باقیات صالحات ترجمه آیات بینات/تکمله مفیده

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

ورود نمیکنم آن احمق و جاهلی که چنین خزعبلات نوشته به مناظره دعوت میکنم تا به شرط مغلوب شدن هرکس مذهب غالب را قبول نماید..فقط یک مطلب کلمه ولی الله حاکم از جانب خداوند است چنانکه رسول الله فرستاده شده ازجانب خدواند است...کمتر از پست ترین موجودی قبول نکنی مناظره را..والسلام


تکمله مفیده مشتمله بر تفسیر آیات قرآنیه از محمد عبدالشکور فاروقی لکنوی
تكمله مفيده
باقیات صالحات ترجمه آیات بینات مع تکمله مفیده مشتمله بر تفسیر آیات قرآنیه



محتویات

تكمله مفيده

بسم الله الرحمن الرحيم، حامداً ومصلياً.

اما بعد، بر صاحبان عقل و فراست و طالبان رشد و هدايت مخفي مباد كه مذهب شيعه مذهبي است كه او را بر مذهبي ديگر از مذاهب عالم قياس نتوان كرد، چه درين مذهب عجائبهاست كه در هيچ مذهب نتوان يافت. چنانچه ان شاءالله تعالى درين تكمله بطور مشتي نمونه از خروار و اندكي از بسيار بيان آن هديه ي قارئين كرام خواهد شد. اين تكمله را بر پنج فصل و يك خاتمه تقسيم نموده شد.

فصل اول در بيان عجائب مذهب شيعه. فصل دوم در بيان ايمان بالقرآن. فصل سوم در بيان مساله امامت. فصل چهارم در تفسير آيات كه در مبحث خلافت فريقين بآن استدلال كرده اند. فصل پنجم در استدلال باحاديث كه شيعه آن را روايت كرده و معتبر قرار داده اند. خاتمه در بيان محبت اهل بيت.

فصل اول: در بيان عجائب مذهب شيعه

1) در مذهب شيعه اخفاي دين عبادت عظمي است. و بالفاظ ديگر: امر حق را پوشيده داشتن نهايت ضروري است، كسي كه دين خود را پوشيده ندارد خدا او را در دنيا هم ذليل مي كند. به همين سبب علماي شيعه عوام خود را از حقيقت مذهب شيعه آگاه نمي كنند و عوام بي چاره بي خبر مي مانند و مذهب شيعه را شاخي از شاخه هاي اسلام تصور مي كنند. محمدبن يعقوب كليني در كتاب اصول كافي بعد باب التقية بابي مستقل بعنوان باب الكتمان منعقد ساخته. آغاز اين باب در مطبوعه لكهنو از ص 485 است همه احاديث اين باب نهايت عجيب اند يك دو روايت ازان حسب ذيل است:

عن سليمان بن خالد قال: قال أبو عبدالله عليه السلام: «يا سليمان! إنكم على دين من كتمه أعزه الله ومن أذاعه أذله الله».

عن أبي عبيدة الحذاء قال: سمعت أبا جعفر عليه السلامج يقول: «والله إن أحب أصحابي إلي أورعهم وأفقههم وأكتمهم لحديثنا».

گفت سليمان بن خالد كه فرمود ابوعبدالله يعني امام جعفر صادق عليه السلام كه اي سليمان! شما بر چنين دين هستيد كه هر كه آن را پوشيده دارد الله او را عزت دهد و هر كه آن را ظاهر كند الله او را ذليل كند.
گفت ابوعبيد حذاء كه شنيدم از ابوجعفر يعني امام باقر عليه السلام كه ميفرمود: والله محبوب ترين اصحاب من نزد من كسي است كه اورع وافقه باشد و حديث ما را زياده پوشيده دارد.

2) كذب و دروغ كه نزد همه كس عيب است حتي كه كساني كه مذهبي ندارند كذب و دروغ را قبيح بلكه اقبح القبائح مي دانند ليكن در مذهب شيعه بهترين عبادات است و كسي كه از دروغگوئي پرهيز كند بي ايمان و بي دين است، دين را ده جزوست نُه جزو ازان در دروغگوئي است و يك جزو در باقي عبادات يعني نماز و روزه و حج و زكوات و غيره. در اصول كافي مطبوعه لكهنو بابي است به عنوان باب التقية آغاز اين باب از ص 482 و اختتام آن بر ص 485 ست چند احاديث اين باب درج ذيل ست.

عن ابن أبي عمير الأعجمي قال: قال لي أبو عبدالله عليه السلام: «يا أبا عمير! إن تسعة أعشار الدين في التقية ولا دين ج

لمن لا تقية له، والتقية في كل شيء إلا في النبيذ والمسح على الخفين».

قال أبو جعفر عليه السلام: «التقية ديني ودين آبائي، ولا إيمان لمن لا تقية له».

گفت ابوعمير اعجمي كه فرمود بمن ابو عبدالله جعليه السلام كه اي ابوعمير، نه جز از ده جزو دين در تقيه است، و كسي كه تقيه نكند بي دين است و تقيه در هر چيزست سواي نبيذ و مسح موزه ها.
فرمود امام باقر عليه السلام كه تقيه دين من است و دين آباي من، و كسي كه تقيه نكند بي ايمان است.

اگر شيعه گويند كه درين احاديث فضائل تقيه مذكور شده و تقيه بمعني دروغگوئي نيست جوابش اينكه معني تقيه خود از امام معصوم در كتب شيعه منقول است لهذا باب تاويل قطعاً مسدودست در همين كتاب اصول ص 483 مي آرد.

«عن أبي بصير قال: قال أبو عبدالله عليه السلام: التقية من دين الله، قلت: من دين الله؟ قال: إي والله من دين الله، ولقد قال يوسف:[۱] {أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَارِقُونَ} والله ما كانوا سرقوا شيئا، ولقد قال إبراهيم: {إِنِّي سَقِيمٌ} والله ما كان سقيما».

گفت ابوبصير كه فرمود امام جعفر صادق عليه السلام كه تقيه دين خداست. گفتم از دين خدا؟ امام فرمود: آري سوگند بخدا از دين خداست. و به تحقيق يوسف گفته بود كه اي اصحاب قافله شما دزدي كرده ايد حالانكه والله ايشان هيچ چيز دزديده نه بودند. و به تحقيق ابراهيم گفت كه من بيمارم حالانكه او بيمار نبود.

ازين حديث بوضاحت تمام ظاهر شد كه معني تقيه بجز دروغگوئي چيزي نيست كسي كه هيچ دزدي نكرده او را دزد گفتن دروغ نيست پس چيست؟ و همين را امام عليه السلام تقيه مي فرمايد و كسي كه بيمار نيست او خود را بيمار گويد دورغ نيست پس چيست؟ و همين را امام تقيه قرار مي دهد.

اگر شيعه گويند كه اين امر تسليم كرديم كه معني تقيه دروغ گفتن است ليكن مشروط است بخوف جان، و در چنين حالت خوف دروغ گفتن اگر جائز شد چه قباحت است؟ جوابش اينكه حديث شيعه كه يك دو از آن ذكر كرديم و آينده هم ذكر خواهيم كرد بر محض جواز دلالت نمي كند بلكه بر وجوب و فرضيت دلالت مي كند و بر ترک تقيه وعيد شديد واردست و او را بي دين و بي ايمان فرموده اند. و اين هم باطل است كه تقيه مشروط است بخوف جان، در همين كتاب اصول كافي ص 484 مروي است.

عن زرارة عن أبي جعفر عليه السلام قال: «التقية في كل ضرورة وصاحبها أعلم بها حين تنزل به».

گفت زراره كه فرمود امام باقر عليه السلام كه تقيه در هر ضرورت است و كسي كه او را ضرورت پيش آيد او ضرورت را خوب مي شناسد.

ازين حديث معلوم شد كه تقيه در هر ضرورت است و هرگز خوف جان شرط نيست و تحديد ضرورت هم از جانب شرع نيست بلكه بر راي مبتلا به مفوض است. بلكه حق اين است كه در تقيه مطلق ضرورت نيز شرط نيست بي ضرورت هم دروغ گفتن عبادت است، در اقوال و افعال ائمه كه علماي شيعه آن را بر تقيه حمل مي كنند در اكثر بيشتر مواقع شائبه ضرورت اصلاً[۲] نيست. در كتاب من لايحضره الفقيه كه آن هم در اصول اربعه شيعه معدودست در بيان صوم يوم الشك آورده:

قال الصادق عليه السلام: «لو قلت إن تارك التقية كتارك الصلاة لكنت صادقا». وقال عليه السلام: «لا دين لمن لا تقية له».

فرمود امام جعفر صادق عليه السلام كه اگر گويم هر آئينه تارك تقيه مثل تارك نمازست يقيناً درين قول راست گو باشم. و نيز فرمود آنجناب عليه السلام كه كسي كه تقيه نكند او بي دين است.

و اين دروغگوئي كه شيعه آن را عبادت قرار داده اند محدود در امور دنياوي نيست بلكه ائمه معصومين در امور دينيه هم در عقائد و هم در اعمال بكثرت آن را استعمال فرموده اند. اگر كسي بر تفصيل اين مبحث آگاهي خواهد او را لازم ست كه كتاب الثاني من المائتين[۳] را مطالعه كند.

3) اختلاف روايت و اختلاف اقوال در مذهب شيعه چندان است كه هرگز عُشر عشير آن در هيچ مذهبي يافته نمي شود. علماي شيعه ازين اختلاف بي حد سخت حيران و بغايت پريشان اند و پريشاني خود را مخفي نتوانند نمود و طرفه اينكه اين هم اعتراف كرده اند كه تشخيص و تعيين سبب اين اختلاف كه آيا اين اختلاف به سبب تقيه است يا به سببي ديگر از طاقت انساني بالاترست. مجتهد اعظم ايشان مولوي دلدار علي در اساس الاصول مطبوعه لكهنو زمانه شاهي ص 51 مي فرمايند:

«الأحاديث الماثورة عن الأئمة مختلفة جدا لا يكاد يوجد حديث إلا وفي مقابلته ما ينافيه ولا يتفق خبر إلا وبازائه ما يضاده حتى صار ذلك سببا لرجوع بعض الناقصين عن اعتقاد الحق كما صرح به شيخ الطائفة في أوائل التهذيب والاستبصار، ومناشئ هذه الاختلافات كثيرة جدا، من التقية والوضع واشتباه السامع والنسخ والتخصيص والتقييد وغيرها من الأمور الكثيرة كما وقع التصريح على أكثرها في الأخبار المأثورة عنهم وامتياز المناشئ بعضها عن بعض في باب كل حديثين مختلفين بحيث يحصل العلم واليقين تبعين المنشأ عسير جداً وفوق الطاقة كما لا يخفى».

احاديثي كه ازائمه منقول است با هم سخت مختلف است يك حديث هم يافته نمي شود كه حديثي ديگر مخالف آن نباشد و يك روايت همچنين نيست كه روايتي ديگر ضد آن نباشد حتي كه اين اختلاف سبب برگشتن بعض ناقصان از مذهب شيعه گشت چنانكه شيخ الطائفه در آغاز كتاب تهذيب و استبصار تصريح باين نموده. و اسباب اين اختلافات بسيارست مانند تقيه ومانند موضوع شدن روايات و مانند اينكه سامع را اشتباه واقع شد ومانند اينكه حديثي منسوخ يا مقيد گرديد وما سواي آن اسباب بسيارست. چنانچه ذكر اكثر اين اسباب در احاديث منقوله از ائمه وارد شده و ليكن امتياز اسباب از يكديگر در هر دو حديث مختلف كه اينجا اختلاف به سبب تقيه است و اينجا به سبب نسخ و غيره باين طور كه به تعين سبب علم و يقين حاصل شود بسيار دشوار و بالاتر از طاقت است چنانچه پوشيده نيست.

درين عبارت نسخ را هم يك سبب از اسباب اختلاف قرار داده معلوم شد كه نزد شيعه بعد رسول خدا صلى الله عليه وسلم نيز نسخ جاري است. اين را ياد بايد داشت كه در مبحث ختم نبوت بكار خواهد آمد.

نيز همين مجتهد اعظم در همين كتاب اساس الاصول ص 91 مي طرازد:

«وقد ذكرت ما ورد عنهم من الأحاديث المختلفة التي يختص بالفقه في الكتاب المعروف بالاستبصار وفي كتاب تهذيب الاحكام ما يزيد على خمسة آلاف حديث وذكرت في أكثرها اختلاف الطائفة في العمل بها وذلك أشهر من أن يخفى حتى أنك لو تأملت اختلافهم في هذه الأحكام وجدته يزيد على اختلاف أبي حنيفة والشافعي ومالك ووجدتهم مع هذا الاختلاف العظيم لم يقطع أحد منهم موالاة صاحبه فلم ينته إلى تضليله والبراءة من مخالفه».

احاديث مختلفه كه از ائمه وارد شده مخصوص به فقه در كتاب مشهور استبصار و در كتاب تهذيب الاحكام زائد از پنج هزار مذكور است و در اكثر اين احاديث عمل شيعه برين احاديث مختلف بيان نموده شده يعني كسي بريك حديث عمل مي كند و ديگري بر حديث ديگر كه ضد آنست و اين امر مشهور است بر كسي پوشيده نيست حتي كه اگر تامل كني اختلاف سلف ما را زائد يابي بر اختلاف ابوحنيفه و شافعي ومالك و با وجود اين اختلاف عظيم با هم ترك موالات يكديگر ننمودند و يك ديگر راه گمراه و فاسق نمي گويند و براءت و بيزاري از مخالف خود نمي كنند.

شيعه بر اهل سنت به سبب اختلافات ائمه اربعه طعن مي كنند اين عبارت را بچشم عبرت بينند ازين عبارت اين هم واضح شد كه اين زائد از پنج هزار احاديث مختلفه آن است كه تعلق به فقه دارد ديگر احاديث مختلفه كه تعلق به عقائد دارد مزيد بر آن است. و آنچه گفته كه با وجود اين اختلاف عظيم با هم ترك موالات نمي كنند اين همان دروغ است كه در مذهب شيعه عبادت قرار يافته در همين كتاب اساس الاصول ص 124 نوشته و خود را مصداق مثل مشهور دروغگو را حافظه نباشد ساخته عبارت صفحه مذكور اين است:

«قال ثقة الاسلام في الكافي: علي بن إبراهيم عن السري بن الربيع قال: لم يكن ابن أبي عمير يعدل بهشام بن الحكم شيئاً ولا يغب إتيانه، ثم انقطع عنه وخالفه، وكان سبب ذلك أن أبا مالك الحضرمي كان أحد رجال هشام وقع بينه وبين ابن أبي عمير ملاحاة في شيء من الإمامة، قال ابن أبي عمير: الدنيا كلها للإمام من جهة الملك وأنه أولى بها من الذين هي في أيديهم، وقال أبو مالك: كذلك أملاك الناس لهم إلا ما حكم الله به للإمام الفيء والخمس والمغنم فذلك له وذلك أيضا قد بين الله للامام أين يضعه وكيف يصنع به، فتراضيا بهشام بن الحكم وصارا إليه فحكم هشام لأبي مالك على ابن أبي عمير فغضب ابن أبي عمير وهجر هشاماً بعد ذلك.

فانظروا يا أولي الألباب واعتبروا يا أولي الأبصار، فإن هذه الأشخاص الثلاثة كلهم كانوا من ثقات أصحابنا وكانوا من أصحاب الصادق والكاظم والرضا عليهم السلام، كيف وقع النزاع بينهم حتى وقعت المهاجرة فيما بينهم مع كونهم متمكنين من تحصيل العلم واليقين عن جناب الأئمة».

ثقةالاسلام يعني كليني در كتاب كافي آورده كه علي بن ابراهيم از سري بن ربيع روايت مي كند كه ابن ابي عمير همرتبه هشام حكم كسي را نمي دانست و روزانه نزد وي مي رفت بعد چندي از وي قطع تعلق كرد و مخالف او شد و سبب اين بود كه ابومالك حضرمي كه يكي از راويان هشام هست در ميان او و در ميان ابن ابي عمير در مساله از مسائل امامت نزاعي واقع شد ابن ابي عمير مي گفت كه تمام دنيا ملك امام است و او زياده مستحق تصرف است از آنانكه آن دنيا در دست آنهاست. ابومالك مي گفت كه املاك مردمان ملك اوشان است امام را صرف همان قدر مي رسد كه خدا براي ايشان مقرر كرده يعني في و خمس و مال غنيمت ودر اينها هم خدا براي امام بيان فرموده كه كجا صرف كند و چگونه كند پس هر دو راضي شدند بر هشام بن حكم و رفتند نزد وي ليكن هشام موافق ابومالك و مخالف ابن ابي عمير فيصله كرد. پس غضبناك شد ابن ابي عمير را ترك كرد. هشام را بعد ازين پس ببينيد اي صاحبان عقل و عبرت گيريد اي صاحبان بصيرت كه اين هر سه اشخاص از ثقات اصحاب ما و صحابيان صادق و كاظم ورضا عليهم السلام هستند چگونه در ميان ايشان نزاع واقع شد حتي كه يكديگر را ترك كردند باوجوديكه بر تحصيل علم و يقين از جناب ائمه قادر بودند

4) علماي شيعه معترف اند كه اصحاب ائمه معصومين نه اصول دين را از جناب ائمه به يقين حاصل كرده بودند نه فروع دين را. و طرفه تر اينكه با وجود قدرت تحصيل يقين بريشان واجب هم نبود. مجتهد اعظم مولوي دلدار علي در آغاز عبارتيكه در نمبر سوم از اساس الاصول ص 124 منقول شده مي فرمايد:

«لا نسلم أنهم كانوا مكلفين بتحصيل القطع واليقين كما يظهر من سجية أصحاب الأئمة بل إنهم كانوا مأمورين بأخذ الأحكام من الثقات ومن غيرهم أيضا مع قيام قرينة تفيد الظن كما عرفت مرارا بأنحاء مختلفة، كيف ولو لم يكن الأمر كذلك لزم أن يكون أصحاب أبي جعفر والصادق الذين أخذ يونس كتبهم وسمع أحاديثهم مثلا هالكين مستوجبين النار وهكذا حال جميع أصحاب الأئمة فإنهم كانوا مختلفين في كثير من المسائل الجزئية الفرعية».

اين امر را ما تسليم نمي كنيم كه بر اصحاب ائمه حاصل كردن يقين لازم بود چنانچه از روش اصحاب ائمه ظاهر مي شود بلكه ايشان مامور بودند كه از هركس خواه معتبر باشد يا غير معتبر احكام دين اخذ نمايند بشرطيكه قرينه باشد كه مفيد ظن بود چنانكه باربار بطرق مختلفه دانستي و چگونه چنين نباشد كه اگر اين امر را تسليم كنيم لازم آيد كه اصحاب امام باقر و صادق كه يونس كتب ايشان را گرفته و احاديث ايشان شنيده بود همه هالك و مستحق دوزخ باشند و همين است حال تمام اصحاب ائمه زيراكه ايشان در اكثر مسائل جزئيه فرعيه مختلف بودند.

و علامه شيخ مرتضي در فرائد الاصول مطبوعه ايران ص 86 مي نويسد:

«ثم إن ما ذكره من تمكن أصحاب الأئمة من أخذ الأصول والفروع بطريق اليقين دعوى ممنوعة واضحة المنع، وأقل ما يشهد عليها ما علم بالعين والأثر من اختلاف أصحابهم صلوات الله عليهم في الأصول والفروع، ولذا شكى غير واحد من أصحاب الأئمة إليهم اختلاف أصحابه فأجابوهم تارة بأنهم قد ألقوا الاختلاف حقناً لدمائهم كما في رواية حريز وزرارة وأبي أيوب الخزاز، وأخرى أجابوهم بأن ذلك من جهة الكذابين كما في رواية الفيض بن المختار قال: قلت لأبي عبدالله: جعلني الله فداك ما هذا الاختلاف الذي بين شيعتكم؟ قال: وأي اختلاف يا فيض؟ فقلت له: إني لأجلس في حقلهم بالكوفة وأكاد أشك في اختلافهم في حديثهم حتى أرجع إلى الفضل بن عمر فيوقفني من ذلك على ما تستريح به نفسي. فقال عليه السلام: أجل كما ذكرت يا فيض، إن الناس قد أولعوا بالكذب علينا، كأن الله افترض عليهم لا يريد منهم غيره، إني أحدث أحدهم بحديث فلا يخرج من عندي حتى يتأوله على غير تاويله، وذلك لأنهم لا يطلبون بحديثنا وبحبنا ما عند الله تعالى وكل يحب أن يدعى رأساً. وقريب منها رواية داود بن سرحان. واستثناء القميين كثيراً من رجال نوادر الحكمة معروف وقصة ابن أبي العوجاء أنه قال عند قتله: قد دسست في كتبكم أربعة آلاف حديث، مذكورة في الرجال وكذا ما ذكره يونس بن عبد الرحمن من أنه أخذ أحاديث كثيرة من أصحاب الصادقين ثم عرضها على أبي الحسن الرضا عليه السلام فأنكر منها أحاديث كثيرة، إلى غير ذلك مما يشهد بخلاف ما ذكره».

باز آنچه اين شخص ذكر كرده كه اصحاب ائمه قادر بودند برينكه اصول و فروع دين را بطرق يقين حاصل كنند دعوي غير مسلم است و مسلم نبودن آن واضح است، و كم از كم آنچه برين شهادت دهد آنچه بچشم ديده شد و از روايات معلوم شد كه اصحاب ائمه صلوات الله عليهم در اصول و فروع دين با هم مختلف بودند و به همين سبب بسياري از اصحاب شكايت پيش ائمه بردند كه در اصحاب شما اختلاف بسيارست وائمه گاهي جواب دادند كه اين اختلاف ما خود انداخته ايم براي حفاظت خونهاي شما. اين جواب در روايت حريز و زراره و ابوايوب خزاز منقول است و گاهي جواب دادند كه اين اختلاف به سبب كذّابين سنت. اين جواب در روايت فيض بن مختار منقول است او گفت كه از امام جعفر صادق گفتم كه خدا مرا فداي تو سازد اين اختلاف كه در ميان شيعيان شماست چرا است؟ امام پرسيد كه اي فيض كدام اختلاف؟ گفتم كه من در مجالس شيعيان كوفه مي نشينم به سبب اختلاف ايشان در شك مي افتم تا آنكه بسوي فضل بن عمر رجوع مي كنم او مرا بر چيزي اطلاع مي دهد كه دل من سكون مي يابد پس آنجناب عليه السلام فرمود كه اي فيض آنچه گفتي راست است هر آئينه مردمان برما افتراهاي بسيار كرده اند گوياكه خدا بريشان افترا كردن فرض كرده است و ازيشان كاري ديگر نمي خواهد من بيكي ازيشان حديثي بيان مي كنم پس از نزد من بيرون نمي رود تا آنكه مطلب حديث را تبديل نه سازد اين بسبب آنست كه مردمان از حديث ما و از محبت ما ثوابي كه عندالله است نمي خواهند هركس مي خواهد كه سرداري حاصل كند. و قريب اين روايت است روايت داودبن سرحان و مستثني كردن اهل قم بسياري از رجال نوادر الحكة مشهورست. و قصه ابن ابي العوجاء كه بوقت كشته شدن گفت كه من در كتب شما چهار هزار احاديث جعلي آميخته ام، در كتب رجال مذكورست و هم چنين است آنچه يونس ابن عبدالرحمن ذكر كرده كه من احاديث كثيره از اصحاب ائمه گرفتم باز آن احاديث را بر امام ابوالحسن رضا عليه السلام پيش كردم امام بسياري را از آن احاديث انكار فرمود و علاوه ازين روايات روايات ديگرهم هست كه برخلاف آنچه اين شخص گفته شهادت مي دهد.

ازين عبارات و روايات فوائد چند حاصل مي شود:

1) حقيقت اين ادعاي شيعه كه «مذهب ما از ائمه اهل بيت ماخوذ است». منكشف مي گردد كه نه اصول دين را به يقين از ائمه حاصل كرده اند نه فروع را، بلكه در عهد ائمه اصحاب ائمه از هر فاسق و فاجر احكام دين اخذ مي كردند و از ائمه تصديق آن هم نمي كردند. همين است سرمايه ي مذهب شيعه.

ني فروعت محكم آمد ني اصول

شرم بادت از خدا و از رسول

2) اين امر از عجائب روزگارست كه امام معصوم زنده موجود و آمد و رفت شيعيان هم نزد او جاري، ليكن اصحاب ائمه بآن جانب رخ نمي كنند و از هر فاسق و فاجر كه بايشان ملاقي شد احكام دين اخذ مي نمايند و آن را مذهب خود مي سازند. در اصحاب رسول خدا صلى الله عليه وسلم كه تعدادشان متجاوز از يك لك بود يك مثال هم يافته نمي شود كه كسي ازيشان باوجود قدرت رسول را گذاشته از غير او علم دين حاصل كرده باشد اگرچه آن غيرصادق و ثقه باشد. و اينكه اصحاب ائمه مكلف به تحصيل يقين نبودند و مامور بودند كه از هر كس و ناكس ثقه باشد يا غير ثقه احكام دينيه اخذ كنند ازان هم عجيب ترست. حق اينست كه هر قدر كه بعيد از عقل مذهب شيعه است مذهبي ديگر نخواهد بود.

3) اصحاب ائمه به سبب اختلاف خود نزاع مي كردند و نوبت به ترك سلام و كلام مي رسيد مگر شيعه هر دو فريق را معظم و محترم مي دارند و پيشواي خود مي دانند و از هر دو فريق كسي را بد نمي گويند. بخلاف اين اگر در اصحاب رسول صلى الله عليه وسلم اين چنين امور واقع شده آنجا چيزهاي خُرد را كلان مي سازند و يك فريق را بد گفتن و دشنام دادن از ضروريات دين مي شمارند. ازينجا ظاهرست كه در نظر شيعه صحبت ائمه خانه ساز ايشان چه قدر عزت دارد مگر صحبت رسول نزد ايشان عزتي ندارد. اگر ايمان همين است كفر ازين ايمان بهتر.

4) نزد شيعه جهنمي بودن اصحاب ائمه چنان محال است كه بخيال اين محال چنين امر خلاف عقل را برخود لازم كردند كه بر اصحاب ائمه حاصل كردن يقين فرض نبود ليكن جهنمي بودن اصحاب رسول نزد ايشان محال چه معني مستبعد هم نيست بلكه ضروري است. مقام عبرت است.

5) ائمه معصومين كه بقول شيعه مانند رسول مفترض الطاعه بودند در مسائل دينيه هم غلط بياني مي كردند ودر اصحاب خود از غلط بيانيهاي خويش اختلافها مي انداختند حتي كه از امامت خود نيز منكر مي شدند. در اصول كافي مطبوعه لكهنو ص37 مي آرد:

«عن زرارة بن أعين عن أبي جعفر قال: سألته عن مسألة فأجابني ثم جاءه رجل آخر فسأله عن تلك المسألة فأجابه بخلاف ما أجابني ثم جاء آخر فأجابه بخلاف ما أجابني وأجاب صاحبي، فلما خرج الرجلان قلت: يا ابن رسول الله! رجلان من أهل العراق من شيعتكم قدما يسألان فأجبت كل واحد منهما بغير ما أجبت صاحبه؟ فقال: يا زرارة! إن هذا أخير لنا وأبقى لنا ولكم، ولو اجتمعم على أمر واحد لصدقكم الناس علينا ولكان أقل لبقاءنا وبقائكم، ثم قال: قلت لأبي عبدالله عليه السلام: شيعتكم لو حملتموهم على الأسنة والنار لمضوا وهم يخرجون من عندك مختلفين، قال: فأجابني بمثل جواب أبيه».

از زراره بن اعين مروي است كه من از امام باقر يك مساله پرسيدم داد مرا جواب داد باز شخصي ديگر آمد و همان مساله پرسيد امام او را بخلاف جواب من جواب داد باز شخصي ديگر آمد و همان مساله پرسيد امام او را بخلاف جواب من و جواب صاحب من جواب داد چون آن هر دو كس بيرون رفتند گفتم: اي فرزند رسول اين هر دوكس از اهل عراق از شيعيان شما بودند، براي پرسيدن مسائل آمده بودند شما هر يكي را ازيشان جوابي داديد كه خلاف جواب ديگرست پس امام فرمود كه اي زراره همين بهترست از براي ما و در همين است بقاي ما و شما و اگر شما بر يك امر متفق شويد مردمان شما را در روايت كردن از ما صادق دانند و درين صورت بقاي ما و شما كم خواهد بود زراره گويد كه بعد ازين از امام جعفر صادق گفتم كه شيعيان شما چنان جان نثار كه اگر ايشان را در نيزه ها و در آتش فرستيد بروند از نزد شما مختلف شده بيرون مي روند (چرا اين اختلاف مي اندازيد) پس امام جعفر صادق هم همان جواب داد كه پدر او داده بود.

درين روايت اين چيز هم ديدني است كه زراره را از جواب امام باقر تشفي نشد و باز همان سوال از امام جعفر صادق نمود. معلوم نيست كه از جواب آنجناب هم تشفي شد يا نه.

نيز در همين كتاب و در همين صفحه مي آرد:

«عن منصور بن حازم قال: قلت لأبي عبدالله: ما بالي أسألك عن المسالة فتجيبني فيها بالجواب ثم يجيئك غيري فتجيبه بجواب آخر فقال: إنا نجيب الناس على الزيادة والنقصان، قال: قلت: فأخبرني عن أصحاب محمد صدقوا على محمد أم كذبوا؟ قال: بل صدقوا».

روايت است از منصور بن حازم كه گفت: پرسيدم از امام جعفر صادق كه سبب چيست كه من يك مساله مي پرسم مرا جواب مي دهي باز كسي ديگر مي آيد او را در همان مساله جواب ديگرمي دهي امام گفت كه ما مردمان را كم وبيش كرده جواب مي دهيم منصور گفت: پس گفتم كه خبر ده مرا از اصحاب محمد (صلى الله عليه وسلم) كه راست گفتند بر محمد (صلى الله عليه وسلم) يا دروغ گفتند؟ امام گفت: راست گفتند.

ازين معلوم مي شود كه منصور از اختلاف بياني امام بسيار دل تنگ شد و خواست كه ازين اختلاف بياني و دروغگوئي ها خود را رهانيده راهي ديگر براي خود تجويز كند لهذا حال صحابه ي كرام دريافت نمود، الحمدلله كه باعتراف امام جعفر صادق بودن ايشان ظاهر شد و عقل سليم هدايت مي كند كه اتباع صادقين موجب نجات است نه كه پيروي كاذبين كه در مسائل دينيه قطع و بريد كرده كسي را به كمي جواب دهند و كي را به بيشي. قال الله تعالى: {وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ} (التوبة: 119).

و در فروع كافي جلد دوم ص 80 مي آرد:

«عن أبان بن تغلب قال: سمعت أبا عبدالله عليه السلام يقول: كان أبي عبد الله عليه السلام يفتي في زمن بني أمية أن ما قتل البازي والصقر فهو حلال وكان يتقيهم، وأنا لا أتقيهم وهو حرام ما قتل».

روايت است از ابان بن تغلب گفت كه شنيدم از امام جعفر صادق عليه السلام كه مي گفت: پدر من يعني امام باقر عليه السلام در عهد بني اميه فتواي مي داد كه شكار باز و شاهين اگر قبل ذبح بميرد حلال است، پدرم از بني اميه ترسيده تقيه مي كرد و من ازيشان نمي ترسم و مي گويم كه شكار مذكور حرام است.

و لطف اين است كه اين هر دو پدر و پسر مامور بودند كه از كسي نه ترسند و سخن راست گويند اين حكم بالصراحة در لفافه هايي كه بنام ايشان از آسمان نازل شده بود مذكورست در اصول كافي ص 172 مي آرد:

«ثم دفعه إلى ابنه محمد بن علي ففك خاتما فوجد فيه: حدّث الناس وأفتهم ولا تخافن إلا الله عز وجل فإنه لا سبيل لأحد عليك، ثم دفعه إلي ابنه جعفر عليه السلام ففك خاتماً فوجد فيه حدث الناس وأفتهم وانشر علوم أهل بيتك وصدق آباءك الصالحين ولا تخافن إلا الله عز وجل وأنت في حرز وأمان».

پس امام زين العابدين آن لفافه را به پسر خود امام باقر داد او مهر لفافه را به شكست پس يافت دران اين مضمون كه حديث بيان كن بمردمان و فتواي ده ايشان را و مترس از كسي سواي الله عزوجل كسي را بر تو دسترس نخواهد بود. باز امام باقر لفافه را به پسر خود جعفر عليه السلام داد او مهر را به شكست پس دران اين مضمون يافت كه حديث بيان كن بمردمان و فتوي ده ايشان را و اشاعت كن علوم اهل بيت خود را و تصديق كن آباي صالحين خود را و هرگز مترس از كسي سواي الله عزوجل و تو در حفاظت و امان (خداوندي) هستي.

فتاواي كاذبه ائمه كرام در كتب شيعه بسيار از بسيارست گاهي يك امام كذب ديگري را وگاهي اصحاب امام كذب امام را گرفت كرده اند. ليكن بطور نمونه رواياتي چند كه نقل نموديم كافي است. اكنون يك روايت متعلق انكار امامت نقل كرده اين مبحث را ختم مي كنم. قاضي نورالله شوستري در مجالس المومنين مطبوعه ايران مجلس پنجم ص 144 در ذكر سعيدي مي نويسد:

در كتاب مختار از سعيد منقول است كه گفت: روزي در خدمت امام جعفر عليه السلام بودم كه دو كس در مجلس اذن دخول طلبيدند و آنحضرت ايشان را اذن كرد چون بنشستند يكي ازيشان از اهل مجلس پرسيد كه آيا در شما امام مفترض الطاعة هست؟ آن حضرت فرمودند كه چنين كسي را در ميان خود نمي شناسيم. او گفت: در كوفه قومي هستند كه زعم ايشان آنست كه در ميان شما امام مفترض الطاعة موجودست و ايشان دروغ نمي گويند زيرا كه صاحب ورع و اجتهاد اند و از جمله ايشان عبدالله بن يعفور و فلان و فلان اند. پس آنحضرت فرمود كه من ايشان را باين اعتقاد امر نكرده ام گناه من در آن چيست؟ و مقارن اين گفتار بر رخسار مبارك او آثار احمرار و غضب بسيار ظاهر شد و چون آن دو كس او را در غضب ديدند از مجلس برخاستند و چون از مجلس بدر شدند آنحضرت باصحاب خود فرمود كه آيا مي شناسيد اين هر دو مرد را؟ گفتند: بلي ايشان از زيديه اند و گمان آن دارند كه شمشير حضرت رسول نزد عبدالله الحسن است پس آنحضرت فرمود كه دروغ گفته اند و سه بار بريشان لعنت فرستاد.

اين روايت در اصول كافي ص 142 هم مذكورست و آغازش اين است «عن سعيد السمان قال: كنت عند أبي عبدالله إذ دخل عليه رجلان من الزيدية».

روايات انكار امامت در كتب شيعه بسيار است اينجا براي مثال همين قدر كافي است، و به سبب همين انكارات ائمه از امامت خود و به سبب اختلاف بيانيه هاي ايشان در مساله امامت كه بقول شيعه بنياد مذهب ايشان است اختلافات بسيار در شيعه واقع شده در عدد ائمه اختلاف است بعضي دوازده مي گويند بعضي كم و زياده. باز در تعيين آنها اختلاف است نوبت باينجا رسيد كه در عصمت ائمه كه جانِ امامت است هم اختلاف رو نما شده. علامه مجلسي در حق اليقين مطبوعه ايران ص 696 مي فرمايد:

از احاديث ظاهر مي شود كه جمعي از راويان كه در اعصار ائمه عليهم السلام بوده اند از شيعيان اعتقاد به عصمت ايشان نداشته اند بلكه ايشان را علماي نيكوكار مي دانسته اند چنانكه از رجال كشي ظاهر مي شود و مع ذلك ائمه عليهم اسلام حكم بايمان بلكه عدالت ايشان مي كرده اند.

و ظاهرست كه كساني كه اعتقاد به عصمت نداشتند اعتقاد به مفترض الطاعة بودن ايشان و منصوص من الله بودن ايشان هم نداشته باشند.

6) دغل و فريب در مذهب شيعه عبادت و سنت ائمه معصومين و سنت انبيا و مرسلين است. معاذالله من ذلك. در فروع كافي جلد اول كتاب الجنائز ص 99 مي آرد:

«عن أبي عبدالله عليه السلام قال: لما مات عبدالله بن أبي بن سلول حضر النبي صلى الله عليه وآله جنازته فقال عمر لرسول الله صلى الله عليه وآله: يا رسول الله! ألم ينهك الله أن تقوم على قبره؟ فقال له: ويلك ما يدريك ما قلت، إني قلت: اللهم املأ جوفه ناراً واملأ قبره ناراً وأوصله ناراً. قال أبو عبدالله عليه السلام: فأبدى من رسول الله صلى الله عليه وآله ما كان يكره».

روايت است از امام جعفر صادق عليه السلام كه فرمود: چون مُرد عبدالله بن اُبي بن سلول (منافق) تشريف برد نبي صلى الله عليه وآله بر جنازه ي وي پس گفت عمر به رسول خدا صلى الله عليه وآله كه يا رسول الله آيا منع نه فرموده ترا خدا ازينكه ايستاده شوي بر قبر وي؟ پس فرمود رسول ازوي كه تو چه داني كه من در نماز او چه گفتم من گفتم كه اي خدا پر كن جوف او از آتش و پر كن قبر او از آتش و برسان او را در آتش. امام جعفر صادق عليه السلام فرمود كه ظاهر گردانيد عمر راز رسول خدا صلى الله عليه وآله كه ظاهر شدن آن ناپسند مي داشت رسول.

ازين روايت شيعه ظاهر مي شود براءت حضرت فاروق اعظم از شائبه نفاق. باقي ماند فريب و دغل كه از حضرت رسول نقل كرده شايد خدا را معلوم نبود كه نماز جنازه اين طور هم مي شود كه بجاي دعا بد دعا كرده مي شود ورنه مطلقاً از نماز جنازه منع نه فرمودي كه {وَلا تُصَلِّ عَلَى أَحَدٍ مِنْهُمْ مَاتَ أَبَدًا} (التوبة: 84). و اين مشكل باز هم باقي ماند كه ديگر مسلمانان كه به سبب شركت رسول شريك جنازه ي او شدند ازين راز ناواقف بودند ايشان بطريق معمول در نماز جنازه دعاي مغفرت خوانده باشند. در فروع كافي بعد ازين حديثي ديگر آورده و هم چنين قصه بجناب امام حسين منسوب كرده.

«عن أبي عبدالله عليه السلام أن رجلا من المنافقين مات فخرج الحسين بن علي صلوات الله عليه يمشي معه فلقيه مولى له فقال له الحسين عليه السلام: أين تذهب يا فلان؟ قال: فقال له مولاه: أفر من جنازة هذا المنافق أن أصلي عليها، فقال لها الحسين عليه السلام: انظر أن تقوم على يميني فما سمعتني أقول فقل مثله، فلما أن كبّر عليه وليه قال الحسين عليه السلام: الله اكبر، اللهم ألعن فلاناً ألف لعنة مؤتلفة غير مختلفة، اللهم أخز عبدك في عبادك وبلادك وأصله حر نارك وارزقه أشد عذابك فإنه كان يتولى أعدائك ويعادي أوليائك وبيغض أهل بيت نبيك».

روايت است از امام جعفر صادق عليه السلام كه شخصي از منافقين مرد پس بيرون آمد حسين بن علي صلوات الله عليه تا كه همراه جنازه رود در اثناي راه يك غلام امام حسين ملاقي شد حسين عليه السلام باو گفت كه كجا مي روي؟ غلام گفت: من از نماز جنازه ي اين منافق مي گريزم حسين عليه السلام باو فرمود كه چنان كن كه در نماز بجانب راست من ايستاده شوي و آنچه مرا بشنوي كه مي گويم تو هم مثل آن بگو. پس چون ولي جنازه تكبير خواند حسين عليه السلام نيز تكبير خواند و گفت: اي خدا لعنت كن بنده ي خويش فلان را هزار لعنت كه مسلسل باشند نه جداجدا، اي خدا رسوا كن اين بنده ي خود را ميان بندگان خود و شهرهاي خود و درانداز او را در گرمي آتش خود و بده او را اشد عذاب خود زيراكه او دوست مي داشت دشمنان ترا و دشمني مي كرد با دوستان تو و بغض مي داشت از اهل بيت نبي تو.

درين روايت تامل بايد كرد كه امام حسين بي ضرورت در نماز جنازه شريك شد و غلام خود را نيز خواه مخواه شريك كرد و در نماز جنازه بجاي دعاي مغفرت اينچنين سخت ترين بد دعا كرد اولياي ميت در فريب افتاد كه امام حسين در نماز جنازه دعاي مغفرت نموده زيرا كه نماز جنازه براي دعاي مغفرت موضوع است و كسي كه براي او دعاي مغفرت جائز نيست براي او نماز جنازه هم روا نيست نيز ديگر مسلمانان در فريب و مغالطه افتادند كه به سبب شركت امام حسين آن منافق را مومن دانستند و دين او را دين بر حق انگاشتند.

همدرين كتاب كافي همدرين باب بعد اين روايت روايات ديگر آورده كه امام زين العابدين بر زني ناصبيه همين طور نماز جنازه گزارد، و امام جعفر صادق بر زني كه از خاندان بني اميه بود همين سان نماز جنازه خواند پس معلوم شد كه بندگانِ خدا را فريب دادن كار ثواب و سنت ائمه كرام است.

7) درعهد نبوي و نيز در زمانه ي ائمه صدق و امانت و وفا در اهل سنت بود و شيعه ازين صفات معرا بودند شيعه باين امر اعتراف دارند. اعتراف صداقتِ صحابه كرام از اصول كافي ص 37 در نمبر پنجم منقول شد اكنون اعتراف زمانه ي ما بعد آن. در اصول كافي ص 237 مي آرد:

«عن عبد الله بن أبي يعفور قال: قلت لأبي عبدالله عليه السلام: إني أخالط الناس فيكثر عجبي من أقوام لا يتولونكم ويتولون فلاناً وفلاناً لهم أمانة وصدق ووفاء، وأقوام يتولونكم ليس لهم تلك الأمانة ولا الوفاء ولا الصدق؟! قال: فاستوى أبو عبدالله عليه السلام جالساً فأقبل علي كالغضبان ثم قال: لا دين لمن دان الله بولاية إمام ليس من الله ولا عتب على من دان بولاية إمام من الله».

روايت ست از عبدالله بن ابي يعفور كه گفت گفتم به امام جعفر صادق عليه السلام كه من ملاقات مي كنم با مردمان پس بسيار، تعجب مي آيد مرا برينكه كساني كه با شما تولا نمي كنند و با فلان و فلان (يعني ابوبكر و عمر رضي الله عنهما) تولا مي دارند دريشان امانت است و راست گفتاري و وفاء كساني كه با تولا مي كنند دريشان نه امانت است نه راست گفتاري نه وفا. پس امام جعفر صادق عليه السلام بنشست و بسوي من مانند غضبناك متوجه شد باز فرمود كه كسي كه چنين امام را پيشواي خود سازد كه او را از جانب خدا نيست او بي دين است و كسي كه امام منصوص من الله را پيشواي خود داند برو هيچ عتاب نيست.

اين روايت كه در اصح الكتب شيعه مروي است چه قدر لطيف و نفيس است، براي شيعيان وسعت است هر چه خواهند كنند عتابي نيست. فالحمدلله كلام درين است كه كسي كه خائن و كذاب و بد عهد باشد بر روايت او چگونه اعتماد كرده شود و راويان مذهب شيعه همين كسانند. ائمه اهل سنت بكذب راويان مذهب شيعه حكم كرده بودند مثلاً امام شافعي فرمود: «إنهم أكذب الناس». اينك باعتراف شيعه تصديق اين قول ظاهر شد.

از كي انصاف بايد كرد يك جانب راويان مذهب شيعه اند كه از ائمه روايت مذهب شيعه مي كنند ليكن خيانت و كذب و بدعهدي ايشان ناقابل انكار و مسلم الكل، و جانب ديگر راويان اهل سنت اند كه از ائمه روايت مذهب اهل سنت مي كنند و ايشان امانت دارند و راست گفتار درين صورت عقل سليم چه مي گويد و بر روايت كدام فريق هدايت اعتماد مي نمايد.

8) راويان مذهب شيعه كه از ائمه روايت مذهب شيعه مي كنند مي گويند كه ما را ائمه در خلوت خاص تعليم اين مذهب فرموده بودند و ما پيش كسي تصديق خود از ائمه حاصل نتوانيم نمود. در اصول كافي تمام باب التقيه و تمام باب الكتمان از تصديق اين مضمون پرست و در نمبر پنجم روايتي كه از مجالس المومنين منقول شده و آن روايت در اصول كافي ص 132 هم موجودست براي تصديق اين مضمون كافي است كه پيش دو كس از زيديه، امام جعفر صادق انكار از امامت نمود و شيعيان كوفه را كه از جمله ايشان عبدالله بن ابي يعفور است تكذيب كرد و گفت كه من ايشان را هرگز تعليم اين اعتقادات نكرده ام. ليكن مزيد بران يك روايت اينجا هم نوشته مي شود. در فروع كافي جلد سوم ص 52 از زراره روايت مي كند كه

«فأتيته من الغد بعد الظهر وكانت ساعتي التي كنت أخلو به فيها بين الظهر والعصر وكنت أكره أن أسأله إلا خالياً خشية أن يفتيني من أجل من يحضره بالتقية».

پس رفتم نزد امام باقر روز ديگر بعدظهر و بود آن وقت كه خلوت مي كردم باوي در ميان ظهر و عصر و ناپسند مي كردم كه بغير خلوت از وي مساله پرسم بخوف اينكه بسبب بعض حاضرين مجلس مرا به تقيه فتواي خواهد داد.

يك جانب اين راويان و اين بيانات ايشان و جانب ديگر راويان اهل سنت كه مي گويند ائمه ما را در خلوت هم تعليم مذهب اهل سنت داده اند و در جلوت هم، و هر كه خواهد همراه ما رود ما از ائمه تصديق قول خود كنانيم و بارها نوبت باين جا رسيد و ائمه تصديق قول راويان اهل سنت كردند. درين حالات قطع نظر ازينكه راويان شيعه خائن و كذاب و بد عهد بودند كسي كه شمه از عقل داشته باشد هرگز قول راويان شيعه را باور نخواهد داشت و به يقين كامل حكم خواهد كرد كه ائمه مذهب اهل سنت داشتند و انتساب مذهب تشيع بسوي ايشان كذب و افترا است، چنانچه انتساب عقيده تثليث بسوي حضرت مسيح على نبينا وعليه الصلوة والسلام.

اينجا يك دو روايت اهل سنت كه از ائمه نقل كرده اند بطور مثال مي نگاريم:

1- از حضرت علي مرتضي نقل مي كنند كه فرمود: «خير الأمة بعد نبيها أبو بكر ثم عمر». يعني بهترين امت بعد پيغمبر ابوبكرست و بعد از وي عمر. اين روايت در صحيح بخاري باسانيد متعدده مروي است و در ديگر كتب احاديث نيز باسانيد كثره منقول است. از تتبع اسانيد اين روايت معلوم شد كه هشتاد كس از راويان صادق و ثقه آن را از حضرت علي مرتضي روايت كرده اند. چنانچه تصريح كرده اند بآن شيخ الاسلام ابن تيميه و شيخ الاسلام ذهبي و شيخ ولي الله محدث دهلوي رحمة الله عليهم أجمعين. و اين ارشاد حضرت علي مرتضي از غايت اشتهار بآن مرتبه رسيد كه شيعه هم با وجود كمال مهارت درحق پوشي و باطل فروشي اخفا آن نتوانستند نمود علامه ابن ميسم بحراني در شرح نهج البلاغه مطبوعه ايران ح 31 مي نويسد كه حضرت علي مرتضي نامه بحضرت معاويه فرستاد كه عبارتش بلفظه اين است:

«كان أفضلهم في الاسلام كما زعمت[۴] وأنصحهم لله ولرسوله الخليفة الصديق وخليفة الخليفة الفاروق، ولعمري إن مكانهما في الاسلام عظيم وإن المصاب بهما لجرح في الإسلام شديد، يرحمهما الله وجزاهما بأحسن ما عملا».

بود افضل تمام صحابه در اسلام چنانكه گفتي و مخلص تر از همه براي خدا و براي رسول او خليفه صديق و خليفه خليفه فاروق و قسم بمالك جان خويش كه هر آئينه مرتبه اين هر دو در اسلام عظيم است و هر آئينه بسبب وفات ايشان در اسلام زخم شديد رسيد. رحمت نازل كند خدا بر هر دو و جزا دهد ايشان را به بهترين كارهاي ايشان.

2- حافظ الحديث علامه ابن عبدالبر در استيعاب و علامه ابوالقاسم در كتاب السنه آورده كه حضرت علي مرتضي در ايام خلافت خود يك فرمان گشتي نوشته در تمام محرومه ي خود فرستاد كه:

«لا يفضلني أحد على أبي بكر وعمر إلا جلدته حد المفتري».

هر كه فضيلت دهد مرا بر ابوبكر و عمر بزنم او را (هشتاد درّه كه) سزاي مفتري (است).

3- در مستدرك حاكم آورده كه حضرت علي مرتضي فرمود كه

«يا محمد بن حاطب! إذا قدمت المدينة وسئلت عن عثمان فقلت كان والله من الذين آمنوا ثم اتقوا وآمنوا ثم اتقوا وأحسنوا والله يحب المحسنين وعلى الله فليتوكل المؤمنون».

اي محمدبن حاطب چون برس در مدينه طيبه و پرسيده شود از تو درباره ي عثمان بگوي كه بود والله از آنان كه ايمان آوردند و تقوي گزيدند و كارهاي نيك كردند وخدا دوست مي دارد نيكوكاران را و بايد كه بر خدا توكل كنند اهل ايمان.

4- در كتاب مستطاب ازالة الخفا آورده كه پرسيده شد از امام باقر رضي الله عنه كه در باب ابوبكر و عمر چه اعتقاد داري فرمود كه:

«إني أتولاهما وأستغفر لهما فما رأيت أحداً من أهل بيتي إلا وهو يتولاهما».

من دوست مي دارم هر دو را و استغفار مي كنم براي هر دو و نيافتم از اهل بيت خود كسي را مگر اينكه دوست مي داشتي هر دو را.

نيز در ازالة الخفاست كه پرسيده شد از امام باقر كه در حق كساني كه بد مي گويند ابوبكر وعمر را چه فتواي مي دهي. امام ممدوح فرمود: «أولئك هم المُرَّاق». يعني ايشانند بيرون روندگان از دين اسلام. نيز در ازالة الخفا از امام باقر آورده كه فرمود:

«من شك فيهما كمن شك في السنة. وبغض أبي بكر وعمر نفاق وبغض الأنصار نفاق».

هر كه شك كند در بزرگي ابوبكر و عمر مثل آن كس باشد كه در بزرگي سنت شك كند. بغض داشتن بابوبكر و عمر علامت نفاق است و همچنين بغض بانصار علامت نفاق است.

اين چنين روايات بسيار از حضرت علي مرتضي و از حضرات حسنين و حضرت زين العابدين و از حضرت باقر وصادق رضي الله عنهم اجمعين راويان اهل سنت كه صداقت و امانت شان نزد شيعه هم مسلم است نقل مي كنند.

9) متعه كه مشهورترين عبادت مذهب شيعه است ثوابش آن قدرست كه در هيچ عبادتي عشر عشير آن نيست نه در نماز نه در روزه نه در حج و زكات نه در جهاد نه در غير آن. هر كه خواهد در تفسر نهج الصادقين مطبوعه ايران جلداول ص 1356 سوره نساء مطالعه كند يك دو روايت از همين صفحه منقول مي شود.

(قال النبي): «من تمتع مرة كان درجته كدرجة الحسين ومن تمتع مرتين فدرجته كدرجة من الحسن تمتع ثلاث مرات كان درجته كدرجة علي بن أبي طالب ومن تمتع أربع مرات فدرجته كدرجتي».[۵] يعني: هر كه يكبار متعه كند درجه او چون درجه حسين باشد و هر كه دو با متعه كند درجه او چون درجه حسن باشد و هر كه سه بار متعه كند درجه او چون درجه علي بن ابي طالب باشد وهر كه چهار بار متعه كند درجه او مانند درجه من باشد. وأيضاً قال: «من خرج من الدنيا ولم يتمتع جاء يوم القيامة وهو أجدع». يعني هر كه از دنيا بيرون رود و متعه نكرده باشد روز قيامت گوش و بيني بريده و بد خلقت محشور شود. (باز بفاصله چند سطور) و هرگاه متمتع و متعمتعه با هم نشينند فرشته بريشان نازل گردد و حراست ايشان كند تا آنكه ازان مجلس برخيزند و اگر با هم سخن كنند سخن ايشان ذكر و تسبيح باشد و چون دست يكديگر را بدست گيرند هر گناهي كه كرده باشند از انگشتان ايشان ساقط شود و چون يكديگر را بوسه نهند حق تعالي بهر بوسه ي حج وعمره ي براي ايشان بنويسد و چون خلوت كنند بهر لذتي و شهوتي حسنه ي براي ايشان بنويسند مانند كوههاي برافراشته. بعد از آن فرمود كه جبرئيل مرا گفت: يا رسول الله، حق تعالي مي فرمايد كه چون متعمتع و متمتعه برخيزند و بغسل كردن مشغول شوند در حالتي كه عالم باشند بآنكه من پروردگار ايشانم و اين متعه سنت من است و بر پيغمبر من، و من با ملائكه خود گويم: اي فرشتگان من! نظر كنيد باين دو بنده ي من كه برخاسته اند و بغسل كردن مشغول اند مي دانند كه من پروردگار ايشانم گواه شويد بر آنكه من آمرزيدم ايشان را و آب بر هيچ موي از بدن ايشان نگزرد مگر حق تعالي بهر موي ده حسنه براي ايشان بنويسد و ده سيئه محو كند و ده درجه رفع نمايد. پس اميرالمومنين برخاست وگفت: أنا مصدقك من تصديق كننده ام ترا يا رسول الله. چيست جزاي كسي كه درين باب سعي كند؟ فرمود: له أجرهما. مر او را باشد اجر متمتع و متمتعه. گفت: يا رسول الله چه چيزست؟ فرمود: چون به غسل مشغول شوند بهر قطره ي آب كه از بدن ايشان ساقط شود حق تعالي بيافريند فرشته كه تسبيح و تقديس او سبحانه كند و ثواب آن از براي غاسل ذخيره باشد تا روز قيامت. اي علي، هر كه اين سنت را سهل فراگيرد و احياي آن نكند از شيعه ي من نباشد و من از وي نباشم.[۶] اين است ثواب متعه، چه خُرّم مذهبي كه دران چنين عبادتهاي نفيسه باشند و بر آن عبادات چنين ثواب هاي بي حد و بي نهايت.

حضرت مولانا رشيد الدين خان دهلوي در كتاب خود شوكت عمريه بر حديثي كه در آن درجه هاي ائمه و نبي براي متعه كنندگان تقسيم نموده شده مواخذه شديد كرده بودند. بجواب آن مجتهد اعظم ايشان مولوي سيدمحمد كه از دربار شاه او را خطاب سلطان العلماء داشتند در ضربت حيدريه مطبوعه لكهنو جلد دوم ص 331 مي طرازند:

اگر باد اي سنت پيغمبر وترك بدعت عمر

درجه ي معصومين حاصل شود چه عجب.

سبحان الله، رتبه اين حديث دو بالا شد كه چنين مجتهد مستند مهر تصديق خود بران ثبت نمود. پس موافق اين حديث كسي از شيعيان نخواهد بود كه همرتبه امام حسين نباشد زيرا كه يك بار متعه كردن بر هر شيعه لازم است. مراتب شيعيان والاشان ازين قياس بايد كرد.

هر برهمن پسر لچهمن و رام ست اينجا

10) در مذهب شيعه زنا اگر بالجبر باشد البته ناجائزست و به تراضي طرفين اگر وقوع يابد جائزست و آن را زنا نمي گويند (أستعفر الله)، در فروع كافي مطبوعه لكهنو جلد دوم ص 80 مي آرد:

«عن أبي عبد الله عليه السلام قال: بدت امرأة إلى عمر فقالت: إني زنيت فطهرني، فأمر بها أن ترجم فأخبر بذلك أمير المؤمنين صلوات الله عليه فقال: كيف زنيت؟ فقالت: مررت ببادية فأصابني عطش شديد فاستقيت أعرابيا فأبى أن يسقيني إلا أن أمكنه من نفسي، فلها أجهدني العطش وخفت على نفسي سقاني فأمكنته من نفسي، فقال أمير المؤمنين عليه السلام: تزويج ورب الكعبة».

از امام جعفر صادق عليه السلام مروي است كه او فرمود: آمد زني نزد عمر و گفت: هر آئينه من زنا كرده ام پس مرا پاك گردان عمر حكم داد كه اين زن سنگسار كرده شود پس خبر داده شد باين واقعه اميرالمومنين صلوات الله عليه را پس پرسيد كه چگونه زنا كردي؟ زن گفت كه گذر من بر باديه افتاد پس رسيد مرا تشنگي سخت پس آب طلب كردم از اعرابي مگر او انكار نمود كه مرا آب بنوشاند بجز اين صورت كه او را قابو دهم بر نفس خود و پس چون در مشقت انداخت مرا تشنگي و انديشه كردم بر جان خود (راضي شدم) او مرا آب بنوشانيد ومن او را بر نفس خود قابو دادم پس فرمود: اميرالمومنين عليه السلام كه اين تزويج است قسم برب كعبه.

اين مساله بيك معني از متعه هم فوقيت مي برد اينجا تعيين مدت هم نيست اگر آب را مهر قرار داده شود در زناي بازاري هم چيزي داده مي شود آن مهر خواهد بود.

11) در مذهب شيعه عريان ديدن معشوقان كافر جائزست و جو از آن از ائمه معصومين مروي است، پس هر مرد كه خواهد زن كافره را برهنه بيند و هر زن كه خواهش كند مرد كافر را برهنه نظاره كند. در فروع كافي جلد دوم ص 61 مي آرد:

«عن أبي عبدالله عليه السلام قال: النظر إلى عورة من ليس بمسلم مثل نظرك إلى عورة الحمار».

از امام جعفر صادق عليه السلام مروي است كه فرمود: ديدن به سوي ستر كسي كه مسلم نيست مانند ديدن تست بسوي ستر خر.

12) در مذهب شيعه ستر صرف عضو تناسل و سوراخ دبر است و بس. اگر كسي بر عضو تناسل خود دست بنهد و پيش كسان برهنه شود جائزست سوراخ دبر خود بخود در ميان هر دو سرين پوشيده است حاجت دست نهادن هم نيست، در فروع كافي جلد دوم ص 61 مي آرد:

«عن أبي الحسن الكاظم عليه السلام قال: العورة عورتان: القبل والدبر، أما الدبر فمستور بالإليتين وأما القبل فاستره بيدك».

روايت است از امام موسي كاظم عليه السلام كه فرمود: ستر دو چيز هست قُبل و دبر: ليكن دبر او بسبب سرينها پوشيده هست باقي ماند قبل او را از دست خود بپوش.

و اين هم مخفي مباد كه ستر صرف رنگ عضو تناسل است اگر چيزي بليسند كه رنگ او پوشيده شود كافي است و درين حالت پيش كسان برهنه شدن جائز بلكه سنت ائمه معصومين است. در فروع كافي جلد دوم ص 61 مي آرد:

«إن أبا جعفر عليه السلام كان يقول: من كان يؤمن بالله واليوم الآخر فلا يدخل الحمام إلا بمئزر، قال: فدخل ذات يوم الحمام فتنور فلما أن أطبقت النورة على بدنه ألقى المئزر فقال له مولى له: بأبي أنت وأمي إنك لتوصينا بالمئزر وقد ألقيته عن نفسك؟ فقال: أما علمت أن النورة قد أطبقت العورة».

امام باقر عليه السلام مي فرمود كه كسي كه ايمان داشته باشد بر خدا و روز قيامت او بغير ازار در حمام نرود. راوي گويد: پس امام باقر داخل شد روزي در حمام پس نوره استعمال كرد چون نوره بر بدن او چسپيده شد ازار را از بدن خود بيرون افگند پس يك غلام او باو گفت كه پدر و مادر من بر تو فدا باد، ما را حكم مي دادي به ازار و خود از جسم خود برانداختي؟ امام فرمود كه نمي داني كه نوره بر ستر چپان شده است.

در خيال بايد آورد تقدس حضرت امام باقر را و باز اين تصوير برهنه آنجناب را كه راويان مذهب شيعه پيش كرده اند و در اصح الكتب ايشان منقول است، «إنا لله وإنا إليه راجعون» بر همين راويان مدار مذهب شيعه است.

عجائب مذهب شيعه هنوز بسيارست اگر اراده ي استيعاب كرده شود دفتري جدا بايد نوشت لهذا اينجا بعد دوازده امام اكتفا نموده شد.

فصل دوم: در بيان ايمان بالقرآن

بايد دانست كه از عجائب روزگار غرائب ليل و نهار اين مساله هم هست كه شيعه را بر قرآن مجيد ايمان نيست، و نه بر قرآن مجيد ايمان آوردن ايشان ممكن است. تا وقتيكه مذهب شيعه را ترك نه كنند ممكن نيست كه اين دولت حاصل شود. پيشتر اين حقير مثل ديگر حضرات مي دانست كه بنياد مذهب شيعه بر عداوت صحابه است ليكن بعد تتبع و تفحص كتب ايشان مثل فلق صبح ظاهر شد كه بنياد مذهب شان بر دو چيز است: يكي عداوت قرآن. دوم: انكار ختم نبوت بهترين پيغمبران صلى الله عليه وسلم وصحبه وسلم. شيعه برين دوچيز لباس خوشنما انداخته اند تا مخلوق خدا در فريب افتد. نام يكي تبرّا نهاده اند و نام ديگري تولاّ. و مي گويند كه بنياد مذهب ما بر تبرا و تولا است مقصد تبرا مشكوك كردنِ قرآن مجيد است و مقصد تولا انكار ختم نبوت است. چنانچه عنقريب إن شاءالله واضح خواهد شد. بعد تحقيق اين مساله حاجتي نماند كه با شيعه در مساله ديگر گفتگو كرده شود.

دلائل اين مساله كه ايمان شيعه بر قرآن مجيد نيست و نمي تواند شد بسيارست از آن جمله، اينجا سه دليل بيان كرده مي شود:

دليل اول

سبق اولين مذهب شيعه اين است كه تمام صحابه كرام كلهم أجمعون كاذب بودند. در مذهب شيعه صحابه كرام بر دو گروه منقسم بودند: يكي حضرات خلفاي ثلاثه و رفقاي ايشان ودوم حضرت علي و رفقاي او كه بقول ايشان صرف چار كس بودند: ابوذر، سلمان، مقداد، و عمار، گويند كه كه اين هر دو گروه كاذب بودند و در اصطلاح خود كذب گروه اول را نفاق مي نامند و كذب گروه دوم را تقيه. يعني گروه اول ارتكاب كذب مي كرد مگر كذب را عبادت نمي دانست و گروه دوم يعني علي مرتضي و رفقاي او كذب را بهترين عبادت دانسته مرتكب مي شدند.

بوقت وفات نبوي تعداد صحابه كرام بقول امام ابوزرعه رازي يك لك و چهارده هزار بود و بقول علامه محمدطاهر گجراتي يك لك و بيست و چهار هزار. مذهب شيعه تعليم مي دهد كه اين همه كاذب بودند و ظاهرست كه قرآن مجيد بلكه هر چيز ديني ازوست و همين جماعت حاصل شد. و بديهي است كه نقل و روايت كاذبين هرگز قابل اعتبار نمي باشد چه جائيكه لائق ايمان و يقين. لهذا ايمان شيعه بر قرآن مجيد هرگز هرگز ممكن نيست.

اينست نتيجه آنكه خلافت حضرات خلفاي ثلاثه را انكار كرده بد گفتن ايشان را جزو ايمان ساختن و همين است حقيقت تبرا. اين نتيجه به حضرات شيعه مبارك باد. ازينجاست كه حضرت شيخ ولي الله محدث دهلوي دحمةالله عليه در ديباچه ازالة الخفا مي فرمايد كه «به علم اليقين دانسته شد كه اثبات خلافت اين بزرگواران اصلي است از اصول دين تا وقتيكه اين اصل را محكم نگيرند هيچ مساله از مسائل شريعت متاصل نشود». باز مي فرمايد كه «هر كه در شكستن اين اصل سعي مي كند بحقيقت هدم جميع فنون دينيه مي خواهد».

دليل دوم

درين دليل سه امور ياد بايد داشت:

1) اتفاق شيعه برانست و بعضي علماي اهل سنت نيز بآن قائل اند كه اين قرآن مجيد كه در دست مسلمانان است جمع كرده و ترتيب داده و شايع نموده ي حضرات خلفاي ثلاثه است.

2) تصديق اين قرآن در كتب شيعه از ائمه معصومين منقول نيست.

3) حضرات خلفاي ثلاثه باعتقاد شيعه نه صرف مخالف دين اسلام بلكه معاذالله دشمن اين دين بودند و در سازشهاي خلافِ فطرت چنان مشق و مهارت داشتند كه كارهاي ناشدني را بآساني تمام بوقوع مي آوردند. هزاران افراد انسان را كه مختلف المزاج و مختلف الاغراض بودند بر امري خلاف واقع متفق ساختن يا بر انكار امري كه در مجامع عامه علي الاعلان بوقوع آمده باشد، مجتمع ساختن نزد ايشان كاري سهل بود حالانكه اين هر دو چيز نزد عقل از محالات عاديه است مگر ايشان درين فن چنين مهارت داشتند كه هم چنين بسياري را از محالات عاديه بوجود آورده بودند مثلاً رسول خدا صلى الله عليه وسلم پي در پي اعلان خلافت حضرت علي نمود بالخصوص در مقام غدير خم از وفات خود چند روز پيشتر باهتمام تمام در مجمع عام اعلان خلافت حضرت علي و ولي عهدي او كرد ليكن خلفاي ثلاثه تمام مردمان را كه بي تعداد و بي شمار بودند بر انكار اين واقعه متفق اللفظ ساختند و از همه ايشان شهادت دهانيدند كه رسول خدا صلى الله عليه وسلم اعلان خلافت و ولايت عهد براي حضرت علي ننموده نه در غديرخم و نه در غير آن. امثال اين واقعات بسيارست و با اين همه مشق و مهارت هر سه خليفه صاحب تاج و تخت هم بودند و سلطنتي عظيم الشان باقوت و شوكت و با ساز و سامان در دست ايشان بود.

بعد ذهن نشين كردن اين هر سه امور بايد انديشيد كه قرآن مجيد بچه حال رسيد. كتابي كه بنياد ديني باشد از دست دشمن آن دين حاصل شود و دشمن هم چنين طاقتور و چنين صاحب تدبير و از راهي ديگر تصديق آن كتاب هم ميسر نشود آيا درين صورت بران كتاب اعتبار كردن ممكن خواهد بود. آيا اين اطمينان حاصل خواهد گشت كه آن دشمن درين كتاب هيچ تصرف نكرده. امروز كه دين اسلام متمكن شده و قرون كثيره بران گذشته اگر غير مسلمي قرآن مجيد را نوشته يا باهتمام خود طبع كنانيده بدست مسلمانان بفروشد هرگز احدي از مسلمانان بران اعتبار نخواهد كرد تا وقتيكه از حافظي مستند تصديق آن حاصل نكند يا از نسخه صحيحه مصدقه مقابله آن ننمايد. لهذا ممكن نيست كه ايمان شيعه برين قرآن صورت بندد{فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ}.

دليل سوم

درين دليل چند امور ياد بايد داشت. اول: اينكه در كتب معتبره شيعه از ائمه معصومين شان زائد از دو هزار روايات باين مضمون منقول است كه در قرآن مجيد پنج قسم تحريف كرده شده: 1- بكثرت آيات و سوره از قرآن مجيد بيرون كرده شده. 2- كلام انساني جابجا در قرآن افزوده شده. 3- الفاظ قرآن مجيد تبديل كرده شده.4- حروف قرآن مجيد تبديل كرد ه شده. 5- ترتيب قرآن مجيد خراب كرده شده، ترتيب سوره هم و ترتيب آيات هم كه در سورست و ترتيب كلمات هم كه در آيات است و ترتيب حروف هم كه در كلمات است.

دوم: علماي شيعه درباره ي اين، زائد از دو هزار روايات اقرار سه امور كرده اند. 1- اقرار اينكه اين روايات زائد از دو هزار است و متواتر است و از روايات مساله امامت كم نيست. 2- و اقرار اينكه اين روايات بر تحريف قرآن صريح الدلالة است. 3- و اقرار اينكه مطابق اين روايات اعتقاد شيعه نيز هست يعني اين روايات غير معمول بها نيست.

سوم: اينكه در كتب شيعه از ائمه معصومين يك روايت هم خلاف اين زائد از دو هزار روايات نيست كه در آن تصريح اين امر باشد كه در قرآن هيچ تحريف نشده. باوجوديكه در مذهب شيعه اختلاف روايت بحدي است كه از اول تا آخر يك روايت نيست كه از اختلاف محفوظ باشد حتي كه مساله امامت و عصمت ائمه هم از اختلاف محفوظ نيست. علماي ايشان ازين اختلاف سخت سراسيمگي دارند چنانكه در فصل اول نمبر دوم و نمبر سوم بيان آن مفصل گذشت باوجود اين حال روايات تحريف از اختلاف محفوظ است. العجب كل العجب ازينجا صاف ظاهرست كه بنياد مذهب شان بر عداوت قرآن است.

چهارم: اينكه علماي متقدمين شيعه اصحاب ائمه، سفراي امام غائب، اصحاب اين سفراء، همگي بر عقيده ي تحريف قرآن متفق اند درين اعتقاد اختلافي در ميان شان نيست. اصحاب ائمه در عصمت ائمه اختلاف دارند چنانكه در فصل اول نمبر پنجم از حق اليقين منقول شده ليكن در اعتقاد تحريف قرآن كسي اختلاف نكرده موجب صد هزار عبرت است.

پنجم: در قدماي شيعه چهاركس انكار تحريف قرآن كرده اند. 1- شريف مرتضي 2- شيخ صدوق 3- ابوجعفر طوسي 4- ابوعلي مصنف تفسير مجمع البيان. علامه نوري طبرسي در كتاب فصل الخطاب مطبوعه ايران ص 32 مي فرمايد: «ولم يعرف من القدماء خامس لهم». يعني در قدماي ما كسي پنجم نيست كه انكار عقيده تحريف كرده باشد نيز در همين كتاب ص 34 مي نويسد: «وإلى طبقته لم يعرف الخلاف صريحاً إلا من هذه المشائخ الأربعة». يعني تا زمانه ي شريف مرتضي بجز اين چهاركس از كسي ديگر خلاف اين عقيده معلوم نيست.

ليكن چون در اقوال اين چهار اشخاص تدبر كرده شد صاف ظاهر گشت كه اين انكار شان از راه تقيه است. اولاً: باين وجه كه ايشان در سند انكار خود روايتي از ائمه معصومين پيش نمي كنند، پس يا اين قول باطل است كه مدار مذهب شيعه بر تعليمات ائمه معصومين است يا اين انكار از راه تقيه است. ثانياً: باين وجه كه اين چهار اشخاص زائد از دو هزار روايات تحريف را كه در كتب ايشان موجودست جوابي نمي دهند بجز اينكه اين روايات ضعيف است. وجه ضعيف چيست؟ هيچ نمي گويند. ثالثاً: باين وجه كه اين چهار اشخاص در استدلال خود مساعي جميله ي صحابه ي كرام را در حفاظت قرآن و تعليم و تدريس آن پيش مي كنند و اين خلاف مذهب شيعه است. رابعاً: باين وجه كه اين چهار اشخاص معتقدين تحريف را پيشواي خود مي گويند و تكفير قائل تحريف چه، بلكه تضليل و تفسيق او هم روا نمي دارند. باين وجوه دانسته شد كه انكار اين چهار اشخاص قطعاً و يقيناً از راه تقيه است.

اكنون روايات هرگونه تحريف را جدا جدا و هر سه اقرار علماي شيعه حواله قلم مي كنيم. و از هر قسم تحريف سه سه روايت ذكر خواهم كرد كه براي مثال اين قدر كافي است.

روايات نقصان قرآن معاذ الله منه

1) در اصول كافي مطبوعه لكهنو ص 264 مي آرد.

«عن أبي عبدالله عليه السلام قال: نزل جبريل عليه السلام على محمد صلى الله عليه وآله بهذه الآية هكذا: يا أيها الذين أوتوا الكتاب آمنوا بما نزلنا في علي نوراً مبينا».

روايت است از امام جعفر صادق عليه السلام كه فرمود: جبريل عليه السلام بر محمد صلى الله عليه وآله اين آيت را چنين نازل كرده بود كه اي اهل كتاب ايمان آريد برآنچه نازل كرديم درباره ي علي نورمبين.

ف: الحال اين آيت در قرآن مجيد اين چنين است: {يَا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ آمِنُوا بِمَا نَزَّلْنَا مُصَدِّقًا لِمَا مَعَكُمْ} يعني: اي اهل كتاب ايمان آريد به قرآن كه تصديق مي كند كتب سماويه شما را. مگر امام جعفر صادق ارشاد مي فرمايند كه در آيت الفاظ (في علي نوراً مبيناً) هم بود. مطلب اينكه اي اهل كتاب ايمان آريد بر امامت علي و بر فضائل علي و اين سخن عجيب است كه اهل كتاب كه منكر رسالت آنحضرت صلى الله عليه وسلم و منكر قرآن بودند ايشان را حكم داده مي شود كه بر امامت علي ايمان آريد. مساله امامت بر عقيده رسالت هم مقدم كرده شد و بر قرآن هم. راويان مذهب شيعه هر چه كنند همه رواست.

2) در اصول كافي ص 641 مي آرد:

«عن أبي عبدالله عليه السلام قال: إن القرآن الذي جاء به جبريل عليه السلام إلى محمد صلى الله عليه وآله سبعة عشر ألف آية».

از امام جعفر صادق عليه السلام مروي است كه فرمود كه هر آئينه قرآني كه جبريل عليه السلام بسوي محمد صلى الله عليه وآله آورده بود در آن هفده هزار آيت بود.

ف: الحال درقرآن مجيد شش هزار و شش صد و شانزده آيت است. از ارشاد فيض بنياد حضرت امام جعفر صادق معلوم شد كه ده هزار و سه صد و هشتاد و چهار آيات تحريف كنندگان خارج كردند تقريباً دو ثلث قرآن غائب شد. «إنا لله إنا إليه راجعون». آنچه مشهورست كه شيعه به چهل پاره ي قرآن قائل اند غالباً بنيادش بر همين روايت است. در بطنه (نام مكاني است) بكتب خانه خدابخش خان مرحوم يك نسخه قرآن مجيد قلمي نوشته ي حضرات شيعه موجودست كه در آن چهل پاره است. أستغفر الله.

3) در كتاب احتجاج طبرسي يك روايت طولاني آورده كه آغازش در نسخه مطبوعه ايران از صفحه 119 است و اختتامش بر صفحه 134. حاصل روايت آنكه زنديقي بخدمت مظهر العجائب و الغرائب يعني حضرت علي مرتضي آمد و اعتراضاتي چند بر قرآن مجيد كرد و جناب امير جواب آن ارشاد فرمود، يك اعتراض آن زنديق اين بود كه جابجا آيات قرآنيه خبط بي ربط است. مثلاً در آية: {وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُوا فِي الْيَتَامَى فَانْكِحُوا مَا طَابَ لَكُمْ مِنَ النِّسَاءِ} ميان شرط و جزا ربطي نيست. يعني اگر در حق يتيمان انديشه ي بي انصافي كنيد پس نكاح كنيد با زنان. در ميان انديشه بي انصافي و نكاح كردن چه ربط است؟ جناب امير در جواب ارشاد فرمود كه

«وأما ظهورك على تناكر قوله: {وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُوا فِي الْيَتَامَى فَانْكِحُوا مَا طَابَ لَكُمْ مِنَ النِّسَاءِ} وليس يشبه القسط في اليتامى نكاح النساء، فهو مما قدمت ذكره من إسقاط المنافقين من القرآن، وبين قوله في اليتامى وبين نكاح النساء من الخطاب والقصص أكثر من ثلث القران، وهذا وما أشبهه مما ظهرت حوادث المنافقين فيه لأهل النظر والتأمل ووجد المعطلون وأهل الملل المخالفين للإسلام مساغاً إلى القدح في القرآن».

اي زنديق، آنچه تو اطلاع يافتي بر بي ربط بودن آيه وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُوا فِي الْيَتَامَى فَانْكِحُوا مَا طَابَ لَكُمْ مِنَ النِّسَاءِ} زيراكه ميان قسط في اليتامي و نكاح نساء ربطي نيست پس آن هم ازان قبيل است كه پيشتر ذكر آن كردم كه منافقين از قرآن ساقط كرده اند در ميان في اليتامي و در ميان فانكحوا از احكام و قصه ها زائد از ثلث قرآن بود و اين و امثال اين ازان قبيل است كه كارهاي منافقين در آن براي صاحبان نظر وتامل ظاهرست و اهل مذهب معطله و ديگر مخالفين اسلام بسبب اين امور راهي بقدح كردن در قرآن يافته اند.

ف: تعجب است كه جناب امير شيعه از جواب چنين اعتراض بديهي البطلان عاجز شده پناه در دامن تحريف گرفتند امروز او ني طالب علم اهل سنت مي تواند كه چنان جواب گردن شكن دهد كه آن زنديق را مبهوت سازد. در آيه ي كريمه تذكره ي نكاح است كه اگر در نكاح كردن با دختران يتيمه انديشه ي اين امر باشد كه حقوق شان چنانچه بايد ادا نخواهيد كرد بسبب اينكه كسي از جانب شان مطالبه حقوق نخواهد كرد پس با زنان ديگر نكاح كنيد. ربط ميان شرط و جزا چنانكه بايد موجودست.

طرفه تر، ماجرا اينكه بي ضرورت و بي وجه جناب امير بآن زنديق اين هم فرمودند چنانكه در همين روايت است:

«ولو شرحت لك كل ما أسقط وحرف وبدل مما يجري هذا المجرى لطال وظهر ما تحظر التقية إظهاره».

اي زنديق، اگر من براي تو بيان كنم تمام آن مضامين را كه از قرآن برافگنده شد وتحريف و تبديل شد هر آئينه سخن طولاني خواهد شد و چيزي كه تقيه ازان منع مي كند ظاهر خواهد گرديد.

ف: سبحان الله تقيه از محرف گفتن قرآن مجيد مانع نشد و از منافق گفتن صحابه جامعين قرآن مانع نشد از بيان و تعيين مواضع تحريف مانع گرديد؟! شان مظهر العجائب والغرائب همين است از تعيين مواضع تحريف باقي قرآن از مشكوك شدن محفوظ مي ماند و مقصود آن است كه جميع قرآن مشكوك شود لهذا تقيه مانع آمد.

روايات زيادت في القرآن نعوذ بالله منه

‍1) در همين كتاب احتجاج در همين روايت يك اعتراض آن زنديق اين بود كه در قرآن توهين پيغمبر شما بسيار است، جناب مظهر العجائب بجواب آن ارشاد فرمودند كه

«والذي بدا في الكتاب من الإزراء على النبي صلى الله عليه وآله من فرية الملحدين».

اي زنديق، آنچه ظاهر شد از توهين نبي صلى الله عليه وآله در قرآن اين همه افترا كرده والحاق كرده ملحدين است.

ف: صلاي عام است شيعيان جميع عالم را كه يك آيت توهين پيغمبر از قرآن مجيد پيش كرده صداقت قول جناب امير خود ثابت كنند. در حقيقت شيعه بر تصنيف اين چنين روايات مجبور بودند زيراكه ايشان اعتراضاتي كه بر صحابه كرام مي كنند چنين اعتراضات لغو و بيهوده بر انبياء عليهم السلام از قرآن مجيد وارد مي شود ليكن در نظر اهل ايمان عظمت و رفعت بي نظير براي جميع انبياء عموماً و براي سيد الانبيا خصوصاً در قرآن مذكورست.

2) نيز در همين روايت است كه جناب مظهر العجائب فرمود:

«إنهم أثبتوا في الكتاب ما لم يقله الله ليلبسوا على الخليقة».

هر آئينه جامعين قرآن در قرآن چيزها درج كردند كه خدا نه فرموده بود تاكه بر مخلوق دين حق را پوشيده كنند.

نيز در همين روايت است كه جناب مظهر العجائب فرمود:

«وليس يسوغ مع عموم التقية التصريح بأسماء المبدلين ولا الزيادة في آياته على ما أثبتوه من تلقائهم في الكتاب لما في ذلك من تقوية حجج أهل التعطيل والكفر والملل المحرفة عن قبلتنا وإبطال هذا العلم الظاهر الذي قد استكان له الموافق والمخالف».

بسبب تقيه ممكن نيست تصريح نامهاي كساني كه در قرآن تبديل كردند و از جانب خود در قرآن چنان عبارات افزودند كه دران تائيد دلائل مذهب معطله و تائيد كفر و تائيد مذاهب منحرفين از قبله ي ماست وابطال اين علم ظاهرست كه موافق و مخالف همه بآن قائل اند.

نيز در همين روايت است كه جناب مظهر العجائب قصه جمع قرآن بآن زنديق بي دين بيان فرمودند كه:

«ثم دفعهم الاضطرار بورود المسائل عما لا يعلمون تأويله إلى جمعه وتأويله وتضمينه من تلقائهم ما يقيمون به دعائم كفرهم فصرح مناديهم من كان عنده شيء من القرآن فليأتنا به ووكلوا تأليفه ونظمه إلى بعض من وافقهم إلى معاداة أولياء الله مخالفة على اختيارهم».

باز چون پرسيده شد ازين منافقان مسائلي كه جواب آن نمي دانستند مجبور شدند كه قرآن را جمع كنند و تفسير آن تراشند و از جانب خود دران چيزهاي افزايند كه بمدد آن ستون هاي كفر خود قائم كنند پس منادي ايشان اعلان كرد كه كسي كه نزد او چيزي از قرآن باشد نزد ما بيارد و سپرد كردند جمع و ترتيب به بعض كساني كه موافق شان بودند در دشمني دوستان خدا، پس او موافق پسند ايشان قرآن را جمع كرد.

نيز در همين روايت است كه جناب مظهر العجائب فرمودند:

«وزادوا فيه ما ظهر تناكره وتنافره».

و افزودند در قرآن آنچه ظاهر بود خلاف فصاحت و لائق نفرت بودن آن.

ف: از ارشاد جناب مظهر العجائب معلوم شد كه اين قرآن كه نزد اهل اسلام است، معاذ الله كتاب دين نيست بلكه كتاب كفر و الحادست ستونهاي كفر ازان قائم مي شود و تائيد مذاهب باطله از وي حاصل مي شود و عبارات آنهم خلاف فصاحت و قابل نفرت است. أستغفرالله ثم أستغفرالله.

3) در تفسير صافي مطبوعه ايران ص 10 از تفسير عياشي منقول است كه امام باقر عليه السلام فرمود كه:

«لولا أنه زيد في القرآن ونقص ما خفي حقنا على ذي حجة».

اگر نبودي كه بيشي كرده شد در قرآن و كمي كرده شد پوشيده نماندي حق ما بر هيچ صاحب خرد.

روايات تبديل الفاظ قرآن معاذ الله منه

1) در اصول كافي ص 268 مي آرد:

«قرأ رجل عند أبي عبدالله عليه السلام {وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ} فقال: ليس هكذا نزلت إنما هي والمأمونون فنحن المأمونون».

تلاوت كرد شخصي پيش امام جعفر صادق عليه السلام اين آيت {وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ} امام فرمود: اين چنين نازل نشده بود بلكه بجاي والمومنون والمامونون بود. و مامون مائيم.

2) در تفسير قمي كه مصنف آن شاگرد خاص امام حسن عسكري است مي آرد:

«وأما ما كان خلاف ما أنزل الله فهو قوله تعالى: {كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ} الآية. قال أبو عبدالله عليه السلام لقارئ هذه الآية: خير أمة يقتلون أمير المؤمنين والحسين بن علي! فقيل له: فكيف نزلت؟ فقال: إنما أنزلت: خير أئمة أخرجت للناس».

و چيزهاي كه درين قرآن خلاف ما انزل الله شده پس اين است: {كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ} الآية. امام جعفر صادق عليه السلام به تلاوت كننده اين آيت فرمود كه (وه چه) بهترين امت اند كه قتل كردند اميرالمومنين را و حسين بن علي را. پرسيده شد كه يا امام پس اين آيت چگونه نازل شده؟ فرمود كه نازل شده بود: خير أئمة أخرجت للناس.

ف: يعني در اصل در اين آيت بجاي لفظ أمة لفظ أئمة بود، جامعين قرآن تحريف و تبديل كردند مطلب آيت كه در قرآن موجودست اينست كه حق تعالي مي فرمايد كه شما از همه امتها كه براي هدايت مردمان ظاهر كرده شدند بهتر هستيد. امام جعفر صادق اين مطلب را غلط قرار دادند و بر آن اعتراض نمودند كه اين امت كه قتل كرد اميرالمومنين را و قتل كرد حسين بن علي را چگونه بهترين امت تواند شد. امام جعفر صادق را خبر نيست كه اين آيت بزبان عربي است، زبان عجمي كه مسكين راويان مذهب شيعه است نيست. در لغت عرب درين آيت صيغه هاي كه وارد شده اند از اول تا آخر همه صيغه هاي مخاطب اند كنتم وتامرون وتنهون وتؤمنون همه صيغه هاي مخاطب است. لهذا خطاب درين آيت نه بقاتلان اميرالمومنين است نه بقاتلان حسين بلكه بصحابه كرام است كه در وقت نزول آيت موجود بودند. علاوه قاعده ي زبان در اصول فقه هم عند الفريقين ثابت و مقررست كه صيغه مخاطب غير حاضر را شامل نمي باشد در معالم الاصول كه اصول فقه شيعه است و در لكهنو داخل درس است مطبوعه لكهنو مي نويسد:

«وما وضع لخطاب المشافهة نحو: يا أيها الناس ويا أيها الذين آمنوا لا يعم بصيغته من تأخر عن زمن الخطاب وإنما يثبت حكمه لهم بدليل آخر».

و لفظيكه براي خطاب مشافهه وضع كرده شده مثل: يا أيها الناس ويا أيها الذين آن را شامل نمي شود بسبب لفظ خود كساني را كه از زمان خطاب متاخر باشند و جز اين نيست كه ثابت مي شود حكم آن براي ايشان بدليلي ديگر.

3) در احتجاج طبرسي در همان روايت است كه جناب امير فرمود:

«إن الكناية عن أسماء ذوي الجرائم العظيمة ليست من فعله تعالى وإنها من فعل المغيرين والمبدلين الذين جعلوا القرآن عضين واعتاضوا الدنيا من الدين».

هر آئينه كنايه از نامهاي ارتكاب كنندگان گناههاي عظيمه از فعل حق تعالي نيست بلكه از فعل تغير و تبديل كنندگان است كه قرآن را پاره پاره كردند و دنيا را بعوض دين حاصل كردند.

ف: آن زنديق اعتراض كرده بود كه چه سبب است كه در قرآن توهين پيغمبران نام بنام است و ذكر بدكاران نام بنام نيست بلكه در اشارات و كنايات است مثلاً: {وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ} و مثلاً {يَا وَيْلَتَى لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلانًا خَلِيلًا}. جناب امير بجواب همين اعتراض كلام مذكوره ي بالا ارشاد فرموده كه حاصلش اين است حق تعالي نامها را ذكر فرموده بود جامعين قرآن نامها را حذف كردند و بجاي آن الفاظ كنايات نهادند.

روايات تبديل حروف قرآن معاذ الله منه

1) در تفسير صافي مطبوعه ايران ص 14 مي آرد:

«في المجمع في قراءة أهل البيت: (جاهد الكفار بالمنافقين) وفيه عن الصادق أنه قرأ (جاهد الكفار بالمنافقين) قال: إن رسول الله صلى الله عليه وآله لم يقاتل منافقاً قطّ إنما كان يتألفهم. والقمي أيضاً إنها نزلت: يا أيها النبي جاهد الكفار بالمنافقين».

در تفسير مجمع البيان كه در قراءت اهل بيت (جاهد الكفار بالمنافقين) است. و همدرين تفسير از امام صادق مروي است كه او (جاهد الكفار بالمنافقين) تلاوت كرد و گفت كه رسول خدا صلى الله عليه وآله گاهي با منافقي قتال نكرده بلكه تاليف ايشان مي نمود. و در تفسير قمي است كه جز اين نيست كه نازل شده بود: (يا أيها النبي جاهد الكفار بالمنافقين).

ف: در قرآن مجيد اين آيت: {جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ} است. و ترجمه اش اينست كه اي نبي با كفار و منافقين جهاد كن. امام جعفر صادق برين آيت اعتراض نمود كه نبي گاهي با منافقي قتال نه كرده و فرمود كه در اصل بالمنافقين بود و معني آن بود كه بذريعه منافقين با كفار جهاد كن، جامعين قرآن بجاي باي موحده واو نهادند. باقي ماند اعتراض امام صادق بر قرآن پس جوابش اينكه در آيت حكم جهادست نه حكم قتال، و جهاد و قتال بيك معني نيست. و ثانياً اينكه در سوره احزاب منافقان را مهلت چند روز داده شده اندر آن مهلت منافقي باقي نماند، يا مردند يا توبه كردند.

2) در تفسير صافي ص 12 مي آرد:

«قُرئ على أبي عبدالله عليه السلام {وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا}. فقال أبو عبدالله: سألوا الله عظيماً أن يجعلهم للمتقين إماماً، فقيل له: يا ابن رسول الله! كيف نزلت؟ قال: واجعل لنا من المتقين إماماً».

تلاوت كرده شد پيش امام جعفر صادق آيه {وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا}. امام فرمود كه از خدا چيزي عظيم خواستند كه ايشان را براي متقيان امام سازد پس پرسيده شد كه اي فرزند رسول چگونه نازل شده بود؟ فرمود: كه واجعل لنا من المتقين إماماً.

ف: مرتبه ي امامت نزد شيعه مماثل مرتبه نبوت بلكه فائق تر از آن است. لهذا امام جعفر صادق بر آيت قرآني اعتراض نمود كه اين دعا كردن كه مرا امامت عطا كن مثل اينست كه كسي دعا كند كه خداوندا مرا نبوت عطا كن و امام فرمود كه درين آيت تحريف كرده شده اصل آيت اين چنين بود كه (واجعل لنا من المتقين إماماً) در حقيقت اين آيت مسأله امامت را خاكستر مي كند زيرا كه ازين آيت ظاهر مي شود كه هر شخص بر مرتبه ي امامت فائز مي تواند شد لهذا برين آيت اعتراض كردن و محرف گفتن حق بجانب است. أستغفرالله.

3) در كافي كتاب الروضه ص 174 مي آرد:

«عن الرضا عليه السلام: فأنزل الله سكينته على رسوله وعلى علي وأيده بجنود لم تروها، قلت: هكذا؟ قال: هكذا نقرؤها وهكذا تنزيلها».

روايت است از امام رضا عليه السلام كه او تلاوت كرد: فأنزل الله سكينته على رسوله وعلى علي وأيده بجنود لم تروها. پرسيدم كه آيت اين چنين است؟ امام فرمود كه اين چنين تلاوت مي كنيم و اين چنين نازل شده بود.

ف: در قرآن مجيد آيت اين چنين است: {فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ}. امام رضا اين آيت را محرف و خلاف ما انزل الله قرار داد و فرمود كه بجاي ضمير نام رسول و نام علي بود درين آيت واقعه سفر هجرت و رفاقت حضرت صديق در آن سفر پر خطر بيان فرموده. فضيلت بي نظير براي حضرت صديق ارشاد فرموده و نزول سكينه بروي در قرآن مجيد ثبت كرده بجز حضرت صديق در جماعت صحابه كسي نيست كه بالتخصيص رفاقت وجان نثاري او در قرآن مجيد مذكور شده باشد. اولين و آخرين شيعه از عهده جواب آن بر نمي توانند آمد لهذا في الفور اين آيت را محرف قرار داده گلوخلاصي خود نمودند و روايتي از امام رضا تصنيف كردند كه اين كار براي ايشان دشوار نبود.

هر سه اقرار علماي شيعه

روايات خرابي ترتيب هم در ضمن اين سه اقرار ان شاءالله مذكور خواهد شد.

1) علامه نوري طبرسي در كتاب فصل الخطاب[۷] مطبوعه ايران ص 211 مي نويسد:

«الأخبار الكثيرة المعتبرة الصريحة في وقوع السقط ودخول النقصان في الموجود من القرآن زيادة على ما مر في ضمن الأدلة السابقة وأنه أقل مما نزل إعجازاً على قلب سيد الأنس والجان من غير اختصاصها بآية أو سورة وهي متفرقة في الكتب المعتبرة التي عليها المعول عند الأصحاب جمعت ما عثرت عليها في هذا الباب».

بسيار احاديث معتبره كه صريح دلالت مي كند بر واقع شدن سقوط و نقصان در قرآن موجود زياده از آنچه در ضمن دلائل سابقه گذشت و اينكه قرآن موجود بسيار كم است ازان مقدار كه بر قلب سيد انس و جان بطريق معجزه نازل شده بود و اين كمي مخصوص بآيتي يا سورتي نيست. و اين احاديث متفرق است در كتب معتبره كه بران اعتماد اصحاب ما است جمع كرده ام بر آنچه اطلاع يافتم درين باب.

بعد ازين نامهاي كتب خويش كه در بحث تحريف تصنيف شده بسيار ذكر كرده و انبارهاي روايات تحريف مهيا ساخته.

2) نيز در هم اين كتاب ص 30 مي فرمايد:

«قال السيد المحدث الجزائري في الأنوار ما معناه: إن الأصحاب قد أطبقوا على صحة الأخبار المستفيضة بل المتواترة الدالة بصريحها على وقوع التحريف في القرآن كلاماً ومادة وإعراباً والتصديق بها».

گفته سيد محدث جزائري در كتاب انوار كه معنايش بزبان عربي اينست كه اصحاب ما اتفاق كرده اند بر صحيح بودن احاديث مستفيضه بلكه متواتره كه دلالت صريحه دارند بر وقوع تحريف در قرآن در عبارت و در معني و در اعراب و اتفاق كرده اند بر تصديق اين احاديث.

3) نيز در همين كتاب ص377 مي نويسد:

«وهي كثيرة جداً حتى قال السيد نعمة الله الجزائري في بعض مولفاته كما حكي عنه أن الأخبار الدالة على ذلك تزيد على ألفي حديث، وادعى استفاضتها جماعة كالمفيد والمحقق الداماد والعلامة المجلسي وغيرهم، بل الشيخ أيضاً صرح في التبيان بكثرتها، بل ادعى تواترها جماعة يأتي ذكرهم».

احاديث تحريف قرآن يقيناً بسيار اند تا آنكه گفته سيد نعمةالله جزائري در بعض تاليفات خود چنانكه از وي نقل كرده شده كه احاديث تحريف زائدست از دو هزار حديث و دعوي كرده زياد بودن آنها را جماعتي مثل شيخ مفيد[۸] و محقق و علامه مجلسي و غيرهم بلكه شيخ نيز در كتاب تبيان بكثرت اين روايات تصريح كرده بلكه جماعتي ادعاي تواتر آن كرده اند كه ذكر ايشان خواهد آمد.

باز بفاصله چند سطور مي نويسد:

«واعلم أن ذلك الأخبار منقولة من الكتب المعتبرة التي عليها معول أصحابنا في إثبات الأحكام الشرعية والآثار النبوية».

بدان كه اين احاديث منقول است از كتابهاي معتبره كه بر آن است اعتماد و اصحاب ما در ثابت كردن احكام شرعيه واحاديث نبويه.

4) در آخر اين كتاب قول علامه مجلسي نقل مي كند كه او فرمود كه

«وعندي أن الأخبار في هذا الباب متواترة معنى وطرح جميعها يوجب رفع الاعتماد عن الأخبار رأساً بل ظني أن الأخبار في هذا الباب لا يقصر عن أخبار الإمامة، فكيف يثبتونها بالخبر».

نزد من احاديث تحريف قرآن متواتراند باعتبار معني و ساقط كردن تمام اين احاديث فن حديث را كلاً ناقابل اعتماد مي سازد بلكه ظن من آنست كه روايات تحريف از روايات امامت كم نيست پس اگر روايات تحريف را اعتبار نكنند مساله امامت را چگونه از روايات ثابت خواهند كرد.

5) نيز همدرين كتاب فصل الخطاب ص 97 مي فرمايد:

«كان لأمير المؤمنين عليه السلام قرآناً مخصوصاً جمعه بنفسه بعد وفاة رسول الله صلى الله عليه وآله وعرضه على القوم فأعرضوا عنه فحجبه عن أعينهم وكان ولده عليه السلام يتوارثونه إماماً عن إمام كسائر خصائص الإمامة وخزائن النبوة وهو عند الحجة عجل الله فرجه يظهره للناس بعد ظهوره ويأمرهم بقراءته وهو مخالف لهذا القرآن الموجود من حيث التأليف وترتيب السور والآيات بل الكلمات أيضاً ومن جهة الزيادة والنقيصة، وحيث أن الحق مع علي عليه السلام وعلي مع الحق ففي القرآن الموجود تغيير من جهتين. وهو المطلوب».

بود براي اميرالمومنين قرآني مخصوص كه جمع[۹] كرده بود آن را بنفس نفيس خود بعد وفات رسول خدا صلى الله عليه وآله و پيش كرده بود آن را بر صحابه مگر ايشان اعراض كردند ازان پس پوشيده نموده آن را از چشمهاي ايشان و اولاد آنجناب عليه السلام بطور ميراث مي يافتند آن را هر امام از امامي ديگر مانند ديگر خصائص امامت و خزائن نبوت، و آن قرآن اكنون نزد امام غائب است زود كند خدا كشادگي او را ظاهر سازد آن را امام غائب براي مردمان بعد ظهور خود و حكم كند ايشان را بتلاوت آن و آن قرآن مخالف قرآن موجود است باعتبار جمع و ترتيب سور وآيات بلكه ترتيب كلمات نيز و باعتبار بيشي و كمي و چونكه حق همراه علي عليه السلام ست و علي همراه حق است پس در قرآن موجود تحريف از هر دو جهت (يعني به جهت روايات و بجهت قرآن علي) ثابت شده. وهو المطلوب.

از عبارات سابقه كثير و مستفيض و متواتر و زائد از دو هزار بودن روايات تحريف و كم نه بودن از روايات امامت ثابت است و ازين عبارت خرابي ترتيب سور و آيات و كلمات هويداست.

6) در ديباچه تفسير صافي مطبوعه ايران ص 13 مي فرمايد:

«وأما اعتقاد مشائخنا رحمهم الله في ذلك فالظاهر من ثقة الاسلام محمد بن يعقوب الكليني طاب ثراه أنه كان يعتقد التحريف والنقصان في القرآن لأنه روى روايات في هذا المعنى في كتابه الكافي ولم يتعرض لقدح فيها مع أنه ذكر في أول الكتاب أنه كان يثق بما رواه فيه وكذلك أستاده علي بن إبراهيم القمي فإن تفسيره مملوء منه وله غلو فيه وكذلك الشيخ أحمد بن أبي طالب الطبرسي».

واعتقاد مشائخ ما رحمهم الله در باب تحريف قرآن پس ظاهر از ثقة الاسلام محمدبن يعقوب كليني طاب ثراه اين است كه او معتقد تحريف و نقصان در قرآن بود زيرا كه او روايات تحريف قرآن را در كتاب خود كافي روايت كرده و بران روايات هيچ قدح نه كرده با آنكه در آغاز كتاب ذكر كرده كه آنچه درين كتاب روايت كند بران اعتمادي دارد و هم چنين استاد او علي بن ابراهيم قمي زيرا كه تفسيره او از روايات تحريف پرست و او را درين مساله غلو هست. و هم چنين شيخ احمد بن أبي طالب طبرسي (مصنف احتجاج).

ازين عبارت معتقد بها بودن روايات تحريف كما ينبغي ظاهرست و علامه نوري طبرسي فهرست طويل الذيل پيش كرده كه در آن اسماي علماي شيعه كه در مبحث تحريف تصنيفها كرده اند درج نموده. هر كه خواهد در تنبيه الحائرين مطالعه كند.

7) مجتهد اعظم مولوي دلدار علي در عمادالاسلام مي فرمايد على ما نقله في استقصاء الافحام مجلد اول:

«قال آية الله في العالمين أحله الله دار السلام في عماد الإسلام بعد ذكر نبذ من أحاديث التحريف المأثورة عن سادات الأنام عليهم آلاف التحية والسلام: مقتضى تلك الأخبار أن التحريف في الجملة في هذا القرآن الذي بين أيدينا بحسب زيادة بعض الحروف ونقصانه بل بحسب بعض الألفاظ وبحسب الترتيب في بعض المواضع قد وقع بحيث لا يشك فيه مع تسليم تلك الأخبار».

گفت آية الله في العالمين يعني مولوي دلدار علي أحله الله دارالسلام در عماد الاسلام بعد ذكر چندي از احاديث تحريف كه منقول اند از سرداران خلق عليهم آلاف التحيه والسلام كه مقتضاي اين احاديث آن است كه درين قرآن كه پيش ماست في الجمله تحريف واقع شده باعتبار زيادتي بعض حروف كمي آن بلكه باعتبار زيادتي وكمي بعض الفاظ نيز و باعتبار ترتيب نيز در بعض مقامات در وقوع اين تحريف بعد تسليم كردن صحت اين احاديث شك نمي توان كرد.

درين عبارت روايات تحريف و عقيده ي تحريف را بسيار سبك كرده تا هم از اقرار مفر نيافته. و وجه سبك كردن اينست كه كتاب مستطاب تحفه اثنا عشریه شايع گشته بود و در آن كتاب مواخذه شديد بر مبحث تحريف نموده شده و مجتهد موصوف منجانب پادشاه اوده مكلف براي نوشتن جواب آن كتاب بود.

8) امام الشيعه مولوي حامد حسين در استقصاء الافحام مجلد اول جابجا اقرار كثرت روايات تحريف و صريح الدلالة بودن آن و اقرار اعتقاد شيعه نموده، از آن جمله در ص 9 مي گويد:

ورود روايات تحريف قرآن بطريق اهل حق در ص 10 مي گويد كه «اگر بيچاره شيعئي بمقتضاي احاديث كثيره ي اهل بيت طاهرين مصرحه بوقوع نقصان در قرآن حرف تحريف و نقصان بر زبان آرد هدف سهام طعن و ملام و مورد استهزا و تشنيع گردد». و در ص 64 مي گويد كه «اگر هل حق از حافظان اسرار الهي و حاملان آثار جناب رسالت پناهي كه هداة اسلام و ائمه نام اند روايت كنند احاديثي كه دال است بر آنكه در قرآن شريف مبطلين و اهل ضلال تحريف نمودند و تصحيفش به عمل آوردند و اصل قرآن كما انزل نزد حافظان شريعت موجود است كه درين صورت اصلاً بر جناب رسالت مآب صلى الله عليه وآله نقصي وطعني عائد نمي شود فرياد و فغان آغاز كنند».

تمام شد روايات تحريف مع هر سه اقرار علماي شيعه. اينجا لطيفه ي تازه بياد آمد. مولوي دلدار علي صورتِ نو براي تحريف قرآن مجيد تراشيده. معاذالله. تحريف كننده رسول خدا صلى الله عليه وسلم را قرار داده و آن هم بامر الهي و گفته كه چونكه صحابه كرام باعث اين تحريف بودند لهذا اين تحريف هم بسوي ايشان منسوب كرده خواهد شد. اين لطيفه تازه بذهن كسي نرسيده بود.

مطرب خوشنوا بگو تازه بتازه نو بنو

در عماد الاسلام بعد عبارتي كه از استقصاء الافحام نقل كردم (على ما في ازالة العين) مي فرمايد:

«ومنها: أنه معلوم من حال النبي كما لا يخفى على المتفحص الذهين ذي الحدس الصائب أنه مع كمال رغبته على تخليفه علياً كان في غاية التقية من قومه ولهذا عندي دلائل وأمارات لا يسع المقام ذكرها فيحتمل عند العقل أن النبي حفظاً لبيضة االإسلام الظاهري أودع القرآن النازل المشتمل على أسماء الأئمة وأسماء المنافقين مثلا عند محارم أسراره كعلي بأمر الله لئلا يرتد القوم بأسرهم لما علم من حالهم عدم احتمال ذلك وأظهرهم بقدر ما علم المصلحة في إظهاره ولما كانوا هم الباعثين للنبي على ذلك كان الإسناد إليهم في محله».

و از جمله صورتهاي تحريف يكي اين است كه حال نبي معلوم است و بر كسي تفحص كرده باشد و ذهين و سريع الفهم باشد پوشيده نيست كه با وجود كمال رغبت آنجناب بر خليفه ساختن علي از قوم خود در غايت تقيه بود و براي اين معني نزد من دلائل و قرائن است كه اينجا گنجايش ذكر آن نيست پس عقلاً اين احتمال پيدا مي شد كه نبي بخيال حفاظت اسلام ظاهري قرآن اصلي را كه در آن اسماي ائمه واسماي منافقين بود مثلاً نزد محرمان اسرار خود مانند علي بحكم خدا وديعت نهاد تا كه قوم بالكل مرتد نه شوند زيرا كه حال ايشان مي دانست كه برداشت اين امر نه توانند كرد و قوم را بر همان مقدارِ قرآن اطلاع داد كه اظهار آن مصلحت بود و چونكه ايشان نبي را بر اخفاي قرآن اصلي باعث بودند لهذا تحريف قرآن را بجانب شان منسوب كردن بجاست.

اگر كسي بر خيالات شيعه كه درباره ي قرآن مجيد دارند و در جاي خود اظهار آن مي نمايند مطلع شود بسيار تعجب كند. مثلاً اديطران الشمس نوشتند كه اين قرآن جمع نموده ي جهلاي عرب است اگر بر آن اعتراض وارد مي شود چه عجب، و مثلاً مولوي ميرزا احمد علي كه در پنجاب سر آمد مناظرين شيعه است در رساله مولفه خود موسوم به انصاف بعد بيان اينكه در قرآن اغلاط صرفيه و نحويه و محاورات متروكه بسيار است مي گويد كه اگر باوجود اين همه قرآن معجزه است. پس من همچنين كتاب معجز تصنيف توانم كرد. و مثلاً مجتهدين لكهنو در سهيل يمن جلد 5 نمبر 12 مي نويسند كه آيت تطهير يعني آيه كريمه: {إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا} (الأحزاب: 33). در ميان آيات سابقه و لاحقه چنان معلوم مي شود كه دانه ي طلائي در ميان گوهرهاي كاذب يعني مصنوعي. يعني معاذالله آيات سابقه {يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ} إلى آخره و آيات لاحقه يعني {وَاذْكُرْنَ مَا يُتْلَى فِي بُيُوتِكُنَّ} إلى آخره، گوهرهاي كاذب و مصنوعي هستند. مجتهدين شيعه ديدند كه در آيت تطهير معني كه به هزار جان فشاني تراشيده اند و لفظ اهل بيت را خلاف لغت بر معني كه فرود آورده اند سياق و سباق آيت آنرا درهم و برهم مي كند و بآواز بلند ندا مي كند كه لفظ اهل بيت براي ازواج مطهرات است ومراد خداوندي ازين لفظ بجز ازواج مطهرات ديگر كسي نيست لهذا آيات سابقه ولاحقه را گوهر كاذب يعني كلام انساني قرار داده، گلو خلاصي خود خواستند. و مثلاً سلطان العلما مولوي سيدمحمد مجتهد اعظم در كتاب ضربت حيدريه جلد دوم ص 81 مي گويد كه هر آيت قرآني كه خلاف اجماع ما باشد برآن آيت عمل كردن جائز نيست. عبارتش بلفظه اين است: بنابر اين اگر در بعض مقامات هرگاه به سبب قرائن قويّه و اخبار اماميه ترتيب منافي اصل مراد باشد يا بعض آيات برخلاف معني متفق عليه بين الطائفة المحقه دلالت داشته باشد در آن هنگام تشبث و تمسك بآن ترتيب وآن آيت جائز نخواهد بود.

تنبيه ضروري

علماي شيعه درين مبحث عاجز آمده روايتي چند از كتب اهل سنت پيش كرده مي گويند كه از روايات اهل سنت هم تحريف قرآن ثابت است پس بايشان بايد گفت كه چنانكه ما از كتب شما زائد از دو هزار روايات پيش كرديم و سه اقرار علماي شما نقل نموديم شما هم از كتب ما يك روايت باين سه اقرار پيش نمائيد بمجرد استماع اين كلمه حواس باخته خواهند شد.

اصل اين است كه از كتب ما روايات نسخ تلاوت و اختلاف قراءت پيش مي كنند و آن را روايات تحريف مي گويند. و بسياري از علماي محدثين ما انكار صحت اين روايات كرده اند و گفته اند كه نسخ تلاوت بي اصل محض است. چنانچه اقوال شان در تنبيه الحائرين منقول است. لهذا اقرار تواتر از كجا آرند. نيز علماي ما گفته اند كه اين روايات بر تقدير صحت بر نسخ تلاوت دلالت مي كند و لطف اين است كه علماي شيعه هم ازين روايات نسخ تلاوت فهميده اند نه تحريف، اقوال علماي شيعه در تنبيه الهي بر اين منقول است، لهذا اقرار دلالت بر تحريف از كجا آرند. باقي ماند اقرار اعتقاد تحريف قرآن، علاوه ازينكه در كتب اهل سنت مصرح است كه اعتقاد تحريف قرآن قطعاً كفر است و در كفر بودن آن اختلافي نيست. خواه علماي شيعه هم تصريح كرده اند كه اهل سنت كسي معتقد تحريف نيست و اهل سنت اعتقاد تحريف را كفر مي دانند لهذا اقرار اعتقاد تحريف بيچاره از كجا يابند. اما الشيعه مولوي حامد حسين در استقصاء الافحام مجلد اول ص 9 مي نويسد:

مصحف عثماني كه اهل سنت آنرا قرآن كامل اعتقاد كنند و معتقد نقصان آنرا ناقص الايمان بلكه خارج از اسلام پندارند.

المختصر، شيعه درين مبحث سخت عاجز اند. و ازين مبحث واضح مي شود كه بنياد مذهب شيعه بر عداوت قرآن مجيد است.

فصل سوم: در بيان مساله امامت

مساله امامت اگرچه از مسائل مشهوره ي مذهب شيعه است و گفته مي شود كه همين مساله بنياد اختلاف ميان اهل سنت و شيعه است. ليكن اقل قليل اند كساني كه بر حقيقت اين مساله اطلاع داشته باشند.

في الواقع مساله امامت رازي است از رازهاي سربسته ي مذهب شيعه كه اگر مسلمانان از حقيقت اين مساله واقف شوند براي نفرت از مذهب شيعه كافي است. و براي معلوم كردن بطلان مذهب شيعه اصلاً حاجت مسائل ديگر نيست.

شيعه در اخفاي اين مساله كوشش بسيار كردند و مي كنند مگر اكنون كه كتابهاي ايشان طبع گرديده اين راز طشت از بام شده.

نهان كي ماند آن رازي كز و سازند محفلها

براي تاكيد اخفاي اين راز احاديث بسيار تصنيف نموده اند. از آنجمله يك حديث اين است كه در اصول كافي ص 387 آورده:

«قال أبوجعفر عليه السلام: ولاية الله أسرها إلي جبريل وأسرها جبريل إلى محمد صلى الله عليه وآله وأسرها محمد إلى علي عليه السلام وأسرها علي إلى من شاء، وأنتم تذيعون ذلك».

فرمود امام باقر عليه السلام كه ولايت الهي يعني مساله امامت بطور راز گفته خدا آنرا به جبريل وبطور راز گفته بود آنرا جبريل به محمد صلى الله عليه وآله و بطور راز گفته بود آنرا محمد به علي عليه السلام. و بطور راز گفته بود آنرا علي به هر كسي كه خواست، و شما (اي شيعيان) آنرا شهرت مي دهيد.

ازين روايات يك عقده ي لاينحل پيدا مي شود كه چنين راز سربسته در اصول دين چنان داخل شد، ازين روايات اين هم ظاهر گشت كه قصه غديرخم كه رسول خدا صلى الله عليه وسلم در مجمع عام اعلان امامت حضرت علي فرمود همه دروغ بي فروغ است.

متاخرين شيعه را بينيد كه ازين روايات و تصريحات متقدمين خود چشم پوشيده هوس آن دارند كه از قرآن مجيد اثبات امامت كنند چنانچه چند آيات كريمه را قطع و بريد كرده تحريفهاي معنوي بكار بردند و خود را مصداق قول مشهور «ملال آورد آرزوي محال» ساختند.

به هر كيف ازين روايت و امثال آن معلوم شد كه مساله امامت چنان رازي است كه خداوند كريم بجز حضرت جبريل فرشته ديگر را ازان آگاهي نه بخشيد و در جماعت انبيا بجز آنحضرت صلى الله عليه وسلم پيغمبري ديگر محرم اين راز نشد و در اصحاب آنحضرت صلى الله عليه وسلم بجز حضرت علي كسي برين سرّ مكنون مطلع نگرديد و حضرت علي بهر كه خواست گفت مطلبش اين است كه بحسنين گفت و حسنين هم صرف بامامي كه بعد ايشان نامزد بود يعني امام زين العابدين گفتند و امام زين العابدين هم صرف به امام باقر گفت و سائر اولاد خود را ازين راز بي خبر داشت. هيچ معلوم نمي شود كه اين كم ظرفي از كدامين ذات اقدس به ظهور آمد كه زراره و ابوبصير و عبدالله ابن ابي يعفور و ديگر ممبران انجمن سبائيه را ازين راز آگاهي حاصل شد و ايشان آنرا شهرت دادند. درينجا يك روايتي لطيف كه در اصول كافي ص 100 آورده بايد ديد:

«عن أبان قال: أخبرني الأحول أن زيد بن علي بن الحسين بعث إليه وهو مستخف قال: فأتيته فقال لي: يا أبا جعفر! ما تقول إن طرقك طارق منا أتخرج معه؟ قال: فقلت له: إن كان أباك وأخاك خرجا خرجت معهما، قال: فقال لي: أنا أريد أن أخرج وأجاهد هؤلاء القوم فاخرج معي، قال: قلت: لا ما أفعل، قال: فقال: أترغب بنفسك عني؟ فقلت له: إنما هي نفس واحدة فإن كان لله في الأرض حجة فالمتخلف عنك ناج والخارج معك هالك وإن لم يكن لله في الأرض حجة فالمتخلف عنك والخارج معك سواء، قال: فقال لي: يا أبا جعفر! كنت أجلس مع أبي على الخوان فيلقمني البضعة السمينة ويبرد لي اللقمة الحارة حتى تبرد شفقة علي، ولم يشفق علي من حر النار إذ أخبرك بالدين ولم يخبرني به».

روايت است از ابان كه گفت: خبر داد مرا احول كه زيد بن امام زين العابدين مرا طلب داشت در آن ايام كه او پوشيده شده بود گفت احول كه پس رفتم نزد وي پس گفت زيد به من كه اي ابوجعفر، چه مي گوئي اگر كسي از ما نزد تو رود آيا همراه او براي جهاد بيرون خواهي آمد؟ گفتم كه اگر پدر تو زين العابدين يا برادر تو باقر جهاد كند من همراه ايشان بيرون خواهم آمد. زيد گفت كه من اراده مي كنم كه بيرون آيم و برين قوم يعني بني اميه جهاد كنم پس گفتم كه من همراه تو نخواهم بيرون آمد پس زيد گفت كه آيا تو جان خود را از جان من عزيز مي داري گفتم كه جانِ من يك جان است مگر بايد ديد كه اگر در زمين حجتي منجانب الله هست پس كسي كه شريك تو نه شود نجات خواهد يافت و كسي كه همراه تو بيرون آيد هلاك خواهد شد واگر در زمين حجتي منجانب الله نيست پس كسي كه شريك تو شود و كسي كه نه شود هر دو برابراند. پس زيد گفت: اي ابوجعفر، من با پدر خود (زين العابدين) بر دستر خوان مي نشستم او لقمهاي چرب در دهن من مي داد و لقمه گرم را از براي من بسبب محبت سرد مي كرد مگر از آتش دوزخ براي من ترس نكرد كه ترا از دين باخبر كرد و مرا بي خبر داشت.

درين روايت قصه حضرت زيد شهيد مذكورست. كدام زيد شهيد؟ نور نظر و لخت جگر امام زين العابدين و برادر امام باقر. امام زين العابدين را يازده فرزند بودند مگر سواي امام باقر كسي محرم راز امامت نبود.

عقيده ي شيعه است كه امام حجة الله مي باشد و جهاد بمعيت غير امام جائز نيست. حضرت زيد شهيد احول را چه خوب جواب داد كه پدر من با من محبت مي نمود كه از گرمي لقمه حفاظت من مي كرد ليكن تعجب است كه از گرمي آتش دوزخ حفاظت من نكرد و مساله امامت كه تو بيان كردي از من مخفي داشت. مگر ميان احول كه شاگرد رشيد ابن سبا بودند ازين جواب مسكت خاموش نشدند چنانچه در روايت كافي بعد عبارت منقول بالا اين است كه ميان احول ارشاد فرمودند كه بباعث محبت پدر تو؟؟ ازين مساله آگاه نكرد اگر بعد آگاه كردن تو انكار مي كردي از اهل دوزخ مي شدي. اين عجب لطيفه است انكار مساله امامت بعد آگاه شدن موجب هلاكت است و كسي كه ازين مساله آگاه نباشد بر وي باكي نيست، اين عجب اصول دين است و لطف بر لطف اين است كه در اين روايت مذكورست كه احول به امام باقر اين قصه را باز گفت امام باقر بر تذليل برادر خود حضرت زيد شهيد بسيار مسرت كردند. لا حول ولا قوة إلا بالله.

المختصر، مساله ي امامت رازيست مخفي. اكنون عقائد مذهب شيعه درباره امامت نقل مي كنم از آن واضح خواهد شد كه مساله امامت را چرا اين چنين «راز درون پرده» ساخته اند.

عقيده ي اول

شيعه مي گويند كه دنيا گاهي از وجود امام خالي نمي تواند شد و مي گويند كه بعد رسول خدا صلى الله عليه وسلم تا روز قيامت براي هر زمان امامي منجانب الله مقرر شده و تعداد ائمه دوازده بيان مي كنند و بر امام دوازدهم خاتمه ي دنيا مي گويند. اسماي مباركه آن دوازده امام اين است. 1- علي 2- حسن 3- حسين 4- (علي) زين العابدين 5‌- باقر 6- جعفر 7- موسي 8- رضا 9- تقي 10- نقي 11- حسن عسكري 12- مهدي.

درينجا ازين بحث قطع نظر مي كنيم كه در تعداد ائمه و تقرر عمر دنيا خداي شيعه را باربار بدا واقع شده، عمر دنيا از مقدار مجوزه ي خداوندي بسيار زياده شد و باين سبب عمر امام دوازدهم خلاف عادت انساني اين قدر دراز كرده شد. اولا براي ظهور امام مهدي سنه 76 هجري مقرر بود و ظاهر است كه بعد ظهور امام مهدي عمر دنيا ختم شدي ليكن اين راي تبديل شد باز سنه 140 هجري براي ظهور امام تقرر يافت مگر اين راي خداوندي هم تبديل شد. يك راي اين هم بود كه امام جعفر صادق را امام مهدي قرار داده شود ليكن اين راي هم قائم نماند. اين همه مباحث بحواله احاديث كتب شيعه در ثالث من المائتن بايد ديد.

عقيده ي دوم

اين كه اين دوازده امام در هر صفت مثل رسول خدا هستند. در معصوميت و افتراض طاعت و فضيلت وغيره تمام اوصاف مماثل و مساوي آنحضرت صلى الله عليه وسلم در اصول كافي ص 114 از امام جعفر صادق مي آرد كه:

«ما جاء به علي آخذ به وما نهى عنه أنتهي عنه، جرى له من الفضل مثل ما جرى لمحمد ولمحمد الفضل على جميع ما خلق الله عز وجل، والمتعقب عليه في شيء من أحكامه كالمتعقب على الله وعلى رسوله والراد عليه في صغيرة أو كبيرة على حد الشرك بالله. كان أمير المؤمنين باب الله الذي لا يؤتى إلا منه وسبيله الذي من سلك بغيره هلك، وكذلك يجري لأئمة الهدى واحد بعد واحد».

آنچه علي آورده است آن را ميگيرم و از هر چه او منع كرده باز مي مانم، بزرگي علي مثل آن بزرگي است كه محمد را حاصل است. و محمد را بزرگي بر تمام مخلوق خداوند عزوجل حاصل است. و اعتراض كننده بر علي در چيزي از احكام او مانند اعتراض كننده است بر خدا و رسول او و ردكننده ي قول علي در چيزي صغير يا كبير در مرتبه شرك بالله است. اميرالمومنين علي دوازده خدا بود كسي تا خدا نه رسد بغير توسط وي اميرالمومنين راه خدا بود كسي كه بر راه ديگر رود هلاك خواهد شد. و همين است بزرگي تمام ائمه يكي بعد ديگري.

ازين حديث ظاهرست كه شان دوازده امام مساوي شان رسول خدا و افضل از سائر انبيا عليهم السلام است. همين حديث را مصنف حمله حيدري نظم كرده كه

همه صاحب حكم بر كائنات ** همه چون محمد منزه صفات

عقيده ي سوم

اين است كه ائمه را اختيار تحليل و تحريم حاصل مي باشد هر چيز را كه خواهند حلال كنند و هر چيز را كه خواهند حرام فرمايند. در اصول كافي ص 278 مي آرد:

«عن محمد بن سنان قال: كنت عند أبي جعفر الثاني عليه السلام فأجريت اختلاف الشيعة فقال: يا محمد! إن الله تبارك وتعالى لم يزل متفرداً بوحدانيته ثم خلق محمد وعلياً وفاطمة فمكثوا ألف دهر ثم خلق جميع الأشياء فأشهدهم خلقها وأجرى طاعتهم عليها وفوض أمورها إليهم فهم يحلون ما يشاءون ويحرمون ما يشاءون ولن يشاءوا إلا أن يشاءالله تبارك وتعالى».

از محمدبن سنان روايت است كه گفت: بودم نزد امام محمد تقي عليه السلام پس ذكركردم اختلافات شيعه را پس امام فرمود كه اي ابومحمد هرآئينه الله تبارك و تعالي هميشه بود متفرد بوحدانيت خود پس آفريد محمد و علي و فاطمه را، ايشان هزارها قرن ماندند بعد ازان آفريد جميع اشيا را و ايشان را حاضر كرد بر آفريدن آنها و فرض نمود طاعت ايشان بر آنها و تمام امور اشيا بايشان سپرد كرد. پس ايشان حلال مي كنند هر چه مي خواهند و حرام مي كنند هر چه مي خواهند و نمي خواهند مگر آن كه خواهد الله تبارك و تعالي.

ف: درين حديث محمدبن سنان اختلافات مذهبي را كه در ميان شيعه بود ذكر كرد امام جواب آن اختيارات ائمه را بيان فرمود. مقصود اينكه اين اختلافات بسبب اختيارات ائمه رونما شده يك امام يك چيز را حلال مي كند و امامي ديگر آن چيز را حرام مي سازد لهذا اختلاف پيدا مي شود.

عقيده ي اهل سنت آنست كه عصمت خاصه نبوت است غير نبي معصوم نمي باشد و كسي را مثل آنحضرت صلى الله عليه وسلم گفتن و او را مختار تحليل وتحريم قرار دادن صريح انكار ختم نبوت است. چيزي كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم حلال فرمود تا قيامت حلال خواهد ماند و چيزي كه حرام فرمود تا قيامت حرام خواهد ماند.

عقيده ي چهارم

هر امام را هر شب جمعه معراج مي شود. در اصول كافي ص 155 از حضرت امام جعفر صادق مي آرد:

«إن لنا في ليالي الجمعة لشأناً من الشأن، قال: قلت: جعلت فداك وما ذاك الشأن؟ قال: يوذن لأرواح الأنبياء الموتى عليهم السلام وأرواح الأوصياء الموتى وروح الوصي الذي بين أظهركم يعرج بها إلى سماء حتى توافي عرش ربها فتطوف به أسبوعاً فتصلي عند كل قائمة من قوائم العرش ركعتين ثم ترد إلى الأبدان التي كانت فيها فتصبح الأنبياء والأوصياء قد ملئوا سروراً ويصبح الوصي الذي بين ظهرانيكم وقد زيد في علمه مثل الجم الغفير».

در شب هاي جمع شانِ ما عجيب مي باشد راوي گفت: فداي تو شوم چه شان مي باشد؟ فرمود كه اجازت داده مي شود ارواح انبيا و ارواح ائمه را كه مرده اند و روح آن امام را كه در ميان شماهست معراج داده مي شود ايشان را بسوي آسمان تا آنكه مي رسند تا عرش پروردگار خود و طواف عرش مي كنند هفت شوط و نزد هر پايه عرش دو ركعت نماز مي گزارند بعد از آن واپس كرده مي شوند بسوي بدنهاي كه در آن بودند پس انبياء وائمه گذشته از سرور پر مي شوند و امامي كه درميان شماست علم او زياده مي شود مانند انبوه كثير.

عقيده ي پنجم

هر امام را در هر شب قدر كتابي نوشته منجانب الله عنايت مي شود كه در آن احكام يك سال از عقائد و اعمال مندرج مي باشد و بعد ختم سال آن كتاب منسوخ مي شود. در اصول كافي ص 153 از امام باقر مي آرد:

«ولقد قضي أن يكون في كل سنة ليلة يهبط فيها بتفسير الأمور إلى مثلها من السنة المقبلة».

و هر آئينه مقدر شده كه در هر سال شبي باشد كه دران نازل كرده شود بيان و توضيح كارها تا شب ديگر مثل آن از سال آينده.

علامه خليل قزويني در صافي شرح كافي جزو دوم ص 224 بشرح اين حديث مي نويسد: براي هر سال كتابي عليحده است. مراد كتابي است كه در آن تفسير حوادث كه محتاج اليه امام است تا سال ديگر نازل مي شوند بآن كتاب ملائكه و روح در شب قدر بر امام زمان، الله تعالي باطل مي كند بان كتاب آنچه را كه ميخواهد از اعتقادات امام خلائق و اثبات مي كند آنچه را كه ميخواهد از اعتقادات.

خلاصه اين كه هر سال عقائد و اعمال همه تبديل مي شود آنچه سال گذشته حق بود امسال ناحق مي گردد.

عقيده ي ششم

نزد هر امام فرشتگان منجانب الله مي آيند و پيغام خداوندي مي آرند. در اصول كافي ص 135 از امام جعفر صادق مي آرد كه او فرمود:

«يا خيثمة، نحن شجرة النبوة وبيت الرحمة ومفاتيح الحكمة ومعدن العلم وموضع الرسالة ومختلف الملائكة».

درين حديث «جاي نهادن رسالت» قابل غورست. انكار ختم نبوت ازين صاف تر چه خواهد بود.

عقيده ي هفتم

علوم ائمه همه از قرآن و حديث نمي باشد بلكه نزدشان ديگر رسائل علم بسيار است مثلاً مصحف فاطمه و كتاب علي و زنبيل چرمي و علم نجوم و كتاب شب قدر كه ذكرش گذشت و غير ذلك بلكه حق اين است كه بسبب ديگر رسائل علم امام را حاجتي به قرآن و حديث نيست. در اصول كافي ص 146 بابي مستقل باين عنوان است باب فيه ذكر الصحيفة والجفر و الجامعة درين باب حديث اول اين است:

«عن أبي بصير قال: دخلت على أبي عبدالله عليه السلام فقلت: جعلت فداك، إني أسألك عن مسألة لا أحد[۱۰] يسمع كلامي، قال: فرفع أبو عبدالله سترا بينه وبين بيت آخر فاطلع فيه ثم قال: سل عما بدا لك، قال: قلت: جعلت فداك إن شيعتك يتحدثون أن رسول الله صلى الله عليه وآله علم علياً باباً يفتح له منه ألف باب (ثم بفاصلة يسيرة) ثم قال: يا أبا محمد! وإن عندنا الجامعة وما يدريهم ما الجامعة؟ قال: قلت: جعلت فداك وما الجامعة؟ قال: صحيفة طولها سبعون ذراعاً بذراع رسول الله صلى الله عليه وآله وإملائه من فلق فيه وخط علي بيمينه، فيها كل حلال وحرام وكل شيء يحتاج إليه الناس حتى الأرش في الخدش، وضرب بيده إلي فقال لي: تأذن يا أبا محمد؟ قال: قلت: جعلت فداك إنما أنا لك، فاصنع ما شئت، قال: فغمزني بيده قال: حتى أرش هذا، كأنه مغضب ثم قال: وإن عندنا الجفر وما يدريهم ما الجفر؟ قال: قلت: وما الجفر؟ قال: وعاء من أدم فيه علم النبيين والوصيين وعلم العلماء الذين مضوا من بني إسرائيل، ثم قال: وإن عندنا لمصحف فاطمة عليها السلام وما يدريهم ما مصحف فاطمة؟ قال: مصحف فيه مثل قرآنك هذا ثلاث مرات والله ما فيه من قرآنكم حرف واحد».

روايت است از ابوبصير گفت كه رفتم نزد امام جعفر صادق عليه السلام پس گفتم كه من فداي تو شوم يك مساله از تو مي پرسم آيا اينجا كسي هست كه كلام من شنود پس امام پرده را كه در ميان او و در ميان خانه ديگر بود برداشت ودر آن خانه نظر كرد بعد ازان فرمود كه (كسي نيست) بپرس آنچه خواهي گفتم كه فداي تو شوم شيعيان تو مي گويند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله علي را بابي تعليم كرد كه ازان هزار باب علم مي كشايند (باز بفاصله قليله است كه) امام فرمود: اي ابومحمد نزد ما جامعه است. مردمان چه دانند كه جامعه چيست؟ گفتم: فداي تو شوم بگو كه جامعه چيست؟ امام فرمود: كه صحيفه ايست كه طولش هفتاد گزست از دست رسول خدا صلى الله عليه وآله و املا مي فرمود از دهان خود و علي مي نوشت از دست راست خود. در آن صحيفه جميع حلال وحرام و جميع آن چيزها كه مردمان بآن حاجت دارند مذكورست حتي كه ديت خراش خفيف هم، دست خود بر بدن من نهاده فرمود كه آيا مرا اجازت مي دهي؟ گفتم كه من خادم تو ام هر چه خواهي كن. پس مرا بدست خود گويا كه غضبناك شده فشرد وگفت كه ديت اين هم باز فرمود كه نزد ما جعفرست، مردمان چه دانند كه جفر چيست؟ گفتم: بگو كه جفر چيست؟ فرمود كه زنبيلي است از چرم كه در وي هست علم انبيا و اوصيا و علم آن عالمان كه در بني اسرائيل گذشتند باز فرمود كه نزد ما مصحف فاطمه عليهاالسلام است مردمان چه دانند كه مصحف فاطمه چيست؟ و فرمود كه مصحفي است سه چند از قرآن شما و الله در آن يك حرف هم از قرآن شما نيست.

ف: ببينيد اي مسلمانان اين است قدر و منزلت قرآن عظيم كه امام آن را به سوي خود منسوب هم نمي كند و مي فرمايد كه مصحف فاطمه از قرآن شما سه چند است و يك حرف از قرآن شما در آن نيست. و ظاهرست كه با وجود مصحف فاطمه امام را به سوي قرآن ما چه حاجت.

باز در اصول كافي در همين باب و همين صفحه حديث دوم از حماد بن عثمان منقول است كه در آن حقيقت مصحف فاطمه بسيار عجيب و غريب بيان فرموده. اين حديث هم از امام جعفر صادق مروي است.

«إن الله لما قبض نبيه صلى الله عليه وآله دخل فاطمة من الحزن ما لا يعلمه إلا الله عز وجل فأرسل إليها ملكا يسلي غمها ويحدث فشكت ذلك إلى أمير المؤمنين عليها السلام فقال: إذا أحسست بذلك وسمعت الصوت فقولي لي: فأعلمته بذلك، فجعل أمير المؤمنين عليه السلام يكتب كل ما سمع حتى أثبت من ذلك مصحفاً».

الله تعالي چون قبض روح كرد نبي خود را صلى الله عليه وآله بر فاطمه اندوه بسيار آمد كه اندازه آن بجز الله عزوجل كسي نتواند كرد پس الله تعالي فرستاد بسوي او فرشته را كه تسلي كند اندوه او را وباوي سخن گويد پس شكايت كرد حضرت فاطمه ازين امر باميرالمومنين عليه السلام پس فرمود اميرالمومنين كه چون باز فرشته را محسوس كني و آواز او شنوي مرا خبر ده چنانچه حضرت فاطمه او را خبر داد پس امير المومنين عليه السلام هر آنچه از فرشته شنيد آن را بنوشت و از آن مصحفي مكمل ساخت.

باقي ماند علم نجوم پس متعلق حقانيت آن هم يك دو روايت نقل كرده مي شود. در فروع كافي جلد سوم كتاب الروضه ص 153 مي آرد:

«عن معلى بن خنيس قال: سألت أبا عبدالله عليه السلام عن النجوم أحق هي؟ قال: نعم، إن الله عز وجل بعث المشتري إلى الأرض في صورة رجل فأخذ بيد رجل من العجم فعلمه النجوم حتى ظن أنه قد بلغ، ثم قال: انظر أين المشتري؟ فقال: ما أراه في الفلك وما أدري أين هو، قال: فنحاه وأخذ بيد رجل من الهند فعلمه حتى ظن أنه قد بلغ، فقال: انظر إلى المشتري أين هو؟ فقال: إن حسابي ليدل على أنك أنت المشتري، قال: فشهق شهقة فمات وورث علمه أهله فالعلم هناك».

روايت است از معلي بن خنيس گفت كه پرسيدم از امام جعفر صادق عليه السلام كه آيا علم نجوم حق است؟ امام فرمود: بلي، هرآئينه الله عزوجل (ستاره موسوم به) مشتري را بسوي زمين فرستاد بصورت مردي. پس گرفت او دست يكي را از اهل عجم و آموخت او را علم نجوم تا آنكه گمان كرد كه او كامل شد پس پرسيد ازو كه به بين مشتري كجاست؟ پس گفت آن عجمي كه بر آسمان او را نمي بينم و نمي دانم كه او كجاست پس مشتري او را بگذاشت دست يكي از اهل هند گرفت و او را آموخت تا آنكه گمان كرد كه او كامل شد پس پرسيد ازو كه ببين مشتري كجاست؟ پس آن شخص هندي گفت كه حساب من دلالت مي كند كه مشتري توئي. امام فرمود كه پس مشتري نعره ي برآورد و مُرد و اهل هند وارث علم او شدند. پس علم آنجاست.

درين حديث خصوصاً در جلمه اخيره چه قدر عظمت علم نجوم است معلوم مي شود كه علم همين است و بس. و آنچه ارشاد شده كه مشتري مُرد شايد بر فلك آنچه نمايان مي شود نعش مشتري باشد. يك حديث اين باب ديگر هم قابل زيارت است.

«عن أبي عبدالله عليه السلام قال: سئل عن النجوم؟ فقال: لا يعلمها إلا أهل بيت من العرب وأهل بيت من الهند».

روايت است از امام جعفر صادق عليه السلام كه پرسيده شد از وي درباره ي علم نجوم. پس فرمود كه نمي داند آنرا جز يك خاندان عرب (شايد مراد ازين خاندان خود باشد أستغفرالله) و يك خاندان هند.

اهل سنت مي گويند كه هر چه از رسول خدا صلى الله عليه وسلم منقول شد براي ما كافي است و غير آن را ما به جوي نمي خريم. اين همه علوم عاليه به شيعه و ائمه شيعه مبارك باد.

تو و طوبي و ما و قامت دوست

فكر هركس به قدر همت اوست

عقيده ي هشتم

نزد ائمه تمام كتب سماويه تورات و انجيل وغيره بحالت اصلي خود غير محرف موجود مي باشند و ائمه عالم همه كتب مي باشند. در اصول كافي ص 134 بابي مستقل براي همين بيان است و هم درين باب است كه ائمه تورات و انجيل را بزبان سرياني چنان تلاوت مي كردند كه كسي از يهود و نصاري برين چنين تلاوت قدرت نداشت. نيز در همدرين باب است كه امام جعفر صادق عليه السلام فرمود كه اگر موسي و خضر پيش من بودندي من ايشان را آگاه مي كردم كه من از هر دو زياده علم مي دارم.

اهل سنت مي گويند كه اولاً اين همه افسانهاي بي اصل است. ثانياً درين هيچ كمالي نيست، كمال در علم قرآن است و بس.

عقيده ي نهم

ائمه عالم ما كان و ما يكون مي باشند. تمام واقعات گذشته و حال وآينده را علم ائمه محيط مي باشد در اصول كافي ص 159 بابي باين عنوان است:

«باب أن الأئمة عليهم السلام يعلمون علم ما كان وما يكون وأنه لا يخفى عليهم شيء صلوات الله عليهم».

باب در بيان اينكه ائمه عليهم السلام مي دانند علم چيزها كه گذشت و علم چيزها كه خواهد آمد و هر آئينه پوشيده نيست بر ائمه صلوات الله عليهم چيزي.

عقيده ي دهم

ائمه وقت موت خود مي دانند و موت ايشان باختيار ايشان مي باشد. در اصول كافي ص 158 بابي مستقل باين عنوان است.

«باب أن الائمة عليهم السلام يعلمون متى يموتون وأنهم لا يموتون إلا باختيار منهم».

باب در بيان اينكه ائمه عليهم السلام مي دانند كه كي خواهند مرد و هر آئينه ايشان نمي ميرند مگر باختيار خود.

اهل سنت ميگويند كه اگر حقيقت امر چنين است پس چرا ترس و خوف بريشان غالب بود كه تقيه كرده مسائل دينيه غلط بيان مي كردند؟!

عقيده ي يازدهم

هر امام را يك دفتري مكتوب من جانب خدا مرحمت مي شود. در آن دفتر اسماي شيعه هر امام بأسمائهم وأسماء آبائهم درج مي باشد. در اصول كافي ص 136 از امام رضا عليه السلام مي آرد:

«إنا لنعرف الرجل إذا رأيناه بحقيقة الإيمان وحقيقة النفاق وإن شيعتنا لمكتوبون بأسمائهم وأسماء آبائهم، أخذ الله علينا وعليهم الميثاق يردون موردنا ويدخلون مدخلنا ليس على ملة الإسلام غيرنا وغيرهم».

هر آئينه مي شناسيم هر كس را كه بينم به حقيقت ايمان و حقيقت نفاق وهر آئينه شيعيان ما نوشته شده اند باسماي خود و اسماي آباي خود. گرفته است خدا از ما و ازيشان عهد شيعيان ما فرود مي آيند در جاي فرود آمدن ما و در مي آيند درجاي در آمدن ما (يعني قدم بقدم ما مي باشند) نيست بر ملة اسلام كسي بجز ما و شيعيان ما.

تعجب است كه با وجود اين دفتر خداوندي ائمه چرا فريب مردمانِ ميخوردند؟ چنانكه امام حسين از اهل كوفه فريب خورد كه ايشان را بسبب نوشتن ايشان شيعه پنداشت و سفر كربلا اختيار كرده چندين جانهاي عزيز را در هلاكت افگند يا في الواقع اهل كوفه را كه خطوط فرستاده بودند و باز امام حسين و رفقاي او را قتل كردند شيعه تسليم كرده شود. از كتب شيعه ثابت است كه از قتل ائمه در تشيع هيچ خلل[۱۱] نمي آيد.

عقيده ي دوازدهم

امام دوازدهم پيدا شده اند و عمر شان چهار يا شش سال بود كه غائب شدند و در غار (سر من رأي) موجود اند ليكن كسي را بنظر نمي آيند عقب اينكه قرآن مجيد و مصحف فاطمه وكتاب علي و زنبيل چرمي اين همه اشيا را همراه خود بردند و معجزات انبيا: عصاي موسي و انگشتر سليمان و تمام كتب سماويه را نيز همراه بردند و بقوت اعجاز اين همه انبار كه بارگران بود در عمر چهار سالگي خود بنفس نفيس برداشتند.

قصه غيبت امام دوازدهم نيز از عجائب مذهب شيعه است، لهذا بغايت اختصاربندي از آن حواله قلم مي كنم.

امام يازدهم يعني حضرت حسن عسكري در سنه 260 هـ وفات كرد شيعه مشهور كردند كه يك فرزند او از بطن كنيزي نرجس[۱۲] نام بود از وفات پدر ده روز پيشتر غائب شد و همون فرزند صاحب العصر و صاحب الزمان و قائم است. پادشاه وقت تفتيش بسيار نمود ليكن به تحقيق ثابت شد كه حضرت حسن عسكري لاولد فوت شدند. از جانب سلطان وقت خانه تلاشي كرده شد و سردابها كنده ليكن هيچ سراغي از طفل غائب بهم نه رسيد. اعزه و اقارب حسن عسكري هم شهادت دادند كه ممدوح لاولد بود ميراث ممدوح هم بوالده و برادرشان تقسيم يافت. در اصول كافي ص 206 مي آرد:

«فإن الأمر عند السلطان أن أبا محمد مضى ولم يخلف أحدا وقسم ميراثه وأخذه من لا حق له فيه».

هر آئينه نزد پادشاه اين امر ثابت شد كه ابومحمد يعني حضرت حسن عسكري فوت شد و اولادي نگذاشت و ميراث او تقسيم شد و كساني كه در آن حقي نداشتند گرفتند.

برادر حقيقي حسن عسكري كه جعفر نام داشت هم شهادت داد كه برادر من لاولد فوت شد مگر شيعه تكذيب اين شهادت كردند شهرت دادند كه امام مهدي صرف براي شش روز يا شش ماه يا شش سال غائب شده بعد ازين مدت يقيناً ظاهر خواهد شد و در تمام دنيا پادشاهي خواهد كرد و چنين خواهد شد و چنان خواهد شد. در اصول كافي ص 211 از حضرت علي روايت آورده كه

«فقلت: يا أمير المؤمنين! وكم تكون الحيرة والغيبة؟ فقال: ستة أيام أو ستة أشهر أو ست سنين».

پس گفتم كه يا اميرالمومنين چه قدر باشد حيرت و غيبت (امام) فرمود كه شش روز يا شش ماه يا شش سال.

باز چو اين مدت بگذشت و ظهور امام نشد سنه 70 و بعد ازان سنه 140 مقرر نمودند و اين همه تقررات از ائمه نقل كردند و گفتند كه خدا را بدا شد و اكنون مي گويند كه براي ظهور امام وقتي مقرر نيست اين قدر هست كه چون انصار و اعوان او بعدد اصحاب بدر يعني سه صد وسيزده فراهم شوند از غار بيرون خواهد آمد. در كتاب احتجاج طبرسي مطبوعه ي ايران ص 230 از امام نقي مي آرد كه:

«يجتمع إليه من أصحابه عدة أهل بدر ثلاثمائة وثلاث عشر رجلاً من أقاصي الأرض (إلى أن قال): فإذا اجتمعت هذه العدة من أهل الاخلاص أظهر الله أمره».

جمع شوند نزد وي اصحاب وي موافق شمار اهل بدر يعني سه صد و سيزده كس از اطراف زمين پس چون اين قدر اهل اخلاص نزد او جمع شوند الله تعالي كار او را ظاهر خواهد نمود.

آيا مقام عبرت نيست كه امروز مدعيان تشيع در دنيا از لكوك (لكها) متجاوز اند و در ايران خود سلطنت ايشان است ليكن در اين انبوه بي شمار سه صد و سيزده مخلص هم نيستند. حالت شيعه از روز اول همين است حتي كه در وقتي اراده نمودند كه مرتد شوند پس عذاب الهي[۱۳] بريشان نازل شدني بود مگر امام معصوم جان عزيز خود را فديه و كفاره ي ايشان نموده ايشان را محفوظ داشت. چون حال برين منوال است پس از مذهب شيعه اميد فلاح داشتن خود را در سفاهت انداختن است. چيزي ديگر درين روايت اينست كه فضيلت اصحاب بدر چنان ثابت مي شود كه بايد و شايد عددشان را در فتح و نصرت دين چنين تاثير، پس خود ذوات مقدسه شان به چه مرتبه خواهند بود؟ مگر شيعه با اين همه از اصحاب بدر بغض و عداوت مي دارند.

المختصر، امام مهدي غائب شد و چيزهاي كه بران مدار ايمان بود هم غائب كرد بعد انتظار بسيار شيعيان پر كمال انتظامي ديگر درست كردند و سفارت ميان خود و ميانِ امام غائب قائم كردند يكي بعد ديگري چهار بلند اقبال بر عهده سفارت ممتاز شدند. اين سفرا نامه و پيام و هدايا و تحف شيعه بخدمت امام مي رسانيدند و فرامين و احكام امام نزد شيعه مي آوردند. چون پادشاه وقت را برين كارهاي خفيه آگاهي شد و بنام حكام فرمان شاهي جاري شد كه تحقيقات كنند كه كدام اشخاص رعيت ما را فريب مي دهند و خود را سفير امام غائب قرار داده نهب اموال رعايا مي نمايند. از آن وقت سلسله ي سفارت منقطع شد و غيبت كبراى شروع گرديد. پيشتر از آن غيبت صغراي بود. سفير آخري علي بن محمد سميري بود كه در سنه 329 هجري فوت شد.

بيشتر حصه مذهب شيعه در زمانه ي سفارت تصنيف كرده شد. گويند كه محمدبن يعقوب كليني كتاب كافي را در همين زمانه ي غيبت صغري تصنيف كرد و بذريعه سفير آخري علي بن محمد سميري نزد امام غائب فرستاد كه مطالعه فرمود آگاه فرمايند كه احاديث آن صحيح است يا نه؟ امام غائب آن كتاب را از اول تا آخر مطالعه كرده ارشاد نمود كه هذا كاف لشيعتنا يعني اين كتاب براي شيعيان ما كافي است. به همين سبب نام اين كتاب «كافي» نهاده شد.

شيخ احمد بن ابي طالب طبرسي در كتاب احتجاج مي فرمايد كه سفارت اين سفرا را محض بنابر ادعاي ايشان قبول نه كرده ايم بلكه معجزات ايشان ديده تصديق ايشان نموده ايم. در كتاب احتجاج بسياري از مكتوبات امام غائب كه بذريعه اين سفرا رسيده بودند درج نمود.

اين است عجائب و غرائب مساله امامت، و شايد كه هر قدر كه ذكر كرديم بمقابله آنكه بغرض اختصار فرو گذاشتيم كم باشد. مثلاً اين كه امام هر شخص را از آواز آدم[۱۴] شناسد كه ناجي است يا ناري اگر ناري است او را بي ديني تعليم مي كند. و مثلاً اين كه امام[۱۵] از آن مادران پيدا مي شود از موضع چرك و نجاست پيدا نمي شود. و غير ذلك.

اكنون ظاهر شد كه مساله امامت چرا چنين راز مخفي گردانيده شد و چرا در اخفاي آن اين قدر سعي بليغ بكار رفت. مساله امامت علاوه ازين كه بسياري از امور خلاف عقل و خلاف قرآن مجيد در شكم خود دارد منافي است باختم نبوت به همين سبب آنرا راز مخفي قرار داده شد.

مساله امامت توضيح وتفسير تولاست لهذا معلوم شد كه بنياد مذهب شيعه بر انكار ختم نبوت است. اين همه اهتمام كه در مساله امامت كرده شد و اين همه فضائل ائمه كه در كتب شيعه است صحيح مصداق مثل مشهور لا لحب علي بل لبغض معاوية است يعني مقصود اصلي رفعت شان ائمه نيست بلكه تنقيص شان نبوت و انكار ختم نبوت مطمح نظر است.

فصل چهارم: در تفسير آياتِ خلافت

بايد دانست كه آياتِ خلافت دو قسم است. قسمي آن است كه اهل سنت بآن استدلال كرده اند بر حقيَّت خلافت حضرات خلفاي ثلاثه رضي الله عنهم. و قسمي آن است كه شيعه بآن استدلال كرده اند براي اثبات خلافت بلا فصل حضرت علي مرتضي و امامت ائمه ديگر. تفسير اين همه آيات نهايت مفصل و مدلل شايع گرديده تفسير هر آيت در يك رساله مستقل است. اسماي آن رسائل حسب ذيل است.

1- تفسير آيت استخلاف 2- تفسير آيت تمكين 3- تفسير آيت قتال مرتدين 4- تفسير آيت معيت 5- تفسير آيت دعوت اعراب 6- تفسير آيت ميراث ارض 7- تفسير آيت اظهار دين 8- تفسير آيت رضوان 9- تفسير آيات مدح مهاجرين 10- تفسير آيات امامت 11- تفسير آيات مذمت منافقين 12- تفسير آيات حفاظت قرآن 13- تفسير آيت تقسيم في 14- تفسير آيت ولايت 15- تفسير آيت تطهير 16- تفسير آيت اولي الامر 17- تفسير آيت تبليغ 18- تفسير آيت مودة القربى 19- تفسير آيت مباهله 20- تفسير آيات ملك طالوت.

اينجا صرف تفسير چهارچهار آيت از هر دو قسم نوشته مي شود و آن هم به تلخيص و اختصار. والله الموفق.

چند مسائل ضروريه

چند مسائل ضروريه متعلق مبحث خلافت و امامت كه ميان اهل سنت و شيعه مختلف است اولاً دانستن آن ضروري است لهذا قبل تفسير آيات، نوشته مي شود.

1) نزد اهل سنت خلافت و امامت كبري بمعني پادشاهي است مگر نه هر پادشاهي، بلكه پادشاهي كه براي اجراي احكام دينيه و اقامت سياست اسلاميه نيابتاً عن النبي صلى الله عليه وسلم باشد. و نزد شيعه خلافت و امامت صنعتي است مانند نبوت پادشاهت به او منضم باشد يا نباشد و قوت اجراي احكام دينيه حاصل بود يا نبود.

2) نزد اهل سنت تقرر خليفه منجانب شارع ضروري نيست بلكه بر امت واجب است كه هر كسي از او حصول مقاصد خلافت متوقع باشد او را خليفه سازند مانند امام نماز كه بر مقتديان است كه كسي كه اهليت امامت داشته باشد او را امام خود مقرر كنند و چنانكه اگر در انتخاب امام نماز غلطي كنند و نااهل را امام مقرر كنند گنهگار مي شوند همچنان اگر در انتخاب خليفه غلطي كنند و شخصي را كه اهليت انجام دهي مقاصد خلافت نداشته باشد خليفه مقرر نمايند گنهگار خواهند شد. و نزد شيعه تقرر خليفه و امام بر ذمه شارع است چنانكه تقرر نبي، امت را جائز نيست كه كسي را براي خلافت و امامت منتخب كند چنانكه جائز نيست انتخاب كسي براي نبوت.

3) نزد اهل سنت معصوم بودن شرط خلافت نيست، نيز اطاعت خليفه مطلقاً فرض نيست بلكه صرف در آن احكام كه خلاف كتاب و سنت نباشد اطاعت او لازم است چنانكه از تفسير آيه اولي الامر عنقريب واضح خواهد شد. و نزد شيعه خليفه و امام مثل نبي معصوم مي باشد و مثل نبي در جميع امور اطاعت او فرض مي باشد.

4) شيعه ادعاي نص براي ائمه مي كنند، آن نص تشريعي است. يعني اينكه منجانب شارع ارشاد مي شود كه فلان كس را امام مقرر كرديم، اي بندگان، اطاعت او كنيد و اهل سنت كه براي حضرات خلفاي ثلاثه نص مي گويند آن نص تشريعي[۱۶] نيست بلكه نص تقديري است، يعني حق تعالي خلافت اين حضرات مقدر كرده بود و از آن امر مقدر ما را خبر داد گاهي بطور پيشگوئي و گاهي باين طور كه علامات خليفه بر حق بيان فرمود و ارشاد نمود كه اين علامات در هر كه يابيد او را خليفه بر حق دانيد چنانكه هرگاه بني اسرائيل درخواست تقرر خليفه كردند حق تعالي علامت خليفه بر حق بيان فرمود و آن علامت بجز حضرت طالوت در كسي يافته نشد.

بر عاقل خبير مخفي نيست كه نص تقديري اعلي و افضل است از نص تشريعي زيرا كه در نص تشريعي بندگان را اختيار مي باشد كه خواهند بر آن نص عمل كنند و خواهند نه كنند. چنانكه در نص نماز و روزه و سائر احكام شرعيه. ودر نص تقديري كسي را اختيار خلافت باقي نمي ماند چه از غيب همان ظاهر مي شود كه شاعر مقدر فرموده و پسند كرده و ظاهرست كه اگر از براي خلفاي راشدين نص تشريعي مي بود و بندگان باختيار خود در انتخاب غلطي مي كردند دين اسلام كه هنوز متمكن نشده بود برباد مي رفت حالانكه وعده الهي است كه اين دين تا قيامت باقي خواهد ماند. حضرت شيخ ولي الله محدث دهلوي رحمه الله در كتاب ازالة الخفا همين معني را بيان مي فرمايد كه خلافتِ حضرت سيد المرسلين صلى الله عليه وسلم امري نيست كه عامه را بآن مكلّف ساخته باشند فقط پس اگر بحب امر عمل كردند مطيع شدند و اگر عصيان ورزيدند مستوجب عقوبت گشتند. بلكه وعده ي بود از فوقِ عرش نازل شده كه امكانِ تخلف نداشت و درين وعده تعلق به جبري و اختيار احدي نبود.

بعد ازين شروع در تفسير آيات مي كنم ولا حول ولا قوة إلا بالله وهو حسبي ونعم الوكيل.

تفسير آيت استخلاف

سوره ي نور - پاره سيزدهم

{وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئًا وَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذَلِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ} (النور: 55).

ترجمه: وعده داده است خدا آنان را كه ايمان آوردند از شما[۱۷] و كارهاي نيك كردند كه 1- ضرور ضرور خلافت دهد ايشان را در زمين چنانكه خلافت داده بود آنان را كه پيش ازيشان بودند. 2- و ضرور ضرور تمكين دهد براي ايشان دين ايشان را كه پسند كرده است خدا براي ايشان و 3- ضرور ضرور تبديل كند خوف ايشان را بامن. عبادت كنند ايشان مرا و شريك نخواهند كرد ايشان با من چيزي را، و كسي كه كفر[۱۸] كند بعد ازين پس آن كفركنندگان نافرمان هستند.

درين آيت كريمه حق تعالي وعده ي سه نعمت فرموده: اول استخلاف في الارض، دوم تمكين دين پسنديده، سوم تبديل خوف. واين وعده را مخصوص گردانيده بكساني كه در زمانه ماضي يعني[۱۹] قبل نزول اين آيت بايمان و عمل صالح موصوف شده در وقت نزول اين آيت موجود[۲۰] بودند. پس اگر از جماعت موعود لهم كسي را يكي را يا زياده را اين هر سه نعمت حاصل شود وعده ي الهي صادق خواهد شد و آن كس خليفه ي برحق خواهد بود و خلافتِ او قطعاً و يقيناً خلافت موعوده اين آيت خواهد بود. واگر از جماعت موعود لهم كسي را مجموعه اين هر سه نعمت حاصل نه شود معاذالله خلف وعده الهي لازم آيد و آن محال است. لهذا ضروري است كه از جماعت موعود لهم يكي را يا متعدد را مجموعه اين هر سه نعمت حاصل شود.

واين هم در لحاظ بايد داشت كه حق تعالي درين آيت استخلافِ اين جماعت موعود لهم را باستخلاف پيشينيان تشبيه داده و مراد از پيشينيان يا خلفاي حضرت موسي عليه السلام اند كه خلفاي وي حضرت يوشع وحضرت كالب و حضرت يوسا قوس بسي با قوت و با شوكت و با عظمت و با جلالت بودند اشاعت دين خوب كردند و فتوحات عظيمه بدست آوردند چنانچه در تاريخ بني اسرائيل مذكورست. يا مراد از پيشينيان حضرت داود و حضرت سليمان عليهماالسلام اند كه حق تعالي ايشان را نيز پادشاهت عظيمه داده بود و لفظ خليفه هم اطلاق فرموده، قوله تعالى: {يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ} (ص: 26). و فائده اين تشبيه، يكي اظهار اين امر است كه اين استخلاف مانند استخلاف سابق سلطنت عظمي خواهد بود مشتمل بر فتوحات عظيمه. دوم اظهار عظمت شان اين خلفاي موعودين است كه ايشانرا محض خليفه ندانيد ايشان مانند انبياي بني اسرائيل اند و خلافت ايشان همرنگ نبوت است. ازين جاست كه علماي محققين متفق اند بر اينكه خلافت اين هر سه بزرگان علي منهاج النبوة بوده.

بعد ازين ديديم كه از جماعت موعود لهم صرف چهار كس بر سرير خلافت نشستند: 1- ابوبكر صديق 2- عمر فاروق 3- عثمان ذوالنورين 4- علي مرتضي رضي الله تعالي عنهم اجمعين. درين چهار بزرگوار درباره ي حضرت علي مرتضي شيعه و اهل سنت هر دو متفق اند كه او را مجموعه هر سه نعمت حاصل نبود. اهل سنت مي گويند كه او را دو نعمت حاصل بود يكي استخلاف في الارض زيرا كه مهاجرين و انصار بدست او بيعت خلافت كرده بودند. دوم تمكين دين زيرا كه دين او همان بود كه دين تمام مهاجرين و انصار بود و آن دين در زمانه ي حضرات خلفاي ثلاثه ممكن گشته بود. صرف نعمت تبديل خوف حاصل نبود زيرا كه در عهد وي خانه جنگيهاي شديد روي نمود در آن خانه جنگيها تمام زمانه ي خلافت او صرف شد. و شيعه مي گويند كه او را از اين سه نعمت صرف يك نعمت استخلاف حاصل بود و آن هم محض براي نام، نه در حقيقت دو نعمت براي نام هم حاصل نبود يعني تبديل خوف و تمكين دين زيرا كه دين او آن دين نبود كه مهاجرين و انصار مي داشتند. او دين اصلي خود را هميشه مخفي مي داشت حتي كه در زمانه خلافت خود هم گاهي قدرت بر اظهار دين خود نيافت و گاهي ياراي آن نداشت كه خلافت خود را منصوص من الله گويد، نه گاهي از نماز تراويح كه معصيتي است كبيره منع توانست كرد، نه متعه را كه عبادتي است عظيم الشان ترويج نمود، نه فدك به وارثان فاطمه حواله كرد و نه احكام خلاف قرآن را كه رائج بود اصلاح فرمود، و نه زنان مومنه را كه در تصرف ناجائز مردمان بودند بساحل نجات رسانيد. المختصر، حضرت علي مرتضي باتفاق فريقين مصداق اين آيت نبود و او را مجموعه هر سه نعمت حاصل نه شد. پس اگر حضرات خلفاي ثلاثه را كه حصول اين هر سه نعمت بايشان از بديهيات[۲۱] است و كسي انكار آن نتواند كرد مصداق اين آيت قرار ندهند و خلافت ايشان را خلافت موعوده ي اين آيت نه گويند تكذيب آيت مي شود و خلف وعده ي خداوندي لازم مي آيد. لهذا به يقين معلوم شد كه اين هر سه بزرگوار خليفه راشد بودند و خلافت ايشان خلافت موعوده ي آيت است و مثل خلافت پيشينيان همرنگ نبوت است. حضرت شيخ ولي الله محدث دهلوي در إزالة الخفاء تحت استدلال اين آيت چه خوش گفته مي فرمايد كه:

پس اگر دران زمان استخلاف موعود متحقق نشد الي يوم القيامه بودني[۲۲] نيست. ودر آن زمان غير اين عزيزان ممكن نشدند و مستخلف نه شدند پس مستخلفين و ممكنين ايشان اند بالقطع و آن جاهلان كه مي گويند خلافت را از مستحق آن غصب كرده شد و به غير مستحق رسيد مكذب خدا و مكذب رسول اويند.

اين جا يك نكته ديگر هم بايد فهميد. دلالت آيه ي استخلاف بر حقيقت خلافت خلفاي ثلاثه اگرچه مثل روز روشن ظاهرست ليكن اين دلالت مانند دلالت حديث رايت است بر محب و محبوب خدا و رسول بودن حضرت علي مرتضي، رسول خدا صلى الله عليه وسلم روزي در جنگ خيبر فرمود: «لأعطين الراية غداً رجلا يحب الله ورسوله ويحبه الله ورسوله».[۲۳] در آن وقت مسلمين به يقين دانستند كه فردا رايت بهركه داده خواهد شد آن كس محب و محبوب خدا و رسول است ليكن ندانستند كه آن كدام كس است كه باين دولت سرفرازي خواهد يافت. روز ديگر چون رايت به حضرت علي مرتضي عطا شد به تحقيق پيوست كه آن شخص موصوف او رضي الله عنه است. همچنين وقتيكه آيت استخلاف نازل شد اين قدر به يقين معلوم شد كه از جماعت موعود لهم كسي را اين هر سه نعمت حاصل خواهد شد و او خليفه برحق و خليفه موعود خواهد بود و خلافت او مثل پيشينيان ملك عظيم مشتمل بر فتوحات عظيمه كثيره و همرنگ نبوت خواهد بود ليكن هيچ ظاهر نشد كه آن شخص كيست و يكي است يا متعدد چون نعمتهاي موعوده ي اين آيت بر دست خلفاي ثلاثه بحصول پيوست به تحقيق متيقن شد كه آن خليفه موعود اين اند و در آيت استخلاف ايشان مراد بودند. شيخ ولي الله محدث دهلوي مي فرمايد:

بعد انطباق اوصاف بر همه منكشف شد كه آنچه حق بود واقع شد و چشم واگشت بر آنكه (انتخاب حضرت صديق براي خلافت) فعل جماعت نبود، وعد الله بود كه از پس پرده چندين افكار واقعيه بروز نمود.

كار زلفِ تست مشك افشاني اما عاشقان

مصلحت را تهمتي برآهوي چين بسته اند

مدارِ استدلالِ اين آيت چنانچه كه نوشته شد بر دو چيز است. يكي آنكه وعده ي اين آيت مخصوص است به حاضرينِ وقتِ نزول. دوم آنكه باتفاق فريقين حضرت علي مرتضي را مجموعه ي اين هر سه نعمت حاصل نبود لهذا دلائل اين هر دو امر واضح تر مي نگارم.

بدانكه مخصوص بودن صيغه حاضر به حاضر و صيغه غائب بغائب مقتضاي آفت است ودر اين امر گنجايش اختلاف اصلاً نيست. در قرآن مجيد و احاديث صرف در خصوصِ احكام غائبين را در حكم حاضرين شريك مي سازند نه بسبب صيغه، بلكه به سبب ديگر كه مقتضي آن است. در اصول فقه نيز بلا اختلاف عند الفريقين مسلم است كه صيغه حاضر مخصوص به حاضر مي باشد و جائيكه غائبين را شريك حاضرين مي سازند آنجا به سبب دليلي خارجي چنين كرده اند. صيغه آنجا هم مقتضي شركت غائبين نيست در معالم الاصول كه اصول فقه مذهب شيعه است بتصريح تمام اين مساله مذكور است، عبارت معالم الاصول در فصل دوم در بيان روايات تبديل الفاظ قرآن منقول شده و من ازين تنزل كرده مي گويم كه اگر صيغه ي حاضر را به حاضرين مخصوص نداريم بلكه غائبين را هم شريك حاضرين سازيم درين صورت خرابيهاي چند لازم مي آيد. اول: اينكه {مِنكم} بيكار مي شود، بغير اين لفظ اين مطلب حاصل مي شد. دوم: اينكه در هر زمانه مومنين صالحين را نعمتهاي موعوده ي آيت حاصل نيست لهذا خلف وعده الهي لازم خواهد آمد. نعوذ بالله منه، ودر اين صورت هم شيعه را هيچ فائده نيست زيرا كه زمانه حضرات خلفاي ثلاثه در اين صورت هم داخل آيت خواهد بود. مقصود شيعه آن است كه حضرت امام مهدي را مصداق آيت قرار داده شود و وعده ي آيت متعلق بزمانه او نموده شود ليكن اين مقصود وقتي حاصل شود كه صيغه حاضر را اطلاق كردن و از حاضرين كسي را مراد نداشتن و از غائبين هم بعد از منه طويله شخصي را مراد گرفتن جائز باشد حالانكه كسي قائل بجواز آن نيست و نه در هيچ قرني و هيچ ملكي و هيچ زماني اين چنين استعمال به وقوع آمده، و از همه بالاتر خرابي اين است كه جماعتي را بصيغه ي حاضر مخاطب كرده بشارت نعمتي دادن كه در آن نعمت اصلا حصه ي آن جماعت نباشد فريب عظيم است. (تعالى الله عن ذلك علوا كبيراً). حضرت شيخ ولي الله محدث دهلوي در ازالة الخفا تحت همين آيت مي فرمايد:

{مِنْكُمْ} محتمل دو معني است من الأمة المحمدية أو من الحاضرين عند نزول الأية، وعند التحقيق معني ثاني متعين است زيراكه در معني اول تكرار بلافائده لازم مي آيد لفظ: {الَّذِينَ آمَنُوا} از آن كلمه مغني است و چون دانسته شد كه مراد حاضرين سوره ي نور اند حضرت معاويه و بني اميه و بني عباس از آن خارج شدند.

و مولانا شاه عبدالعزيز محدث دهلوي در تحفه اثنا عشريه باب امامت تحت همين آيت مي فرمايد:

حاصل اين آيت اين است كه حق تعالي وعده فرمود كساني را كه در وقت نزول سوره ي نور ايمان آورده و عمل صالح كرد ه بودند.

باقي ماند اين امر كه باتفاق فريقين حضرت علي مرتضي را مجموعه اين هر سه نعمت حاصل نبود پس براي آن يك دو قول علماي اهل سنت و اقوال و روايات علماي شيعه ذكر مي كنيم.

امام فخرالدين رازي در تفسير كبير مي فرمايد:

«المراد بهذا الاستخلاف طريقة الإمامة ومعلوم أن بعد الرسول الاستخلاف الذي هذا وصفه إنما كان في أيام أبي بكر وعمر وعثمان لأن في أيامهم كانت الفتوح العظيمة وحصل التمكين وظهور الدين والأمن، ولم يحصل ذلك في أيام علي رضي الله عنه».

مراد باين استخلاف طريقه امامت است و معلوم است كه بعد رسول صلى الله عليه وسلم استخلافي كه صفت او اين باشد (كه درين آيت مذكورست) صرف در زمان ابوبكر و عمر و عثمان يافته شد زيرا كه در زمان ايشان فتوح عظيمه بوجود آمد و تمكين و غلبه ي دين و امن حاصل شد و اين امور در ايام علي رضي الله عنه يافته نشد.

ومولانا شاه عبدالعزيز محدث دهلوي درتحفه بعد عبارت منقوله بالا مي فرمايد:

پس مجموع اين امور چون در وعده الهي داخل شدند واقع شدني است و الا خلف در وعده ي حق تعالي لازم آيد و مجموع اين امور در ماسواي خلفاي ثلاثه واقع نه شد.

اكنون اقوال علماي شيعه در روايات ايشان بايد شنيد كه چه قدر صريح اقرار كرده قاضي نورالله شوستري (در جواب اين اعتراض علامه ابن روزبهان كه اگر متعه در حقيقت حلال بود و حضرت عمر از جانب خود آن را حرام كرده بود حضرت علي در زمانه ي خلافت خود چرا اعلان حلت آن نه فرمود) در احقاق الحق مطبوعه ايران ص 244 مي نويسد:

«والحاصل أن أمر الخلافة ما وصل إليه إلا بالاسم دون المعنى، وكان عليه السلام معارضا منازعا مبغضا في أيام ولايته، وكيف يأمن في ولايته الخلاف على المتقدمين عليه وكل من بايعه وجمهورهم شيعة أعدائه ومن يرى أنهم مضوا على أعدل الأمور وأفضلها وأن غاية أمر من بعدهم أن يتبع طرائقهم ويقتفي آثارهم».

و حاصل اين است كه خلافت به جناب امير نرسيده بود مگر براي نام، نه در حقيقت، و آنجا عليه السلام معارضه كرده مي شد ونزاع كرده مي شد و از وي بغض داشته مي شد در ايام خلافت وي. و آنجناب چگونه بي خوف شده مخالفت پيشنيان خود كردي حال اين بود كه تمام آنانكه آنجناب بيعت كرده بودند و جمهورشان از گروه دشمنان وي بودند و مي دانستند كه خلفاي پيشين بر بهترين روش و افضل ترين سيرت بودند و انتهاي خوبي كسي بعد ايشان بود اينست كه پيروي راههاي ايشان كند و از پس نشانهاي قدمهاي ايشان رود.

و در كافي كتاب الروضه ص 29 خود از زبان مبارك حضرت علي مرتضي مروي است:

«قد عملت الولاة قبلي أعمالا خالفوا فيها رسول الله متعمدين لخلافه ناقضين لعهده مغيرين لسنته ولو حملت الناس على تركها وحولتها إلى مواضعها وإلى ما كانت في عهد رسول الله صلى الله عليه وآله لتفرق عني جندي».

هر آئينه كرده اند واليان امر كه پيش از من بودند كارهاي كه در آن مخالفت رسول الله كرده اند و بالقصد مخالفت كرده اند و عهد او را شكسته و سنت او را تبديل كرده اند. و اگر من آماده كنم مردمان را بر ترك آن، و آن كارها را در صورتي كه بزمانه رسول الله صلى الله عليه وآله بودند گردانم هرآئينه لشكر من از من جدا گردد.

وهمدرين روايت بعد ارشاد مذكور چند امثله ي قائم داشتن احكام ظلم و جور بيان فرمودند كه:

«لرددت فدك إلى ورثة فاطمة عليها السلام وأقطعت قطائع اقتطعها رسول الله صلى الله عليه وآله لأقوام لم تمض لهم ولم تنفذ ورددت قضايا من الجور قضي بها ونزعت نساء تحت رجال بغير حق فرددتهن إلى أزواجهن وحملت الناس على حكم القرآن ومحوت دواوين العطايا وأعطيت كما كان رسول الله يعطي بالسوية وحرمت المسح على الخفين اذ تفرقوا عني،[۲۴] والله لقد أمرت الناس ألا يجتموا في شهر رمضان إلا في فريضة وأعلمتهم أن اجتماعهم في النوافل بدعة فنادى بعض أهل عسكري ممن يقاتل معي: يا أهل الإسلام غيرت سنة عمر، ينهانا عن الصلاة في شهر رمضان تطوعاً».

اگر فدك را به وارثان فاطمه عليها السلام واپس كنم و جاگيرها بدهم كه داده بود رسول خدا صلى الله عليه وآله مردمان را، مگر داده نشد ايشان را و نافذ نكرده شد و اگر روگردانم فيصله هاي ظلم را كه حكم كرده شده بآن و اگر بر آورم زنان را كه ناحق در قبضه مردانند واپس كنم ايشان را بسب وي شوهران آنها و آماده كنم مردمان را بر حكم قرآن و محو كنم دفاتر عطايا را و بدهم به تقسيم مساوي چنانكه مي داد رسول خدا و حرام گزانم مسح موزها را، هر آئينه جدا شوند مردمان از من والله حكم داده بودم مردمان را كه جمع نه شوند در ماه رمضان مگر براي نماز فرض و آگاه كردم ايشان را كه جمع شدن براي نوافل بدعت است. پس ندا كردند بعض لشكريان من كه همراه من با دشمنان من قتال مي كنند كه اي اهل اسلام سنت عمر تبديل كرده مي شود اين كس (يعني علي) مارا از نوافل در ماه رمضان منع مي كند.

امثال اين روايات و اقوال در كتب شيعه بسيار از بسيار است و چرا نباشد كه بنياد مذهب شان بر همين است كه حضرت علي و سائر ائمه آنچه مذهب خود ظاهر مي كردند آن مذهب اصلي شان نبود.

تفسير آيه استخلاف بعونه تعالي تمام شد. عبارات تفاسير اهل سنت و شيعه به بسط و تفصيل در رساله «تفسير آيه استخلاف» هر كه خواهد مطالعه كند. همه مفسرين اين آيت را براي ثبوت خلافت خلفاي راشدين نص صريح مي گويند. مثلاً حضرت شيخ ولي الله محدث دهلوي در فصل ششم از ازالة الخفا كه بهترين تفسير قرآن عظيم است تحت آيه استخلاف مي فرمايد.

فقير گويد: اين آيت نص است در اثبات خلافت خلفاء و تاويلات بعيده كه اهل اهواء مي كنند ايشان را از وادي عصيان بر نمي آرد چنانكه در فصل سوم بسط نموديم.

و علامه زمخشري در تفسير كشاف مي نويسد:

«فإن قلت: هل في هذه الآية دليل على أمر الخلفاء الراشدين؟ قلت: أوضح دليل وأبينه».

پس اگر پرسي كه آيا درين آيت دليل هست بر خلاف خلفاي راشدين؟ جواب گويم كه واضح ترين دليل است و روشن تر.

و امام بغوي در تفسير معالم التنزيل مي فرمايد:

«وفي الآية دلالة على خلافة الصديق وإمامة الخلفاء الراشدين».

در اين آيت دلالت است بر خلافت حضرت صديق و امامت خلفاي راشدين.

و صاحب تفسير مدارك مي فرمايد:

«والآية أوضح دليل على حقية خلافة الخلفاء الراشدين رضي الله عنهم أجمعين».

اين آيت روشن تر دليل است بر حقيقت خلافت خلفاي راشدين رضي الله عنهم اجمعين.

و از مفسرين شيعه، علامه محسن كاشي در تفسير صافي مي نويسد:

«وعن الباقر: ولقد قال الله في كتابه لولاة الأمر من بعد محمد خاصةً: {وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ} إلى قوله: {فَأُولَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ}».

روايت است از امام باقر كه الله تعالي در كتاب خود خاص براي واليان امر كه بعد از محمد (صلى الله عليه وآله) بودند فرموده كه: {وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ} إلى قوله: {فَأُولَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ}.

باز همين مفسر در سوره تحريم از تفسير قمي كه مصنف آن شاگرد خاص امام معصوم است مي آرد كه:

«فقال: إن أبا بكر[۲۵] يلي الخلافة بعدي ثم بعده أبوك».

فرمود رسول (بام المومنين حضرت حفصه) كه ابوبكر والي خلافت خواهد بود بعد از من و بعد او پدر تو.

باز همين مفسر در همين مقام اين روايت را بحواله تفسير مجمع البيان و تفسير عياشي از امام باقر آورده و علامه فتح الله كاشاني در تفسير منهج الصادقين تحت همين آيت مي نويسد.

در اندك فرصتي حق تعالي بوعده ي مومنان وفا نمود جزائر عرب و ديار كسري و بلاد روم بديشان ارزاني داشت.

روايات شيعه چندي در فصل پنجم خواهد آمد. ان شاءالله تعالى.

تفسير آيت تمكين

سوره حج - پاره هفدهم

{الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ} (الحج: 41).

ترجمه: اين جماعت مهاجرين چنين كسانند كه چون ايشان را در زمين تمكين خواهيم داد ايشان نماز قائم خواهند نمود و زكات خواهند داد و امر معروف و نهي منكر بجا خواهند آورد و خداي راست انجام همه كارها، يعني خداي راست علم انجام هر چيز، ياور اختيار خداست به انجام هر چيز.

سلسله كلام از آيات ماسبق شروع شده، از كلمه ي: {إِنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ}. ترجمه آن آيات كريمه اين است: هر آئينه (عادت كريمه خداوندي است كه) خدا مدافعت مي كند از مومنان (شر كافران را) هر آئينه خدا پسند نمي كند كسي را كه خيانت و ناشكري كند. اجازت جهاد داده شد آنان را كه كفار با ايشان جنگ مي كنند باين سبب كه ايشان مظلوم اند و خدا بر نصرت ايشان قادرست. اجازت جهاد داده شد آنان را كه بيرون كرده شدند از خانه هاي خويش بناحق، جرم ايشان اين بود كه مي گفتند: (ربنا الله) يعني پروردگار ما الله است. و اگر نبود دفع كردنِ خدا بعض را بذريعه بعض يعني اجازت جهاد داده شود هر آئينه مسمار كرده شد خلوت خانه هاي راهبان و عبادت خانه هاي يهود و نصاري و مساجد كه ياد كرده مي شود در آن نام خدا بكثرت، و ضرور ضرور نصرت خواهد داد خدا كسي را كه عزمِ نصرت دين او كند. هرآئينه خدا صاحب قوت و غالب است.

اين بود ترجمه آيات سابقه. درين آيه كريمه حق تعالي فضائل مهاجرين به طرز خاص بيان فرموده كه توضيح آن دفترها ميخواهد و بسلسله ي اين فضائل ارشاد فرموده كه ازين جماعت هر كسي را كه تمكين في الارض يعني خلافت حاصل شود از وي مقاصد خلافت كه اقامتِ دين[۲۶] است به ظهور خواهد رسيد. اين مضمون از الفاظ آيت بغير ضم ضميمه ي از خارج بوضاحت تمام ظاهر مي شود. اگر بر همين قدر اكتفا[۲۷] كنيم براي ثبوت خلافت خلفاي راشدين كافي و وافي است زيراكه از بديهيات است كه هر سه خلفا از مهاجرين بلكه سرتاج آن جماعت بودند و نيز از بديهيات است كه ايشان را تمكين في الارض حاصل شد پس بحكم اين آيت ضروري است كه از ايشان مقاصد خلافت حاصل شود و هر يكي ازيشان حسب منطوق اين آيت خليفه ي راشد باشد.

اين آيت كريمه ببانگ بلند ندا مي كرد كه در جماعت مهاجرين هر كس اهليت خلافت مي دارد وازين جماعت هر كس كه خليفه شود از وي مقاصد خلافت حاصل خواهد شد و خلافت او خلافت راشده خواهد بود. العجب كل العجب كه اين چنين صريح آيت در قرآن مجيد موجود و باز انكار حقيت خلفاي راشدين مي كنند و خود را مسلمان مي گويند. حضرت شيخ ولي الله محدث دهلوي در فصل سوم ازالة الخفاء استدلال اين آيت به بسط و تفصيل زيب رقم فرموده و مقصود اين آيت را بايراد احاديث كثيره روشن تر گردانيده باز در فصل ششم تحت اين آيت مي فرمايد:

فقير گويد عفي عنه: اين آيات اول دليل است بر خلافت خلفا زيراكه ممكن شدند بر ارض باتفاق موافق و مخالف و از مهاجرين بودند بلاشك پس اقامت صلوة و ايتاي زكوة وامر معروف و نهي منكر ازيشان متحقق گشت. و همين است معني خلافت خاصّه.

شيعه مي گويند كه آن تمكين كه حضرات خلفاي ثلاثه را حاصل بود داده ي خدا نبود بلكه حاصل كرده ي خود ايشان بود و درين آيت خدا تمكينِ داده ي خود را بيان فرموده كه {إِنْ مَكَّنَّاهُمْ} يعني چون ما تمكين دهيم. جوابش اين كه در قرآن مجيد اين چنين استعمال بكثرت واقع شده مثلاً در سوره ي يوسف جائيكه پادشاه مصر به حضرت يوسف صديق گفت كه {إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنَا مَكِينٌ أَمِينٌ} (يوسف: 54) يعني: تو مقرب ما و امين ما هستي و حضرت يوسف صديق بجواب آن فرمود كه {اجْعَلْنِي عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ} (يوسف: 55). يعني: اي پادشاه، خزائن ملك مصر در قبضه من بده كه من حفاظت كننده ام و علم اين كار مي دارم. چنانچه پادشاه مصر زمام سلطنت بدست حضرت يوسف صديق داد و آنجناب را تمكين في الارض حاصل شد. بقول شيعه اين تمكين هم داده ي خدا نبود بلكه بكوشش حضرت يوسف يا به عنايت پادشاه مصر حاصل شده بود مگر حق تعالي اين تمكين را داده ي خود قرار مي دهد، قوله تعالى: {وَكَذَلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَاءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنَا مَنْ نَشَاءُ} (يوسف: 56) يعني: اين چنين تمكين داديم يوسف را در زمين كه جاي مي گرفت در زمين هر جا كه ميخواست كه مي رسانيم رحمت خود هر كه را مي خواهيم.

واگر شيعه عقل و شرم و حيا را بالاي طاق نهاده انكار بودن خلفاي ثلاثه از مهاجرين كنند. پس جوابش اولاً: اينكه اين انكار بديهيات خواهد بود مانند آنكه كسي انكار كند كه حضرت فاطمه دختر رسول صلى الله عليه وسلم نبود. ثانياً: اينكه در روايات صحيحه معتبره ي ايشان از ائمه معصومين تصريح مهاجرين بودن اين حضرات منقول است. چنانچه يك حديث صريح از اصح الكتب ايشان در فصل پنجم ان شاءالله خواهد آمد. ثالثاً: اينكه بعد اخراج حضرات خلفاي ثلاثه از مهاجرين كسي در جماعت مهاجرين باقي نمي ماند بجز دو سه كس زيرا كه همه هم عقيده و هم مشرب حضرات خلفاي ثلاثه بودند چنانچه از كتاب احتجاج در تفسير آيت استخلاف منقول شده كه همه كس برضا و رغبت بر دست حضرت صديق بيعت كردند و نيز از كتاب كافي منقول شده كه كسانيكه بدست حضرت علي در ايام خلافت او بيعت كرده بودند همه احكام حضرت علي را در همين صورت قبول مي كردند كه خلاف سيرت فاروقي نباشد. لهذا بوجه اخراج حضرات خلفاي ثلاثه اين همه جماعت از مهاجرين خارج خواهد شد. حالانكه نه صرف آيت تمكين بلكه متعدد آيات قرآنيه كثرت جماعت مهاجرين ظاهر مي كنند. رابعاً: اينكه بقول شيعه حضرت علي مرتضي مصداق اين آيت نبود زيراكه در ايام خود امر معروف و نهي منكر نمي كرد در روضه ي كافي خود از آنجناب منقول است كه چه قدر مظالم قبيحه در ايام او رائج بود و او لب نمي گشود پس اين ترك امر معروف و نهي منكر اگر بلاعذر بود عاصي گشت و مصداق اين آيت هم نماند و اگر بعذر بود تاهم مصداق اين آيت نشد و تمكين هم رفت زيراكه معني تمكين در قرآن مجيد بيان فرمود كه هر تصرف كه خواهد بكند در سوره ي يوسف كلمه {يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَاءُ}. بيان همين معني مي كند. المختصر، بر بناي مذهب شيعه حضرت علي مرتضي مصداق اين آيت هرگز هرگز نبوده پس اگر حضرات خلفاي ثلاثه هم مصداق آيت نباشند آيت بي مصداق[۲۸] مي گردد. و نعوذ بالله منه.

تفسير آيت تمكين ختم شد. استدلال اين آيت چه قدر سهل الحصول است. مدار استدلال صرف بر دو چيز است. اول: اينكه حضرات خلفاي ثلاثه از مهاجرين بودند. دوم: اينكه اين حضرات را تمكين في الارض حاصل شد و اين هر دو چيز از بديهيات و قطعيات است كه انكار آن از حيز امكان بيرون است.

تفسير آيت دعوتِ اعراب

سوره ي فتح - پاره بيست و ششم

{قُلْ لِلْمُخَلَّفِينَ مِنَ الْأَعْرَابِ سَتُدْعَوْنَ إِلَى قَوْمٍ أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ تُقَاتِلُونَهُمْ أَوْ يُسْلِمُونَ فَإِنْ تُطِيعُوا يُؤْتِكُمُ اللَّهُ أَجْرًا حَسَنًا وَإِنْ تَتَوَلَّوْا كَمَا تَوَلَّيْتُمْ مِنْ قَبْلُ يُعَذِّبْكُمْ عَذَابًا أَلِيمًا} (الفتح: 16).

ترجمه: بگو: اي نبي، پس گذاشتگان را از بدويان كه عنقريب دعوتِ داده خواهد شد شما را به سوي قومي سخت جنگ آور. كارزار كنيد بآن قوم تا آنكه مسلمان شوند پس اگر فرمان برداري كنيد (آن دعوتِ دهنده را) بدهد خدا شما را مزد نيك، و اگر روگرداني كنيد (از فرمان برداري آن دعوت دهنده) چنانكه روگرداني كرده بوديد پيش ازين (از فرمان برداري رسول) عذاب كند. خدا شما را عذاب درد دهنده.

اين آيه كريمه دليلي روشن بر حقيت هر سه خلافت. ليكن قبل بيان استدلال سببِ نزول اين آيت بخير نگارش مي آيد تا مطلب آيت واضح تر گردد و اگرچه استدلال بر آن موقوف نيست. در اين سببِ نزول اين آيه كسي را اختلاف نيست. در ازالة الخفا تحت اين آيت مي فرمايد:

سبب نزول آيه بر وفق اجماع مفسرين و دلالت سياق و سباق آيات و بر طبق مضمون احاديث صحيحه آن است كه آن حضرت صلى الله عليه وسلم در سال حديبيّه (يعني ششم هجري) اراده فرمود كه براي عمره بمكه رود (وچونكه در آن زمان شهر مكه در قبضه كفار بود) لهذا دعوت فرمود اعراب و اهل بوادي را تا درين سفر بركاب آنجناب صلى الله عليه وسلم سعادت اندوز باشند زيراكه احتمال قوي بود كه قريش از دخول مكه مانع آيند و به سبب كينه هاي كه از جهت قتل بدر و احد و احزاب در قلوب ايشان متمكن بود متعرض به حرب شوند و درين هنگام بحسب تدبيرعقل لابدست از استصحاب جمع كثير تا از شر قريش ايمني حاصل شود بسياري از اعراب دعوت آن حضرت صلى الله عليه وسلم گوش نكرده از اين سفر تخلف نمودند و بعض باشغال ضروريه در اهل و مال تعلل كردند و مخلصين مسلمين كه سرتا پا بشاشت ايمان ممتلي بودند مرافقت و موافقت را سعادت دانسته صحبت اختيار نمودند. چون نزديك به حديبيه رسيده شد قريش به حميت جاهليت مبتلا گشته مستعد قتال و جدال شدند. بعد از دو شب والتي صلح مغلوبانه در آنجا اتفاق افتاد. بيرون مكه دم احصار ادا كردند و بازگشتند. چون درين سفر اخلاص مخلصان مبرهن گشت و بر خواطر ايشان كرب عظيم مستولي شد بسبب فوت عمره واز جهت صلح مغلوبانه حكمت الهي تقاضا فرمود كه جبر قلوب ايشان نمايد بمغانم خيبر كه عنقريب بدست ايشان افتد و آن مغانم را خاص بحاضرين حديبيه گرداند غير ايشان را اذن خروج نداد. قال الله تعالى: {سَيَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلَى مَغَانِمَ لِتَأْخُذُوهَا ذَرُونَا نَتَّبِعْكُمْ يُرِيدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللَّهِ قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونَا كَذَلِكُمْ قَالَ اللَّهُ مِنْ قَبْلُ} (الفتح: 15).[۲۹] (بعد ازين فضائل اهل حديبيه بيان كرده مي فرمايد) ونيز حكمت الهيه تقاضا نمود كه تهديد متخلفين و تفضيح حال ايشان كرده شود.

اينست سبب نزول آيت دعوت اعراب. و چون تهديد وتنبيه ايشان كما ينبغي فرموده شد چنانچه در قرآن مجيد به كلمه {كَذَلِكُمْ قَالَ اللَّهُ مِنْ قَبْلُ} اشاره بآن فرموده شد. باز ارحم الراحمين برين متخلفان رحم فرمود و آيت دعوتِ اعراب فرو فرستاد. ودرين آيت ايشان را اميدوار وقتي ديگر گردانيد كه تلافي مافات كنند و باجر حسن ممتاز شوند.

آغاز استدلال

درين آيت دعوت اعراب آن بدويان را كه در سفر حديبيه از سعادت همركابي سرور انبيا صلى الله عليه وسلم محروم شده بودند بشارت داد كه عنقريب شما را دعوتِ جهاد داده خواهد شد و مرتبه ي آن دعوت دهنده چنان عظيم الشان بيان فرمود كه بر اطاعت او وعده اجر حسن يعني مزد نيك داد و بر انحراف از اطاعت او وعيد عذاب اليم نازل كرد. اگر نبوت بر آنحضرت صلى الله عليه وسلم ختم نشده بودي يقيناً از تلاوت اين آيت ذهن باين جانب سبقت كردي كه درين آيت پيشين گوئي ظهور پيغمبري است بعد آنحضرت صلى الله عليه وسلم زيراكه در قرآن مجيد اين شان رفيع براي غير انبيا مذكور نشده كه بر اطاعت او وعده اجر حسن و بر انحراف از او وعيد عذاب اليم باشد. ليكن به سبب ختم نبوت اين خطره در دل مومني نخواهد آمد و البته متيقن خواهد شد كه درين آيت بيان نفسي است بغايت مقدس كه خليفه كامل و نائب مكمل است آنحضرت صلى الله عليه وسلم را.

اكنون بايد كه تفتيش كنيم كه آن دعوت دهنده كه درين آيت چنين شان او بيان نموده شده كيست؟ چهار علامات اين دعوت درين آيت مبين شده. اول: اينكه دعوت براي آن بدويان باشد كه در حديبيه تخلف كرده بودند غير ايشان را دعوت باشد يا نباشد. دوم: اينكه دعوت جهاد بمقابله آن كافران باشد كه به صفت: {أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ}.[۳۰] موصوف بودند. سوم: اينكه دعوت بمقابله كفار غير قريش[۳۱] باشد. چهارم: اينكه اين دعوت براي جهادي باشد كه آن جهاد بغير قتال ختم نه شود الا اينكه آن قوم مسلمان شوند لهذا تفحص بايد كرد كه بعد نزول اين آيت اين چهار صفت در كدام دعوت يافته شد. درهر دعوتي كه اين چهار صفت را مجتمع بيابيم ما را يقين بايد كرد كه همين دعوت در آيت دعوتِ اعراب مرادست و آنكس كه اين دعوتِ ازوي به ظهور رسيده نائبِ مطلقِ سيدالانبياست وخليفه ي بر حق وي صلى الله عليه وسلم اطاعتش موجب اجر جزيل است و انحراف ازو موجب عذاب وبيل.

پس چون در صفحات تاريخ نظر كرديم مانند آفتاب بي سحاب ظاهر گرديد كه اين داعي حضرات خلفاي ثلاثه رضي الله عنهم بودند لاغير. زيرا كه بحسب احتمال عقلي اين داعي يا جناب رسالت مآب صلى الله عليه وسلم است يا حضرات خلفاي ثلاثه يا حضرت علي مرتضي يا بني اميه يا بني عباس.

بنواميه و بنوعباس هرگز اين داعي نمي توانند شد زيراكه ايشان گاهي بدويان حجاز و يمن را براي قتال كفار دعوت نداده اند كما هو معلوم من التاريخ. حضرت علي مرتضي هم اين داعي نيست زيراكه در عهد خلافت وي قتالي با كفار واقع نشد و در آيت كريمه دعوت الي الكفار مذكورست در عهد خلافت وي سه جنگ بظهور آمد. اول حرب جمل دوم حرب صفين سوم حرب نهروان. اين هر سه جنگ با كلمه گويان اسلام بوده، بلكه در جمل و صفين هر دو جانب صحابه كرام و اكابر امت بودند كه حضرت علي مرتضي ايمان شان را برابر ايمان خود مي دانست چنانچه ان شاءالله در فصل پنجم از كتب شيعه منقول خواهد شد. اين هر سه جنگ براي احكام خلافت و شكست بغاة مسلمين بود نيز اين هر سه جنگ با اهل عرب بود و در آيت دعوت به غير اهل عرب است.

جناب رسالت مآب صلى الله عليه وسلم نيز اين داعي نيست بدو وجه. اول: اينكه از روي قرآن اين بدويان از معيت سفر با آنجناب و جهاد و قتال بمعيت آنجناب صلى الله عليه وسلم براي ابدالآباد ممنوع گشته بودند پس قطعاً ممكن نيست كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم اين بدويان را بعد منع قرآني گاهي دعوت فرمايد. علامه زمخشري كه امام لغت عرب است در تفسير كشاف تحت اين آيت مي نويسد:

هذا دليل على إمامة أبي بكر الصديق رضي الله عنه فإنهم لم يدعوا إلى حربٍ في أيام رسول الله صلى الله عليه وسلم ولكن بعد وفاته، وكيف يدعوهم رسول الله صلى الله عليه وسلم مع قوله تعالى: {فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِيَ أَبَدًا وَلَنْ تُقَاتِلُوا مَعِيَ عَدُوًّا}.

اين آيت دليل است بر امام بر حق بودن حضرت ابوبكر صديق رضي الله عنه زيراكه آن بدويان را دعوت براي هيچ جنگ نشد در زمانه ي رسول خدا صلى الله عليه وسلم وليكن بعد وفات نبوي ايشان را دعوت داده شد. وچگونه ممكن است كه دعوت دهد ايشان را رسول خدا صلى الله عليه وسلم باوجود ارشاد خداوندي كه بگو: اي نبي، هرگز بيرون نيائيد با من گاهي وهرگز قتال نكنيد همراه من با دشمني.

وجه دوم، اينكه بعد حديبيه غزواتِ نبويه صرف چهار اند: 1- غزوه خيبر 2- فتح مكه 3- غزوه حُنَين 4- غزوه تبوك. و بريكي هم ازين چهار اوصاف مذكوره ي آيت صادق نمي آيد زيرا كه خيبر و فتح مكه و حنين درين هر سه جهاد با اهل عرب بود و در آيت دعوت براي غير اهل عرب مذكورست نيز درين هر سه فريق مقابل مصداق {أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ} هم نبود بلكه در غزوه ي حنين فريق مقابل كه قبيله ي هوازن بودند نهايت اقل و اذل[۳۲] بودند. بمقابله صحابه كرام كه دوازده هزار مردان جنگي بودند. باقي ماند غزوه ي تبوك پس دران قتالي واقع نشد و در آيت وقوع قتال مشروط است واقعه ي غزوه ي تبوك اين است كه رسول خدا صلى الله عليه وسلم از مدينه طيبه تا تبوك كه مسافت يكماهه بود تشريف بردند و از آنجا دارالسلطنت قيصر روم يك ماهه راه بود جناب نبوي صلى الله عليه وسلم به قيصر پيغام فرستادند كه براي جنگ بيايد مگر او چنان مرعوب شد كه از جاي خود جنبش نكرد لهذا بغير قتال از تبوك بمدينه منوره مراجعت فرمودند. مقصود از غزوه ي تبوك بجز ايقاع رعب در قلوب اهل شام و روم هيچ نبود پس قطعاً اين دعوت مخصوصه موصوفه بصفات اربعه كه در آيت دعوتِ اعراب مذكورست از غير خلفاي ثلاثه به ظهور نيامد. در كتب تاريخ دعوت اين هر سه بزرگوار مذكورست كه دران دعوت بلاشبهه اوصاف مذكوره يافته مي شود. در ازالة الخفا بعد ذكر دعوت حضرت صديق براي جهاد ملك شام و نامه فرستادن باطراف يمن و حجاز مي فرمايد.

اين نامه در دل مردم كاري كرد كه از ميزان عقل معاشي بيرون است تا آنكه در غزوه ي يرموك چهل هزار كس مجتمع شد و كوشش عجيب از دست ايشان بروي كار آمد و فتح كه هيچ گاه از زمان حضرت آدم تا اين دم واقع نشده بود ظهور نمود. كشود كار اضعافاً مضاعف از كوشش و اهتمام ظاهر گرديد و اين فعل حضرت صديق دستورالعمل فاروق اعظم شد رضي الله عنهما به همين اسلوب در واقعه ي قادسيه دعوت اعراب فرمود، في كتاب روضة الاحباب عند ذكر غزوة القادسيه. چون خبر رسيد كه عجم يزدگرد را بپادشاهي برداشتند و امور خود مهيا ساختند اميرالمومنين عمر رضي الله عنه به هر يك از عمال خود نامه نوشت بدين مضمون كه بايد دران ناحيه هر كرا داند كه اسپ وسلاح دارد و از اهل نخوت و شجاعت و مقاتله بود ساختگي نموده به تعجيل تمام بجانب مدينه روان سازد و هم چنين دعوت اميرالمومنين عثمان براي كمك عبدالله بن ابي سرح چون در افريقه با ملك آنجا مقاتله در پيش گرديد مشهورست. چون ثابت شد كه اين خلفا داعي بودند به دعوت موصوفه في القرآن ثابت شد كه خلفاي راشدين بودند. دعوت ايشان موجب تكليف ناس شد و به قبول آن مستحق ثواب و به عدم قبول مستوجب عذاب گشتند.

درين هر سه غزوات كيست كه انكار يكي از اوصاف اربعه مذكوره ي آيت تواند كرد. در غزوه ي يرموك كه داعي آن حضرت صديق بود مقابله به پادشاه روم بود و در غزوه ي قادسيه كه داعي آن حضرت فاروق بود مقابله به پادشاه ايران بود و هم در قادسيه رستم كه در شجاعت ضرب المثل است مقابل مسلمانان بود و در غزوه ي افريقه كه داعي آن حضرت ذوالنورين بود مقابله به ملك اعظم افريقه بود. 1- شك نيست كه اين هر سه اولي باسٍ شديد بودند. 2- وشك نيست كه اين هر سه اقوام غير عرب بودند و 3- شك نيست كه درين هر سه غزوات قتال واقع شد و قتال هم بي نظير و بي مثال. و شك نيست كه درين هر سه غزوات باديه نشينان كه در حديبيه محروم مانده بودند مدعو شدند و شركت نموده تلافي مافات كردند. درين غزوات كارهاي عجيب و غريب و خوارق عادات كه از دست مسلمانان بظهور آمد و نصرتهاي غيبيه كه كارهاي ايشان را در بالا ساخت اگر كسي بر تفصيل اين همه اشيا اطلاع خواهد، بايد كه كتب تاريخ را مطالعه كند. و مطالعه ازالة الخفا درين باب كافي است.

تفسير آيه دعوت اعراب تمام شد. حق اينست كه تاوقتيكه انكار قرآن مجيد نكرده شود انكار خلافت اين بزرگواران ممكن نيست.

تفسير آيت قتال مرتدين

سوره ي مائده - پاره ششم

{يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ} (المائدة: 54).

ترجمه: اي مومنان هر كه مرتد شود يعني برگردد از شما از دين خود پس بزودي بيارد خدا گروهي را كه خدا محب ايشان بود و ايشان محب خدا باشند، تواضع كنندگان باشند براي مسلمانان، و سخت و درشت باشند بر كافران. جهاد كنند (با اين مرتدان) در راه خدا و نترسند از ملامت هيچ ملامت كننده، اين بخشش خداست خواهد داد بهر كه خواهد و خدا صاحب وسعت است (كه خزائن او را بخشش كردن ختم نمي شود) و صاحب علم است (كه به هر كه بخشش كند او اهل آن بخشش باشد. ولنعم ما قيل:

داد حق را قابليت شرط نيست ** بلكه شرط قابليت دادِ اوست

اين آيه ي كريمه هم برهاني است قاطع بر خلافت خلفاي ثلاثه خصوصاً حضرت صديق رضي الله عنهم اجمعين و دلالت اين آيت برين مدعا بعينه مانند دلالتِ حديث رايت است بر فضيلت حضرت علي مرتضي چنانكه سابقاً در تفسير آيت استخلاف ذكر يافت.

بايد دانست كه درين آيت حق تعالي بحاضرين وقتِ نزولِ اين آيت خطاب كرده مي فرمايد كه هر كس كه از شما مرتد شود بروي خدا گروهي را مسلط خواهد فرمود كه متصف باشد باين شش صفات كامله: اول: آنكه آن گروه محبوب خدا باشد. دوم: آنكه محب خدا باشد. سوم: آنكه براي مسلمانان متواضع باشد. چهارم: آنكه براي كافران سخت باشد. پنجم: آنكه در راه خدا جهاد كند. ششم: آنكه درين كار از ملامت كسي نه ترسد. درين آيت هم تخصيص حاضرين است و برين تخصيص دليل لفظ {منكم} است كه ضمير حاضرست. دليل دوم اينكه اگر تخصيص حاضرين نكرده شود مفهوم آيت خلاف واقع مي شود زيراكه درهر زمانه بر مرتدان چنين قوم كجا مسلط مي شود. در زمانه ما هزاران كس مرتد شدند و كسي بريشان مسلط نه شد.

درين آيت پيشين گوئي است باينكه در زمانه ي مستقبل در حاضرين وقت نزول فتنه ارتداد رونما خواهد شد و جماعتي چنين و چنين برروي كار خواهد آمد. تاوقتيكه فتنه ارتداد ظاهر نشده بود كسي ندانست كه اين جماعت كيست كه چنين مناقب او در تنزيل وارد شده ليكن بعد ظهور آن فتنه و مشاهده ي استيصال آن چشمها واگشت و همه را متيقن شد كه اين دفتر مناقب كه مافوق آن فضيلتي در شريعت الهيه نتواند بود براي خُدام و فرمان برداران حضرت صديق است رضي الله عنهم اجمعين پس در خلافت راشده و امامت حقه حضرت صديق شبهه ي نمانده ودرين آيت مامور بودن او به قتال مرتدين مقصود را واضح تر ساخت چه اعظم مقاصد خلافت اقامت جهادست چنانكه در قصه ي حضرت طالوت كه در تنزيل مذكورست ظاهرست. قوله تعالى: {مَلِكًا نُقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ} (البقرة: 246).

واقعه قتال مرتدين علي وجه الاختصار اينست كه در آخر عهد نبوي سه گروه مرتد شدند: اول: بنو مدلج قوم اسود عنسي مدعي نبوت. دوم: بنوحنيفه قوم مسيلمه ي كذاب مدعي نبوت. سوم: بنو اسد قوم طليحه مدعي نبوت. و بعد از وفات آنحضرت صلى الله عليه وسلم هفت گروه مرتد گشتند حضرت ابوبكر اولاً جيش اسامه را كه رسول خدا صلى الله عليه وسلم حكم به روانگي آن بسوي شام فرموده بود فرستاد. ثانياً براي قتال مرتدين كمربست صحابه كرام درين امر با او موافقت نكردند و گفتند كه اكثر مسلمين در جيش اسامه رفتند چندي كه باقي مانده اند اگر آن هم براي قتال مرتدين فرستاده شوند مدينه مطهره خالي خواهد شد و درين وقت خلو مدينه خالي از خطرات نيست لهذا في الحال قتال مرتدين را ملتوي بايد داشت. نوبت باينجا رسيد كه حضرت فاروق اعظم حاضر خدمت شده عرض نمود كه يا خليفة رسول الله تألف. يعني اي خليفه ي رسول اندكي نرمي كن. حضرت صديق بگفته ي او برهم شد و فرمود كه «أجبارٌ في الجاهلية وخوار في الإسلام». يعني: اي عمر در جاهليت چنان تند مزاج بودي ودر اسلام چنين نرم شدي و فرمود: «قد انقطع الوحي وتم الدين، أينقص الدين وأنا حي». يعني: وحي الهي منقطع شد و دين كامل گشت آيا ممكن است كه در حيات من رخنه در دين افتد.[۳۳] حضرت فاروق به مجرد استماع اين كلمه بشناخت كه اين داعيه در قلب حضرت صديق از كجاست وگفت: «فعرفت أنه شرح الله صدر أبي بكر». يعني بشناختم كه خدا شرح صدر حضرت صديق فرموده باز حضرت صديق امر فرمود تا ناقه ي او را حاضر آوردند شمشير از نيام بيرون كرده بر ناقه بنشست و روانه گشت در آندم حضرت علي مرتضي از همه سبقت كرده زمام ناقه او را بگرفت و عرض نمود كه يا خليفه رسول الله كجا ميروي؟ حضرت صديق فرمود: براي قتال مرتدين. حضرت مرتضي عرض كرد كه تنها؟ فرمود كه چه كنم شما همه آنرا خلاف مصلحت ميگوئيد و راي[۳۴] خلاف مي داريد. حضرت مرتضي عرض كرد كه حضرت، ما مشاورة فهميده راي خود ظاهر مي كرديم ليكن اين نيست كه اگر امر فرمائي كسي از ما در امتثال آن پس و پيش كند. حضرت صديق درين معامله چنان جازم بود كه بگفته ي او التفات نه فرمود پس حضرت علي مرتضي يك جمله عجيب گفت كه في الفور كارگر شد گفت كه «أقول لك ما قد قال لك رسول الله صلى الله عليه وسلم يوم أحد: يا أبا بكر، شم سيفك ولا تفجعنا بنفسك». يعني مي گويم سخني كه گفته بود به تو رسول خدا صلى الله عليه وسلم روز احد (چون در آن روز بشوق شهادت شمشير برهنه گرفته عزم ميدان جنگ نمودي) كه اي ابوبكر، شمشير خود را در نيام كن و ما را به جدائي خود بي قرار مساز.[۳۵] حضرت صديق با استماع اين كلمه شمشير را در نيام كرد و از ناقه فرود آمد و فوج را ترتيب داده براي قتال مرتدين فرستاد. در اندك مدت اين فتنه را از بيخ و بن بركند. بالاخره صحابه كرام اين كارنامه صديقيه را بكلمات بلند ستودند. حضرت عبدالله بن مسعود گفت: «كرهناه في الابتداء وحمدناه على الانتهاء». يعني در ابتدا اين كار را ناپسند كرده بوديم و در آخر قابل ستايش يافتيم و حضرت ابوهريره گفت: «قام في الردة مقام الأنبياء» يعني ابوبكر صديق در زمانه ردت در مقامي ايستاد كه آن مقام انبياست. و حضرت فاروق اعظم مي فرمود كه اگر ابوبكر صديق خدمات تمام عمر من گرفته بعوض آن عبادت يك شب خود و يك روز خود بدهد در نفع باشم «أما ليله فليلة الغار وأما يومه فيوم الردة». اين بود واقعه ردت كه در كتب تاريخ و سيرت به بسط وتفصيل مذكورست. اگر كسي گويد كه پيشين گوئي اين آيت در زمانه آن سرور صلى الله عليه وسلم وقوع يافته جوابش آن است كه در زمانِ مبارك صلى الله عليه وسلم قلع و قمع فتنه ارتداد واقع نشده، و من ادعي فعليه البيان، نيز در زمان آن سرور ملامت از جانب مسلمانان متصور نيست لهذا {وَلا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ} چگونه صادق خواهد شد.

اگر شيعه گويند كه اين آيت در حق حضرت علي مرتضي است، او در ايام خلافت خود با مرتدان قتال نموده جوابش بچند وجه ست. اول: اينكه وقوع قتال با قوم مسيلمه و اسود وطليحه مدعيان نبوت كه ارتدادشان ناقابل انكارست در زمان حضرت صديق واقع شده و مفهوم آيت اين است كه از حاضرين وقت نزول هر كه مرتد شود و هرگاه مرتد شود تسلط جماعتي كه موصوف بصفات شش گانه باشد بر آن مرتد متحتم است، و اين قتال در زمانه حضرت علي واقع نشده. دوم: اينكه باكساني كه حضرت علي در ايام خلافت خود قتال كرده هرگز مرتد نبودند در فصل پنجم از كتب شيعه منقول خواهد شد كه خود حضرت علي به مومن بودن شان تصريح نموده بلكه ايمان شان برابر ايمان خود قرار داده. سوم: اينكه بقول شيعه اگر صحابه كرام معاذالله مرتد بودند پس چرا حضرت علي با حضرات خلفاي ثلاثه قتال نه كرد. با بعض مرتدان قتال شد و با بعض نشد. اين تكذيب آيت است. چهارم: اينكه در آيت مصرح است كه جماعتي كه با مرتدان قتال كند باوصاف شش گانه موصوف باشد وهمراهيان حضرت علي مرتضي در ايام خلافت او ازين اوصاف محروم بودند. در نهج البلاغه خطبه هاي متعدده موجودست كه حضرت علي اصحاب خود را مذمت فرموده ايشان را بزدل و متفرق عن الحق گفته و اصحاب حضرت معاويه را بهتر ازيشان قرار داده و ايشان را دعاهاي بد بسيار داده.

و اگر شيعه گويند كه در زمانه امام مهدي پيشين گوئي اين آيت بظهور خواهد آمد پس آن صريح البطلان است زيراكه لفظ {منكم} تخصيص حاضرين نزول مي كند. المختصر، صدق اين آيت بر زمانه ي حضرت صديق قطعي است و خلاف آن هرگز عندالعقل و النقل مسموع نيست.

اكنون شرح چند كلمات اين آيه كريمه بايد شنيد. {فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ} يعني خدا خواهد آورد جماعتي را كه بآن مرتدين قتال كند حالانكه آن جماعت آورده ي حضرت صديق بود. آورده ي حضرت صديق را حق جل شانه آورده ي خود قرار داد اين تشريفي عظيم است براي حضرت صديق كه او را حق سبحانه مانند آله قرار داد براي فعل خود اين كلمه مانند آن است كه در شان آنحضرت صلى الله عليه وسلم فرموده: {وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ} (الأنفال: 17). درين مقام در ازالة الخفا چه خوب فرموده كه:

إتيان بقوم كذا و كذا فعل حق ست سبحانه و تعالي و حضرت صديق كالجارحه اند، دران كدام منزلت بالاتر ازين منزلت خواهد بود بعد منزلت الانبياء صلوات الله و سلامه عليهم و كدام كامل و مكمل مانند او باشد. {ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ} (المائدة: 54).

{يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ} اولاً حق تعالي ايشان را محبوب خود فرمود. و ثانياً محب خود ارشاد نمود تا ظاهر شود كه ايشان مراد حق اند نه مريد او. و شتان بين المرتبتين.

{أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ} اين كلمه مانند آن كلمه است كه در آيت معيب براي اصحاب حديبيه فرموده: {أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ}. خوشا سعادت آنانكه در قتال مرتدين شركت نمودند بعض ايشان غير صحابه هم بودند و بلا شبهه براي غير صحابه اين نعمتي ست غير مترقبه كه به طفيل حضرت صديق حاصل شد.

{وَلا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ} ملامت كه از اغيار باشد برداشت كردن آن چندان كاري عظيم ولائق اين قدر مدح و ستايش نيست البته ملامتي كه از خويشان باشد برداشت كردن آن آسان نيست و بلاشك لائق صد گونه ستايش است. اينجا در قتال مرتدين همين قسم ملامت بود چه از جانب كفار نبود بلكه از جانب صحابه كبار.

{ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ}. بعد فضائل قتال مرتدين اين كلمه محلي عظيم دارد. گويا بعد استماع آيت دلها مضطرب بود و در هر دل تمناي حصول اين مراتب بود حق تعالي تسكين ايشان فرمود كه منتظر عالم غيب باشيد هر كرا خدا خواهد اين فضائل نصيب او خواهد شد. اين كلمه هم مانند آن ست كه در سوره جمعه بعد اظهار نبوت آنحضرت صلى الله عليه وسلم بجواب يهود كه مي گفتند نبوت از خاندان ما چرا بيرون رفت؟ فرمود: {ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ} و لطف اين كلمه در بالا مي شود چون در سوره ي نور در شان حضرت صديق همين كلمه ديده ميشود قوله تعالى: {وَلا يَأْتَلِ أُولُو الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَالسَّعَةِ أَنْ يُؤْتُوا أُولِي الْقُرْبَى} (النور: 22) يعني كساني كه از شما صاحبان فضل و وسعت اند از دادن قرابت داران خويش قسم نخورند. درين آيت از صاحبان فضل بالاجماع حضرت ابوبكر صديق مراداند و شيعه[۳۶] هم مجبور شده درين مراد اختلاف نكرده اند. واقعه اين بود كه چون بر ام المومنين حضرت عائشه صديقه واقعه افك پيش آمد حضرت مسطح كه قرابت دار حضرت صديق بود و حضرت صديق او را كفالت مي نمود و در افك باغواي منافقين شريك شده بود بعد از نزول آيات براءت و طهارت درشان ام المومنين حضرت صديق قسم خورد كه مسطح را آينده هيچ ندهد و دست از كفالت او بردارد حق تعالي آيت فرو فرستاد كه صاحبان فضل چنين قسم نخورند. معلوم شد كه فضل خداوندي براي حضرت صديق مثل جزو لاينفك بود ازين جهت او را اولوالفضل فرموده شده. {ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ}.

به لحاظ همين فضائل غزوه ي قتال مرتدين كه درين آيت مذكورست حضرت شيخ ولي الله محدث دهلوي در ازالة الخفا فصل سوم تحت همين آيت نوشته كلام او را خاتمه اين تفسير مي سازم مي فرمايد كه.

ازين جا معلوم مي شود كه قتال مرتدين تِلو غزوه بدر و حديبيه بود و نمونه ي از مشاهد عظيمة القدر.

تفسير آيه ي قتال مرتدين تمام شد. تا اينجا تفسير چهار آيت كه نوشته شد. اين آيات آن است كما اهل سنت ازان بر حقيت خلافت راشده استدلال مي كنند. اينك تفسير آن چهار آيات كه شيعه ازان برخلافت بالافصل حضرت علي و امامت ائمه استدلال مي كنند شروع نموده مي شود. و التوفيق من الله.

تفسير آيت ولايت

سوره مائده - پاره ششم

{إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ * وَمَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ} (المائدة: 55-56).

شيعه مي گويند كه اين آيت نص صريح ست بر خلافت بلافصل حضرت علي مرتضي و امامت باقي ائمه و مي گويند كه دلالت اين آيت از همه آيات روشن تر است. اهل سنت را ديده هوس استدلال بالقرآن كرده اند و حقيقت اين است كه خواه مخواه خود را مبتلاي مصيبت و مذهب خود را نصيحت كرده اند مثل مشهورست كه كلاغي هوس رفتار كبك نمود نتيجه اش اين شد كه رفتار خود هم فراموش كرد.

كلاغي تگِ كبك در گوش كرد

تگِ خويشتن هم فراموش كرد

پيشتر ترجمه آيت موافق لغت عرب و مقصد صحيح او بيان كرده مي شود بعد ازان آنچه شيعه گفته اند نوشته خواهد شد.

ترجمه: جزين نيست كه دوست شما خداست و رسولِ او و آن مومنان كه قائم مي كنند نماز و مي دهند زكات، ايشان عاجزي و فروتني كنندگانند. و هر كه دوستي كند با خدا و رسولِ او ومومنان، پس هر آئينه (او در گروه خداست) گروه خدا (بر دشمنان خود اگرچه اكثر و اقوي باشند) غالب مي باشد.

سلسله ي كلام از آيات سابقه آغاز شده. اصل مقصد خداوندي درين آيات ممانعت است از دوستي كفار يهود و نصاري و تاكيدست باين امر كه مسلمانان بايكديگر دوستي و محبت كنند و تعليم اين مقصد[۳۷] دليلي است برينكه دين اسلام دين كامل است. آغاز اين مقصد عظيم باين عنوان فرموده كه: {يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِيَاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ} (المائدة: 51). يعني: اي مومنان دوستي مكنيد با يهود و نصاري ايشان با هم با يكديگر دوستي كنند و هر كه از شما با يهود و نصاري دوستي كند پس او ازيشان است يعني عندالله شمار او در يهود و نصاري خواهد بود يا انجام اين دوستي آنست كه او مرتد شده بايشان ملحق شود. بعد ازين فرمود كه كساني كه در دلهاي ايشان بيماري (نفاق) است بسوي دوستي يهود و نصاري سرعت مي كنند و مي گويند كه بوقت بد ايشان بكار ما خواهند آمد. حق تعالي جواب اين مقوله ي ايشان داد كه {وَمَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ}. يعني بر مسلمانان وقت بد پيش نخواهد آمد بلكه مسلمانان غالب خواهند شد باز فرمود كه خدا عنقريب مسلمانان را فتح دهد يا چيزي ديگر از غيب ظاهر كند آن هنگام اين دوستي كنندگان پشيمان خواهند شد. بعد ازين آيت قتال مرتدين است كه تفسيرش بالا گذشت و ربط آن از ماسبق ظاهرست كه چون دوستي يهود و نصاري را منجر بارتداد قرار داده شد لهذا درين آيت نتيجه ارتداد و علاج آن كه در عالم غيب مقدر بود ارشاد فرمود، بعد آيت قتال مرتدين بلافصل آيت ولايت است {إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ} بعد ممانعت دوستي يهود و نصاري ضرور بود كه بيان فرموده شود كه باز به كه دوستي كنند لهذا درين آيت فرمود كه دوست شما خداست يعني بخدا دوستي كنيد و به رسول او و بآن مومنان كه متصف باين صفات سه گانه باشند. اول: اقامت صلاة. دوم: ايتاي زكاة. سوم: عاجزي و فروتني. يعني باوجوديكه چنين كارهاي پسنديده مي كنند ليكن خود را صاحب فضائل دانسته تكبر نمي كنند بلكه خود را از همه كمتر ميدانند در تعليم انبيا عليهم السلام اين صفت عجيب و غريب است كه كسي را كه مجموعه فضائل و گنجينه ي كمالات مي سازند او در خود هيچ كمال محسوس نمي كند و خود را از همه كمتر ميداند.

نهد شاخ پر ميوه سر بر زمين

اين بود سباقِ آيت ولايت. اينك سياقِ آيت بايد ديد. بعد آيت ولايت، علي الاتصال اين آيت است: {يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُوًا وَلَعِبًا مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَالْكُفَّارَ أَوْلِيَاءَ} (المائدة: 57) يعني: اي اهل ايمان، با كسانيكه بدين شما تمسخر مي كنند از آنان كه داده شدند كتاب قبل از شما و با كافران دوستي مكنيد. بعد از آن شرارتهاي ايشان و تمسخر ايشان باذان بيان فرموده و بريشان نزول لعنت و غضب و مسخ ايشان بصورت بوزنه و خنزير بيان نموده و سلسله همين مضمون تا اختتام پاره ششم جاري است. پس بملاحظه سباق و سياق آيت ولايت صاف ظاهرست كه مقصود اين آيت ممانعت است از دوستي كفار و امرست بدوستي خدا و رسول و آن مومنان كه متصف بصفات مذكوره باشند و بس.

بملاحظه اين سباق و سياق اين هم ظاهر شد كه آيت {إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ} هم در شان حضرت صديق است يعني او را و رفقاي او را حق تعالي ولي مسلمانان قرار داده.

شيعه ميگويند:

كه اين آيت درشان حضرت علي مرتضي ست و بر خلافتِ بلافصل او بالصراحة دلالت مي كند ومي گويند كه ترجمه آيت اين است: «جزين نيست كه حاكم شما خداست و رسول او و آن مومنان كه نماز قائم مي كنند و درحالتِ ركوعِ نماز، زكوات مي دهند». ازين ترجمه مخترعه هم مقصود ايشان حاصل نشد و هيچ معلوم نشد كه اين آيت را به خلافت بلافصل چه ربطست لهذا يك قصه تصنيف كرده ضميمه آيت ساختند وآن اينكه حضرت علي در نماز بود كه سائلي بر درِ مسجد آمد و سوال كرد، حضرت علي آن وقت در ركوع بود همدرين حالت انگشتري از انگشت خود برآورده به سائل داد، پس اين آيت نازل شد. پس بانضمام اين روايت مقصد آيت واضح شد كه اي مسلمانان، حاكم شما آن مومنان اند كه در حالت ركوع زكوات يعني انگشتري به سائل مي دهند و اين صفت بجز حضرت علي مرتضي در كسي نبود لهذا او حاكم مسلمانان گرديد و همين است معني خلافت بلافصل.

اين بود استدلال پر كمال حضرات شيعه، درين استدلال لطائف بسيارست ليكن اينجا تبركاً بعدد ائمه اثنا عشر صرف بر بيان دوازده لطيفه اكتفا نموده مي شود.

لطيفه اول

آيت را از ماقبل و مابعد بي ربط و بي تعلق ساختند، اين چنين قطع و بريد آيات قرآنيه بلاشبه حمله شديدست بر اسلام. حضرت شيخ ولي الله محدث دهلوي در ازالة الخفا فصل سوم بمشاهده اين قطع و بريد قرآن عزيز سخت متاذي و متالم شده مي فرمايد:

سباق وسياق آيت را برهم زنند خداي تعالي اعضاي ايشان را ازهم جدا سازد چنانچه ايشان آيات متسقة بعضها ببعض را از هم جدا كردند.

لطيفه دوم

لفظ ولي را بمعني حاكم گرفتند حالانكه در لغت عرب گاهي لفظ ولي بمعني حاكم مستعمل نشده و لطف اين است كه در ماقبل و مابعد اين آيت لفظ اولياء كه جمع ولي است وارد شده آنجا شيعه هم بمعني دوست مي گيرند نه بمعني حاكم، چنانچه علامه كاشاني در تفسير منهج الصادقين در هر دو جا، دوستان ترجمه كرده. شيعه در اذان خود مي گويند: أشهد أن عليا ولي الله پس انصاف بدست شيعه مي دهيم اگر در اذان خود ولي بمعني حاكم گيرند و گويند كه علي حاكم خداست رضا مي دهيم كه اينجا هم بخوشي بمعني حاكم بگيرند.

در قرآن مجيد، در جاهاي بسيار لفظ ولي وارد شده، مثلا {وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ} (التوبة: 71). آنجا شيعه هم بمعني دوست مي گويند. در آيت ولايت چه مصيبت پيش آمد كه لفظ ولي خلاف لغت بمعني حاكم شد.

لطيفه سوم

{الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ} و غيره كلمات جمع اند، از الفاظ جمع شخص واحد يعني حضرت علي را مراد گرفتند و ظاهرست كه اطلاق جمع بر واحد مجازست و مجاز بغير قرينه صارفه جائز نيست.

لطيفه چهارم

جمله {وَهُمْ رَاكِعُونَ} را صرف از ضمير {وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ} حال مي گيرند. حالانكه از روي قواعد نحويه بعد دو جمله متناسفه اگر حال واقع شود از ضمير هر دو جمله باشد لهذا اينجا هم {وَهُمْ رَاكِعُونَ} را از ضمير {يُقِيمُونَ الصَّلاةَ} هم حال بايد قرار داد و درين صورت معني اين بود كه در حالت ركوع نماز ادا مي كنند و در حالت ركوع زكات مي دهند و ظاهرست كه در حالت ركوع نماز ادا مي كنند كلامي است لغو و مهمل كه معني ندارد.

لطيفه پنجم

در جمله {وَهُمْ رَاكِعُونَ} ركوع را بمعني ركوع نماز گرفتند حالانكه اينجا قطعاً بمعني ركوع نماز نيست بلكه به معني لغوي است يعني عاجزي و فروتني كردن. اينجا بمعني ركوع نماز گرفتن معني آيت را خراب مي كند چنانچه ظاهر شد و از لطيفه هاي آينده ظاهرتر خواهد گشت.

لطيفه ششم

زكات در اصطلاح شريعت خاصةً آن صدقه مفروضه را گويند كه بر صاحب نصاب بعد گذشتن يك سال فرض مي شود و اينجا شيعه زكات را بمعني صدقه نافله گرفتند زيرا كه حضرت علي مرتضي در آن وقت بالاتفاق صاحب نصاب نبود لامحاله اين صدقه نافله خواهد بود كه بوي منسوب مي كنند.

لطيفه هفتم

قصه اعطاي انگشتري تصنيف كرده باين آيت ضميمه كردند و مي گويند كه استدلال بآيت كرده اند حاشا ثم حاشا اين استدلال بآيت نيست بلكه استدلال بروايت است، كاش آن روايت از ارذل اقسام خبر آحاد بود.

لطيفه ي هشتم

كه الطف لطائف است اينست كه علماي شيعه ادعا كرده اند كه اهل سنت هم متفق اند براينكه اين آيه در شان حضرت علي نازل شده و روايت اعطاي انگشتري بروايات صحيحه اهل سنت ثابت است و كسي درين اختلاف نكرده. چرا اين چنين ادعاهاي كاذبه نكنند كه كذب در مذهب شان عبادت عظمي است. علامه كاشاني در تفسير منهج الصادقين مطبوعه ايران جلد اول ص 355 تحت اين آيت مي نويسد:

باتفاق شيعه و اهل سنت تصدق در حالت ركوع از غير او صادر نشده روايت تصدق در ركوع از طريقين به صحت پيوسته و كسي را درين نزاع نيست و اصحاب سير و تفاسير و تواريخ باين معني تصريح كرده اند و راي جمهور برين قرار يافته كه متصدق باين وصف يعني در ركوع علي بن ابي طالب است نه ديگري. (و بفاصله چند سطر ازين پيشتر نوشته) بدانكه جمهور مفسرين از علماي شيعه و اهل سنت برانند كه اين آيه در شان علي بن ابي طالب نزول يافت.

و امام اعظم شيعه يعني شيخ حلي در منهاج الكرامه نوشته كه اجماع اهل سنت بر آن است كه اين آيت در حق حضرت علي نازل شده. حالانكه اين همه كذب محض است هرگز قصه اعطاي انگشتري بطريق اهل سنت به صحت نه پيوسته و نه نزول اين آيه در شان حضرت علي ثابت شده در تفاسير اهل سنت هر كه التزام روايات صحيحه كرده اين شان نزول را ذكر هم نكرده چنانچه در تفسير جلالين تحت اين آيت مي فرمايد: «نزلت في عبدالله بن سلام لما هجره قومه اليهود» يعني اين آيت در حق عبدالله بن سلام نازل شد هرگاه كه او را قوم او كه يهود بودند مقاطعه كردند. و بدانكه ائمه فن حديث و تفسير بر قصه اعطاي انگشتري جرح شديد كرده اند لهذا نزد اهل سنت اين قصه هرگز صحيح نيست بلكه موضوع و مجعول است. شيخ الاسلام ابن تيميه در منهاج السنه مي فرمايد:[۳۸] «قد وضع بعض الكذابين حديثاً مفترى أن هذه الآية نزلت في علي لما تصدق بخاتمه في الصلاة وهذا كذب بإجماع أهل العلم بالنقل، وكذبه بين من وجوه». و شيخ الاسلام حافظ الحديث ابن حجر عسقلاني در كتاب الشاف في تخريج أحاديث الكشاف متعلق اين قصه اعطاي انگشتري مي فرمايد:[۳۹] «راوه الثعلبي من حديث أبي ذر مطولاً وإسناده ساقط». و حافظ ابن كثير در تفسير خود تحت اين آيت مي فرمايد:[۴۰] «وليس يصح شيء منها بالكلية لضعف أسانيدها وجهالة رجالها». و امام فخرالدين رازي در تفسير كبير مي فرمايد:[۴۱] «وأما استدلالهم بأن هذه الآية نزلت في حق علي فهو ممنوع». و حضرت شيخ ولي الله محدث دهلوي در ازالة الخفا فصل سوم مي فرمايد:

نه چنانكه شيعه گمان بردند و قصه موضوع را روايت كنند {وَهُمْ رَاكِعُونَ} را حال از {وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ} ميگيرند و پرتافتن انگشتري بجانب فقيري در حالت ركوع فرود مي آرند و سباق و سياق آيت را برهم زنند.

تنبيه، درينجا شان نزول دو مطلب دارد، يكي آنكه در {إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ} مصداق ولي كيست؟ يعني كه اولي بايد دانست باين معني نزول آيت درشأن حضرت صديق و رفقاي اوست. دوم اينكه مخاطب ضمير (كم) كيست؟ باين معني نزول آيت در شان حضرت عبدالله بن سلام يا عباده بن صامت يا بقول حضرت امام باقر (على ما نقله في الإزالة) عامه مومنين است.

لطيفه نهم

آيت كريمه به سبب صيغه هاي مضارع تكرار اين فعل ظاهر مي كند و در اقامت صلاة و ايتاي زكاة تكرار ظاهرست پس بايد كه اين فعل اعطاي انگشتري هم متكرر باشد حالانكه در قصه مصنفه شيعه هم اين فعل زياده از يك بار منقول نيست.

لطيفه دهم

چون در قرآن مجيد برين فعل (يعني اعطاي انگشتري در ركوع) مدح وارد شد بايد كه كم از كم اين فعل براي مسلمانان مستحب باشد حالانكه كسي از سني و شيعه قائل باستحباب اين فعل براي كافه مسلمين نيست بلكه درين فعل اگر حاجت به عمل كثير افتد مفسد صلاة است. عجيب لطيفه است كه اگر حضرت علي آن فعل كند موجب مدح شود و اگر ما كنيم موجب ذم گردد.

لطيفه يازدهم

درين قصه اعطاي انگشتري سخت توهين نماز حضرت علي مرتضي است، كمال نماز او بلكه نماز جميع عباد الله اين است كه در نماز كليته توجه بسوي حق تعالي باشد و نسيان و تبتل از ما سواي حاصل گردد كما قال عزوجل: {وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَتَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا} (المزمل: 8). نه آنكه سائلي آيد و شعر خواني[۴۲] آغاز كند و درعين نماز توجه بسوي او شود و در برتافتن انگشتري از انگشت و اعطاي آن به سائل مشغول شود، در حقيقت اين هجو مليح حضرت علي است. حاشا جنابه عن ذلك. نماز او رضي الله عنه آنست كه در كتب اهل سنت مروي است كه روز احد تيري از جانب كافران آمد و بر تن مباركش رسيده تا پيكان فرو شد خون پاكش روان گرديد ليكن او را احساسي نشد حتي كه بعد نماز از حاضرين پرسيد كه اين رنگ سرخ از كجا آمد كه لباس من و مصلاي من همه رنگين شد؟ حاضران گفتند كه رنگ نيست خون پاكت هست، تيري تا پيكان در جسم شريف تو فرو رفته. شيعه چه دانند كه شان حضرت علي مرتضي چيست، جمال يا كمال او از چشم اهل سنت بايد ديد.

او را بچشم پاك توان ديد چون هلال ** هر ديده جاي منظر آن ماه پاره نيست

لطيفه دوازدهم

بعد اين همه قصه خواني هم امامت باقي ائمه ازين آيت ثابت نشد لهذا علي الفور حديثي تصنيف نمودند كه اين كار براي ايشان بسي آسان بود. كه هر امام در وقت خود در حالت ركوع اعطاي زكات نموده مگر زياده از يكبار از هيچ امامي تصنيفي نكردند. كاش اين هم كردندي تا كه مطابق مفهوم آيت شدي در اصول كافي[۴۳] ص 78 مي آرد:

فكل من بلغ من أولاده مبلغ الإمامة يكون بهذه الصفة مثله فيتصدقون وهم راكعون.

پس هر كس كه از اولاد حضرت علي بدرجه امامت فائز مي شد باين صفت موصوف بود يعني در حالت ركوع صدقه مي دادند.

تفسير آيت ولايت تمام شد. والحمدلله.

تفسير آيت اولي الامر

سوره نساء - پاره پنجم

{يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا} (النساء: 59).

ترجمه: اي اهل ايمان، فرمان برداري كنيد خدا را و فرمان برداري كنيد رسول را و صاحبان حكومت را كه از شما باشند (يعني مسلمان باشند) باز اگر با هم اختلاف كنيد در چيزي پس رجوع كنيد آنرا بسوي خدا و رسول، اگر شما ايمان مي داريد بر خدا و روز آخرت (يعني قيامت ضرور چنين خواهيد كرد) اين بهترست و خوب ترست باعتبار انجام.

ترجمه لفظ (اولي الامر) صاحبان حكومت كرده ام، همين ترجمه مولوي فرمان علي مجتهد شيعه در ترجمه خود كه عندالشيعه بسي مقبول است نموده. و مولوي مقبول احمد شيعه كه در نيرنك بازي خيلي مشهور بود در ترجمه خود «واليان امر» ترجمه كرده. و مولانا شيخ ولي الله محدث دهلوي رحمه الله «فرمان روايان» نوشته و مولانا شاه عبدالقادر محدث دهلوي در ترجمه خود (كه عندالعلماء ملقب است به امام التراجم) «صاحبان اختيار» نوشته.

مقصد اين آيت چنانكه مي بيني چندان واضح است كه مطلقاً حاجت تفسير و توضيح نميدارد بهر كيف ازين آيت دو چيز بالصراحة مفهوم مي شود.

اول اين كه حق تعالي امري مي فرمايد مسلمانان را باطاعت و فرمان برداري خود و اطاعت رسول خدا صلى الله عليه وسلم و اطاعت اولي الامر، يعني صاحبان حكومت كه مسلمان باشند مگر به كمال بلاغت براي اولي الامر اعاده ي لفظ (أطيعوا) نه فرموده، چنانكه براي رسول فرموده ازينجا مفهوم شد كه اطاعت اولي الامر مانند اطاعت رسول نيست. و چگونه مانند اطاعت رسول باشد كه اطاعت رسول را در قرآن مجيد عين اطاعت خود قرار داده، قوله تعالى:[۴۴] {مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ} (النساء: 80).

دوم: اينكه اطاعت اولي الامر على الاطلاق واجب نيست بلكه صرف در همان امور واجب است كه مختلف فيها نباشد. در صورت اختلاف كه ميان رعيت و اولي الامر پيدا شود واجب است كه رعيت و اولي الامر هر دو بسوي خدا و رسول يعني كتاب و سنت رجوع كنند و فيصله كتاب و سنت را هر دو قبول كنند. و اين امر را چنان موكد فرمود كه اگر ايمان بخدا و روز قيامت داريد ضرور همچنين كنيد و باز اين هم فرمود كه درين هرگونه فلاح و بهبودي براي شماست و انجامش بسيار خوب خواهد بود.

پيش از آيت اولي الامر علي الاتصال اين آيت است: {إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ كَانَ سَمِيعًا بَصِيرًا}[۴۵] (النساء: 58). درين آيت به حكام امر فرمود كه پابندي عدل و انصاف كنند خلاف عدل و انصاف رعيت را حكم نه دهند و در آيت اولي الامر رعيت را امر فرمود كه فرمان برداري صاحبان حكومت كنند و در صورت اختلاف طريقه ي رفع اختلاف بيان فرمود.

بعد دانستن مقصود آيت يك نظر برين دو امر هم بايد انداخت. اول: اينكه مصداق اولوالامر كيست؟ دوم: اينكه در شريعت الهيه حكم به اطاعت اولي الامر چرا داده شد؟ پس بايد دانست كه اولوالامر از روي لغت عرب كسي است كه او را نوعي از حكومت حاصل باشد و حكومت دو قسم مي باشد، يكي حكومت عامه چنانكه پادشاه را بر رعيت خود عام و شامل مي باشد جميع رعيت را. دوم حكومت خاصه چنانكه افسران فوج يا حكام صوبه (ولايت يا استان) يا قاضيان را كه مخصوص مي باشد به فوج يا صوبه يا شهر و ظاهرست كه حكومت عامه فرد كامل است. لهذا بوقت اطلاق اولي الامر ذهن به همان معني سبقت مي كند. بالجمله، تا وقتيكه قسمي ازين اقسام حكومت كسي را حاصل نباشد بر آن كس اطلاق لفظ اولي الامر خلاف لغت عرب است و قطعاً جائز نيست. به همين سبب مفسرين بالاجماع در تفسير اين لفظ سه قول دارند:

1) اينكه مراد از اولوالامر[۴۶] خلفا اند. و بر بناي اين تفسير حضرات شيخين را بخصوصيت مصداق اين لفظ قرار داده اند.

2) سرداران[۴۷] افواج مراد اند كه بر هر فوج اطاعت سردار خود لازم مي باشد.

3) علما[۴۸] و فقها كه در حكم قضاة[۴۹] داخل اند مرادند. و اين قول اضعف اقوال است.

درين هر سه قول تخالف و تناقض نيست. اولوالامر به هر معني كه ازين سه معاني باشد در درجه ي خود واجب الاطاعة است. و شك نيست كه خليفه وقت كه او را حكومت عامه حاصل مي باشد اولي و احق است براي مصداق اين لفظ.

باقي ماند امر دوم، پس بيانش آنكه اگر موافق قول سوم علما و فقها مراد باشند پس امر باطاعت شان باين است كه عوام الناس كه از فهم كتاب و سنت بهره ي نمي دارند اگر بسوي علما و فقها رجوع نه كنند و ازيشان تعليم دين حاصل نه كنند و بر تعليم شان عمل پيرو نه شوند از دين اجنبي و بي تعلق گردند لهذا امر باطاعت شان ضروري شد.

و اگر موافق قول اول و دوم مراد خلفا يا سرداران فوج باشند پس امر باطاعت شان ازين جهت است كه قيام نظام امت و انصرام امور سياست بغير اين ممكن نيست.

در مشيت الهي از روز اول مقرر بود كه بعثت سيد الانبيا صلى الله عليه وسلم براي اين مقصد خواهد بود كه تمام اديان و مذاهب پيش با سطوت و شوكت اسلام سرنگون شوند و دين اسلام بر همه غالب شود و پيروان دين اسلام محكوم كسي نباشند بلكه بر عالم و عالميان فرمان روائي كنند. آيه كريمه {لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ}.[۵۰] براي شهادت اين معني كافي است، لهذا ضروري شد كه در قرآن مجيد هم چنانكه اصول عبادت و معاشرت و اخلاق تعليم فرموده شد همين سان اصول سياست و جهانداري هم ارشاد فرموده شود و در اصول سياست و جهانداري اهم امور بلكه روح آن اينست كه شيرازه قوم متحد باشد و همه در يك نظام منسلك باشند و اين روح بغير آن كه يكي از قوم فرمان روا باشد و تمام افراد قوم او را فرمان برداري كنند پيدا نمي شود چنانچه در قرآن مجيد به سلسله قصه حضرت طالوت اشاره به همين معني فرموده كه {ابْعَثْ لَنَا مَلِكًا نُقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ}[۵۱] (البقرة: 246).

انتظام ملك يا شهر چيزي است بس عظيم، ما مي بينيم كه نظم يك خانه راست نمي شود بغير اينكه يكي را از ميان خود كبير خود دانند و همه اهل آن خانه زير حكم او باشند. پس همين اصل عظيم است كه درين آيت تعليم فرموده شد و براي حاكم و محكوم هر دو اصول كليه ارشاد نموده آمد و به همين سبب براي اطاعت اولي الامر دفتري ست از احاديث صحيحه كه دران تاكيدات شديده را به نهايت رسانيده شده، دو سه احاديث صحيح بخاري و صحيح مسلم بطور مثال اينجا نوشته مي شود:

عن أبي هريرة قال: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: «من أطاعني فقد أطاع الله ومن عصاني فقد عصى الله، ومن يطع الأمير فقد أطاعني ومن يعص الأمير فقد عصاني، وإنما الإمام جُنة يقاتل من ورائه ويتقى به، فإن أمر بتقوى الله وعدل فإن له بذلك أجراً وإن قال بغيره فإن عليه منه» (متفق عليه).

عن أم الحصين قالت: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: «إن أُمِّرَ عليكم عبد مجدع يقودكم بكتاب الله فاسمعوا له وأطيعوا» (مسلم).

عن أنس أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: «اسمعوا وأطيعوا وإن استُعمل عليكم عبد حبشي كأن رأسه كالزبيبة» (بخاري).

عن ابن عمر قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: «السمع والطاعة على المرء المسلم فيما أحب وكره ما لم يؤمر بمعصية، فإذا أُمر بمعصية فلا سمع ولا طاعة» (متفق عليه).[۵۲]

روايت است از ابوهريره كه فرمود رسول خدا صلى الله عليه وسلم هر كه اطاعت من كرد او اطاعت خدا كرد و هر كه نافرماني من نمود او نافرماني خدا نمود و هر كه اطاعت امير كرد او اطاعت من كرد و هر كه نافرماني امير كرد او نافرماني من كرد و امير و امام مثل سپرست كه در پناه او قتال كرده مي شود و بذريعه او حفاظت نموده مي شود. پس اگر او حكم به تقوي دهد و انصاف كند پس براي اوست ثواب و اگرخلاف اين كند بروي وبال ست. (بخاري و مسلم).
روايت است از ام حصين كه فرمود رسول خدا صلى الله عليه وسلم كه اگر حاكم كرده شود بر شما غلامي بيني وگوش بريده و او شما را موافق قرآن رهنمائي كند پس احكام او را بشنويد و اطاعت كنيد. (مسلم).
روايت است از انس كه فرمود رسول خدا صلى الله عليه وسلم كه احكام امير خود بشنويد و اطاعت كنيد اگرچه بر شما غلامي حبشي (بد صورت) امير كرده شود كه سرش مثل خشك انگور باشد (بخاري).

روايت است از ابن عمر كه فرمود رسول خدا صلى الله عليه وسلم كه شنيدن (احكام امير) و اطاعت كردن بر مرد مسلمان لازم است خواه احكام او موافق طبع باشد يا مخالف تا وقتيكه حكم خلاف شرع نباشد وهرگاه كه خلاف شرع حكم كند پس نشنيدن آن حكم لازم است نه اطاعت. (بخاري و مسلم).[۵۳]

وهمين است مفاد قول حضرت علي مرتضي كه در نهج البلاغه مطبوعه مصر جلد اول ص 100 آورده:

«فَإِنَّهُ لاَ بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِير بَرّ أَوْ فَاجِر، يَعْمَلُ فِي إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ، وَيَسْتَمْتِعُ فِيهَا الْكَافِرُ، وَيُبَلِّغُ اللهُ فِيهَا الْأَجَلَ، وَيُجْمَعُ بِهِ الْفَيءُ، وَيُقَاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ، وَتَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ، وَيُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعِيفِ مِنَ الْقَوِيِّ، حَتَّى يَسْتَرِيحَ بَرٌّ، وَيُسْتَرَاحَ مِنْ فَاجِر».[۵۴]

هرآئينه ضروري است براي مردمان اميري خواه نيكوكار باشد يا بدكار تا كه كار انجام دهد بسبب حكومت وي مومن و فائده بردارد در حكومت وي كافر و كامل سازد خدا ميعادها و جمع كرده شود بحمايت او مال غنيمت و جهاد كرد شود و با دشمن و مامون شود بسبب حكومت او راهها و گرفته شود بسبب او حق كمزور از زورآور تا آنكه راحت حاصل كند بسبب او نيكوكار و نجات حاصل شود از بدكار.

ودر نهج البلاغه جلد دوم ص 96 تفسير اين آيه هم به عنوان شايسته از علي مرتضي منقول است جناب ممدوح بنام مالك اشتر هر گاه كه او راحاكم مصر مقرر فرموده مي نويسد:

«وَارْدُدْ إِلَى الله وَرَسُولِهِ[۵۵] مَا يُضْلِعُكَ مِنَ الْخُطُوبِ، وَيَشْتَبِهُ عَلَيْكَ مِنَ الْأُمُورِ، فَقَدْ قَالَ اللهُ سبحانه لِقَوْم أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ: {يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْء فَرُدُّوهُ إِلَى اللهِ وَالرَّسُولِ}، فَالرَّدُّ إِلَى اللهِ: الأخْذُ بِمُحْكَمِ كِتَابِهِ، وَالرَّدُّ إِلَى الرَّسُولِ: الأخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجَامِعةِ غَيْرِ الْمُفَرِّقَةِ».

و رجوع كن به سوي خدا و رسول او تمام آن كارها كه ترا در مشكل اندازد تمام آن كارها كه مشتبه گردد بر تو زيرا كه الله تعالي براي گروهي كه هدايت كردن شان خواسته (در قرآن مجيد) فرموده كه اي اهل ايمان اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول را و صاحبان حكومت را كه از شما باشند. باز اگر ميان شما و صاحبان حكومت در امري نزاع واقع شود پس آنرا رجوع كنيد بسوي خدا و رسول. رجوع بسوي خدا اين است كه به آيات محكمات كتاب او عمل كرده شود و رجوع بسوي رسول اين است كه به سنت جامعه[۵۶] او كه تفرقه نيندازد عمل كرده شود.

اكنون كه تفسير صحيح اين آيت نوشته شد و واضح شد كه اين آيت ابطال مذهب شيعه مي كند و طلسم امامت و عصمت خانه ساز را پاره پاره مي سازد بايد ديد كه حضرات شيعه چگونه ازين آيت استدلال مي كنند.

شيعه مي گويند

كه اين آيت اولي الامر بر خلافت بلافصل حضرت علي و عصمت ائمه نص صريح است و مي گويند كه در دلالت صريح برين مدعا بعد آيت ولايت درجه همين آيت است.

و مي گويند كه درين آيت حق تعالي امر باطاعت اولي الامر فرموده چنانكه به اطاعت رسول و اطاعت غير معصوم عقلاً قبيح و ناجائزست پس واضح شد كه اولوالامر هم مانند رسول معصوم و مانند رسول مفترض الطاعة مي باشد. و بنابر روايات خانه ساز خود مي گويند كه اولوالامر بجز حضرت علي و باقي ائمه اثنا عشريه ديگري نيست پس ثابت شد كه اين دوازده امام مثل رسول خدا صلى الله عليه وسلم معصوم اند و مامور من الله و مفترض الطاعة. اين بود خلاصه ي استدلال شيعه.

اهل سنت مي گويند

كه مدار اين استدلال بر دو لطيفه است، و هر دو خانه زاد ذريت ابن سباست عقل صريح و نقل صحيح هر دو را باطل مي كند.

لطيفه اول

اينكه آنچه گفته اند كه درين آيت امر باطاعت اولي الامر مثل اطاعت رسول است و اطاعت غير معصوم قبيح است. معلوم نيست كه مثليَّت رسول از كجا فهميدند در آيت لفظي نيست كه بر مثليَّت دلالت كند و اطاعت غير معصوم درين آيت اطاعت[۵۷] مطلقه نيست بلكه مقيده است به عدم مخالفت شريعت. كلمه تامه {فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ} إلى آخره، همين قيد را بيان مي فرمايد بدو وجه، اول: اينكه با اولي الامر تنازع را جائز قرار مي دهد اگر اطاعت مطلقه بودي هرگز تنازع جائز نبود چنانكه با رسول جائز نيست. دوم: اينكه در صورت تنازع فيمابين رعيت و اولوالامر هر دو را امر فرموده كه بسوي خدا و رسول رجوع كنند اين چنين اطاعت مقيده غير معصوم هرگز قبيح نيست و نه انسان را در هيچ جاي و هيچ زماني ازان مفر ممكن است. امروز شيعه احكام مجتهدين خود را اطاعت مي كنند آيا اين اطاعت هم قبيح است يا مجتهدين خود را هم مثل ائمه معصوم مي دانند؟ روزانه در نماز پنجگانه كه از اعظم اركان دين و اجل معالم ايمان است مقتديان اطاعت امام نماز مي كنند آيا اين اطاعت هم قبيح است يا امام نماز هم معصوم مي باشد؟ بگذاريد اين را در زمانه ائمه كساني كه نزد ائمه نمي رسيدند اطاعت نائبان ائمه و روايان احاديث ايشان مي كردند آيا اين اطاعت هم قبيح است يا جميع نائبان ائمه و راويان احاديث هم معصوم بودند؟ لهذا ازين آيت هرگز عصمت اولوالامر ثابت نمي شود بلكه اين آيت بر عدم عصمت اولوالامر چنان دليلي است روشن كه كسي كه ايمانش به قرآن مجيد است بعد مطالعه اين آيت هرگز هرگز ممكن نيست كه به عصمت اولي الامر قائل شود.

لطيفه دوم

اين كه مصداق اولي الامر حضرت علي و باقي ائمه را قرار داده اند و اين ظلم عظيم است بر لغت عرب، زيراكه معني اولي الامر حسب لغت، صاحبان حكومت است چنانكه گذشت و ائمه اثنا عشر را گاهي حكومت حاصل نشده كه ايشان را صاحبان حكومت گفته شود و البته شيعه ايشان را مستحقان حكومت اگر گويند موافق عقيده شان گنجايش دارد.

ازين ائمه اثنا عشر، يك ذات قدسي صفات هنوز بظهور نيامده لهذا متعلق شان او چيزي گفتن قبل از وقت است. باقي ماندند يازده، ازين يازده صرف يك ذات مبارك حضرت علي را صاحب حكومت توان گفت مگر مذهب شيعه از آن هم انكار[۵۸] شديد بلكه اشد مي نمايند ومي گويند كه آنجناب را هرگز حكومت حاصل نشده بود، خلافت بآنجناب براي[۵۹] نام رسيده بود در زمانه ي خلافت خود مذهب خود را گاهي ظاهر نتوانستند كرد و نه گاهي امر معروف و نهي منكر توانستند نمود.

البته نزد اهل سنت حضرت علي مرتضي در ايام خلافت خود اولو الامر بود و ائمه مابعد چونكه صاحبان حكومت نبودند لهذا مصداق اولوالامر نتوانستند بود. درينجا شيعه از هر جانب در مشكلات عديده گرفتار شده اند. نه جاي ماندن نه پاي گريختن، اگر بيچاره مي گويند كه حضرت علي و ديگر ائمه اولوالامر نبودند قول علما و ائمه شان غلط مي شود كه مي گويند كه اين آيت نص صريح است در اثبات امامت و عصمت دوازده امام. و اگر مي گويند كه اين حضرات اولوالامر هستند پس اين كوه گران را چگونه بر سر خود گيرند كه اين آيت ابطال عصمت اولوالامر مي كند و تنازع و اختلاف را با اولوالامر جائز مي گرداند. سنگ آمد و سخت آمد.

باري به بركت روح ابن سبا و بغايت ائمه ازين مشكل با حسن وجوه نجات حاصل گشت. ائمه معصومين عليهم السلام فرمودند كه اين آيت محرف است يعني به همين سبب براي شيعه مشكلات پيدا شده در آيت اصلي هيچ اشكالي نيست. در تفسير صافي مطبوعه ايران جلد اول ص 216 مي فرمايد:

«القمي عن الصادق قال: نزل: فإن تنازعتم في شيء فردوه إلى الله وإلى الرسول وإلى أولي الأمر منكم. وفي الكافي والعياشي عن الباقر أنه تلا هذه الآية هكذا: فإن خفتم تنازعاً في أمر فردوه إلى الله وإلى الرسول وإلى أولي الأمر، قال: كذا أنزلت، وكيف يأمرهم الله عز وجل بطاعة ولاة الامر ويرخص في تنازعهم».

قمي از امام جعفر صادق روايت كرده كه فرمود آيت اولي الامر چنين نازل شده بود: فإن تنازعتم في شيء فردوه إلي الله وإلى الرسول وإلي أولي الأمر منكم. و در كافي و تفسير عياشي از امام باقر آورده كه او آيت اولي الامر را چنين تلاوت كرد: فإن خفتم تنازعاً في أمر فردوه إلي الله وإلي الرسول وإلي أولي الأمر. امام باقر فرمود كه هم چنين نازل شده بود و چگونه ممكن است كه خداي عزوجل باطاعت اولي الامر مردمان را حكم كند و اجازت دهد كه با اولي الامر نزاع هم جائز است.

اين روايت را مولوي مقبول احمد شيعي در ترجمه خود مطبوع مقبول پريس دهلي ص 138 نقل نموده، اين دو حديث است يكي از امام جعفر صادق و ديگر از پدرشان امام باقر. ميان پدر و پسر اختلاف[۶۰] است پسر مي فرمايند كه در آيت اولي الامر صرف در يك مقام تحريف شده و آن اينكه لفظ اولي الامر از جاي دوم ساقط كرده شد. پدر مي فرمايند در دو مقام تحريف وقوع يافته يكي همين وديگري اينكه خفتم تنازعاً في امرٍ بود، بجاي آن تنازعتم في شيء كرده شد. مقصد اينكه در آيت اصلي اجازت نزاع باولي الامر نبود بلكه تذكره ي نزاع فيمابين رعيت بود و در صورت نزاع رعيت را حكم بود كه بسوي خدا و رسول و اولي الامر رجوع كنند نه اينكه صرف بسوي خدا و رسول. بعد تحريف مقصدي ديگر خلاف مقصد خداوندي پيدا شد و بر شيعه كار تنگ گرديد.

الحمدلله كه هر دوامام معصوم شيعه حضرت باقر و حضرت صادق اقرار كردند كه آيت اولي الامر كه در قرآن مجيدست، ابطال مذهب شيعه مي كند و مسئله عصمت اولوالامر رابه سرداب فنا مي رساند. وازين اقرار اين هم مثل روز روشن واضح گرديد كه اين آيت بر ائمه صادق نمي آيد زيرا كه ايشان بزعم شيعه معصوم بودند. بعد اين جواب، ما را ضرورت جواب الجواب نيست چه ما را كار به آيات قرآن است بامرويات خانه ساز ايشان چه كار. و بگفته ايشان قرآن مجيد محرف نمي شود.

حسبنا كتاب الله، وحسبهم مرويات ذرية ابن سبا.

تو و طوبي وما و قامت دوست

فكر هر كس بقدر همت اوست

تفسير آيت اولي الامر ختم شد. والحمد لله أولاً وآخراً.

تفسير آيت تطهير

سوره ي احزاب - پاره بيست و دوم

{إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا} (الأحزاب: 33).

ترجمه: جز اين نيست كه مي خواهد خدا (باين نصائح) كه دور كند از شما نجاست را، اي اهل بيت (اهل خانه) رسول و پاك كند شما را چنانچه حق پاك كردن است.

درين آيت لفظ اهل بيت را شيعه تخته مشق خود ساخته آن را مانند معمي و چيستان قرار داده از كجا تا كجا برده اند و طلسمي عجيب تيار كرده عوام كالانعام را فريب مي دهند چنانكه لفظ آل را هم نشانه ي ظلم خود نموده اند. درين آيت مدار استدلال شان بر همين لفظ اهل بيت است.

شيعه مي گويند

كه باجماع مفسرين اين آيت در حق حضرت علي و حضرت فاطمه[۶۱] وحضرات حسنين نازل شده. پس مراد از لفظ اهل بيت همين حضرات اند و مي گويند كه از اولاد حضرت علي بجز حضرات حسنين همه از اهل بيت خارج اند، و اولاد حضرت حسن رضي الله عنهم كلهم اجمعون از اهل بيت خارج، و از اولاد حضرت حسين رضي الله عنه بجز امام زين العابدين همه از اهل بيت خارج، و از اولاد امام زين العابدين بجز امام باقر همه از اهل بيت خارج، و علي هذا در اولاد هر امام صرف يك كس اهل بيت است باقي همه از اهل بيت خارج. و كساني كه از اولاد رسول مقبول صلى الله عليه وسلم از اهل بيت خارج نموده اند به چنين كلمات ناسزا و دشنامهاي ناروا ياد مي كنند كه لرزه بر اندام اهل ايمان مي افتد و مي گويند كه ازين آيت معصوم بودن حضرات ائمه ثابت مي شود پس امامت وخلافت بجز ايشان براي كسي جائز نيست.

اهل سنت مي گويند

كه باين طريق معني قرآن مجيد بيان كردن ظلم عظيم است بر لغت عرب، و تحريف معنوي است در آيات كريمه، أعاذنا الله منه. معني الفاظ قرآنيه از لغت عرب فهميده مي شود واز سباق و سياق و نيز از استعمال آن لفظ در جاهاي ديگر از قرآن مجيد. لهذا اولاً سباق و سياق نقل كرده مي شود كه دلالت صريحه واضحه دارد برانكه مراد از اهل بيت ازواج مطهرات سيدالبشر اند صلى الله عليه وسلم، و غير ايشان درين آيت هرگز هرگز مراد نمي تواند شد. سلسله كلام از جائيكه شروع شده نقل مي نمايم:

{يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوَاجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا فَتَعَالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحًا جَمِيلًا * وَإِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالدَّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِنَاتِ مِنْكُنَّ أَجْرًا عَظِيمًا* يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرًا * وَمَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحًا نُؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَيْنِ وَأَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقًا كَرِيمًا * يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلًا مَعْرُوفًا * وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلاةَ وَآتِينَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا * وَاذْكُرْنَ مَا يُتْلَى فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ وَالْحِكْمَةِ إِنَّ اللَّهَ كَانَ لَطِيفًا خَبِيرًا} (الأحزاب: 28-34).

اي نبي، بگو ازواج خود را كه اگر شما مي خواهيد زندگي دنيا و زينت يعني آرام و راحت آنرا پس بيائيد تا دهم شما را متاع دنيا و رخصت كنم شما را باسلوب خوب. و اگر شما مي خواهيد خدا و رسول او را و دار آخرت را پس هر آئينه خدا تيار كرده است براي نيكي كنندگان از شما ثوابي عظيم. اي ازواج نبي، هركه مرتكب شود بي حيائي صريح را افزوده شود براي او عذاب دو چند و هست اين كار برخدا آسان و هر كه اطاعت كند از شما خدا و رسول او را كند كار نيك بدهيم او را ثواب المضاعف، تيار كرده ايم براي او روزي با عزت. اي ازواج نبي، نيستيد شما مثل كسي ديگر از زنان بشرطيكه تقوي گزينيد پس نرمي مكنيد در سخن گفتن ورنه طمع و بدنيتي خواهد كرد كسي كه در دلش بيماري (فسق و فجور) است و بگوئيد سخن موافق شريعت و قرار گيريد در خانه هاي خود و بيرون مرويد مانند بيرون رفتن در زمانه جاهليت پيشين، و قائم كنيد نماز و بدهيد زكات، و اطاعت كنيد در همه امور خدا و رسول او را، جز اين نيست كه (ازين نصائح) مي خواهد خدا كه دور كند از شما نجاست (گناهان). اي اهل خانه ي نبي، و پاك كند شما را حق پاك كردن و ياد داريد آيات خداوندي و حكمت را(يعني قرآن مجيد را) كه خوانده مي شود و ياد داريد آيات خداوندي و حكمت را(يعني قرآن مجيد را) كه خوانده مي شود يعني نازل مي گردد در خانه هاي شما هر آئينه خداست صاحب لطف و باخبر.

بعد تلاوت اين آيات كه آيت تطهير در ميان آنهاست كسي كه از عقل و حواس بهره ي داشته باشد هرگز آيت تطهير را بر غير ازواج مطهرات فرود نخواهد آورد و هرگز در وهم او نخواهد آمد كه از لفظ اهل بيت كسي ديگر بجز ازواج مطهرات مراد مي تواند شد. بعد اين چنين دلالت واضحه صريحه حاجت تفسير باقي مي ماند نه ضرورت ورق گرداني كتب لغت، شيعه هم ازين سباق و سياق عاجز اند و جوابي بجز[۶۲] تحريف قرآن -معاذ الله منه- ندارند ليكن اين جواب مصداق «عذر بدتر از گناه» است و بجاي خود دليلي است روشن بر بطلان مذهب شان.

بعد اين سباق وسياق، شان نزول اين آيات را كه در احاديث صحيحه وارد شده و همه مفسران بلا اختلاف بيان كرده اند مطالعه بايد كرد. و آن اينكه ازواج مطهرات چون ديدند كه ايام عسرت و تنگدستي بگذشت باب فتوحات و غنائم مفتوح شده در مدينه طيبه خانه ي از مسلمانان نيست كه از آسودگي و خوش حالي خالي باشد بجز خانه هاي ما كه بدستور سابق فاقه هاي پي در پي مي شود روزي همه مجتمع شده بخدمت سيدالمرسلين صلى الله عليه وسلم عرض حال كردند ودرخواست نمودند كه نفقه بقدر كفايت مقرر شود. اين قدر ميل بسوي دنيا كه بقدر ضرورت است ودر حق ديگران بلاشبهه جائز، ليكن از ازواج مطهرات آن هم پسند خدا و رسول وي صلى الله عليه وسلم نيفتاد و آنحضرت صلى الله عليه وسلم تا يك ماه اندرون خانه قدم مبارك نه نهاد. بعد يك ماه اين آيت نازل شد كه اي نبي از ازواج خود بپرس كه ايشان زندگي دنيا و راحت آن مي خواهند يا طالبان رضاي خدا و رسول و دار آخرت اند. اگر ايشان طالب دنيا باشند پس ايشان را طلاق بده و بگو كه متاع دنيا داده شما را رخصت خواهم كرد و اين رخصت كردن جميل خواهد بود يعني صرف تعلق زوجيت قطع خواهد شد و ناخوشي و ناراضي درميان نخواهد آمد كه تعلقي كه ميان نبي و امت مي باشد آن هم مختل شود. و اگر ايشان طلبكار خدا و رسول باشند پس بايشان بفرما كه دست از دنيا راحت آن بشويند و براي ايشان در آخرت ثواب عظيم است.

بعد نزول اين آيات، سرور انبيا صلى الله عليه وسلم نزد ازواج مطهرات رفت و ابتدا از ام المومنين حضرت عائشه صديقه كرد و فرمود كه از جانب حق تعالي سوالي از او شده بايد كه در جواب عجلت نه كني بلكه از والد خويش مشاورت كرده جوابي دهي بعد ازان اين آيات كريمه بر خواند. ام المومنين بمجرد استماع گفت: «فيم أشاور أبي؟ إني أختار الله ورسوله والدار الآخرة». يعني اين چيست كه در آن با پدر خود مشوره كنم من اختيار ميكنم خدا را و رسول او را و دار آخرت را. بعد ازان رسول خدا صلى الله عليه وسلم فرداً فرداً نزد ديگر[۶۳] ازواج مطهرات رفت واين آيات كريمه تلاوت فرمود، همين يك كلمه بر زبان هر يكي بود كه «إني أختار الله ورسوله والدار الآخرة» مضمون اين شعر بر زبان شان بود.

از فراق تلخ ميگوئي سخن ** هرچه خواهي كن وليكن اين مكن

در حقيقت كدامين دولت از همنشيني سرور انبيا صلى الله عليه وسلم بهتر تواند شد كه آن را اختيار كرده شود. و درين هم شك نيست كه ازواج مطهرات كاري عظيم كردند كه از حوصله ي بشري بالاتر بود. يك طرف پيش ايشان وعده ي متاع دنيا و آن هم غير محدود و چنانچه از كلمه {أُمَتِّعْكُنَّ} ظاهرست و با آن اين اطمينان كه عاقبت خراب نخواهد شد، چنانكه از كلمه {سَرَاحًا جَمِيلًا} ظاهرست وديگر جانب همان فقر و فاقه و همان زندگاني كه ميداني و شرف زوجيت سيدالبشر وثواب آخرت كه لانظير له. ايشان بتوفيق الهي و ببركت صحبت رسالت پناهي متاع غير محدود دنيا را پشت پاي زده خدا و رسول را اختيار كردند و درين امتحان خداوندي كه سخت تر از سخت بود چنين كاميابي حاصل كردند. {ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ}.

سيدعالم صلى الله عليه وسلم از جواب ازواج مطهرات خود نهايت خوشنود شد و از بارگاه رب العزت بصله اين خوشنودي چنان عظيم الشان انعامات بايشان عطا شد كه مثال آن در شريعت الهي نيست. يكي از آن اينكه آنحضرت صلى الله عليه وسلم را از طلاق دادن شان ممنوع كرده شد تا كه چشمهاي ايشان خنك گردد كه از براي كسيكه متاع دنيا را پشت پا زدند انديشه و دغدغه جدائي او نماند قوله تعالى: {ذَلِكَ أَدْنَى أَنْ تَقَرَّ أَعْيُنُهُنَّ}. و اين فرمان واجب الاذعان از فوق عرش نازل شد كه با ازواج مطهرات بعد وفات آن سرور كسي نكاح نتواند كرد و تا ظاهر گردد كه بعد وفات هم تعلق زوجيت باقي است و در آخرت هم قايم خواهد ماند. قوله تعالى: {وَمَا كَانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَدًا إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِيمًا}[۶۴] (الأحزاب: 53). ويكي از آن اينكه بايشان وعده ي الهي شد كه هر عمل[۶۵] نيك كه ايشان كنند ثواب آن المضاعف خواهد بود مثلاً ام المومنين حضرت عائشه دو ركعت نماز گزارد و پدرش حضرت ابوبكر صديق كه باجماع قطعي افضل البشر بعد الانبياست دو ركعت نماز گزارد ام المومنين ثواب دو ركعت از پدر خود المضاعف خواهد يافت. و يكي ازان اينكه ايشان را بشارت داده شد كه اگر بر صفت تقوي قايم خواهند ماند هيچ كس از زنان مماثل و همرتبه ي ايشان نخواهد بود. مرتبه ايشان عند الله از همه بالا و برتر[۶۶] خواهد بود. اگر كسي گويد كه دليل اين چيست كه ايشان بر صفت تقوي قايم بودند جوابش آنكه تا امروز كسي از دشمنان كه در عيب جوئي بزرگان ضرب المثل اند حركتي خلاف تقوي يعني خلاف اين نصائح كه درين آيات است ثابت نكرده. و جوابي ديگر آنكه بر صاحب تقوي بودن بهتر ازين چه دليل خواهد بود كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم درين آيات مامور شده باينكه هر كه از ازواج مطهرات صاحب تقوي نباشد يعني طالب دنيا بود او را طلاق دهد وآن حضرت صلى الله عليه وسلم كسي را ازيشان طلاق نداد اين يك دليل برابر هزارها دلائل است، بمطالعه سباق و سياق و بمطالعه اين نزول مصداق لفظ {أَهْلَ الْبَيْتِ} چنان متعين شد كه احتمالي خلاف آن باقي نماند. نيز مقصد آيه تطهير هم ظاهر گرديد اصل اين است كه داب ناصح مشفق اين است كه چون نصيحت ميكند ميخواهد كه منصوح از نصيحت او متاثر شود لهذا قبل نصيحت يا بعد آن اين امر را واضح مي سازد كه در ين نصيحت هيچ غرض من نيست ازين نصيحت مقصود خالص نفع رساني تست و بس. فطرت انساني است كه بعد ادراك اين امر كه درين نصيحت غرض ناصح مشوب نيست ازان نصيحت متاثر مي شود و براي كاربند ميگردد. ولنعم ما قيل:

نصيحت كه خالي بود از غرض ** چو دادروي تلخ است دفع مرض

حق تعالي در قرآن مجيد اين اسلوب مشفقانه را بدرجه كمال مرعي داشته صدها مثال اين در قرآن مجيد توان يافت. جابجا مي فرمايد: {ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ} وجائي ميفرمايد {قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا}.[۶۷] جائي ميفرمايد: {قُلْ مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ}. به همين اسلوب درين آيات چون ازواج مطهرات را اين چنين نصائح بليغه كه جامع جميع صفات كمال اند فرمود ارشاد نمود كه {إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ}. يعني مقصود الهي ازين نصائح اينست كه از باطن شما ظلمت و كدورت معاصي دور شود وكمال نورانيت و طهارت و تقدس در شما پيدا شود بجز اين مقصدي ديگر ازين نصائح نيست. اينست مقصد آيت تطهير كه آنرا از كجا تا كجا برده كلام الهي را خبط بي ربط كردند همين مقصد آيت تطهير را مفسران[۶۸] واضح تر بيان كرده اند.

اكنون مواقع ديگر را كه در قرآن مجيد لفظ اهليت وارد شده بايد ديد كه در آنجا اين لفظ چه معني دارد، از آن جمله در سوره ي هود بسلسله قصه حضرت ابراهيم علي نبينا وعليه الصلوة والسلام است كه چون فرشتگان براي هلاك كردن قوم لوط عليه السلام آمدند و پيشتر بخدمت حضرت ابرايم حاضر شدند چونكه مُشكّل بشكل انساني بودند حضرت ابراهيم ايشان را بني آدم دانسته پيش ايشان طعام نهاد كه در آن گوشت گوساله بريان بود. فرشتگان دست بسوي طعام دراز نكردند حضرت ابراهيم ترسيد كه شايد ايشان دشمن من باشند كه از طعام من پرهيز مي كنند. فرشتگان خود را ظاهر ساختند و گفتند كه ما براي هلاك كردن قوم لوط آمده ايم. از استماع اين خبر حضرت ساره زوجه ي حضرت ابراهيم شادماني نمود قال عزوجل: {وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِنْ وَرَاءِ إِسْحَاقَ يَعْقُوبَ * قَالَتْ يَا وَيْلَتَى أَأَلِدُ وَأَنَا عَجُوزٌ وَهَذَا بَعْلِي شَيْخًا إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ عَجِيبٌ * قَالُوا أَتَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَتُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ} (هود: 71-73). ترجمه: و زوجه ابراهيم ايستاده بود (باستماع خبر هلاكت آن قوم) تبسم كرد پس خوشخبري داديم به اسحاق و بعد وي به يعقوب. زوجه ابراهيم گفت كه من چنان خواهم زاد من پير شده ام عقيمه هستم و اين شوهر من نيز پير شده است. فرشتگان گفتند كه اي زوجه ابراهيم از قدرت خدا تعجب ميكني حالانكه رحمت خدا و بركات او برشماست اي اهل بيت هر آئينه خداست صاحب حمد و صاحب بزرگي.

قدرت خداوندي تماشا كردني است كه شيعه هم درين آيت مفر نيافتند و همه بالاتفاق اقرار كرده اند كه درين آيت لفظ اهل بيت بزوجه حضرت ابراهيم اطلاق يافته حتي كه مجتهد اعظم ايشان سلطان العلما مولوي سيد محمد راه گريز مسدود يافته اقرار نموده در كتاب خود بوارق كه بجواب باب امامت تحفه اثنا عشريه است مي نويسد، عبارتش بلفظه اين است: «و ادخال حضرت ساره در قوله تعالى: {رَحْمَتُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ} نه از حيثيت زوجيت حضرت ابراهيم است بلكه چون بنت خاله يا بنت عم آنجناب، على اختلاف الروايات بوده اند داخل اهل بيت بوده باشند». بعد اقرار اينكه حضرت ساره زوجه حضرت ابراهيم مصداق اهل بيت است، اين قول جناب مجتهد كه سبب اين، زوجيت نيست بلكه فلان يا فلان است بركدام دليل مبني است ليكن من ازين قطع نظر كرده از شيعه مي پرسم كه اگر بنت خاله با بنت عم بودن باعث دخول در اهل بيت است پس بنات خاله و بنات عم[۶۹] سرور انبيا صلى الله عليه وسلم چه خطاي شما كرده اند كه ايشان را از اهل بيت خارج مي نمائيد؟! براي خدا انصاف كنيد.

جناب مجتهد خود هم ميدانست كه جواب او چه قدر لغو و بيهوده است لهذا بعد اين جواب جوابي ديگر تراشيده مي فرمايد: «ومعهذا قرابت معنويه كه مناط فوز باهل بيت و سبب ازدواج در زمره اهل بيت هست نيز متحقق بود». حاصل اين جواب اينكه حضرت ساره بسبب قرابت معنويه يعني به سبب مومنه بودن مصداق اهل بيت شد. ما بر اين جواب مي گوئيم كه چشم ما روشن دل ما شاد. در امت محمديه هر مومن و هر مومنه را درين صورت اهل بيت بايد گفت و مصداق اهل بيت بايد دانست خواه قرابت نسبي بآنحضرت صلى الله عليه وسلم داشته باشند يا نه. عداوت شيعه با خاصان سرور انبيا صلى الله عليه وسلم بايد كه براي اخراج ازواج مطهرات از اهل بيت چه ناكردنيها كه نمي كنند و چه ناگفتنيها كه نمي گويند.

بعد طي كردن اين مراحل و ثابت شدن اينكه در آيت تطهير مراد الهي از لفظ اهل بيت ازواج مطهرات اند حاجت تحقيق لغت نيست ليكن كلمات چند متعلق اين هم نوشته مي شود. در لغت عرب ثابت و مقرر و شايع و ذايع است كه لفظ اهل چون بسوي مقامي مضاف ميشود بمعني ساكن[۷۰] آن مقام مي باشد مثلاً اهل مكه بمعني ساكن مكه، اهل هند بمعني ساكن هند و غير ذلك. پس باين قاعده اهل بيت نبي كساني باشند كه در خانه نبي سكونت داشته باشند و ظاهرست و مسلم است كه در خانه ي آنحضرت صلى الله عليه وسلم بجز ازواج مطهرات سكونت كسي ديگر نبود لهذا لفظ اهل بيت مخصوص به ازواج مطهرات باشد. بر كسي ديگر اطلاق اين لفظ مجاز خواهد بود نه حقيقت.

اينجا سخني ديگر است بس متين، روزمره مسلمانان است كه ميگويند ازواج مطهرات گويا لفظ مطهرات براي ازواج جزو لاينفك گشته، و اين روزمره از زمانه سلف تا امروز جاري است حتي كه در كلام علماي شيعه هم جا بجا ديده ميشود. و شك نيست كه اين روزمره ماخوذ است از همين آيت تطهير چه لفظ مطهرات مشتق است از لفظ تطهير. اين روزمره هم شبعه ايست از لغت.

و نيز دلالت ميكند برانكه اجماع مسلمين كلهم اجمعين بر نيت كه مصداق اهل بيت ازواج مطهرات اند و مراد الهي از لفظ اهل بيت در آيه تطهير بجز ازواج مطهرات كسي ديگر نيست.

يك دو عذر لنگ شيعه باقي است آن را هم بحول الله و قوته، هباء منثورا گردانيده تفسير اين آيت ختم كرده خواهد شد.

عذر تذكير ضمائر

شيعه بصد طمطراقي مي گويند كه در آيت تطهير دو ضمير مذكور وارد شد {عَنْكُمُ} و {ويُطَهِّرَكُمْ} چنانكه در آيات ماقبل و ما بعد ضمائر مونث است درين آيت يك ضمير مونث نيست ازين معلوم شد كه درين آيت خطاب به ازواج مطهرات نيست ورنه بجاي {عَنْكُمُ} (عنكن) و بجاي {وَيُطَهِّرَكُمْ} (يطهركن) بودي، اين دو ضمائر مذكر دليل روشن است برانكه در آيت تطهير خطاب به ذكورست و آن حضرت علي و حسين اند و حضرت فاطمه و بودن حضرت فاطمه بنابر تغليب مانع تذكير ضمير نيست.

جواب آن كه

در لغت عرب چنانچه بعض كلمات باعتبار لفظ واحد و باعتبار معني جمع اند و براي اين چنين كلمات ضمائر واحد و جمع هر دو مستعمل مي شود، ازين كلمات كلمه (من) است كه در قرآن مجيد در آيت واحده براي آن ضمير واحد و جمع هر دو وارد شده. همچنان بعض كلمات باعتبار لفظ مذكر و باعتبار معني مونث اند و براي اين چنين كلمات ضمائر مذكر و مونث هر دو استعمال مي يابد، لفظ اهل بيت هم ازين قبيل است لهذا براي آن هر دو قسم ضمائر مستعمل است، و جوابي ديگر نفيس تر اين است كه در كلام عرب جائيكه اظهار عظمت و محبت مقصود مي باشد براي زنان ضمائر مذكر مي آرند. علامه زمخشري در تفسير كشاف اين قاعده را بيان كرده اشعار جاهليت را بطور شهادت پيش كرده، چنانچه يك مصرع و يك شعر ازان اينست:

فإن شئت حرمت النساء سواكم[۷۱]

وإن تنكحي أنكح وإن تتأيمي

وإن كنت أفتى منكم أتأيم[۷۲]

درين اشعار شاعر براي محبوبه خود ضمير كم استعمال كرده و در شرح شواهد كشاف مطبوعه مصر ص 34 نوشته: «ربما خوطبت المراة الواحدة بخطاب الجمع المذكر بقول الرجل عن أهله: فعلوا كذا مبالغة في سترها حتى لا ينطق بالضمير الموضوع لها، ومنه قوله تعالى حكاية عن موسى عليه السلام: {قَالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا} (القصص: 29).[۷۳] ودور چرا، روند در آيه ي سوره هود كه علماي شيعه هم اقرار كرده اند كه خطاب بحضرت ساره است ضمير جمع مذكر براي حضرت ساره وارد شده، قوله تعالى: {رَحْمَتُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ}. پس موافق اين محاوره ي عرب العرباء حق تعالي خواست كه عظمت ازواج مطهرات و محبوبيت شان در بارگاه خداوندي ظاهر سازد لهذا در آيت تطهير دو ضمير مذكر براي ايشان نازل فرمود. پس ايراد ضمير مذكر هرگز دليل خروج ازواج مطهرات از اهل بيت نيست و هرگز باين عذر لنگ جائز نيست كه آيت را از ماقبل و مابعد بي ربط كرده نظم كلام مختل نموده شود بلكه تذكير ضمير دليلي است روشن بر رفعت شأن ازواج مطهرات رضي الله عنهن أجمعين. شيعه مي خواهند كه شان ازواج مطهرات پس كنند و خدا ميخواهد كه بلندتر سازد.

{يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ} (الصف: 8).

عذر حديث كساء

شيعه مي گويند كه در صحيح ترين احاديث اهل سنت وارد شده كه آنحضرت صلى الله عليه وسلم بعد نزول[۷۴] آيت تطهير حضرت علي و حسنين و حضرت فاطمه را زير چادر خود گرفته فرمود كه «اللهم هؤلاء أهل بيتي فأذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيراً».[۷۵] ازين حديث معلوم مي شود كه مصداق اهل بيت ازواج مطهرات نيستند بلكه اين چهار بزرگوار اند و در آيت تطهير خطاب بايشان است و بس.

جواب بچند وجوه است:

اول: اينكه صحيح ترين چه معني، اين حديث در ادني درجه صحت هم نيست، از مطالعه رساله ي نفيسه تنقيد حديث كساء اين امر بخوبي ظاهر مي شود.

دوم: اينكه اين حديث هرگز دلالتي بر خروج ازواج مطهرات از اهل بيت ندارد. درين حديث[۷۶] دعاي آنحضرت صلى الله عليه وسلم مذكورست براي ادخال اين چهار بزرگوار در اهل بيت نمي بيني كه آخر اين حديث جمله ايست كه شيعه بوقت استدلال آن را ذكر نمي كنند و آن اين است كه ام المومنين حضرت ام سلمه چون واقعه مفروضه كساء مشاهده كرد و بخدمت مبارك آن سرور عرض كرد كه بفرما تا من هم زير چادر بيايم آن سرور فرمود: «أنت على مكانك، أنت على خير». يعني: اي ام سلمه، بر جاي خود باش تو بر بهتر ازين حال هستي يعني تو حقيقتاً از اهل بيت هستي، لهذا براي تو حاجت دعاي ادخال در اهل بيت نيست. البته اگر شيعه گويند كه اين حديث دعا نيست بلكه جمله ي خبريه است يعني حق تعالي از معني اهل بيت ناواقف بود آنحضرت صلى الله عليه وسلم او را خبر داد كه اين اند اهل بيت من. درين صورت اين حديث دليل مدعاي شيعه تواند شد. (نعوذ بالله منه).

سوم: اينكه دعاي كه در حديث كساء براي اين چهار بزرگوار منقول است براي ديگر بزرگان هم در كتب اهل سنت مروي است، مصنف تحفه رحمة الله عليه از سنن بيهقي نقل فرموده:

«عن أبي أُسيد الساعدي قال: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم للعباس بن عبد المطلب: يا أبا الفضل لا ترم منزلك أنت وبنوك غداً حتى آتيكم فإن لي بكم حاجة، فانتظروه حتى جاء بعد ما أضحى، فدخل عليهم فقال: السلام عليكم، فقالوا وعليك السلام ورحمة الله وبركاته، قال: كيف أصبحتم؟ قالوا: أصبحنا بخير، نحمدالله، فقال لهم: تقاربوا، يزحف بعضكم إلى بعض، حتى إذا أمكنوه اشتمل عليهم بملاءته ثم قال: يا رب! هذا عمي وصنو أبي، وهؤلاء أهل بيتي فاسترهم من النار كستري إياهم بملاءتي هذه، فأمّنت أسكفة الباب وحوائط البيت فقالت: آمين آمين آمين».

از حضرت ابو اسيد ساعدي مروي است كه فرمود رسول خدا صلى الله عليه وسلم به حضرت عباس بن عبدالمطلب كه اي ابوالفضل، فردا از جاي خود مرو تو و پسران تو، تا آنكه بيايم من نزد شما زيرا كه مرا با شما كاري هست. چنانچه ايشان منتظر آنجناب بودند تا آنكه تشريف آورد بعد نماز چاشت پس داخل شد بر ايشان و فرمود: السلام عليكم. ايشان گفتند: وعليك السلام رحمةالله وبركاته و باز آنجناب پرسيد كه در چه حال صبح كرديد شما؟ ايشان گفتند كه بخيريت صبح كرديم و شكر خدا مي كنيم. پس بايشان فرمود كه با هم نزديك نزديك بنشينند. پس ايشان همچنين كردند و آنحضرت صلى الله عليه وسلم ايشان را در چادر خود گرفت باز گفت كه اي پروردگار من، اين عم من است و برابر پدر من و ايشان همه اهل بيت من اند پس ايشانرا از آتش پوشيده دار چنانكه من ايشان را در چادر خود پوشيده كرده ام. پس آمين گفت و دروازه و در و ديوار هاي خانه همه گفتند: آمين آمين.

اين حديث در سنن ابن ماجه هم بالاختصار مروي است وديگر محدثان هم آنرا بطرق متعدده روايت كرده اند. اين حديث بر فضائل عظيمه حضرت عباس و ابناي او دلالت ميكند و همه ايشان را در اهل بيت داخل ميكند و از حديث كساء كه شيعه پيش مي كنند به هر حيثيت فوقيتها وارد و درحق حضرت سلمان فارسي در كتب فريقين[۷۷] اطلاق لفظه اهل بيت آمده. شيعه مي گويند كه در حق حضرت سلمان بطور محبت مجازاً وارد شده پس همين وجه در حق ديگران هم بايد فهميد و ازواج مطهرات را حقيقتاً اهل بيت بايد دانست.

ف: اهل سنت حقيقتاً ازواج مطهرات را اهل بيت ميدانند و گويند كه مراد الهي از لفظ اهل بيت ايشانند و بس، و نيز حضرت فاطمه و حضرت علي و حضرات حسنين وتمام اولاد ايشان را و سائر بنات طاهرات و اولاد آنها را و حضرت عباس و همه فرزندان او را اهل بيت مي گويند و حسب مراتب ايشان بعضهم فوق بعض اعتقاد ميدارند و دليل آن بر مقام خود مذكور است.

عذر ازاله ي رجس

اين عجيب عذرست ميگويند كه ازواج مطهرات مصداق آيت تطهير نمي توانند شد زيرا كه ازاله ي رجس دلالت بر عصمت مي كند و ازواج مطهرات نزد اهل سنت هم معصوم نيستند. سبحان الله، گويا دلالت ازاله رجس بر عصمت از مسلمات اهل سنت است.

ازاله ي رجس چنانكه از معني لفظي او ظاهرست هرگز دلالت بر عصمت نمي كند بلكه بر عدم عصمت دلالت مي نمايد زيراكه ازاله چيزي مقتضي آن است كه آن چيز اولا آنجا موجود باشد باز از آنجا دور كرده شود. و چيزي كه موجود نباشد ازاله ي او چه معني؟ و شيعه مي گويند كه ائمه شان از مهد تا لحد از معاصي پاك بوده اند. و در وجود ايشان اصلاً رجس نبود.

الحمدلله كه تفسير آيه تطهير تمام شد. و حسب ذيل امور بدلائل قطعيه واضح گرديد:

1) در آيت تطهير از لفظ اهل بيت مراد الهي ازواج مطهرات اند لاغير.

2) در محاوره ي قرآني اهل بيت كسي برغير زوجه او اطلاق نيافته.

3) در لغت عرب اهل بيت شخصي غير زوجه او نمي باشد.

4) تذكير ضمائر كه در آيت تطهير است هرگز برين امر دلالت نميكند ازواج مطهرات نيستند بلكه اين تذكير ضمائر بر رفعت منزلت ايشان دلالت ميكند.

5) در قرآن مجيد براي لفظ اهل بيت هرجا صيغه هاي مذكر وارد شده.

6) در روايت چنانكه براي حضرت فاطمه و حضرت علي و حسنين رضي الله عنهم لفظ اهل بيت وارد شده همچنان در احاديث براي حضرت عباس و فرزندانش و براي حضرت سلمان نيز وارد شده.

7)آيت تطهير ابطال مذهب شيعه مي كند و در دست ايشان بجز تحريف قرآن معاذالله منه نيست.

8) آيت تطهير براي ازواج مطهرات حسب ذيل فضائل عظيمه ثابت مي كند. ايشان 1- طالب حيات دنيا و زينت آن نبودند. 2- بصف تقوي موصوف بودند. 3- شرف زوجيت رسول براي ايشان ابدي است. 4- كسي از زنان همرتبه ايشان نيست. والحمدلله اولا وآخراً.

تفسير آيت مودة القربى

سوره ي شوري پاره بيست و پنجم

{قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْنًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ} (الشورى: 23).

تفسير اين آيت بر سه تنبيهات تقسيم كرده مي شود: تنبيه اول در تفسير صحيح اين آيت. تنبيه دوم در كتابهاي شيعه كه در شان سرورانبيا صلى الله عليه وسلم نموده ودرين آيت تحريف معنوي كرده تهمتي ناپاك تراشيده اند. تنبيه سوم در بعض تعليمات كه ازين آيه كريمه مستفاد مي شود.

تنبيه اول

ترجمه: بگو اي نبي كه نمي خواهم از شما برين (تعليم و تبليغ) مزدي بجز مودت في القربى.[۷۸] و هر كه به عمل آرد كار نيك را زياده مي كنيم براي او در آن كار نيك حسن و خوبي. هر آئينه خدا هست بسيار بخشنده (معاصي را) و بسيار قدر كننده (محاسن را).

در تفسير مودة في القربی مفسرين چهار اقوال نوشته اند:

قول اول: اينكه مراد از قربي قرابت رسول خدا صلى الله عليه وسلم است. بطني از بطون قريش نبود كه آن سرور در آن رشته قرابت نداشته باشد. پس معني اين بود كه اي نبي، بگو كه من هيچ مزدي نميخواهم بجز اينكه با من محبت كنيد بسبب قرابت كه با شما دارم، مراد از محبت كردن اينكه مرا ايذا مرسانيد و در تبليغ احكام خداوندي مزاحم نشويد درين صورت تقدير عبارت اين خواهد بود: إلا المودة لي بسبب قرباي منكم.

اين قول را امام بخاري در كتاب التفسير از صحيح خود از امام المفسرين حضرت عبدالله بن عباس روايت كرده و اكثر مفسرين همين قول را ترجيح داده اند. در رساله تفسير آيه مودة القربی كه كتابي است مستقل در تفسير اين آيه از نوزده كتب تفسير و حديث تفسير اين آيت نقل كرده شده، من شاء فليطالعها.

قول دوم: اينكه مراد از قربي قرابت صحابه كرام است اكثر و بيشتر مهاجرين قرابت داران كفار مكه بودند. پس معني اين بود كه اي نبي، بگو كه من هيچ مزدي نميخواهم بجز اينكه با قرابت داران خويش كه اصحاب من نيز از آن زمره اند محبت كنيد. مراد از محبت كردن اينجا نيز همان است كه ايشان را ايذا مرسانيد و در اقامت دين مخل نشويد درين صورت تقدير عبارت اين خواهد بود: إلا المودة لأصحابي بسبب قرباهم منكم.

اين قول را كمتر از مفسرين اختيار كرده اند چنانچه از مطالعه تفسير ابن جرير ظاهر است و در حقيقت مقصد اين قول از قول اول حاصل است زيراكه هرگاه ايذا رساني آنحضرت صلى الله عليه وسلم ترك ميكردند ايذا رساني صحابه كرام بدرجه اولي ترك مي شد، چه ايذاي ايشان عين ايذاي آنجناب بود.

قول سوم: مراد از قربي اعمال مقربه است يعني اعماليكه از آن تقرب خدا حاصل شود. قربي مصدر است و مصدر بمعني اسم فاعل بكثرت مستعمل است. پس معني اين بود كه اي نبي، بگو كه من هيچ مزدي نميخواهم بجز اينكه محبت و رغبت كنيد بآن كارها كه شما را مقرب بارگاه الهي سازد. اين قول مانند آنست كه طبيبي مشفق براي مريضي نسخه بنويسد و بگويد كه من هيچ مزدي نميخواهم بجز اينكه نسخه را استعمال كن تا مرض تو زائل و صحت زائله ترا حاصل گردد و درين صورت تقدير عبارت اين خواهد بود كه إلا المودة للمقربات إلى الله.

اين قول را امام ابن جرير طبري بواسطه ي مجاهد از امام المفسرين حضرت ابن عباس و از امام حسن بصري به سه اسانيد روايت كرده است.

قول چهارم: اينكه مراد از قربی قرابت داران رسول صلى الله عليه وسلم اند. پس معني اين بود كه بگو اي نبي كه نميخواهم هيچ مزدي بجز اينكه با قرابت داران من محبت كنيد. و درين صورت تقدير عبارت اين خواهد بود. إلا المودة لأهل قرباي.

اين قول را جمهور مفسرين مردود قرار داده اند. و حافظ الحديث شيخ الاسلام ابن حجر عسقلاني در فتح الباري گفته: «إسناده واه، فيه ضعيف ورافضي». وجوه مردود بودن اين قول مردود عنقريب ان شاءالله در معرض بيان خواهد آمد.

تحقيق شريف

اولاً: بايد فهميد كه مقصود اين آيه كريمه چيست؟ و خطاب {لا أَسْأَلُكُمْ} از كيست؟ پس مخفي مباد كه مقصود اين آيه نيز همان است كه در آيه تطهير مذكور شد يعني حق تعالي از غايت رحمت مي خواهد كه تعليمات و نصائح كه در ما قبل بيان فرموده قوي التاثير گردد ولهذا فرمود كه اي نبي، بايشان بگو كه اين تعليمات و نصائح محض براي نفع شماست من برين هيچ مزدي و اجري نميخواهم. تقاضاي فطرت است كه چون خلوص نصيحت متيقن ميگردد و منصوح را معلوم مي شود كه درين نصيحت هيچ غرض ناصح نيست آن نصيحت دل نشين او مي شود و رغبت عمل بر آن پيدا ميگردد. بس همين است مقصود اين آيت و اين مقصود در قرآن مجيد بعنوانات مختلفه و عبارات متنوعه نازل شده. و اين مقصود نزد حق تعالي چنان اهميت دارد كه براي پيغمبران پيشين هم ذكر آن باهتمام تمام فرموده سوره ي شعرا تلاوت كنيد كه ذكر حضرت نوح و حضرت هود و حضرت صالح و حضرت لوط و حضرت شعيب علي نبينا وعليهم الصلوة والسلام جداجدا فرموده و از زبان هر يكي ازيشان متفق اللفظ اين آيت نقل فرموده: {وَمَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ} (الشعراء: 109، 127، 145، 164، 180). يعني پيغمبر گفت كه نميخواهم از شما برين مزدي، نيست مزد من مگر بذمه رب العلمين. درين يك سوره پنج جا اين آيت واردست. و براي ختم الانبيا صلى الله عليه وسلم باربار تكرار اين مضمون در قرآن مجيدست.

مثلاً در سوره ي انعام فرموده: {قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرَى لِلْعَالَمِينَ} (الأنعام: 90). يعني: اي نبي، بگو كه من نميخواهم از شما برين مزدي، نيست اين مگر نصيحت براي اهل جهان. و مثلاً در سوره ي يوسف فرمود: {وَمَا تَسْأَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ لِلْعَالَمِينَ} (يوسف: 104). يعني: اي نبي، نميخواهي تو ازيشان برين مزدي، نيست اين مگر نصيحت براي اهل جهان. معلوم شد كه ميان طلب مزد و نصيحت منافات است يكي با ديگري جمع نمي شود. و مثلاً در سوره فرقان فرموده: {قُلْ مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاَّ مَنْ شَاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِيلًا} (الفرقان: 57). يعني: بگو اي نبي، كه نمي خواهم از شما برين مزدي بجز اينكه هر كس كه بسوي پروردگار خود راه اختيار كردن خواهد (او ازين تعليم فائده بردارد). در آيت مودة القربي بعينه همين مضمون است. و مثلاً در سوره ي سبا فرموده: {قُلْ مَا سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلَى اللَّهِ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ} (سبأ: 47). يعني: بگو اي نبي كه اگر خواسته باشم از شما مزدي پس آن براي شماست،[۷۹] نيست مزد من مگر بذمه خدا و او بر هر چيز آگاه است. و مثلاً در سوره ص فرموده: {قُلْ مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفِينَ} (ص: 86). يعني: بگو اي نبي كه من نميخواهم از شما برين هيچ مزد، و نيستم من از تكلف كنندگان (كه در دل خواهش مزد باشد و از زبان انكار كنم)، نيست اين مگر نصيحت براي اهل جهان. و مثلاً در سوره ي طور فرموده: {أَمْ تَسْأَلُهُمْ أَجْرًا فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ} (الطور: 40). يعني: اي نبي آيا تو مي خواهي ازيشان مزدي كه ايشان بخيال دادن آن گران بار شده اند. درين آيات متعدده به چنين اهتمام بليغ از خاتم الانبيا صلى الله عليه وسلم نفي طلب هر گونه اجر فرموده جاي بصورت امر و جائي بصورت خبر و جائي بصورت استفهام و جائي بصيغه ي مضارع و جائي بصيغه ي ماضي. پس قطعاً ممكن نيست كه مفهوم آيه مودة القربي خلاف اين آيات باشد.

باقي ماند كه خطاب از كيست؟ پس از سباق وسياق آيت ظاهرست كه خطاب به كفارست. قبل آيه مودة القربي انجام كار كافران و مومنان مذكورست و بشارت داده شده بمومنان مگر ايشان را مخاطب نفرموده بعد آن آيه مودة القربی است. و بعد آن علي الاتصال فرموده: {أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا} (الشورى: 24). و باليقين اين مقوله كفارست پس معلوم شد كه خطاب {لا أَسْأَلُكُمْ} يقيناً به كفار است. و وجه ديگر آن است كه در قرآن مجيد هر جا كه نفي اجر فرموده در همه جا خطاب به كفارست چنانچه آيات متعدده در ماسبق منقول شده و مقتضاي عقل نيز همين است زيرا كه نفي اجر براي ترغيب ايمان است و مومنان را ترغيب ايمان تحصيل حاصل و فعل باعث. تعالي الله عن ذلك علواً كبيراً.

اكنون بايد دانست كه او چهار اقوال كه مفسرين ذكر كرده اند كدامين قول اولي و اقوي و انسب است پس قول چهارم كه آنرا جمهور مفسرين رد كرده اند مردودست بچند وجوه:

1) با دهني مومن نمي زيبد كه اجرت وعظ و تبليغ خود طلب كند چه جائيكه انيبا و خصوصاً سيدالانبيا صلى الله عليه وسلم اجمعين وبارك وسلم.

2) خلاف عقل است كه كسانيكه ايمان بخدا و رسول ندارند ازيشان گفته شود كه بقرابت داران رول محبت كنيد. ثبت العرش ثم انقش.

3) طلب اجر خلاف روش انبياي سابقين و علاوه ازينكه درين تنقيص شان آنحضرت صلى الله عليه وسلم خلاف عقل امر الهي لازم مي آيد، چه آنجناب مامور بود كه اقتداي روش پيشينيان كند قوله تعالى: {أٌولَئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ} (الأنعام: 90).

4) طلب اجر خلاف آن آيات كثيره است كه در آن خاصتاً از آن حضرت صلى الله عليه وسلم نفي طلب اجر فرموده چنانچه از سوره انعام و سوره يوسف و سوره ي فرقان و سوره ي سباء و سوره ي صلى الله عليه وسلم و سوره طور منقول شده و اكثر اين آيات مكي است. پس چگونه ممكن است كه در آيات قرآنيه تخالف و تناقض باشد.

باقي ماند سه قول، پس قول دوم در قول اول مندرج[۸۰] است لهذا هر دو را يك بايد شمرد و اين قول را اكثر مفسرين ترجيح داده اند و شك نيست كه اين قول از اكثر مفاسد محفوظ است. چه درين قول طلب اجر نيست و استثنا هم منقطع است و درخواست عدم ايذا رساني بوجه قرابت است نه بوجه تعليم و تبليغ لهذا شمار آن در اجر هرگز نه تواند[۸۱] شد. اگرچه بعض مفسرين اين را هم اجر قرار داده بوجه مخالفت آيات مذكوره كه در آن نفي اجرست آيه مودة القربى منسوخ قرار داده اند.[۸۲]

ليكن چون بنظر دقيق ديده شد اين قول هم خالي از دغدغه نيست زيراكه از كفار درخواست اين امر كه مرا ايذا مرسانيد با شان نبوت مناسبتي ندارد. در قرآن مجيدست كه حضرت نوح با آن ايذاها كه خود خداوند كريم آن را كرب عظيم فرموده بقوم خود فرمود كه {فَعَلَى اللَّهِ تَوَكَّلْتُ فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَشُرَكَاءَكُمْ ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَلا تُنْظِرُونِ} (يونس: 71).[۸۳] وحضرت هود بقوم خود فرمود كه {مِنْ دُونِهِ فَكِيدُونِي جَمِيعًا ثُمَّ لا تُنْظِرُونِ * إِنِّي تَوَكَّلْتُ عَلَى اللَّهِ رَبِّي وَرَبِّكُمْ} (هود: 55-56).[۸۴] پس چگونه ممكن است كه انبياي سابقين اين چنين فرمايند و سيد و سرور از همه بهتر و برتر بقوم خود التجا نمايد و درخواست كند كه مرا ايذا مرسانيد ازين هم بالاتر چيزي بشنو، خود آنجناب صلى الله عليه وسلم را در سوره ي اعراف امر فرموده: {قُلِ ادْعُوا شُرَكَاءَكُمْ ثُمَّ كِيدُونِ فَلا تُنْظِرُونِ * إِنَّ وَلِيِّيَ اللَّهُ الَّذِي نَزَّلَ الْكِتَابَ وَهُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحِينَ} (الأعراف: 195-196).[۸۵] و همين يك آيت نيست بلكه آيات متعدده باين مضمون در قرآن مجيد موجودست بمطالعه اين آيات قطعاً گنجايشي نماند كه درخواست عدم ايذا بانحضرت صلى الله عليه وسلم يا امر آن بحق جل شانه منسوب كرده شود لهذا قول سوم اولي و اخري ست بشانِ نبوت و بلاشبه اين قول بلندست از همه خدشات كه شايان شان آنحضرت صلى الله عليه وسلم نيست و درين صورت آيت مودة القربي هم مضمون آيت سوره ي فرقان كه {قُلْ مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاَّ مَنْ شَاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِيلًا} (الفرقان: 57).[۸۶] و ديگر آيات كريمه مي شود.

اگر كسي گويد كه قول اول در صحيح بخاري از ابن عباس مروي است آن را ترك كردن چگونه درست باشد؟ جواب گويم كه اين بيش از آن نيست كه در همين صحيح بخاري در تفسير سوره ي قيامه از ابن عباس تفسير {إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ} (القيامة: 17). جمع في الصدر مروي است و حضرت شيخ ولي الله محدث در ازالة الخفا مي فرمايد كه جمع في المصاحف مرادست و درباره روايت صحيح بخاري مي نويسد كه «اين تفقه ابن عباس است حديث مرفوع نيست». وحق اينست كه در اصول حديث و اصول فقه مسلم و مقرر شده كه در ما يدرك بالرأي قول صحابي حديث مرفوع يعني حديث نبوي نمي باشد و ظاهرست كه اين همه اقوال كه در تفسير اين آيت ذكر كرده اند از قبيل ما يدرك بالرأي است. و آخر اين قول سوم كه ما اختيار كرديم هم از ابن عباس مروي است. الحاصل قول سوم از روي درايت از قول اول و دوم ارجح و اقوي است ازان تجاوز نبايد كرد.

تنبيه دوم

شيعه مي گويند كه در آيه مودة القربي رسول خدا صلى الله عليه وسلم مامور است كه از قوم خود اجر رسالت طلب كند و آن اجر رسالت اينكه با قرابت داران او محبت كنند گويند كه چون اين آيت نازل شد صحابه پرسيدند كه يا رسول الله، قرابت داران تو كيستند؟ رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمود كه علي و فاطمه و حسن حسين اين روايت بر دروغ عجيبه رنگين كرده پيش اهل سنت مي آرند و امام اعظم شيعه شيخ حلي در منهاج الكرامه گفته كه اين روايت در صحيح بخاري موجودست حالانكه دروغ محض است در صحيح بخاري نامي و نشاني از آن نيست. شيخ الاسلام علامه ابن تيميه در منهاج السنه بجواب منهاج الكرامه مي فرمايد: «والجواب من وجوه، أحدها المطالبة بصحة هذا الحديث، وقوله: إن أحمد روى هذا في مسنده، كذب بيّن، فإن هذا مسند أحمد موجود به من النسخ ما شاء الله وليس فيه هذا الحديث؛ وأظهر من ذلك كذباً قوله: إن نحو هذا في الصحيحين، وليس هو في الصحيحين بل فيهما وفي المسند ما يناقض ذلك».

و عجب تر اين است كه اين سوره ي شوري كه آيه مودة القربي دران هست بالاجماع مكي است و حضرات حسنين در مكه متولد هم نشده بودند بلكه نكاح حضرت فاطمه هم نشده، پس ذكر ايشان در تفسير اين آيت چه معني دارد.

شيعه مي گويند

كه محبت اهل بيت اجر رسالت است و همين آيت مودت را دليل و شاهد خويش قرار مي دهند و اين مقوله را به تدبيرهاي عجيب چنان شهرت دادند كه بعض ناواقفان اهل سنت هم فريب خوردند لاريب كه شيعه درين فن نهايت مهارت و نهايت كمال دارند.

سبب فريب خوردن اهل سنت در همچو مواقع اين است كه در نزد عوام شايع شده كه تعظيم و تكريم حضرت علي و حضرت فاطمه و حسنين رضي الله عنهم اجمعين مشترك است در ميان فريقين، پس هرگاه كه عوام اهل سنت فضائل اين بزرگان مي شنوند بلاتحقيق آن را قبول مي كنند.

دام همرنگ زمين بود گرفتار شديم

بايد دانست كه هرگز اين چيز مشترك نيست ميان اهل سنت و شيعه درين باب مشترك بودن بعيد است. اگر كسي گويد كه تعظيم و محبت حضرت عيسي عليه السلام مشترك است در ميان اهل اسلام وعيسائيان، غلط مي گويد. عيسائيان محبت حضرت عيسي اين را دانند كه معاذالله او را خدا و پسر خدا گويند و مسلمانان اين را محبت مي گويند كه او را عبدالله و رسوله گويند و سيدالانبيا صلى الله عليه وسلم را از وي افضل گفتن منافي محبت نميدانند ليكن عيسائيان اين را توهين حضرت عيسي قرار داده مسلمانان را از محبان حضرت عيسي خارج مي نمايند. همچنين شيعه محبت اين حضرات اين را مي دانند كه اين حضرات را همرتبه رسول و مثل وي در همه امور گويند و اهل سنت اين حضرات را هرگز مثل رسول در هيچ امر نميدانند وتفضيل انبيا عليهم السلام را بلكه تفضيل حضرات خلفاي ثلاثه رضي الله عنهم را منافي محبت نمي دانند. شيعه اين را توهين اين حضرات قرار داده اهل سنت را از محبان اين حضرات خارج مي نمايند اندرين صورت شركت كجا است.

شيعه مي گويند

كه هر كه با اهل بيت محبت ندارد او اجر رسالت ادا نكرده و محبت اهل بيت اين را گويند كه تا قيام قيامت در هر زماني يكي را از اهل بيت پادشاه يا امام خود دانند و امام دوازدهم را غائب يقين كنند و هر امام را در هر صف مساوي و مماثل رسول خدا صلى الله عليه وسلم و افضل از سائر انبيا عليهم السلام اعتقاد كنند. معاذالله.

آنحضرت صلى الله عليه وسلم را طلبكار اجر رسالت گفتن تهمتي است نهايت ناپاك و توهيني است بسيار خطرناك. از زمانه ي سابق تا امروز احدي از كافران هم جرات اين امر نكرده كه آنجناب صلى الله عليه وسلم را طلبكار اجر رسالت گويد و بر دامن مقدس ايشان لوث دنيا ثابت كند. درين تامل صادق بايد كرد كه چه قدر اهانت شأن رسالت ميكنند بلكه رسالت را مشكوك مي سازند.

تنبيه سوم

از تعليماتي كه اين آيه كريمه ميدهد صرف دو تعليم اينجا نگاشته مي شود:

1) بچيزهائي كه ذريعه تقرب الي الله است يعني ايمان و اعمال صالحه محبت و مودت پيدا كنيد. محبت ايمان اصل است چون اصل قائم مي شود شاخهاي او خود بخود مي رويد و سرسبزي و شادابي آنها آناً فآناً ترقي ميكند. حصول لذت در عبادات چنانكه در وصال محبوب مي باشد و حصول يسر در اداي آن و اقامت و ادامت بر آن و نفرت از معاصي و مناهي ثمرات همين محبت اند. كسي را كه خداوند كريم كارساز محبت ايمان عطا فرمود او را انعامي عظيم عطا شد كه فوق همه انعامهاست. همين اوج كمال است كه به خصوصيت و اهتمام براي صحابه كرام در كلام ملك علام بيان فرموده شده، قوله تعالى: {وَاعْلَمُوا أَنَّ فِيكُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ يُطِيعُكُمْ فِي كَثِيرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمَانَ وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَكَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْيَانَ أُولَئِكَ هُمُ الرَّاشِدُونَ * فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَنِعْمَةً وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ} (الحجرات: 7-8).[۸۷] و دعاي نبوي است كه «اللهم إني أسألك حبك وحب من يحبك والعمل الذي يبلغني حبك».[۸۸] بالجمله، محبت و مودت مقربات بارگاه الهي از اهم مهام و اعظم مقاصد دين اسلام است.

2) عالمان دين نائبان سيدالمرسلين صلى الله عليه وسلم را بايد كه اجرت وعظ و تبليغ از مخلوق نخواهند و اين كار را خالصاً و مخلصاً لوجه الله الكريم انجام دهند و {إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ}. جاگير خود دانند. بحمد الله گروه باشكوه اهل سنت از چنين علماي ربانيين گاهي خالي نمانده و حق اينست كه قيام زمين و آسمان ببركت وجود شريف همين عالمان حقاني است.

حضرت عارف جامي در كتاب مستطاب خود تحفة الأحرار حكايتي بس زيبا از يكي از علماي ربانيين آورده كه با تفسير اين آيت مناسبت تمام دارد لهذا آن حكايت را خاتمه اين تفسير مي سازم.

عالمي از چاه ضلالت برون ** در رهي افتاد بچاهي درون ** هيچ بدو دست نداشت براه

ماند دران راه چو يوسف بچاه ** سايه صفت در تگِ چاه آرميد ** سايه شخصي بسر چاه ديد

نعره بر آورد كه اي ره نورد ** از ره احسان و مروت مگرد ** پاي مروت به سر چاه نه

دست بافتاده ي از راه ده ** راه رو آمد به سر چاه و گفت ** دست بده اي به غم وآه جفت

گفت نخست از كرم عام خويش ** گو خبري از لقب و نام خويش ** گفت كه شاگرد كمين توام

در ره دين خاك نشين توام ** گفت كه حاشا كه ازين چاه پست ** در زنم امروز بدست تو دست

من كه به تعليم ميان بسته ام ** از غرض سود و زيان رسته ام ** كوششم از راه خداوندي است

خاص پيِ فضل خداوند است ** كي به جزاي دگر آلايمش ** وز غرض آلودگي افزايمش

در تگ اين چاه نشينم اسير ** تا شودم بي غرضي دستگير ** پايه ي علم چو بلند اوفتاد

هر چه حز آنم نه پسند اوفتاد ** همت جامي كه بلندي گرفت ** از شرف علم پسندي گرفت

تفسير آيه مودة في القربی ختم شد. الحمدلله.

فصل پنجم: در احاديث معتبره شيعه

درين مقام تبركاً به دوازده امام صرف دوازده حديث كه در اعتبار و استناد بدرجه اعلي رسيده زيب رقم مي شود. شايد شيعه عظمت اين عدد ملحوظ داشته اين احاديث را بنظر انصاف مطالعه كنند. بالله العظيم اگر در كتب معتبره ي اهل سنت يك حديث هم چنين صريح كه بر بطلان مذهب شان دلالت كردي موجود بودي يقيناً تبديل مذهب ميكردند يا اعلان مي نمودند كه همه كتب ما غير معتبر و مجموعه خرافات و مكذوبات اند. سوگند بمالك عرش عظيم كه يكي از اين دو چيز ضرور بظهور آمدي. والله على ما نقول وكيل.

حديث اول

در نهج البلاغه مطبوعه مصر قسم دوم ص 4 مي آرد.

ومن كتاب له عليه السلام كتبه إلى معاوية:

«إِنَّهُ بَايَعَنِي الْقَوْمُ الَّذِينَ بَايَعُوا أبَا بَكْرٍ وَعُمَرَ وَعُثْمانَ عَلَى مَا بَايَعُوهُمْ عَلَيْهِ، فَلَمْ يَكُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَخْتَارَ، وَلاَ لِلغَائِبِ أنْ يَرُدَّ، وَإنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ، فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَسَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذلِكَ للهِ[۸۹] رِضًى، فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ بِطَعْن أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَى مَا خَرَجَ منه، فَإِنْ أَبَى قَاتَلُوهُ عَلَى اتِّبَاعِهِ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ، وَوَلاَّهُ اللهُ مَا تَوَلَّى».

نامه آنجناب يعني حضرت علي عليه السلام بنام معاويه:
هر آئينه حال اين ست كه بيعت كرده اند بمن كسانيكه بيعت كرده بودند به ابوبكر و عمر و عثمان به همان شرائط كه بآن بيعت كرده بودند بايشان، پس نه حاضر را اختيارست كه (كسي ديگر را) پسند كند و نه غائب را كه (بيعت مرا) رد كند. وجزين نيست كه حق انتخاب خليفه ومشوره ي آن مخصوص است براي مهاجرين و انصار. پس اگر ايشان بر شخصي متفق شوند و او را امام نامزد كنند آن شخص پسنديده ي خدا است باز اگر كسي از اجماع مهاجرين و انصار مخالفت كند بوجه اعتراضي يا چيزي نو ساخته مسلمانان را بايد كه او را بازارند بر همان راه كه او ازان بيرون رفته، پس اگر او انكار كند با او قتال كنند بسبب اينكه او خلاف راه مومنان اختيار كرده و خدا او را بهمان جزا رساند كه او اختيار كرده.

ازين نامه مبارك حسب ذيل فوائد حاصل مي شود:

1) كسانيكه به حضرات خلفاي ثلاثه رضي الله عنهم بيعت كرده بودند به حضرت علي بيعت كردند ازين نامه معلوم شد كه ميان حضرت علي و حضرات خلفاي ثلاثه و رفقاي شان اختلاف مذهبي اصلاً نبود.

2) شرايط بيعت حضرت علي و حضرات خلفاي ثلاثه متحد بود. ازين معلوم شد كه حضرت علي مانند ايشان معاهده كرده بود كه اتباع كتاب و سنت و اقتفاي سيرت شيخين خواهد كرد و شيعه آنچه گويند كه حضرت علي اتباع سيرت شيخين را قبول نكرده بود، دروغ محض است.

3) حق انتخاب خليفه مهاجرين و انصار را حاصل بود ازين معلوم شد كه براي خلافت و امامت منصوص من الله بودن شرط نيست و براي حضرت علي وصيتي از جانب رسول نبود چنانكه شيعه گويند. ور نه حضرت علي ضرور نوشته بود، زياده برين نيست كه بعد از آن تذكره ي بيعت مهاجرين و انصار هم كردي ليكن حضرت علي چنين نكرد و محض بيعت مهاجرين و انصار را دليل خلافت خود قرار داد.

4) انتخاب مهاجرين و انصار پسنديده ي خداست هر كس را كه مهاجرين و انصار انتخاب كنند براي خلافت و امامت او خليفه برحق است. ازين بهتر تصريح خليفه بر حق بودن هر سه خلفا ديگر چه خواهد بود.

ف: حضرت علي مرتضي اين مضمون را كه حق انتخاب براي مهاجرين و انصارست از آيات قرآينه كه در مدح مهاجرين[۹۰] و انصار نازل شده اخذ فرموده خصوصاً از آيه تمكين كه تفسير آن درين كتاب نوشته شد.

5) خليفه كه او را مهاجرين و انصار منتخب كرده باشند او را امام برحق اعتقاد كردن در شريعت الهيه واجب است. اگر كسي ازين واجب سرتابي كند او را فهمايش بايد كرد اگر فهمايش نتيجه ندهد با او قتال بايد نمود و او را قتل بايد كرد. خيال بايد كرد كه امروز اگر حضرت علي مرتضي موجود بودي با منكران حضرات خلفاي ثلاثه رضي الله عنهم چه كردي.

6) كسيكه انكار[۹۱] خليفه منتخب كرده ي مهاجرين كند او را حضرت علي مرتضي متبع غير سبيل المؤمنين فرمود، و اين اشاره بسوي آيه كريمه سوره ي نساء و اين اشاره را باز موكد فرمود از قول خود: «وَوَلاَّهُ اللهُ مَا تَوَلَّى». و آن آيه اين است: {وَمَنْ يُشَاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدَى وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّى وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَسَاءَتْ مَصِيرًا} (النساء: 115).

ترجمه: كسيكه مخالفت رسول كند بعد از آنكه ظاهر شد بروي هدايت و پيروي كند خلاف راه مومنان را، بگردانيم او را بجانبي كه او گرديده است و در اندازيم او را در جهنم و چه بدجائي است.

ازين اشاره كه باين آيه كريمه فرموده معلوم شد كه حضرت علي مرتضي منكر خليفه ي را كه منتخب كرده ي مهاجرين باشد مخالف رسول و متبع غير سبيل المومنين و مستحق جهنم مي داند.

حديث دوم

در نهج البلاغه مطبوعه مصر قسم دوم ص 253 مي آرد كه حضرت علي مرتضى فرمود:

«وَوَلِيَهُمْ وَال فأَقَامَ واسْتَقَامَ، حَتَّى ضَرَبَ الدِّينُ بِجِرَانِهِ».

وحاكم شد بر مسلمانان حاكمي كه قايم كرد دين را و استقامت اختيار كرد تا آنكه بزد دين فراز سينه خود را بر زمين.

شتر چون سيراب و مطمئن مي شود، فراز سينه خود را بر زمين مي نهد. همين محاوره درين حديث مستعمل است، مقصد اينكه دين را كمال قوت و اطمينان حاصل شد.

اگرچه درين حديث نام كسي نيست مگر پيش از حضرت علي همين سه خليفه بودند هر كه ازيشان مراد باشد براي ابطال مذهب شيعه كافي است و بعض شراح نهج البلاغه تصريح كرده اند كه حضرت فاروق اعظم مرادست، علامه فتح الله كاشاني در ترجمه فارسي نهج البلاغه مي نويسد: «والي ايشان شد والي كه آن عمربن خطاب است». اين قول اقرب بصواب است زيراكه دين را كمال قوت و اطمينان در زمانه وي رضي الله عنه حاصل شده بود. و همين لفظ ضرب الدين بجرانه درشان حضرت فاروق در حديث نبوي هم آمده.

حديث سوم

در نهج البلاغه آورده كه در مواقع كه بسي پرخطر و نازك تر بود حضرت فاروق اعظم از حضرت علي مرتضي مشوره طلب كرده حضرت علي به كمال اخلاص و راستي و محبت مشوره داد و حضرت فاروق بر مشوره ي او عمل كرد. اينجا هر دو مشوره بالفاظ مباركه آنجناب زينت قرطاس مي شود.

مشوره ي اول متعلق غزوه روم در نهج البلاغه مطبوعه مصر قسم اول ص 241 مي طرازد:

«ومن كلام له (عليه السلام) وقد شاوره عمر بن الخطاب في الخروج إلى غزو الروم بنفسه:

وَقَدْ تَوَكَّلَ اللهُ لِأَهْلِ هَذا الدِّينِ بِإِعْزَازِ الْحَوْزَةِ، وَسَتْرِ الْعَوْرَةِ، وَالَّذِي نَصَرَهُمْ وَهُمْ قَلِيلٌ لاَ يَنْتَصِرُونَ، وَمَنَعَهُمْ وَهُمْ قَلِيلٌ لاَ يَمتَنِعُونَ، حَيٌّ لاَ يَمُوتُ، إِنَّكَ مَتَى تَسِرْ إِلَى هذَا الْعَدُوِّ بِنَفْسِكَ، فَتَلْقَهُمْ بِشَخْصِكَ فَتُنْكَبْ، لاَ تَكُنْ لِلْمُسْلِمِينَ كَانِفَةٌ دُونَ أَقْصَى بِلاَدِهِمْ، وَلَيْسَ بَعْدَكَ مَرْجِعٌ يَرْجِعُونَ إِلَيْهِ، فَابْعَثْ إِلَيْهِمْ رَجُلاً مجرباً، وَاحْفِزْ مَعَهُ أَهْلَ الْبَلاَءِ وَالنَّصِيحَةِ، فَإِنْ أَظْهَرَ اللهُ فَذَاكَ مَا تُحِبُّ، وَإِنْ تَكُنِ الْأُخْرَى، كُنْتَ رِدْءاً للنَّاسِ وَمَثَابَةً لِلْمُسْلِمِينَ».

اين كلام جناب امير عليه السلام است هرگاه كه مشوره طلب كرد از وي عمربن خطاب در غزوه روم كه بذات خود برود:
هر آئينه ذمه دار شده الله براي اهل اين دين به عزت دادن جماعت ايشان و پوشيده داشتن كمبودي ايشان و كسيكه ايشان را نصرت داد در وقتيكه قليل بودند و طاقت انتقام گرفتن نداشتند و محفوظ داشت ايشان را در وقتيكه ايشان قليل بودند قوت حفاظت خود نداشتند. زنده است و گاهي نخواهند مُرد. لهذا مطمئن بايد بود. هرآئينه چون بذات خود بمقابله ي اين دشمن بروي، اگر شكست خوري براي مسلمانان پناهي تا آخر شهرهاي ايشان نخواهد ماند چه بعد از تو كسي نيست كه بسوي او رجوع آرند پس رأي اين است كه بفرست بسوي ايشان مردي كارآزموده، و بفرست با وي مردان جفاكش و مخلصان را، پس اگر او را الله تعالي غالب كرد پس همين است كه مي خواهي و اگر صورتي ديگر روي نمود، تو براي مردمان مددگار و براي مسلمانان جاي پناه باشي.

ازين كلام بلاغت نظام حسب ذيل نتائج حاصل مي شود:

1) ميان حضرت فاروق و حضرت علي بغايت محبت[۹۲] و اخلاص بود و حضرت فاروق او را محب مخلص خود ميدانست چه در همچو اوقات كسي از غير مخلص مشوره نمي خواهد.

2) حضرت علي شهادت ميدهد كه ديني كه حضرت فاروق و تمام صحابه داشتند همان دين است كه سيدالانبيا صلى الله عليه وسلم آورده بود زيرا كه اين اوصاف همان دين است كه خدا ذمه دار عزت ايشان شده و در حالت بي سر و ساماني نصرت ايشان نموده. و آنچه شيعه مي گويند كه صحابه كرام معاذ الله از آن دين برگشته بودند دروغ محض است.

3) حضرت علي شهادت ميدهد كه جهادهاي حضرت فاروق خالصاً و مخلصاً لوجه الله بودند غرضي ديگر درين جهادها هرگز نبود.

4) حضرت علي مرتضي ذات مقدس حضرت فاروق را براي مسلمانان نعمت بي مثال ميدانست و اعتقاد ميداشت كه بعد حضرت فاروق كسي نيست كه مسلمانان در سايه او پناه گيرند.

ف: درين كلام جناب علي مرتضي آنچه ذمه داري خدا بيان فرموده اين از آيات قرآنيه ماخوذست. آيات كثيره باين ذمه داري ناطق است. و شار حين نهج البلاغه با تخصيص آيه استخلاف را ماخذ اين مضمون بيان مي كنند. علامه ابن سيم بحراني در شرح اين كلام تحت قوله: «وَقَدْ تَوَكَّلَ اللهُ لأهْلِ هَذا الدِّينِ» مي گويد:

«وهذا الحكم من قوله تعالى: {وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا} (النور: 55)».

و اين حكم (يعني ذمه داري خدا) ماخوذست از قول او تعالي: {وَعَدَ اللَّهُ...}. ترجمه: وعده داده است خدا آنان را كه ايمان آوردند از شما و كارهاي نيك كردند كه ضرور ضرور خليفه سازد ايشان را در زمين چنانكه خليفه ساخته بود كساني را كه پيش ازيشان بودند و ضرور ضرور تمكين دهد براي ايشان دين ايشان را، آن دين كه پسند كرده است براي ايشان، و ضرور ضرور تبديل كند خوف ايشان را بامن.

ازين تصريحات معلوم شد كه حضرت علي مرتضي خلافت حضرت فاروق را موعوده ي آيت استخلاف ميدانست در كلام حضرت علي مرتضى مرةً بعد اخرى اشاره بآيه استخلاف واقع شده، چنانچه عنقريب در مشوره ي غزوه ي فارس هم خواهد آمد. ازينجاست كه حضرت مولانا الشيخ ولي الله محدث دهلوي در ازالة الخفا تحت آيه استخلاف مي فرمايد:

اول كسي كه از مفسرين صحابه اين آيه را برين معني فرود آورد و اين وعده را در زمان حضرت عمر رضي الله عنه منجنر دانست علي مرتضي است كرم الله وجهه، زيراكه چون فاروق اعظم طلب مشاورت كرد از صحابه در باب رفتن بجانب عراق علي مرتضي به همين آيت متمسك شد. اين جا با بداهه معلوم گرديد كه خلافت فاروق اعظم از جمله استخلاف موعودست و اين قول مرتضي بطرق متعدده ظاهر شد هم پيش اهل سنت و جماعت و هم پيش شيعه.

«ومن كلام له (عليه السلام) وقد استشاره عمر بن الخطاب في الشخوص لقتال الفرس بنفسه:

إِنَّ هذَا الْأَمْرَ لَمْ يَكُنْ نَصْرُهُ وَلاَ خِذْلاَنُهُ بِكَثْرَةٍ وَلاَ بِقِلَّةٍ، وَهُوَ دِينُ اللهِ الَّذِي أَظْهَرَهُ، وَجُنْدُهُ الَّذِي أَعَدَّهُ وَأَمَدَّهُ، حَتَّى بَلَغَ مَا بَلَغَ، وَطَلَعَ حَيْثُ طَلَعَ، وَنَحْنُ عَلَى مَوْعُودٍ مِنَ اللهِ، وَاللهُ مُنْجِزٌ وَعْدَهُ، وَنَاصِرٌ جُنْدَهُ، وَمَكَانُ الْقَيِّمِ بِالْأَمْرِ مَكَانُ النِّظَامِ مِنَ الْخَرَزِ يَجْمَعُهُ وَيَضُمُّهُ: فَإِنِ انْقَطَعَ النِّظَامُ تَفَرَّقَ وَذَهَبَ، ثُمَّ لَمْ يَجْتَمِعُ بِحَذَافِيرِهِ أَبَداً، وَالْعَرَبُ الْيَومَ وَإِنْ كَانُوا قَلِيلاً، فَهُمْ كَثِيرُونَ بَالْإِسْلاَمِ، عَزِيزُونَ بِالِاجْتِمَاعِ! فَكُنْ قُطْباً، وَاسْتَدِرِ الرَّحَا بِالْعَرَبِ، وَأَصْلِهِمْ دُونَكَ نَارَ الْحَرْبِ، فَإِنَّكَ إِنْ شَخَصْتَ مِنْ هذِهِ الاَرْضِ انْتَقَضَتْ عَلَيْكَ الْعَرَبُ مِنْ أَطْرَافِهَا وَأَقْطَارِهَا، حَتَّى يَكُونَ مَا تَدَعُ وَرَاءَكَ مِنَ الْعَوْرَاتِ أَهَمَّ إِلَيْكَ مِمَّا بَيْنَ يَدَيْكَ، إِنَّ الاَعَاجِمَ إِنْ يَنْظُرُوا إِلَيْكَ غَداً يَقُولُوا: هذا أَصْلُ الْعَرَبِ، فَإِذَا اقْتَطَعْتُمُوهُ اسْتَرَحْتُمْ، فَيْكُونُ ذلِكَ أَشَدَّ لِكَلَبِهِمْ عَلَيْكَ، وَطَمَعِهِمْ فِيكَ، فَأَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ مَسِيرِ الْقَوْمِ إِلَى قِتَالِ المُسْلِمِينَ، فَإِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ هُوَ أَكْرَهُ لِمَسِيرِهِمْ مِنْكَ، وَهُوَ أَقْدَرُ عَلَى تَغْيِيرِ مَا يَكْرَهُ، وَأَمَّا مَا ذَكَرْتَ مِنْ عَدَدِهِمْ، فَإِنَّا لَمْ نَكُنْ نُقَاتِلُ فِيَما مَضَى بِالْكَثْرَةِ، وَإِنَّمَا كُنَّا نُقَاتِلُ بِالنَّصْرِ وَالْمَعُونَةِ!»

اين كلام جناب امير عليه السلام است به عمربن خطاب در حاليكه مشوره طلب كرد از جناب امير در باب رفتن به جهاد فارس بذات[۹۳] خود:
هر آئينه اين چيز (يعني دين اسلام) نبوده است فتح و شكست او بسبب كثرت و قلت (مسلمانان)، و آن دين خداست كه غالب كرد آن را، و اين فوج لشكر خداست كه مهيا ساخت آن را، و مدد كرد آن را، تا آنكه رسيد آنجا كه رسيد و نمودار شد آنجا كه نمودار شد، و ما بر وعده ي خداوندي هستيم و خدا وعده خود را وفا خواهد كرد و لشكر خود را ياري خواهد نمود. و كسيكه قيام باين امر كند (يعني خليفه) بجاي رشته است براي دانه يا كه آن رشته يكي مي كند و با هم مي آميزد آن را نهاد پس اگر آن رشته بگسلاد آنها پراكنده گردد و باز به هيأت سابقه گاهي يكجا نه شود و امروز اهل عرب اگر (در تعداد) كم اند مگر به سبب اسلام (مانند) بسيار اند و بسبب اتفاق باهمي (بر اعدا) غالب اند. پس مانند قطب باش (واز جاي خود جنبش مكن) و آسياي اسلام را از عرب در گردش آور، و ديگران را در آتش جنگ انداز نه خود را، زيراكه اگر تو از اين سرزمين برخيزي اهل عرب از تمام اطراف و جوانب بر تو بريزند (مانند پروانها بر شمع) نتيجه اين شود مقامي را كه پس خود بگذاري اهم گردد از آن مقامي كه بسوي آن رخ كني و مصلحت ديگر آن هست. هرآئينه چون فردا اهل عجم ترا ببينند باهم گويند كه اين اصل و ريشه عرب است اگر اين را قطع كنيد راحت دوام يابيد پس اين خيال حمله ي ايشان را بر تو، دفع ايشان را براي قتل تو سخت تر گردانده. آنچه ذكر كردي كه ايرانيان براي جنگ مسلمانان روان شده از پس، هر آئينه الله سبحانه روان شدن ايشان را زياده از تو ناپسند ميكند و بر تبديل آن چيز كه آنرا ناپسند كند قادرست. درآنچه ذكر كردي كه تعداد ايرانيان زياده است پس هر آئينه ما در زمانه گذشته بر كثرت خود (اعتماد نموده) جهاد نميكرديم بلكه بر نصرت و معونت خداوندي تكيه كرده جهاد مي نموديم.

ازين كلام صداقت تام حسب ذيل فوائد حاصل مي شود:

1) دين حضرت عمر دين الهي بود و فوج او جندالله يعني فوج خدا بود. از كلمه جندالله اشاره است بآيه كريمه: {وَإِنَّ جُنْدَنَا لَهُمُ الْغَالِبُونَ} (الصافات: 173). ازين اشاره ياد دهاني وعده ي خداوندي مقصود است.

2) ذات مبارك حضرت فاروق اعظم را نظام مسلمين فرمود و ظاهر كرد كه اين نظام بعد حضرت فاروق گاهي نخواهد بود.

3) در زمانه حضرت فاروق قيام همه اهل عرب بر دين اسلام و اتحاد فيما بينهم بيان فرموده بنياد مذهب شيعه را متزلزل ساخت.

4) شكستِ افواج حضرت فاروق را ناپسنديده ي خدا فرمود.

5) جان نثاري مسلمانان بر حضرت فاروق بيان فرمود كه چون او بنفس نفيس بميدان جنگ رود از عرب كسي باقي نخواهد ماند همه در ركاب مقدس او براي جان نثاري خواهند رفت.

ف: در شرح اين كلام هم شارحين نهج البلاغه نوشته اند كه جناب امير آنچه فرموده كه از ما وعده ي خداست، اين وعده از كجا دانست؟ علامه ابن ميسم بحراني در شرح خود تحت اين كلام مي نويسد:

«وعدنا بموعود وهم النصر والغلبة والاستخلاف في الأرض، كما قال: {وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ...} الآية (النور: 55)».

وعده فرموده خدا به نصرت و غلبه و استخلاف في الارض چنانچه فرمود: {وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ...}.

حديث چهارم

در نهج البلاغه مطبوعه مصر قسم اول ص 322 آورده كه چون ياغيان اميرالمومنين حضرت عثمان را محاصره كردند حضرت علي مرتضي نزد او رفت و گفت:

«وَوَاللهِ مَا أَدْرِي مَا أَقُولُ لَكَ! مَا أَعْرِفُ شَيْئاً تَجْهَلُهُ، وَلاَ أَدُلُّكَ عَلَى أَمْر لاَ تَعْرِفُهُ، إِنَّكَ لَتَعْلَمُ مَا نَعْلَمُ، مَا سَبَقْنَاكَ إِلَى شَيْء فَنُخْبِرَكَ عَنْهُ، وَلاَ خَلَوْنَا بِشَيْء فَنُبَلِّغَكَهُ، وَقَدْ رَأَيْتَ كَمَا رَأَيْنَا، وَسَمِعْتَ كَمَا سَمِعْنَا، وَصَحِبْتَ رَسُولَ الله (صلى الله عليه وآله) كَمَا صَحِبْنَا. وَمَا ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ وَلاَ ابْنُ الْخَطَّابِ بِأَوْلَى بِعَمَلِ الْحَقِّ مِنْكَ، وَأَنْتَ أَقْرَبُ إِلَى رَسُولِ اللهِ (صلى الله عليه وآله) وَشِيجَةَ رَحِم مِنْهُمَا، وَقَدْ نِلْتَ مَنْ صَهْرِهِ مَا لَمْ يَنَالاَ».

سوگند به خدا نميدانم كه با تو چه گويم! نميدانم چيزي كه تو آنرا نداني، وترا آگاه نتوانم كرد بر چيزي كه تو آنرا نه شناسي، سبقت نكرده ايم بر تو در هيچ چيز كه ترا بآن خبر دهيم در خلوت چيزي از رسول حاصل نكرده ايم كه ترا تبليغ آن كنيم هر آئينه كه تو هم رسول را ديده ي چنانكه ما ديديم و تو نيز صحبت رسول خدا صلى الله عليه وسلم يافته ي چنانكه مايافتيم. و نبود ابن ابي قحافه و نه ابن خطاب در اهليت عمل كردن بر حق از تو زياده وتو ازيشان قريب تر هستي با رسول خدا صلى الله عليه وسلم باعتبار نسب و يافته ي (شرف) دامادي رسول كه ايشان نيافته بودند.

ازين كلام مبارك حسب ذيل امور واضح مي شود:

1) حضرت علي مرتضي در علم دين حضرت عثمان را مساوي خود مي دانست.

2) حضرت علي در هيچ چيز خود را از حضرت عثمان سابق و فائق نمي دانست. در ديدن رسول و صحبت و همنشيني وي صلى الله عليه وسلم كه اصل همه نيكي هاست حضرت عثمان را مثل خود مي فرمود ظاهرست كه اين مثليت وقتي متحقق خواهد شد كه چنانكه حضرت علي بحالت ايمان كامل ديدار رسول و شرف صحبت وي دريافته حضرت عثمان هم چنين باشد ورنه ديدن منافقي با كافري (معاذالله) با ديدن مومني كامل چگونه مساوي خواهد بود؟!

3) حضرت علي حضرت عثمان را در استحقاق و اهليت عمل بالحق كم از شيخين نمي دانست ازينجا عامل بودن شيخين بر حق بدرجه اولي ظاهر مي شود.

4) حضرت علي حضرت عثمان را داماد پيغمبر فرمود و اين واقعه تاريخي است و در كتب متعدده ايشان مثل حيات القلوب و غيره مذكورست كه دو نور نظر سيدالبشر حضرت رقيه و حضرت ام كلثوم يكي بعد ديگري در زوجيت حضرت عثمان بودند و ازين جهت او را ذوالنورين لقب شد ليكن شيعه در عداوت مهاجرين و انصار چنان مخمور اند كه انكار دامادي حضرت عثمان مي نمايند و نمي بينند كه ازين انكار تكذيب كتب ايشان و تكذيب حضرت علي مرتضي لازم مي آيد بلكه ازين هم بالاتر اينكه ميگويند كه بجز يك حضرت فاطمه ديگر دختر رسول نبود و اين قول صريح خلاف نص قرآني است در سوره ي احزاب فرموده: {يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ} (الأحزاب: 59). بنات جمع بنت است، و در لغت عرب جمع براي زائد از دو مي آيد.

حديث پنجم

در نهج البلاغه مطبوعه مصر قسم دوم ص 252 مي آرد كه حضرت علي مرتضي در مدح انصار فرمود:

«وقال (عليه السلام) في مدح الأنصار: هُمْ وَاللهِ رَبّوا الْإِسْلاَمَ كَمَا يُرَبَّى الْفَلُوُّ مَعَ غَنَائِهِمْ بَأَيْدِيهِمُ السِّبَاطِ وَأَلْسِنَتِهِمُ السِّلاَطِ».

وفرمودند حضرت عليه السلام در ستايش انصار (رضي الله عنهم): سوگند بخدا ايشان پرورش كردند اسلام را چنان كه پرورش كرده مي شود بچه اشتر باوجود[۹۴] مستغني بودن ايشان (پرورش كردند اسلام را) از دستهاي[۹۵] باسخاوت خود و زبانهاي شديد خود.

الله اكبر حضرت علي مرتضي انصار را (رضي الله عنهم اجمعين) پرورش كننده اسلام و بالفاظ ديگر پروردگار اسلام فرمايد و شيعيان علي بغض و عداوت و سب و شتم انصار را جزو ايمان خود سازند.

حديث ششم

در نهج البلاغه قسم دوم ص 118 مي آرد.

«ومن كتاب له (عليه السلام) كتبه إلى أهل الأمصار يقص فيه ما جرى بينه وبين أهل صفين:

وَكَانَ بَدْءُ أَمْرِنَا أَنَّا الْتَقَيْنَا وَالْقَوْمُ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ، وَالظَّاهِرُ أَنَّ رَبَّنَا وَاحِدٌ، وَنَبِيَّنَا وَاحِدٌ، وَدَعْوَتَنَا فِي الإسلامِ وَاحِدَةٌ، لاَ نَسْتَزِيدُهُمْ فِي الإيمانِ باللهِ وَالتَّصْدِيقِ بِرَسُولِهِ (صلى الله عليه وسلم)، وَلاَ يَسْتَزِيدُونَنَا، الْأَمْرُ وَاحِدٌ، إِلاَّ مَا اخْتَلَفْنَا فِيهِ مِنْ دَمِ عُثْمانَ، وَنَحْنُ مِنْهُ بَرَاءٌ!»

اين (فرمان گشتي) مكتوب حضرت علي عليه السلام است كه بسوي باشندگان شهرها نوشته بود بيان فرموده درين مكتوب ماجراي آن (جنگ) كه ميان او و اهل صفين (يعني حضرت معاويه و رفقايش) پيش آمد:
ابتداي كار ماباين طور شد كه ما و جماعتي از اهل شام با هم جنگ كرديم و ظاهرست كه خداي ما و ايشان يكي است و نبي ما و ايشان نيز يكي است ودعوت ما و ايشان در اسلام يك است. ما زياده ازيشان نيستيم در ايمان بخدا تصديق برسول او صلى الله عليه وآله وسلم ورنه ايشان از ما (درين امور) زياده هستند پس جمع امور ما و ايشان يكي است بجز اينكه در خون عثمان با هم اختلاف پيش آمده و ما ازين پاك دامن هستيم.

ف: شان حضرات خلفاي ثلاثه و شأن سائر مهاجرين و انصار بس ارفع و اعلي است، درين مكتوب حضرت معاويه را حضرت علي مرتضي در دين و ايمان مثل خود قرار ميدهد و تصريح مي فرمايد كه ميان من و اهل شام اختلاف مذهبي قطعاً نيست الامر واحد. حضرات شيعه را بايد كه اين فرمان گشتي را كه جناب امير باهتمام تام در تمام شهرها فرستاده و در نهج البلاغه كه آنرا شيعه كتاب امير عليه السلام مي گويند مروي است بنظر عبرت مطالعه نمايند و خود انصاف كنند كه آيا اتباع حضرت علي ايشان ميكنند يا اهل سنت؟

حديث هفتم

در نهج البلاغه مطبوعه مصر قسم اول ص 198 مي آرد كه بعد شهادت حضرت عثمان رضي الله عنه مردمان نزد حضرت علي مرتضي آمده درخواست بيعت كردند حضرت ممدوح بجواب ايشان فرمود كه

«دَعُوني وَالْتَمِسُوا غَيْرِي؛ فإِنَّا مُسْتَقْبِلُونَ أَمْراً لَهُ وُجُوهٌ وَأَلْوَانٌ؛ لاَ تَقُومُ لَهُ الْقُلُوبُ، وَلاَ تَثْبُتُ عَلَيْهِ الْعُقُولُ، وَإِنَّ الاْفَاقَ قَدْ أَغَامَتْ، وَالْمَحَجَّةَ قَدْ تَنَكَّرَتْ، وَاعْلَمُوا أَنِّي إنْ أَجَبْتُكُمْ رَكِبْتُ بِكُمْ مَا أَعْلَمُ، وَلَمْ أُصْغِ إِلَى قَوْلِ الْقَائِلِ وَعَتْبِ الْعَاتِبِ، وَإِنْ تَرَكْتُمُونِي فَأَنَا كَأَحَدِكُمْ؛ وَلَعَلِّي أَسْمَعُكُمْ وَأَطْوَعُكُمْ لِمنْ وَلَّيْتُمُوهُ أَمْرَكُمْ، وَأَنَا لَكُمْ وَزِيراً خَيْرٌ لَكُمْ مِنِّي أَمِيراً!»

بگذاريد مرا و بجوئيد ديگري را زيراكه ما را آينده چنان احوال پيش آمدني است كه در آن چنان صورتها و رنگها خواهد بود كه دلهاي مردمان آن را تحمل نخواهند كرد و عقلها برجا نخواهند ماند و هرآئينه همه آفاق غبارآلود گشته و راه اجنبي شده. و بدانيد كه اگر من درخواست شما قبول كنم موافق علم خود با شما كار خواهم كرد و هرگز بسوي قول كسي و ناراضي كسي گوش نخواهم داشت و اگر بگذاريد مرا پس مانند يكي از شما (مطيع اولوالامر) خواهم بود شايد كه من از شما زياده سمع واطاعت آنكس كنم كه شما او را اولوالامر خود سازيد و وزارت من در حق شما به نسبت خلافت من زياده مفيد وبهتر است.

ف: درين كلام مبارك سه چيز قابل غورست:

اول: اينكه حضرت علي شهادت حضرت عثمان را براي اسلام و مسلمانان چه قدر مصيبت عظمي مي دانست كه فرمود فتنه ها برپاست كه عقول در آن كار نمي كند و مطلع غبار آلود گشته و راه متغير گشته.

دوم: اينكه از خلافت خود انكار فرموده و براي انتخاب شخصي ديگر امر نموده.

سوم: اينكه وزارت خود را براي مسلمانان مفيدتر و بهتر از خلافت خود فرموده.

از حضرات شيعه بايد پرسيد كه حضرت علي مرتضي را درين ارشاد صادق ميدانيد يا كاذب؟ و آيا انكار حضرت علي از خلافت خود منصوصيت خلافت و امامت را مانند حرف غلط محو مي كند يا نه؟ اگر منصوص بودي هرگز نه گفتي كه مرا بگذاريد و ديگري را انتخاب كنيد. علامه ابن ميسم بحراني در شرح اين كلام مي گويد:

«أي كنت كأحدكم في الطاعة لأميركم لعلّي أكون أطوعكم له لقوة علمه بوجوب طاعة الإمام».

يعني: من مثل شما طاعت امير تجويز كرده ي شما خواهم كرد بلكه شايد از شما زياده اطاعت او كنم. اين بسبب آن فرمود كه جناب امير عليه السلام وجوب طاعت امام را خوب مي دانست.

باز همين علامه در شرح كلمه «لعلي» مي فرمايد:

«وإنما قال: «لعلّي» لأنه على تقدير أن يولوا أحدا يخالف أمر الله لا يكون أطوعهم بل أعصاهم».

و شايد براي آن فرمود كه در صورتي كه اينچنين كسي راه اولوا الامر سازند كه خلاف حكم خدا كند جناب امير ازيشان زائد اطاعت او نخواهد كرد بلكه از همه زائد نافرماني او خواهد نمود.

ف: چنانكه از كلام امير ثابت شد كه انتخاب خليفه و امام كار مسلمانان است هر كه را مسلمانان منتخب كرده امام و اولوالامر سازند اطاعت او واجب مي شود. اين اطاعت در صورتيكه اولوالامر خلاف شريعت حكم كند واجب نيست. همچنان از كلام شارح توضيح اين مقصد كما حقه حاصل گرديد.

حديث هشتم

در نهج البلاغه قسم اول ص 288 مناجات حضرت علي مرتضي نقل كرده كه:

«اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَكُنِ الَّذِي كَانَ مِنَّا مُنَافَسَةً فِي سُلْطَانٍ، وَلاَ الْتِمَاسَ شِيء مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ، وَلكِنْ لِنَرِدَ الْمَعَالِمَ مِنْ دِينِكَ، وَنُظْهِرَ الْإِصْلاَحَ فِي بِلاَدِكَ، فَيَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبَادِكَ، وَتُقَامَ الْمُعَطَّلَةُ مِنْ حُدُودِكَ».

اي خدا هر آئينه ميداني كه آنچه بظهور آمد از ما (يعني قبول كرديم خلافت را) اين چيز بسبب طمع پادشاهت ياطلب ذخارف دنيا نيست بلكه براي اينست كه از معالم دين تو سيراب شويم و خوبيها در شهرهاي تو ظاهر كنيم كه تا ستم رسيدگان[۹۶] از بندگان تو امن يابند و آنچه از حدود تو معطل شده قايم كرده شود.

ف: اين مناجات هم منصوصيت خلافت و امامت را باطل مي كند كما هو ظاهر. اگر حضرت علي منصوص بودي هرگز اين كلمات بر زبان او نيامدي كه خداوند اين كار كه از من صادر شد براي پادشاهات دنيا نكرده ام براي مقاصد دينيه كرده ام زيرا كه درصورت منصوصيت، هيچ كاركرده ي او نبود بلكه كرده رسول بود، لهذا بايستي كه اين گفتي كه خداوندا من خليفه منصوص رسول تو ام در فلان فلان امور دينيه مدد من كن. حضرت علي مرتضي اين مضمون را در خطبه هاي خود بار بار فرموده چنانچه يك خطبه در همين جلد نهج البلاغه ص 345 اين است:

«وَاللهِ مَا كَانَتْ لِي فِي الْخِلاَفَةِ رَغْبَةٌ، وَلاَ فِي الْوِلاَيَةِ إِرْبَةٌ، وَلكِنَّكُمْ دَعَوْتُمُونِي إِلَيْهَا، وَحَمَلْتُمُونِي عَلَيْهَا».

سوگند بخدا نبود مرا بسوي خلافت رغبتي و بسوي امامت حاجتي، و ليكن شما مرا بسوي خلافت و امامت خوانديد و مرا براي قبول آن آماده ساختيد.

از شيعه بايد پرسيد كه آيا شما سوگند حضرت علي را هم دروغ ميدانيد و ميگوئيد كه حضرت علي خواهش خلافت داشت و براي حصول آن كوششهاي بسيار كرد مگر حضرات خلفاي ثلاثه او را مغلوب كردند؟

در تگاپوي بهر اين مطلوب ** همه غالب شدند و او مغلوب

با چنين وهم وطن زناداني ** اسدالله غالبش خواني

حديث نهم

در نهج البلاغه قسم اول ص 341 مي آرد كه حضرت علي مرتضي فرمود:

«أَيُّهَا النَّاسُ! إنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهذَا الْأَمْرِ أَقْوَاهُمْ عَلَيْهِ، وَأَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللهِ فِيهِ، فَإِنْ شَغَبَ شَاغِبٌ اسْتُعْتِبَ، فَإِنْ أَبَى قُوتِلَ، وَلَعَمْرِي، لَئِنْ كَانَتِ الْإِمَامَةُ لاَ تَنْعَقِدُ حَتَّى يَحْضُرَهَا عَامَّةُ النَّاسِ، فمَا إِلَى ذلك سَبِيلٌ، وَلكِنْ أَهْلُهَا يَحْكُمُونَ عَلَى مَنْ غَابَ عَنْهَا، ثُمَّ لَيْسَ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَرْجِعَ، وَلاَ لِلغَائِبِ أَنْ يَخْتَارَ».

اي مسلمانان! هر آئينه مستحق تر از همه مردمان باين امر (يعني خلافت) كسي است كه در قوت اين كار از همه زياد و در علم باحكام الهي متعلقه بآن از همه فائق باشد (چون چنين كسي منتخب شود) پس اگر خلاف وي كسي شور كند او را بايد فهمانيد باز اگر نفهمد با او قتال بايد كرد وسوگند بمالك جان خويش اگر امامت منعقد نشود بغير اينكه همه مردمان در بيعت حاضر شوند پس درين بسيار دشوارست[۹۷] بلكه مسئله اين است كه فيصله اهل حل و عقد براي غائبان هم كافي است و بعد فيصله ايشان نه حاضر را اختيار باقي مي ماند كه از بيعت رجوع كند و نه غالب را كه كسي ديگر را اختيار نمايد.

ف: اين ارشاد فيض بار بنياد مذهب شيعه را چنان متأصل ميكند كه نامي و نشاني از آن باقي نميگذارد و همين است مسلك اهل سنت در باب امامت كه نصب امام بر امت فرض است نه بذمه ي خدا، و تقرر امام از بيعت اهل حل و عقد مي شود حاجت نص نيست.

حديث دهم

در نهج البلاغه جلد اول ص 463 مي آرد كه حضرت علي مرتضي بمردمان فرمود كه:

«وَلاَ تَظُنّوا بِيَ اسْتِثْقَالاً فِي حَقّ قِيلَ لِي، وَلاَ الْتِمَاسَ إِعْظَام لِنَفْسِي، فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ يُقَالَ لَهُ أَوْ الْعَدْلَ أَنْ يُعْرَضَ عَلَيْهِ، كَانَ الْعَمَلُ بِهِمَا أَثْقَلَ عَلَيْهِ؛ فَلاَ تَكُفُّوا عَنْ مَقَال بِحَقّ، أَوْ مَشُورَة بِعَدْلٍ، فَإِنِّي لَسْتُ فِي نَفْسِي بِفَوْقِ أَنْ أُخْطِىءَ، وَلاَ آمَنُ ذلِكَ مِنْ فِعْلِي».

وگمان مبريد[۹۸] بر من اين كه بر خاطر من گران گذرد سخن حق كه بمن گفته شود نه اينكه من طالب عظمت خود هستم هر آئينه كسي كه سخن حق يا مشوره ي عدل بر وي گراني كند عمل كردن بر حق و عدالت بروي زياده گران خواهد بود. پس باز نمائيد از سخن حق گفتن پيش من و مشوره عدل دادن بمن زيراكه هر آئينه من نيستم بالاتر از خطا كردن در نفس خود مامون نيستم از خطا كردن در فعل خود.

ف: در ابطال عصمت بياني ازين واضح تر چه خواهد بود بعد اينچنين بيان صريح هر كه حضرت علي را معصوم گويد و براي امامت عصمت را شرط قرار دهد بلاشبه حضرت علي مرتضي را كاذب ميداند. درين حديث خطا را بدو قسم تقسيم فرموده خطاي نفسي و خطاي فعلي، مراد از خطاي نفسي خطاي علمي است مقصود اينكه در علم و عمل هر دو خطا از من ممكن است و علاوه اين ارشاد در كتب شيعه صدور اين هر دو قسم نيز از حضرت علي وديگر ائمه مروي است.

حديث يازدهم

در فروع كافي جلد اول كتاب الجهاد حديثي طولاني از حضرت امام جعفر صادق مروي است آغاز اين از ص 609 و اختتامش بر ص 613 واقع شده. درين حديث دفتري است از فضائل و مناقب حضرات خلفاي ثلاثه و سائر مهاجرين و انصار رضي الله عنهم. و حقيقت هر سه خلافت. اين حديث از ابوعمرو زبيري مروي است. حاصل اين حديث آن است كه ابوعمرو مذكور ميگويد كه من از امام جعفر صادق عليه السلام پرسيدم كه دعوت الي الله و جهاد في سبيل الله براي هركس جائزست يا قومي براي اين كار مخصوص است. امام فرمود كه براي هركس جائز نيست بلكه جماعتي براي اين مخصوص است.

راوي مذكور گويد كه باز پرسيدم كه آن جماعت كدام است؟ امام فرمود كه آن جماعتي است كه به شرائط جهاد موصوف باشد و آيات متعدده از قرآن مجيد تلاوت كرده فرمود كه هر قدر اوصاف كمال مومنين صالحين كه درين آيات مذكورست اين همه در آن جماعت موجود باشد از آن جمله اين آيت هم تلاوت كرد: {التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ}. و با اين همه اوصاف كمال اين هم شرط است كه مظلوم باشند. چنانچه در آيت: {أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا} براي ايشان اذن جهاد مذكور است. و كسي را منجانب الله اذن جهاد حاصل نمي شود تا وقتيكه مظلوم نباشد و مظلوم نميشود بغير اينكه مومن باشد و مومن نمي شود بغير اين كه در وي شرائط ايمان[۹۹] يافته شود زيراكه آنكس كه در شرائط ايمان كامل نباشد او خود ظالم است. بر مومنان واجب است كه با اين كس جهاد كنند. اين چنين كس را هرگز منجانب الله اذن جهاد حاصل نمي شود.

راوي گويد كه باز پرسيدم كه آيت {أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ} در حق آن مهاجرين نازل شده بود كه بريشان كفار مكه ظلم كرده بودند پس چگونه باشد حال آن كسان كه علاوه كفار مكه با ديگر قبائل عرب جهاد كردند و با كسري (پادشاه ايران) و با قيصر (پادشاه روم) جهاد كردند. زيراكه از ديگر قبائل عرب و نيز از كسري و قيصر هيچ ظلمي بر مسلمانان بوقوع نيامده بود لهذا از آيت مذكوره يعني {أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ} براي ايشان اذن جهاد مستنبط نخواهد شد. امام جعفر صادق عليه السلام بجواب من فرمود: «ليس[۱۰۰] كما ظننت ولا كما ذكرت، ولكن المهاجرين ظلموا من جهتين ظلمهم أهل مكة باخراجهم من ديارهم وأموالهم فقاتلوهم بإذن الله لهم في ذلك وظلمهم كسرى وقيصر ومن كان دونهم من قبائل العرب والعجم بما كان في أيديهم مما كان المؤمنون أحق به منهم، فقد قاتلوهم بإذن الله عزوجل لهم في ذلك وبحجة هذه الآية يقاتل مؤمنو كل زمان».

ترجمه حديث مذكور:

امام جعفر صادق فرمود كه حقيقت اين نيست كه تو گفتي. بلكه بر مهاجرين دو قسم ظلم واقع شد. يكي آنكه اهل مكه بريشان ظلم كردند كه ايشان را از خانهاي ايشان واموال ايشان بدر كردند. لهذا مهاجرين باذن خدا با اهل مكه جهاد كردند و ظلم دوم آنكه كسري و قيصر و ديگر قبائل عرب و عجم برايشان كردند كه نعمتهائيكه مستحق آن مومنين بودند در قبضه خود كردند لهذا مهاجرين با كسري و قيصر و ديگر قبائل عرب و عجم جهاد كردند بسبب اينكه الله عزوجل ايشان را باين جاد اذن داده بود وبدليل همين آيت مسلمانان هر زمانه جهاد و قتال خواهند كرد.

درين حديث كساني را كه در ايران و روم جهاد كردند مهاجرين فرموده شد و مظلوم و موصوف بده صفات كامله اهل ايمان قرار داده شد. و ظاهرست كه جهاد كننده با كسري و قيصر بجز حضرات خلفاي ثلاثه كسي ديگر نبود. در همين كتاب كافي اقرار اين امر هم موجودست كه جهاد ايران در عهد حضرت عمر فاروق بود. پس ازين واضح تر بيان مناقب حضرات خلفاي ثلاثه و بيان حقيت خلافت بياني ديگر چه خواهد بود. فالحمدلله.

حديث دوازدهم

فرمان عالي شان سيد المسلمين حضرت حسن بن علي رضي الله عنه:

در كتاب احتجاج طبرسي مطبوعه ايران ص 137 مي آرد كه در دربار حضرت معاويه رضي الله عنه روزي اجتماع اهل علم بود از آنجمله حضرات حسنين و حضرت عبدالله بن عباس و فضل بن عباس و عمر بن ام سلمه و اُسامه رضي الله عنهم أجمعين هم بودند. درين مجمع اهل علم سيدنا حسن بن علي فرمود:

«لأقولن كلاماً ما أنت أهله، ولكني أقول لتسمعه بنو أبي هؤلاء حولي، إن الناس قد اجتمعوا على أمور كثيرة ليس بينهم اختلاف ولا تنازع ولا فرقة، على شهادة أن لا إله إلا الله وأن محمداً رسول الله وعبده والصلوات الخمس والزكاة المفروضة وصوم شهر رمضان وحج البيت، ثم أشياء كثيرة من طاعة الله لا يحصي ولا يعدها إلا الله، واجتمعوا على تحريم الزنا والسرقة والكذب والقطيعة والخيانة وأشياء كثيرة من معاصي الله لا يحصي ولا يعدها إلا الله، واختلفوا في سنن اقتتلوا فيها وصاروا فرقاً يلعن بعضهم بعضاً وهي الولاية ويقتل بعضهم بعضاً أنهم أحق وأولى بها إلا فرقة تتبع كتاب الله وسنة نبيه، فمن أخذ بما عليه أهل القبلة الذين ليس فيه اختلاف ورد علم ما اختلفوا فيه إلى الله سلم ونجا من النار ودخل الجنة».

هر آئينه مي گويم سخنهاي كه اي معاويه تو اهل آن نيستي (يعين تو مخاطب آن نيستي) وليكن مي گويم تا كه بشنوند آن را برادران و خويشان من كه گرد من نشسته اند هرآئينه مسلمانان متفق اند بر اشياي بسيار كه نيست در ميان ايشان در آن اشيا اختلافي و نه نزاعي و نه افتراقي، (مثلا متفق اند) بر شهادت لا إله إلا الله محمد رسول الله و نمازهاي پنجگانه و زكات مفروضه و روزه ماه رمضان و حج بيت الله و ماسواي اين چيزهاي بسيارست از اطاعت خداوندي كه شمار آن بجز خدا كسي نميداند. همچنين متفق اند بر حرمت زنا و دزدي و دروغگوئي و قطع قرابت و خيانت و علاوه اين چيزهاي بسيار است از گناهان كه شمار آن بجز خدا كسي نميداند و اختلاف نموده اند در طريقه هاي چند كه باهم كارزار ميكنند براي آن طريقه ها و گشته اند بسبب آن فرقه ها و لعنت مي كند بعض ايشان بعض را و آن چيز اختلافي مسئله امامت است كه بسبب آن بعض ايشان بعض را مي كشد و خود را مستحق و لايق امامت مي داند مگر گروهي كه پيروي كتاب خدا و سنت نبي او مي كند (ازين فتنه بري است) پس هركس را كه آن چيزها را اختيار كند كه تمام اهل قبله بر آن متفق اند و اختلافي در آن نيست و حواله بخدا كند علم آن چيزها كه دران اهل قبله[۱۰۱] مختلف اند آن كس از فتنه ي محفوظ خواهد ماند و از دوزخ نجات خواهد يافت و در جنت داخل خواهد شد.

درين فرمان رفيع البنيان سه امور مهم عالي شأن ارشاد فرمود:

اول: اينكه بسياري از امور دينيه است كه تمام اهل قبله بر آن متفق اند و بعضي از چيزهاست كه در آن اهل قبله اختلاف دارند و در مثال امور مختلف فيها تصريح مساله امامت نمود كه بسبب آن مابين كلمه گويان اسلام بازار قتل و قتال گرم است.

دوم: اينكه هركس كه امور متفق عليها را اختيار كند و مختلف فيها را ترك نمايد از دوزخ نجات خواهد يافت و در جنت خواهد رفت.

سوم: اينكه گروهي را كه اتباع كتاب الله و اتباع سنت رسول الله مي كند پسند نمود و او را از امور اختلافيه بالاتر فرمود و درين ضمن اين هم ظاهر فرمود كه بجز قرآن مجيد و سنت پيغمبر صلى الله عليه وسلم چيزي ديگر واجب الاتباع نيست. بنياد مذهب شيعه از بيخ و بن بركنده شد، چه ايشان اقول ائمه را مانند سنت پيغمبر ميدانند بلكه با سنت پيغمبر كاري ندارند در كتب ايشان حديث نبوي شاذ و نادر است. همين اقوال ائمه خصوصاً حضرت امام باقر و جعفر صادق را حديث مي گويند.

اگر شيعه برين فرمانِ سيد مجتبي عمل كنند همه نزاعات و اختلافات سني و شيعه از جهان معدوم گردد و چه مبارك ساعت باشد كه هر دو با هم متفق شده خدمت دين پاك كنند. اهل سنت براي اينگونه مصالحت فيما بين همه وقت آماده اند و شعر حضرت خواجه حافظ بطور فال نيك ورد زبان ميدارند:

شكر ايزد كه ميان من و او صلح فتاد

حوريان رقص كنان ساغر و پيمانه زدند

خاتمه در بيان محبت اهل بيت

در آغاز اين تكمله بخاطر داشتم كه در كتب شيعه هر چه از توهين و تذليل اهل بيت بنظر اين قاصر رسيده همه را درين خاتمه يكجا سازم. ليكن اين تكمله باوجود اختصار باين مقدار رسيد كه درين وقت وسعت اتمام آن اراده باقي نماند، ان شاءالله تعالى براي آن تصنيفي مستقل خواهم پرداخت ودفتري ديگر خواهم ساخت.

بهر آن دفتري ز نو سازم

داستاني دگر بپردازم

ليكن چنانكه گفته اند «ما لا يدرك كله لا يترك كله» حرفي چند از آن حواله قلم مي كنم والله ولي المؤمنين. بايد دانست كه اينجا قطع نظر ازين مي كنيم كه معني اهل بيت چيست و مصداق حقيقي آن كيست، سخن را بر همان معني دائر مي گردانيم كه ساخته و پرداخته حضرات شيعه است.

سيدنا علي مرتضي كرم الله وجه

حضرات شيعه باجناب موصوف آنچه كردند تفصيلش ناگفته بِه، لهذا خود بر اقوال آنجناب و آن هم يكي از هزار اكتفا نموده مي شود.

در نهج البلاغه مطبوعه مصر قسم اول ص 42 مي آرد كه حضرت علي مرتضي به شيعيان خود فرمود:

«وَبِمَعْصِيَتِكُمْ إِمَامَكُمْ في الحَقِّ، وَطَاعَتِهِمْ إِمَامَهُمْ في البَاطِلِ، وَبِأَدَائِهِمُ الْأَمَانَةَ إِلَى صَاحِبِهِمْ وَخِيَانَتِكُمْ، وَبِصَلاَحِهمْ في بِلاَدِهِمْ وَفَسَادِكُمْ، فَلَو ائْتَمَنْتُ أَحَدَكُمْ عَلَى قَعْبٍ لَخَشِيتُ أَنْ يَذْهَبَ بِعِلاَقَتِهِ، اللَّهُمَّ إِنِّي قَدْ مَلِلْتُهُمْ وَمَلُّوني، وَسَئِمْتُهُمْ وَسَئِمُوني، فَأَبْدِلْنِي بِهِمْ خَيْراً مِنْهُمْ، وأَبْدِلُهمْ بِي شَرَّاً مِنِّي، اللَّهُمَّ مِثْ قُلُوبَهُمْ كَمَا يُمَاثُ الْمِلْحُ فِي الْمَاءِ».

شما نافرماني مي كنيد امام خود را و اصحاب معاويه اطاعت ميكنند امام خود را در امور ناحق، و امانت داري ميكنند باصحاب خود، شما خيانت ميكنيد و ايشان در شهرهاي خود كارهاي خوب ميكنند و شما فساد مي كنيد حتي كه اگر امانت نهم نزد كسي از شما يك تعب مي ترسم كه دستي آن ببرد. خداوندا، من ايشان را عاجز و رنجيده كردم و ايشان مرا رنج دادند پس مرا بعوض ايشان بهتر ازيشان عطا كن وايشان را بعوض من بدتر از من، خداوندا بگداز دلهاي ايشان را چنانكه گداخته مي شود نمك در آب.

ف: درين ارشاد شيعيان را نافرمان و خائن و مفسد فرمود و دعاي بد براي ايشان كرد.

و در نهج البلاغه قسم اول ص 77 مي آرد كه حضرت علي مرتضي فرمود:

«قَاتَلَكُمُ اللهُ! لَقَدْ مَلَأْتُمْ قَلْبِي قَيْحاً، وَشَحَنْتُمْ صَدْرِي غَيْظاً، وَجَرَّعْتُمُونِي نُغَبَ التَّهْمَامِ أَنْفَاساً».

لعنت كند خدا شما را هرآئينه پر كرديد دل مرا از ريم و پر كرديد سينه ي مرا از غيظ و نوشانيديد مرا جرعه هاي غم بتدريج پي در پي.

ف: درين ارشاد هم بد دعاي مرتضوي و ايذا رساني شيعيان قابل عبرت است.

ودر نهج البلاغه قسم اول ص 203 آورده كه حضرت علي مرتضي فرمود:

«لَوَدِدْتُ وَاللهِ أَنَّ مُعَاوِيَةَ صَارَفَني بِكُمْ صَرْفَ الدِّينَارِ بِالدِّرْهَمِ، فَأَخَذَ مِنِّي عَشَرَةً مِنْكُمْ وَأَعْطَانِي رَجُلاً مِنْهُمْ!»

سوگند بخدا آرزو دارم كه كاش معاويه معامله ي مبادله مي كرد بمن، بعوض شما (كسان خود را ميداد) بآن طريق كه دينار بعوض درهم داده مي شود يعني از من ده نفر شما ميگرفت و مرا يك نفر از كسان خويش مي داد.

ف: درين ارشاد حقيقت شيعيان كما حقه واضح فرمود و بسوگند گفت كه من آرزو دارم كه كاش معاويه مبادله كسان خود با شما بكند ويك كس خود بعوض ده كس شما بدهد. (مگر حضرت معاويه كي برين مبادله راضي تواند شد).

المختصر، حضرت علي مرتضي شيعيان را حسب ذيل القاب عطا فرمود:

1- نافرمان

2- بي وفا

3- بزدل

4- خائن

5 - مفسد

6- موذي

7- حيله ساز

8- بد عهد

9- ناقابل اعتماد

10- بي غيرت،

در خطبات نهج البلاغه بتفصيل و توضيح اين همه القاب موجودست.

اگر شيعه گويند كه همه شيعيان چنين نبودند بعضي ازيشان با اخلاص و جان نثار هم بودند پس براي تسلي ايشان يك ارشاد جناب مرتضوي كافي است. در نهج البلاغه قسم اول ص 63 آورده:

«فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِي مُعِينٌ إِلاَّ أَهْلُ بَيْتِي، فَضَنِنْتُ بِهمْ عَنِ المَوْتِ».

پس چون غور كردم معلوم شد كه كسي مددگار من نيست بجز اهل بيت من، پس بخل كردم بايشان از موت (يعني نخواستم كه ايشان را براي جهاد بفرستم).

معلوم شد كه بجز اهل بيت يك نفر هم از القاب مذكوره مستثني نبود.

سيدنا حسن بن علي رضي الله عنهما

بدسلوكي شيعيان پاك با حضرت ممدوح تا باينجا رسيد كه همه متفق شده برين كار كمر بستند كه حضرت ممدوح را دست و پا بسته به حضرت معاويه بدهند يا بالفاظ ديگر بدست حضرت معاويه بفروشند، حضرت ممدوح بسيار صائب الراي و روشن ضمير بود و چرا نباشد كه بهترين انبيا صلى الله عليه وسلم او را مشابه خود فرموده بود هم در صورت و هم در سيرت. لهذا بر مكنون شيعيان پاك متنبه شد و با حضرت معاويه صلح كرده خود را از پنجه ايشان رهانيد. شيعيان پاك بسي غضبناك شدند كه شكار از دست رفت پس اراده ي قتل او كردند مگر مقدر نبود و خيمه او تاراج كردند كه حتي كه مصلي از زير پاي او ربودند و همه اموال او بغارت بردند و او را مذل المومنين (ذليل كننده مومنان) خطاب دادند. اولاد او را از امامت تا قيام قيامت محروم كردند. اين همه مضامين در كتب معتبره شيعه مذكور است بطور مثال قدر قليلي از آن منقول مي شود.

در احتجاج طبرسي مطبوعه ايران ص 138 مي آرد.

«عن زيد بن وهب الجهني قال: لما طعن الحسن بن علي بالمدائن أتيته وهو متوجع فقلت: ما ترى يا ابن رسول الله! فإن الناس متحيرون؟ فقال: أرى والله معاوية خيراً لي من هؤلاء، يزعمون أنهم شيعتي ابتغوا قتلي ونهبوا ثقلي وأخذوا مالي، والله لأن آخذ من معاوية عهداً أحقن به دمي وأؤمن به في أهلي خير من أن يقتلوني فتضيع أهل بيتي وأهلي».

روايت است از زيد بن وهب جهني كه گفت: چون به نيزه زخمي كرده شد حضرت حسن در شهر مدائن، نزد او رفتم و او مبتلاي درد و الم بود، باو گفتم كه اي فرزند رسول خدا، چه راي داري درين امر زيراكه مردمان متحيراند؟ فرمود: سوگند بخدا معاويه را من ازيشان براي خود بهتر مي دانم. ايشان ادعا مي كنند كه شيعه من اند و اراده قتل من كردند و سامان مرا بغارت بردند و مال من در قبضه خود كردند. سوگند بخدا اينكه از معاويه عهدي بگيرم و ذريعه آن خون خود را محفوظ سازم و براي اهل خود امن حاصل كنم بهترست از آنكه ايشان مرا قتل كنند و اهل بيت من و اهل من ضايع شوند.

و علامه باقر مجلسي در جلاءالعيون مي نويسد:

ابن بابويه بسند معتبر روايت كرده است كه سدير صيرفي (شيعه ي خاص) بخدمت امام محمد باقر گفت كه چگونه امام حسن امام شد و حال آنكه خلافت را به معاويه گذاشت؟ حضرت فرمود كه بس كن او داناتر بود بآنچه كرد.

و در كتاب احتجاج روايت كرده كه چون حضرت امام حسن صلوات الله عليه با معاويه صلح كرد مردم بخدمت آنحضرت آمدند و بعضي او را ملامت كردند بر بيعت معاويه.

وايضاً روايت است كه چون خنجر بحضرت امام حسن صلوات الله زدند در مدائن زيد بن وهب جهني بخدمت آنحضرت رفت و آن حضرت در درد و الم بود گفت: چه مصلحت ميداني يا ابن رسول الله، بدرستيكه مردم متحير اند درين كار؟ حضرت فرمود كه بخدا سوگند كه معاويه از براي من بهترست ازين جماعت كه دعوي ميكنند كه شيعه ي من اند و اراده ي قتل من كردند و مال مرا غارت كردند. نيز درجلاءالعيون است كه شيخ كشي بسند معتبر از حضرت امام محمدباقر عليه السلام روايت كرده است كه روزي حضرت امام حسن بخانه نشسته بود ناگاه سواره ي آمد كه او را سفيان بي علي مي گفتند و گفت: السلام عليك اي ذليل كننده مومنان. نيز در جلاءالعيون است.

پس با پسرش امام حسن بيعت كردند و بعد از بيعت با او غدر و مكر كردند و خواستند كه او را به دشمن دهند و اهل عراق بر روي او ايستادند و خنجر به پهلويش زدند و خيمه اش را غارت كردند حتي كه خلخالهاي كنيزان آنحضرت را از پاهاي ايشان بيرون آوردند و او را مضطر كردند تا آنكه با معاويه صلح كردند، خونهاي خود و اهل بيت خود را حفظ كردند و اهل بيت او بسيار اندك بودند. پس بيست هزار كس اهل عراق با حضرت امام حسين عليه السلام بيعت كردند و آنهاي كه با او مبايعت كرده بودند شمشير بر روي او كشيدند و هنوز بيعت هاي آنحضرت در گردن ايشان بود كه او را شهيد كردند.

و تحقيق اين است كه همين شيعيان پاك حضرت ممدوح را زهر خورانيده هلاك كردند رضي الله تعالي عنه وأرضاه.

سيدنا حسين بن علي رضي الله عنهما

سلوك شيعه با حضرت ممدوح حاجت بيان ندارد، و در همه عالم مشهور و بر زبانهاي خاص و عام مذكورست. خلاصه اش اين كه شيعيان پاك حضرت ممدوح را پي در پي نامه ها فرستادند در آن نامه ها اشتياق بي پايان و اخلاص بيكران اظهار نموده او را نگذاشتند كه در مدينه منوره كه جاي امن بود بماند بكوفه طلب كردند چون به كربلا رسيد او را و فرزندان و برادران و برادرزادگان او را بغايت بي رحمي به تيغ كشيدند و سواي حضرت علي بن حسين يعني زين العابدين كه در آن ايام بيمار بود و صغير السن هم بود كسي را از جنبش مردان زنده نگذاشتند و بعد قتل همه خاندان ماتمها نمودند و گريه و زاري آغاز كردند كه سلسله اش هنوز جاري است، اول ماتمي كه براي حسين كرده شد بحكم يزيد در خانه او بود.

رسم ماتم بنا يزيد نمود

هركه آمد بران مزيد نمود

بعد قتل حسين سليمان بن صرد خزاعي و مسيب بن بخنه كه علماي شيعه ايشان را از شيعيان خاص نوشته اند با ديگر شيعيان قاتلان حسين در يك خانه جمع شدند و گفتند كه در خسران[۱۰۲] دنيا و آخرت نصيب ما شد كه بعد از آنكه امام حسين را طلب داشتيم تيغ بر روي او كشيديم تا از بي وفائي ما رسيد باو آنچه رسيده و گفتند كه ما توبه مي كنيم وخود را به لقب توابين شهرت دادند. اين همه مضامين بحواله ي كتب شيعه و نقل عبارات آنها در رساله ي كه مستقلاً براي همين موضوع تاليف يافته كه نامش «قاتلان حسين كي خانه تلاشي»[۱۰۳] است منقول شده. درين رساله اقرار علماي شيعه و كلماتي كه در آخر وقت از زبان مبارك حضرت حسين بحق شيعيان باصفا صادر شده و كلماتي كه از زبان مبارك حضرت زين العابدين و حضرت زينب بنت حسين بخطاب شيعيان پاك بعد واقعه ي شهادت ظهور يافته قابل ديد و لايق صد هزار عبرت است. إنالله إنا إليه راجعون.

سيدنا علي بن حسين رضي الله عنهما

بر حضرت ممدوح شيعيان باصفا توفيق يافتند تا هم در خدمتگزاري حسب استطاعت خود تقصيري نكردند از آن جمله اينكه مشهور كردند كه امام زين العابدين خون بهاي شهيدان كربلا را از يزيد قبول فرمود، چنانچه در جلاء العيون روايت آن موجودست. و قابل عبرت اين است كه خون بهاي اين همه بزرگان صرف دوصد اشرفي مذكورست.

بعد حضرت زين العابدين

تا حضرت حسن عسكري امامي نيست كه او و اولاد او از دست و زبان شيعيان باصفا محفوظ مانده باشد، حضرت زين العابدين يازده فرزند داشت، ازين جماعت صرف حضرت محمدباقر را شيعه امام مي دانند و باقي همه را بد مي گويند، خصوصاً در شان حضرت زيد شهيد آنچه بي ادبيها كرده اند در كتب ايشان خاصتاً در اصول كافي مذكورست. و حضرت محمد باقر كه او را امام مي گويند در حق او هم كمي نكرده اند چنانچه بحث كردن زراره، صاحب بحث امام موصوف را جاهل قرار دادن، در اصول كافي ص 556 مذكورست بعد حضرت امام محمد باقر از فرزندان او صرف امام جعفر صادق را امام مي گويند باقي همه را بالفاظ ناشائسته ياد مي كنند و در شان حضرت امام جعفر صادق كه او را امام گويند زراره صاحب فرمايند كه اما جعفر ففي قلبي عليه لعنة چنانچه در رجال كشي اين قول زراره صاحب موجودست. و از همه فايق تر اينكه ربيع كه يكي از شيعيان با اخلاص بود امام جعفر صادق را گرفتار كرده سر و پا برهنه در دربار منصور خليفه عباسي براي قتل برد و ليكن مشيت خدا نبود منصور بر عاجزي و پيرانه سالي امام جعفر صادق رحم كرده دست از قتل او برداشت اين واقعه در جلاءالعيون باتفصيل مذكورست.

المختصر، با هر امام و فرزندان او همين معاملات شيعه خود در كتب شيعه مذكور اند و با اولاد حضرت امام حسن عناد خاص دارند. چنانچه در احتجاج طبرسي مطبوعه ايران ص 192 آورده كه حضرت امام جعفر صادق فرمود:

«ليس منا أحد إلا وله عدو من أهل بيته، فقيل له: بنو الحسن لا يعرفون الحق، قال: بلى، ولكن يحملهم الحسد، يمنعهم».

نيست از ما كسي كه دشمن او از اهل بيت او نباشند. كسي پرسيد كه آيا اولاد امام حسن مذهب حق را يعني مساله امامت را نميدانند. امام فرمود: ميدانند ليكن ايشان را حسد برين كار آماده مي كند و از قبول حق باز ميدارد.

باز در همين كتاب ص 193 از امام جعفر صادق آورده كه او فرمود:

«لو توفي الحسن بن علي على الزنا والربا وشرب الخمر كان خيراً مما توفي عليه».

اگر حسن بن علي بر زنا كاري و رباخواري و شراب نوشي مي مُرد بهتر از آن حال بودي كه در آن مُرد (يعني انكار امامت).

باديگر اولاد حضرت علي مرتضي مانند حضرت ابوبكر و حضرت عمر و حضرت عثمان كه با برادر خود حضرت حسين در ميدان كربلا شربت شهادت چشيدند و با حضرت محمدبن حنيفه (كه محبوب ترين اولاد او بود بعد حسنين) آنچه كردند هم در كتب ايشان مرقوم است.

اكنون به مختصر بغايت اختصار از حال امام المفسرين حضرت عبدالله بن عباس كه پسر عم سيد انبياست صلى الله عليه وسلم، اين را ختم مي كنيم كه وعده ي آن سابقاً بر زبان قلم رفته بود. حضرت عباس را آنچه گفتند و دشنامهاي ناپاك در حق او استعمال كردند در ترجمه آيات بينات در صفحات گذشته نوشته شد اينك در حق پسر وي مطالعه بايد كرد.

در اصول كافي ص 150 از امام باقر منقول است كه آنجناب روزي نشسته بود كه خودبخود در خنده آمد بعد ازان فرمود كه مرا اين وقت يك گفتگوي ابن عباس ياد آمد. ابن عباس روزي با علي مرتضي درباره ي شب قدر بحث كرد و فرموده ي حضرت علي را انكار نمود پس فرشته ظاهر شد و پرهاي خود زده چشم او را كور كرد من از وي گفتم:

«إن جحدتها بعد ما سمعتها من رسول الله صلى الله عليه وآله فأدخلك الله النار كما أعمى بصرك يوم جحدتها علي بن أبي طالب عليه السلام».

اگر اين را انكار كني بعد از آنكه شنيده ي از رسول خدا صلى الله عليه وآله پس داخل خواهد كرد خدا ترا در دوزخ چنانكه كور كرد چشم ترا آن روز كه انكار كرده بودي آن را پيش علي بن ابي طالب عليه السلام.

اين روايت قدري طويل است بعد عبارت منقوله اين است كه امام باقر فرموده:

«ثم تركته ذلك اليوم لسخافة عقله، ثم لاقيته فقلت: يا ابن عباس! ما تكلمت بصدق مثل أمس».

پس بگذاشتم عبدالله بن عباس را آن روز بسبب سخافت عقل او و بعد از آن ملاقات كردم با وي و گفتم: اي ابن عباس، چنانكه ديروز راست گفتي اين چنين راست گاهي نگفته بودي.

و در آخر اين روايت است كه حضرت امام باقر ابن عباس را فرمود: هلكت وأهلكت. علامه خليل قزويني در صافي شرح كافي ترجمه اين جمله آخري باين عبارت كرده: «جهنمي شدي و جهنمي كردي». يعني: اي ابن عباس (معاذ الله) تو خود دوزخي هستي و ديگران را هم دوزخي مي سازي.

لطف بالاي لطف اينست كه شيعه اين كردارهاي خود را چنان مستحسن مي دانند كه بي تكلف برملا اظهار و اقرار آن مي كنند بلكه داد آن مي خواهند. صدق الله تعالي: {وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا}.

در كتاب احتجاج طبرسي كه مصنف آن شيخ احمد بن ابي طالب طبرسي در اكابر متقدمين شيعه معدودست در ص 258 مطبوعه ايران به نهايت فخر و مباهات مي فرمايد:

«أولا يرون أن الإمامية لا تلتفت إلى من خالفها من العترة وحاد عن جادتها في الديانة ومحجتها في الولاية ولا تسمح له بشيء من المدح والتعظيم فضلا عن غايته وأقصى نهايته بل تبرأً منه وتعاديه وتجريه في جميع الأحكام مجرى من لا نسب له ولا حسب ولا قرابة ولا علاقة».

آيا (اهل سنت) نمي بينند كه اماميه بسوي آن عترت رسول التفاتي نميكنند كه مخالف اماميه شده واز طريق مذهبي اماميه منحرف گشته و از مسلك اماميه در باب امامت جدا گشته. و اماميه براي اينچنين عترت رسول ذره ي از مدح و تعظيم نمي كنند بلكه اماميه از چنين عترت تبرا مي كنند با چنين عترت عداوت مي دارنند و چنين عترت را در تمام احكام مانند آن كس قرار ميدهند كه (او را با رسول) نسبي نه باشد و نه صاحب حسب بود نه قرابتي و تعلقي (با رسول) داشته باشد.

حاصل اين عبارت اين است كه شيعه با عترت رسول محبت نمي دارند بلكه با مذهبي كه از ابن سبا بميراث يافته اند مشغوف اند. و هر كه در مذهب ايشان نيست اگرچه از عترت باشد تخته مشق بغض وعداوت و هدف سهام تبرا و لعنت ايشان است. تا امام حسن عسكري قريب دو هزار نفوس از عترت رسول گذشته اند، علاوه دوازده امام شايد هفت يا هشت كس را در مذهب خود ادعا خواهند كرد. اگرچه ادعاي ايشان بر دوازده امام هم افتراست، پس از دو هزار نفوس زايد از زايد بيست كس محبوب و آن هم بآن حسن سلوك كه مذكور شد و باقي همه مبغوض، اينست حقيقت محبت اهل بيت.

أعاذنا الله عنه. هذا آخر ما أردت إيراده في هذا المقام والحمد لله أولا وآخراً.

شكر كه اين نامه بپايان رسيد

نحيه ي اين خرقه بدامان رسيد

وصلى الله على خير خلقه سيدنا محمد وعلى آله وصحبه أجمعين، وآخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمين.

اعلان واجب الاذعان

كسي كه مذهب شيعه و كتب معتبره ايشان را بنظر انصاف بي شائبه تعصب و اعتساف مطالعه كند و نيك ميداند كه امور ذيل خاصه ي لازمه مذهب شيعه اند بلزوم بين و آن هم باصطلاح منطق بالمعني الأعم. بلكه اعلان و اظهار اين امور از جانب اهل اسلام تا حدي رسيده كه آن لزوم از خير خود عروج نموده تا باوج التزام رسيده بر ارباب خبرت ظهور تام نموده كظهور النور علي قلة الطور، و آن امور اين است.

1) بنياد مذهب شيعه بر عداوت قرآن مجيدست، عداوتي كه گاهي كسي را با كسي يا با چيزي نبوده باشد، قدماي شيعه آنچه سعي نامشكور در معدوم و مشكوك كردن قرآن كريم بكار برده اند از يهود و نصاري و سائر منكران اسلام عشر عشير آن ظهور يافته.

2) بعد تسليم حقانيت مذهب شيعه اثبات نبوت آنحضرت صلى الله عليه وسلم به هيچ وجه ممكن نيست، چه ناقلان دلائل نبوت و راويان معجزات و تعليمات آن سرور يعني صحابه كرام همه بلا استثناي احدي از روي مذهب شيعه كاذب بودند و با وجوديكه كثرت شان بحد تواتر رسيده بود اتفاق علي الكذب مي نمودند. چنانكه در مناظره ي امر بمواجه ي اكابر علماي شيعه از كتب ايشان بپايه ثبوت رسيده.

3) بنياد مساله ي امامت كه از اصول مذهب شيعه است وان مبني بر انكار ختم نبوت است. نمي بيني كه بعد آن سرور صلى الله عليه وسلم نه يك كس و دو كس را بلكه دوازده اشخاص را بجبارت تمام در هر وصف كمال مساوي و مماثل آن سرور قرار داده اند و اختيار تحليل و تحريم بدست ايشان داده و نزول كتب سماويه بر سر يكي ازيشان تراشيده اند.

4) بر بناي مذهب شيعه براي حضرت علي مرتضى و ديگر ائمه هدي هيچ مذهبي متعين نمي شود و نه اسلام و نه غير اسلام، هرگز نمي توان گفت كه اين حضرات مسلم بودند يا غير مسلم يا يهودي بودند يا نصراني يا بر مذهب آباي خود يعني مشركين قريش (معاذ الله منه). ازينجاست كه حضرت مولانا شيخ ولي الله محدث دهلوي كه آيتي بود از آيات الهي در كتاب إزالة الخفا مي طرازد: و مي توان گفت كه اظهار اسلام و نماز پنجگانه خواندن و از دوزخ ترسيدن همه بنابر تقيه مسلمين بود و شك نيست تنفر قوم به ترك اسلام منجر ميشد و تنفر از شيخين پس امن از اسلام رو برخاست چه جاي امامت.

5) چيزهاي كه در همه مذاهب دنيا (قديماً و حديثاً) بلكه نزد كساني كه به هيچ مذهب مقيد نيستند، لايق صد هزار مذمت و نفرت بلكه ننگ انسانيت قرار يافته در مذهب شيعه بهترين اعمال و ستوده ترين افعال است بر ارتكاب آن ثوابهاي بيشمار و بر تارك آن وعيدهاي بسيار ورود يافته. آيا نمي داني كه دروغگوئي و فريب دهي در همه عالم چه قدر مذموم و مقبوح است. و در مذهب شيعه اعلي ترين عبادت و افضل ترين طاعت وكسيكه ازين عبادت عظمي بي بهره بود او را بي دين و بي ايمان گفته مي شود. آيا نمي بيني كه زنا در چه مرتبه زشت و ناشايست است و در مذهب شيعه عزت آن باين مرتبه رسيده كه باسم شريف متعة النساء موسوم گشته و هر كه يكبار متعه كند براي او درجه امام حسين و در دو بار به درجه امام حسن و در سه بار درجه حضرت علي و در چهارم بار به درجه رسول خدا نامزد گشته.

اين پنج امور كه در پنج زيب رقم شده مشتي است از خروار و يكي است از هزار.

حيف صد حيف كه علماي شيعه باين نتائج مذهب كما ينبغي آگاهي دارند و تحدي علماي اسلام هم پي در پي بگوش ايشان ميرسد ليكن اصلاً متنبه نمي شوند و از عذاب آخرت ناترسيده كتمانِ حق مي نمايند.

{رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَنَهَارًا * فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعَائي إِلاَّ فِرَارًا}

كتبه أفقر عباد الله محمد عبدالشكور عافاه مولاه غرة شعبان سنة 1364هـ.

پانویس

  1. در قرآن مجيد لقد قال يوسف الخ. نيست بلكه {أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَارِقُونَ} (يوسف: 70). لهذا از روي قرآن اين مقوله حضرت يوسف صديق هرگز نتواند شد بلكه كسي از خدام وي عليه السلام به سبب ناواقفيت از حقيقت حال اين جمله بر زبان آورده.
  2. مثلاً در فروعات فقهيه كه خود ائمه مجتهدين اهل سنت باهم مختلف بودند و هر مجتهد اجتهاد خود را علانيه ظاهر مي كرد مگر ائمه شيعه درين مسائل هم تقيه مي كردند هر كه خواهد كتاب استبصار كه در اصول اربعه شيعه است مطالعه كند صدها امثله ي اين خواهد يافت. مثلاً خروج خون از بدن مثل رعاف يا فصد و غيره ناقض وضو هست يا نه، از ائمه هر دو قول منقول است. صاحب استبصار مي گويد كه اصل مذهب ائمه اين است كه ناقض وضو نيست و در حديثي كه ناقض وضو بودن منقول است آن بر تقيه محمول است. درينجا طرفه ماجرا اين است كه مجتهدين مدينه هم قائل به همان قول بودند كه اصل مذهب امام بود ليكن امام از اهل مدينه نه ترسيد و خلاف ايشان فتوي به ناقض وضو بودن داد بلكه از اهل كوفه خوف كرد كه در مذهب شان خروج خون ناقض وضوست حالانكه امام در مدينه سكونت داشت نه در كوفه.
  3. درين كتاب مبحث تقيه به تفصيل تمام مذكورست و تمام اطراف و جوانب را احاطه نموده شده و چهل مواقع تقيه كردن ائمه معصومين ازكتب معتبره شيعه منقول شده كه دران اصلاً شائبه ضرورت نيست.
  4. شيعه درينجا باب قيل و قال مسدود يافته سخني ساخته اند مي گويند كه زعم در زبان عرب بمعني خيال باطل مي آيد حضرت علي اشاره ببطلان اين قول نموده. مگر سخن سازي در لغت پيش نمي رود علامه زرقاني در شرح مواهب جلد 4 ص 47 بعد نقل قول قرطبي كه: الزعم القول الذي لا يوثق به، قاله ابن السكيت وغيره مي نويسد: وفيه نظر، لأنه يطلق على القول المحقق أيضاً كما نقله ابن عمر والزاهد في شرح فصيح شيخه ثعلب، وأكثر سيبويه من قوله زعم الخليل في مقام الاحتجاج. انتهى. و امام لغت و ادب ابن دريد در فقه اللغة جلد 3 ص 7 مي نويسد: وقد يأتي الزعم في كلامهم بمعنى التحقيق، قال النابغة الجعدي: نودي قم واركبن بأهلك إن ** الله موف للناس ما زعما
  5. اين ترجمه فارسي از مصنف اين تفسير يعني علامه فتح الله كاشاني است.
  6. علامه كاشاني در آخر فضائل متعه مي نويسد كه «بدانكه در نكاح متعه عدد زوجات محصور نيست و نفقه از اكل وشرب و كسوة لازم نباشد بر شوهر و توارث نيز نباشد ميان زوجين و در عقد دوام اينها لازم باشد». درين عبارت زوج و زوجه بر متمتع ومتمتعه اطلاق كرده اين اطلاق از روي قرآن مجيد صحيح نيست.
  7. اين كتاب مخصوص براي اثبات تحريف قرآن مجيد است. شيعه بالخصوص اين چنين كتب خويش را از اهل سنت مخفي مي دارند و به هيچ قيمت بدست ايشان نمي فروشند اولا قلمي نسخه اين كتاب فراهم كرده شد و چند سال است كه بكوشش بسيار بچهار چند قيمت نسخه مطبوعه هم دستياب شده از ديدن اين كتاب ظاهر مي شود كه شيعه چه قدر سعي بليغ در معدوم كردن قرآن مجيد نموده اند و چه قدر كتابهاي مفرد در اين باب تصنيف كرده اند.
  8. شيخ مفيد ايشان بسيار عظيم است امام غائب بنام او امضا ء فرستاده كه در كتاب احتجاج مذكورست و او را باين القاب مخاطب كرده الي الإمام السديد الشيخ مفيد.
  9. در اهل سنت هم شهرت يافته كه حضرت علي قرآني موافق ترتيب نزول جمع كرده بود مگر محققان قطعاً انكار آن كرده اند و صحيح همين است.
  10. اين همان جمله است كه بر آن بنياد مذهب شيعه است. مي گويند كه ما از امام مسائل مذهب شيعه در خلوت خاص مي پرسيديم وامام ما را در خلوت خاص تعليم اين مذهب ميفرمود و در مجمع عام خلاف مذهب اهل سنت امام لب نمي كشود.
  11. دركتاب احتجاج طبرسي مطبوعه ايران ص 200 مي آرد: «روي أن المأمون قال لقومه: أتدرون من علمني التشيع؟ فقال القوم: لا والله ما نعلم ذلك، قال: علميه الرشيد، قيل له: وكيف ذلك والرشيد يقتل أهل هذا البيت؟ قال: كان يقتلهم على الملك لأن الملك عقيم». ترجمه: روايت است كه مامون (خليفه) روزي بقوم خود گفت كه آيا ميدانيد كه مرا مذهب تشيع كه آموخت؟ مردمان گفتند كه والله نمي دانيم. گفت كه پدرم هارون الرشيد مرا مذهب تشيع آموخت. گفته شد كه اين چگونه باشد هارون اهل بيت را قتل مي كرد؟ مامون گفت كه براي پادشاهت قتل مي كرد زيرا كه پادشاهت شركت را بر نمي تابد. نظائر اين بسيار است قاتلان حسين هم ازين قبيل اند.
  12. نام مبارك والده ي محترمه امام غائب است، قصه اش عجيب وغريب ست داستاني ست از عشق و محبت بغايت دلچسپ. علامه مجلسي در جلاءالعيون باب چهاردهم مي نويسد كه «ابن بابويه و شيخ طوسي بسندهاي معتبر روايت كرده آنرا از بشر بن سليمان برده فروش كه از فرزندان ابوايوب انصاري بود و از شيعيان خاص امام علي نقي و امام حسن عسكري و همسايه ي ايشان در شهر سرمن راي». بعد ازين قصه طويله نوشته، خلاصه اينكه امام حسن عسكري يك نامه بنام كنيزي به خط فرنگي و لغت فرنگي نوشته بود و صد اشرفي باو داد كه برد سوي بغداد بر ساحل دريا كشتي خواهي ديد كه در آن كنيزكان باشند و يك كنيزه را بيني كه در پرده نشسته و ابا مي كند كه كسي او را بيند يك جوان عرب براي خريداري او به سي صد اشرفي آماده گردد مگر آن كنيز هرگز راضي نه شود پس درين حال تو به صاحب كنيز گو كه نامه ي بنام اين كنيز در خط فرنگي و لغت فرنگي يكي از اشراف عرب داده است بآن كنيز برسان من امتثال امر شريف كردم و همون واقعات پيش آمدند بالاخره چون نامه بدست كنيز رسيد و او در آن نظر كرد نامه را بار بار بوسه ها داد و بصاحب خود گفت كه مرا بصاحب اين نامه بفروش وگرنه خود را هلاك خواهم كرد. مالك او بدو صد اشرفي راضي شد و من آن كنيز را بجاي خود آوردم.آن كنيز بمن گفت كه من مليكه دختر پادشاه روم هستم و مادرم از اولاد شمعون وصي حضرت عيسي بود من سيزده ساله بودم كه پدرم خواست كه با برادرزاده خود عقد من كند جشني عظيم برپا كرد و بالاي تخت صليب نهاده برادرزاده خود را نشانيد علماي نصاري انجيلها بدست گرفته ايستادند و خواستند كه عقد من كنند ناگهان صليب سرنگون افتاد و تخت بشكست و برادرزاده از تخت بزير آمده بيهوش شد. بار ديگر با برادرزاده ديگر اراده عقد كردند اين بار هم همين واقعه هائله پيش آمد پدرم بسيار ملول و شرمنده شد و من آن شب بخواب ديدم كه حضرت مسيح و شمعون و جمعي از حواريان در آن قصر آمدند و منبري از نور نصب كرده شد بران منبر حضرت محمد صلى الله عليه وسلم با وصي خود علي و امامان ديگر آمده نشستند و به حضرت مسيح فرمودند كه من آمده ام تا مليكه را كه دختر شمعونست براي اين فرزند خود خواستگاري كنم و اشاره به سوي امام حسن عسكري كرد كه تو نامه او بمن داده ي. حضرت مسيح و شمعون بخوشي قبول كردند حضرت محمد صلى الله عليه وسلم خطبه انشا كرد و حضرت مسيح تزويج من نمود اين خواب را من بكسي نه گفتم وليكن آتش عشق آن خورشيد فلك امامت در كانون سينه روز بروز مشتعل شدن گرفت و صبر و قرار مرا بباد فنا داد تا آنكه خوا ب و خور ترك شد و آثار عشق نهاني در بيرون ظاهر گرديد. بعد ازان خواب ديدم كه حضرت فاطمه و مريم با هزار حوران بهشتي تشريف آورده اند حضرت مريم به من گفت كه اين خاتون حضرت فاطمه بهترين زنان و مادرشوهرتست پس من دست بدامن او زدم و بسيار گريستم و شكايت كردم كه فرزند تو حسن عسكري گاهي بديدن من هم نمي آيد فرمود كه چگونه آيد كه تو ترسا هستي و شرك بخدا مي كني من در آن ساعت مسلمان شدم و كلمه طيبه خواندم چون بيدار شدم كلمه طيبه بر زبانم بود. بعد ازان هر شب در خواب مي بينم كه امام نزد من مي آيد و بشربت وصال خود مرا مسرور مي سازد. تا امروز يك شب چنين نبوده كه امام نزد من نيايد و از شربت وصل خود مرا محروم دارد و بعد از آن بفرموده حضرت امام حسن عسكري خود را در لشكري كه براي جنگ با مسلمانان مي آمد انداختم چون لشكر مسلمانان غالب آمد مرا با كنيزهاي ديگر اسير كردند تا اينجا آمده بدست تو رسيدم. انتهى ملخصاً.
  13. چنانچه در اصول كافي ص 159 روايت مي كند عن ابي الحسن عليه السلام قال: «إن الله غضب على الشيعة فخيرني نفسي أو هم فوقيتهم والله بنفسي». ترجمه: امام موسي كاظم عليه السلام فرمود كه الله غضبناك شد بر شيعه ومرا اختيار داد كه يا من جان خود را هلاك كنم يا ايشان هلاك شوند پس من جان خود را فدا كرده ايشانرا محفوظ داشتم اين همان مساله كفاره ي مسيح است كه در عيسائيان است يعني مسيح عليه السلام خود را بعوض گناهان عيسائيان كفاره ساخت. نعوذبالله منه.
  14. در اصول كافي ص 277 از عبدالله بن سليمان مروي است كه شخصي نزد امام جعفر صادق آمده مساله پرسيد امام او را جواب داد باو شخصي ديگر آمد و همان مساله پرسيد امام او را جوابي ديگر داد كه خلاف جواب اول بود باز شخصي ديگر آمد و همان مساله پرسيد امام او را جوابي ديگر داد كه خلاف جواب آن هر دو بود پس من گفتم كه يا امام، خدا شما را اختيار داده است كه هر جواب كه خواهيد بگوئيد؟ امام فرمود: بلي. باز امام فرمود كه ما هر شخص را از شكل او آواز او مي شناسيم كه ناجي است يا ناري. آخر جمله اين روايت اين است: «فليس يسمع شيئا منا لأمر ينطق به إلا عرفه ناج أو هالك فلذلك يجيبهم بالذي يجيبه».
  15. علامه مجلسي در جلاءالعيون باب چهاردهم از امام حسن عسكري روايت مي كند كه او فرمود: «حمل ما اوصياي پيغمبران در شكم نمي باشد در پهلو مي باشد و از رحم بيرون نمي آئيم بلكه از رانِ مادران فرود مي آئيم زيراكه ما نورهاي خداي تعالي ايم و چرك كثافت ونجاست را از ما دور گردانيده است».
  16. كساني كه از علماي اهل سنت مي گويند كه خلافت اين بزرگواران منصوص نبود مراد ايشان انكار همين نص تشريعي است.
  17. خطاب است به بني آدم كه بوقت نزول اين آيت موجود بودند كه اي بني آدم، هر كس كه از شما ايمان قبول كرده و اعمال صالحه بجا آورده او را نعمت هاي مذكوره داده خواهد شد. مقصود آيت ترغيب است بايمان وعمل صالح چنانچه اين مقصود از سباق و سياق آيت ظاهرست.
  18. كفر گاهي بمعني كفر حقيقي كه ضد اسلام است مي آيد درين صورت معني آيت اين باشد كه هر كسي كه بعد اين بشارت عظمي اسلام قبول نكند او سخت نافرمان است. و گاهي بمعني كفران نعمت يعني ناشكري مي آيد، درين صورت معني آيت اين باشد كه هر كه بعد عطاي اين نعمتهاي موعوده ناشكري كند او سخت نافرمان است. مفسرين مي نويسند كه أول من كفر قتلة عثمان يعني اول كسيكه ناشكري اين نعمتها كردند قاتلان حضرت عثمان بودند و اشد ناشكري كنندگان روافض اند.
  19. زيرا كه كلمه «آمنوا وعملوا» صيغه هاي ماضي است.
  20. زيرا كه «منكم» ضمير حاضرست.
  21. استخلاف في الارض ازين بهتر چه خواهد بود كه چنين بيعت كامل بر دست حضرت صديق واقع شد كه شيعه هم اقرار مي كنند كه تمام امت به رضا و رغبت بر دست حضرت صديق بيعت كرد صرف پنج كس بودند كه بيعت كردند مگر بغير رضا و رغبت: 1- علي 2- ابوذر 3- سلمان 4- مقداد 5- عمار. در كتاب احتجاج طبرسي مطبوعه ايران ص 38 از سلمان فارسي آورده «وما من الأمة أحد بايع مكرهاً غير علي وأربعتنا». و نزد اهل سنت اين پنج بزرگ هم برضا و رغبت بيعت كرده بودند و برين دلائل بسيارست. استخلاف في الارض ازين بهتر چه خواهد بود كه موافق تشبيه به پيشينيان فتوحات عظيمه و ملك عظيم بايشان ارزاني شد و در اندك مدت تمام جزيره ي عرب وملاك كسرى و قيصر و غيره در ملك و تصرف ايشان درآمد و تمكين دين ازين خوب تر چه خواهد بود كه دين اسلام در تمام اطراف عرب و عجم شايع شد و در هر مقام مساجد بنا گرديد ومفتيان و قضاة و فقها مقرر گشتند. دو بازوي كفر بودند كسري و قيصر اين هر دو بازو بشكست، تبديل خوف ازين كامل تر چه خواهد بود كه مسلمانان را نه خوف دشمن بيروني باقي ماند نه خوف دشمن اندروني. دشمن بيروني فنا گرديد و بي طاقت شد و دشمن اندروني اصلاً وجود نداشت. خود شيعه معترف اند كه در زمان حضرات خلفاي ثلاثه مسلمانان با هم متفق و متحد بودند اختلافي و نزاعي در ميان ايشان نبود. چنانچه درنهج البلاغه است كه بوقت مشوره جنگ ايران حضرت علي به حضرت عمر فرمود كه «والعرب اليوم وإن كانوا قليلاً فهم كثيرون بالإسلام وعزيزون بالاجتماع». اين خطبه حضرت علي در فصل پنجم ان شاءالله خواهد آمد.
  22. زيرا كه بعد آن زمان از جماعت موعود لهم كسي باقي نماند.
  23. ترجمه: فردا رايت خواهم داد مردي را كه محب خدا و رسول است و محبوب خدا و رسول او خواهد بود.
  24. درين روايات و امثال اين روايات دو چيز قابل عبرت است. اين چنين مظالم شديده و اعمال خبيثه را حضرت علي چرا باقي داشت؟ آخر خلافت او براي چه كار بود و اين چنين خلافت راچرا ترك نه كرد؟ شوق حكومت و ذوق لقب اميرالمومنين در دل او چرا اين قدر بود كه اين مظالم را برگردن خود بار كرد. مسلمانان آن زمان خصوصاً آنانكه بر دست حضرت علي بيعت كرده بودند وبحكم او جهاد كرده جانهاي خود فدا مي نمودند چرا اين قدر محبت و حسن عقيدت به حضرت عمر مي داشتند كه بعد از وفات وي كه خوني و طمع از وي باقي نبود همچو نماز تراويح كه عبادتي است بسي با مشقت ترك نمي كردند وممانعت خليفه وقت را در خاطر نمي آوردند؟ فاعتبروا يا أولي الأبصار.
  25. اين روايت دركتب اهل سنت هم باسانيد متعدده مروي است حضرت محدث دهلوي در إزالة الخفاء در فصل سوم مي فرمايد: «وعن ابن عباس قال: والله إن إمارة أبي بكر وعمر لفي كتاب الله، قال الله تعالى: {وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلَى بَعْضِ أَزْوَاجِهِ حَدِيثًا}. قال لحفصة: أبوك وأبو عائشة أولياء الناس بعدي فإياك أن تخبري به أحداً». أخرجه الواحدي وله طرق، ذكر بعضها في الرياض النضرة. ترجمه: ابن عباس فرمود كه والله خلافت ابوبكر در كتاب الله مذكورست قال الله تعالى: {وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ...} إلى آخره. فرمود رسول خدا صلى الله عليه وسلم به حفصه كه پدر تو و پدر عائشه واليان امت خواهند بود بعد از من. خبر مكن باين امر كسي را. براي اين حديث سندهاست كه بعض آن در كتاب رياض النضرة مذكورست باز همين روايت را در فصل ششم از حضرت عائشه و حضرت علي و ميمون بن مهران و حبيب بن ابي ثابت وضحاك و مجاهد نقل كرده.
  26. اقامت دين ازين بهتر چه خواهد بود كه نفس خود را هم پابند احكام شريعت نمايد و ديگران را هم متبع احكام شرعيه سازد اين هر دو چيز درين آيات مذكورست پابندي نفس خود از اقامت صلاة و ايتاي زكاة ظاهر كرده شد و پابند نمودن ديگران از امرمعروف و نهي منكر بيان فرموده شد اقامت جهاد هم در اقامت دين داخل است بلكه جزو اعظم آن ست.
  27. واگر برين قدر اكتفا نكنيم و دقت نظر بكار بريم واضح مي شود كه درين آيت صرف بر بيان اهليت مهاجرين براي خلافت راشده اكتفا نه فرموده بلكه وعده فرموده كه جماعت مهاجرين را تمكين في الارض خواهيم داد و خلافت راشده بايشان عطا خواهيم فرمود. در صدر آيت فرموده كه {إِنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ} معلوم شد كه مدافعت شر كفار از مسلمانان سنت مستمره حق تعالي است. باز در كلمه {وَلَوْلا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ} صورت مدافعت همين فرموده كه بعض را بر بعض مسلط مي كنيم تا كه حفاظت دين وشعائر دين كنند. معلوم شد كه همين صورت اينجا هم به ظهور خواهد رسيد. باز در آيت تمكين مظلوميت مهاجرين بابلغ وجوه بيان فرمود معلوم شد كه همين جماعت مراد الهي است و سنت مستمره ي حق تعالي در پرده همين جماعت بروز خواهد نمود ازين سلسله كلام با حسن وجوه ظاهر شد كه درين آيت جماعت مهاجرين را وعده ي تمكين في الارض داده شده اين همان مضمون ست كه در سوره ي قصص براي اصحاب حضرت موسى عليه السلام فرموده كه {وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ * وَنُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ} (القصص: 5-6). چنانكه اين آيت وعده است براي اصحاب حضرت موسى هم چنين آيت تمكين وعده است براي مهاجرين، و شواهد آن در قرآن مجيد بسيارست.
  28. در صورتي كه درين آيت وعده ي تمكين است چنانچه از سياق و سباق مفهوم وعده متحقق است بي مصداق گرديدن خلف وعد است. تعالي الله عن ذلك و در صورتي كه صرف بيان اهليت مهاجرين درين آيت قرار داده شود بي مصداق گرديدن باين معني است كه وقوع اين شرط وجزا در خارج نشد و كلام الهي پاك است ازينكه چنين قضاياي فرضيه بيان فرموده شود.
  29. اشاره است بسوي آيتي كه در سوره توبه واقع است: {فَإِنْ رَجَعَكَ اللَّهُ إِلَى طَائِفَةٍ مِنْهُمْ فَاسْتَأْذَنُوكَ لِلْخُرُوجِ فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِيَ أَبَدًا وَلَنْ تُقَاتِلُوا مَعِيَ عَدُوًّا} (التوبة: 83). ترجمه: چون خدا ترا واپس رساند بسوي ايشان و ايشان اذن خروج طلب كنند پس اي نبي بايشان بگو كه در هيچ سفري همراه من هرگز خروج مكنيد و همراه من در هيچ جهادي هرگز شريك مشويد.
  30. اين لفظ سابقاً مذكور شد يعني سخت جنگ آور. مقصود آنكه ازان پيشتر باقومهاي كه مسلمانان جنگ كرده بودند اين قوم از همه سخت خواهد بود زيراكه شدت و ضعف امر اضافي است پس لامحاله اين قوم را كه شديد گفته به نسبت كسي خواهد بود و آنرا متعين نه فرمودند لهذا معلوم شد كه از همه آن اقوام كه تا آن زمان با ايشان جنگ واقع شده بود اين قوم قوي تر و شديدتر خوهد بود.
  31. زيرا كه لفظ قوم نكره آورده شده پس معلوم شد كه اين قوم غير آن اقوام است كه مسلمانان آنها را مي دانستند. نكره بمعني شي غير معلوم مي آيد.
  32. اقل و اذل بودن موازن از قرآن مجيد ثابت است. قوله تعالى: {وَيَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ}. (التوبة: 25) معلوم شد كه مسلمانان درين غزوه بر كثرت خود ناز كرده بودند و ناز كردن بر كثرت خود بغير اقل واذل بودن مخالف صورت نمي بندد.
  33. راقم سطور گويد كه اين كلمه حضرت صديق بس بلندست هركس باين كلمه تكلم نتواند كرد. ازين كلمه ظاهر مي شود كه حضرت صديق در اسلام داراي كدام منزلت بود. فرض كنيد كه كسي بميرد و اولاد متعدد داشته باشد هرگز ازان اولاد يك كسي را نمي زيبد كه بگويد كه ممكن نيست كه در حيات من متروكه پدر من بر ما درود بلكه خواهد گفت كه در حيات ما همه و كسي بميرد و بجز يك فرزند و ديگري وارثِ او نباشد نه پسر و نه دختر بالشك آن يك فرزند او را ميرسد كه بگويد ممكن نيست كه در حيات همچو من فرزند يگانه ميراث پدر بر باد شود. اين كلمه حضرت صديق مانند همين فرزند يگانه ست و در حقيقت كارهاي او از بدو اسلام برين منزلت او شهادت مي دهند باز احاديث نبويه و كلمات صحابه كرام اين منزلت او را روشن تر مي سازند. من شاء فليطالع إزالة الخفاء.
  34. اين است ملامتي كه از خويشان و يگانگان به حضرت صديق رسيد و برداشت آنرا حق تعالي درين آيت باين مرتبه ستود.
  35. اين سخن هم بي نظيرست گاهي رسول خدا صلى الله عليه وسلم كسي را كه بشوق شهادت اراده ي ميدان جهاد كند از شهادت باز نداشته بلكه از صحابه كرام هم مثل آن منقول نيست الا از حضرت علي كه نور نظر خود حضرت امام حسن را چون ديد كه به ميدان قتال مي روند فرمود كه «املكوا عني هذا الغلام فإني أخاف أن ينقطع نسل رسول الله صلى الله عليه وسلم» كما في نهج البلاغه.
  36. چنانچه علامه فتح الله كاشاني در تفسير منهج الصادقين همين قول را نوشته و مرتبط بآيت نموده و بران قدح نكرده البته در معني {أُولُو الْفَضْلِ} تاويل عليل نموده مي گويد: «{أُولُو الْفَضْلِ مِنْكُمْ} خداوند فضل بحسب حسب و نسب يا خداوند افزوني درغنا و توانگري». ركاكت اين تاويل ظاهرست زيراكه علو حسب و نسب را در شريعت فضل نه قرار داده اند شرعاً فضل برايمان و عمل صالح است و بس. چنانچه در قرآن مجيد فرموده: {إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ} (الحجرات: 13) وافزوني در غنا و توانگري هم صحيح نيست براي آن لفظ سعة موجودست. دو لفظ براي يك معني خلاف اصل است و فضل باين معني هم نمي آيد.
  37. زيراكه در فطرت انسان دو قوت وديعت نهاده شده يكي قوت محبت دوم قوت نفرت هه حركات و سكنات انسان ما تحت همين دو قوت صادر مي شود دين اسلام تعليم مي دهد كه اين هر دو قوت را تابع احكام شريعت بايد ساخت و ظاهرست كه عمل برين تعليم هيچ نقصاني و فسادي در انسان باقي نخواهد گذاشت بهتر ازين تعليم كامل ديگر چه خواهد بود.
  38. بعض مردمان كذاب حديثي دروغ نموده اند كه اين آيت در شان علي نازل شد وقتيكه او انگشتري خود در نماز صدقه كرد. و اين حديث باجماع عالمان نقل دروغ ست و دروغ بودن او بوجوه بسيار ظاهرست.
  39. ترجمه: اين روايت را ثعلبي بسند ابوذر بطول تمام نقل كرده مگر اسنادش ساقط از اعتبارست.
  40. ترجمه: صحيح نيست هيچ روايتي باين مضمون كليتاً بسبب ضعيف بودن اسانيد آن، مجهول بودن راويان آن.
  41. ترجمه: وليكن استدلال شيعه باين كه اين آيت در حق علي نازل شده لائق تسليم نيست.
  42. شيعه قصائد متعدده از زبان آن سائل تصنيف نموده اند. يك شعر يك قصيده اينست. أتيتك والعذراء تبكي برنة ** وقد ذهلت أم الصبي عن الطفل. و يك شعر قصيده ديگر اينست: فدتك نفوس القوم يا خير راكع ويا خير شار ويا خير بائع.
  43. همدرين روايت قصه نو تصنيف آورده يعني بجاي انگشتري اعطاي حله نقل كرده و گفته كه آن سائل فرشته بود وقت نماز ظهر بود حضرت به نماز ظهر مشغول بود و دو ركعت خوانده بود كه سائل صدا بلند كرد حضرت علي در آن وقت حله در برداشت كه قيمتش يك هزار اشرفي بود شاه حبش براي آنحضرت صلي الله فرستاده بود حضرت علي آن حله را از جسم خود فرود آورده به سائل اشاره كرد كه اين را بگير. ازين روايت ظاهر مي شود كه نماز فرض بود و پيش همه نمازيان در عين نماز حضرت علي برهنه گردد. أستغفر الله.
  44. ترجمه: هركه اطاعت كند رسول را پس او باليقين اطاعت كرد خدا را.
  45. ترجمه: هر آئينه خدا حكم مي دهد شما را كه برسانيد امانتها را به اهل آنها و هرگاه كه حكم و فيصله كنيد در ميان مردمان (يعني حاكم ايشان شويد) پس حكم كنيد به عدل، هرآئينه چه خوب است اين چيز كه خدا نصيحت مي كند بآن. هر آئينه خدا شنوا و بيناست.
  46. چنانچه در تفسير معالم التنزيل از حضرت ابوهريره آورده كه هم الامراء والولاة و از عكرمه آورده كه اراد باولي الامر أبابكر وعمر.
  47. چنانچه بخاري و مسلم و ابوداود وترمذي و نسائي و ابن جرير و ابن المنذر و ابن ابي حاتم و بيهقي بواسطه ابن جرير از حضرت ابن عباس روايت كرده اند كه نزلت في عبدالله بن حذافة بن قيس إذ بعثه النبي صلى الله عليه وسلم في سرية. يعني: اين آيات اولي الامر در شان عبدالله بن حذافه بن قيس نازل شده در هنگامي كه او را نبي صلى الله عليه وسلم در لشكري سردار فوج ساخته روانه فرموده بود. و ابن عساكر از ميمون بن مهران روايت كرده كه اصحاب السرايا علي عهد النبي صلى الله عليه وسلم يعني اين آيت نازل شد درشان سرداران فوج كه در زمانه نبي صلى الله عليه وسلم تقرر مي يافتند.
  48. چنانچه عبد بن حميد و ابن جرير و ابن ابي حاتم از عطاء روايت مي كنند كه «إطاعة الله والرسول اتباع الكتاب والسنة، وأولي الأمر منكم قال: أولي الفقه والعلم». يعني مراد از اطاعت خدا و رسول اتباع كتاب و سنت است و مراد اولي الامر صاحبان علم و فقه اند. و ابن جرير و حاكم از ابن عباس نيز اين قول را روايت كرده اند كه يعني «أهل الفقه والدين وأهل الطاعة الذين يعلمون الناس معاني دينهم ويأمرونهم بالمعروف وينهون عن المنكر». يعني مراد از اولو العلم اصحاب فقه و دين اصحاب عبادت اند كه مردمان را مسائل دين تعليم مي كنند و امر معروف و نهي منكر مي نمايند.
  49. در حكم قضاة داخل بودن باين معني ست كه چنانكه بامر خليفه تقرر قضاة به عمل مي آمد همچنان در قرون اولي تقرر علما و فقها هم مي كند كه تعليم دين و امر معروف و نهي منكر نمايند هر كس به طور خود مجاز اين امور نبود.
  50. ترجمه: فرستاد محمد صلى الله عليه وسلم را تا كه غالب گرداند دين بر حق را بر همه اديان.
  51. ترجمه: بني اسرائيل به پيغمبر خود گفتند كه براي ما پادشاهي مقرر كن تا كه در راه خدا قتال كنيم. معلوم شد كه بغير پادشاه امور مهمه سرانجام نمي تواند شد.
  52. ازين حديث معلوم شد كه خليفه معصوم نمي باشد و اطاعت غير معصوم در احكامي كه خلاف شريعت باشد جائز نيست.
  53. ازين هر سه احاديث اين قدر تاكيد اطاعت خليفه ظاهر مي شود كه اگر چه اهليت خلافت كما حقه نداشته باشد تا هم بعد انعقاد خلافت اطاعت و ضروري است.
  54. اين ارشاد بجواب خوارج است كه مي گفتند حكومت كسي بجز خدا جائز نيست. ارشاد فرمود كه نصب خليفه ضروري است تا مقاصد مذكوره ي ذيل حاصل شود و اين ضرورت باين مرتبه اهميت دارد كه اگر شخصي نيكوكار ميسر نشود غير نيكوكار را خليفه بايد ساخت ابطال عصمت ازين بهتر چه خواهد بود. منقولات كتب شيعه در فصل پنجم ان شاءالله زياده ازين خواهد آمد.
  55. صرف رجوع كردن بخدا و رسول فرمود چنانكه در آيت كريمه است رجوع به سوي اولوالامر نيفزود چنانكه شيعه مي گويند.
  56. مراد از آيات محكمات ظاهرست كه آياتي كه بر مدلول خود صراحةً دلالت ميكند و مراد از سنت جامعه آن است كه بر سنت بودن آن كلمه گويان اسلام يا سواد اعظم ايشان اجماع و اتفاق كرده باشند حضرت امام حسن اجماع تمام كلمه گويان را تصريح فرموده چنانچه در فصل پنجم منقول خواهد شد و حضرت علي اتفاق سواد را كافي دانسته. اين هم در فصل پنجم در حاشيه حديث يازدهم ميايد. ليكن صد حيف كه شيعه برخلاف اين هر دو امر بناي مذهب خود انداخته اند نه بر آيات محكمات عمل ميكنند نه بر سنت جامعه. آيات صريحي را چيستان ميسازند و سنت جامعه را گاهي به سهو هم در نظر نمي آرند {وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ}.
  57. در شريعت اسلاميه اطاعت مطلقه مخصوص براي رسول است براي غير رسول هر جا كه حكم اطاعت آمده مانند آيت اولي الامر مقيدست. مثلا باطاعت والدين و حسن سلوك بايشان امر فرموده مگر باين حكم اين هم فرموده كه {وَإِنْ جَاهَدَاكَ لِتُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُمَا} (العنكبوت: 8). و مثلاً حضرات مهاجرين و انصار رضي الله عنهم را متبوع و مطاع قرار داده مگر باين قيد كه اين اتباع در نيكي بايد بود و قوله تعالى: {وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ} (التوبة: 100). اين شان مخصوص به رسول ست كه اطاعت او اطاعت مطلقه ست هر حكم او در حال واجب گاهي با او در هيچ حكمي تنازع جائز نيست. حضرت امام مالك مي فرمايد و همين ست قول و عقيده ي همه اهل ايمان كه «ما من أحد إلا ويؤخذ من قوله ويترك إلا صاحب هذا القبر صلى الله عليه وسلم».
  58. وجه شدت انكار ظاهرست اگر حضرت علي را صاحب حكومت تسليم كنند اين قصه غلط مي شود كه آنجناب مذهب اصلي خود را مي نهفت و ما را تعليم مذهب شيعه در خلوت خاص به تاكيد اخفا و استتار فرموده.
  59. چنانچه در صفحات سابقه تحت تفسير آيه استخلاف از كتب شيعه اقوال علماي ايشان و خود قول حضرت علي مرتضى براي اين همه مضامين منقول شده.
  60. شيعه مي گويند كه ميان ائمه اختلاف نمي باشد مگر به سبب تقيه وغيره خدا داند كه اين اختلاف بچه سبب است وحق اين است كه بطور اسرار امامت همه ناشدنيها مي شود.
  61. بلكه حق اين است كه بنابر مذهب شيعه حضرت فاطمه زهرا سلام الله علي أبيها وعليها نيز از اهل بيت خارج است زيرا كه حديثي درين باب ساخته اند كه «أهل بيت كل نبي أوصياؤه». يعني اهل بيت هر پيغمبر كساني مي باشند كه وصي آن پيغمبر باشند و حضرت فاطمه از اوصياء خارج است، يعني امام نيست و دلائل ديگر هم در مذهب شان بر خروج حضرت فاطمه از اهل بيت دلالت دارد بملاحظه همين معني حضرت مولانا حيدر علي مصنف منتهى الكلام وإزالة العين رحمةالله عليه رساله ي مستقل برين موضوع تصنيف فرموده كه (اسم بامسمايش الا اهيه الحاطمه علي من أخرج من أهل البيت فاطمه) است و در حيدرآباد دكن مطبوع گرديده.
  62. چنانچه مولوي عبدالحسين پروفيسر جامعه سلطانيه لكهنو در رساله «تذكرة النسوان» براي فرود آوردن اين آيت بر غير ازواج مطهرات در دامن تحريف پناه گرفته مي گويد كه: بظاهر جامع قرآن حضرت ثابث تي يه كاز روئي كه هي كه آيت تطهير كه وان آيات كي در ميان مين لا كهيرايي تا كه حضرت عائشه ام المومنين كه نمك خواري كاحق ادا كرد دين ورنه هر عاقل سمج سكتا هي كه آيت ماقبل: مابعدين آيت تطهير اينطور به نظر مى ايد جبي جهوطي موتي سوني كي كهندطي. ترجمه: واضح باد كه رساله تذكرة النسوان بر صفحات سهيل يمن لكهنو جلد 5 نمبر 12 اشاعت يافته و باين سبب اعتبار و استنادش در بالا گذشت. ترجمه اين عبارت اردو در فارسي اين است: بظاهر جامع قرآن يعني حضرت (خليفه) ثالث اين كار نمايان كرده كه آيه تطهير را در ميان اين آيت كذاشته تا كه حق نمك حضرت عائشه ام المومنين ادا شود (و وي داخل آيه تطهير گردد) ورنه هر عاقل تواند فهميد كه در آيات ماقبل و مابعد آيت تطهير چنان مي نمايد كه در گوهرهاي كاذبه (يعني مصنوعي) دانه كلان از طلا نيست از عبارت رساله مذكوره خرابي ترتيب آيات كه قسمي است از اقسام پنجگانه تحريف بالصراحة معلوم مي گردد و از اطلاق لفظ گوهرهاي كاذبه الحاق كلام انساني در قرآن مجيد ظاهر مي شود و مفهوم مي گردد كه نزد شيعيان آيات ماقبل و مابعد كلام انساني است چه بر كلام الهي اطلاق لفظ «گوهرهاي كاذبه» شايد شيعه هم نخواهد كرد.
  63. در آن وقت ازواج مطهرات نه بودند. عائشه صديقه، حفصه، ام حبيبه، سوده، ام سلمه، صفيه، ميمونه، زينب، جويريه رضي الله عنهن أجمعين.
  64. ترجمه شما را جائز نيست كه رسول خدا را ايذا دهيد و نكاح بكنيد بازواج او بعد او. اين نزديك خدا گناه عظيم است معلوم شد كه بعد وفات نبوي هم نكاح بايشان موجب ايذاي رسول است.
  65. در آيت بعد هم فرموده كه عذاب آن دو چند خواهد بود اين مضمون براي اظهار عدل فرموده ورنه هرگاه كه صاحب تقوي بودن ايشان ثابت گرديد عمل بد از ايشان متصور نيست.
  66. در احاديث صحيحه كه براي حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها سيدة نساء أهل الجنة وارد شده امهات المؤمنين بنابر قرآني از آن مستثني خواهند بود قطعاً يعني حضرت فاطمه زهرا سواي ازواج مطهرات سرور باقي زنان جنت خواهد بود. چنانچه در حديث صحيح براي حضرت حسنين وارد شده كه سردار جوانان جنت اند ازين سرداري رسول خدا صلى الله عليه وسلم و حضرت علي و سائر خلفاي راشدين مستثني اند. در اصول فقه مسلم شده: ما من عام إلا وقد خص.
  67. ترجمه: بگو: اي نبي كه نمي خواهم از شما براي تعليم مزدي. اين آيه جزويست از آيه مودت في القربي كه تفسيرش بعد ازين خواهد آمد. ان شاءالله تعالى.
  68. چنانچه علامه زمخشري كه عندالكل امام لغت عرب است در تفسير كشاف تحت همين آيت مي نويسد: «ثم بين أنه إنما نهاهن وأمرهن ووعظهن لئلا يقارف أهل بيت رسول الله صلى الله عليه وسلم المآثم وليتصوّنوا عنها بالتقوى، واستعار للذنوب الرجس وللتقوى الطهر». باز بفاصله قليله مي نويسد: «في هذا دليل بيّن على أن نساء النبي صلى الله عليه وسلم من أهل بيته». يعني باز باين فرموده خدا كه جز اين نيست كه نهي فرمود خدا ازواج مطهرات را (از بعض امور) و امر كرد (در بعض امور) و ايشان را نصيحت كرد تا كه اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه وسلم ارتكاب گناهان نكنند و از گناهان محفوظ باشند بذريعه تقوي و استعاره كرد براي گناهان نجاست را، و براي تقوي لفظ طهارت را، درين آيات دليل واضح است بر اينكه ازواج نبي صلى الله عليه وسلم از اهل بيت اويند. خداوند كريم ظلمت معاصي را به نجاست تعبير كرد تا طبيعت از آن متنفر گردد و تقوي را به طهارت تعبير كرد تا بسوي آن رغبت پيدا شود.
  69. وجود بنات خاله و بنات عم براي آنحضرت صلى الله عليه وسلم از نص قرآني ثابت است در سوره احزاب فرموده عز شأنه: {يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ أَزْوَاجَكَ اللَّاتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَّ وَمَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَيْكَ وَبَنَاتِ عَمِّكَ وَبَنَاتِ عَمَّاتِكَ وَبَنَاتِ خَالِكَ وَبَنَاتِ خَالاتِكَ} (الأحزاب: 50) حيف صد حيف كه شيعه برين قدر اكتفا نكرده اند كه اين حضرات را از اهل بيت خارج كنند بلكه عم نبي و ابن عم نبي چنان كلمات تذليل و قبيح گفته اند كه معاذالله ولد الزنا جهنمي گر فرموده اند، غرض كه هيچ زشتي فرو نگذاشته اند حالانكه رسول خدا صلى الله عليه وسلم ايشان را باهتمام خاص زير چادر خود گرفته اهل بيت خويش فرمود ه اندچنانچه زير بحث حديث كساء ان شاءالله خواهد آمد.
  70. علماي شيعه هم تسليم مي كنند كه معني لغوي همين است چنانچه در تحفه اثنا عشریه از ملاعبدالله مشهدي نقل فرموده.
  71. ترجمه: پس اگر خواهي حرام كنم بر خود زنان را بجز شما.
  72. ترجمه: پس اگر نكاح كني نكاح خواهم كرد و اگر بي نكاح باشي من هم بي نكاح خواهم ماند.
  73. بسا اوقات زن واحد مخاطب كرده مي شود به جمع مذكر مي گويد مرد بابت زوجه خود كه ايشان چنين كرده اند براي مبالغه در پوشيدگي او كه ضميري كه براي زن مقرست براي او نمي آرد. وازين قبيل است قول حق تعالي كه در قصه حضرت موسي عليه السلام آورده كه به زوجه خود فرموده كه {امْكُثُوا} يعني اينجا توقف كنيد. (حالانكه در زبان عرب براي زن واحد امكثي و براي زنان زياده از واحد اُمكثن مي بايست).
  74. مجتهد اعظم شيعه سلطان العلماء در بوارق نوشته كه قبل نزول آيت تطهير واقعه حديث كساء پيش آمده، بعد اين دعاي رسول آيت تطهير نازل شده مگر اين كذب خالص است در كتب اهل سنت يك روايت موضوع هم باين مضمون نيست.
  75. ترجمه: اي خدا، اين كسان نيز اهل بيت من اند پس ازيشان هم نجاست را دور فرما و ايشان را هم پاك كن حق پاك كردن.
  76. دعا بودن اين حديث در بوارق هم تسليم كرده و گفته كه «نزول آيه بعد دعاي پيغمبر» و ظاهرست كه بجز دعا بر مطلبي ديگر اين حديث را هرگز محمول نتوان كرد.
  77. در اصول كافي مطبوعه لكهنو ص 253 از امام جعفر صادق آورده كه فرمود: «إنما صار سلمان من العلماء لأنه امرء منا أهل البيت، فلذلك نسبته إلى العلماء». ترجمه: جزين نيست كه سلمان از زمره ي علماء گشته باين سبب كه او مردي است از اهل بيت ما پس به همين سبب او را بسوي علماء منسوب كرده ام.
  78. همين لفظ درين آيت معركةالاول گشته در تفسير آن چهار قول شده لهذا ترجمه اين لفظ اينجا نه نوشته شد كه موافق هر قول ترجمه اش جداگانه خواهد بود.
  79. اين به دو معناست يكي آنكه مزدي كه طلب كرده باشم نزد خود داريد مرا بدهيد دوم آنكه مزدي كه طلب كرده باشم براي نفع شما خواهد بود چنانچه در آيه سوره ي فرقان مذكورست.
  80. زيرا كه ايذاي صحابه كرام عين ايذاي رسول است بلكه ايذاي او همه طرق ايذاست.
  81. زيرا كه اجر فعلي آن است كه بسبب آن فعل واجب شود و عدم ايذا بسبب قرابت واجب شود نه بوجه تعليم و تبليغ.
  82. در تفسير خازن است وقيل: إن هذه الآية منسوخة. وقائل اين قول، از ائمه تفسير ضحاك و حسن بن فضل را نوشته.
  83. اين آيت در سوره ي يونس است. ترجمه: پس بر خدا توكل كردم، پس استوار كنيد كار خود را و جمع كنيد معبودان خود را، باز كار شما پوشيده نماند يعني هيچ تدبيري فروگذاش نشود پس ختم كنيد بر من و مهلت مدهيد مرا. ازين آيت معلوم مي شود كه درخواست عدم ايذا منافي توكل است.
  84. اين آيه در سوره ي هود است. ترجمه: پس بدي كنيد با من عابد و معبود متفق شده باز مهلت مدهيد مرا من توكل كرده ام بر خدا كه رب من و رب شماست. ازين آيت هم منافات توكل ظاهرست.
  85. ترجمه: بگو «شريكان خود را بخوانيد سپس در باره من حيله به كار بريد و مرا مَهَلت مدهيد» (195) بى‏ترديد، سرور من آن خدايى است كه قرآن را فرو فرستاده، و همو دوستدار شايستگان است. (196)
  86. ترجمه بگو اي نبي، كه نمي خواهم از شما برين مزدي بجز اينكه هر كس كه بسوي پروردگار خود راه اختيار كردن خواهد (او ازين تعليم فائده بردارد).
  87. ترجمه: بدانيد كه ميان شما رسول خدا موجودست اگر او بر هر قول شما عمل كند در مشقت خواهيد افتاد (زيراكه شما از خطا وزلت معصوم نيستيد) وليكن الله ايمان را محبوب شما گردانيده و آنرا در دلهاي شما زينت داده از كفر و فسق و جميع معاصي نفرت شما را عطا كرده، ايشانند راه يافتگان از فضل خدا وانعام او والله عليم و حكيم است. اين آيت نيز در فضائل صحابه بي نظيرست و بنابر مذهب شيعه حضرت علي مصداق اين آيت نتوانند شد زيراكه اين آيت در حق غير معصومين است و ايشان بزعم باطل خود حضرت علي را معصوم ميدانند.
  88. ترجمه: اي الله، سوال ميكنم از تو محبت تو و محبت محبان تو و محبت كاريكه مرا تا محبت تو رساند. اين حديث در جامع ترمذي و مستدرك حاكم است.
  89. اين لفظ مبارك در نسخه مطبوعه ايران است و در نسخه مطبوعه مصر نيست بلكه ذلك رضي هست. بهرحال اين لفظ باشد يا نباشد مراد همين ست.
  90. رساله تفسير آيات مدح مهاجرين مطالعه بايد كرد هر كس بعد مطالعه آن آيات به اين نتيجه خواهد رسيد. كسيكه اهلييت خلافت داشته باشد بدرجه اولي. به او خواهد رسيد.
  91. حضرت معاويه رضي الله عنه كه انكار خلافت حضرت علي مرتضي ميكرد او را شبهه ي دامنگير شده بود كه آن مهاجرين و انصار كه بدست حق پرست حضرت مرتضي بيعت كرده اند اين بيعت به طيب خاطر نيست بلكه بجبر و اكراه بلوائيان و ياغيان است كه در لشكر حضرت علي خواه مخواه داخل شده و حضرت علي بريشان قابو نمي يافت چنانچه حضرت معاويه شبهه ي خود را در جواب اين نامه به حضرت علي نوشت.علامه ابن مسيم ورخمرخ خود مطبوعه ي ايران جز يازدهم مي آرد كه اولش اينست «وأجابه معاوية: أما بعد، فلعمري لو بايعك الذين بايعوك وأنت بريء من دم عثمان كنت كأبي بكر وعمر وعثمان إلى آخره ليكن». از جانب حضرت علي جوابي شاني باز نرسيد لهذا شبه او قوي تر گشت حالانكه في الواقع بيعت مهاجرين و انصار به طيب خاطر بود و حضرت علي بر آن بلوائيان قابو نمي يافت كه قصاص حضرت عثمان گيرد انكشاف واقعات بعد مدتي به ظهور آمد. همين را خطاي اجتماع ميگويند لهذا انكار حضرت معاويه خلافت حضرت علي را مثل انكار شيعه نيست خلافت حضرات خلفاي ثلاثه را. فافهم وتدبر.
  92. درين هر دو مشوره ي حضرت علي مرتضي هر لفظ آن از محبت و اخلاص پرست چيزهايي كه درين هردو مشوره ذكر فرموده، اين نيست كه حضرت فاروق از آن چيزها بي خبر باشد. صاحبان بصر و بصيرت نيك مي دانند كه محبت علي مرتضي با حضرت فاروق مماثل ومشابه آن محبت بود كه حضرت صديق با سرور انبيا صلى الله عليه وسلم مي داشت. در غزوه ي بدر آنحضرت صلى الله عليه وسلم را در اضطراب و التهاب ديد به ايشان مشوره داده بود كه «كفاك مناشدتك ربك يا رسول الله» حالانكه آنحضرت صلى الله عليه وسلم داناتر بود باين امور.
  93. روم و فارس هر دو سلطنت عظيم بودند و هيبت ايشان بسيار بود و عرب را گاهي با چنين افواج شائسته شاهي سابقه نبود لهذا حضرت فاروق اعظم بنفس نفيس اراده فرمود ليكن حضرت علي مرتضي بتقاضاي محبت ازين اراده باز داشت.
  94. يعني باوجوديكه ايشان را حاجت دنيايي داعي به پرورش اسلام نبود. اين جمله شهادت هست باخلاص ايشان.
  95. يعني خدمات ماليه اسلام به نهايت بجا آورده و بزبانهاي خود نيز مدافعت از اسلام نمودند.
  96. غالباً مراد اين است كه از دست ياغيان قاتلان حضرت عثمان بركسانيكه ستمها رسيده آن مظلومان را امن داده شود از قاتلان حضرت عثمان قصاص كه يكي از حدود است گرفته شود مگر مشيت خداوندي كه جناب ممدوح درين اراده كامياب نه شد.
  97. مگر اين دشوار براي حضرت صديق آسان، چنانچه از كتاب احتجاج طبرسي مطبوعه ايران ص 38 سابقاً منقول شد كه كسي از مسلمانان نبود كه بر دست مبارك او بيعت نكرده باشد و صرف پنج كس باكراه و باقي همه برضا و رغبت بيعت نموده بودند و ادعاي اكراه پنج كس از مزعومات باطله ابن سباست چنانچه از ارشادات حضرت علي مرتضي ظاهرست.
  98. درين ارشاد مبارك آنچه از حال خود خبر داد و اهل سنت بدل و جان از صد زبان تصديق آن مي كنند و اوراق تاريخ شهادت آن ميدهند كه بارها در ايام خلافت او سرور بار مردمان او را سخن حق گفتند ومشوره عدل دادند و او رضي الله عنه ذره برابر سركه بر آبرو نياورد. يك واقعه را ازين واقعات كثير حضرت عارف شيرازي در بوستان نظم فرموده ابيات دلكش آورده مي فرمايد: به شكلي برد پيش علي ** مگر مشكلش را كند منجلي ** امير عدد بند كشور گشاي ** جوابي بگفت از سرعلم و راي شنيدم كه شخصي دران انجمن ** بگفتا چنين نيست يا ابا الحسن ** نه رنجيد ازو حيدر نامجوي ** بگفت ار تواني ازين به به گوي بگفت آنچه دانست و پاكيزه گفت ** به گل چشمه خود نشايد نهفت ** پسنديد ازو شاه مردان جواب ** كه من بر خطا بودم او بر صواب گر امروز بودي خداوند جاه ** نكردي خود از كبرو زي نگاه ** همي راندي از بارگه حاجتش ** فردگز تندي بنا واجبش اينچنين واقعات در كتب تاريخ بسارست.
  99. درين حديث به سلسله تفصيل شرائط ايمان ده صفات مذكورست كه هيچ درجه از كمال بعد آن ده صفات باقي نمي ماند.
  100. حضرت مولانا حيدرعلي مصنف منتهي الكلام طرفي ازين حديث در كتاب بصارة العين نقل فرموده بودند در آن ايام لكهنو دارالسلطنت شيعه بود و از مجتهدين كرام هر كوچه و باز او رشك شهر سبز را مي نمود به مجرد اشاعت اين حديث قيامت كبري قايم شد در مجتهدين عظام خواب و خور حرام گرديد هر يك درين فكر بود كه جوابي معقول ازين حديث مهيا كرده از پادشاه در آن انعامات ذاخره و خلعتهاي فاخره حاصل كند. مشكلي عجيب پيش آمد نه ياراي آن كه از صحت و اعتبار حديث انكار كنند زيراكه از كتاب كافي پسند معتبر منقول بود در گنجائش آن كه تاويل و تسويلي بكار آرند و بقول سلطان العلماء چنين اوقات حضرت امام غائب نزد مجتهدين شيعه تشريف آورده حل مشكلات مي فرمايند ليكن درين مشكل آنجناب هم دستگيري نه فرمودند. بالاخره سلطان العلماء مولوي سيد محمد مجتهد اعظم درتشيد المباني آنچه در جواب اين حديث فرمودند بر بدحواسي و پريشاني خود و ديگر مجتهدين مهر تصديق ثبت كردند ازين جواب خاموشي هزار درجه بهتر بود. در تشيد المباني مي فرمايند: نهايت آنچه ازين حديث ظاهر مي شود اين است كه مهاجرين مأذون به جهاد كسري و قيصر بودند و حقيت خلافت خلفا از آن اصلا مستفاد نمي شود. شيعه خود ببينند كه اين چه جواب است. امام جعفر صادق مي فرمايند كه كسي ماذون به جهاد نمي شود تا وقتيكه ده صفات مذكوره در وي نباشد و آن ده صفات در خليفه ي غاصب وظالم كجا؟ و مجتهد صاحب فرمايند كه حقيت خلافت ثابت نمي شود اگر اين را جواب نام نهند در دنيا هيچ چيزي لاجواب نخواهد ماند. تفصيل اين اجمال در رساله تفسير آيه تطهير بايد ديد كه در آن فوائد ديگر بسيارست.
  101. حضرت علي مرتضي كرم الله وجهه براي امور مختلف فيها نيز هدايتي روشن ارشاد فرموده. در نهج البلاغه قسم اول ص 261 مي آرد: «وَسَيَهْلِكُ فِيَّ صِنْفَانِ: مُحِبٌّ مُفْرِطٌ يَذْهَبُ بِهِ الْحُبُّ إِلَى غَيْرِ الْحَقِّ، وَمُبْغِضٌ مُفْرِطٌ يَذْهَبُ بِهِ الْبُغْضُ إِلَى غَيْرِ الْحَقِّ، وَخَيْرُ النَّاسِ فيَّ حَالًا الَّنمَطُ الْأَوْسَطُ فَالْزَمُوهُ، وَالْزَمُوا السَّوَادَ الاَعْظَم فَإِنَّ يَدَ اللهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ، وَإِيَّاكُمْ وَالْفُرْقَةَ! فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّيْطَانِ، كَمَا أَنَّ الشَّاذَّةَ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ، أَلاَ مَنْ دَعَا إِلَى هذَا الشِّعَارِ فَاقْتُلُوهُ، وَلَوْ كَانَ تَحْتَ عِمَامَتِي هذِهِ». هلاك (يعين دوزخي) خواهند شد درباره ي من دو گروه، يكي آنكه با من محبت زائد كند آن محبت او را به جانب خلاف حق ببرد. ديگري آنكه با من بغض زائد دارد كه آن بغض او را به جانب خلاف حق ببرد. و بهترين مردمان آنست كه درباره ي من اعتقاد متوسط دارد. و پس اي حاضرين، شما همين اعتقاد متوسط را بر خود لازم دانيد و متابعت سواد اعظم اسلام را لازم شماريد چه بر جماعت دست خداست و از افتراق بين المسلمين پرهيز كنيد زيراكه هر كس از جماعت جدا شد شكار افكار شيطان خواهد گشت. چنانكه گوسفندي كه از گله خود جدا شود شكارگرگ مي شود. آگاه باشيد هر كه شما را براي مخالفت سواداعظم و براي افتراق بين المسلمين دعوت دهد او را قتل كنيد اگرچه زير اين عمامه من باشد. (يعني اگرچه من خودم باشم). ف: اين ارشاد حضرت علي مرتضي در نهج البلاغه در مقامات متعدده بعبارات متنوعه منقول است و علاوه ي نهج البلاغه در كتب ديگر هم مروي است، و در كتب اهل سنت نيز اين مضمون از حضرت ممدوح ماثور است. ازين ارشاد علي رضي الله عنه دو چيز به غايت وضاحت هويدا شد. اول: آنكه در محبت حضرت علي غلو كردن و او را از مرتبه كه براي او از كتاب و سنت ثابت مي شود بالا بردن موجب هلاكت و موجب عذاب جهنم است و شك نيست كه جميع فرق شيعه درين غلو مبتلا هستند. فرقه ي درجه اعلي در غلو دارد كه او را خدا مي گويد مانند فرقه نصيريه، فرقه ديگر درجه اولي در غلو دارد كه او را همه صفات كمال مماثل و مساوي سيدالانبيا صلى الله عليه وسلم و افضل از سائر انبيا ميداند مانند فرقه اثنا عشريه. دوم: آنكه در امور مختلف فيها كه (حسب تصريح سيدنا حسن بن علي مساله امامت بزرگترين اين امورست) پيروي سواد اعظم بايد نمود. و براي سود اعظم لفظ جماعت هم استعمال فرمود تا ظاهر گردد كه مراد وي رضي الله عنه از سواد اعظم گروه باشكوه اهل سنت و جماعت است. و در حديث ديگر كه آن هم در كتب شيعه مانند احتجاج طبرسي و غيره مروي است لفظ اهل سنت هم استعمال فرموده. و درين امر تاكيد را باين نهايت قصوي رسانيد كه كسيكه بخلاف مذهب اهل سنت و جماعت دعوت كند او را واجب القتل قرار داد فرمود كه (بفرض محال) اگر من به خلاف مذهب اهل سنت و جماعت دعوت دهم قتل من هم واجب است.
  102. لفظ اين فقره عبارت مجالس المؤمنين است.
  103. اين رساله سه بار طبع شده تا وقتيكه از جانب مجتهدين لكهنو جواب اين رساله بظهور نيامده بود، در دلها خلجان بود كه علماء شيعه چه جواب خواهند داد آيا انكار اين عبارات خواهند كرد يا كتب منقول عنها را غير معتبر خواهند گفت، يا تاويل اين روايات و اقوال خواهند كرد. باري بحمدلله اين خلجان هم رفع شد و از جانب علماي شيعه جواب اين رساله شايع گرديد كه بديدن آن لاجوابي اين رساله ناقابل انكار گشت. جواب الجواب هم در طباعت ثالثه باين رساله ملحق كرده شد. سالهاست كه آن جواب الجواب اشاعت يافته ليكن بعد آن صداي برنخاست. {وَاللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ}.