انوری/یمدح الصدر الکبیر مجدالدین ابوالحسن العمرانی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
زود جنبش مباش همچو عنان انوری (۱۳۳۷ خورشیدی)  از انوری
قصیده‌ای در مدح مجدالدین ابوالحسن عمرانی
در ستایش یکی از صدور
تصحیح از سعید نفیسی


یمدح الصدر الکبیر مجدالدین ابوالحسن العمرانی

 این که می‌بینم ببیداریست، یارب، یا بخواب؟خویشتن را در چنین نعمت پس از چندین عذاب 
 این منم، یارب درین مجلس بکف جزو مدیح؟وآن تویی، یارب، در آن مسند بکف جام شراب؟ 
 آخر آن ایام ناخوش‌تر ز ایام نشیب۴۳۵رفت و آمد روزگاری خوشتر از عهد شباب 
 گرچه دایم در فراق خدمت تو داشتندهر که بود از عمرو و زید و خاص و عام و شیخ و شاب 
 اشک چون باران ز کثرت، دیده چون ابر از سرشکنوحه چون رعد از غریو و دل چو برق از اضطراب 
 حال من بنده ز حال دیگران بودی بترحال دَعد الحق بتر باشد که باشد بی رباب 
 از جهان نومید گشتم، چون ز تو غایب شدمهر که گفت از اصل گفتست این مثل: «من غاب خاب» 
 لایق حال خود از شعر معزی یک دو بیت۴۴۰شاید ار تضمین کنم، کان هست تضمینی صواب: 
 «اندرین مدت که بودستم ز دیدار تو فردجفت بودم با شراب و با کباب و با رباب» 
 «بود اشکم چون شراب لعل در زرین قدحناله چون زیر رباب و دل بر آتش چون کباب» 
 تا طلوع آفتاب طلعت تو کی بود؟یک جهان جان بود و دل همچون قصب در ماهتاب 
 در زوایای فلک با وسعت او هر شبیذره‌ای را گنج نه، از بس دعای مستجاب 
 دل، ز بیم آنکه باد سرد بر تو بگذرد۴۴۵روز و شب چونانکه ماهی را براندازی ز آب 
 ما چو برگ بید و قومی از بزرگان در سکوندایم اندر عشرتی، از خردبرگی، چون سداب 
 انوری، آخر نمی‌دانی چه می‌گویی، خموشگاو پای اندر میان دارد، مران خر در جلاب 
 شکر یزدان را که گردون با تو حسن عهد کردتا نتیجهٔ حسن عهد او شد این حسن المآب 
 ای سپهر ملک را اقبال تو صاحبقرانوی جهان عدل را انصاف تو مالک رقاب 
 آسمانی، نه، که ثابت رای نبود آسمان۴۵۰آفتابی، نه، که زاید نور نبود آفتاب 
 سیر امرت چون مسیر اختران بی ارتدادروز عزمت چون قضای آسمان بی انقلاب 
 پای حلم تو ندارد خاک هنگام درنگدست حکم تو ندارد باد هنگام شتاب 
 ملک را کلک تو از دیوان دولت پاک کردملک گویی آسمانستی و کلک تو شهاب 
 گر نویسد بای باست بر در نای تبتخون شود بار دگر در کام آهو مشک ناب 
 قهرت اندر جام زهره زهر گرداند عقار۴۵۵لطفت اندر کام افعی نوش گرداند لعاب 
 در کفت آرام نادیده ز گیتی جز عناندیگران در پایت افتاده ز خواری چون رکاب 
 تا ابد جرم دخان بارنده گردد چون بخارگر بیفتد بر فلک از دست تو یک فتح باب 
 عدل تو چندین عماری کرد در گیتی که نیزتا ابد کس را نیارد کرد می مست و خراب 
 جود و دستت هر دو همزادند همچون رنگ و گلکی توان کردن جدا رنگ از گل و بوی از گلاب؟ 
 بخشش بی‌منت و احسان بی لافت کنند۴۶۰ابر و دریا را ز خجلت خشک چون دود و سراب 
 بالله‌ام گر در سر دندان شود با لاف رعدفی‌المثل گر بارد آب زندگانی از سحاب 
 ابر کی باشد برابر با کف دستی که گرکان ببخشد، نه ثنا دامنش گیرد، نه ثواب؟ 
 کوس رعد و رایت برقش همه بگذاشتمیک سؤالم را جوابی ده، نه جنگ و نه عتاب 
 قطرهٔ باران ازو بر روی آبی کی چکیدکو کلاهی بر سرش ننهاد حالی از حباب؟ 
 جلوهٔ احسان خود در عمر کردستی تو؟ نهگر همه صد بدره زر بودست و صد رزمه ثیاب 
 خود خراب آباد گیتی نیست جای تو ولیکگنجها ننهند هرگز جز که در جای خراب 
 آسمان‌قدرا، زمین‌حلما، خداوندا، مکنبا کسی کز تو گزیرش نیست بی‌جرمی خطاب 
 ای ز استسلام انصاف تو جز بخت ترایک جهان را برده اندر سایهٔ عدل تو خواب 
 خو نکردستم بمهجوری، مران زین ساحتمحق همی داند بری السّاحتم من کل باب 
 از پی صاحب غرض رفتم، بیفتادم ز راهاین مثل نشنیده‌ای باری؟ «اذا کان الغراب» 
 چین ابروی تو بر من رستخیز آرد، فکیفروزها شد، تا سلامم رانفرمودی جواب؟ 
 داشت روشن روز عیشم آفتاب عون تووز عنا آمد شبم، «حتی توارت بالحجاب» 
 لطف تو هر ساعتم گوید که: هین! الاعتذار!قهر تو هر لحظه‌ام گوید که: هان! الاحتساب! 
 من میان هر دو با جانی بغرغر آمدهدر کف غم چون تذروی مانده در چنگ عقاب 
 خودرروا باشد که چشمی کز جهان روشن بتستهر شبی پر باشد از خون و تهی باشد ز خواب؟ 
 از فلک در بندگی تو سپر هم نفگنمگر بخون من کند تیغ حوادث را خضاب 
 نیست در علمم که جز تو کس خداوندم بودهست بر علمم گوا «من عنده ام‌الکتاب» 
 دانی آخر چون تویی را بد نباشد چون منیچون کنم؟ برداشتم از روی این معنی نقاب 
 گر تو خواهی ور نخواهی بنده‌ام تا زنده‌اماین سخن کوتاه شد، «والله اعلم بالصواب» 
 تا خیام چرخ را نبود شرج همچون ستونتا طناب صبح را نبود گره چونانکه تاب 
 در جهان جاه لشکرگاه اقبال تراخیمه اندر خیمه بادا و طناب اندر طناب 
 عرض تو چون جرم گردون باد ایمن از فسادعمر تو چون دور گردون باد فارغ از حساب 
 از بلندی پایگاه دولتت فوق‌الفلکوز نژندی جایگاه دشمنت تحت‌التراب