امیر خسرو دهلوی (گزیده از مجنون و لیلی)/آمد چو خزان به غارت باغ

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

 آمد چو خزان به غارت باغبنشست به جای بلبلان زاغ   هر غنچه که جلوه‌کرد گستاخدر ریختن آمد از سر شاخ   ریزان گل و لاله، شست در شستمالنده چنار، دست در دست   گیسوی بنفشه خاک بوسانچون زلف خمیده‌ی عروسان   ناگه به چنین شکوفه ریزیافتاد گلی به رستخیزی   لیلی، که بهار عالمی بودزو چشمه‌ی زندگی نمی بود   آتش زده گشت نوبهارشوز آب برفت چشمه سارش   آن ریش کهن که در جگر داشتجان برد، که سوی جان گذر داشت   آن دل که شدش به عشق پامالجان نیز روان شدش به دنبال   آمیخت به سرو نوجوانشبیماری چشم ناتوانش   شعله ز تنش چنان برآمدکش دود ز استخوان برامد   پهلو به کنار بستر آوردسر پوش اجل به سر در آورد   گشتش تن گوهرین سفالینوز بستر رنج، ساخت بالین   گشتش خوی تب روان به تعجیلهم وسمه زر و بشست و هم نیل   گیسو ز شکنج ناز ماندشنرگس ز کرشمه بازماندش   شد تیره جمال صبح تابشوافتاد به زردی آفتابش   تب لرزه بسوخت روی چون باغتب خاله نهاد بر لبش داغ   هم رنج تن و هم انده‌ی یاریک جان بدو زخم گه گرفتار   در تلوسه‌ی چنان جگر سوزمی‌دید عقوبتی دو سه روز   چون شد گه‌ی آنکه مرغ دمسازاز بند قفص، شود به پرواز   زان نکته که زد به جانش آذربگشاد جریده پیش مادر   کای درد من انده‌ی نهانتواندیشه‌ی من خراش جانت   زین غم که برای من کشیدی،آزرده شدی و رنج دیدی   ناچار، چو خونم از تن تستبار دل من به گردن تست   رنجی که نهند بر نهادملابد تو کشی، که از تو زادم   تیمار مرا که پی فشردیزحمت ز قیاس بیش بردی   وقتست کنون که خیزم از پیشزایل کنم از تو زحمت خویش   عذرت به کدام رای خواهم؟مزدت مگر از خدای خواهم   چشمت پس ازین نمی‌مبینادبعد از غم من غمی مبیناد   بردار ز بستر هلاکموز آب دو دیده شوی پاکم   خون ریز به روی مشک بویمتا غازه‌ی تر بود برویم   گل زن به جبین ز روی خویشمکافور فشان و موی خویشم   چون از پی مرقدم، نهانیپوشی به لباس آن جهانی   از دامن چاک یار دلسوزیک پاره بیار و بر کفن دوز   تا با خود از ان مصاحب پاکپیوند وفا برم ته خاک   چون نوبت آن شود که از تختلیلی به جنازه برنهد رخت   کم کن قدری رقیب ما راو آواز ده آن غریب ما را   کاید چو شهان درین عروسیلب ساز کند به فرق بوسی   در جلوه‌ی من کند نظارهوز سینه براورد حراره   از رخ به زمین شود زر افشانوز گریه‌ی تلخ شکر افشان   رنگین کند از جگر قبا راخونین کند از نفس هوا را   مطرب شود از ترانه‌ی سوزقاری شود از نفیر دل دوز   در گریه، روان کند درودیوز ناله، برآورد سرودی   او نغمه‌ی غم زند به نامممن رقص‌کنان برون خرامم   آید قدری چو مهربانانتا حجره‌ی خوابگاه جانان   وانگه به وفا، چنانکه داندهم خوابه شود اگر تواند   در زندگی، ار نبود کاریدر خاک، بهم بویم، باری   گو آنچه که گفتی، از یقین است،بشتاب، که وقت آن همین است   اینک رخ اگر جمال خواهیوینک من اگر وصال خواهی   شوری، زد و کالبد برانگیزتن با تن و جان به جان، برآمیز   رنج دو جراحت اندکی کنخون دو شهید را یکی کن   گر چز دم سرد مردم ای دوستخون سرد نشد هنوز در پوست   با گرمی خونم آر در برپیوند، به خون گرم بهتر   ور دل نشود که بر من آییچون جان، به دریچه‌ی تن آیی   گیری کم دوست چون گرانانجان، دوسترت بود ز جانان   از مردمی تو بر نگردمزان روی که بی وفاست مردم   هر کس پی زندگان گزیندکس روی گذشتگان نبیند   با آن که کنند ناله و شورنتوان پس مرده رفت در گور   باین همه، به منزل خویشخالی نکنم ز تو، گل خویش   چون خاک شود، وجود پاکمبر باد دهد، زمانه خاکم   با باد صبا غبار گردمپیراهن کوی یار گردم   گویند که گرد باد در دشتجا نیست ز تن رمیده در گشت   من نیز به جان دهم گشادیگردم به سرت چو گرد بادی   لیکن تو نه آن کسی که بی دوستهم خانه‌ی جان شوی، به یک پوست   عمریست که جان تو به غم بوددر جستن همره‌ی عدم بود   بشتاب که سوی آن خرابیهمراه دگر، چو من، نیابی   همره چه بود که جان چون نوشهم خوابه و همدم و هم آغوش   این راه دراز گاه و بیگاهز افسانه‌ی غم کنیم کوتاه   چندان ز تو انتظار بردمکاندر ره انتظار مردم   و امروز که گشت جان سبک پایمن مرده و انتظار برجای   دوری منمای بیش از اینمکاز کتم عدم، ره‌ی تو بینم   منشین که بساط در نوشتمتو زود بیا که من گذشتم!   گفت این سخن و ز حال در گشتوز حالت خویش بی‌خبر گشت   جانش که میان موج خون رفتمجنون گویان زتن برون رفت!