امیر خسرو دهلوی (گزیده از مجنون و لیلی)/ای داده به دل خزینه‌ی راز

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

 ای داده به دل خزینه‌ی رازعقل از تو شده خزینه پرداز   ای دیده گشای دوربینانسرمایه ده‌ی تهی نشینان   ای توبه همین صفت سزاوارنام تو گره کشای هر کار   ای جلوه گر بهار خندانبینا کن چشم هوشمندان   ای جان به جسد فگنده‌ئی توهر کس که به جز تو، بنده‌ی تو   اندیشه بهر بلندی و پستبگذشت و نزد به دامنت دست   پس در ره تو ز تیزهوشیبیهوده بود سخن فروشی   آن به زنیم سر، خرد رااقرار کنیم ما عجز خود را   با تو نه سخن رفیع سازیمنادانی خود شفیع سازیم   داننده تویی بهر چه رازستسازنده تویی بهر چه سازست   کاری که خرد صلاح آن جستموقوف به کار سازی تست   قفل همه را کلید بر توپنهان همه پدید بر تو   لطف تو انیس مستمندانقهر تو هلاک زورمندان   گر لطف کنی و گر کنی قهردر هر دو بود ز مرحمت بهر   همواره در تو جای من بادتوفیق تو رهنمای من باد