امیر خسرو دهلوی (گزیده از خسرو و شیرین)/چو صورتگر نمود آن صورت حال
ظاهر
| چو صورتگر نمود آن صورت حال | به دام افتاد مرغ فالغ البال | |||||
| ملک را در گرفت آنحال شیرین | که شیرین آمدش تمثال شیرین | |||||
| سوی ار من شتابان شد سبک خیز | چو عنصر کو سوی مرکز شود تیز | |||||
| قضا را از اتفاق بخت قابل | مه و خورشید باهم شد مقابل | |||||
| به گرمی بس که دلها مایل افتاد | نظر شد گرم و آتش در دل افتاد | |||||
| برابر چشم بر چشم ایستادند | نظر دزدیده رو برو نهادند | |||||
| شدند از تیر یکدیگر نشانه | که بود آماج داری در میانه | |||||
| بسی کردند ترتیب سخن ساز | ز حیرت هر دو را برنامد آواز | |||||
| نگه میکرد ماه از گوشهی چشم | دلش پر مینگشت از توشهی چشم | |||||
| چو نتوانست ازو دل را جدا کرد | جنیبت راند و دل بر جا رها کرد | |||||
| ز بی صبری جفا میدید و میرفت | ز حیرت در قفا میدید و میرفت | |||||
| رونده سرکش و جوینده بیحال | کبوتر میشد و شاهین به دنبال | |||||
| چنین تاشد گذر بر مرغزاری | سمنبر خیمه زد زیر چناری | |||||
| اشارت کرد خوبان را که پویند | غریبان را خبرها باز جویند | |||||
| دوید آزاد سر وی شد خبر جوی | ازان بیگانگان آشنا روی | |||||
| ملک فرمود تا شاپور فرخ | بگوید در خور پرسنده پاسخ | |||||
| جوابش داد شاپور از سر هوش | که نبود راز ما در خورد هر گوش | |||||
| اگر خود پرسد از ما بانوی دهر | بگوئیم آنچه داریم از جهان بهر | |||||
| پرستار آنچه بشنید آمد و گفت | سهی سرو از خوشی چون لاله بشگفت | |||||
| به خدمت خواند شاپور گزین را | نشاند و از جبین بگشاد چین را | |||||
| بدو گفت ای دلم مایل به سویت | نمودار خرد پیدا ز رویت | |||||
| کس و کیستند اینره نور دان | چشان دارد همی زینگونه گردان | |||||
| تواضع کرد شاپور خردمند | دعا را با تواضع داد پیوند | |||||
| که ای نور سعادت در جبینت | سعود چرخ بادا هم نشینت | |||||
| در آن فوج آن سواری کارجمند است | فرس گلگون و او سرو بلند است | |||||
| بزرگان دولتش را تیز دانند | خطابش خسرو پرویز خوانند | |||||
| چو شیرین نام خسرو کرد در گوش | نماند از ناشکیبی در سر هوش | |||||
| ز بختی کامدش ناخوانده در پیش | مبارک دید شیرین طالع خویش | |||||
| خرامان رفت با جان پر امید | زمین را سایه شد در پیش خورشید | |||||
| شه از شیرین چو دید آن تازه رویی | شدش تازه ز سر دیوانه خوئی | |||||
| چو سر بر کرد در نظارهی نور | بنامیزد چه بیند چشم بد دور | |||||
| جهانی دید از عشق آفریده | جهانی پردهی عاشق دریده | |||||
| ازین سو ز دیدن گشت بی هوش | وزان سو او ز حیرت ماند خاموش | |||||
| دو عاشق روی در رو مست دیدار | نظر بر کار و مانده عقل بیکار | |||||
| چو شیرین یاد کرد از خود زمانی | کشید از ره شیرینی زبانی | |||||
| که یارب این چه دولت بود ما را | که ابری چون تو مهمان شد گیارا | |||||
| چو آمد آفتاب از بیت معمور | سزد گر کلبهی ما را دهد نور | |||||
| سخن را کرد خسرو باز بستی | کز آسیب فلک دارم شکستی | |||||
| مرا کاریست زینجا بوم بر بوم | همای خویش خواهم راند تا روم | |||||
| چو زانجا باز گردم شاد و خندان | شوم مهمان لطف ارجمندان | |||||
| به زاری گفت شیرین کای دغا باز | چو دل بردی ز من چندین مکن ناز | |||||
| اگر خورشید بر پایم زند بوس | ز پشت پای خویشم خیزد افسوس | |||||
| چو خود میبوسم اکنون پشت پایت | تو پشت پا زنی شاید ز رایت | |||||
| ملک از رخصت ان لعل چون قند | زد اندر پای شیرین بوسهای چند | |||||
| پس آن که گفت باصد گونه زاری | که ای در دل نشانده تیر کاری | |||||
| من از عطف عنان مطلق خویش | ترا میآزمایم در حق خویش | |||||
| وگرنه من کجا آن پای دارم | که از کویت به رفتن رای دارم | |||||
| شکر لب گفت با خسرو که هان خیز | چو دولت سایهای بر فرق ما ریز | |||||
| مهین بانو چو زان دولت خبر یافت | که مه در منزل پروین گذر یافت | |||||
| به رسم خسروان مجلس برار است | خردمندان نشستند از چپ و راست | |||||
| خرامان گشت ساقی باده در دست | وی از می مست و میخوانان ازو مست | |||||
| چو ماه چارده بنشسته خسرو | پریوش در تواضع چون مه نو | |||||
| لبش میخواست مهمان را دهد نوش | کرشمه بانگ بر میزد که خاموش | |||||