امیر خسرو دهلوی (انتخاب از غزلیات)/شب من سیه شد از غم مه من کجات جویم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
امیر خسرو دهلوی (انتخاب از غزلیات) توسط امیر خسرو دهلوی
(شب من سیه شد از غم مه من کجات جویم)

 شب من سیه شد از غم مه من کجات جویمبه شب دراز هجران مگر از خدات جویم   نه ای گلی که آرد سوی مات هیچ بادیز پی دل خودست این که من حیات جویم   سخت به سرو گویم خبرت ز باد پرسمتو درون دیده و دل ز کسان چرات جویم؟   به دل و دو دیده و جان همه جا نهفته هستیچو نبینم آشکار به کدام جات جویم؟   چو ز آه دردمندان سوی تو رود بلاییبه میان سپر شوم همره آن بلات جویم   سر گم شده بجوید مگر از در تو خسروز کجاست بخت آنم که به زیر پایت جویم   عذر تقصیر بخواهیم که از خدمت رفتگر خدا خواسته باشد که به خدمت برسیم   میخلی روز و شب اندر دل آزرده‌ی منبه چه مشغول شوم کز تو فراموش کنم   آن چه بر من لب تو میکند ای جای من نیزمی‌توانم که کنم بر لبت اما نکنم   دوش گفتی که وفایی بکنم ترسم از آنکناگهان در دلت آیت که کنم یا نکنم ؟   ترک دنیا کنم ار سوی خودم راه دهیکو سر کوی تو تا من ز جهان در گذرم   بس که بیرون و درونم همگی دوست گرفتبوی یوسف دمد باز کنی پیرهنم   چند گویند که رسوا شدی از دامن چاکچاک دل را چه کنم گیر که دامن‌دوزم !   یک زمان پیش من ای جان و جهانم بنشینتا بدان خوش‌دلی از جان و جهان برخیزم   گفتیم باز من و باز سر جان برخیزاز تو نتوانم و لیک از سرجان برخیزم   از پس مرگ اگر بر سر خاکم گذریبانگ پایت شنوم نعره زنان برخیزم   من که پا تابه‌ی همت کنم از اطلس چرخافسر جم نگر این ژنده که بر سر بستم   عقل گوید پارسایی پیشه کنمست عشقم پارسایی چون کنم   بی رقیب آی شبی تا پیشتحال خود گویم و تنها گویم   سر نهم برکف پایت وآنگاهلیتنی کنت ترا با گویم   باز آ که شهر بی تو تاریک و تیره باشددر شهر بی تو نتوان والله که در جهان هم   خواهی به دیده بنشین خواهی به سینه جاکنسلطان هر دو ملکی این زان تست و آنهم   صد منت از تو بر من کز دولت جمالتبد نام شهر گشتم رسوای مردمان هم