انوری (غزلیات)/گل رخسار تو چون دسته بستند
ظاهر
| گل رخسار تو چون دسته بستند | بهار و باغ در ماتم نشستند | |||||
| صبا را پای در زلف تو بشکست | چو چین زلف تو بر هم شکستند | |||||
| که خواهد رست از این آسیب فتنه | که نوک خار و برگ گل نرستند | |||||
| کرا در باغ رخسارت بود راه | از آن دلها که در زلف تو بستند | |||||
| که در هر گلستانش گاه و بیگاه | ز غمزهت یک جهان ترکان مستند | |||||
| چو در پیش لبت از بیم چشمت | همه خواهندگان لبها ببستند | |||||
| منه بر کار این بیچارگان پای | چه خواهی کرد مشتی زیردستند | |||||