اوحدی مراغهای (غزلیات)/بیار آن، باده، تا دل را به نور او بر افروزم
ظاهر
| بیار آن، باده، تا دل را به نور او بر افروزم | که بوی دوست میآرد نسیم باد نوروزم | |||||
| به عشقم سرزنش کردی ،ببین آن روی را امشب | که عذرم خود ترا گوید که: من روشنتر از روزم | |||||
| مگو احوال درد من به پیش هر هوسبازی | که جز عاشق نمیداند حکایتهای مرموزم | |||||
| رها کن، تا بمیرد شمع پیش او ز رشک امشب | که چون باید ز عکس او دگر بارش بر افروزم | |||||
| رقیب از رشک من هر دم گریبان گو: بدر بر خود | که من چشم از جمال او نمیدانم که: بردوزم | |||||
| من مفلس نمیخواهم جلوس تخت فیروزه | که از رخسار او، حالی، جلیس بخت پیروزم | |||||
| نگارینا، چه بد کردم؟ که نیک از من شدی غافل | نه نیکست این که آزردی به گفتار بد آموزم | |||||
| من از حیرت نمیدانم حدیث خویشتن گفتن | ز قول اوحدی بشنو سخنهای جگر سوزم | |||||