امیر خسرو دهلوی (انتخاب از غزلیات)/گر خود سخن ز زهره و از ماد بشنوم
ظاهر
| گر خود سخن ز زهره و از ماد بشنوم | نبود چنان کزان بت دلخواه بشنوم | |||||
| بیخوابیم بکشت وه از من که هر شبی | بنشینم و فسانهی آن ماه بشنوم | |||||
| آواز ارغنون ندهد ذوقم آنچنان | کاو از پای اسپ تو ناگاه بشنوم | |||||
| دل پارههای خون فگند همچو برگ گل | چون بوی تو ز باد سحرگاه بشنوم | |||||
| خود را کنم سپند و نخواهم ترا گزند | از عاشقان چو بر در تو آه بشنوم | |||||
| چو غنچه تا، دل بستم ای بهار جوانی | به هیچ جا ننشستم که جامهیی ندریدم | |||||
| اگر به تیغ سیاست مرا جداکنی از خود | ز تو برید نیارم ولی زخویش بریدم | |||||
| به عین بیهوشیم رخ نمود و گفت که چونی | چه تشنگی برد آبی که من به خواب بدیدم | |||||
| کنون که توبه شکستم کدوی می بسرم نه | چنانکه کاسهی سر بشکند ز بار سبویم | |||||
| پگه بیامد و همسایه گفت خوابم نیست | که نالههای تو در سینه کار میکندم | |||||
| دوش گفتی که وفای بکنم ترسم از آنک | ناگهان در دلت آیت که کنم یا نکنم ؟ | |||||
| ترک دنیا کنم ار سوی خودم راه دهی | کو سر کوی تو تا من زجهان در گذرم | |||||
| بس که بیرون و درونم همگی دوست گرفت | بوی یوسف دمدار باز کنی پیر هنم | |||||
| چند گویند که رسوا شدی از دامن چاک | چاک دل را چه کنم گیر که دامن دوزم ! | |||||
| یکزمان پیش من ای جان و جهانم بنشین | تا بدان خوشدلی از جان وجهان برخیزم | |||||
| گفتیم یاز من و یاز سر جان برخیز | از تو نتوانم ولیک از سر جان برخیزم | |||||
| از پس مرگ اگر بر سر خاکم گذری | بانگ یایت شنوم نعره زنان برخیزم | |||||
| من که پا تا بهی همت کنم از اطلس چرخ | افسر جم نگر این ژنده که بر سر بستم | |||||
| عقل گوید پارسایی پیشه کن | مست عشقم پارسایی چون کنم | |||||
| بی رقیب آی شبی با پیشت | حال خود گویم و تنها گویم | |||||
| سر نهم بر کف یایت و آنگاه | لیتنی کنت ترا با گویم | |||||
| باز آ که شهر بی تو تاریک و تیره باشد | در شهر بی تو نتوان والله که در جهان هم | |||||
| خواهی بدیده بنشین خواهی به سینه جاکن | سلطان هر دو ملکی این زان تست وآن هم | |||||
| صد منت از تو بر من کز دولت جمالت | بد نام شهر گشتم رسوای مردمان هم | |||||