انوری/یمدح الصدر العادل صفی‌الدین عمر

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
در مدح ملکان شهاب‌الدین و ناصرالدین فرمود انوری (۱۳۳۷ خورشیدی)  از انوری
یمدح الصدر العادل صفی‌الدین عمر
یمدح الاجل سعدالدین اسعد
تصحیح از سعید نفیسی


یمدح الصدر العادل صفی‌الدین عمر

 زمانهٔ گذران بس حقیر و مختصرستازاین زمانهٔ دون در گذر، که در گذرست 
 بحل و عقد جهان را زمانه‌ایست دگرکه پیشکار قضا و مدبر قدرست 
 کف کفایت و رای صواب صدر اجلبحل و عقد جهان را زمانهٔ دگرست 
 صفی ملت اسلام و صدر دین خدایعمر، که وارث عدل و صلابت عمرست 
 بلند همت صدری، که دست طبعش راقضا پیام دهست و سخا پیامبرست 
 بجنب فکرت او برق گوییا زمیستبجای خاطر او بحر گوییا شمرست 
 بقدر هست چو گردون، اگر چه در جهتستبرای هست چو خورشید، اگر چه سایه‌ورست 
 بر عنایت او سعی چرخ نامشکوربر عطیت او ملک دهر بی‌خطرست 
 چو لطفش آید بیغارهٔ زمانه هباستچو قهرش آید اقبال آسمان هدرست 
 سماک رامح اگر نیزه بشکند چه عجب؟کنون که پیش حوادث حمایتش سپرست 
 ز لطف او مرگ اندیشه کرد کلک شکراز آن قبل که نهاد دلش همه شکرست 
 ز بهر خدمت اندیشه‌ای که در دل اوستز پای تا به سرش صد میان با کمرست 
 ایا زمانه مثالی که از سیاست توچو عالمی ز زمانه، زمانه در خطرست 
 تویی که معدهٔ آز از عطات ممتلیستتویی که دیدهٔ بخل از سخات بی‌بصرست 
 جهان امن ترا چون حرم دو صد حرمستسپهر قدر ترا چون قمر دو صد قمرست 
 ز خواب امن تو در کون کس نشان ندهدکه جز بدیدهٔ بخت تو اندرون سهرست 
 سحاب دست ترا جود کمترین بارانمحیط طبع ترا علم کمترین گهرست 
 بآتش اندر، ز آب عنایت تو یمستبآب در، ز سموم سیاستت شررست 
 چو جرم شمس همه عنصر تو از نورستچو ذات عقل همه جوهر تو از هنرست 
 سپهر بر شده رازی ندارد، از کم و بیشکه نه طلایهٔ حزم ترا از آن خبرست 
 چو اتصال سعود و نحوس چرخ کبودرضا و خشم ترا در جهان هزار اثرست 
 تو آن جهان امانی، که در حمایت توتذرو با شه و روباه ماده شیر نرست 
 پر از خدنگ حوادث همی بریزد، از آنکهمای قدر ترا روزگار زیر پرست 
 عدو بخواب درست از فریب کین تو نیزبدان دلیل که پندار گنگ و کور و کرست 
 اگر چه مایهٔ خواب از رطوبت طبعستخلاف نیست که آن از حرارت جگرست 
 شب حسود تو شامیست بی‌کرانه، چنانکه روز حشر ز صبحش پگاه‌خیز ترست 
 همیشه تا که کسی راز روی مایه و سبقچهار عنصر و نه چرخ مادر و پدرست 
 چو چار عنصرت اندر جهان تصرف بادکزین چهار چو نه چرخ همتت زبرست 
 بقدر و جاه و شرف در جهان سمر بادیکه داد و دولت و دین در جهان ز تو سمرست 
 مباد جسم تو خالی ز جانت، از پی آنکه جان ز جان تو دارد هر آنچه جانورست 
 بگام کام بساط زمانه را بسپرکه پای همت تو چون فلک، فلک سپرست