امیر خسرو دهلوی (انتخاب از غزلیات)/سخن می گفتم از لبهایش در کام زبان گم شد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' امیر خسرو دهلوی (انتخاب از غزلیات)  از امیر خسرو دهلوی
(سخن می گفتم از لبهایش در کام زبان گم شد)
'


 سخن می گفتم از لبهایش در کام زبان گم شدگرفتم ناگهان نامش حدیثم در دهان گم شد 
 دل گم گشته را درهر خم زلفش همی جستمکه ناگه چشم بد خویش سوی جان رفت و جان گم شد 
 در مقصود برعشاق مسکین بازکی گردد ؟چو در خاک در خوبان کلید بختشان گم شد 
 بلایی گشت حسنت بر زمین و هم‌چو تو ماهیاگر برآسمان باشد بلای آسمان باشد 
 ببوسی می‌فروشم جان به شرط آنکه اندر ویاگر جز مهر خود بینی مراجان رایگان باشد 
 دل خود را به زلف چون خودی بربند تادانیکه جان چون منی اندر دل شب بر چسان باشد