انوری/در مدح قاضی‌القضاة حمیدالدین بلخی گفت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
بمدح صاحب‌الاعظم ناصرالدین اباالفتح گوید انوری (۱۳۳۷ خورشیدی)  از انوری
انوری «در مدح قاضی‌القضاة حمیدالدین بلخی گفت»
در مدح عمادالدین پیروزشاه
تصحیح از سعید نفیسی


در مدح قاضی‌القضاة حمیدالدین بلخی گفت

 صدری، که ازو دولت و دین جفت ثباتستآن خواجهٔ شرعست، که سلطان قضاتست 
 آن عقل مجرد، که وجود بکمالشهم قاعدهٔ جنبش وهم اصل ثباتست 
 از نسبت او دولت و دین هر دو حمیدنداین داند وآن ذات که داند که چه ذاتست 
 اوصاف بزرگیش چه اصلی و چه مالیستکان را همه اسباب فلک فرع و زکاتست 
 گردون بکفایت بکف آورد رکابشآری چکند؟ کسب شرف کار کفاتست 
 توفان حوادث اگر آفاق بگیردبر سدهٔ او باش، که کشتی نجاتست 
 ای آنکه جهت پایهٔ جاه تو نیابدجاه تو جهانیست که بیرون ز جهاتست 
 ای قبلهٔ احرار جهان، خدمت میمونتبر ذمهٔ احرار چو صوم است و صلاتست 
 تو کعبهٔ آمالی و در قافلهٔ شکرهر جا که رود ذکر تو گویی عرفاتست 
 گر دست بشطرنج خلاف تو برد چرخدر بازی اول قدمش گوید: ماتست 
 در خدمت میمون تو گو: راه وفا زنآنرا که ز سیلی اجل بیم وفاتست 
 ای کلک گهربار تو موصوف بوصفیکان معجزهٔ جملهٔ اوصاف و صفاتست 
 آتش که برو آب شود چیره بمیردگرچه فلکش دجله و نیلست و فراتست 
 کلک تو شهابیست که هرگز بنمیردوین حکم نه حکمیست که محتاج ثقاتست 
 فرخنده قدوم تو که کمتر اثری زوتمکین ولاتست و مراعات رعاتست 
 اقبال جناب تو مرا نشو و نما دادابرست قدوم تو و اقبال نباتست 
 من بنده چنان کوفتهٔ حادثه بودمگفتی که عظامم زلگدکوب رفاتست 
 بوسیدن دست تو درآورد بمن جاندر قلزم دست تو مگر آب حیاتست؟ 
 تا مقطع دوران فلک را بجهان درهر روز بتوقیع دگر گونه براتست 
 بادا بمراد تو، چه تقدیر و چه دورانتا بر اثر نعش فلک دور بناتست 
 وین خدمت منظوم که در جلوهٔ انشاددوشیزهٔ شیرین حرکات و سکناتست 
 زان راوی خوش‌خوان نرسانید بخدمتکز شعر غرض شعر، نه آواز رواتست