امیر خسرو دهلوی (انتخاب از غزلیات)/ای که عمر از پیسودای تو دادیم بباد
ظاهر
| ای که عمر از پیسودای تو دادیم بباد | یاد میدارد که از مات نمی آید یاد | |||||
| عهدها بستی و میداشتم امید وفا | ای امید من و عهد تو سراسر همه باد | |||||
| هر چه دارند ز آئین نکویی خوبان | همه داری و بدان چشم بدانت مرساد | |||||
| ماجرای دل گمگشتهی بی نام ونشان | هر که را باز نمودیم نشانی به تو داد | |||||
| کام خسرو بده ای خسرو خوبان که شده است | لعلی جانبخش تو شیرین و دل او فرهاد | |||||
| زاهد از صومعه زنهار که بیرون نروی | که از آن سوی بلای دل و دین میگذرد | |||||
| میگذشتی شب و از ماه برآمد فریاد | کاین چه فتنه است که بروی زمین میگذرد؟ | |||||
| مکن از گریه مرا منع که دل سوخته را | هیچکس از جزع و گریه ملامت نکند | |||||
| هست روشن به رخت دیده اگر خاک رهت | باز دریده کشم نور علی نور شود | |||||
| بسکه پروانه شود سوختهی شمع زعشق | عارف از سوختگی عاشق پروانه شود | |||||