اسرارالتوحید

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' اسرارالتوحید فی مقامات شیخ ابوسعید (بیان حالات شیخ ابوسعید)  از ابوسعید ابوالخیر '
نویسنده حکایت ها: محمد بن منور.


حکایت ها[ویرایش]

استاد عبدالرحمان گفت که مقری شیخ ما بود، که روزی شیخ ما در نیشابور مجلس می گفت. علویی بود در مجلس شیخ. مگر بر دل علوی بگذشت که نسب ما داریم و عزت و دولت، شیخ دارد. در حال شیخ روی بدان علوی کرد و گفت: «بهتر از این باید و بهتر از این باید.»

آنگه روی به جمع کرد و گفت: «می دانید که این سید چه می گوید؟ می گوید: نسبت ما داریم و عزت و دولت آنجاست. بدانک محمد صلوات الله علیه آنچه یافت از نسبت یافت نه از نسب که بوجهل و بولهب هم از آن نسب بودند. شما به نسب از آن مهتر قناعت کرده اید و ما همگی خویش در نسبت بدان مهتر در باخته ایم و هنوز قناعت نمی کنیم. لاجرم از آن دولت و عزت که آن مهتر داشت ما را نصیب کرد و بنمود که راه به حضرت ما به نسبت است نه به نسب.»


شیخ عبدالصمد بن محمد الصوفی السرخسی، که مرید خاص شیخ ما بود حکایت کرد که من مدتی از مجلس شیخ ما ابوسعید (قدس الله) غایب ماندم، به سببی و عظیم متاسف بودم، بدانک آن فواید از من فوت شد. چون در میهنه شدم شیخ ما مجلس می‏گفت، بر تخت نشسته.

چون چشم شیخ بر من افتاد گفت: «ای عبدالصمد، هیچ متاسف مباش که اگر تو ده سال از ما غایب گردی ما جز یک حرف نگوییم و آن یک حرف برین ناخن توان نوشت و اشارت به ناخن انگشت مهین کرد، از دست راست – و آن سخن این است:

« ذبٌح النفس و الا فلا »

چون شیخ این کلمه بگفت فریاد بر من افتاد و از دست بشدم.


نوشته اند: درزی و جولاهه‌ای با هم دوستی داشته‏‌اند و چون به هم بنشستند می‏‌گفتندی که این کار این شیخ هیچ بر اصل نیست. روزی با یکدیگر می‏‌گفتند که این مرد دعوی کرامت می‌کند؛ بیا تا هر دو به نزدیک وی در شویم، اگر شیخ بداند که ما هر یکی چه کار کنیم و پیشهٔ ما چیست، بدانیم که او بر حق است و آنچ می کند بر اصل است.

هر دو متفکر‌وار به نزدیک شیخ ما درآمدند. چون چشم شیخ بر ایشان افتاد گفت، بیت:

 به فلک برد و مرد پیشه ورند زآن یکی درزی و دگر جولاه 

پس اشارت به درزی کرد و گفت:

 این ندوزد مگر قبال ملوک 

آنگه اشاره به جولاهه کرد و گفت:

 وآن نبافد مگر گلیم سیاه 

ایشان هر دو خجل گشتند و در پای شیخ افتادند و از آن انکار توبه کردند.


خواجه عبدالکریم خادم خاص شیخ ما ابوسعید بود، گفت: روزی درویشی مرا بنشانده بود تا از حکایت های شیخ ما او را چیزی می‌نوشتم. کسی بیامد که «شیخ تو را می‌خواند.» برفتم. چون پیش شیخ رسیدم ، شیخ پرسید که «چه کار می‏‌کردی؟» گفتم : «درویشی حکایت چند خواست، از آن شیخ، می‌نوشتم.»

شیخ گفت:«یا عبدالکریم! حکایت نویس مباش ، چنان باش که از تو حکایت کنند.»


شیخ را گفتند: «فلان کس بر روی آب می‏‌رود.» گفت: «سهل است، بزغی و صعوه ای نیز برود». گفتند :«فلان کس در هوا پرد.» گفت:«مگسی و زغنه‌‏ای می‌‏پرد.» گفتند: «فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‌شود.»

شیخ گفت:«شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‌‏شود. این چنین چیزها را بس قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و بخورد و در میان بازار در میان خلق ستد و داد کند و با خلق بیامیزد و یک لحظه، به دل، از خدای غافل نباشد.»


روزی درویشی به میهنه رسید و هم چنان با پای افزار پیش شیخ ما آمد و گفت: «ای شیخ بسیار سفر کردم و قدم فرسودم. نه بیاسودم و نه آسوده‏ای را دیدم.»

شیخ گفت: «هیچ عجب نیست. سفر تو کردی و مراد خود جستی. اگر تو درین سفر نبودی، و یک دم به ترک خود بگفتی هم تو بیاسودیی و هم دیگران به تو بیاسودندی. زندان مرد، بود مرد است. چون قدم از زندان بیرون نهاد به مراد رسید.» ...


آورده‌اند که شیخ ما ابوسعید، قدس الله روحه العزیز،در نیشابور با جمعی بزرگان نشسته بود ، چون استاد امام بلقسم قشیری و شیخ بومحمد جوینی و استاد اسمعیل صابونی. هر یکی سخنی می‌گفتند در آنکه در شب ورد ما چه باشد و به چه ذکر مشغول باشیم . چون نوبت به شیخ ما رسید از شیخ سوال کردند که «ورد شیخ در شب چیست؟»

شیخ ما گفت: «ما همه شب می گوییم : یا رب! فردا صوفیان را چیزی خوش ده که بخورند.» ایشان به یکدیگر اندر نگریستند و گفتند: «ای شیخ! این چه ورد باشد؟» شیخ ما گفت : «مصطفی صلوات الله وسلامه علیه گفته است:

« اِن الله تعالی فی عون العبد مادام العبد فی عون اخیه المسلم. »

ایشان جمله اقرار دادند که ورد شیخ ما تمام تر است ، و هیچ ورد ورای این نیست.


شیخ ما روزی در حمام بود، درویشی شیخ را خدمت می‌کرد و دست بر پشت شیخ می‌مالید و شوخ بر بازوی او جمع می‌کرد چنان‌که رسم قائمان باشد. تا آن کس ببیند که او کاری کرده است. پس در میان این خدمت از شیخ سوال کرد که:«ای شیخ! جوانمردی چیست؟»

شیخ ما حالی گفت: «آن‌که شوخِ مرد به رویِ مرد نیاوری.»

همه‌ی مشایخ و ائمه‌ی نیشابوری چون این سخن شنودند اتفاق کردند که کسی در این معنا بهتر ازین نگفته است»


خواجه امام مظفر حمدان در نوقان یک روز می‌گفت کی کار ما با شیخ بوسعید همچنانست ‏کی پیمانۀ ارزن. یک دانه شیخ بوسعید است و باقی منم. مریدی از آن شیخ بوسعید آنجا حاضر بود، ‏چون آنرا بشنید از سر گرمی برخاست و پای افزار کرد و پیش شیخ آمد و آنچه از خواجه امام مظفر ‏شنیده بود با شیخ بگفت.

شیخ گفت: «برو و با خواجه امام مظفر بگوی که آن یک دانه هم توی، ما هیچ ‏چیز نیستیم.»


آورده‌اند کی روزی شیخ، قدس اللّه روحه العزیز، در نشابور بر نشسته می‌رفت. به در کلیسایی رسید، اتفاق را روز یکشنبه بود. جمله با شیخ گفتند: «ای شیخ، می‌باید کی ایشان را ببینیم». شیخ پای از رکاب بگردانید؛ چون شیخ در رفت ترسایان پیش شیخ آمدند و خدمت کردند و همه به حرمت پیش شیخ بایستادند وحالت‌ها برفت. مقریان با شیخ بودند، یکی گفت «ای شیخ، دستوری هست تا آیتی بخوانند؟» شیخ گفت «روا باشد».

مقریان آیتی خواندند، ایشان را وقت خوش گشت و بگریستند، شیخ برخاست و بیرون آمد. یکی گفت: «اگر شیخ اشارت کردی همه زنارها بازکردندی».

شیخ گفت: «ما ایشان را زنار برنبسته بودیم تا بازگشاییم.»