اوحدی مراغهای (قصاید)/چو بد کنی و ندانی که : نیک نیست که کردی
ظاهر
| چو بد کنی و ندانی که : نیک نیست که کردی | معاف باش و گر عاقلی معاف نگردی | |||||
| ترا به باغ حقیقت چه کار و گلشن معنی؟ | که فتنهی چمن لاله و حدیقهی دردی | |||||
| طریق عشق گرفتی و منهزم ز ملامت | تو کز کلوخ حذر میکنی، چه مرد نبردی؟ | |||||
| خبر ز کردهی مردان شنیدهای به تواتر | مباش غافل و کاری بکن تو نیز، که مردی | |||||
| گرت کند هوس روی سرخ، توبه کن از بد | که جز به توبه نشوید کسی ز روی تو زردی | |||||
| گرفتمت که بکوبم بسی به پتک نصیحت | چه آلت از تو توان ساختن؟ که آهن سردی | |||||
| تو از دو قطرهی آب آمدی پدید، وزین پس | چو باد مرگ جهد بر سرت دو دانهی گردی | |||||
| درون دردکشان را ز سوز چاره نباشد | تو هیچ سوز نداری، مگر نه صاحب دردی؟ | |||||
| ز پیش خورد غم خوردنت خدای و تو دایم | در آن هوس که : نویسی حدیث خوردم و خوردی | |||||
| چو کعبتین چه سود ار هزار نقش برآری؟ | که همچو مهرهی بد باز در مششدر نردی | |||||
| چه میکنی هوس، ای اوحدی، نصیحت مردم؟ | چرا بساط هوی و هوس فرو ننوردی؟ | |||||
| به قول بیهودهکاری برون نمیرود اینجا | ترا چه کار بکس؟ چون تو نیز کار نکردی | |||||