انوری (مقطعات)/خدایگانا سالی مقیم بنشستم
ظاهر
| خدایگانا سالی مقیم بنشستم | به بوی آنکه مگر به شود ز تو کارم | |||||
| همی نیاید نقشی به خیره چه خروشم | همی نگردد کارم نفیر چون دارم | |||||
| نه ماه دولتم از چرخ میدهد نورم | نه شاخ شادیم از باد میدهد بارم | |||||
| نه پای آنکه ز دست زمانه بگریزم | نه دست آنکه در این رنج پای بفشارم | |||||
| نه پشت آنکه ز اقبال روی برتابم | نه روی آنکه دگر پشت بر جهان آرم | |||||
| نه حرفتی که بدان نعمتی به دست آرم | نه غمخوری که خورد پیش تخت تیمارم | |||||
| گهی به باختهای این سپهر منحوسم | گهی گداختهای این جهان غدارم | |||||
| گهی به کنجی اندر بمانده چون مورم | گهی به غاری اندر خزیده چون مارم | |||||
| گهی چو باد به هر جایگاه پویانم | گهی چو خاک به هر بارگاه در خوارم | |||||
| گهی ز آب دو دیده مدام در بحرم | گهی ز آتش سینه مقیم در نارم | |||||
| گهی به اجرت خانه گرو بود کفشم | گهی به نان شبانه به رهن دستارم | |||||
| گهی نهند گرانجان و ژاژخا نامم | گهی دهند لقب احمق و سبکبارم | |||||
| به حد و وصف نیاید که من ز غم چونم | به وهم خلق نگنجد که من چهسان زارم | |||||
| خدای داند زینگونه زندگی که مراست | به جان و دیده و دل مرگ را خریدارم | |||||
| از آنچه گفتم اگر هیچ بیش و کم گفتم | ز دین ایزد و شرع رسول بیزارم | |||||