امیر خسرو دهلوی (انتخاب از غزلیات)/روی ای صبا و سلامم به دلنواز رسان
ظاهر
| روی ای صبا و سلامم به دلنواز رسان | نیاز بنده به آن شوخ عشوه ساز رسان | |||||
| من آنچه میکشم اندر درازی شبها | به روزگار سر زلف او فراز رسان | |||||
| دلم ببردی و ترسم که دردان رسدت | دلم به زلف نگهدار و درد باز رسان | |||||
| چو نیم خوردهی خود باده بر زمین فگنی | بگو به روح ستم کشتگان ناز رسان | |||||
| به بند سخت شدن در شکنجه جان دادن | از ان بهشت که در بند نیکوان بودن | |||||
| طریق بلهوسان است نی رهی عشاق | زعشق لاف پس از فتنه برکران بودن | |||||
| چو روی او نگرم جن دهم که حیف بود | چنان جمالی و آنگه به رایگان دیدن | |||||
| چو دوستان وفادار رخت بر بستند | جهان چگونه توان دید بی وفاداران | |||||
| دلا بدانکه به تعبیر هم نمیارزد | جهان که صورت خواب است پیش بیداران | |||||