امیر خسرو دهلوی (انتخاب از غزلیات)/شب من سیه شد از غم مه من کجات جویم
ظاهر
| شب من سیه شد از غم مه من کجات جویم | به شب دراز هجران مگر از خدات جویم | |||||
| نه ای گلی که آرد سوی مات هیچ بادی | ز پی دل خودست این که من حیات جویم | |||||
| سخت به سرو گویم خبرت ز باد پرسم | تو درون دیده و دل ز کسان چرات جویم؟ | |||||
| به دل و دو دیده و جان همه جا نهفته هستی | چو نبینم آشکار به کدام جات جویم؟ | |||||
| چو ز آه دردمندان سوی تو رود بلایی | به میان سپر شوم همره آن بلات جویم | |||||
| سر گم شده بجوید مگر از در تو خسرو | ز کجاست بخت آنم که به زیر پایت جویم | |||||
| عذر تقصیر بخواهیم که از خدمت رفت | گر خدا خواسته باشد که به خدمت برسیم | |||||
| میخلی روز و شب اندر دل آزردهی من | به چه مشغول شوم کز تو فراموش کنم | |||||
| آن چه بر من لب تو میکند ای جای من نیز | میتوانم که کنم بر لبت اما نکنم | |||||
| دوش گفتی که وفایی بکنم ترسم از آنک | ناگهان در دلت آیت که کنم یا نکنم ؟ | |||||
| ترک دنیا کنم ار سوی خودم راه دهی | کو سر کوی تو تا من ز جهان در گذرم | |||||
| بس که بیرون و درونم همگی دوست گرفت | بوی یوسف دمد باز کنی پیرهنم | |||||
| چند گویند که رسوا شدی از دامن چاک | چاک دل را چه کنم گیر که دامندوزم ! | |||||
| یک زمان پیش من ای جان و جهانم بنشین | تا بدان خوشدلی از جان و جهان برخیزم | |||||
| گفتیم باز من و باز سر جان برخیز | از تو نتوانم و لیک از سرجان برخیزم | |||||
| از پس مرگ اگر بر سر خاکم گذری | بانگ پایت شنوم نعره زنان برخیزم | |||||
| من که پا تابهی همت کنم از اطلس چرخ | افسر جم نگر این ژنده که بر سر بستم | |||||
| عقل گوید پارسایی پیشه کن | مست عشقم پارسایی چون کنم | |||||
| بی رقیب آی شبی تا پیشت | حال خود گویم و تنها گویم | |||||
| سر نهم برکف پایت وآنگاه | لیتنی کنت ترا با گویم | |||||
| باز آ که شهر بی تو تاریک و تیره باشد | در شهر بی تو نتوان والله که در جهان هم | |||||
| خواهی به دیده بنشین خواهی به سینه جاکن | سلطان هر دو ملکی این زان تست و آنهم | |||||
| صد منت از تو بر من کز دولت جمالت | بد نام شهر گشتم رسوای مردمان هم | |||||