اوحدی مراغهای (منطق العشاق یا ده نامه)/به خر گفتند: کیمخت از چه بستی؟
ظاهر
| به خر گفتند: کیمخت از چه بستی؟ | بگفت: از زخم سیخ و چوب دستی | |||||
| چو من در خاک خاموشی نشستم | زدندم چوب، تا کیمخت بستم | |||||
| نشان دانش اندر قیل و قالست | هران کس را که نطقی نیست لالست | |||||
| به قدر راستی گیرد سخن سنگ | سخن کز راستی بگذشت، شد لنگ | |||||
| سخن گر بد بود بنیاد جنگست | چو نیک آید نشان هوس و هنگست | |||||
| سخن نوباوهی بستان روحست | سخن مفتاح ابواب فتوحست | |||||
| سخن کشاف اسرار نهانیست | مکن منع این سخن را، کاسما نیست | |||||
| سخن کز روی دانش باشد و هوش | کنند او را چو مروارید در گوش | |||||