انوری (مقطعات)/ای بزرگی که دین یزدان را
ظاهر
| ای بزرگی که دین یزدان را | لقبت صد کمال نو دادست | |||||
| دان که من بنده را خداوندی | میوه و گوشتی فرستادست | |||||
| میوه در ناضج اوفتاد و کسی | اندر این فصل میوه ننهادست | |||||
| گوشتی ماند و من درین ماندم | زانکه رعنا و محتشم زادست | |||||
| لبش آهنگ کاه مینکند | چه عجب نه لبش ز بیجادست | |||||
| گفتم ای گوسفند کاه بخور | کز علفها همینت آمادست | |||||
| گفت جو، گفتمش ندارم، گفت | در کدیه خدای بگشادست | |||||
| گفتمش آخر از که خواهم جو | اینت محنت که با تو افتادست | |||||
| گفت خواه از کمال دین مسعود | که ولی نعمتی بس آزادست | |||||
| منعما مکرما درین کلمات | کین زبان بستهام زبان دادست | |||||
| به کرم ایستادگی فرمای | کز شره بر دو پای استادست | |||||
| به خدایی که از کمان قضا | تیر تقدیر را روان کردست | |||||
| چشمهی آفتاب رخشان را | خازن نقد آسمان کردست | |||||
| کز نحیفی و ناتوانی و ضعف | دورم از روی تو چنان کردست | |||||
| که مرا دور بودن از رویت | هرچه گویم فزون از آن کردست | |||||
| نتوان شرح داد آنکه مرا | غم هجر تو بر چه سان کردست | |||||