انوری (مقطعات)/صفیالدین موفق را چو بینی
ظاهر
| صفیالدین موفق را چو بینی | بگویش کانوری خدمت همی گفت | |||||
| همی گفت ای به وقت کودکی راد | همی گفت ای به گاه خواجگی زفت | |||||
| اگر از من بپرسد کو چه میکرد | بگو در وصف تو دری همی سفت | |||||
| به وصف حجرهی پیروزه در بود | که آمد گنبد پیروزه را جفت | |||||
| به شب گفت اندرو بودم ز نورش | سواد شب ز چشمم ذره ننهفت | |||||
| غلو میکرد کز حسنش زمین را | بهاری تا به روز حشر نشکفت | |||||
| سحاب از آب چشمش صحن میشست | صبا از تاب زلفش فرش میرفت | |||||
| درین بود انوری کامد غلامش | که هیزم نیست چون آتش برآشفت | |||||
| مرا گفت از چهار انگشت مردم | که بر چارم فلک طنزش زند سفت | |||||
| به استدعای خرواری دو هیزم | زمستانی چو خر در گل همی خفت | |||||