انوری/در ستایش یکی از صدور

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
یمدح الصدر الکبیر مجدالدین ابوالحسن العمرانی انوری (۱۳۳۷ خورشیدی)  از انوری
قصیده‌ای در ستایش یکی از صدور
بمدح مجدالدین ابوالمعالی بن احمد وزیر
تصحیح از سعید نفیسی


در ستایش یکی از صدور

 چون وقت صبح چشم جهان سیر شد ز خواببگسسته شد ز خیمهٔ مشکین شب طناب 
 بنمود روی صورت صبح از کران شبچون جوی سیم برطرف نیلگون سراب 
 جستم ز جای خواب و نشستم بخانه دریک سینه پر ز آتش و یک دیده پر ز آب 
 باشد که بینم از رخ نسرین او نشانباشد که یابم از لب نوشین او جواب 
 کاغذ بدست کردم و برداشتم قلمو آلوده کرد نوک قلم را بمشک ناب 
 اول دعا بکردم برحسب حال خویشگفتم هزار فصل و نماندم بهیچ باب 
 گه عذر و گه ملامت و گه ناز و گه نیازگه صلح و گه شفاعت و گه جنگ و گه عتاب: 
 کای نوش جان‌فزای تو چون نعمت حیاةوی وصل دلربای تو چون دولت شباب 
 در خانهٔ فراق تنم را مکن اسیربر آتش شکیب دلم را مکن کباب 
 بادست بر لب من و آبست در دو چشماز باد با نفیرم و از آب در عذاب 
 هر صبح دم که موج زند خون دل مراسینه هزار شعبه برآرد ز تف و تاب 
 چرخ بلند را دهم از تف سینه تابکف خضیب را کنم از خون دل خضاب 
 گر هیچ گونه از دلم آگه شوی، یقینداری مرا مصیب درین نوحهٔ مصاب 
 بودم در این حدیث که ناگاه در بزددلدار ماهروی من، آن رشک آفتاب 
 در غمزهای نرگس او بی‌شمار سحردر شاخهای سنبل او بی‌قیاس تاب 
 چون والهان ز جای بجستم، دویدمشبگرفتمش کنار و برانداختم نقاب 
 آوردمش، بجای نشاند و نشست پیشبر دست بوسه دادم و بر روی زد گلاب 
 خیره چنان شدم که چنین میهمان مراهرگز بعمر خویش نیاید شبی بخواب 
 چندان درنگ نه که کنم خدمتی بشرطچندان یسار نه که کنم پاره‌ی جلاب 
 می‌خواستم ز دلبر خود عذر در خلاوز آب دیده گشته زمین نزد او خلاب 
 القصه، بعد از آنکه بپرسید مر مراگفتا: چه حاجتست؟ بگویم، بود صواب 
 گفتم: بگوی، گفت: من از گفتهای خودآورده‌ام چو زادهٔ طبع تو سحر ناب 
 تابی ملالت این را فردا ادا کنیاندر حریم مجلس دستور کامیاب 
 آخر نهاد پیش من آن کاغذ مدیحبنوشته خط چند به از لؤلؤ مذاب: 
 کای کرده بخت رای ترا هادی الرشادوی گفته چرخ جود ترا مالک الرقاب 
 از عدل کامل تو بود ملک را نصیبوز بخت شامل تو بود بخت را نصاب 
 شد نیستی چو صورت عنقا نهان، از آنکجود تو کرده قاعدهٔ نیستی خراب 
 گر یک بخار بحر کفت بر هوا رودتا رستخیز ژالهٔ زرین دهد سحاب 
 بوسند اختران فلک مر ترا عنانگیرند سروران زمان مر ترا رکاب 
 افلاک را زمانهٔ اقبال تو ندیماشراف را ستانهٔ والای تو مآب 
 اندر حریم حرمت تو دیده چشم خلقایمن گرفته فوج غنم مرتع ذئاب 
 تا بر بساط مرکز خاکی ز روی طبعزردی ز زعفران نشود سبزی از سداب 
 بادا جهان حضرت تو مرجع حیاةبگرفته حادثه ز جناب تو اجتناب