امیر خسرو دهلوی (گزیده از مجنون و لیلی)/یک روز، به گاه نیم روزان،

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

 یک روز، به گاه نیم روزان،کانجم شد از افتاب سوزان   گردون ز حرارت تموزیدر سایه خزان به پشت کوزی   آتش زده گشت کون و کان همتفسیده زمین و آسمان هم   جایی نه که دیده را برد خوابابری نه که تشنه را دهد آب   مرغان چمن خزیده در شاخدر رفته خزندگان به سوراخ   خورشید چنانچ تیزی اوستبگشاد، چو مار، از آدمی پوست   در حوضه‌ی خشک از آتش و تابصد پاره شده زمین بی آب   در دشت سرابهای کین توزچون وعده‌ی سفلگان، جگر سوز   مرغابی از آرزوی آبیخون خورده بگرد هر سرابی   از گرمی ریگهای گردان،پر آبله پای ره نوردان   هر کس به چنین هوای ناخوشدر حجره‌ی سرد کرده جاخوش   مجنون به کنار هر سوادیگردنده بسان گرد بادی   می‌گشت چو بی‌خودان بهر سویخونابه روان ز دیده، چون جوی   دید از طرف گذر به سوییغلطیده سگی به کنج کویی   سر تا قدمش جراحت و ریششویان به زبان جراحت خویش   مجنون چو بحال او نظر کرددر پیش دوید و دیده تر کرد   پیچید به گردنش به صد ذوقو افگند ز زر به گردنش طوق   بگرفت به رفق در کنارشمی‌شست به گریهای زارش   دامن به تهش فگنده در خاکمی‌کرد باستین سرش پاک   گه پیش رخش به گریه نالیدگه در کف پاش دیده مالید   بوسید سرش به رفق و آزرمخارید برش به ناخن نرم   گفت ای گلت از وفا سرشتهنقشت فلک از نوا نوشته   هم نان کسان حلال خوردههم خورده‌ی خود حلال کرده   کرده ز ره‌ی حلال خواریبا منعم خویش حق گزاری   ایمن ز تو باسپان بهر سویمعزول ز تو عسس بهر کوی   دزدی که شد از دمانت خستهالا بگزند جان نرسته   از خاستن شب سیاهتمیمون شده خواب صبحگاهت   ور گشته شبان گوسپنداناز گرگ ربوده مزد دندان   بر تخته‌ی پشت هر شکاریتعلیم گرفته روزگاری   و امروز که باز ماندی از کارخواری همه را، مرا، نه ای خوار   گر تو سگی از سرشت دوراناینک سگ تو منم به صد جان   کو سلسله‌ی تو، تا ز یاری،در گردن خود کشم، به زاری؟!   باری بزنم به مهر و پیوندبا تو به موافقت، دمی چند   پای تو که گشت بر در یاربر چشم منش سزات رفتار   خواهم که شکافم این دل تنگدر وی کشمت چو لعل در سنگ   هستیم، من و تو، هر دو، شب گردلیکن تو به ناله و من از درد   چون باز گذر کنی دران کویبر خاک درش نهی ز من روی   هر گه جگریت بخشد آن یاربا دی نکنی ازین جگر خوار   هر خس که برو گذارد گامیاز من برسانیش سلامی   هر جا که نهاد پای روشنبسیار ببوسی از لب من   زنجیر خودت نهد چو بر دوشاز گردن من مکن فراموش   روزی اگر آن بت پری چهردستی به سر تو ساید از مهر   آگه کنیش ز مهر جانموین قصه بگویی از زبانم   کای آهوی ناوک افگن مستیک تیر تو و ز آهوان شست   آن کز پی صید تو زند گامخود را فگند به حلقه‌ی دام   هرکز پی تو شود کمان گیربر سینه‌ی خویشتن زند تیر   چشم سیهت که بی نظیرستآهوی سیاه شیر گیرست   تو شیر کشی، بهر شکاریمردم، ز سگان کیست، باری؟   بگذار که چون سگان نهانیباشم به درت به پاسبانی   در خانه گرم نمی‌گذاری،باری زدرم مران به خواری   زینسان شغبی بکار می‌کرددیوانگی آشکار می‌کرد   او بر سر این فسانه‌ی دردو انبوه بگرد او زن و مرد   پرسید یکیش از ان میانه:کای کرده ز عافیت کرانه   این سگ، سگ کیست اندرین گردوین غم، غم کیست با چنین درد   خون، بهر که می‌خوری بدینسان؟وز بهر که می‌کنی چنین جان؟   سگ را چه خبر که کام تو چیست؟یا نیک و بد پیام تو چیست؟   او را چو ز عقل نیست تمکین،تعظیم ویت چراست چندین؟   دیوانه به درد پاسخش داد:کای از غم من دل تو آزاد   طعنم چه زنی به سگ پرستی،من نیز سگم ز روی هستی   ور نیز به پای سگ زنم بوسزان پای خورم، نه زین لب، افسوس   کاین پا که به شهر و کوی گشتستپیش در یار من گذشتست   روزیش به گوی آن پری کیشدیدم، گذران، به دیده‌ی خویش   تعظیم ویم نه از پی اوستکش دوست گرفتم از پی دوست   از یار، چو بهره خار باشد،با بوی گلم چکار باشد؟