خال خود را لله في الله كشت محبت قرابت مانع مباشرت قتل او نه شد. فی الاستيعاب: «قتل العاص بن هشام بن مغيرة كافرا يوم بدر، قتله عمر بن الخطاب وكان خالاً له». ترجمه: كشته شد عاص بن هشام بن مغيره در حالت كفر بروز بدر، كشت او را عمر بن خطاب، و او خال -يعني برادر مادر- حضرت عمر بود.
  21. حقيقتا اين راه ديگر نيست بلكه راه اصلي مذهب شيعه همين است، كسيكه مذهب شيعه را به غور و انصاف مطالعه كند بر وي اين امر همچو روز روشن آشكارا مي شود كه بنياد مذهب شيعه بر دو چيز: يكي عداوت قرآن، دوم انكار ختم نبوت. چنانچه در حاشيه صفحه 5 اشارت باين امر كرده ايم. اينجا بابت عداوت قرآن مي نويسيم كه اگر كسي كتاب فصل الخطاب في إثبات تحريف كتاب رب الأرباب، مصنفه علامه نوري طبرسي كه در سنه 1298 هـ در ملك ايران طبع شده مطالعه كند، از مطالعه همين يك كتاب واضح خواهد شد كه علماي شيعه چه سلف ايشان چه خلف چه سعي ها و چه جان فشانيها در عداوت قرآن كرده اند که عشر عشير آن مساعي نصيب كسي از يهود ونصاري و مشركين نه شده. لاريب اگر مساعي شيعه درين باب كامياب گشتي همه عالم از نور پاك قرآن عظيم محروم گشتي و بر زبان مردمان جز بنام چيزي ديگر نيامدي كه قرآن نام كتابي بود كه محمد عربي (صلى الله عليه وسلم) دعواي نزول آن را منجانب الله مي فرمود. وليكن حق تعالي چونكه حفاظت قرآن بذمه ي پاك خود گرفته بود لهذا آن مساعي باطل شد {وَقَدْ مَكَرُوا مَكْرَهُمْ وَعِنْدَ اللَّهِ مَكْرُهُمْ وَإِنْ كَانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبَالُ} (إبراهيم: 46). كسي كه شوق اطلاع بر تفصيل اين بحث داشته باشد او را لازم است كه كتاب (الأول من المأتين على المنحرف عن الثقلين) مطالعه كند كه دران امور ذيل بكمال تحقيق كه لا مزيد عليه نوشته شده: 1) دركتب معتبره ي مذهب شيعه كه بران مدار مذهب ايشان است زائد از دو هزار روايات از ائمه معصومين مروي ومنقول است كه در قرآن مجيد صحابه كرام تحريف كردند. 2) اين زائد از دو هزار روايات مقرون بسته اقرار علماي شيعه است. اقرار اول اينكه اين روايات كثير و مستفيض و متواترست. اقرار دوم اينكه اين روايات بر تحريف قرآن صريح الدلالة است. اقرار سوم اينكه اعتقاد شيعه متعلق قرآن هم برين روايات است. 3) مضمون اين روايات اين است كه صحابه كرام پنج قسم تحريف در قرآن كرده اند: اول اينكه از جاهاي بسيار آيات و سور قرآن برآورده معدوم كردند حتي كه در سوره نساء از يك مقام عالمانه ثلث قرآن خارج كرده غائب كردند و دران حصه ي غائب بسياري از احكام بود. دوم اينكه در بسياري از مقامات كلام انساني داخل قرآن كردند. سوم اينكه كلمات قرآنيه را تبديل كردند. چهارم اينكه حروف كلمات قرآنيه را تبديل كردند. پنجم اينكه ترتيب قرآن را خراب كردند. ترتيب قرآن چهار نوع است: نوع اول ترتيب سور، نوع دوم ترتيب آيات كه در سورست، نوع سوم ترتيب كلمات كه در آيات است. نوع چهارم ترتيب حروف كه در كلمات است، درين روايات تصريح است باين كه اين همه انواع خرابي ترتيب در قرآن مجيد راه يافته. 4) درين زائد از دو هزار روايت تصريح است باين كه از قرآن موجود خلق خدا گمراه مي شود و ستونهاي كفر قائم مي گردد و عبارت آن خبط و بي ربط و خلاف فصاحت و بلاغت است. و درين قرآن توهين انبيا است عموماً و توهين سيدالانبياء خصوصاً. 5) ارشاد ائمه معصومين است كه از تعيين مقامات تحريف تقيه مانع است. 6) با وجوديكه از خصوصيات نفيسه ي مذهب شيعه است كه از عقائد تا اعمال، و در اعمال از كتاب الطهارة تا كتاب المواريث هيچ يك از روايات و مسائل ايشان از اختلاف روايات و اختلاف اقوال مجتهدين و اصحاب ائمه معصومين محفوظ نيست ليكن همين يك مساله تحريف قرآن است كه روايات آن از هر گونه اختلاف محفوظ است. بجز چهار اشخاص در مذهب شيعه هيچ كس منكر جمعي اقسام تحريف قرآن نيست: 1- شريف مرتضي 2- ابن بابويه قمي 3- شيخ صدوق 4- ابوعلي طبرسي مصنف تفسير مجمع البيان. ليكن علماي شيعه اقوال اين چهار بزرگوار را كما ينبغي رد كرده اند. زيرا كه از تسليم اقوال ايشان مذهب شيعه نيست و نابود مي شود. علاوه برين اين چهار بزرگوار زائد از دو هزار روايات تحريف قرآن را كه در كتب ايشان مروي است هيچ جواب نمي دهند بجز اينكه اين روايات ضعيف اند، وجه ضعف بيان نمي كنند و اين چنين جرح مبهم بالاتفاق مقبول نيست نيز در تائيد خود يك روايت اگرچه ضعيف باشد از ائمه معصومين نقل مي كنند و براي تائيد مسلك خود دلائل از كتب و روايات اهل سنت مي آرند. لهذا اقوال اين چهار اشخاص هرگز در مذهب شيعه محسوب نمي تواند شد. بلكه چون بامعان نظر ديده شد، حقيقت حال برين منوال ظاهر شد كه اين چهار اشخاص انكار تحريف قرآن محض براه تقيه كرده اند. 7) در فرقه شيعه كساني كه خود را منكر تحريف قرآن گفته اند معتقد تحريف قرآن را خارج از اسلام نمي گويند بلكه معتقدين تحريف قرآن را مانند محمد بن يعقوب كليني و غيره از اساطين مذهب خود ميدانند. 8) علماي شيعه اين تصريح هم كرده اند كه رسول مقبول صلى الله عليه وسلم بعض آيات قرآنيه را بخوف صحابه تبليغ نه كرده بود وبال اين تحريف بر صحابه است زيرا كه باعث اين تحريف ايشانند. 9) علماي شيعه اين تصريح هم كرده اندكه هر آيت قرآنيه كه خلاف اجماع فرقه شيعه باشد بدان آيه عمل كردن جائز نيست. 10) بعد انحراف از قرآن مجيد حضرات شيعه براي استنباط مسائل خود عجيب عجيب اشياء را ماخذ مذهب خود قرار داده اند. اين امور عشره به تفضيل و تحقيق بحواله كتب شيعه و نقل عبارات آنها در اول مائتين مذكورست من شاء فليطالعه.
  22. اين روايت قابل احتجاج نيست و ازين روايت استدلال كردن برينكه نزد شيعه قرآن مجيد منحرف نيست هرگز جائز نيست، چه احتمال است كه اين ارشاد امام از راه تقيه باشد و اين احتمال مويد است باين كه از همين امام و ديگر ائمه روايات تحريف در كتب شيعه موجودست و احتمال دوم كه اقوي از احتمال اول است كه اشاره هذا القرآن بسوي قرآني است كه نزد ائمه موجود بود و اكنون درسرداب سامرا نزد امام غائب موجود است، نه بسوي قرآني كه نزد مسلمين معروف ومشهور است. در مباحثه امر چون اين هر دو احتمال پيش مجتهد بيان نموده شد جوابي نداد و مبهوت گرديد. {وَاللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ}.
  23. اين روايت در كتب فريقين بمطالعه اين حقير رسيده اما از كتب شيعه پس در كتاب كشف النعمة مطبوعه ايران ص 199 اين روايت بعينها از امام زين العابدين منقول است، و از كتب اهل سنت پس در ازالة الخفا از حضرت عبدالله بن عمر مروي است، اين حقير اين روايت را بحواله كتب فريقين بطرق متعدده و رساله خود كه موسوم است به تفسير آيت تقسيم نقل نموده.
  24. چرا چنين نباشد كه حق تعالي در قرآن مجيد حضرت صديق را بلكه خدام او را محبوب و محب خود فرموده، به ببينيد تفسير آيه قتال مرتدين كه در پاره ششم سوره ي مائده واقع است كه كسي ديگر بجز حضرت صديق مصداق آيت نتواند بود و هر كه انكار محبوبيت و محبيت حضرت صديق كند او را بجز تكذيب آيت چاره ديگر نيست.
  25. جواب شبهات بر فضيلت چهارم و پنجم و ششم را در ضمن شبهات بر فضائل ديگر خواهيم نوشت. من المصنف.
  26. مصنف كتاب احتجاج در ديباچه ي كتاب تصريح كرده كه همه روايات كه درين كتاب آورده ام بجز رواياتي كه از امام حسن عسكري منقول است همه با اجماع صحيح است و مطابق عقل است.
  27. چنانچه مجتهد اعظم ايشان مولوي دلدار علي در اساس الاصول ص 51 مي نگارد. إن الأحاديث المأثورة عن الأئمة مختلفة جدا لا يكاد يوجد حديث إلا وفي مقابلته ما ينافيه. إلى آخره.
  28. اين شخص سخت كذاب است، به همين سبب علماي اسلام او را مفتري شوستري مي گويند. اين روايت در كتاب كافي كه اقدم اصول اربعه شيعه است موجودست لهذا مجال كيست كه از قبول آن سرباز زند. در فروع كافي جلد دوم مطبوعه لكهنو ص 141 مي آرد: «عن أبي عبدالله عليه السلام قال: لما خطب إليه قال له أمير المؤمنين: إنها صبية، قال: فلقي عمر العباس فقال: ما لي؟ أبي بأس؟ قال: وما ذلك؟ قال: خطبت إلى ابن أخيك فردني، أما والله لأعودن زمزم ولا أدع لكم مكرمة إلا هدمتها ولأقيمن عليه شاهدين بأنه سرق ولأقطعن يمينه، فأتاه العباس فأخبره وسأله أن يجعل الأمر إليه فجعله إليه». ترجمه: از امام جعفر صادق عليه السلام مروي ست كه چون عمر درخواست نكاح ام كلثوم كرد اميرالمومنين عليه السلام باو گفت كه ام كلثوم صغير السن هست پس به عمر با عباس ملاقات كردو گفت كه آيا در من عيبي هست؟ عباس گفت كه اين چرا مي گوئي عمر گفت: من از برادرزاده ي تو علي درخواست نكاح ام كلثوم كردم او درخواست مرا رد كرد. آگاه باش اي عباس قسم بخدا من از تو زمزم واپس خواهم گرفت. (سقايت زمزم تعلق به حضرت عباس داشت) وهيچ چيز كه موجب عزت شماست باقي نخواهم گذاشت همه را منهدم خواهم كرد و يقيناً بر علي دو گواه خواهم ساخت كه گواهي دهند كه علي دزدي كرده است و دست راست او خواهم بريد. پس عباس نزد علي رفت و اين همه ماجرا باو گفت و از وي خواهش كرد كه اختيار اين كار بدست من تفويض كن لهذا اميرالمومنين اختيار تزويج ام كلثوم باو تفويض كرد. ترجمه تمام شد. مخفي ماند كه اين ام كلثوم بنت علي از بطن مبارك حضرت فاطمه زهرا بود چنانچه در تاريخ طراز مذهب مظفري كه مصنفش خاف رشيد مصنف ناسخ التواريخ و ركن سلطنت ايران بوده بابي منعقد كرده كه عنوانش اينست حكايت تزويج ام كلثوم با عمربن خطاب. اين باب از ص 36 شروع گشته و بر ص 64 ختم شده يك فقره ازين باب اين است: «ام كلثوم كبري دختر فاطمه زهرا در سراي عمربن خطاب بود و از وي فرزند بياورد».
  29. شيخ صدوق در معاني الاخبار مي آرد: عن أبي بصير قال: سألته عما روي عن النبي صلى الله عليه وسلم قال: إن ولد الزنا شر من الثلاثة، قال عليه السلام: عنى به الأوسط أنه شر ممن تقدمه وممن تلاه». ترجمه: ابوبصير گفت كه پرسيدم از امام معني قول نبي صلى الله عليه وسلم كه فرموده به تحقيق ولدالزنا بدترين سه كس هست. امام عليه السلام فرمود كه مراد از او ولدالزنا خليفه در مياني است كه او بدترست از كسي كه پيش از وي بود و از كسي كه بعد وي آمد.
  30. در صفحات سابقه آنچه منقول شده براي ثبوت منافق و مرتد بودن كافي و وافي است. و براي ثبوت بقيه مظالم مذكوره اينجا نقل كرده مي شود در جلاءالعيون فصل هفتم كه براي بيان حالات حضرت فاطمه است مي آرد كه «عمر پا بر در زد و فرياد كرد كه اي پسر ابوطالب، در را بگشا و شير بيشه شجاعت بامر خدا صبر مي نمود و متعرض ايشان نمي شد تا آنكه حضرت فاطمه عليها السلام بيتاب گرديده به عقب درآمد و از درد و الم عصا به بر سر بسته بود و جسم شريف بسيار نحيف گرديده بود بسبب مصيبت حضرت رسالت و فرمود كه اي عمر، چه از ما مي خواهي و ما را به مصيبت ما نمي گذاري؟ عمر گفت: در را بگشا والا آتش در خانه شما مي اندازم و شما را مي سوزانم. حضرت فاطمه گفت: اي عمر، از خدا بترس مي خواهي بخانه ي من بي رخصت درآئي اين خانه اهل بيت رسالت و بيت الحرام عزت و جلالت است، ازين حرم محترم شرم دارد و اين جور و ستم روا مدار. پس آن (اينجا نام مبارك حضرت عمر با كمال گستاخي و بي ادبي نوشته جزاه الله تعالي) از آن سخنان هيچ پروا نكرد و هيزم طلبيد و در خانه اهل بيت رسالت را بسوخت». باز بفاصله يسيره در همين فصل مي آرد كه «پس آن كافران ريسماني در گردن اميرمومنان انداختند و بسوي مسجد كشيدند چون بدرخانه رسيدند حضرت مانع شد و بروايت ديگر: عمر تازيانه بر بازوي حضرت فاطمه زد كه بشكست و ورم كرد و باز آنحضرت دست از اميرالمومنين بر نمي داشت تا آنكه در را بر شكم آنحضرت فشردند و دندانهاي پهلوي آنحضرت را شكستند و فرزندي كه در شكم داشت كه حضرت رسالت صلى الله عليه وسلم او را محسن نام كرده بود شهيد كردند و دمان ساعت سقط شد و حضرت فاطمه بهمان ضربت از دنيا رفت». علاوه اين مظالم قرآن را محرف كردن و آيات و سور بسيار ازان حذف كردن و كلام انساني دران افزودن و همچو متعه عبادت عظمي را حرام كردن كه از يك بار متعه كردن مرثيه امام حسين حاصل مي شود و از دوبار درجه امام حسن و از سه بار مرتبه حضرت علي و از چهار بار مرتبه حضرت رسول و همچو نماز تراويح معصيت كبري را رواج دادن و غيره و غيره مظالم بي حد و بي حساب است.
  31. از حديث وصيت كه از اصول كافي صس 143 منقول شده ظاهرست كه حضرت فاطمه واقف بود چنانچه بعد عبارت منقوله بالا اين عبارت است: «ثم دعا رسول الله صلى الله عليه وسلم فاطمة والحسن والحسين عليهم السلام وأعلمهم مثل ما أعلم أمير المؤمنين عليه السلام. فقالوا له مثل قوله». پس معلوم شد كه حضرت فاطمه هم مامور باين وصيت بود و او خلاف وصيت كرده كه با حضرت عمر جنگ نمود ودر گردن او آويخت كه آن هم در اصول كافي مذكورست.