ارشاد العوام/جلد اول

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
بسم الله الرحمن الرحيم

ستایش خدائی را سزاست که پرورنده جهانیان است و بخشاینده و مهربان و دارای روز پایان ترا می‌پرستیم و از تو یاری میجوئیم بنما بما راه راست را راه کسانی را که انعام بایشان کردی که نه خشم‌کرده شده‌اند و نه گمراهان و درود بر پیغمبری باد که رخساره یزدان است و راهنمای گمراهان و بر دودمان آن که همگی پاکانند و پس از او بزرگان و بر آنان که فروغ خدائی از چهره ایشان نمایان است و همه نیکیها ایشان را شایان و دور شوند از بخشایش بیکران یزدان گمراهانی که گمراه‌کننده ناتوانانند و دشمن نیکان و دوست دشمنان ایشان . و بعد چنین گوید بنده اثیم کریم بن ابرهیم که چون دیدم بعضی از مؤمنین را که طالب تصحیح اعتقادات حقه بودند و از فهم زبان عربی محروم و جمله کتابها که در این علم نوشته شده بود بزبان عربی بود و اگر قلیلی هم بزبان فارسی بود بر فهمهای ایشان گران بود و بقسم مشکلی نوشته شده بود بحدی که بعد از ترجمه کردن باز نمیتوانستند که آن را بفهمند و هم لفظ آنها مشکل بود و هم دلیلهائی که آورده بودند و عوام از فهم آنها بکلی محروم مانده بودند با وجودی که درست کردن اعتقادها بر همه آنها واجب و لازم بود و بعضی هم التماس کردند از این فقیر که کتابی برای آنها بنویسم بلفظهائی که مأنوس طبعهای ایشان باشد و دلیلهائی که همه کس از عوام از زن و از مرد و بزرگ و کوچک بتوانند آنها را بفهمند و بآنها یقین حاصل کنند و استخاره از خداوند عالم کردم پس از رخصت در نوشتن این کتاب شروع کردم و امیدوارم که بطوری بر قلم من جاری شود که همه کس از آن بهره برند چه عالم و چه جاهل و چه زن و چه مرد و چه کوچک و چه بزرگ و امید دارم که بسیاری از سخنهای بلند را هم در آن با لفظ آسانی بگذارم تا از مطلبهای بلند هم محروم نباشند و صاحبان عبارات فصیحه بر این کتاب نکته نگیرند زیرا که مقصود فهمانیدن عوام است نه سجع و الفاظ فصیحه و با هر کس باید بطور او سخن گفت و شاید که همین عین بلاغت باشد و نام این کتاب را هم ارشاد العوام گذاردم و آن را چهار قسمت کردم قسمت اول در شناختن خداوند و قسمت دویم در شناختن پیغمبران قسمت سیوم در شناختن امامان و قسمت چهارم در شناختن پیروان ایشان و نیکان و بزرگان.


قسمت اول[ویرایش]


در شناختن خداوند عالم و در این قسمت چهار مطلب است : مطلب اول در شناختن یگانگی ذات خدا و مطلب دویم در شناختن یگانگی در صفات خدا مطلب سیم در شناختن یگانگی در افعال خدا مطلب چهارم در شناختن یگانگی خدا در عبادت و هر یک از این چهار مطلب بتفصیل ذکر خواهد شد.

مطلب اول[ویرایش]


در شناختن یگانگی ذات خدا و سخنها که در این مطلب باید گفته شود باید در چند فصل باشد تا هر سخنی جدا جدا معلوم شود و دلیل هر یک جدا جدا آورده شود.


فصل در بیان آنکه این عالم تازه پیدا شده است یعنی اول نبوده است و بعد موجود شده است و همه محتاجند و فقیر. بدانکه چون بچشم عبرت در این عالم بنگری آشکارا می‌بینی که جمیع گیاهها و حیوانها و انسانها هیچ یک نبوده‌اند و تازه بوجود آمده‌اند و همچنین جمیع احوالات و گفتار و کردار ایشان همه تازه بوجود میآید و پیشتر نبوده‌اند و همه آنها محتاجند بآتش و باد و آب و خاک و بروز و شب و سرما و گرما و آفتاب و ستارگان و هستی آنها باین چیزها بسته است که اگر یکی از این چیزها زیاد شود یا کم شود همه خواهند تلف شد و همچنین آتش و باد و آب و خاک محتاجند بآسمان و ستاره‌گان و گردش آنها آیا نمی‌بینی که از شدت سرما چگونه زمین فاسد میشود و آب می‌بندد و هوا فاسد میشود و غلیظ میگردد و آتش خاموش میشود و هر یک از آن اعتدال خود می‌افتد و از شدت گرما زمین میسوزد و سنگها از هم میپاشد و میگدازد و آب میخشکد و هوا فاسد میشود و متعفن و غلیظ میگردد پس این چهار جوهر یعنی آتش و باد و آب و خاک در اعتدال و صفای خود محتاج بآنند که آفتاب و ماه و ستاره‌گان و آسمانها باعتدال حرکت کنند که نه سردی بنهایت رسد و بسیار شدید شود و نه گرمی بسیار شدید شود و نمیتوانند که وجود خود را نگاه دارند بیک حالت و همچنین هر یک از چهار عنصر یعنی آتش و باد و آب و خاک یکدیگر را فاسد میکنند و از حالت اعتدال خود می‌اندازند نمی‌بینی که زمین را آب گل میکند و روان میکند و باد آنرا بحرکت درمی‌آورد و از هم می‌پاشاند و بهوا میبرد و آتش آن را میسوزاند و میپزد و میگدازد و آب را خاک غلیظ میکند و میخشکاند و هوا آن را میخشکاند و آتش آنرا تمام میکند و میخشکاند و هوا را خاک غلیظ میکند و همچنین آب رطوبت و غلظت آنرا زیاد میکند مانند بخار و آتش آن را بلند میکند و بحرکت درمیآورد و بسمت آسمان میبرد و آتش را خاک و آب خاموش میکنند و باد آنرا متفرق میکند و آن را سرد میکند پس هر یک از چهار عنصر محتاج بآنند که دیگری بر آن غالب نیاید و با او بصلح باشد پس هیچیک خود را نمیتوانند نگاه داشت و بر آن حالت که هستند باشند بلکه همیشه هر یک از حالتی بحالتی برمیگردند و همه در انقلابند و همچنین آسمانها و آفتاب و ماه و ستاره‌گان همه محتاجند بمکان خود که در آنجا باشند و محتاجند بکسی که آنها را بحرکت درمیآورد و میگرداند بجهت آنکه هیچ چیز تا کسی آنرا حرکت ندهد حرکت نمیکند و همه محتاجند باجزای خود زیرا که هر یک از آنها را که بسنجی اجزائی هستند بهم جمع شده و تا آن اجزاء بهم جمع نباشند آن چیز بهم نمیرسد نمی‌بینی که اگر آفتاب را خورد خورد کنی و از هم جدا کنی هر خورده آن آفتاب عالمتاب نیست پس آفتاب موجود نمیشود مگر آنکه آن خورده‌ها را بهم جمع کنی و آنگاه آفتاب شود پس آفتاب محتاج بآن خورده‌هاست و آن خورده‌ها آفتاب نیستند و همچنین ماه و ستاره‌گان و آسمانها همه محتاج بخورده‌های خود هستند و بکسی که آنها را با هم جمع کند و ترکیب کند پس جمیع آسمانها با آنچه در آنها هست همه محتاجند بغیر در آنکه بر حالت اعتدال باشند و بر حالت خود باقی باشند و کسی آنها را از هم جدا نکند و نگاه ندارد و برنگرداند و از هم نپاشاند چنانکه حضرت پیغمبر صلوات اللّه علیه و آله آفتاب را برگرداند و ماه را از میان شکافت و همچنین بعضی از ستاره‌گان سردند بعضی گرم گرم آنها دفع سردی سرد آنها را میکند و سرد آنها دفع گرمی گرم آنها را میکند پس همه عالم چنانکه آشکار دیدی محتاجند بدیگری تا بر حال خود باقی باشند و اگر آن دیگری نیست شود یا غالب شود آن را خواهد نیست کرد پس هیچیک مالک وجود و هستی خود نیستند و خود را نمیتوانند نگاه داشت چنانکه یافتی.


فصل در بیان آنکه این عالم محتاج بکسی است که صانع آن باشد یعنی آنرا ساخته باشد و موجود کرده باشد . بدانکه بعد از آنکه یافتی این عالم محتاج است در هستی خود بغیر و وجود خود را نمیتواند نگاه داشت پس معلوم است که خودش خود را موجود نکرده بجهة آنکه چیزی که نبوده چگونه میتواند خود را موجود کند و چیزی که در هستی خود آشکارا می‌بینی که محتاج بغیر است چگونه خودش بخودش هستی خواهد بخشید پس لامحاله غیری باو هستی بخشیده وانگهی وقتی که بعبرت مینگری می‌بینی که بقسمی هر چیز در جای خود قرار داده شده است و در مکان هر چیز و خلقت هر چیز حکمتی است که عقل دانایان در آن حیران و سرگردان است نمی‌بینی گیاه را که چگونه در آن زیر زمین سبز میشود و از میان آب و خاک کثیف چگونه شاخها و برگها و گلهای رنگارنگ و میوِهای غریب با طعمها و شکلها و رنگهای عجیب بعمل میآورد بنظمهائی که عقلها حیران میشود و از یک آب و یک خاک چگونه گیاهها و لالِها و ریحانها و درختها بعمل میآید بنظمی و حکمتی که مافوق آن متصور نیست و اگر بخواهیم که حکمت خلقت هر یک را بگوئیم کتابها باید در هر یک نوشت و اگر دریاها مداد شود و درختان قلم گردد و بر صفحه روزگار بنویسی کفایت بیان حکمت خلقت عالم را نمیکند زیرا که در هر موضع قلمی یک حکمت آن موضع را میتوان نوشت و از برای هر چیز چندین هزار حکمت است پس باشاره اکتفا میکنیم و باقی را طالبان بقدر هوش خود فکر کنند و همچنین نمی‌بینی حیوانات بزرگ و کوچک و رونده و پرنده را که در این عالم در زمین و آب و هوا و آتش پهن میباشند چون در خلقت هر یک نظر کنی می‌بینی اعضائی مناسب او و جمیع آنچه بآن محتاج است و وجود آن و حاجت آن بآن برپاست در آن موجود است و هر یک از آنها در ظلمات شکم و ظلمات رحم چگونه درست خلقت میشوند و یا در تخم آنها صورت میگیرند بچه رنگها و شکلها و اعضاها که عقل جمیع عاقلان و فهم جمیع عالمان در آن حیران است که اگر بخواهیم شرح حال هر یک را بکنیم کتابها نوشته میشود و آخر بانجام نخواهد رسید چنانکه یافتی و همچنین نمی‌بینی انسان را که از همه عجیبتر و غریب‌تر است و چگونه در آن سه ظلمات که ظلمات شکم و ظلمات رحم و ظلمات مشیمه که باصطلاح این زمان جفت میگویند باشد خلقت میشود با اعضای درست و رگها و پی‌ها و استخوانها و پردِها و مغزها و دل و جگر و معده و شُش و رودِها و چشم و گوش و زبان و بینی و قوِّها و هوشها هر یک در جای خود بطوری که ضرور است و لازم است گذارده و چگونه حرکت میکند و ادراک مینماید و قوّه‌ها دارد و شهوت‌ها و هواها و هوسها و خیالها و طبیعتها دارد و چه صنعتها از او برمیآید که اگر کسی تا قیامت بیان کند صدهزار یک آنرا بیان نمیتوان نمود چرا که هر بیانی یکی از عجیبهای خلقتهای اوست و چگونه ایشان را خلقت کرده است خالق ایشان که باید لامحاله با هم باشند بخلاف باقی حیوانات و هر یک باید کاری کنند و صنعتی نمایند از زراعت و بافندگی و صنعتها تا وجود آنها برپا باشد و در ایشان از روی حکمت فقیر و غنی و صحیح و بیمار و دانا و نادان و ضعیف و توانا و بزرگ و کوچک و حاکم و رعیت خلقت کرده است تا همه بهم بند باشند و چگونه مایحتاج ایشان را در این عالم خلق کرده است و عالم را مثل خانة برای ایشان آفریده است که آسمان سقف آنست و زمین فرش آن و دریاها حوضهای آن و نهرها جدولهای آن و آفتاب و ماه و ستاره‌گان شمع و چراغهای آن گاهی برداشته میشود که بخوابند و گاهی گذارده میشود که برخیزند و راه روند و صنعتها کنند و باعث زمستان و پائیز و تابستان و بهار ایشان است و سبب روئیدن گیاهها و زراعات و نشو و نمای خود و حیوانات ایشان و حیوانات بارکش ایشان و گوشت خوردن ایشان و مو و کورک و پشم آنها لباسها و فرشها و خیمِهای ایشان و گیاهها آذوقه و علف حیوانات و هیمه و دواهای مرضهای ایشان و کوهها خزینِها و انبارهای برف و یخ ایشان و بیابانها و تلها انبارهای هیمه و طویله و چراگاه حیوانات ایشان و محل زراعت و سیرگاه از برای خود ایشان و معدنها انبارهای سایر حاجات و جواهر و ادویه ایشان و آب بجهت خوردن خود و حیوانات و شرب زراعات ایشان و هوا بجهة نفس کشیدن خود و حیوانات و اصلاح گیاهها و زراعات و جاری کردن کشتیها و حمل و نقل کلامهای ایشان و آتش بجهة روشنائی و طبخ غذاها و اصلاح صنعتهای ایشان مختصر همه عالم از برای مصلحت ایشان که حکمت هر یک هر یک را سالها و عمرها نمیتوان بیان نمود پس وقتی که عاقل نظر کرد در اوضاع این عالم و می‌بیند که باین طور و باین حکمت هر چیزی در سر جای خود گذارده و همه محتاج و فقیر و نمیتوانند که وجود خود را برپا داشته باشند آشکار و علانیه میفهمد که این عالم را یک مدبری حکیم هست که این عالم را بقدرت و حکمت خود آفریده و هر چیز را در جای خود گذارده است و او خود غنی است و محتاج نیست زیرا که اگر خود او هم بدیگری محتاج بودی آن هم مخلوقی بود و خالقی داشتی پس خالق کسی است که مانند مخلوق محتاج نیست و مابین خدا و بنده و خالق و مخلوق باید فرق باشد چنانکه خواهد آمد پس این عالم بطور علانیه حادث است یعنی نبوده و بعد از نبودن پیدا شده و آنرا خالقی است.


فصل بدانکه چون در این عالم بچشم عبرت نگریستی و دیدی که بنیاد عالم در نهایت حکمت است بطوریکه هر گاه جمیع عقلا جمع شوند محکمتر و مضبوطتر از آن نمیتوانند ادراک کنند بلکه هر صاحب صنعتی که صنعتی حکیمانه کرده است از روی حکمتهای این عالم ساخته و باز بآن نیکی و آن طور و طرز نتوانسته‌اند بسازند پس از این حکمت خواهی یافت که سازنده این عالم کسی لغوکار و عبث‌کار نبوده و غرضی از خلقت این عالم داشته است و فائدة منظورش بوده است و هیچ منفعتی را که صلاح بنده‌گانش در آن بوده و وجود ایشان بآن برپا بوده است فروگذاشت نکرده است و اگر یکپاره چیزها در ملکش پیدا شود که عقلهای ناقص حقیقت آنرا نفهمند از نقص عقلهاست نه از نقص صنعت و حکمت نمی‌بینی که مثلاً اگر ساعتی را به‌بینی که در نهایت خوبی و درستی ساخته‌اند و درست حرکت میکند و بسیاری از صنعتهای او را بفهمی که چه خاصیت دارد ولی در آن میانه میخی باشد یا پیچی باشد که خاصیت آن را نفهمی نمیگوئی که آن ساعت‌ساز بلغو و عبث آن پیچ را گذارده یا آن میخ را قرار داده بلکه میگوئی استاد باین حکمت و صنعت که هر چیز را در جای خود قرار داده این میخ را بلغو نگذارده است و البته خاصیتی در وجود این ساعت دارد ولی من نمی‌فهمم پس اگر بسیاری از اوضاع این عالم را بیابی که بجای خود است که اگر اندکی پس‌تر یا پیشتر بود فساد در حکمت بهم میرسید بعد یک چیزی را به‌بینی و حکمت آن را نفهمی باید از نقصان عقل خود بدانی نه از حکمت حکیم نمی‌بینی که چه بسیار چیزی که حکمت آنرا نمیدانی بعد از سالها خود برمیخوری یا از استادی می‌شنوی که چه خاصیت دارد و عبرت بگیر که حکیم چگونه حکمت خود را بکار برده اگر چه بنده‌گان او خاصیت او را نفهمند و بهتر دلیلی بر آنکه هر چیز بطور حکمت است آنست که عالم مضبوط و محکم در گردش و قرار است و هر چیز در وقت خود و محل خود میرسد مثل آنکه بهتر دلیلی بر آنکه همه اعضای انسان بر جای خود درست واقع شده است آنکه حرکت میکند و میخورد و می‌آشامد و می‌فهمد و سخن میگوید و درست حرکت میکند پس چه دلیل بهتر از این که همه رگ و پی و استخوان و گوشت و پوست و اعضای او بر جای خود درست واقع شده است و الا البته خلل در کردار او پیدا میشد و بعضی کارهایش بانجام نمیرسید و بر حسب مراد نمیشد پس چون این را دانستی بدانکه چون انسان بطوری خلقت شده‌اند که باید با هم در شهرها و قریه‌ها و خانِها باشند و نمیتوانند که مثل حیوانات هر یک تنها در بیابانی یا سوراخی باشند بجهت آنکه محتاج بامور بسیار هستند پس یکی باید زراعت کند و یکی باید آسیا کند و یکی باید هیمه بیاورد و یکی باید طبخ کند و یکی باید آهنگری کند و یکی باید شبانی کند و یکی باید چارپاداری کند و یکی باید تجارت کند و یکی باید طبابت کند و یکی باید بچه‌داری کند و یکی باید بریسد و یکی باید که ببافد و یکی باید بدوزد و یکی باید نجاری کند و یکی باید باغبانی کند و یکی باید کشتیبانی کند و یکی باید چاه بکند و یکی باید بنائی کند زیرا که یک نفر ممکن نیست که همه اینها را از عهده برای خود برآید بلکه بتنهائی نمیشود که یکی از آنها را بانجام رساند چه جای همه آنها را پس در خلقت ایشان لازم شده است که باید در شهرها و دهات جمع شوند و با هم باشند و هر کس بکاری مشغول و حاجت دیگری از آن برآید تا معاش ایشان درست شود و زنده بمانند و اگر نه چنین بود آنها هم مثل حیوانات بودندی بلکه البته نمیتوانستند زیست کنند زیرا که بنیه حیوانات غیر بنیه انسانست و طاقت سرما و گرما و گرسنگی و تشنگی و بیابان‌گردی دارند و انسان طاقت آنها را ندارد نمی‌بینی بچه‌های حیوانات تا از شکم مادر بیرون میآیند لباس خود را دارند و برمیخیزند و راه میروند و خود پستان میجویند و شیر میخورند و بسا آنکه چرا میکنند و فرزند انسان هرگز نمیتواند چنین باشد محتاج بلباس است و برداشتن و گذاردن و محافظت کردن و دوا و غذا و غیر آن پس انسان باید جمع باشند در شهرها با هم تا امر هر یک بواسطه آن دیگری بگذرد و چون چنین شد و با هم جمع شدند با خیالهای مختلف و هواها و هوسها و شهوتها و اخلاقهای پریشان و هر یک را حرصی و حسدی و بخلی و میلی است که خالق حکیم در آنها برای مصلحتها گذارده است پس در میان ایشان نزاعها بهم خواهد رسید و قتلها و غارتها پیدا شود و فسادها بعمل آید چنانکه می‌بینی پس از برای این حکمت بعضی را کوچک و بعضی را بزرگ آفریده و بعضی را سلطان و بعضی را رعیت کرده و در دل رعیت از سلطان ترسی قرار داده و نفسهای آنها را مطیع آن پادشاه کرده است که یک کرور رعیت از یک نفر پادشاه میترسند و فرمان او را بی‌جهت میبرند و این نیست مگر از تدبیر مدبر حکیم که میدانست که بنده‌گانش محتاج به چنین بزرگی هستند تا رفع ظلم هر یک را از دیگری کند و نگذارد که کسی در مملکت فسادی کند و راهها را امن کند و خانِهای خلق را محافظت کند و در میان ایشان بعدالت حکم کند و داد مظلوم از ظالم بستاند و حاجت فقرا را از اغنیا بستاند و دست دشمن را از سر ایشان کوتاه کند و رویه جهاد با دشمن و لشکرکشی را بداند و چون این پادشاه باید از صنعت حکیم باشد پس باید عادل باشد در حکم مابین رعیت و میل بهیچ طرف نکند که یکی را بگیرد و دیگری را واگذارد تا هلاک شود و حسد بر ایشان نکند و عزت و دولت هر یک را از برای خود او بخواهد و بخل نکند و آنچه باید در ملک‌داری خود و رعیت‌پروری صرف کند صرف نماید و حرص بر مال و جان ایشان نزند و ظالم نباشد و بر رعیت خود تعدّی نکند و عالم و دانا بر رعیت خود باشد و مملکت‌مداری و بزرگ‌منشی طبع او باشد و بهر حرکت جاهل و نادان از جا بیرون نرود و در حال غضب و خوشحالی خود بعدل حرکت کند و عالم بامر و نهی و صلاح رعیت از هر جهت باشد و باید این صفات همه در یک نفر باشد که او پادشاه شود و اگر هر صفتی از این صفات در کسی باشد پس باز این حکام متعدد میشوند و بسیار میگردند و چون هر یک همه صفات نیکو را ندارند در مابین ایشان نزاع و فساد پیدا میشود و باز حاکمی دیگر میخواهند اگر آنها باز بسیار باشند باز بهمین طور فساد و جدال و نزاع پیدا میشود پس چنین حاکمان از حکمت نباشند و باید حکماً حاکم یک نفر باشد که در فرمان آن با آن نزاع‌کنندة نباشد و همه مردم رو به یک نفر کنند تا رفع نزاع شود بلکه اگر حاکمان بسیار میبودند هراینه نزاع و فساد بیشتر میشد زیرا که هر قومی خود را بیکی از آنها وابسته میکردند و با هم بنای قتال میگذاردند و اگر آن حاکمان هر یک صاحب همه صفات نیکو باشند بطوری که شنیدی ولی یکی سخنگو و فرمان‌روا و باقی دیگر ساکت شاید یا آنکه هر یک بر قومی پادشاه باشند شاید و لیکن بر یک قوم دو پادشاه نمی‌شاید چرا که لغو است و زاید و در حکمتِ حکیم لغو و زاید نیست بلکه شاید باعث افزونی نزاع در رعیت شود که یکی میل بآن کند و یکی میل باین و باین سبب با هم نزاع کنند وانگهی که زیاد است و محتاج نیست پس معلوم شد که در حکمت در میان رعیت وجود حاکمی چنین واجب است و باید معصوم باشد تا خود بر خلاف حکمت حرکت نکند و الا آن هم مفسد در ملک بودی و حاکمی دیگر بجهت رفع فساد او ضرور شدی و باید او را علامتی هم باشد که چون ادعا کند که من آن حاکمم که خالق حکیم مرا قرار داده رعیت بآن علامت او را بشناسند و پیروی او را کنند و الا هر کسی خواهد گفت که من آنم و با آن دیگری جهاد خواهد کرد و مقصود بانجام نرسد پس آن علامت لازم است و آن علامت اگر از کارهای بندگی باشد که همه آن را دارند پس باید که از علامات خدائی و کارهای خدائی باشد تا باقی بنده‌گان که از جانب خدا نیستند از آن کار عاجز شوند و تصدیق کنند که تو از جانب خدائی که کار خدائی میتوانی بکنی و ما نمیتوانیم این کار را بکنیم و باین علامت راستگو از دروغگو شناخته شود و حاکم و رعیت از هم جدا شود پس چون یافتی که چنین حاکمی جزو حکمت عالم بلکه بزرگتر حکمتهای این ملک است و اگر این حاکم نبود همه خلقت این رعیت و این اوضاع عبث بود چرا که امر همه بهلاک می‌انجامید چنانکه دانستی و در قسمت دویم بتفصیل باز خواهد آمد پس این حکیم که این اوضاع را فراهم آورده اخلال بچنین حکمت عظیمی نکرده و چنین امر بزرگی را فروگذاشت نکرده و البته چنین پادشاهان در هر عصری و هر قومی آفریده است و آمده‌اند و بوده‌اند و هستند و هرگز زمین از چنین پادشاهی نباید خالی باشد چنانکه یافتی بجهت آنکه حکیم همیشه حکیم است و مردم همیشه محتاج و اگر یک روز نباشد امر ایشان فاسد میشود و حکیم در حکمت خود کوتاهی نکرده و نخواهد کرد.


فصل چون این مقدمه را که اصل همه سخنها و علمهاست دانستی پس بدانکه این پادشاهان را باصطلاح پیغمبران نامیده‌اند که از جانب خدا پیغام بخلق آورده‌اند چنانکه بعد خواهد آمد و چون مردم خیر و شر خود را نمیدانستند صانع حکیم آن پیغمبران را علم و حکمت آموخته و علامت بایشان عطا کرده و بسوی خلق فرستاده از این جهت ایشان پیغامبر خدا و پیغام‌آورنده بسوی خلق خدایند و از جمله آشکارهای عالم آمدن پیغامبران و پیغام‌آوران است بسوی خلق اگر چه اهل این زمان هیچیک را ندیده‌اند و لکن چنانکه بسیاری مکه را ندیده‌اند و شهرهای دور از خود را ندیده‌اند و با وجود این از خبر خبردهنده‌گان که پی در پی خبر آورده‌اند یقین دارند که مکه هست و هند و سند و چین و ماچین موجود است همچنین اگر چه اهل این زمان پیغام‌آوران را ندیده‌اند ولی یقین حاصل شده است مثل یقین بآفتاب که جماعت بسیاری سابق بر این آمده‌اند و مردم را علم و حکمت آموخته‌اند و علامات پیغامبری داشته‌اند و مردم بایشان گرویده‌اند و حکومت در میان خلق خدا بعدل کرده‌اند و در این شبهه نیست و کتابهای ایشان و امّتهای ایشان همه هستند و بطریقه آنها عمل میکنند و شکی نیست که آن پیغمبران همه گفته‌اند که یک خداست پاینده و قدیم و خدایان متعدد و بسیار نیستند و این عالم را یک نفر ساخته است و گفتند که ما همه از پیش یک نفر می‌آئیم و شما را بسوی یک نفر میخوانیم و چون ایشان علامات پیغمبری داشتند و صاحب علم و حکمت بودند و از احوال و اخلاق و علم آنها معلوم شده بود که آنها دروغگو و مفسد و هرزه نیستند دانستیم که خدای ما یکی است وانگهی که صانع حکیم با آن حکمت که دانستی و با آن اطلاع بر خلق خود و آگاهی از ظاهر و باطن ایشان که فهمیدی می‌بیند که اینها گفتند یک خداست و بیش نیست و بیزاری جستند از هر کس که گویند که او خداست و او غیر خدا باشد و مردم را هلاک کردند بعذابها و بلاها بجهت آنکه قول ایشان را قبول نکردند و بدین ایشان داخل نشدند و خدایان دیگر برای خود گرفتند و با وجود اینها ساکت شد و حجت این پیغمبران را باطل نکرد و تأمل کرد و مهلت داد آنها را پس این بهتر دلیلی است بر آنکه خدا یکی است و صانع عالم یکی است و متعدد نیست و اگر نه اینها از جانب او بودند و حکم او را جاری کردند پس پیغمبران این عالم کو و کجا آمدند و که غیر ایشان خلق را سیاست و هدایت کرد و اگر ما را خدائی دیگر میبود و حکیم بود بایستی که آن هم پیغمبری بفرستد و بنده‌گان خود را سیاست و هدایت کند پس چون پیغمبری نیامد که خبر از خدای دیگر بدهد دانستیم که خدای ما یکی است و ما همه بنده همین خدائیم که پیغمبران فرستاد و نیز دیدیم که هر قومی که بخدائی خدا و یگانگی او اقرار نکردند و اطاعت ننمودند خداوند آنها را هلاک کرد مثل قوم نوح که یکجا غرق شدند در طوفان و مثل قوم لوط که همه کور شدند و سنگ‌سار شدند و شهر ایشان سرنگون شد و مثل قوم صالح که روز اول روهای ایشان زرد شد و روز دویم روهای ایشان سرخ شد و روز سیوم روهای ایشان سیاه شد و چون شب نصف شد صیحه از جانب خداوند شد که جگرهای ایشان شکافت و همه در یک لحظه مردند بعد آتشی آمد و همه سوختند و مثل قوم هود که به باد شدید هلاک شدند و مثل قوم شعیب که ایشان بزلزله هلاک شدند و صیحه بر ایشان آمد که همه مردند و مثل اصحاب رَسّ که باد شدید بر ایشان مسلط شد و زمین ایشان چون گوگرد آتش گرفت و ابر سیاهی بر سر ایشان آمد و مثل قبه آتشی بر ایشان فرود آمد که بدنهای ایشان مثل سرب آب شد و مثل قوم فرعون که همه در رود نیل غرق شدند و آن عذابها مثل ملخ و قرباغه و شپش و برف قرمز و خون شدن آب و غیر آن بر ایشان نازل شد و مثل سرکشان بنی‌اسرائیل که بسیاری مسخ شدند و بصورت حیوانات شدند و غیر آنها از امّتانِ پیغمبران که تصدیق نکردند همگی هلاک شدند بانواع عذابها پس چون دیدیم که پیغمبران ایشان را هلاک کردند بامر خدا و عذاب نازل کردند بجهت آنکه بخدا اقرار نکردند و بیگانگی او اعتراف ننمودند دانستیم که خدای ما یکی است و اگر خدائی دیگر داشتند بنده‌گان خود را نصرت میکرد و نمیگذاشت که این طور ملک او را فاسد کنند یا خود پیغمبری دیگر میفرستاد تا نصرت بنده‌گان خود میکرد یا پیغمبران را هلاک میکرد پس کدام دلیل بر یگانگی خدا از این آثار و علامات محسوس بهتر و درست‌تر و کدام دلیل عقلی از اینها محکم‌تر که احتمال شبهه نمیرود و همه دلیل آن محسوس است و یقینی پس حذر از دلیل حکما و متکلمان و یونانیان کن که همه شبهات و شکوک است و راه‌نما نیست و اگر آن دلیلها بهتر بود پیغمبران بآن دلیلها تکلم میکردند و بآن طور سخن با قوم خود میگفتند و کتابهای آسمانی بآن طور نازل میشد پس چون خدا و پیغمبران همه از آن دلیلها رو گردانیدند دانستیم که صلاح بنده‌گان در آن دلیلها نبوده و نیست و همین طور دلیل که ما آوردیم اصح دلیلهاست زیرا که همه بچشم دیده شده است و بگوش خود شنیده شده است پس باین دلیلها ثابت و واضح شد که خدای ما یگانه است و شریک ندارد در ذات خود و هر چه غیر از اوست همه بنده و برده اویند چنانکه خود خبر داده است در کتابهای خود و بر زبان پیغمبران خود و خداوند حکیم و توانا بآن طور که دیدی و فهمیدی دروغ نمیگوید زیرا که دروغ قبیح است و با حکمت و توانائی نمیسازد و بنده‌گان خود را از دروغ نهی کرده است و برای ایشان قبیح شمرده است پس چنین خالقی و حکیمی دروغ نمیگوید و او گفته است که همه خلق اویند و شریکی در ذات او با او نیست.


فصل چون دانستی که خداوند عالم یکی است و شریکی از برای او نیست پس بدان که یگانگی خدا نه مثل یکی بودن مخلوقات اوست چنانکه زید یکی است مثلاً و آفتاب یکی و امثال آنها بجهت آنکه زید که یکی است صاحب اعضا و جزوهاست و آفتاب یکی است لکن مرکب از چند خورده است و از چند جزو فراهم آمده است پس در حقیقت یک حقیقی نیست بلکه یک بودن آنها مثل یک بودن قبیله بنی‌هاشم است مثلاً که بنی‌هاشم یک قبیله است و لکن چندین هزار نفس میباشند و مثل یکی بودن درخت است که چندین هزار شاخه و برگ دارد و همچنین زید یکی است لکن چندین هزار جزو است و چندین عضو دارد که از هم جدا میشود و همچنین آفتاب مثل آنهاست که چندین هزار جزو است مثل قرص نانی که اگر او را بکوبی چندین هزار ذره میشود و آرد میگردد و چون باز با هم خمیر کنی و جمع کنی باز با هم جمع میشود و یک قرص میشود پس در حقیقت آنچه در آسمان و زمین بینی یکی حقیقی نیست و هر چیزی از آنها چند هزار خورده است که با هم جمع شده است و یک باو میگویند و یگانگی خداوند نه باین نهج است بلکه او یکی است که دیگر جزو جزو نیست و از اجزائی چند بهم فراهم نیامده است زیرا که در کتاب خود خود را چنین وصف فرموده و پیغمبران او را باین طور ستوده‌اند و دلیل هم علاوه بر این فرموده‌اند که خدا باید شبیه بخلق نباشد بجهت آنکه هر چه شباهت بمخلوق دارد میگوئی آن مخلوق است نمی‌بینی که تو اول خلقت آسمان و زمین را ندیدی و لکن وقتی دیدی که بطور حکمت ساخته شده است و هر یک آنها مرکب از اجزاء هستند بطور حکمت یافتی که صانعی آنها را بهم جمع کرده است بجهت آنکه دو چیز با هم جمع نمیشوند مگر کسی آنها را با هم جمع کند خاصةً وقتی که بطور حکمت باشد پس وقتیکه دیدی که کل آسمان و زمین مرکب از اجزائی هستند بهم جمع شده گفتی که همه را کسی ساخته و اجزاء آنها را بهم جمع کرده پس آنها مخلوق هستند حال پس باید خالق شباهت بمخلوق نداشته باشد و مرکب از اجزائی چند بهم جمع شده نباشد که اگر چنین باشد آن هم مخلوقی است مثل باقی مخلوق زیرا که هیچ چیزی از جای خود حرکت نمیکند و با دیگری جمع نمیشود وانگهی بطور حکمت مگر آنکه کسی آنرا حرکت دهد و با دیگری جمع کند پس خالق یگانه است ولی مرکب از اجزاء نیست و همین دلیل که گفته آمد در همه جا جاری میشود پس چونکه در خلق تعدد یافتی خالق باید متعدد نباشد زیرا که تعدد صفت خلق است و چون اینگونه یگانگی یافتی پس باید که اینگونه یگانگی در خدا نباشد مجملاً هر صفت که در مخلوق بینی خالق از آن پاک است و هر چه در خدا جایز است در بنده محال است و مبادا که گمان کنی که خداوند که صانع این عالم است مانند بنّاست که صانع بناست چنانکه بعضی گمان میکنند زیرا که خاک و آب را خدا خلقت کرده و خدا نگاه میدارد و بنّا آنها را بهم جمع میکند و از پی کار خود میرود و آن خاکهای جمع شده بحفظ خدای خود ایستاده‌اند اگر چه بنّا بمیرد پس چون این طور بنا در خلق دیدی در خالق بدان که این طور نیست آن نبوده را خلق کرده و از عدم بوجود آورده و بقدرت خود نگاه داشته و اینکه گفتیم که خدا از خورده‌ها جمع نشده نه آنکه گمان کنی که یک ذره کوچکی است که دیگر خورد خورد نمیشود زیرا که این طور کوچکی باز از مخلوق است و خدا شباهت با خلق خود ندارد بلکه او با وجود آنکه یگانه است بطوری که گفتیم عظیم است و کبیر است بطوریکه آسمان و زمین را بقدرت و قوت خود نگاه داشته است و احاطه بهمه خلق خود دارد یعنی هیچ جا از آن خالی نیست و در همه جا هست با وجود آنکه مکان ندارد و در مکانی و محتاج بمکانی نیست.


فصل چون دانستی معنی یگانگی خدا را بدلیل واضح و آشکار پس بدانکه هیچکس از مخلوقات نمیتوانند که بذات خدا پی برند و اصل ذات او را بشناسند مثل آنکه یکدیگر را میشناسند بجهت آنکه یافتی که آنچه در مخلوقات هست باید در خدا نباشد تا خدا مثل خلق خود نباشد و از جمله صفات خلق آن بود که خلق فهمیده میشد و ممکن بود که آنرا بشناسی و خالق باید چون خلق نباشد پس باید که او شناخته نشود و ممکن نباشد که او را کسی بشناسد و بهمین دلیل باید که نتوان سخن در خدا گفت و بخدا اشاره کرد و بخاطر گذرانید و بچشم و گوش و زبان و بینی و اعضا او را فهمید یا رو بطرف او کرد بجهت آنکه اینها از صفات مخلوقات اوست و آنچه در مخلوق هست معلوم است که مخلوق است که در مخلوق هست و الا در مخلوق نبود پس چون مخلوق است در خالق راه نخواهد یافت زیرا که خالق مخلوق نیست و بجهت آنکه هر چیز را که فهمیدی آن را از غیر فرق کردی و هر چیز از غیر فرق شد و جدا شد آن مرکب میشود از اجزاء و یافتی که خدا مرکب نیست و همچنین سخن در چیزی میتوان گفت که او را بفهمی و چون فهمیدی که خدا را نمیتوانی شناخت و فهمید سخن چه گونه در او میگوئی نمی‌بینی که چون صنعت اکسیر نمیدانی در آن نمیتوانی حرف زد و همچنین اشاره باو نمیتوان کرد و رو بطرف او نمیتوان کرد بجهت آنکه اگر او در طرفی بود از غیر خود جدا بود و جائی بخصوصه داشت و شکلی بخصوصه داشت و چون چنین بود لامحاله مرکب بود از اجزاء و مانند خلق خود بود و مخلوق بود و همچنین او را بخاطر نمیتوان گذراند بجهت آنکه تا چیزی شکلی نداشته باشد بخاطر درنمی‌آید و کسی که شکل دارد مثل سایر مخلوقات مرکب میشود و محتاج بشکل و جزو خود میشود و حادث است و همچنین بچشم نمیتوان او را یافت زیرا که رنگ و شکلی ندارد بآن دلیلها که یافتی و بگوش نمیتوان او را یافت زیرا که خدا صدا نیست که بگوش درآید و همچنین به بینی و زبان نمیتوان او را فهمید زیرا که خدا بو و طعم نیست و باعضا نمیتوان آن را دانست زیرا که سردی و گرمی و نرمی و درشتی نیست خلاصه جمیع خلق از بزرگ و کوچک و دانا و نادان و اهل زمین و آسمان حتی پیغمبران از شناختن ذات خدا و تکلم در آن و اشاره بسوی آن و بخاطر گذرانیدن عاجزند،


بعقل نازی حکیم تا کی ، بفکرت این ره نمیشود طی


بکنه ذاتش خرد برد پی ، اگر رسد خس بقعر دریا


هوش خود را جمع کن و آنچه میگویم در دل خود جای ده که هر یک مطلب عالی است که باین آسانی و زبان عامی مینویسم و مبادا بالفاظش از روی خاری نظر کنی که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که ما گروه پیغمبران با مردم بقدر عقل ایشان سخن میگوئیم پس با هر قومی بلغت ایشان و بقدر هوش و گوش ایشان باید سخن گفت و هر کس نفسش از الفاظ سهل و آسان سر وازند سایر کتب حاضر است بآنها رجوع کند و از آنها بهره یابد.


فصل پس نهایت معرفت خلق بخداوند مثل معرفت کسی است که دودی از دور می‌بیند و میداند که این دود از آتشی برخواسته است و لکن آتش را ندیده است یا آنکه در خانه نشسته است و روشنائی آفتاب از روزنه میافتد میفهمد که آفتاب طالع شده است و لکن خود آفتاب را ندیده یا آنکه در اوطاق تاریک سخنی می‌شنود میداند که سخنگوئی هست ولی نمیداند که کیست و چه گونه است انس است یا جن عالم است یا جاهل بچه سن است و بچه رنگ است همین قدر میداند که سخنگوئی هست همچنین این خلق را که دیدیم باین حکمت و محکمی و مضبوطی یافتیم که این عالم صانعی دارد و لکن کیفیت آن را نمیدانیم و اصل ذات آن را نمیتوانیم شناخت هر کس ادعای شناختن ذات کند او خلقی را شناخته و او را ذات خدا نامیده و کافر است که غیر خدا را خدا نامیده و او را می‌پرستد و در حقیقت کافر است پس ما در حقیقت همین عالم را دیده‌ایم و می‌شناسیم و غیر این عالم چیزی را ندیده‌ایم و لکن چون احتیاج این عالم را دیدیم یافتیم که این عالم بخود برپا نیست و بی صانع اینگونه اجزای آن با هم جفت نشده است کسی اینها را با هم جفت کرده است و لکن آن کس چه گونه است دیگر حدّ مخلوق نیست که بفهمد چنانکه دانستی و این مثلها که اینجا آوردیم از برای بیان جهالت و نادانی ما بود بخدا نه از جهت آنکه این عالم را خدا خلق کرده است مثل آنکه دود از آتش پیدا میشود یا آنکه نور از آفتاب یا سخن از سخنگو نعوذ باللّه زیرا که این طورها روش مخلوقات است و گفتیم که خدا شبیه بمخلوقات خود نیست و آنچه در مخلوق یافت میشود مخلوق است پس در خالق نیست و کیفیت پیدا شدن این عالم را از خدا در قوه هیچ پیغمبری نیست که بفهمد بجهت آنکه هیچ کس پیش از هستی خود را نمیتواند فهمید و پیغمبران و غیر ایشان وقتی که خدا آنها را خلق کرد موجود شدند و وقتی را که معدوم و نیست بودند نمیتوانند بفهمند پس هیچکس نمیتواند بفهمد که خدا چه گونه این عالم را آفرید همین قدر می‌فهمیم که ما مخلوقیم و محتاج و فقیر و خدائی داریم و او ما را خلق کرده و بس پس بفهم و هوش خود را جمع کن و گول کسانی را که در خدا و کیفیت ایجاد او سخن میگویند مخور که همه نفهمیده سخن میگویند و از هنگام نیستی خود سخن میگویند آنوقت که نبودند که نبودند فهم ایشان کجا بود آنگاه که موجود شدند که موجودند پس چگونه هنگام نیستی خود را فهمند به‌بین هیچ تنی عقل را می‌بیند هیچ تنی روح را می‌بیند هرگز نخواهد یافت اگر هزار سال چشم بدوزد و آن بسبب آنست که آنجا که عقل و روح است تن نیست و تن در همین عالم تنهاست پس چون در عالم عقل و روح نیست نمیتواند آنها را بفهمد همچنین چون مخلوق در رتبه ذات خدا نیستند و در وقت نیستی خود نیستند نمیتوانند آن مقام را بفهمند پس مغرور مشو به پرگوئی آن جهال که خود را عالم میگویند و در ذات خدا و کیفیت خلق سخن میگویند و مردم را گمراه میکنند و از روی فهم انکار آنها کن و مگو من جاهلم و آنها عالم شاید آنها می‌فهمند و ما نمی‌فهمیم زیرا که در ذات خدا پیغمبران که اعلای خلق هستند با ادنای خلق و پست‌ترین آنها یکسانند و مخلوق خالق را نمی‌فهمد. فصل پس حاجت نیست که سخن دراز کنیم در باطل بودن قول آن جماعت که گمان کردند که خداست که باین شکلهای آسمان و زمین و گیاه و حیوان و انسان درآمده و شعرهای مسجّع و مقفّا برای آن ساختند و ناتوانان شیعه را گمراه کردند گفتند که:


هر لحظه بشکلی بت عیار برآمد * دل برد و نهان شد


و گفتند:


جمال یار که پیوسته بیقرار خود است * چه در خفا و چه در پرده بر قرار خود است خود اوست لیلی و مجنون و وامق و عذرا * براه خویش نشسته در انتظار خود است


و از این قبیل نامربوطها و مثل‌ها برای خدا آوردند که خدا چون دریاست و این خلق چون موج که چیزی غیر از دریا نیست با وجود این موجهای بسیار و همان دریاست که باین شکلها درآمده و گفتند که خدا چون مرکب است و خلق چون حروف که همه حروف همان مرکب است که باین شکلها درآمده است و گفتند که خدا چون یک است و خلق او چون دو و سه و چهار که آنها همه یکهاست که با هم جمع شده است نعوذ باللّه خداوند آنها را لعنت کند و بانواع عذاب خود گرفتار کند که خلق را گمراه کردند و از راه معرفت بیرون کردند آیا نمیدانند که اینها همه ترکیب و تغییر و احتیاج است و اینها از صفات حادث است و در خالق جایز نیست و این قول معنیش آنست که هر سگی و خوکی و انسانی و گیاهی و پاکی و نجسی خدا باشد پس دیگر بنده کیست و خدا که و پیغمبر برای چه و بهشت و دوزخ برای که پس دیگر ایشان را بد نیاید اگر کسی ایشان را بزند و بکشد و لعن کند بجهت آنکه همه خداست باین شکلها درآمده است و کشنده و زننده و لعنت‌کنندهِ ایشان خداست و اگر برنجند بیجاست سبحان اللّه چقدر مذهب باطلی است از این قرار خدا میخورد و میآشامد و میزاید و تغوّط میکند و این همه انقلابها در او میشود نه این است که این همه تغییر است و تغییر آن است که حالتی تازه بعد از حالتی پیدا شود و نه آنکه حالت تازه نبوده و بعد پیدا شده و حادث است و نه آنکه حادث در خدا یافت نمیشود و نه آنکه اجزای عالم همه بهم محتاجند و نه آنکه احتیاج در خدا یافت نمیشود و نه آنکه خدا خلق را ببندگی خوانده و کتابها از آسمان فروفرستاده و پیغمبران فرستاده و هر کس اطاعت نکرد آن را بانواع عذاب گرفتار کرد پس اگر خدا خود است که باین شکلها درآمده این اوضاع چیست و این عذابها برای چه و این پیغمبران و قیامت و جنت و نار برای که پس چه عبادت کنی و چه نکنی چه بت سجده کنی و چه رو بکعبه کنی فرقی ندارد همه همان خداست نعوذ باللّه از این جهت است که صوفیه فسقه فجره کفره لعنهم اللّه مباحی مذهب شده‌اند و از معصیتها دوری نمیکنند و ترک طاعتها میکنند و میگویند ما صلح کل داریم همه طالب حق میباشند اسمش را عوض کرده‌اند و باک ندارند که مرشد فرنگی باشد یا یهودی یا سنی یا مجوسی باشد و میگویند وقتیکه انسان ریاضت کشید و خود را از کثرات پاک کرد و چشم یک بین پیدا کرد خدا میشود و از این جهت مرشد خدا شده است نمیدانم اگر صلح کل باید کرد پس از چه پیغمبران جهاد کردند و مردم را کشتند و جمعی را کافر و مشرک و نجس خواندند و آنها را واجب القتل دانستند باری علانیه و آشکار می‌بینی که این مذهب با حکمت عالم نمیسازد و با مذهب حکام خداوند و پیغمبران و شریعت او درست نمیآید و همه آنها کفر و ضلالت است و قائل بآنها از مذهب اسلام بیرون است اگر بیش از این این رساله گنجایش داشت میدیدی که از کفر آنها آن قدر اظهار میکردم که نهایت نداشته باشد و چون با مذهب پیغمبران نمیسازد هیچ مذهب را وانزده‌اند و اینها همه از حب ریاست است که میخواهند ادعای خدائی کنند و مریدان آنها را بپرستند و دنیای ایشان مضبوط شود لعنهم اللّه بعدد ما فی علمه من شئ.


فصل بدانکه چون یگانگی خدا را دانستی بطور مختصر پس باید که در شناختن یگانگی آن کامل باشی زیرا که شناختن یگانگی خدا دو طور است اول طور عوام و نادانان که همین قدر اعتقاد کرده‌اند که خدا یکی است و دیگر طور کاملان و از این جهت حضرت امیر فرموده است که اول دین معرفت خداست و کمال معرفت او توحید اوست و کمال توحید آنست که ذات او را از صفات پاک دانی و هیچ صفت در ذات او ندانی پس باید تفصیل داد این مطلب را تا طالبان در شناختن توحید یعنی یگانگی خدا کامل و بالغ باشند و بطوری یگانگی او را بشناسند که پیغمبران و امامان فرموده‌اند پس بدانکه اول باید معنی ذات و صفت را فهمید بعد از آن رجوع بمطلب کنیم بدانکه ذات خود چیز را گویند و صفت آن رنگها و شکلها و وزنها و آنچه عوض و بدل می‌شود می‌گویند مثلاً بلور ذاتی دارد که آن خودی آن باشد که در همه احوال باقی است و رنگی دارد که عوض و بدل می‌شود چنانکه قرمز می‌شود و زرد می‌شود و سبز می‌شود و باز همان بلور است و همچنین دراز می‌شود و پهن می‌شود و سه گوشه و چهار گوشه و غیر آن و همچنین سنگین می‌شود و سبکتر می‌گردد و همچنین سرد می‌شود و گرم می‌شود و گداخته می‌شود و می‌بندد و درشت می‌شود و نرم می‌شود و همچنین در هر جائی میتوان او را گذاشت و در هر زمانی ممکن است که یافت شود و در هر طرفی ممکن است که موجود شود یا آنرا ببرند و همچنین پست و بلند ممکن است که بشود و امثال اینها از احوال آن و در همه این احوال اصل بلور بلور است و صفات آن عوض و بدل میشود و هر یک از این احوال صفتی است پس زردی صفتی است مثلاً و پهنی صفتی است و سبکی صفتی است و سردی صفتی است و همچنین هر یک از اینها و غیر اینها که ممکن است عوض و بدل شود و بلور بجای خود بلور باشد صفتی هستند و همه صفات او هستند پس بلور ذاتی دارد که آن اصل بلوری آن باشد و صفتی دارد که اینها باشد و امثال اینها که ذکر شد و هر مخلوقی ذاتی دارد و صفتی دارد مثلاً زید ذاتی دارد که عوض و بدل در هیچ حالی از حالات او نمی‌شود و صفاتی دارد چون جوانی و پیری و چاقی و لاغری و صحت و ناخوشی و علم و نادانی و بزرگی و کوچکی و بلندی و کوتاهی و سفیدی و زردی و سیاهی و همچنین باقی صفات آن و هر یک از این صفات عوض و بدل می‌شوند مگر ذات زید که عوض و بدل نمی‌شود و در همه احوال همان زید است و از اینکه ذات در همه احوال باقی است نه آنکه به‌پنداری که نعوذ باللّه فنا در آن ممکن نیست بلکه مقصودم آنست که مادامی که هست ذات همان ذات است و صفاتش عوض می‌شود زید همان زید است بچه بود بزرگ شد جاهل بود عالم شد چاق بود لاغر شد بیمار بود تندرست شد و همچنین و در همه این احوال زید همان زید است عمرو نمی‌شود بکر نمی‌گردد پس این است معنی ذات و صفات و هیچ مخلوقی نیست مگر آنکه ذاتی دارد و صفاتی دارد و بی این دو هیچ چیز یافت نشود و ذات آن بصورت صفت آن درآمده و صفت آن بذات آن بسته نه ذات آن بی صفات پیداست نه صفات آن بی ذات برپاست نظر کن هرگز ذات بی صفت دیدة که هیچ صورتی نداشته باشد و شکلی نداشته باشد و هیچ صورتی دیدة که بی ذات خود بخود ایستاده باشد مثلاً چاقی موجود باشد و کسی نباشد که چاق باشد بیماری موجود باشد و کسی نباشد که بیمار باشد زردی موجود باشد و کسی نباشد که زرد باشد هرگز نمی‌شود زیرا که هیچ صفت بی‌ذاتی برپا نیست و هیچ ذات بی‌صفتی پیدا نه پس هر مخلوقی این دو چیز را دارند و از این دو مرکبند نمی‌بینی که جامه مثلاً ذاتی دارد که پارچه باشد و شکلی دارد و مرکب است از این دو و تخت مرکب است از ذاتی که چوب باشد و از شکلی که صفت باشد و پنجره ذاتی دارد که چوب باشد یا آهن یا غیر آن و شکلی دارد که صفت آن باشد و همچنین کل آنچه می‌بینی مرکب است از ذاتی و صفتی ذات تنها آن چیز نیست و شکل تنها آن چیز نیست نمی‌بینی چوب تنها تخت نیست و صورت تنها هم تخت نیست چون این دو با هم شود تخت پیدا میشود و همه آنچه می‌بینی از زمین و آسمان همه مرکبند از این ذات و صفات و شکی نیست که ذات غیر صفات است مثل آنکه چوب غیر شکل تخت است و صفت غیر ذات است مثل آنکه شکل تخت غیر معنی چوب است پس ذات در پیدائی محتاج بصفت است که غیر خود اوست و صفت در برپائی محتاج بذات است که غیر خود اوست پس هر دو محتاج بغیر خودند و بغیر خود باید قرین شوند تا پیدا شوند یا برپا گردند و آن چیز مرکب حاصل شده است از دو فقیر و محتاج پس بفهم که چیزها از هم جدا میشوند بصورت نه باصل ذات مثلاً عصا از در جداست عصا غیر در است و در غیر عصا و سبب جدائی این دو از هم نه از آن جهت چوبی است زیرا که هر دو چوبند بلکه از جهت آنست که عصا باریک و بلند است و در پهن است و بترکیب و شکل دیگری است پس جدا شدن عصا از در نه بذات است بلکه بصورت است که صفت باشد و همچنین زید از عمرو که جدا میشود نه از جهت ذات است زیرا که هر دو انسان میباشند بلکه از جهت صورت و شکل و صفت آن دو است و چون این مطلب لطیف را باین الفاظ سهل و آسان یافتی پس بدانکه خدا را نباید صفتی باشد و نباید که خدا مرکب از ذات و صفتی باشد که اگر چنین بود او هم مرکب از دو محتاج بود و او هم مانند مخلوق بود زیرا که دو چیز با هم خود بخود جمع نمیشود مگر آنکه کسی آنها را با هم جمع کند اگر می‌بینی که زید و عمرو مثلاً پیش هم می‌آیند و با هم جمع میشوند در یک خانه مثلاً و بر یک امر نه آنست که خود بخود تنهای ایشان پیش هم آمده بلکه روحهای ایشان تنهای ایشان را پیش هم آورده است و روح غیر از تن است پس روح تن را بحرکت می‌آورد نمی‌بینی مُردِها با هم جمع نمیشوند پس دو تن خود بخود با هم جمع نشده است همچنین است هیچ دو چیزی با هم جمع نمیشود خود بخود مگر آنکه کسی آنها را با هم جمع کند اگر بگوئی روح زید را که پیش عمرو می‌آورد گوئیم خداوند و الا روح زید هم خود بخود حرکت نمیکند که پیش عمرو بیاید زیرا که هر چیز که حرکت کرد حرکت‌دهندة دارد لامحاله و هر چه از دیگری جدا شود جداکنندة دارد و هر چه با دیگری جمع شود جمع‌کنندة دارد پس اگر خدا از ذاتی و صفتی مرکب بود جمع‌کننده و ترکیب‌کنندة داشت و آن هم مخلوق و حادث و مرکب از دو محتاج و دو حادث بود پس باین دلیل واضح ظاهر باید خداوند صفت نداشته باشد و ذات خالص تنها و پاک از صفت باشد و هر چه غیر از معنی ذات خداست باید از او دور کرد و الا شخص مشرک میگردد و در ذات خدا شریک قرار داده وانگهی که یافتی که صفت غیر از ذات است پس این صفت اگر خالقی باشد و خدائی باشد جداگانه پس دو خدا بهم رسید و چه گونه میشود که دو خدا با هم ترکیب بشوند و یکی شوند و حالت تازه حادث برای ایشان دست دهد و اگر این صفت مخلوق باشد خدا چه گونه با مخلوق خود ترکیب میشود و قرین میگردد و حالت تازة در آن پیدا میشود زیرا که همه اینها باعث این میشود که خدا از حالی بحالی شود و حالت دویم معلوم است که نبوده و بعد پیدا شده و هر چه نبوده و بعد پیدا شده مخلوق است و خدا آنست که مخلوق نباشد و شبیه بمخلوق نباشد پس توحید کامل آنست که اعتقاد کنی که خدا را صفتی نیست غیر از ذات او و همان ذات خالص تنهاست و هر چه غیر از ذات خالص تنهاست حادث است و مخلوقِ آن ذات است و آن ذات یگانه‌ایست که دیگر هیچ مخلوقی با آن نیست پس همه مخلوقات جدا از خدایند و خدا جدا از مخلوقات است و خدا از مخلوق خالی است و مخلوق از خدا خالی نه باین معنی که خدا در بالاست و خلق پائین و میان ایشان فاصله‌ایست بلکه باین معنی که خدا خلق نیست و خلق خدا نیست خدا خداست و خلق خلق نه پیش از خلق خدا تنها بود که بعد از خلق با خلق شود و نه بعد از تمام شدن خلق خدا تنها میشود زیرا که خدا بر همان حال که بوده هست و خلق با او نشدند و در یک فضا با هم جمع نگشتند خدا در رتبه خدائی است و خلق در رتبه خلقی پس خدا را باینطور توحید کن و بیگانگی او باین قسم اقرار کن و به‌پرهیز از طریقه آنان که خدا را وصف میکنند و از برای او صفت قرار میدهند و در صفات او بحث و جدل میکنند زیرا که همه آن حرفها کفر است و در خدا سخنی نیست و کلامی در آنجا نمیرود و طریقه کتابهای آسمانی و پیغمبران همه همین است که برای تو نوشتم و احادیث پیغمبران و آیات و کتابهای ایشان همه بهمین طور شهادت میدهد بطوریکه در سایر کتابهای عربی و درسها و موعظِها نوشته‌ایم و گفته‌ایم و بر عوام و خواص آشکار نموده‌ایم و در این مختصر بهمین که ذکر شد اختصار میکنیم و همین قدر که ذکر شد در توحید ذات و شناختن یگانگی کفایت میکند.


مطلب دویم[ویرایش]



در توحید صفات یعنی دانستن آنکه خداوند عالم در صفات خود بیگانگی خود جلوه کرده و هیچکس غیر از او در صفات او جلوه نکرده است و چون مطلبی نازک است باید آن را شرح کرد تا بر همه طالبان حق آسان شود.


فصل بدانکه چون معنی صفت را یافتی که حالات شخص است در حادث چنانکه گذشت پس در خدا هم صفات گفته میشود و لکن نه مثل صفات حادث پس صفات خدا مثل صفات خلق نیست چنانکه خواهد آمد پس بدان که صفاتی که در خداوند گفته میشود بر سه نوع است اول صفات ذات دویم صفات اضافه و سیم صفات افعال اما صفات ذات آن کمالاتی است که چون شخص دانا تدبر و تفکر در این عالم نماید و بیابد که این عالم بر نهج حکمت خلقت شده است خواهد یافت که پروردگار این عالم کامل است و بهیچوجه من الوجوه نقص در او راه ندارد چرا که هر چه ناقص باشد بآنچه ندارد محتاج است و همینکه محتاج شد فقیر میشود بغیر خود که آنچه را که ندارد باو عطا فرماید و هر چه چنین شد غنی از غیر نیست و هر چه غنی نیست حادث است چنانکه پیش یافتی پس باید که نقص در خداوند راه نداشته باشد وانگهی که دانستی پیش از این که خدا باید از همه صفات خلق بری باشد زیرا که صفات خلق مخلوق است و الا در مخلوق نبود و چون مخلوق باشد در خالق راه نخواهد یافت پس نقص در خالق نباید باشد بلکه کمالی که ضد و مقابل آن نقص است آن جوره کمال نیز لایق خدا نیست چرا که این کمال ضد دارد و هر چه ضد دارد در خدا راه ندارد بجهت آنکه خدا ضد ندارد و چون مطلب بسیار مشکل است باید فی الجمله آن را شرح کرد تا نیک دریابی پس گوئیم که خداوند عالم جل شأنه باید ضد و مقابل نداشته باشد بجهت آنکه اگر ضد مخلوق باشد که مخلوق با او مقابلی نمیتواند نمود و مخلوق او ضد او نمیشود و ضد از ضد خلق نمی‌شود نمی‌بینی که آتش سردی نمیتواند بکند و آب نمیتواند بسوزاند پس ضد مخلوق که نمی‌شود و دو خالق هم که دانستی نیست و خدا یکی است پس خدا ضد ندارد و چون این را دانستی پس بدان که صفتِ مخلوق ضد دارد و اما صفت ذاتی خدا ضد ندارد چرا که خدا ضد ندارد پس خدا نوری است که ضد آن ظلمت نیست و دانائی است که ضد آن نادانی نیست و بینائی است که ضد آن کوری نیست و شنوائی است که ضد آن کری نیست و توانائی است که ضد آن ناتوانی نیست و زنده‌گی است که ضد آن مُرده‌گی نیست و همچنین باقی صفات و فهمیدن این نوع صفات در قوه مخلوق نیست و ما هم که گفتیم نه از آن راه بود که او را فهمیدیم بلکه معنی حرف ما آن بود که آن نوری که ضدش ظلمت است خدا نیست و دانائی که ضدش نادانی است و بینائی که ضدش کوری است و همچنین اینها خدا نیستند چرا که اینها صفت مخلوق و صفت مخلوق تا مخلوق نباشد در مخلوق نخواهد بود و چون مخلوق شد در خالق نخواهد بود پس صفات مخلوق کلاً ضد دارد بجهت آنکه خدا از راه حکمت خود از برای هر مخلوقی ضدی آفریده است و بوجود ضد هر یک را خدا مغلوب و مقهور کرده است و هر ضدی آلت دفع دیگری است پس هیچیک از صفات خدا و کمالات ذاتی او مقابل ندارد مثل آنکه مخلوق مقابل دارد و این صفات را صفات ذاتی میگویند پس در صفات ذاتی هر چه صفت کمال باشد در مخلوق که مقابل آن نقص و عیب است صفت ذاتی بدان مثل علم ضدش جهل است و نقص است و بینائی ضدش کوری است و نقص است و همچنین پس این کمالات را از برای خدا بدان و آنکه در خداست بی مقابل بدان چرا که خدا را مقابلی و ضدی نیست و این صفات را که برای خدا گفتیم نه از جهت آنست که ما ذات او را شناخته‌ایم بلکه چون دیدیم که این خلق را بطور حکمت خلق کرده است گفتیم خالق این عالم حکیم است و چون دیدیم که این همه آسمان و زمین و آفتاب و ماه و ستارگان و گیاه و حیوان و انسان آفریده است گفتیم تواناست و چون دیدیم که صداها در ملک اوست و در خلق او و حاجات ایشان را برمی‌آورد گفتیم شنواست و چون دیدیم که در مُلکش رنگها و شکلها و نورها و ظلمتهاست و همه را به بهتر طوری قرار داده گفتیم بیناست و چون دیدیم عالم برپاست گفتیم زنده است و چون دیدیم خلق عوض و بدل می‌شود گفتیم خالق باید مثل مخلوق نباشد پس قدیم است و تغییر نمیکند و چون خلق را محتاج دیدیم گفتیم خالق این نباید محتاج باشد و چون خلق را رعیت دیدیم گفتیم خالق اینها باید سلطان باشد و چون خلق را مملوک دیدیم گفتیم خالق اینها آقاست که بعربی سید و ربّ گویند و چون دیدیم که اینها تمام می‌شوند گفتیم خالق اینها پاینده است و چون دیدیم که خلق اول دارند گفتیم خالق اینها ازلی است یعنی اول ندارد و چون دیدیم که عالم با نظم است گفتیم خالق آن داناست و همچنین باقی صفات نه آنکه ما بر ذات خدا مطلع شده‌ایم و بذات او رسیده‌ایم و اینها را آنجا دیده‌ایم نه ما تنها بلکه هیچ پیغمبری حتی محمد بن عبداللّه صلوات اللّه و سلامه علیه و آله بذات خدا نرسیده و از خلق خدا دانسته که خدا این صفات دارد و ما هم میگوئیم که خدا دانا و بینا و شنواست و اگر کسی بپرسد که چگونه خدا میداند یا می‌بیند یا می‌شنود خواهیم گفت نمیدانیم چرا که این صفات ذاتی است و ما بر ذات اطلاع نداریم و این نقص در توحید ما بقدر طاقت بنی‌آدم نمی‌شود چرا که ما مکلف بشناختن ذات خدا نیستیم بلکه هر کس هم ادعا کند شناختن ذات خدا را آنرا کافر و ملحد می‌دانیم و چون این صفات را هم عین ذات میدانیم هر کس در کیفیت این صفات سخن گوید چنان می‌دانیم که در کیفیت ذات سخن گفته و کافر است یقیناً چرا که در ذات احدیت نمیتوان تکلم کرد و هر کس سخن گفت یا تصوری کرد در مخلوق گفت و مخلوق را تصور کرد و خدا نامید و او را پرستید و او کافر است چرا که مخلوقی را پرستیده پس حذر کن از جماعتی که مجلس درس آراسته و در کیفیت علم خدا سخن میبافند و مباحثه و جدال می‌نمایند یا حقیقت ذات را بیان می‌کنند و قطع بدان که جایز نیست سخن گفتن در ذات خدا مگر از برای پاکی آن و بری بودن از این سخنها و از این تصورها و آنچه ما میگوئیم همه سخن در حادث می‌گوئیم و می‌گوئیم که این خدا نیست و چون قومی خواستند در خدا سخن بگویند از راه هدایت گمراه شدند مثل تابعین محیی‌الدین ابن عربی صوفی ملحد کافر سنی و مثل غزالی پس گمراه شدند و گمراه کردند خدا ایشان را لعن کند پس ما از خدا هیچ نمی‌شناسیم مگر خلق او را و همه سخنهای ما آنست که آنچه در خلق می‌بینید خلق بدانید و خدا ندانید و لکن جمعی را خوش نمی‌آید و خدای مخلوقی برای خود میخواهند و عجب‌تر آنکه ما می‌گوئیم که پیغمبر آخرالزمان صلوات اللّه علیه و آله و اوصیای او علیهم السلام خدا را نشناختند مگر آنکه خلق خدا را شناختند و با وجود این ما را بعداوت و بجهة خار کردن غالی میخوانند و خود ایشان صفات خلق را صفات خدا میدانند و در خدا تکلم می‌کنند و چنان میدانند که صفات خدا را می‌فهمند و این لازم دارد که خود را چنان لطیف دانند که میتوانند ذات خدا را بشناسند الحال کدام یک بغلو نزدیک‌تریم و سزاوارتر باری هر کس اعتقادی او آن باشد که پیغمبر میتوانست ذات خدا را بشناسد و بذات خدا برسد کافر است و از دین اسلام خارج است چرا که پیغمبر صلوات اللّه علیه و آله مخلوق است و از رتبه مخلوقی برتبه خدائی نمیتواند برود و خدا هم از رتبه خدائی برتبه مخلوقی فرود نمی‌آید پس نمی‌تواند که خدا را بشناسد مگر بآن قدر که خدا خود را تعریف کرده است برای او و ما هم هر قدر ائمه و پیغمبر علیهم السلام تعریف کرده‌اند می‌دانیم و زیاده در قوه ما نیست پس خدا چون خود را در کتاب خود و پیغمبر و ائمه علیهم السلام او را باین طور تعریف کردند ما اظهار کردیم و اعتقاد کردیم و کیفیت این صفات را نه ما و نه ایشان هیچیک نمی‌دانیم بجز خدا خودش از این جهت پیغمبر فرمود خدایا تو چنانی که خود را ستودة من ستایش ترا نمیتوانم بانجام رسانم و فرمود نشناختیم ترا چنانکه باید.


فصل اما اینکه ما گفتیم که این صفات ذاتی است نه مقصود ما این است که این صفات چیزی غیر از ذات است و بذات خدا چسپیده است چنانکه رنگ غیر از کرباس است و بکرباس چسپیده و درازی نیزه غیر از چوب است و بچوب چسپیده و وزن طلا غیر از طلاست و بطلا چسپیده و همچنین چرا که غیر از خدا مخلوق است و مخلوق با خالق جفت نمیشود و برتبه خالق نمیرسد تا با او جفت شود خدا لطیف است و غیر او همه غلیظ و درشت میباشند و صورت درشت بر چیز لطیف پوشانیده نمیشود نمی‌بینی که عقل را نمیتوان در خم رنگ‌رزی رنگ کرد و روح را نمیتوان همچون موم پهن و دراز کرد و نفس را نمیتوان همچون جسم سنگین و سبک کرد و همچنین پس غیر خدا که مخلوق است و غلیظ و درشت نمیشود که با خدای لطیف جفت شود و خدا بآن صفت شود و نمیتواند که آن صفت هم قدیم باشد چرا که خدا یکی است و هر چه غیر خداست باید خلق خدا باشد چنانکه فهمیدی پس معلوم شد که صفت خدا غیر خدا نمیتواند بشود پس چون غیر آن نشد باید عین ذات خدا باشد چنانکه احادیث بسیار وارد شده است پس چون عین ذات خدا شد از فهم خلایق بالاتر شد و هیچ مخلوقی باو نمیتواند رسید که آن را بفهمد و نه این است که حالا که این صفات عین ذات شد دانائی او غیر شنوائی او باشد و هر دو غیر بینائی و هر سه غیر زنده‌گی و هر چهار غیر توانائی او و همچنین باقی صفات بلکه همه صفات او همه عین ذات است و ذات یکی است چنانکه دانستی مرکب نیست از خورده خورده‌ها و نه اینکه مرکب نیست یعنی یک خورده کوچک است بلکه عظمت او از عقلها و فهمها بیرون است که عظمت او را کسی نمیتواند بفهمد حتی پیغمبر آخرالزمان صلوات اللّه علیه و آله پس خدا ذاتی است که یکجا بهمه خود بینا و شنوا و گویا و تواناست و همچنین همه صفات دیگر نه مثل مخلوق است که بچشمی به‌بیند و بگوشی بشنود و به فهمی علم داشته باشد و بدستی توانا باشد و بروحی زنده باشد بلکه همه ذاتش چشم است و گوش است و دانائی است و زنده‌گی است و توانائی است و نور است و با کل خود بینا و شنوا و دانا و زنده است و توانا و همچنین باقی صفات و اینها نه از جهت فهمیدن ذات خداست بلکه خودش خود را باین طور ستوده و پیغمبرش و اولیائش این طور او را ستوده‌اند ما هم او را این طور می‌ستائیم و خود ذات او را نمیدانیم و بذات او نمیرسیم و گفتیم اینها ذات اوست بجهت آنکه ذات خدا ناقص که نمیتواند باشد بجهت آنکه گفتیم پس باید کامل باشد و کامل آنست که همه کمالی داشته باشد و آنچه گفتیم کمال است پس باید خدا چنین باشد و این صفات وقتی نقص است که ضد داشته باشد و نهایت داشته باشد وقتی که ضد ندارد و نهایت ندارد کمال است و احدی و باید خدا چنین باشد پس باید خدا را بآن طور که خود ستوده ستود چرا که تکلیف ما همان قدر است و فهم اصل ذات شأن مخلوق نیست و تکلیف او هم نیست.


فصل کمال توحید صفات در آن است که جمیع آن صفات که خلق بتوانند ادراک کنند یا نام برند از خدا دور کنی بجهت آنکه هر چه تو آن را بفهمی مثل خود تو است نمی‌بینی که تو ملئکه را نمی‌بینی بجهت آنکه مثل تو نیست جن را نمی‌بینی بجهت آنکه مثل تو نیست تن تو عقل و روح را نمی‌بیند چرا که تن تو کثیف است و آنها لطیف از این جهت چشم تو آنها را نمیتواند از بس لطیفند به‌بیند بلکه تو هوا را نمی‌بینی بجهت لطیف بودن آن و آتش را نمیتوانی به‌بینی از بس لطیف است وقتی که بسیاری از خلق خدا را تو نبینی و نفهمی خود خدا را چه گونه میتوانی ببینی و بفهمی پس هر چه بفهمی مثل خود تو کثیف است و هر چه بکثیفی تو باشد مثل تو مخلوق است پس هر صفت که بفهمی بعقل خود یا روح خود یا جسم خود همه مخلوق است و لایق ذات خدا نیست بجهت آنکه دانستی پس کمال توحید در آن است که آنچه می‌فهمی و میتوانی در آن سخن گفت از خدا دور کنی و خدا را از آن بالاتر بدانی یعنی همه آنها را مخلوق بدانی و اعتقاد کنی که خدا از آن برتر است چنانکه مولای متقیان و امیرمؤمنان علیه السلام فرموده که هر چه را بنهایت فهم خود بفهمید مخلوق است مثل خود شما و خدا نیست پس راه سلامت در وصف خدا آنست که نگوئی چنین است بلکه همیشه بگوئی که چنین نیست یعنی نگوئی که خدا بیناست مثلاً بلکه بگوئی خدا کور نیست و نگوئی که خدا شنواست و بگوئی کر نیست و نگوئی خدا تواناست و بگوئی خدا ناتوان نیست و همچنین همیشه نقصها را دور کنی نه کمال را بگوئی در آن بجهت آنکه تو نقص را خوب میفهمی و آن یقیناً خدا نیست و اما کمال او را آن طور که هست نمی‌فهمی و آنچه می‌فهمی بقدر عقل تو است و فی الحقیقه آن نقص است چرا که تو ناقصی و بقدر ظرفیت خود می‌فهمی و هر چه میفهمی ناقص است و لایق خدا نیست مثلاً کاسة که یک من آب میگیرد بهتر برای او آن است که بگوید دریا کوچک نیست نه آنکه بگوید دریا بزرگ است چرا که بزرگی بیش از ظرفیت یک من آب نمی‌فهمد و اگر او بگوید دریا بزرگ است نهایت بزرگی که میفهمد همان ظرفیت یک من است و آن لایق دریا نیست پس ما آنچه میفهمیم از علم بقدر ظرفیت ماست و آن لایق خدا نیست پس همان بهتر که بگوئیم خدا جاهل نیست و اینطور که ما می‌فهمیم نیست اما چطور است در قوه ما نیست پس هوش دار و اگر راه سلامت میخواهی همیشه بگو چنین نیست و هرگز مگو چنین است که در خطر خواهی افتاد و هیچکس نمیتواند بگوید که خدا چطور است مگر خود خدا و آنچه در احادیث یافت میشود از وصف خدا که چنین است برای فهم پست‌ترین خلق گفتند که اگر همه را میگفتند چنین نیست چنین نیست مردم گمان میکردند که پس هیچ نیست بجهت رفع این گمان گاهی وصف کردند که چنین است و اما برای عقلا تعلیم کردند که چنین نیست پس ما اگر وصفی کنیم گاهی که چنین است چنانکه کردیم از برای رفع همین توهّم پس وصف کردیم بآن طور که شنیدی و بعد این را یاد کردیم تا آنکه چنان گمانی کسی نکند و الا حدّ ما همه همان است که بگوئیم چنین نیست و هرگز در اعتقاد نباید که خدا را بقدر عقل خود وصف کنیم چرا که او عظیم‌تر از عقل ماست و همچنین هر چه ما تکلم میکنیم بقدر عقل خود ماست پس تکلمهای ما هم لایق نیست و لکن اگر در مقام تعلیم تکلم نکنیم جاهل هیچ نمی‌فهمد و این درست نیست از این جهت ائمه فرموده‌اند که هر گاه سخن بخدا رسید ساکت شوید و خدا خود در قرآن فرموده که خدا نهایت سخن است یعنی سخن باو نمیرسد و چون باو رسید بریده میشود پس اگر توحید کامل میخواهی این راه را بدست بگیر که نجات دنیا و آخرت در آن است.


فصل بدانکه صفات اضافه آنست که صفت خدا را نسبت بخلق بدهی و قرین خلقی کنی بجهت آنکه اضافه در زبان عربی یعنی نسبت و صفات اضافه یعنی صفات نسبت و مثل این آن است که میگوئی خدا داناست بحال من و شنواست مر دعای مرا و بیناست مر اعمال من را پس دانائی را با حال خود قرین کردی و شنوائی را با دعای خود قرین کردی و بینائی را با اعمال خود قرین کردی و معلوم است که دانائی و شنوائی و بینائی صفات ذاتی خدایند و حال و دعا و اعمال تو صفات تو هستند و از خلق خدایند پس صفات خدا را بخلق نسبت دادی و قرین کردی و این دانائی و شنوائی و بینائی که نسبت بخلق یافت و قرین بخلق شد این ذات خدا نیست چرا که ذات خدا قرین بخلق خود نمیشود و متصل بخلق نمیشود و نسبت بخلق نمی‌گیرد پس آنچه از این جور صفت بشنوی که قرین بخلق شده بدانکه این ذات خدا نیست یقیناً بلکه این صفتها نیز خلق خدایند که با خلق خدا قرین شده‌اند پس خدا دو چشم دارد یک چشم عین ذات اوست که قرین بخلق نمیشود و جفت با حادث نمیگردد هرگز و یک چشم دارد که جفت با حادث میشود و قرین با حادث میشود و این چشم مخلوق است یعنی صفتی است مخلوق خدا و چون چشم شریفی بود گفتیم چشم خداست نه آنکه بخدا چسپیده یا قرین با خدا شده و مثل این چشم مثل آن است که کعبه را میگوئی خانه خدا مسجد را میگوئی خانه خدا و خدا در کعبه نمی‌نشیند و نمیخوابد و در مسجد قرار نمیگیرد بلکه خانه‌ایست در زمین که شرافت دارد و خوب خانه‌ایست از این جهت خانه خدا گفتیم و مثل عیسی روح‌اللّه نه آنکه عیسی ذات خداست یا روح در تن خداست نعوذ باللّه بلکه چون روح خوبی شریفی داشت گفتیم عیسی روح خداست پس خدا چشمی آفریده که بسیار چشم شریفی است و آن را گفته چشم من و با آن می‌بیند و آن چشم است که با دیدنیها جفت میشود و قرین میگردد و متصل میشود و اما ذات خدا با دیدنیها جفت نمیشود و متصل نمیگردد و همچنین گوشی آفریده که بسیار گوش خوبی است و شریفست آن را گفته گوش من و آن گوش است که با شنیدنیها جفت میشود و قرین میگردد و علمی آفریده که آن با معلومها جفت میشود و توانائی آفریده که آن با مخلوقات جفت میشود و سلطنتی آفریده که آن با رعیت جفت میشود و مربیی آفریده که آن با تربیت‌شده‌گان جفت میشود و رخی آفریده که آن با روکننده باو جفت میشود و غالبی آفریده که او با مغلوبان جفت میشود و ذاتی آفریده که او با صفات دیگر جفت میشود و نفسی آفریده که آن با چیزهای دیگر قرین میشود و روحی آفریده که آن با حیوة عالم جفت میشود و همچنین و اینها با خلق جفت میشوند و اما ذات با هیچ خلقی جفت نمیشود زیرا که اگر خدا با خلق جفت شود یا باید که همه خلق بالا روند در رتبه ذات او تا با هم جفت شوند یا باید خدا پائین آید تا با خلق جفت شود حال نه او بزیر میآید نه اینها بالا میروند او در رتبه خدائی خود است و خلق آنجا نیستند و خلق در رتبه خلقی خود و خدا اینجا نیست پس با هم جفت نمیشوند و بجهت آنکه جفت شدن از صفات خلق است و خلقها با هم جفت میشوند پس خدا باید بصفات خلق آراسته نباشد و مثل ایشان نباشد پس خدا با خلق جفت نمیشود پس آنکه جفت شده خلق خداست پس هر صفتی از خدا که با خلق جفت شد میدانیم که آن ذات نیست و خلق خداست که از شرافت و خوبی خدا او را بنفس خود نسبت داده است و چون صفت خداست و خلق خدا دانستیم که شریفترین خلق خداست و پیشترین خلق خدا و بهترین ایشان که هیچ خلقی نه ملک مقربی نه نبی مرسلی نه مؤمن ممتحنی باو نمیرسد و ادراک و فهم او نمیتواند نمود و آنچه در مقام صفات خدا گفته آید و بسخن درآید از این مقام نخواهد گذشت بلکه باین مقام نیز نخواهد رسید و این صفات آن صفاتی است که پیشتر گفتیم که خدا خود را بآن صفات ستوده است و آن را بیان نموده است چرا که ذات خدا که ذات خداست و ستایش خدا غیر ذات است پس غیر ذات که شد باید همین صفات ستایش خدا باشد پس آنکه میگویند ستایش مر خدایراست یعنی این صفات که عرض شد مر خدایراست یعنی لایق هیچ کس جز خدا نیست و این ستایش را خدا برای خود کرده و هیچ کس چنان ستایشی نمیتواند بکند پس خدا ستوده بآن ستایشهاست و بس و شایسته احدی نیست مگر شایسته خدا هوش دار و این سخنان نغز دلکش را دریاب تا موحد شوی.


فصل اما صفات افعال و کردار خدا پس آن صفاتی است که در او کردن کاری باشد چون آفریننده و روزی‌دهنده و زنده‌کننده و میراننده و بخشنده و گیرنده و بلندکننده و پست‌کننده و امثال اینها زیرا که وقتی که آفرید میگوئی آفریننده و وقتی که روزی داد میگوئی روزی‌دهنده وقتی که زنده کرد میگوئی زنده‌کننده و وقتی که میراند میگوئی میراننده و تا نیافریده آفریننده نیست اگر چه قدرت آفریدن دارد و تا روزی نداده روزی‌دهنده نیست اگر چه قدرت روزی دادن دارد پس پیش از آفریدن و روزی دادن همان قدرت است و اسم آفریننده و روزی‌دهنده باو نمیگوئی مثلاً زید پیش از آنکه بایستد قدرت ایستادن دارد ولی ایستاده نیست وقتیکه ایستاد ایستاده باو میگوئی و تا نه‌نشسته قدرت نشستن با او هست ولی نشسته باو نمیگوئی وقتی که نشست نشسته باو میگوئی و همچنین باقی صفاتِ فعلی تا فعلی نکرده آن صفت نیست و همان قدرت بر آن صفت است مثل کسی که پول نداده قدرت بر دادن دارد ولی پول‌دهنده باو نمیگوئی وقتی که داد پول‌دهنده باو میگوئی و کسی که زنا نکرده همان قدرت بر زنا دارد و زناکننده باو نمیگوئی و کسی که فسق نکرده قدرت بر فسق دارد و فاسق باو نمیگوئی وقتی که فسق کرد فاسق باو میگوئی و پادشاهی که عدل نکرده قدرت بر عدل دارد عادل باو نمیگوئی وقتی که عدالت کرد عادل باو میگوئی پس یکجوره صفت برای خدا هست که تا آن کار نکرده آن صفت برای او نمیگوئی وقتی که آن کار کرد آن صفت برای او میگوئی و پیش از آن کار قدرت بر آن دارد و آن جوره صفات را صفات فعلی میگویند و این صفات چون پیش از کردن آن کار نیست و بعد پیدا میشود چنانکه زید پیش از نشستن صفتش نشسته نیست اگر چه قدرت دارد و بعد از نشستن صفتش نشسته میشود پس این جوره صفات حادثند و خدا همیشه بوده و همیشه خواهد بود و این صفات نبوده و بعد پیدا شده پس این صفات حادث است و چون حادث شد مخلوق است و چون مخلوق شد خالق نیست و بخدا نچسپیده و قرین با ذات خدا نیست بجهت آنکه در رتبه ذات او نیست و ذات او هم در رتبه این نیست پس با هم قرین نخواهند شد چنانکه دانستی و این صفات نیز مخلوق خداست مثل صفات اضافه و نسبت این صفات بخدا هم مثل نسبت خانه خداست بخدا چون آفریننده و روزی‌دهنده و امثال آن که اینها صفات نیکوئی بودند و پسندیده خدا بودند خدا اینها را بخود نسبت داده و الا با ذات خدا جفت نمیشوند و غیر ذات خدایند و هر چه غیر اوست مخلوق اوست.


فصل چون دانستی که صفات چه معنی دارد و چند قسم است الحال بیاب معنی توحید صفات را که باید خدا را در صفاتش نیز توحید کنی چنانکه در ذاتش توحید کردی انشاء اللّه پس بدانکه توحید صفات آنست که بدانی که این صفتها که عرض شد که موجودند و هستند و غیر خدایند و مخلوق خدایند نظر ایشان بغیر خدا نیست و از برای غیر خدا حرکت نکرده‌اند و بحکم غیر او کاری نکرده‌اند و نخواهند کرد برضای خدا و خواهش او حرکت میکنند و بس و از برای خود ایشان میلی نیست و حرکتی بخواهش خود نمیکنند پس آن صفات در نزد خدا مانند دست تواند در نزد تو که هرگز دست تو بی حکم دل تو حرکت نخواهد کرد و ساکن نخواهد شد پس هر وقت که دست حرکت کرد معلوم میشود که دل حرکت داده است و هر زمان که دست ساکن شد دلیل آن است که دل او را حرکت نداده یا مثل میت در نزد غسّال که بهیچ طرف نگردد مگر بحرکت دادن غسال پس این صفات که دانستی که ذات خدا نیستند و خلق خدایند و حادث میباشند در نزد خدا باین طور مطیع و منقاد او میباشند که هیچ عمل از ایشان نیاید مگر بخواهش خداوند و چون چنین شدند صفت خدا شدند و کار ایشان کار خدا شد و نه از برای خود حرکت کنند و نه از برای غیر خود مگر برای خدا و به این سبب نور خدا شدند و خود ایشان هیچ پیدا نیستند و همه نور خداست و بس مثال آن هواست که یقیناً هوا هست و غیر دیوار است یقیناً و لکن چون بنگری غیر دیوار هیچ پیدا نباشد و خود هوا دیده نشود با وجود آنکه میدانی که هوا هست پس آن صفات در نزد خدا این طور پنهانند که هیچ خودشان پیدا نیستند و همه نور خدا پیداست و غیر نور خدا هیچ چیز پیدا نیست پس خدا بیگانگی خود در صفات جلوه کرده است و شریکی در این جلوه و پیدائی ندارد چنانکه در ذات خود شریک نداشت در این صفات هم شریک ندارد مثلاً زید عالم است و در علم خود یگانه است و در خانة هم که نشسته است یگانه است کسی در آن خانه هم با او شریک نیست پس زید هم خودش یگانه است و شبیهی ندارد هم در بودنش در این خانه یگانه است که کسی دیگر در این خانه با او نیست همچنین خداوند عالم هم ذاتش یگانه است و مرکب نیست و شریکی در خدائی ندارد و هم در پیدائی خود در این صفات شریکی ندارد و هیچکس غیر از او در این صفات جلوه نکرده است ولی باید دانست که ذات او قرین با این صفات نیست چنانکه عرض شد و لکن نور او در این صفات پیداست پس در حقیقت این توحید توحید نور خداست که قرین با همه این صفات شده است و صاحب همه این صفات است و خود آن نور هم خلق است و ذات خدا نیست و صفت اعظم اعظم خداست که همه صفتها صفتهای اوست پس آفریننده و روزی‌دهنده و هر چه مثل اینها باشد و دانای پوشیده و آشکار و بینای بندگان و شنونده صداهای ایشان و هر چه مثل اینها باشد همه صفات نور خداست پس نور خدا خالق و عالم است و همچنین باقی صفات و این نور قرین با صفات میشود و از این جهت آن هم خلق است و باید آن نور را یگانه دانست که چنانکه ذات خدا یگانه است نور خدا هم یگانه است و این است آنکه خدا فرموده است در قرآن که معنی آن این است نیست مثل او چیزی یعنی نیست مثل این نور چیزی زیرا که او در این صفات جلوه کرده و هیچکس در این صفات جلوه نکرده پس شبیه او چیزی نیست و اما خود خدا با صفتی قرین نشده که بتوان گفت نیست مثل او چیزی مثل این حکایت آن جامه که زرد است اگر جامه دیگر زرد باشد میگوئی این جامه مثل آن جامه است و اگر جامه زردی دیگر نباشد میگوئی نیست مثل این جامه جامة یعنی در زردی اما اگر جامه رنگ نداشته باشد اصلاً جای گفتن مثل نیست اصلاً و قطعاً چه بگوئی هست چه بگوئی نیست مثَل دیگر هوا لطیف است و رنگ ندارد پس غلط است اگر کسی بگوید که چیزی شبیه بهوا در رنگ نیست بجهت آنکه رنگ ندارد حال آنکه صفت ندارد اصلاً نمیتوان گفت این مانند ندارد زیرا که چیزی که بچیزی میماند در صفت بآن میماند و اگر صفت نباشد جای گفتن مانند نیست پس اگر کسی گفت که فلان مانند ندارد یعنی در صفات خود مانند ندارد پس قول خدا که فرموده نیست مثل او مانندی یعنی در صفات مانندی ندارد پس این یگانگی همان نور است که صفت دارد ولی کسی مثل صفت او صفت ندارد پس بی‌مانند است و این یگانگی یگانگی خلقی است که این یگانگی را عرب واحد میگوید و یگانگی ذات یگانگی است که عرب آن را احد میگوید و باید فرق مابین این دو را بگویم بدانکه زید مرکب است از اعضا که بهم گرد آمده است و آن را میگوئی یک مرد و یکی بآن میگوئی این جوره یکی بودن که اجزاء داشته باشد یکی بودنی است که عرب آن را واحد میگوید و اما آنکه دیگر جزء و جزء ندارد آن را عرب احد میگوید پس زید احد نیست ولی واحد هست و واحد نخستِ شماره است و اَحَد از شماره نیست نمی‌بینی که زید را میگیری میگوئی این یکی و عمرو را باو می‌چسپانی میگوئی این دو تا پس زید را نخست قرار دادی و اجزاء دارد و اما احد بالای شماره‌هاست و در زبان عجمی احد را یک میگویند و واحد را یکی میگویند پس زید یک نیست ولی یکی است و یکی یعنی چیزی که نسبت بیک دارد مثل کرمانی که نسبت بکرمان دارد و آن یا که در آخر یکی است مثل یائی است که در آخر طهرانی و کرمانی و یزدی است پس عدد نخستین یکی است یعنی نسبت بیک دارد و جلوه اوست در اعداد و شماره‌ها پس توحید ذات توحیدی است که یک بودن خدا را بشناسی و توحید صفات توحیدی است که یکی بودن صفات را بشناسی یعنی صفات خدا نخستین همه موجودات است و اول آن صفات است و خلق دوم و سیم میباشند پس خدا هم یک است هم یکی است یک است در ذات و یکی است در صفات و هر کس خدا را یکی نداند یعنی صفات او را نخستین خلق نداند مشرک است و وقتی نخستین یکی است که چیزی با او نباشد و اگر با او چیزی باشد دو خواهد بود نه یکی پس توحید صفات خدا آن است که اقرار کنی که صفات او یکی است و هیچ کس با آنها در آن مقام نیست و این صفات هم بهمان یک نور اعظم برمیگردد و اوست یکی و اجزای او این صفات دیگرند مثل آنکه زید یکی است ولی شنوا و بینا و گویا و توانا و بویا و دانا و همچنین و با وجود اینها یکی است همچنین آن نور اول همه صفات را دارد و یکی است و چون مختص خداست پس یکی بودن خدا همان است و اما ذات خدا یک است نه یکی پس بفهم این نکته‌های نغز را که در هیچ کتاب نخواهی یافت و از هیچ کس نخواهی شنید و مشکل‌ترین امور بیان کردن این مطالب است باین الفاظ و لا قوة الا باللّه.


فصل بدانکه چیزهای عالم را دو اسم است یکی اسم همه آن یکی اسم خورده‌ها و جزؤهای آن مثلاً اسب زرد درشت پردو شکیل پس شکیل اسم همان اندازه اندام اوست و پردو اسم همان بسیار دویدن اوست و درشت اسم همان کلفتی اوست و زرد اسم همان رنگ اوست و اسب اسم همه آن پس از زرد همان رنگ آن را میخواهی و می‌فهمی نه چیزی دیگر و از درشت همان کلفتی آن را می‌فهمی و میخواهی نه چیزی دیگر و اما از اسب همه آن را میخواهی که هم زرد است و هم کلفت است و هم پردو و هم شکیل و همچنین بزید عالم میگوئی و همان جهت علم آن را میخواهی و نجار میگوئی همان جهت نجاری آن را میخواهی و کوتاه همان جهت کوتاهی آن را میخواهی و سفید همان جهت سفیدی آن را میخواهی و چاق همان جهت چاقی آن را میخواهی و سنگین همان جهت وزن آن را میخواهی و اما زید که گفتی همه آن را میخواهی و همچنین خداوند عالم را اسمهاست چون خالق و رازق و عالم و قادر و رحمن و اللّه و امثال اینها و هیچیک از این اسمها کلی نیست مگر اللّه که آن اسمی است که همه آن اسمها در زیر اوست و او بالای همه اسمهاست زیرا که اللّه بفارسی بمعنی خداست و خدا کسی است که دارنده همه صفتها باشد چه صفت ذات و چه صفت اضافه و چه صفت خلق و بعد از لفظ خدا رحمن است زیرا که رحمن در زبان فارسی بمعنی بخشنده است و جمیع صفات خلقی همه از بخشش عام اوست که شامل مؤمن و کافر در دنیا و آخرت همه هست بعد از آن رحیم که بزرگتر از همه صفات نیکو است و مخصوص بمؤمنین است و مقابل آن منتقم یعنی انتقام‌کشنده از فجار و گناهکاران است پس هیچ صفت نیکی نیست مگر آنکه در زیر رحیم است و هیچ صفت غضبی نیست مگر آنکه در زیر منتقم است و از این جهت آن سه اسم شریف در بسم اللّه الرحمن الرحیم گذارده شده است یعنی بنام خدای بخشاینده مهربان پس خدا اسمی است که برتری دارد بر همه صفات ذات و صفات اضافه و صفات خلق چرا که خدا آنست که همه را داشته باشد و اما بخشاینده اسمی است که همه صفات خلق در زیر اوست چه صفات مهربانی چه انتقامی و غضبی و اما رحیم یعنی مهربان اسمی است که برتری دارد بر همه صفات نیکی که برای مؤمنان است پس گویا همه اسمهای خدا در این بسمله هست از این جهت فرموده است امام علیه السلام که بسم اللّه الرحمن الرحیم نزدیکتر است باسم اعظم از سیاهی چشم بسفیدی چشم چرا که همه اسمهای خدا در زیر اوست و او بر همه برتری دارد باری غرض از این فصل آن بود که بیان کنیم که تو که بزید میگوئی دراز باید زید که آنجا ایستاده یک درازی برای بدن او باشد که تو این کلمه دراز را بآن بگوئی که اگر تن او کوتاه باشد این کلمه دراز گفتن تو باو بی‌معنی است پس باید تن او خودش دراز باشد تا اسم درازی که تو گفتی راست باشد و الا دروغ خواهد بود پس چون لازم شد که دراز باشد گوئیم که درازی صفت اوست نه ذات او چرا که وقتی که بچه بود زید بود اما دراز نبود درازی تازه پیدا شده و این اسم درازی برای آن صفت است که تازه پیدا شده و پیشتر نبوده بفهم که چه میگویم و درست هوش دار که مطلب بلند است و همچنین بزید میگوئی قرمز و معنی این قرمز آن صفتی است که در تن زید هست و این لفظ از برای رنگ تن اوست نه از برای خود زید چرا که وقتی که قرمز رنگ نبود باو نمیگفتی قرمز بلکه باو می‌گفتی سفید چون رنگش قرمز شد گفتی قرمز پس باید در تن زید قرمزی باشد تا اسم قرمز راست باشد و الا دروغ خواهد شد و همچنین سایر صفات اما زید خود اوست که در همه احوال بوده و در همه صفتها او درآمده و بهمه رنگها و شکلها او شده است و خود او زید است و لکن میگویم که زید روی هم رفته شکلی دارد و عمرو روی هم رفته شکلی دارد که زید را بجهت آن شکل زید گفتی و عمرو را بجهت آن شکل عمرو گفتی اگر شکل زید را از زید بگیرند دیگر زید نیست و اگر شکل عمرو را از عمرو بگیرند دیگر عمرو نیست نمی‌بینی که خدا اگر عمرو را بصورت سگی بکند چنانچه بنی‌اسرائیل را بصورت شادی کرد دیگر عمرو نیست و دیگر باو سگ میگوئی و اگر سگی را بصورت عمرو کند دیگر باو سگ نمیگوئی پس معلوم شد که زید روی هم رفته یک شکلی دارد که بواسطه آن شکل او را زید میگوئی و عمرو روی هم رفته شکلی دارد که عمرو را بواسطه آن شکل عمرو میگوئی اگر آن شکل را از ایشان بگیرند دیگر اسم زید و عمرو بر ایشان راست نیست و همچنین اگر خدا زید را بشکل حسن کند و حسن را بشکل زید کند اسمها هم برمیگردد دیگر زید زید نیست حسن است و حسن حسن نیست زید است و از این مثل واضح‌تر دو تکه موم یکی را بشکل آدمی می‌سازیم یکی را بشکل شتری پس بآن میگوئیم آدم باین میگوئیم شتر بجهت آن شکلها و اما اصل موم نه آدم بود و نه شتر چون بآن شکلها شدند آن اسم بر ایشان راست شد بعد آن آدم را خراب می‌کنیم بشکل شتر می‌سازیم و شتر را خراب می‌کنیم بشکل آدم می‌سازیم آنگاه اسم برمیگردد آنکه آدم بود شتر میشود آنکه شتر بود آدم میشود پس معلوم شد که آن اسم بزرگ هم برای صورت است و الا اصل خمیره اسمی ندارد چرا که خمیره زید و عمرو و بکر همه از آب و گل است و آب و گل نه زید است و نه عمرو پس بسبب شکل زید و عمرو گفتیم پس زید و عمرو هم اسم این شکل است نمی‌بینی که اگر شکل رفت اسم هم میرود چون این مطلب را دانستی که همه اسمها چه بزرگ و چه کوچک همه اسم صفات می‌باشند و تا در بیرون صفتی نباشد اسمی بلفظ نمی‌آید پس در بیرون خود آن صفت است و در زبان کلمه و اسم زبانی آن پس بدان که اصل اسم بزبان عربی است و معنی آن نام است و نام علامت چیز است که بآن علامت چیز را بتوان شناخت پس هر چه بآن چیزی را بشناسی نام اوست و لکن علامتها و نشانیها در هر جائی بطوری است پس نشانی زید در سخن زا و یا و دال است که بزبان میگوئی و در هنگام سخن باین کلمه از آن نشانی میدهی تا شنونده بداند که تو که را میگوئی اگر این کلمه را نگوئی نمی‌فهمد که تو که را میخواهی پس زا و یا و دال گفتی نشانی سخنی اوست و چون بکسی کاغذی بنویسی در عالم خط و نوشتن نشانی آن کس کلمه زید نوشتنی است وقتی که بیننده چشمش بر روی کاغذ افتاد و این نشانی را روی کاغذ دید میفهمد که تو آنکس را قصد کردة اگر این نشانی نبود براه دور نمیشد نشانی بدهی پس زید نوشتنی نشانی خطی اوست و اگر در تاریکی زید را نه‌بینی و ندانی کیست نشانی او صدای اوست بصدای او میشناسی او را پس آن صدا اسم گوشی اوست در تاریکی و نشانی گوشی اوست و همچنین اگر چشمت بر او بیفتد از دور و آن را خوب نبینی نمی‌شناسی چرا که نشانی او خوب پیدا نیست چون نزدیک آمد نشانی او را از رنگ و شکل و قد دیدی بآن نشانی میدانی این زید است پس آن شکلها که در تن او هست آن هم نشانی است و گفتیم که نشانی نام است لکن نامها مختلف میشود و تفاوت دارد نام زبانی و نام خطی و نام گوشی و نام چشمی مثلاً پس همه نامند اما هر یک در جائی پس همه اسمند پس نامهای خدا نیز همین قسم است مثلاً خالق گفتنی اسم گفتنی خداست وقتی که نوشتی اسم نوشتنی خدا میشود خلق او را که دیدی آن خلق نشانی دیگر اوست و خالق خودش صفتی است از خدا اگر کسی خود آن را بحسب اعتقاد بشناسد و باعتقاد خودش دیده باشد آن همان نام اصلی است که مثل شکل خود زید است که اصل نام همان شکل خود زید بود دیگر این نامهای گفتنی و نوشتنی و شنیدنی همه تابع او بودند بجهت آنکه اگر آن باشد اینها راستند و فایده دارند و الا فلا مثل آنکه جسم موم اگر سه گوشه باشد اسم زبانی سه گوشه و نوشتنی و شنیدنی راست است و الا دروغ است پس این نامها همه تابع آن نام اصلی میباشند حالا آن صفت خدا که هست و همه چیزها بآن پیدا شده است آن اصل است و باقی نامها تابع آنند بجهت آنکه شکی نیست که خالق مثلاً صفت خداست و شکی نیست که صفت خدا غیر خداست پس صفت خالق غیر خداست حال که غیر خدا شد اگر خالق اصلش نباشد پس این خلق از کجا پیدا شد پس خالقی هست حال که معلوم شد که هست همان صفت اصلی و نام اصلی است دیگر این خالق گفتنی و نوشتنی و خیال کردنی همه تابع آنند مثل همان زید که مثل زدیم و همچنین صفت رازق و رحیم و رحمن و اللّه و هر اسمی و صفتی و همه جا اسم زید غیر از زید است و اسم خدا غیر از خداست اگر نه خدا را نود و نه اسم است اگر همه خدا بود پس خدا نود و نه تا بود نعوذ باللّه پس اسم خدا غیر از خداست غیر که شد مخلوق خداست و چنانکه گفتیم اصلی دارد و فرعی دارد و شخص عارف آنست که نامهای فرعی و اصلی خدا را بشناسد و زیاده از این در این رساله گنجایش نیست و همین قدر هم اگر فهم کنی کافی است اگر آنچه گذشت را فراموش نکنی و آنچه بیاید را گوش دهی و هوش خود را جمع نمائی چرا که من شرط کرده‌ام که در این رساله عامیانه غالب معرفتها و فضیلتها و حکمتها را بگذارم و بحول و قوه خدا خواهم گذاشت.


مطلب سیوم


در توحید افعال خداست یعنی اقرار بیگانگی کارهای خدا و این هم توحید واحدی است نه احدی یعنی اقرار بیکی بودن افعال باید کرد نه بیک بودن آنها و این مطلب هم بس مطلبی بزرگ است و لازم است که آنرا در چند فصل بیان کنیم.


فصل اول باید بدانی معنی فعل و کار را تا آنچه را که من‌بعد میگویم دریابی بدانکه فعل بزبان عربی است و معنی فارسی آن کار است چنانکه نوشتن کاری است و برخواستن کاری و نشستن کاری است و همچنین و خدا را نیز کارهاست چون آفریدن و روزی دادن و میرانیدن و زنده کردن و آمرزیدن و خشم کردن و غیر آن از کارها و همه این عالم کار خداست و خدا آفریده است و خدا ساخته است و کار از کارگری پیدا میشود پس باید که کارگری باشد تا کاری کند و باید کارگر حرکتی بکند تا کار پیدا شود و اگر حرکتی نکند و جنبشی ننماید آن کار یافت نمیشود مثلاً تا دست نویسنده نجنبد خط پیدا نمیشود و تا تن ایستنده نجنبد ایستاده‌گی یافت نشود و تا زننده نجنبد زده‌گی یافت نمیشود و همچنین همه کارکن‌های عالم اگر جنبش نکنند کار از ایشان بروز نکند و این مطلب بسی واضح است و بغیر از این کار معنی ندارد و کاری پیدا نمیشود و هر جنبشی هم باید مناسب با آن کار باشد زیرا که نه با هر جنبشی هر کاری میتوان کرد نمی‌بینی که با جنبشی که میتوان بیل بزمین زد و زمین کند بآن جنبش نمیتوان ساعت ساخت زیرا که جنبش ساعت باید بسیار ملایم و آرام باشد و جنبش بیل زدن باید بسیار پرزور باشد تا زمین کنده شود و همچنین جنبشی که در برداشتن سنگهای گران بکار است در برداشتن موئی بکار نیست و هر کاری را هم اوزاری در کار است پس بریدن چوب را اره باید و سوراخ کردن را مته باید و تراشیدن را تیشه باید و همچنین بافتن را اوزاری دیگر ضرور است و نوشتن را اوزاری دیگر و ساعت‌سازی را اوزاری دیگر و اوزار هر چیزی هم باید مناسب آن چیز باشد در نازکی و سطبری و در اندام و شکل و صفت باید مناسب همان کار باشد چنانچه اسباب ساعت‌سازی باید بسی نازک و لطیف باشد و اسباب آهنگری باید بسی سطبر و درشت باشد و همچنین هر کاری اسبابش باید مناسب آن باشد پس جنبش کارگر در آن اسباب باید درآید و آن اسباب را بحرکت و جنبش درآورد بجنبشی مناسب در تندی و کندی و سختی و آهستگی تا آن کار راست آید و الا بحکمت درست نباشد و آن کار راست نیاید ببین که بآن مته ساعت‌ساز میتوان آن زور که بمته نجاران می‌آوری آورد و همچنین بسوهان ساعت‌سازان نمیتوان آن قوتی که بسوهان آهنگران میکنی کرد پس هر کاری را بقدر طاقت و مصلحت آن جنبشی و اسبابی ضرور است و بسا کارها که اسباب آن همان اعضای تن تو است و بسا کاری که اسباب بیرونی میخواهد اما آنکه اسباب بیرونی ضرور دارد چنانکه دانستی و اما آنکه اسباب بیرونی نمیخواهد مثلاً برداشتن عصا از زمین همان دست تو بس است آلتی دیگر نمیخواهد مثلاً نگریستن آلتی بجز چشم نمیخواهد مگر وقتی که ضعیف شود عینک میخواهد یا دوربین میخواهد و شنیدن آلتی جز گوش نمیخواهد و بو کردن آلتی جز بینی و سخن گفتن آلتی جز زبان نمیخواهد و همچنین یک پاره کارها میشود که آلت آن این تنها و اسباب خارجی نیست مثل خیال کردن که آلت آن روح انسان است و فهمیدنِ معنی سخنها آلت آن عقل است و روح را در خیال کردن جنبش روحی در کار است و عقل را جنبش عقلی در فهمیدن ضرور است جنبش آنها مثل جنبش تن نیست و بسی لطیف است جنبش از جائی بجائی شدن است و جنبش روح و عقل از جائی بجائی چون تن نمیشود بلکه در عالم خود از جائی بجائی میشود و آن جنبش بچشم تن درنمی‌آید ولی عقل میفهمد که از این معنی بمعنی دیگر جنبید و از این خیال بخیال دیگر حرکت کرد و در عالم خیال حرکتها میکند و همچنین حرکتهای انسان در خواب تن او نمی‌جنبد و روح او حرکتها میکند و جاها میرود و می‌آید و کارها بآن جنبشها میکند پس در این فصل یافتی که هر کاری کارگری میخواهد و هر کارگری جنبشی و اسبابی میخواهد تا آن کار راست آید پس این سخن عامیانه را نگاه دار که بس مطلبی نغز است و بکار می‌آید.


فصل بدانکه اگر چه خدا محتاج به جنبش نیست و اسباب در کار خود ضرور ندارد اما آفریده‌های او محتاج به جنبشی هستند و محتاج بآلتی هستند که تا خداوند آلتی نگیرد و جنبشی در آن آلت نگذارد آنها خبر نمیشوند و آن کار مطلوب در آنها یافت نمیشود مثلاً خدا اگر بخواهد هوا را گرم کند با حرارت و گرمی آفتاب و ستاره‌گان گرم میکند و اگر بخواهد جائی روشن کند با ستاره و چراغ روشن میکند و اگر بخواهد درختی بجنباند با باد یا دستِ کسی میجنباند و اگر بخواهد چیزی برویاند با بهار و تابستان میرویاند و اگر بخواهد بخشکاند با پائیز و زمستان میخشکاند و اگر بخواهد چیزی را بپزد با آتش میپزد و اگر بخواهد کسی را بکشد با شمشیر و ناخوشیها و زهرها میکشد و همچنین هر کاری را با اسبابی میکند و جنبشی هم در آن اسباب خلق میکند تا آن کار بشود و این از نقص خدا نیست و خدا نقص ندارد ولی آفریده‌های او ناقصند و نمیفهمند اراده خدا را که بآن طور بشوند نمی‌بینی عالمی که هیچ نقص در علم او نیست اگر بطور علم خود سخن گوید عامی نمیفهمد باید آنرا واضح کند تا مناسب عامی شود آنگاه عامی بفهمد و این از نقص عالم نیست بلکه از نقص عامی است و عالم وقتی ناقص است که نتواند آن حرف را آشکار کند بطوری که عامی بفهمد پس خدا آنگاه ناقص بود که نمیتوانست اسبابی و جنبشی خلق کند که خلق او از اراده او خبر شوند نمی‌بینی که اگر در دل من چیزی باشد و تو نفهمی نقص تو است نه نقص من و اگر من نتوانم که آن چیز را بسخن درآورم تا تو بفهمی آنگاه نقص من میشود پس خدا هم اراده‌ها دارد خلق نمیفهمند بجهت آنکه آن اراده لطیف است و خلق را آن قابلیت نیست که آنرا بفهمند تا چنان شوند پس اگر خدا اراده خود را حالی خلق نکرده بود بطوری که بفهمند نقص خدا بود پس چون همه خلق ناقصند از اراده او آگاه نمیشوند لهذا اراده‌های خود را در جنبش‌های ظاهری و با آلتهای ظاهری برای خلق آشکار کرد که بفهمند مثلاً عقل تو اگر بخواهد که عصا برداشته شود چون عقل لطیف است و عصا کثیف عصا از اراده عقل تو خبر نمیشود تا بلند شود پس عقل تو جنبش اراده خود را در دست تو پیدا میکند و دست تو را آلت برداشتن میکند و چون تن تو هم مثل عصا کثیف است و با عصا همزبان و همجنس است عصا از خواهش و جنبش دست خبر میشود اطاعت میکند و برداشته میشود بفهم چه میگویم پس خدا لطیف است و از خواهش او خلق او خبر نمیشوند خواهش خود را در بعضی از خلق خود حرکت میدهد و آن خلق را بجنبش درمی‌آورد تا خلق دیگر از آن اراده خبر شوند و اطاعت کنند مثلاً خدا را رضاها و غضبها بود خلق خبر نداشتند تا اطاعت کنند آن رضا و غضب خود را بر زبان پیغمبران جاری کرد آن پیغمبران زبان جنباندند و صداها آمد موافق رضا و غضب خدا خلق شنیدند اطاعت کردند اگر بر زبان پیغمبران آن رضا و غضب جاری نشدی هیچکس از آن دو آگاه نشدی و همچنین کارهای خلقتی خدا همه کس از اراده او آگاه نمیشوند پس باید در خلقی بگذارد تا آن خلق اراده کند آن اراده اراده او شود و خلق بشنوند و عمل کنند پس چون خواست چوب را بسوزاند چوب از این خواهش خبر نداشت تا بسوزد باطاعت او خدا اراده خود را در آتش گذاشت آتش بسوزانیدن جنبید چوب خبر شد که خدای او گفته بسوز سوخت پس آتش پیغمبر بود برای چوب در رسانیدن تکلیف سوختن و همچنین میخواست زمین گل شود و روان گردد زمین نمی‌فهمید جنبش و خواهش خود را در آب گذاشت آب با او همزبان بود و باو گفت که خدا چنین میخواهد شنید و چنان شد پس آب پیغمبر او بود در این مطلب اگر گوئی بآب مثلاً که گفت او هم خلق بود و اراده خدا را نمی‌فهمید میگویم بآب مثلاً دست تو گفت که حرکت کن یعنی تو او را حرکت دادی و همان اراده خدا را بآن رساندی اگر گوئی بتن من که گفت میگویم روح تو یعنی روح بخاری که در تن تو است اگر گوئی باو که گفت میگویم روح فلکی و همچنین هر خلقی که حرکتی میکند باو کسی دیگر که واسطه مابین او و بالاتر است میگوید و همچنین همه اسبابها و آلتها برمیگردند بیک سبب که او سبب کل است و آلت همه اوست و آن یک خلق چنان لطیف است که دیگر حاجت بهیچ واسطه ندارد جنبش خدا در او بی‌واسطه جاری میشود و او خواهش خدا را بی‌واسطه میفهمد و شاید از همین دلیلها هم فهمیدی که باید کار بجائی رسد که بی‌واسطه بفهمد و یک نفر باشد که از همه بهتر و لطیف‌تر باشد و جنباننده همه چیز آن باشد و سبب همه چیز آن باشد مثل چرخهای ساعت که هر چرخی را چرخی دیگر میگرداند تا کار بفنر میرسد که فنر همه را میچرخاند و او را دیگر چرخاننده ظاهری نیست و دیگر امر باطنی آن را میچرخاند پس چون این ساعت آسمان و زمین را در گردش بینی که هر چرخی چرخی دیگر را میگرداند بفهم که در این میانه ساعت‌ساز یک فنری گذارده که همه را بگردش دارد و آن فنر هم از صنعت آن ساعت‌ساز است و هیچ مخلوق بذات خدا نگردد چرا که ذات خدا چندان لطیف است که هیچ خلقی او را نمیفهمد و با او جفت نمیشود و باو نمیتواند رسید و ذاتی است یگانه دیگر جنبشی ندارد و جائی ندارد که از جائی بجائی شود و بجنبد تا دیگری را بجنباند و کسی باو نمیرسد تا بجنبش او بجنبد بلکه خلقی خلق کرده که جنبش کار اوست و او جنباننده هر چیزی است بجنبش خود اگر گوئی آن خلق اول را خدا چه گونه خلق کرد و چه گونه از خدا خبر شد گویم گونه‌ها را خدا باو آفرید آنجا گونه نیست اگر گوئی بچه کیفیت خلق کرد گویم کیفیتها را باو و جنبش او خلق کرده آنجا کیفیت نیست اگر گوئی از چه خلق کرد او را گویم ازها را باو آفرید اگر گوئی در چه آفرید او را گویم در چه‌ها باو پیدا شد مجملاً هر سخنی و هر چه در او سخن شود و از او سخنی رود بجنبش او پیدا شده پس در خود او سخن نرود و او طور ندارد پس بی طور و بی کیفیت و بی اسباب و بی خمیره او را خدا آفرید و خود اوست جنبش خدا و اسباب خدا در آفرینش هر کاری ، قلم آنجا رسید و سر بشکست، این حرفها آنجا نیست میان او و خدا میانی نیست مناسبتی نیست بی‌نسبتی نیست جدائی نیست یگانگی نیست بستگی نیست رستگی نیست نزدیکی نیست دوری نیست جفتی نیست تنهائی نیست چرا که همه این حرفها بآن پیدا شده و خدا همه را با آن خلق کرده پس آنجا حرف نیست اصلاً اگر بی حرف میفهمی بفهم و الا حرف برنمیدارد.


فصل چون کارهای خدا را شناختی و دانستی که کارهای او تفاوت دارد و هر کاری را با اسبابی میکند و حرکتی و جنبشی مناسب آن کار در آن اسباب میگذارد پس بدانکه این اسبابها همه بیک سبب بندند و آخر همه بیک سبب میرسد که او حرکت‌دهنده و جنباننده کل است و اول اسباب نشاید که زیاده از یک باشد بآن جهت که همه اسباب خلق خدایند و شکی نیست که این اسباب بعضی بالاترند و بعضی پست‌تر و بعضی لطیف‌ترند و بعضی کثیفتر پس هر یک از آنها که صفایشان بیشتر است و لطیف‌ترند بخدا نزدیکترند و هر یک که کثافت آنها بیشتر است از خدا دورترند و هر چه بخدا نزدیکتر است باید صفات خدا در آن بیشتر ظاهر باشد و هر چه از خدا دورتر است باید صفات خلقی در آن بیشتر پیدا باشد و دانستی پیش از این که صفات خدا غیر خداست پس عجبی نیست اگر در کسی صفات خدا جلوه کند نمی‌بینی که علم صفت خداست در دانایان ظاهر شده و در نادانان جلوه نکرده و بینائی صفت خداست در بینایان پیدا شده و در کوران پیدا نشده و قدرت صفت خداست در توانایان پیدا شده و در ناتوانان پیدا نشده است و همچنین باقی صفات پس اشیاء اول بر دو قسم میباشند یکی آنکه نماینده صفات خدا نیست یکی آنکه نماینده صفات خدا هست و مثَل این دو مثل آجری است که شب زیر آسمان بگذاری و مثل ظرف آبی در آن ظرف آب ستاره‌گان پیدا هستند و در آن آجر هیچ ستاره پیدا نیست و دویم اشیائی که صفات خدائی در آنها پیداست بر چند قسم می‌باشند یعنی مرتبها دارند هر کس بقدر قابلیت خود مثل آنکه شب یک کاسه آب در زیر آسمان میگذاری و در او یک ستاره یا دو ستاره پیداست و طشتی میگذاری در او ده ستاره پیداست و در حوضی پانصد ستاره پیداست و در دریا همه نیمه بالای آسمان پیداست و اگر همه زمین از پشت و رو دریا بودی کل آسمان و ستاره‌گان در آن پیدا میشدی حال آن کسان که صفات در ایشان پیدا میشود بتفاوت هستند پس هر چه ظرفیت و صافی قابلیت کسی زیاده شود نمایش صفتهای خدا در آن بیشتر میشود و هر کس که نیک است از نمایش صفتی از صفات خداست نیکی آن و هر کس که بد است از کثافت اوست که نمایش صفت خدا در آن نشده مجملاً نیک نیست جز خدا هر کس که خوردة نیک است همان قدر از صفات خدا در آن ظاهر شده و همه شریعت پیغمبران برای صیقل زدن آئینه دلهاست و گشاد شدن سینها تا صفات خدا در آنها بسیار پیدا شود و لکن مردم پا به بخت خود میزنند و قبول نمیکنند و الا خدا در رحمت خود کوتاهی نکرده باری چون دانستی که هر کس صاف‌تر است صفات خدا در آن بیشتر است و هر کس کدورتش بیشتر است کمتر دارد پس بدان که اول اسباب که بآن همه اسباب و همه کارها بانجام رسیده و میرسد چون نزدیکتر است بخدا و آن قدر صفات توانائی و علم و خواهش خدائی در آن یافت میشود که همه خلق را او می‌جنباند پس باید که همه صفات خدا در آن باشد بجهت آنکه صفات خدا خلق هستند و ما گفتیم اول اسباب آنست که همه چیز آخر بآن میرسند پس باید آن اول خلق واحد و یگانه باشد زیرا که این یگانگی هم یک صفتی است از صفات خدائی و مخلوق هم هست چنانکه پیشتر یافتی و باید در جائی یافت شود و چون هیچکس بنزدیکی آن اول اسباب نیست و صافی‌تر و خالص‌تر از آن نیست باید این صفت آنجا یافت شود و که غیر از آن لایقتر بآن که در آن یافت شود آخر نه همه هر چه غیر از آن سبب اولی است همه در زیر اویند پس اگر آنکه زیر اوست لایق باشد باید آنکه بالاست لایقتر باشد چرا که او فیض‌رساننده بهمه اینهاست که در زیر اوست پس او سزاوارتر است بصفت یگانگی از همه کس و کسی هم که پیشتر از او نیست مگر خدا و خدا هم از صفت بالاتر است پس صفت یگانگی و هر صفت نیکی مال همین سبب اول است پس معلوم شد که او یگانه است و مضایقه نیست که کسی هم که در زیر آن باشد آن هم یگانه شود اما مثل یگانگی او نیست زیرا که او از همه کس خالص‌تر و بهتر است و دلیل دیگر آنکه همه بسیاری‌ها باو پیدا شده و خدا همه بسیاری‌ها را بواسطه او خلقت کرده پس او پیش از بسیاری است جائی که او هست بسیاری آنجا راه ندارد پس وقتی که بسیاری آنجا راه ندارد یگانه خواهد بود بلکه این جوره یگانگی‌ها که در میان این اسبابها پیدا میشود اینها را هم خدا بواسطه آن خلق کرده و او پیش از این جوره یگانگی‌ها هم هست پس نه این یگانگی‌ها و نه این بسیاری‌ها در آنجا یافت میشود پس آن یگانه‌ایست که شباهت بهیچ یگانه و بسیاری ندارد بفهم چه میگویم و هوش خود را جمع کن که این مطلبهای بلند نازک از این واضح‌تر یافت نمیشود و در قوه کسی نیست که باین صافی و واضحی و عامیانة حرف را بگوید پس معلوم شد که آن آلت اول و سبب اول از همه یگانه‌ها یگانه‌تر است و آئینه سر تا پا نمای صفتهای خدا اوست و او جنباننده هر چیزی است که در عالم حرکت میکند، باندک التفاتی زنده دارد آفرینش را * اگر نازی کند از هم بپاشد جمله قالبها

و جنبانندة بغیر از او نیست پس جنبش اوست که در هر چیزی است ببین در ساعت که این همه چرخها حرکت میکند هیچ جنبانندة غیر از فنر هست بلکه همان بتنهائی خود حرکت‌دهنده همه چرخهاست مثلی دیگر آفتاب چون درآید صحن خانه بنور او روشن میشود و از نور صحن خانه ارسی روشن میشود و از نور ارسی صندوق‌خانه روشن میشود و از نور صندوق‌خانه آن پستو که در صندوق‌خانه است روشن میشود و اگر پستوی دیگر باشد از نور پستوی اول روشن میشود و همچنین اگر هزار پستو در پستو باشد هر دویمی از نور اولی روشن میشود اگر آفتاب غروب کند نور همه تمام میشود و چون برآید همه روشن میشود و هر پستوئی نمی‌بیند مگر پستوی جلوی خود را و از آفتاب خبری ندارد از همان پستوی جلوی خود نور میگیرد مثلی دیگر آئینة مقابل چراغی بگیر عکس چراغ در آن آئینه می‌افتد آئینه دیگر مقابل آن آئینه بگیر عکس آئینه اول در آئینه دویمی می‌افتد و چون آئینه سیومی بگیری عکس دویمی در آن می‌افتد و همچنین اگر هزار آئینه بگیری برابر یکدیگر عکس هر یک در آن دیگری میافتد حال اگر چراغ خاموش شود همه آن عکسها که در آن آئینِها بود همه تمام میشود و اگر روشن کنی همه روشن میشود و عکس چراغ در همه پیدا میشود حالا پس روشن‌کننده همه آئینِها همین یک چراغ است و روشن‌کننده همه اوطاقها همان یک آفتاب است و حرکت‌دهنده همه چرخها همان یک فنر است این همه مثلهای آشکار آوردیم تا آن مطلب پنهانی را بفهمی پس جنباننده کل ملک همان یک سبب اول است که یگانه است اگر او التفات برگیرد همه عالم از هم بپاشد و اگر التفات کند همه بر قرار خود باشد و او کارگر همه کارهاست و لکن هر چیزی را با آلتی کند چنانکه نجار کارگر همه تخت است اما با اره برید و با تیشه تراشید و کوبید و با مته سوراخ کرد و با رنده صاف کرد و با دست آلات را بحرکت آورد و اجزایش را بهم جفت کرد و با چشم دید و با عقل فهمید و کننده و نجار همان خود او بود که این همه آلتهای اوست پس خدا با آفتاب روز ساخت و با زمین شب و با ابر آب ساخت و با آب گیاه رویانید و سیراب کرد و با نان سیر کرد و با زهر کشت و با پازهر شفا داد و همچنین هر کاری با یک چیزی ساخت و کننده اوست در همه جا با قدرت خود که همان خلق اول است و آلت اول و آن یکی است پس اگر این را درست فهمیدی و اعتقاد کردی توحید افعال حاصل کردی و خدا را در همه کارهای عالم یگانه دانستی و هر کس که در عالم کارگر دیگر گوید از مذهب مسلمانان بیرون رفته و بمذهب گبران داخل شده است چرا که آنها میگویند که کارگر عالم دو تاست هر چیز نور و خیر و کمال است یزدان ساخته و هر چیز ظلمت و شر و نقص است اهریمن ساخته و دو صانع و کارگر میدانند و اما مذهب اسلام آنست که خدا خالق هر چیزی است و بس و بجز او خالقی دیگر نیست و قرآن و کتابهای پیغمبران همه باین طور نازل شده و یافتی که بعقل هم همین درست است و خدا شریک و جفت در خلقت ندارد در قرآن است که بگو خدا خالق هر چیزی است هر چه بآن چیز گوئی خدا خالق اوست پس این است توحید افعال بتمامی دل خود متوجه آن شو تا بفهمی و نظر مکن که لفظهایم عامی است چرا که عمداً چنین نوشتم که عوام بفهمند و عذر نداشته باشند روز قیامت که ما غافل بودیم و اینک عذر ایشان تمام شد که سخن‌گوئی بلهجه خود ایشان با ایشان سخن گفت و مطلبهای بلند را برای ایشان واضح کرد.


فصل بدانکه از مسئلِهائی که بسیار ضرور میشود مسئله بداست که ملاها همه در این سخن گفته‌اند و هیچیک کنه او را نفهمیده‌اند مگر هر کس که از قرآن و حدیث و بنور خدائی فهمیده باشد و اینک برای تو آنرا بزبان فارسی فصیح بیان مینمایم که بطور درست بفهمی پس بدانکه بدا در میان مخلوق معنیش آنست که انسان در کاری هست بعد از آن برای او راههائی چند پیدا میشود که آن کار را ترک میکند و کار دیگر میکند مثلاً میخواست سفر برود اسبابی چند فراهم آمد که موقوف کرد عرب میگوید برای فلانی بدا حاصل شد یعنی برای او چیزی هویدا شد که پیشتر هویدا نبود بجهت آنکه اگر از اول میدانست که راه دزد دارد مثلاً عزم سفر نمیکرد پس اول نمیدانست بخیالش میرسید که راه امن است عزم سفر کرد بعد برایش ظاهر شد که راه دزد دارد موقوف کرد پس برایش بدا حاصل شد یعنی فهمید آنچه را که نفهمیده بود و همچنین هر کس کاری میکرد بعد فهمید که کار دیگر بهتر است اولی را ترک کرد و آن کار دیگر را کرد مثلاً ساکت بود سخن گفت یا نشسته بود برخواست و همچنین میگویند که بدا برایش حاصل شد بعد علما با هم جدالها کرده‌اند بعضی گفته‌اند که بدا برای خدا میشود بعضی گفته‌اند نمیشود و آنچه قرآن بآن نازل شده و ائمه فرموده‌اند آنست که بدا برای خدا میشود ولی بایست معنی آنرا فهمید و چون بعضی از ملاها معنی آنرا نفهمیدند و از خاندان عصمت معنی آنرا نگرفتند انکار کردند و حق آنست که بدا از برای خدا هست باین طور که عرض میشود و اقرار به بدا بزرگتر عبادتهاست هر کس اقرار کند به بدا برای خدا بزرگتر عبادتها را بجا آورده و هیچ پیغمبری نیامده مگر آنکه به بدا اقرار کرده و مثل آن در خدا مثل آنکه اول حکم کرد که ابرهیم پسرش اسمعیل را ذبح بکند بعد بدا حاصل شد و گوسفند فدا فرستاد و همچنین حضرت آدم نبود بدا حاصل شد و خلق کرد و عذاب بر قوم یونس فرستاد و بدا حاصل شد و عذاب برطرف شد و همچنین اسمعیل پسر حضرت صادق علیه السلام را در نظرها جلوه داد که او شایسته امام بودن است بعد بدا حاصل شد و او را میراند پیش از پدر خود و همچنین جمیع آنچه نبوده و تازه پیدا میشود از شب و روز و حوادث و ظهور امام و رجعت و قیامت و عفو و مؤاخذه همه بداست که نبوده بعد پیدا میشود و سبب بدا از برای خدا آنست که عامیانه عرض میشود بدانکه خدا سخی است و غنی اما معنی آنکه غنی است آنست که احتیاج بهیچ چیز و هیچ کس ندارد و حاجتی و مطلبی و خواهش دلی و میلی و شهوتی در ذاتش نیست پس او بطبع خود میل بایجاد هیچ چیز نکند و او را حاجت بخلق کردن نیست و در ذات هم میلی تازه پیدا نمیشود بجهت آنکه میل غیر از خود خداست و چون غیر او شد خلق اوست و خلق او در ذات او چه میکند پس میلی در ذات خدا نیست و خدا شباهت بخلق ندارد که چون خلق میل کند پس خدا غنی است و به میل خود کاری نمیکند و میل کسی میکند که محتاج باشد و سخی هم هست خداوند که هر کس هر قدر از خدا سؤال کند باو میدهد نه کم و نه زیاد اما کم اگر بدهد بخیل میشود و اگر زیاده بدهد بی طلب و قابلیت بنده پس بمیل خود داده و خدا میلی در ذات او نیست پس بنا بر این عطای خدا بقدر حاجت بنده میباشد نه کمتر نه زیادتر پس هر چه بنده رو باو کند او هم همان قدر رو میکند و اگر از هر جا بنده برگردد خدا هم برمیگردد مثلاً آنکه کسی اگر از مشرق رو بتو بکند تو هم رو بآن کنی و هر چه او پیش آید تو هم پیش روی و چون او از اثنای راه برگردد تو هم برگردی و لکن تو میدانستی که این شخص از اثنای راه برخواهد گشت و پیش تو نخواهد آمد اما بدو جهت تو رو به آن میکنی یکی آنکه سخی هستی و او همین قدر که رو بتو کرد مکافات همین قدر عمل او باید پیش تو ضایع نشود اگر چه بسر نمیرساند لکن همین قدر کار هم که کرده باید پیش شخص سخی ضایع نشود پس هر قدر او رو کرد تو هم رو کردی و دویم آنکه بجهت اتمام حجت که فردا نگوید که من رو کردم دیدم تو التفاتی نکردی من هم برگشتم پس هر چه او رو بتو می‌آید تو هم رو باو میروی تا حجت او تمام شود و دیگر نتواند آن حرف را بزند الحال چون خداوند سخی است هر قدر قابلیت در خلق پیدا میشود او هم همان قدر عطا میکند خواه آن قابلیت کامل باشد و طلب خود را بسر برساند خواه نرساند مثل آنکه کسی جامة بجهت تو میدوزد از عدل تو آنست که اگر یک سوزن زده بقدر یک سوزن باو انعام کنی و اگر دو سوزن زده بقدر دو سوزن و اگر ثلث جامه را دوخته بقدر ثلث اجرت و اگر نصفه دوخته نصفه و اگر تمام دوخت تمام حال اگر دارد جامه میدوزد و تو بعلم غیب بدانی که این جامه را تمام نمیکند از عدل نیست که اجرت نصف جامه را ندهی هر قدر دوخت همان قدر اجرت باو میدهی تا عدل و انصاف شود الحال قابلیت خلق خدا هم خورده خورده تمام میشود یکدفعه هیچ چیز او تمام نمیشود نمی‌بینی که نطفه در شکم چهل روز نطفه است بعد تا چهل روز دیگر علقه میشود یعنی خون بسته بعد تا چهل روز دیگر مضغه میشود یعنی گوشت جویده بعد تا چهل روز دیگر استخوان در او می‌بندد بعد تا چهل روز دیگر بر او گوشت میروید بعد تا چهل روز دیگر بر او روح دمیده میشود پس بدن انسان خورده خورده درست میشود و همیشه فیض خدائی در کار است که اگر نباشد چیزی موجود نشود پس هر گاه نطفه در شکم قابلیت علقه پیدا کرد خدا او را علقه باید بکند خواه بداند که فردا سقط میشود خواه بداند که سقط نخواهد شد و این طفل خواهد رسید پس چون قابلیت علقه پیدا کرد خدا او را علقه میفرماید بعد از آن فردا اگر قابلیت مضغه پیدا شد او را مضغه میکند و اگر قابلیت سقط شدن پیدا شد او را ساقط میفرماید پس چون او را ساقط کرد میگوئی بدا شد بجهت اینکه این زن حامله شد و بایستی بزاید و خدا نخواست و ساقط شد و پیشتر هم خدا میدانست که این ساقط میشود مقتضی کرم او آن بود که هر قدر قابلیت پا پیش گذارد او هم همان قدر پا پیش گذارد و هر چه این طلب کند او عطا کند همین قدر طلب کرد او هم همین قدر عطا کرد و همچنین سایر چیزهای عالم بهمین طور خواه کار تمام شود و خواه تمام نشود هر قدر قابلیت مردم طلب کند خدا همان قدر میدهد و با وجود این میدانست که آیا از نصفه طلب برمیگردند یا نه و این از عین کرم و جود او بود اگر کسی این معنی را انکار کند جود خدا را انکار کرده یا باید علم خدا را انکار کند که پیشتر چنان میدانست که این کار مصلحت است کرد بعد از چندی دید مصلحت نیست پشیمان شد چنانکه یهود میگویند که در عهد نوح خدا پشیمان شد از خلق مردم گفت پس همه را هلاک میکنم نعوذ باللّه پس اگر خدا هم عالم و داناست و هم صاحب کرم هم میداند که فردا چه اقتضا خواهد کرد و قابلیت هر کس چون خواهد شد و هم بقدر خواهش ایشان بایشان میدهد خواه نفع بایشان کند یا ضرر زیرا که بخود خدا نه نفع خواهد کرد نه ضرر پس نیک دریاب که مسئله مشکل است.


فصل خداوند عالم را دو لوح است یک لوح بالاتر است و یک لوح پائین‌تر علم آن لوح بالا پیش خود خداست و علم لوح پائین را بملائکه خود و پیغمبران و امامان نشان داده در آن لوح بالا آنچه خواهد شد تا آخر همه نوشته است که دیگر عوض و بدل نمیشود و خدا همه را میداند که هر چیزی تا آخر چطور خواهد شد بسر میرسد یا نمیرسد تمام میشود یا نمیشود همه اینها در آن لوح بالائی نوشته شده است و اسم این لوح را بعربی لوح محفوظ میگویند یعنی لوحی که دیگر عوض و بدل نمیشود و خدا آن را از عوض و بدل شدن نگاه داشته است و آن لوح علم خود خداست هیچ ملکی و پیغمبری آن را نمیداند و اما لوح پائینی لوحی است که خورده خورده در او چیزها نوشته میشود گاه باشد که امروز در او چیزی نوشته میشود و فردا پاک میشود و چیز دیگر نوشته میشود پس‌فردا آن هم پاک میشود و چیزی دیگر نوشته میشود و همچنین هر ساعتی گاه باشد عوض و بدل شود و این لوح علم عوض و بدل است که بزبان عربی لوح محو و اثبات میگویند یعنی لوح پاک کردن و نوشتن که هر ساعت آنکه نوشته بود پاک میشود چیز دیگر نوشته میشود مثَلِ این دو لوح را از این دنیا بیاوریم که بچشم به‌بینی مثلاً دیواری با آجر و گچ ساخته‌اند چون تو باین دیوار بگذری و در او فکر کنی گوئی که این دیوار صد سال برپا خواهد ماند و در ذهن تو همین طور نقش میشود و هر جا می‌نشینی میگوئی دیواری دیدم که صد سال برپا خواهد بود ناگاه کسی رود و با کلنگ و تیشه پای آن را خالی کند چون تو بر آن بگذری گوئی ساعتی دیگر خواهد افتاد پس آنچه اول در ذهن تو نقش بسته بود پاک شد و این نقش دویمی نقش بست باز کسی اتفاق بیاید و پای آن دیوار را بزودی با گچ و آجر دومرتبه بسازد و مضبوط کند باز چون تو بر آن بگذری در ذهن تو نقش می‌بندد که این صد سال دیگر برپا خواهد ماند پس نقش اولی پاک شد و نقش دویمی نقش بست مثلی دیگر مریضی بینی در حال مردن گوئی دو ساعت دیگر میمیرد و در ذهن تو چنین نقش شود طبیبی آید و او را معالجه کند و چاق کند چون او را به‌بینی میگوئی از مردن جست و دیگر نمیمیرد ماری آید و او را زهر زند چون او را به‌بینی نقش اول از نظرت پاک شود و نقش دویم شود که ساعتی دیگر خواهد مرد پس لوح دویمی مثل همین ذهن تو باشد که سر هم چیزها در آن نوشته شود و پاک شود باز چیز دیگری نوشته شود بهمین طور که شنیدی و هر لحظه بر او چیزی نوشته میشود و اما لوح اولی همه آنچه خواهد شد نوشته است مثلاً در مثل اولی نوشته است که فلان دیوار روز شنبه چه گونه است و در یکشنبه چه گونه خواهد شد در دوشنبه چگونه سه‌شنبه چگونه و همچنین تا روز قیامت و تا ملک خدا هست همه چیز آنجا نوشته است و اما لوح دویمی هر روز که پیش آید همان حالتِ همان روز نوشته شود و چون ملائکه و پیغمبران و امامان بر آن لوح پائینی نظر کنند بینند که نوشته است که فلان دیوار صد سال برپاست و خبر دهند که در لوح اینطور نوشته شده است و چون فردا شود آن اولی پاک شود و نوشته شود که یکروز برپا ماند خبر دهند که برای خدا بدا حاصل شد اول مقدر کرده بود که صد سال ماند الحال مقدر کرد که یک روز ماند باز چون پس‌فردا نظر کنند بینند یک روز پاک شده و پنجاه سال نوشته شده است گویند برای خدا بدا حاصل شد و باز پنجاه سال مقدر شد که بماند و همچنین سایر چیزها و ملائکه و پیغمبران و امامان این لوح پائینی را می‌بینند و لوح اولی را خدا میداند و بس و هیچ کس بر آن مطلع نیست جز خداوند عالم مگر هر کس را که خدا بخواهد بخصوصه چیزی از آن لوح باو تعلیم کند آنوقت همان قدر را میداند نه زیاده و هر وقت که پیغمبری یا امامی از راه معجزه بخواهد خبری بدهد خدا از آن لوح اول باو یاد خواهد داد تا خلاف نشود و هر وقت که معجزه نباشد و ضرور نشود بسا باشد که علم آن لوح را باو ننماید و همان علم لوح دویمی را بایشان داده و در شبهای قدر احوالات آن سال تا شب قدر دیگر به پیغمبر و امامان نازل شود یعنی آن احوالات که دیگر عوض و بدل نمیشود پس بتعلیم خدا میدانند آنچه در آن سال حکماً خواهد شد که دیگر عوض و بدل نمیشود و یک فرق مابین علم خدا و علم بنده همین است که خدا علم بلوح محفوظ دارد و بنده ندارد مگر هر چه خدا بتعلیم خاص تعلیم فرموده باشد و قرآن بآن معنی فروفرستاده باشد و جمیع آنچه خدا خلق کرده در آن لوح اولی است و آنچه میخواهد از آن لوح نسخه برمیدارد و برای امامان فرو می‌فرستد و امامان آن را بعلم یاد میگیرند اما بچشم نمی‌بینند اما لوح دویمی را بچشم می‌بینند و واجب هم نیست که هر چه در لوح دویمی است پاک شود و چیز دیگر نوشته شود ای بسا چیزی که پاک شدنی نیست و ائمه علیهم السلام آنها را هم میدانند و همین قدر از معنی بدا کافی است در مثل این رساله.


فصل بدانکه از جمله افعال خدا که واجب است دانستن آن عدل خداست که بدانی که خدا عادل است یعنی هر چیزی را باندازه خود و در سر جای خود خلق کرده و ظالم نیست خداوند که چیزی را باندازه خود و در سر جای خود خلق نکرده باشد و اصل سبب عدالت خدا آنست که خدا غنی است و کریم و هر کس که این دو صفت در او پیدا شد عادل میشود چرا که ظلم از احتیاج پیدا میشود و کسی که احتیاج ندارد بچیزی ظلم نخواهد کرد و کسی که کریم یعنی صاحب کرم شد عدل خواهد کرد و چون یافتیم که خدا حادث و محتاج نیست و از همه کس و همه چیز بی‌نیاز است چرا که اگر محتاج بچیزی بود هستیش باو برپا بود و چون بخود برپاست از همه کس بی‌نیاز است و چون از همه بی‌نیاز شد دیگر حاجت بظلم ندارد و نفعی باو ندارد و در ذات او میل بچیزی نباشد بجهت آنچه پیش دانستی پس ظلم نکند و چون کریم هم هست حاجت هر کس را بقدر قابلیت او برآورد پس هر چیز را باندازه قابلیت او عطا کند و در سر جای خود گذارد وانگهی که دیدیم که بندگان خود را بعدالت امر کرده و از ظلم نهی کرده و قبیح شمرده است پس چگونه میشود که ظلم را بر بندگان خود شایسته نداند و خود ظلم کند و او از هر قبیحی و نقصی پاک است چرا که ناقص محتاج است و او غنی است پس باید خدا عادل باشد وانگهی خود را در کتاب خود و بر زبان پیغمبران خود باین طور ستوده پس حق است و صدق است و عادل است و هیچ دلیلی برای صفات و کارهای خدا بهتر از کتاب خدا و پیغمبر و امامان نیست و گفته همانها دلیل عقلی است که انسان یقین میکند و ایشان گفته‌اند که خدا عادل است پس یقین عادل است و ظالم نیست پس برهان حقیقی همان فرمایش پیغمبران است بعد اگر کسی بعقل خود هم فهمید خدا را شکر کند و الا بر همان طریقه باید ثابت باشد و اگر گاهی مطلبی را بعقل نفهمید یا آنکه اشتباهی فهمید باید از عقل خود و اشتباه خود دست بردارد و بهمان گفته امامان و پیغمبران عمل نماید و نهایت اقرار بعدل خدا آن است که تهمت بخدا نزنی و آنچه خود بخود نسبت نداده تو باو نسبت ندهی و آنچه پیغمبران باو نسبت نداده‌اند تو باو نسبت ندهی این مسئله را نیک دریاب که بسیار مسئلِها بهمین مسئله فهمیده میشود اگر این را درست نفهمی بسیار مسئلِها از دست تو خواهد رفت چنانکه بعضی خواهد آمد.


فصل بدانکه بعضی از علما عدل را از اصول دین شمرده‌اند بخصوصه و ذکر باقی صفات و افعال را نکرده‌اند در اصول دین پس گفته‌اند که اصول دین پنج است توحید و عدل و نبوت و امامت و معاد و چون نیک نظر کنی با وجودی که همه گفته‌اند که اصول دین را باید خود انسان بدلیل بفهمد و نباید پیروی کسی را در آن نماید نباید پیروی ایشان در این امر بی‌دلیل نمود مگر آنکه دلیلی داشته باشی و الحال میگوئیم اما معرفت خدا شکی در آن نیست که لازم است و از اصول دین است و خدا را صفات بسیار و افعال بیشمار است و شکی نیست که واجب است شخص همه کمالات را از برای خدای خود ثابت کند و هر چه نقصی و حاجتی است از خدای خود دور کند پس واجب است که بدانی خداوند دانا و بینا و شنوا و تواناست و همچنین بدانی که خدا عدالت‌کننده و بخشش‌کننده و آمرزنده و عذاب‌کننده و مهربان و انتقام‌کشنده و خلق‌کننده و رزق‌دهنده و میراننده و زنده‌کننده است و همچنین باقی صفات و کارها پس اگر کسی یکی از اینها را اقرار نکند و انکار نماید از اسلام بیرون میرود و کافر میشود و اقرار بهمه اینها واجب است پس خصوصیتی از برای عدل در میان این صفات نیست همه را باید شخص بشناسد پس اگر خواستند اصول دین را بطور مختصر بگویند همانکه گفتند شناختن خدا کافی است در همه صفات چرا که خدا باید همه صفات نیک را داشته باشد و اگر بطوری میخواهند بگویند که هر چه واجب است گفته باشند چرا باقی صفات را نگویند باید همه را بشمرند و بطور آنها هر کس اصول دین را بداند دیگر مؤمن است و می‌پرسیم که شما میگوئید یکی از اصول دین توحید است یعنی اقرار بیگانگی خدا و یکی دیگر عدل است یعنی خدا ظلم نمیکند و هر چیز را چنانکه باید خلق میکند و دیگر چیزی از صفات خدا در اصول دینشان مذکور نیست پس باید که اگر کسی بگوید خدا یک است و عادل دیگر واجب نباشد که بداند که خدا کور است یا بینا و باید اگر بگوید که خدا کور است مؤمن باشد و اصول دینش درست باشد نعوذ باللّه و اگر بگوید خدا جسمانی است یا خدا میمیرد و فانی میشود اصول دینش درست باشد چرا که توحید و عدل را اقرار دارد و باقی که از اصول دین نیست پس همچنین کسی باید اصول دینش درست باشد و دیگر اگر در فروع دین اختلافی باشد ضرر بایمان ندارد چنانکه کل علما اختلاف در فروع دین کرده‌اند و همه مؤمن میباشند پس اگر کسی بگوید که خدا کور است یا کر است یا فانی میشود دیگر ضرر بدینش ندارد چرا که اصلش درست شده است زیرا که اصل دین بمنزله تن درخت است و فرع دین بمنزله شاخه پس اگر شاخه را ببری درخت نمیخشکد و اگر تن درخت و ریشه او را ببری درخت میخشکد الحال اگر اصل دین همین توحید و عدل باشد پس هر کس این دو را اقرار کرد دیگر شاخ و برگ دینش کم و زیاد اگر بشود باید از دین بیرون نرود و باطل بودن این قول بسی واضح است که هر عاقلی می‌فهمد و اما آنکه ما گفتیم اول اصول دین شناختن خداست گویا همه صفات را گفته‌ایم بجهت آنکه اگر کسی ادعا میکند که من زید را درست میشناسم باید همه صفات و علامتهای او را بگوید پس اگر بگوید زید کور است معلوم است زید را نشناخته و اگر بگوید کر است یا ظالم است و عادل نیست یا بگوید در او چیزی که دروغ باشد معلوم میشود که زید را نشناخته پس ما که گفتیم که اول شناختن خداست گویا همه صفات را گفته‌ایم از عدل و غیره پس آنها حقیقةً از اصول دین کم کرده‌اند و خلاف اجماع کل شیعه میگویند و قول ما موافق کتاب خدا و سنت پیغمبران و امامان است دلیل دیگر که این طریقه که ایشان گفته‌اند طریقه سنیان است و در کتابهای احادیث شیعه نیست اگر یکی از ایشان راست میگوید یک حدیث از کل کتابهای شیعه بیرون بیاورد که امامی گفته باشد که این دو بخصوصه از اصول دین است آنگاه ما تصدیق کنیم پس اگر نیاوردند بدانید که این محض هوای خودشان است و حقیقت آن است که چون سابق بر این مردم سنی بودند و این طریقه سنیان بود و بعد هم که شیعه شدند همان کتابهای آنها را میخوانند و همان دلیلهای آنها را می‌آورند از این جهت چنین گفتند آخر اگر این دو بخصوصه از اصول دین بود و دیگر چیزی از اصول دین نبود پس چرا پیغمبر کسی را که مسلمان میکرد این دو را بخصوصه باو نمیفرمود و امامان اینهمه مردم را که شیعه کردند و مسلمان کردند این دو را بخصوصه بایشان نمی‌فرمودند بلکه آنچه از کتاب خدا و سنت رسول برمیآید اقرار بهمه صفات خدا واجب است و چون طول داشت شمردن همه آنها ما همه را در یک کلمه جمع کردیم و گفتیم شناختن خدا تا همه را گفته باشیم و اصول دین را اگر بخواهی یکی یکی بشمری از چهارهزار هم میگذرد چه جای چهار یا پنج پس آنها از اصول دین کم کرده‌اند که همین دو صفت را گفته‌اند و بحثها بر ایشان باید کرد زیرا که ما منکر نیستیم که عدل از اصول دین است و میگوئیم که هر کس عدل را از اصول دین خود نداند کافر است و همچنین اگر کسی فضل را از اصول دین نداند و مغفرت و رحمت و خالقیت و رازقیت و عالمیت و کاملیت را از اصول دین نداند کافر است یقیناً و همچنین همه کمالات خدا را اگر از اصول دین نداند و از اصول دین خود قرار ندهد کافر است پس ما عدل را از اصول دین میدانیم و آنها باقی صفات را از اصول دین نمیدانند پس بحث آنها با ما که شما عدل را از اصول دین نمیدانید افتراست و کذب است که از راه عداوت بما نسبت میدهند و اما آنها باقی صفات را از اصول دین نمیدانند و بر همه کس آشکار است و باطفال خود تعلیم میکنند و همین ترا بس است که اگر حق بود حرف ایشان یک حدیث بگفته آنها می‌بود و اگر آنها دل‌سوزترند بر دین خدا و پیغمبر و امامان آن دعوای غریبی است و اگر دل‌سوزتر نیستند پس چرا خدا در قرآن نگفته و پیغمبری که دین و ایمان آورد و بضرب شمشیر دین حالی مردم کرد چرا چنین حرفی نزد و این همه امامان که آمدند و از جانب خدا مأمور بودند که دین بمردم بیاموزند چرا چنین حرفی نزدند همه کوتاهی کردند در دین خدا و اینها دل‌سوزی میکنند این حرف عجیبی است و اما بحثی که دارند که شیخ مرحوم اعلی اللّه مقامه در کتاب حیوة‌النفس که در اعتقادات نوشته است نفرموده است که اصول دین چهار است و او هم پنج فرموده است بحثی است از روی نادانی بما کرده‌اند چرا که اولاً ما که انکار نداریم که عدل از اصول دین است و اقرار داریم آنها انکار باقی صفات را دارند که از اصول دین باشد و شیخ در حیوة‌النفس نفرموده است که دیگر چیزی از اصول دین نیست همین است و بس نهایت شرح احوال عدل خدا را کرده است و درست فرموده است و البته معرفت عدل واجب و از اصول دین است و حرف ما آن است که دیگر صفات هم از اصول دین است و شیخ صفات بسیار دیگر هم ذکر فرموده است از کمالات خدا عدل هم یکی از آنهاست و شرح فرموده است و ثانیاً آنکه شیخ در اول کتاب حیوة‌النفس فرموده است که این کتاب در بیان بعض از واجبات اصول دین است نه همه پس بعضی را ذکر فرموده و بعضی را بجهت اختصار ذکر نفرموده است و ما مخالف او نگفته‌ایم حاشا و ما مخالف او را در اصول دین بر خلاف حق میدانیم و تمام اصول دین او را حق میدانیم و ما بر مذهب او از غیر آگاه‌تریم و بارث علم او را از او دریافته‌ایم و وارث علم او مائیم نه غیر ما هر که خواهد اقرار کند و هر که خواهد انکار نماید پس آنها نمیتوانند که بکتاب شیخ بر ما بحث نمایند و همچنین نمیتوانند که از رساله اعتقادات فارسی سید مغفور رفع اللّه شأنه بر ما بحث کنند زیرا که وارث علم او مائیم و باید مذهب او را از ما آموخت و ما مخالف او را در اصول دین مخالف حق میدانیم چه گونه خود مخالفت او میکنیم و علم ما مشافهةً و سینه بسینه از علم اوست چگونه مخالف او میشود پس آنچه آن بزرگوار در کتاب اعتقادات فارسی فرموده‌اند بعض از اصول دین است و باقی را بطور مختصر فرموده‌اند هر کس از روی انصاف نظر کند میفهمد پس مبادا که در آنچه بیان کردم شک و ریبی کنی یا رد کنی که بر کتاب خدا و سنت رسول (ص‌) رد میشود چرا که من بآن دو اعتماد و اعتقاد کرده‌ام و از آن دو بیان کرده‌ام در حدیث است که هر کس دین خود را از دهن مردم بگیرد همان مردم هم او را از دین میتوانند برگردانند چرا که از آنها آموخته بود و هر کس دین خود را از کتاب خدا و سنت پیغمبر بگیرد اگر کوه از جای خود کنده شود او از دین خود برنمیگردد پس سعی کن و دین خود را از کتاب و سنت بگیر نه از دهن مردم آنچه ایشان گفته‌اند از کتابهای سنیان است و اینک کتابهای سنیان حاضر است که آنها همین طور گفته‌اند و تو میدانی که سنیان همیشه عداوت با خانواده پیغمبر داشته‌اند و دارند و همیشه برعکس ایشان میگویند حتی آنکه از ابوحنیفه پرسیدند که چشم را در حال سجده بر هم باید گذارد یا باز باید کرد گفت واللّه نمیدانم که حضرت صادق علیه السلام چه میگوید اگر میدانستم که او چه میگوید من البته برعکس او میگفتم و می‌آمدند سنیان و از حضرت امیر علیه السلام مسئله میکردند هر چه میگفت برعکس آن میکردند این هم از همان جوره است اگر شیعة هر چه امام تو گفته است بگیر و باقی را واگذار هر کس هر چه میخواهد بگوید ترا با ابوحنیفه و شافعی کاری نباشد و همچنین است صفات ثبوتیه و سلبیه که گفته‌اند بعینه مذهب سنیان است و از کتابهای سنیان است و احادیث اهل بیت علیهم السلام از این جور سخن خالی است مثلاً گفته‌اند صفات ثبوتیه هشت است عالم و قادر و حی و مرید و مدرک و قدیم و متکلم و صادق نمیدانم این حرف چه معنی دارد که صفات خدا هشت است اگر میگویند که همه صفات خدا هشت است نعوذ باللّه باقی کمالات خدا کو مثل بینا و شنوا و خالق و رازق و محیی و ممیت و باقی کمالات که از هزارهزار افزون است زیرا که صفات خدا نهایت ندارد پیغمبر صلی اللّه علیه و آله فرمود خدایا من نمیتوانم صفات تو را بشمارم چگونه این جماعت هشت شمردند و باقی کجاست اگر میگویند اینها صفات ذاتی خداست پس مرید و مدرک و متکلم و صادق را چرا اینجا شمردند و حال آنکه احادیث اهل بیت علیهم السلام بسیار وارد شده است که اینها صفات فعلی خداست نه ذاتی و حضرت امام رضا علیه السلام در این خصوص با علمای مخالفین بحثها کردند تا بگردن همه گذاردند که مرید صفت فعلی خداست نه ذاتی و بطوری هم که پیشتر موافق کتاب خدا و سنت رسول صلی اللّه علیه و آله برای تو گفتم میفهمی که این صفت فعلی خداست چرا که صفت فعلی آن بود که اگر خدا را بآن یا بضد آن وصف کنی نقص نباشد الحال میگوئی خدا اراده کرد و اراده نکرد چه نقص دارد میگوئی خدا تکلم کرد و تکلم نکرد و صادق هم فرع کلام است و کلام راست و دروغ میشود اگر تکلم حادث شد و صفت فعلی شد پس صادق بعد از کلام است نه پیش و مُدرِک هم یعنی دریابنده و آن هم بعد از آن است که چیزی باشد و خدا دریابد تا چیزی نباشد دریافتن بی‌معنی است پس اینها همه صفت فعلی است از این گذشته باقی صفات ذاتی کو مثل رب و سلطان و والی و سمیع و بصیر و واجب و ثابت و دایم و ابدی و قاهر و غالب و سید و احد و صمد و امثال اینها پس شمردن این هشت بخصوصه بی‌معنی است و اگر خواسته‌اند مختصر کنند و اصل آنها را بگویند قادر از همه کفایت میکرد بلکه قدیم از همه کفایت میکرد زیرا که قدیم کسی است که همه صفات را داشته باشد بلکه اگر هر یک از صفات ذات را میشمرد کفایت میکرد بجهت آنکه همه عین ذات است و ذات یکی پس همینکه ذات ثابت شد همه صفات ذات معلوم شده است و اگر مقصودشان صفات فعلی شمردن است پس صفات ذاتی را چرا شمرده‌اند و باقی صفات فعلی که از شماره بیرون است کجاست باری این کلمه‌ایست که سنیان از روی جهالت گفتند و جمعی هم از روی جهالت پیروی ایشان کردند و همچنین صفات سلبیه خدا که گفته‌اند هفت است مرکب و جسم و مرئی و محل‌دارنده و شریک‌دارنده و مخلوق و معانی اگر مقصودشان آن است که همه صفات سلبیه از خدا را بگویند که لایق خدا نیست پس باقی کو و خدا از همه صفات مخلوق پاک است خصوصیتی باین هفت ندارد و اگر مقصودشان مختصر کردن است همان که گفتند مرکب نیست کفایت از همه میکرد زیرا که یک حقیقی صفت خداست و در مخلوق یک حقیقی نیست یا آنکه میگفتند از صفات خلق برتر است بطور مختصر پس اینکه صفات سلبیه خدا هفت است بی‌معنی است هوش دار و نفهمیده پیروی سنیان مکن و پیروی کسانیکه از راه نادانی پیروی آنان کردند مکن هر کس سخنش موافق کتاب خدا و سنت رسول و ائمه هدی علیهم السلام است قبول کن و هر کس مخالف آنها میگوید قبول مکن کجا حدیثی دارند یا آیة دارند که صفات ثبوتیه هشت و سلبیه هفت است اگر یک آیه یا یک حدیث آوردند ما اطاعت کنیم ولی من میگویم که صفات سلبیه خدا بعدد ذره‌های مخلوقات است آنچه در مخلوق یافت شود در خدا جایز نیست و چندین آیه و حدیث بر این معنی شاهد است و هر چه در مخلوق جایز نیست و ممکن نیست در خدا ثابت و واجب است و چندین آیه و حدیث بر این مطلب گواه است که مکرر در مباحثها و درسهای خاص و عام بر علما و غیره حجت کرده‌ام و همه را الزام نموده‌ام و این صفات ثبوتیه و سلبیه از اعتقادهای سنیان است و در کتب ایشان چون اول مردم سنی بودند و آخر هم که شیعه شدند همان کتابها را خواندند و همان حرفها را زدند و چه بسیار از گفتار و کردار خلق هنوز مانند سنیان است که دخلی باعتقاد ندارد که در این کتاب ما بنویسیم پس هوش خود را جمع کن و به‌بین که را می‌پرستی و امت کیستی و شیعه کی و همانها را اطاعت کن،


یکدم بخود آی و به‌بین چه کسی * بکه بسته دل و بکه هم‌نفسی تا کی باشی چو خرمگسان * لرزی بر سر فضلات کسان


فصل در بیان جبر و تفویض است و این مسئله‌ایست بسیار بسیار مشکل و احدی از علما نتوانسته حل آن نماید تا زمان شیخ مرحوم اعلی اللّه مقامه و آن بزرگوار حل این مسئله را فرموده‌اند و بعد هم هر کس از ایشان بتعلیم خاص تعلیم گرفته باشد فهمیده و الا نفهمیده است و نخواهد فهمید و معنی جبر بفارسی زور است و معنی تفویض واگذاشتن و مقصود آنست که خدا بزور کسی را خوب و بد نکرده و امر کسی را هم بخود او وانگذاشته است و این مسئله آنقدر مشکل است که از هزار حکیم یکی بحقیقت آن نمیرسد،


در این ورطه کشتی فرو شد هزار * که پیدا نشد تختة بر کنار


و از برای این مسئله دو جوره بیان است یکی آنکه حقیقت آن را بفهمی و بدانی که چگونه است و یکی آنکه یقین کنی که خلقت بزور نیست و امر هم بمخلوقات واگذار نشده است بلکه بیک طوری است که نه زور است و نه واگذار و اما کیفیت آنرا نفهمی مثل اینکه یقین کنی که هندوستان شاهی دارد اما چه شکل است و چطور است ندانی و همین قدر در تکلیف و درست کردن اعتقاد بس است اگر چه طور آن را ندانی و باز مثل آن آن است که یقین داری که پلو پخته میشود و میتوان پخت پلو را اگر چه طور پختن آن را ندانی الحال اگر ما دلیل آوردیم که پلو را میتوان پخت بطوری که یقین کردی بعد کیفیت پختن آن را یاد تو ندهیم نباید که تو از اصل اعتقاد آنکه پلو پخته میشود برگردی و همچنین ما در این رساله دلیل می‌آوریم برای تو تا یقین کنی که خلقت خدا بزور نیست و خدا بزور و جبر کسی را خوب و کسی را بد نکرده و واگذار هم نکرده به بندگان خود که هر کس بخواهد خوب شود خودش خوب بشود و هر کس بخواهد بد شود خودش بد بشود دیگر خواهش خدا در میان نباشد و اگر نگوئیم که حالا که نه این است و نه آن چه طور است و تو نفهمی که چه طور است نباید از آن یقین که نه این است و نه آن برگردی چنانکه گفتیم پس هوش خود را جمع کن که این مسئله بسیار مشکل است و امیدوارم بحول و قوه خدا که بطور آسان عامیانه برای تو بنویسم پس بدان اول که شکی نیست در این که پیغمبران از جانب خدا آمده‌اند چنانکه پیش گذشت و بعد از این هم خواهد آمد و شکی نیست که پیغمبران مردم را بسوی خدا خواندند و حکمهای خدا را به بندگان رسانیدند و گفتند که هر کس اطاعت کند خدا او را به بهشت خواهد برد و نعمت جاوید باو عطا خواهد کرد و هر کس اطاعت نکند خدا او را بجهنم خواهد برد و عذاب جاوید و پاینده باو خواهد کرد و شکی نیست که آنها راستگو بودند و دروغ نگفتند و مردم را گول نزدند بلکه چه بسیار از نعمتها را در همین دار دنیا برای اطاعت‌کنندگان مهیا کردند و چه بسیار از غضبهای خدا را در همین دنیا از برای سرکشان نازل کردند و چه بسیار اقوام که هلاک شدند بواسطه سرکشی مثل قوم نوح و هود و صالح و شعیب و امثال آنها پس جمعی را بغضب گرفتار کردند و جمعی را از بلاها و محنتها نجات دادند مثل قوم یونس و قوم موسی در اول امر و همچنین سایر قحطها و غلاها و بلاها که بواسطه انبیا برطرف شد پس این پیش چشمها بود که انکار بردار نیست و کتابهای آسمانی باین مضمونها نازل شده است پس همین دلیل ظاهری است که بجبر و زور خدا کسی را بد و خوب نکرده چرا که اگر خدا بزور قوم نوح را کافر و بد کرده بود چگونه ایشان را غرق میکرد بآب و اگر مثلاً قوم عاد را بزور بد کرده بود چگونه ایشان را به باد هلاک میکرد و همچنین پس چگونه میشود که عادلی دست و پای کسی را ببندد آنگاه امر کند که بدو چون ندود آنرا هلاک کند و کدام ظلم از این بالاتر میشود و کدام عمل از این قبیح‌تر است که بزور مردم را کافر بیافریند و چون کافر شوند آنها را بکشد و عذاب کند آیا تو بر خود همچنین قبیحی را روا داری که بر خدا روا داشته باشی پس به‌بین که جمعی از صوفیه که خدا ایشان را رسوا کند چگونه بجبر قائل شده‌اند و باین واسطه خدا را نسبت بقبیح داده‌اند و پیغمبران را باین واسطه تکذیب کرده‌اند و دروغگو شمرده‌اند خدا لعنت کند ایشان را که بهیچ ملتی و مذهبی دین ایشان درست نمی‌آید و در همه مذهبها کافرند پس باین دلیل واضح یافتی که خلقت بزور و جبر نیست و نه این است که خدا کسی را بزور خوب کرده باشد و بزور بد کرده باشد و با وجود این جمعی را عذاب کند و جمعی را نعمت دهد و اما واگذار هم نیست باین جهت که چگونه میشود که مخلوق خالق باشد و مخلوق بتواند از برای خود ایمان بیافریند و کفر بیافریند و از برای خود اطاعت بیافریند و سرکشی بیافریند و شریک خدا باشد در خلقت خدا چیزی خلقت کند و او هم چیزی آخر نه اینکه کفر یک چیزی است و حادث هم هست پس باید خالق داشته باشد و ایمان هم حادث است باید خالق داشته باشد و معصیت هم چیزی است و طاعت هم چیزی و نیکی هم چیزی و بدی هم چیزی و همه حادث میباشند پس باید خدا خالق همه باشد و بدلیل و برهان پیش از این گفتیم که خالق همه چیز خداست و در کتاب خود فرموده که آفریننده همه چیز خداست و این همه خوبی و بدی چیزی هستند پس آفریننده همه خداست پس همه سعادت و شقاوت و طاعت و معصیت و نیکی و بدی را خدا آفریده هر کس غیر از این بگوید شریک در کارهای خدا با خدا قرار داده است و مشرک است بخدای یگانه و این مذهب مذهب مجوسان است از این جهت روایت شده است که پیغمبر فرموده است که کسانی که امر را واگذار بمخلوق میدانند مجوسان این امتند چرا که آنها میگویند که عالم دو خالق دارد یکی یزدان و یکی اهریمن پس این مطلب را هم یافتی که باطل است یقیناً و خدا را شریک نیست و همه پیغمبران و کتابهای آسمان چنین گفته‌اند که خدا شریک ندارد در خلقت و خودش بیگانگی خلقت‌کننده هر چیزی است پس چون نه زور شد و نه واگذار باید امری دیگر باشد که نه زور باشد و نه واگذار چرا که هر دو کفر است و آن امر سیومی ایمان است و اما آنچه قومی از جهال گمان کرده‌اند که زور خالی نیست و واگذار خالی نیست و لکن از هر دو جمع شده است که هم زور است و هم واگذار یا قدری از زور است و قدری واگذار پس این قول باعث دو کفر است و مثل آن است که یکی بگوید نه مذهب یهود خوب است نه مذهب نصاری بلکه هر دو با هم خوب است یا بگوید نه شراب خوب است و نه بنگ هر دو با هم خوب است و باطل بودن این قول حاجت باظهار ندارد و این باعث دروغگو شمردن پیغمبران و باطل دانستن کتابهای آسمان میشود پس نه زور است و نه واگذار بلکه یک طوری است غیر از این دو طور اما آن چه طور است بیان آن مشکل و فهمیدن آن مشکل‌تر است و اگر طور آن را نفهمی و همین قدر بدانی که یک طوری است که نه زور است و نه واگذار کافی است و این یقین را به نفهمیدن آن طور باطل مکن چنانکه یقین به پلو پختن را به ندانستن طریقه پختن باطل نبایستی بکنی زنهار زنهار که گوش بسخن صوفیان در این مسئله نکنی که راه آتش است و مخلد خواهی شد در آتش جهنم و آن بی‌دینان این مسئله جبر را مایه عرفان خود کرده هر وقت میخواهند عرفانی ببافند این مسئله را میان می‌آورند و همه تقصیر را بگردن خدا می‌گذارند و این از آن جهت است که نفس هرگز نمیخواهد که اقرار بتقصیر در هیچ کاری کند چنانکه می‌بینی و میخواهد سعی کند و کاری نماید که تقصیر بگردن خدا باشد و هیچ تقصیری از جانب او نباشد لهذا این مسئله جبر را بلفظهای انشا و شعر جلوه میدهند و در مجالس و محافل میگویند و میخوانند و سایر نفوس هم که همه یک طورند حلاوتی از آن درمی‌یابند و این را مایه علم و پایه عرفان خود قرار داده‌اند و شعرها گفتند که:


گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ * تو در طریق ادب کوش و گو گناه منست


و گفتند که:


هر آنکس را که مذهب غیر جبر است * نبی گوید که او مانند گبر است


و دروغ گفتند نبی هرگز چنین نفرموده است تهمت زدند بلکه روایت شده است که آنکه گوید امر واگذار است او گبر است و غیر از جبر واگذار هست و مذهب حق هم هست پس اینها از راه نادرستی در دین خدا گفتند که پیغمبر گفته است که مذهب هر کس غیر جبر باشد او گبر است و نبی صلی اللّه علیه و آله هر کس غیر جبر گوید نگفته بلکه هر کس بطور واگذار گوید فرموده است و آنها هم برادران جبریان می‌باشند پس جبر باطل و تفویض باطل و حق چیزی غیر از این هر دو نه حاصل از هر دو.


فصل امیدوارم که بطوری آن قسم سیوم را بیان کنم که بفهمی و چندان جاهل هم نمانی بدانکه در این مسئله شکی نیست که هر چه غیر از خداست خلق خداست خواه جماد خواه نبات خواه حیوان خواه انسان خواه زمین خواه آسمان خواه این جهان خواه آن جهان خواه خودشان خواه صفاتشان چون نیکی و بدی و کفر و ایمان و امثال آنها همه خلق خدا هستند و نبوده‌اند و همه را خدا خلق کرده است و همه در دست قدرت اویند بطوری که اگر دمی التفات قدرت خود را از آنها بگیرد همه نیست و نابود خواهند شد و همه را مختار خلق کرده است و خیر و شری آفریده است که می‌توانند براه خیر روند و میتوانند براه شر روند و چنانکه خودشان خلق خدایند و خیر و شر هم خلق خداست اختیارشان هم خلق خداست پس خودشان را باید خدا نگاه دارد و کارهاشان را باید خدا نگاه دارد و صفاتشان را باید خدا نگاه دارد و اختیارشان را هم باید خدا نگاه دارد پس بندة که در دست خداست کاری را که در دست خداست باختیاری که در دست خداست اختیار میکند بقدرتی که در دست خداست و اگر خدا حفظ خود را از او بگیرد نه خود اوست نه کارش نه صفتش نه اختیارش نه قدرتش پس حفظ خدا در تن او و کارش و صفتش و اختیارش و قدرتش چون جان است جان بی تن پیدا نیست و تن بی‌جان مرده است و برپا نیست پس کار باختیار بنده است ولی خودش و اختیارش هر دو در دست خدا است اگر کسی گوید بنده مختار نیست دروغ گفته و اگر کسی بگوید مختار است بطوری که خدا را دیگر دخلی نیست دروغ گفته است پس بنده در حال طاعت و معصیت همیشه محتاج بحفظ خدائی هست پس چون حفظ خدائی باید باشد اختیار نیست چرا که بنده بی حفظ خدائی کاری نمیتواند کرد و جبر نیست چرا که خدا بنده را مختار خلق کرده است و راه خیر و شر باو نموده اگر بطرف معصیت رفت حفظ خدائی همراه او می‌آید تا او را بمطلب خود رساند و اگر نیاید نرسد و اگر بطرف طاعت میل کرد حفظ خدائی همراه او می‌آید تا او را بمطلب برساند و اگر نیاید نرسد پس اگر میل بمعصیت کرد خدا او را جبر بمعصیت نکرده خواست برود خدا او را برد و اگر میل بطاعت کرد خدا او را جبر نکرده خواست برود خدا هم او را برد پس میل از بنده است بحفظ خدائی و قدرت و رسانیدن از خدا مثلی بتو بنمایم تا بچشم به‌بینی اگر تو در کشتی باشی و علم بردن کشتی ندانی ولی ناخدا باشد و بتو بگوید این راه دست چپ راه هلاکت است و راه دست راست راه هدایت و رستگاری حال تو اگر بخواهی بدست چپ بروی و ناخدا ترا نبرد نمیتوانی رفت اگر چه میل داری پس ناخدا ترا بحسب میل تو میبرد بدست چپ و هلاک میشوی و اگر میل بدست راست کنی و ناخدا تو را نبرد نمیتوانی رفت اگر چه میل داری پس ناخدا ترا بجهت میل تو میبرد بدست راست پس تو اختیار کلی نداری که بهر سمت بخواهی بروی بی ناخدا بروی و ناخدا هم بزور تو را نمیبرد بسوی چپ یا راست راه راست و چپ را بتو نموده و اختیار بتو داده و خود او هم تو را بهر طرف بخواهی میبرد چرا که او کریم است حاجت دوست و دشمن را برمی‌آورد و انعام خود را از مطیع و عاصی مضایقه نمی‌نماید هر کس هر چه بخواهد و از راه آن درآید میدهد پس کافر کافر شد بمیل خودش و قدرت خدا او را همراهی کرد تا بسرمنزل کفر رسانید و الا نمی‌رسید و مؤمن مؤمن شد بمیل خودش و قدرت خدا او را همراهی کرد تا بسرمنزل ایمان رساند و اگر گوئی میل را که داد میگویم خدا میلی باو عطا کرد که بهر دو طرف میتواند مایل شود و اگر بخواهی این را بچشم ببینی نظر کن در ظاهر خودت که مطابق باطن تو است مثلاً دستت می‌تواند سیلی به یتیم زند و میتواند صدقه بدهد در راه خدا و چشمت میتواند به نامحرم نظر کند و میتواند بقرآن نظر کند و گوشت می‌تواند بغنا گوش دهد و میتواند بذکر خدا گوش دهد و زبانت میتواند فحش بگوید و میتواند قرآن بخواند و همچنین سایر اعضایت همه قابلیت طاعت دارد و قابلیت معصیت دارد باطن تو هم مثل ظاهر تو است چنانکه دستی داری میلی هم داری که میشود بطرف طاعت برود و میتواند بطرف معصیت برود و روحی داری که میتواند اختیار طاعت کند و میتواند اختیار معصیت نماید و همه را خدا خلق کرده اما مختار خلق کرده است و خیر را هم خلق کرده است و شر را هم خلق کرده است حال بهر طرف میخواهی بروی ترا میبرد و رفتنِ تو را هم خلق میکند و این را هم بدان که هر شری برای دیگری شرّ است برای خودش شر نیست مثلاً سگ نجس است برای انسان که برطوبت با او ملاقات کند و اما برای خودش نجس نیست و خودش از خودش نباید کناره کند و نمی‌شود هم که کناره کند پس سگ برای تو نجس است نه برای خودش همچنین عمل شرّ برای تو خوب نیست نه برای خودش پس خدا آنرا برای خودش خلق کرده و ترا گفته پیش آن مرو که بتو ضرر دارد مثلاً مار را برای خودش خلق کرده و خودش بخودش زهر نمیزند ولی تو را زهر میزند و میکشد گفتند تو پیش آن مرو و الا خودش برای خودش خلق خداست همچنین همه ناشایستها خودش برای خودش ناشایست نیست برای تو ناشایست است پس خدا هر چیزی را بجا خلق کرده است و بتو گفته که مار تو را میکشد دست بدهان او مبر و فازهر تو را نفع دارد بخور و اختیار و قدرت و اعضا و عقل و هوش بتو داده و پیغمبران بتو گفتند و خدا بتو قدرت هم داد و قدرت خود را برای ناتمامی کارت بهمراهت کرد حال اگر طاعت کردی بقدرت خدا کردی و اگر معصیت کردی بقدرت خدا کردی پس نه زور است که تو را اختیار نباشد و نه واگذار است که قدرت او در کار نباشد بقدرت او تو مختاری و اگر طاعت کردی از لطف خود نعمت جاوید دهد و اگر معصیت کردی از خشم خود عذاب پاینده دهد پس خدا بندگان را ظلم نکند و بنده خود خود را ظلم کند دریاب که این مطلب باین نازکی را باین شسته رفتة نخواهی یافت و دلیلهای این مطلب بسیار است بهمین اکتفا میشود.


مطلب چهارم


در توحید عبادت است یعنی از برای خدا در بندگی شریک قرار ندهی و او را به یگانگی بپرستی و نباشی مثل بت‌پرستان که بت را پرستیدند و نباشی مثل صوفیه که مرشد را پرستیدند و نباشی مثل یهود که عزیر را پرستیدند و نباشی مثل نصاری که عیسی را پرستیدند و نباشی مثل مجوس که آتش پرستیدند و نباشی مثل صابئین که ستارگان را پرستیدند و نباشی مثل بنی‌اسرائیل که گوساله را پرستیدند و نباشی مثل عوام یهود که علمای خود را پرستیدند و نباشی مثل اصحاب رسّ که درخت پرستیدند و نباشی مثل هیچ یک از آن کسان که غیر خدا را پرستیدند و در این مطلب چند فصل است.


فصل بدانکه چون دانستی که همه مخلوقات خلق خدایند و خدای یگانه همه این ملک را آفریده است پس همه بنده اوئیم و باید او را به‌پرستیم و نباید که رو بغیر او کنیم و از غیر او بطلبیم و خود را بنده غیر از او بدانیم و بندگی غیر او را نمائیم و همه پیغمبران که آمده‌اند مردم را بسوی بندگی خدا خوانده‌اند و هر کس اطاعت نکرد او را بعذابها گرفتار کردند و هر قومی که هلاک شدند بجهت آن هلاک شدند که عبادت غیر از خدا کردند و در عبادت خدا با خدا بندگان او را شریک کردند و قباحت این بسیار ظاهر است که بنده ذلیلی در پیش پادشاه جلیلی ایستاده باشد و تو بروی و همان نوع تعظیم و کرنش و ستایش که لایق پادشاه است بآن بنده ذلیل نمائی البته این خلاف رفتار با بزرگی پادشاه است و خلاف شأن آن پادشاه است و معلوم است که آن پادشاه از این حرکت در غضب آید چرا که این حرکت بیحرمتی و ضایع کردن حق پادشاه است و گویا او را خوار کردة و غیر شاه را شاه خواندة و در ملک و داد و ستاد و مهربانی و خشم غیر او را با او برابر کردة و این معنی خلاف عظمت خداست بلکه عمل تو بزبان فصیح دارد ندا میکند که صاحب این ملک و دهنده و گیرنده و آفریننده و روزی‌دهنده و میراننده و زنده‌کننده دو تاست و این شرک است بخدا چنانکه واضح است و دلیل دیگر آنکه تو هر کس را می‌پرستی باو نزدیک میشوی و تقرب باو میجوئی و تقرب بهر چیزی دوری از چیز دیگر است و چون نزدیکی بغیر خدا جوئی البته دوری از خدا جستة و همین باعث هلاک تو است چرا که همه خیر و نجات و نور از خداست چنانکه دانستی پیش از این پس باید چنانکه با فهم و عقل خود توحید ذات کردی و توحید صفات و افعال نمودی باعمال خودت هم توحید کنی تا عملت با علمت موافق باشد چرا که اگر عمل با علم یکی نشد دلیل آنست که علم دروغ بوده و یقین نداشته است چرا که اعضای تن تو تابع دل تو است و دل تو تابع عقل تو اگر عقل توحید ذات و صفات و افعال خدا کرد باید دل تو هم چنان باشد وقتی که دل تو هم توحید کرد باید اعضای تو هم بعبادت و عمل توحید کند که اگر نکرد معلوم است دل تو توحید نکرده و اگر دل تو توحید نکرد معلوم است که عقل تو مشرک است و توحید نکرده است پس عمل تابع علم است و دلیل علم پس اگر موحّدی باید توحید عبادت کنی تا ظاهر و باطنت مثل هم باشد.


فصل بسی واضح شده است به برکت اسلام قباحت پرستیدن بتان و آنها را خدا خواندن و تعظیم و تکریم نمودن و نمیدانم که پیشتر چقدر افهام ایشان کم بوده است یا کسانی که الی الآن فهمشان بنور اسلام روشن نشده است چه قدر نافهمند که بتها از سنگ خود با دست خود میتراشند یا از چوب یا معدنیها یا غیر اینها میسازند و جواهر بر او نصب میکنند و آنگاه او را خدا میخوانند و او را ستایش میکنند و نماز برایش میکنند بلکه شنیدم که از خرما بت میساخته‌اند و او را میپرستیده‌اند و چون گرسنگی بایشان میرسید خدای خود را میخوردند یا آنکه حیوانات را میپرستند با آن ذلت و مسخر بودن برای ایشان یا ستاره‌ها میپرستند که طلوع و غروب دارند و مسخرند و محتاج یا آتش را میپرستند که خود روشن میکنند و خاموش میتوانند بکنند الحمد للّه رب العالمین به برکت خاتم النبیین صلوات اللّه علیه و آله خداوند افهام این امت را زیاد کرد و علاوه بر فرمانبرداری خود هم بعقل خود می‌فهمند که انسان که اشرف کاینات است قبیح است که پیش مخلوق خود یا محتاجی مثل خود سجده کند و او را بستاید و امید خیر و شر از او داشته باشد و چیزی که خودش دیروز ساخته و جان ندارد و خبر از کلام و دعای او ندارد از او بخواهد تا حاجت او را برآورد پس این امر قبیح بوده و خدا از راه مرحمت خود ما را هدایت فرموده و از این حماقت نجات داده و اگر نه خدا هدایت فرموده بود البته همه بهمین حماقت بودیم و مخلوق خود را میپرستیدیم سبحان اللّه کسی که خدا او را هدایت نکند چه قدر خر خواهد شد و امر او بکجا میرسد باری و این مطلب را بدان که دنیا هر جزوش مثل جزو دیگر است و باعث عبرت گرفتن بر جزو دیگر است پس آنچه ذکر کردم از حکایت بت‌پرستان بطور مثل بود و خداوند هم در کتاب خود از برای مثل فرموده است پس قباحت پرستیدن بت از آن جهت بود که جان نداشت و قدرت بر نفع و ضرر نداشت و خودش مخلوق تو بوده و خود ساخته بودی پس اگر این بت‌پرستی از این جهت قبیح است چه بسیار شباهت دارد به بت‌پرستان این امت در ظاهر و باطن اما بت‌پرستان ظاهر این امت کسانی بودند که از برای خود امامی خود نصب کردند و اجماع کردند و هِرّ از بِرّ نمیدانست و حکمت و حلال و حرام و ریاست و جهاد نمیدانست آنرا برای خود خود تراشیدند بعد طاعت او را بر خود واجب کردند و تخلف از او را بر خود باعث کفر دانستند و هر کس که اطاعت نکرد او را کافر شمردند فیا سبحان اللّه چه بسیار شبیه بهم هستند نه خود این را تراشیدید و نه خود این را نصب کردید باجماع و خلیفه خواندید الحال چه گونه طاعت این واجب شد وانگهی نمی‌بینید که هیچ نمیداند و هِرّ از بِرّ تمیز نمیدهد و چاره درد شما نمیکند و کاری از او برنمی‌آید و بطلان امر اینها هم به برکت ائمه طاهرین نه آنقدر ظاهر است که احتیاج به بیان داشته باشد و لکن این هم مثل بود پس چه بسیار شبیه است این بت‌پرستی به بت‌پرستی جمعی از این مذهب در باطن و در ظاهر اما در باطن جماعت صوفیه که صورت مرشد خود را در نظر گرفته و او را سجده میکنند و او را عبادت میکنند و میپرستند و ستایش میکنند اولاً کسی که در شکم او دو من گه باشد چگونه قابل ستایش است و چه خدایست کسی که اولش نطفه نجس آخرش جیفه نجس و در میان این حال هم صندوق گه است الحال نیک نظر کن که این بت‌پرستی بدتر است یا بت‌پرستی بت‌پرستان باز آن بتها نمیمیرد و نمیگندد و در جوفش گه نیست و این بت‌پرستی خود را بعبارتها که در مذاق خودشان شیرین است آورده‌اند و در نثر و نظمها ذکر کرده‌اند و گفته‌اند: کافران از بت بی‌جان چه تمنا دارند * باری آن بت بپرستید که جانی دارد

یعنی مرشد را بپرستید که جانی دارد آیا نمی‌بینند که علاوه بر آنکه ذکر شد هِرّ از بِرّ نمیداند و حلال از حرام نمیشناسد و جهلی از ایشان را برنمی‌دارد و چاره درد ایشان نمیکند وانگهی که این صورت که در ذهن خود حاضر میکنی خود ساختة نمی‌بینی که اگر بخواهی مرشد را کوتاهتر و بلندتر و سفیدتر و سیاهتر و دورتر و نزدیکتر و کلفت‌تر و نازکتر همه جوره میتوانی خیال کنی پس خود میتراشی او را و خود ستایش میکنی او را و این بسی قبیح‌تر است از آن بت‌پرستی از راهی و الحمد للّه رب العالمین و به باطن نبوت و ولایت و به برکت شیخ مرحوم و سید مرحوم قبح این عمل و بطلان این سلسله در آفاق واضح‌تر از آفتاب در میان آسمان شده است و اگر کسی بعد از این سخنی گوید از راه طلب دنیا یا عناد و لجاج گفته است و الا قباحت آن بر هیچ کس مخفی نیست و بجهت همین جرأت آن ندارند که در میان مسلمین ابراز آن دهند و الحمد للّه رب العالمین قباحت این هم بسی آشکار است و اما در ظاهر این عوام کالانعام که گرد یک نفر ملائی را میگیرند و او را آقا آقا خطاب میکنند و خود رشوه باو میدهند و شریک در عصبیت و فسقها و مرید پیدا کردنها و مداخل پیدا کردنهای او هستند و خودشان اجماع کرده‌اند در تمکین آن آقا کسی ریسمان بحلق آنها نکرده و آقا هم پدری و مادری و قبیلة و دولتی و لشکری ندارد مرد غریب وارد ولایت شد بر گرد او اجماع کردند و او را آقا خواندند و خود اسباب فسق و رشوه و حکم بغیر کتاب خدا و سنت رسول او هستند بلکه خود بدست خود رشوه باو میدهند و او را آقا میخوانند با وجود آنکه می‌بینند که آقا هیچ نمیداند و مالک مضرت و منفعت ایشان نیست و رفع جهالت و ضلالت ایشان نمی‌نماید با وجود این او را ستایش میکنند و او را میپرستند و مگو که او را نمی‌پرستند چرا که لغتها تفاوت دارد نمی‌بینی که در پرستش خدا مردم تعریف او را میکنند که تو خالقی و رازقی و چة و چة و از او حاجات میخواهند و هر چه گفته است بکنید میکنند و هر چه گفته است نکنید نمیکنند چون چنین شد اسم این را میگوئی بندگی و ستایش و پرستش و نه این است که آقا را تعریف میکنند و از او حاجات میخواهند و برکت از قدم و لفظ و دست آقا میخواهند و شفا از همت او میخواهند و دنیا و آخرت می‌طلبند و هر چه بگوید بکنید میکنند و آنچه بگوید نکنید نمیکنند و او را کرنش و تعظیم میکنند و تعظیم و اطاعت او را لازم میدانند و از دین و راه دین قرار داده‌اند و هر کس مخالفت کند با او عداوت میکنند و حدود آقا را بر آن جاری میکنند پس چیست عبادت غیر از همین بلکه اخلاص ایشان در این عبادت و عزم ایشان بیشتر است تا عبادت خدا بلکه عبادت خدا را از روی غفلت و عادت میکنند و عبادت آقا را از روی عمد و شعور و عزم و دل جمع مینمایند پس این عبادت محکم‌تر است از عبادت خدا پس این اگر بت‌پرستی نیست چیست و بت‌پرستان چه کردند با بُت خود که اینها بزرگتر از آن با بُت خود نکردند غرض اینها هم بتی تراشیدند بدست خود و اجماع خود و او را میپرستند از این جهت خداوند عالم عوام یهود را فرموده که علمای خود را خدا قرار داده‌اند و همین معنی عبادت شیطان است و الا کسی دیدة که شیطان را خدای خالق رازق یگانه بداند چون اطاعت او را کردند و او را کمک کردند و امر او را قوت دادند خدا آنرا عبادت شیطان نامید پس هر کس این کارها را کرد عبادت شیطان کرده همچنین هر آنکس عبادت آقایان جهال را نمود مشرک شده است بخدا و آن آقا را خدای خود قرار داده است و بت‌پرست است مثل سایر بت‌پرستان پس چه بسیار بت که راه میرود واجب نیست که بت از سنگ باشد از گوشت و استخوان هم میشود چه فایده عربی نمیدانی و این کتاب هم بنایش بر فارسی شده است اگر نه آنقدر از قرآن و حدیث برای تو شاهد می‌آوردم که این حقیقت بت‌پرستی است که بشماره درنیاوری لکن همین قدر از دلیل هم کفایت میکند با وجود آنکه خداوند بباطن پیغمبر و ائمه طاهرین علیهم السلام و شیخ مرحوم و سید مرحوم اعلی اللّه مقامهما آنقدر قباحت این بت‌پرستی را آشکار کرد که دیگر پنهان بر هیچ کس نیست مگر جمعی از اهل دنیا که بجهت امر دنیای خود آقایان میتراشند که امر دنیای ایشان مضبوط شود و الا گمان نمیکنم که امروز کسی که امر شیخ اعلی اللّه مقامه باو رسیده باشد و شنیده باشد داستان او را دیگر اعتقاد قلبی بآقایان کند و امر بر او مشتبه شود که اینها را نباید پرستید بلی میشود که بجهت تحصیل دنیا و متاع این سرا گرد آقایان را گیرند و این طایفه بدترند از آنها که امر بر ایشان مشتبه شده است چرا که آنها از راه نادانی و حماقت رفتند و بُت پرستیدند و اینها از راه عداوت و عمداً بت پرستیدند با علم بآنکه اینها بُتند و باطل پس جمیع اینها با توحید عبادت نمیسازد و همه اینها مشرک میشوند و در بندگی خود غیر خدا را با خدا شریک کرده‌اند و این است که خدا در قرآن میفرماید که بسیاری از مؤمنین ظاهری مشرک میباشند پس هر کس برای خود بتی قرار دهد چه از جمادی چه از نباتی چه از حیوانی چه از انسانی چه از خیالی و او را اطاعت و تعظیم و کرنش کند و از جانب خدا مأمور بتعظیم و کرنش او نباشد او مشرک است و توحید عبادت نکرده و خدا در قرآن می‌فرماید که هر کس امید رسیدن بخدا دارد پس عمل نیکو کند و شریک در بندگی خدای خود قرار ندهد دریاب آنچه را که گفتم و بنظر انصاف نظر کن و از مشرکان مباش و هر کس تو را آفریده او را ستایش و پرستش کن و روی نیک خود را برای غیر خدا ذلیل و خوار مگردان و پست مکن و کم کسی است که از این شرک نجات یابد و از همین شرک است اطاعت هوا و هوس کردن و اطاعت طبیعت و شهوت و غضب خود کردن و بخواهش آنها حرکت کردن چرا که همین بندگی است و بندگی لفظی نیست بلکه معنی است هر کس معنی آن را بجا آورد بندگی کرده خواه اسم بندگی بگوئی و خواه نگوئی و از این جهت خدا در قرآن فرموده که خواهش خود را خدای خود قرار داده‌اند و متابعت خواهش و میل و محبت خود را میکنند مجملاً هر چه غیر از خداست چون تو بی گفته خدا اطاعت او کنی مشرک و بت‌پرست خواهی شد خواه این اسم را بگوئی و خواه نگوئی و زیاده از این در این فصل ضرور نیست.


فصل بدانکه فرق است مابین معبود و جهت عبادت و این فرق را علما و حکما برنخورده‌اند مگر کمی و لابد است که بشناسی تا عبادت تو صحیح باشد بدانکه معبود آن کسی است که تو بنده و برده اوئی و او تو را خلق کرده و محتاج بتو و مثل تو نیست چرا که کسی که محتاج بتو یا مثل تو است تو سزاوارتری که او ترا عبادت کند نه آنکه تو او را اطاعت کنی پس معبود باید کسی باشد که بهیچوجه محتاج بتو نباشد و چون محتاج بتو نشد محتاج بعمل و ستایش و پرستش تو نباشد و از ستایش و پرستش تو نفع باو نمیرسد و از نستودن و پرستش نکردن تو و امثال تو ضرر باو نمیرسد چنین کسی باید معبود باشد و باید که مانند تو نباشد چرا که مانند تو حادث است مثل تو و فقیر و محتاج است و بی‌نیاز از آنچه تو باو محتاجی نیست پس تو و او هر دو محتاج بدیگری هستید و آن دیگری سزاوارتر است به پرستیدن شما پس او را به‌پرستید پس چون نباید مانند تو باشد باید از عقل و فهم تو بالاتر باشد چرا که هر چه عقل و فهم تو او را بفهمد مثل توست بلکه تو از او بهتری که او را فهمیدة نمی‌بینی که هر چیز را که میفهمی عقل تو از آن لطیف‌تر است و بهتر است و هر فهمنده لامحاله بهتر است از آنکه فهمیده میشود چرا که آنکه فهمیده میشود قوت و قدرتی بکار نبرده و آنکه فهمیده کار کرده و قوت و قدرت بکار برده است و هر فهمنده در مقام خود مرد است و هر فهمیده‌شده زن پس هر چه را که بفهمی تو بهتر از آنی لامحاله و تو باو احاطه داری و خدای تو نباید که فهمیده تو باشد تا او چون زن باشد و تو چون مرد چون این را یافتی پس باید بدانی که خدای تو نباید که بعقل و فهم و ادراک و تصور تو بیرون آید و نباید مثل تو باشد که اگر غیر از چنین کسی را خدا دانی مشرک میباشی بخدای عزوجل و بت‌پرستی پس آنکه بخاطر گذشت و بتصور درآمد و تو او را یافتی معبود نباشد و شایسته آن نیست که او را به‌پرستی و خدا در جهتی و طرفی بخصوصه نیست پس نه در آسمان است که تو رو بآسمان کنی و نه در مشرق و مغرب است که رو بمشرق و مغرب کنی چنانکه اینها همه را دانستی در پیش از این چنین کسی خداست و شایسته عبادت و غیر از این کس شایسته عبادت احدی نیست و هر که غیر اوست اگر عبادتش کنی بت است و بت‌پرست میشوی و اما جهت عبادت که گفتیم آن کس یا آن چیز است که خدای معبود یگانه گفته است که تو رو بآن کنی یا خدمتی بنسبت باو بکنی یا کاری برای او کنی یا حرفی درباره او بزنی یا اطاعتی از او بکنی یا چیزی از او بطلبی یا چیزی باو بدهی و امثال اینها و تا مثلی نیاورم مطلب درست هویدا نمیشود پادشاهی است آقای ظاهری تو ، تو را امر میکند که فلان اسب را تیمار کن و متوجه شو و شب و روز باید خدمت این اسب مرا بکنی پس شب و روز از دیدار خود شاه محجوبی و او را نمی‌بینی صبح میکنی در طویله و شام میکنی در طویله روی تو باسب است و خدمت تو باسب او را میجوئی و او را تیمار مینمائی و او را آب میدهی و کاه و جو میدهی اگر خوب خدمتکار باشی نظر از اسب برنمیداری و دست و پای او را میشوئی و زیر پای او را پاک میکنی هر کس از تو بپرسد نوکر کیستی میگوئی نوکر شاه چه میکنی خدمت شاه بنده کیستی بنده شاه بندگی که میکنی بندگی شاه این اسب جهت خدمت و عبادت و بندگی تو است نه معبود و مسجود و معبود تو پادشاه است و اگر دمی قطع نظر از پادشاه کنی و آن اسب را بجهت خود آن اسب خدمت کنی بسبب محبتی که با خود او داری و در خدمت خود فرمانبرداری پادشاه را ملاحظه نکنی در آن ساعت یاغی پادشاهی و کافر به پادشاه و اگر آن اسب را با پادشاه با هم ملاحظه کنی و خدمت تو دو سبب داشته باشد یکی حکم سلطان و یکی خود آن اسب و محبت تو بخود آن اسب در آن ساعت مشرکی تو البته و آنوقت که پادشاه منظور تو باشد و اطاعت او مقصود تو باشد و اسب را هم از برای او بخواهی بلکه در اسب او را یابی و از اسب او را خواهی و بس در آنوقت تو موحدی در خدمت سلطان و لابدم که مثلی آورم تا بدانی که میتوان از اسب سلطان خواست و سلطان دید اگر اسبی را مکرر در خدمت سلطان و در زیر پای سلطان دیده باشی و دانسته باشی که آن اسب خاصه سلطان است و سلطان بآن علاقه بسیار دارد هر وقت که آن اسب را در کوچه و بازار بینی بیاد سلطان می‌افتی پس معلوم است که عکس سلطان در این اسب و بر این اسب افتاده است که تو هر وقت این اسب را می‌بینی آن عکس و اسم و رسم سلطان را در آن می‌بینی که بیاد سلطان می‌افتی و اگر نه این بود که در او ذکر سلطان و نور و عکس او افتاده بود پس چرا بیاد سلطان می‌افتادی چرا از اسبی دیگر بیاد پادشاه نمی‌افتی پس آن اسب بمنزله آئینه است که عکس شاه در آن افتاده است و اسبهای دیگر اگر چه آئینه‌اند اما مقابل شاه نیستند و عکس شاه در آنها نیفتاده است اگر شاه یکی از آنها را بخرد عکس شاه بآن واسطه در آن خواهد افتاد و همچنین است عکس هر چیز در هر چیز که نسبتی بآن پیدا می‌کند مثلاً عکس پدر در پسر است که هر وقت پسر را می‌بینی نفس تو آن عکس را در آن می‌بیند و بیاد پدر می‌افتد و عکس پسر در پدر است که هر وقت نفس تو پدر را می‌بیند عکس پسر را در آن می‌بیند و فرق مابین این عکس و عکس در آئینه همین است که عکس در آئینه بچشم دیده میشود و عکس در چیزهای دیگر بچشم دیده نمیشود ولی بچشم نفس دیده میشود و نفس انسانی چون از عالم بالاست و باین دنیا محیط است آن عکسها را و نسبت‌ها را می‌بیند و می‌فهمد چون این مطلب را دانستی الحال بدان که مردم در نظر کردن بآن اسب بر دو قسمند بلکه سه قسم یکی آنکه همیشه منظورش همان عکس شاه است و چنان متوجه شاه است که بکلی از اسب غافل است اگر چه نظرش باسب است و لکن در اسب و از اسب آن عکس را می‌بیند و شاه میجوید و شاه میگوید و شاه می‌بیند نه غیر و مثل آن مثل آن کسی است که در آئینه نظر میکند و رویش بآئینه است ولی صورت در آئینه را می‌بیند و از جسم آئینه و شکل و رنگ و صفا و کدورت او غافل است بکلی و محو صورت در آئینه است از آئینه میجوید و رو بآئینه میکند و لکن صورت می‌بیند لاغیر و اگر یکدم ملتفت جسم آئینه بشود بدیهی است که صورت را نمی‌بیند و طایفه دیگر از کوته نظری همان اسب را می‌بینند زیرا که عقل ایشان بچشم ایشان است و دیگر نفسی و عقلی بالاتر ندارند پس نمیجویند جز آنچه می‌بینند و نمی‌گویند جز از آنکه می‌بینند پس چون اسب را دیدند همان جسم آن را دیدند و همان را طلبیدند و از دیدن شاه در او و از او کور ماندند و بهیچوجه ذکری از شاه در نزد ایشان نیست و این طایفه مانند آن کسانی باشند که نظر ایشان در جسم آئینه است و محو شکل و رنگ و صفا و کدورت آئینه شده‌اند و بکلی از صورت در آن غافل مانده‌اند پس این طایفه کافرند به پادشاه البته چرا که بنده و برده او را بر او ترجیح دادند و از او بریدند و بغیر او پیوستند و این کفران نعمت پادشاه است و طایفه دیگر نظر باسب کردند و نظر بصورت پادشاه هم کردند یعنی گاهی باسب نظر کردند و گاهی بسلطان و الا بیک نظر بهر دو نمیتوان نظر کرد خداوند دو دل از برای کسی قرار نداده که دو چیز در یک آن بتواند فهمید پس گاهی ملتفت اسب میشود و گاهی ملتفت پادشاه پس گاهی که اسب را می‌بیند پادشاه را نمی‌بیند و گاهی که پادشاه را می‌بیند اسب را نمی‌بیند پس باین واسطه این طایفه مشرک می‌باشند خوب گفته است شاعر: هست آئین دوبینی ز هوس * قبله عشق یکی باشد و بس

پس مؤمن به پادشاه کسی شد که همان شاه را بیند در جهت خدمت خود و او را جوید و او را خواهد لاغیر چون این مثل را دانستی پس خواهی دانست که اگر چه خداوند از برای بندگان خود جهت عبادت قرار داده است لکن معبود اوست و مقصود او و نباید که شخص ملتفت جهت باشد و جهت طلبد اگر چه باید مباشر جهت و رو بجهت باشد نمی‌بینی که باید در نماز ملتفت دست خود شوی که کجا گذاری و ملتفت پای خود شوی که کجا گذاری و ملتفت زبان خود شوی که چگونه او را حرکت دهی ولی در همه این احوال مکلفی بآنکه توجه بخدا داشته باشی و از غیر او غافل باشی و او را طلبی بلکه او را عبادت کنی چنانکه گویا او را می‌بینی و گویا در نزد پادشاه مقتدری ایستاده که قادر و قاهر است و مطلع و آگاه بر ظاهر و باطن تو است و اگر گوئی که من او را نمی‌بینم چه گونه ملتفت او شوم مثلی عامیانه می‌آورم تا از آن بمقصد خود پی بری اگر در تاریکی با کسی سخن گوئی و از او مسئلتی کنی و عذری خواهی تو او را نمی‌بینی و بکلی ملتفت او هستی که گویا او را می‌بینی و با او خطاب می‌کنی که گویا در حضور اوئی همچنین اگر خدا را نمی‌بینی ولی میدانی که در همه جا حاضر است و شنونده صوت تو و عالم بحال تو است و آگاه بر ظاهر و باطن تو است اگر غیر از چشم و گوش ظاهر مدرکی داری او را دریاب و بدانکه او حاضر و ناظر است و محو در او شو و با او سخن گو و او را قصد کن لاغیر و او را در جهات عبادت کلاً ببین و از آن جهات ببُر تا بمقصد برسی این مطالب را نیک دریاب که نه در خطابی شنیدة و نه در کتابی دیدة و من اگر چه سخن را عامیانه میگویم ولی تو کاملانه دریاب که چه میگویم و چه میخواهم و این مثلها را آوردم و می‌آورم ولی جز آگاهان کسی دیگر نمی‌فهمد که چه میگویم،


پس همان خوشتر که سر دلبران * گفته آید در مثال دیگران


فصل چون این مطلب شریف را دانستی پس بدان که فرق مابین معبود و جهت عبادت آن شد که تو جهت عبادت را برای معبود میخواهی نه معبود را برای جهت عبادت یعنی هر گاه معبود تو را بخدمتی دیگر وادارد دست از آن جهت برمیداری و بجهتی دیگر خواهی متوجه شد و اگر دل بجهت بسته بودی در مثل این وقت دست از آن معبود برمیداشتی که چرا امر بخلاف آن جهت مطلوب کرد مثلاً کسی طالب ریاست است اگر سلطان باو بگوید ریاست مکن از سلطان منضجر میشود که چرا مرا نهی از ریاست کرد پس از سلطان دست برمیدارد نه از ریاست و هر گاه طالب سلطان و رضای سلطان است دست از ریاست برمیدارد چرا که سخط سلطان در آن است و مقصود رضای سلطان است نه غیر پس معبود در حقیقت آن چیز است که او مقصود اصلی است و جهت آن چیز است که او تابع است پس هر کس مقصود اصلی او ریاست است او سلطان را برای ریاست میخواهد که او را بریاست امر کند و حاکم و عاملِ محلی کند که اگر نکند از این سلطان دست برمیدارد و بسلطان دیگر می‌بندد پس معبود اصلی او ریاست است و سلطان جهت عبادت است که از سلطان و در سلطان مطلوب خود را میجوید چنانکه شاعر عرب گفته است که:


أحبُّ أبا مروان من أجل تمره * و لو لم یکن تمرٌ له ما أحبّه


یعنی من ابامروان را بجهت خرمایش میخواهم و اگر خرما نداشته باشد من او را نمیخواهم. و هر گاه مقصود اصلی پادشاه است و رضای او را میخواهد معبود اوست و ریاست بجهت امر او خواسته است که اگر او را امر بکناسی هم فی المثل نماید طالب اوست. و چنان است که در محلی گفته‌ام که: دردتان از او و درمانتان از اوست * آنچه بپسندد شما را آن نکوست

پس معبود او شاه است و ریاست جهت عبادت و شاه را در ریاست و از ریاست می‌بیند و میخواهد پس چون این مطلب را یافتی شاید بفهمی مسئلة را که فقها قال و قیل بسیار در آن کرده‌اند و آخر هم حق آن را برنخورده‌اند مگر قلیلی و آن آنست که گفته‌اند اگر کسی عبادت کند از خوف آتش جهنم یا بطمع بهشت جاوید آیا عبادت او صحیح است یا نه بعضی گفته‌اند که عبادتش صحیح است و بعضی گفته‌اند که عبادتش باطل است و صحیح آنست که للّه و فی اللّه عبادت کند الحال عرض میشود که هر گاه شخص عبادت میکند از خوف جهنم یا بطمع بهشت و قلب او منعقد بر این است که من خدا را عبادت میکنم که مرا از آتش نجات دهد که نسوزم و به بهشت ببرد که نعمت خورم که اگر این دو کار را نکند من او را نمیخواهم و اگر برعکس کند او را طالب نیستم و نمی‌خواهم و نمی‌پرستم پس این شرک محض است بلکه کفر محض و معبود او حقیقةً نفس خود اوست و مقصود اصلی دفع ضرر و جلب نفع است از برای خود و خواهد گفت که اگر از خدا بعمل بیاید خوب و الا چه فایده از پرستش او پس خدا را بجهت خرما میخواهد خواهد شد مثل آن عرب که گفت که ابامروان را بجهت خرما میخواهم اگر خرما ندهد میخواهم چه کنم پس چنین شخصی خدا را جهت عبادت قرار داده است و نفس خود را معبود و مثل او مثل کسی است که از بازار کاغذ میخواهد هر دکان که کاغذ دارند بآن دکان میرود پس اگر از دکانی کاغذ خرید و با صاحب دکان صحبتی داشت مقصود کاغذ است نه صاحب دکان که اگر این نداشت اینجا نمی‌آمد و هر کس داشت آنجا میرفت پس کاغذ مطلوب و صاحب دکان جهت حصول مطلوب است پس آنکه عبادت کند بجهة بهشت بهشت مطلوب اوست و خدا جهت حصول مطلوب او و بهشت معبود اوست و خدا جهت عبادت او بلکه در حقیقت نفس خود او معبود است و بهشت هم جهت عبادت پس این باعتباری مشرک است و باعتباری کافر و اگر خدا را عبادت میکند و طلب بهشت دارد بجهت آنکه دار قرب و رضای خداست و دوری از جهنم میخواهد چرا که دار غضب خداست باینطور که اگر خدا بهشت را مغضوب خود سازد و جهنم را محبوب خود نماید یا مایل بداخل شدن او بجهنم باشد و از بهشت رفتن او اکراه داشته باشد او هم بدخول جهنم مشتاق و راضی میشود و از دخول بهشت متنفر میشود پس او بهشت و جهنم را جهت تحصیل رضای خدا قرار داده است و رضای خدا را در آن دو میجوید و خدا را در آن دو میخواهد پس او موحد است در عبادت خود و خداخوان و خداجوی است این مطالب را نیک دریاب.

فصل چون از برای بنده مراتب بسیار است یعنی عقلی دارد و نفسی و جسمی و از برای جسم مدرکهای جسمانی است و از برای نفس مدرکهای نفسانی و از برای عقل مدرکهای عقلانی و هر یک هم همجوره و همجنس خود را درک میکند و از حد خود بالاتر نمیرود چنانکه در محل خود شرح این مطلب را داده‌ایم و خدا نه از جنس جسم مردم است که با مدرکهای جسمانی فهمیده شود و نه از جوره نفس مردم است که با مدرکهای نفسانی دانسته شود و نه از جوره عقل مردم است که با عقل مردم ادراک شود و مردم با جسم غیر از جسمانیها را نمیتوانستند به‌بینند و با نفس غیر از نفسانی‌ها را و با عقل غیر از عقلانیها را و همه این سه مرتبه بنده بودند و خدا را بایست عبادت کنند و خدا از ادراک همه بالاتر و برتر بود و هر سه از فهم او عاجز پس از برای هر سه جهت عبادت ضرور شد که هر یک جهت مشاکل خود را طلبند و خدا را پرستند و مثل را در جسم آوریم تا بآن واسطه مطلب را برخوری پس چون جسم را پشت و روئی بود و لابد بایستی که رو بجهتی کند از مشرق و مغرب و جنوب و شمال و فوق و تحت و خدا در جهت نبود یکی از جهات را برگزید و جهت عبادت خود قرار داد و روی مردم را امر کرد که رو بآن جهت کنند که آن کعبه باشد و کعبه معبود و خدا نیست ولی جهت خدمتی است که مردم مأمور بآن خدمت میباشند و چون مردم را چشم بود و چشم بایستی که بچیزی رنگی و شکلی نگرد و خدا رنگی و شکلی نبود مأمور شد که در حال قیام نماز بموضع سجود خود نگرد و در حال قعود بدامان خود و در حال رکوع بمابین دو قدم خود و در حال سجود به دو طرف بینی خود نگرد پس این مواضع جهت عبادت چشم شد چون خدا نه رنگی و شکلی بود و نه در طرفی و موضعی بود و چون خداوند از جنس سخن نبود که بزبان آید و زبان جز سخن چیزی را نمیتواند ادا کرد و بنده خداست باید عبادت کند سخنهائی چند را برگزید و آن سخنها را جهت عبادت او قرار داد که آنها را ادا کند و بآنها سخن کند پس خدا معبود اوست و سخنها جهت عبادت اوست و همچنین دستها چاره جز آنکه در جائی گذارده شود یا بلند شود یا پست شود یا لمس چیزی کند ندارد چرا که حدشان همین است و بنده است و باید عبادت کند و خدا ملموس نیست و در موضعی نیست که دست بر آن گذارده شود جهات عبادتی برای آنها قرار داده شد پس در حال قیام بر روی ران بالای زانو گذارده میشوند با انگشتهای بسته و در حال رکوع بر سر کاسه زانو گذارده میشوند با انگشتهای باز و در حال سجود در مابین زانو و سر و مقابل شانِها بر زمین و در حال تشهد بر روی رانها و در حال تکبیر برداشته میشوند مقابل صورت پس اینها جهات عبادت دست است و باید خدا را عبادت کند چون بغیر از این کارها از او خدمتی برنمی‌آمد از میان وضعها وضعی چند را جهت خدمت او قرار دادند و همچنین هر عضوی از اعضاء را در هر امری از امور چه نماز و چه روزه و چه حج و چه زکوة و چه جهاد و چه غیر اینها پس چون از هر عضوی کاری برمی‌آمد و غیر از آن از آن برنمی‌آمد از میان کارهای هر یک برای آن کاری چند را برگزیدند و جهت خدمت او قرار دادند و خدا معبود اوست لاغیر و همه اینها جهات عبادت است و باید همه خدا را به‌پرستند و متوجه جهت خدمت شوند و او را جویند نه جهت را و چون این مطالب شریفه را در جسم دانستی پس بدانکه بنفس هم خدمتی چند گفته‌اند که از او برآید و ادراک آن را تواند بکند و آنرا مأمور بتوجه بخدمات جسمانی و عقلانی نکرده‌اند خدماتی را که میتواند بکند از او خواسته‌اند لاغیر و همچنین عقل را مأمور بخدماتی عقلانی کرده‌اند چرا که کارهای نفسانی و جسمانی از او برنمی‌آید و خدا عدل است و تکلیف مالایطاق نمیکند و چون غالب مردم هنوز از عالم جسم بالاتر نرفته‌اند بلکه کسی که غیر از جسم امری دیگر فهمیده باشد اقل قلیل است بلکه کمتر از گوگرد سرخ است لهذا تکلیف نفس و عقل از ایشان مخفی مانده است ولی خداوند عالم فروگذاشت نفرموده است و در کتاب خود و بر لسان انبیای خود تکلیف جمیع افراد موجودات را بیان فرموده است و چنانکه نمیتوان تکلیف چشم را که چه رنگ و شکل به‌بیند و چه رنگ و شکل نه‌بیند بگوش فهمانید چرا که مدرک چشم ندارد همچنین نمیتوان تکالیف نفسانی و عقلانی را حالی صاحبان مقام جسم کرد چرا که آن مدرک را ندارند بلکه بی‌فایده و لغو است اظهار کردن در پیش ایشان و حکیم این کار را نمیکند و از این جهت پوشیده مانده است بر صاحبان مقام جسم و بکلی از فهم او عاری میباشند ولی صاحبان آن مدارک تکالیف خود را از کتاب و سنت فهمیده‌اند و مطالب خود را برخورده‌اند و جهات عبادت خود را برخورده‌اند و ایراد آنها در این کتاب بلغت اهل اجسام شایسته نیست بهمان جهتها که ذکر شد ولی بلغت خود ایشان ذکر شد و اهلش میفهمند که من در این کتاب چه نوشتم و صلی اللّه علی محمد و آله الطیبین و اولیائهم المنتجبین و لعنة اللّه علی اعدائهم اجمعین.


قسمت دویم[ویرایش]

در معرفت پیغمبران است و در این قسمت نیز چهار مطلب است:


مطلب اول


در شناختن آنکه پیغمبری در میان مردم در هر عصر که باشد ضرور است و باید او چه صفت داشته باشد و او را بچه باید شناخت که راستگوست بر خداوند عالم یا دروغگو و در این مطلب چند فصل است.


فصل بدانکه پیغمبر مختصر پیغامبر است و آن کسی است که از کسی نزد کسی پیغامی به‌برد و آن را به عربی رسول میگویند پس رسول اللّه یعنی پیغامبر خدا و بسا باشد که پیغام‌آور گویند و آن هم همان معنی رسول را دارد لکن رسول پیغامبر است از خدا بخلق که فرمایش خدا را بخلق میرساند که خدای شما چنین و چنان گفته است و پیغامبر است از خلق بخدا که عرض حاجات خلق را بخدا میکند که بندگان چنین و چنان میخواهند و پیغام‌آور خداست بخلق که فرمایش خدا را آورده و پیغام‌آور خلق است بخدا که بندگان تو چنین عرض کرده‌اند ولی چون در زبان عجم و غیر عجم آور وقتی میگویند که بسوی سخنگو آورده باشد و برنده وقتی میگویند که از پیش سخنگو به‌برد نزد کسی دیگر پس اگر خدا سخنگو باشد پیغامبر گوید و اگر ما سخنگو باشیم پیغام‌آور گوئیم پس رسولان خدا پیغامبر خدایند و پیغام‌آوران خلقند و اگر بمعنی عرض حاجت گوئی پیغامبران مایند و پیغام‌آوران خدا ولی این معنی دور است از عقل مردم و معنی اول نزدیکتر است بعقل.


فصل بدانکه چون در این عالم بنظر عبرت نظر کنی و این طور حکمتی که فهم عاقلان و علم دانایان در آن حیران است به‌بینی چنانکه قدری از آن را در قسمت اول دانستی خواهی یافت که چنین حکیمی که یک ذره از حکمت و راستی را فروگذاشت نکرده کوتاهی در حکمتهای بزرگ بزرگ نخواهد کرد و چیزی چند را که اگر آنها باشند بنای عالم برپا خواهد بود و اگر نباشند بنای عالم خراب خواهد شد ترک نخواهد کرد زیرا که چیزهائی که در عالم هست بعضی بکار همه خلق می‌آید و بعضی بکار بعض خلق می‌آید و ما می‌بینیم که در آن چیزهائی که بکار بعض خلق می‌آید این حکیم کوتاهی نکرده مثلاً دواها که هر یک در کل عالم بکار نبوده خلقت کرده و حال آنکه هر یک بکار بعضی از عالم می‌آید و بکار بعضی نمی‌آید چنانکه می‌بینی و همچنین بسیاری از چیزهای دیگر که بکار همه کس و همه چیز نمیآید و در این چیزها کوتاهی نکرده و از برای وقت حاجت و از برای اهل حاجت آفریده چه گونه در کارها که بنای کل عالم بآنها برپاست و اگر نباشند کل عالم ویران میشود کوتاهی و فروگذاشت خواهد کرد هرگز حکیم چنین عملی نخواهد کرد و کدام دلیل از این بهتر که عالم برپاست و زمین برقرار است و آسمان در گردش و آفتاب و ماه و ستارگان هر یک از روی حکمت میگردند پس همین بزرگتر دلیل‌هاست که آن چیزها که بنای عالم بآن برپاست هست و اگر نبود عالم نبود پس عالم جمیع آن چیزها که در صلاح آن ضرور بود همه را دارد اگر نه برپا نبود پس چون بنظر حکمت و عبرت بنگری خواهی یافت که بنی‌آدم بطوری خلقت شده‌اند که باید با هم در شهرها و دهات باشند و در یکجا چند تن از آنها گرد آیند و الا زیست نتوانند کرد و همه در یک ساعت تلف خواهند شد از آنکه هر یک باید بصنعتی و شغلی مشغول باشند یکی زراعت کند بجهت خوردن ایشان و یکی آب بیرون آورد بجهت آشامیدن ایشان و یکی به‌بافد بجهت لباس ایشان و یکی نجاری کند بجهت اسباب زراعت و سایر حاجتهای ایشان و یکی آهنگری کند بجهت اسباب زراعت و بافندگی و بیرون آوردن آبها و سایر صنعتهای ایشان و یکی بنّا باشد بجهت خانِها و منزلهای ایشان و یکی باشد که متوجه چهارپایان ایشان شود و یکی باشد که متوجه گوسفندان ایشان شود و یکی برای ایشان هیمه بیاورد و همچنین و یک نفر اگر میخواست که یکی از این عملها را بکند در روز اول میمرد پیش از آنکه بانجام رساند چنانکه بدیهی است پس این ترکیب خلقت باید با هم باشند بخلاف باقی حیوانات که هر یک تنها میتوانند زیست کنند چرا که لباس ایشان بر تن ایشان ساخته شده است و طاقت سرما و گرما در خلقت خود ایشان قرارداد شده است و رزق ایشان در گیاه بیابان قرار داد شده است و هر یک که درنده‌اند در سایر حیوانات قرار شده است و هر یک را بتنهائی قدرت داده است که تحصیل رزق خود را بکنند پس آنها زیست میتوانند کرد و اولاد آدم نمیتوانند آن طور زیست کنند و اگر کسی گوید چه شود که اولاد آدم هم گیاه صحرا خورند و خود را عادت به برهنگی دهند و در مغارِها و مغاکها و سوراخها منزل کنند گوئیم آنوقت لازم می‌آمد که بسیاری از خلقت حکیم که در بنیه انسان قرار داده از قُوِّها و فهمها و صنعتها همه لغو و بیجا باشد و بروز نکند و قدرت خدا آشکار نگردد و این دست و پنجِها که بجهت صنعتها مهیا شده بیجا باشد و این کام و زبان و دندان و حنجره که بجهت سخن مهیا شده است عبث باشد و این هوش که بجهت کتابت و علمها و صنعتها گذارده شده است بیجا باشد و خاصیت هیچیک ظاهر نشود بجهت آنکه اگر اولاد آدم هر یک هر یک تنها باشند هیچیک از اینها را نخواهند آموخت و از ایشان بروز نخواهد کرد پس چون خدا ایشان را صاحب این قُوِّها و فهمها خلقت کرده بود ایشان را شهری خلقت کرد که گرد هم باشند تا از هم بیاموزند و آن قُوِّها و فهمها از ایشان بروز کند وانگهی که این محض خیال است اگر می‌توانستند زیست کرد زیست میکردند و از محنت و کلفت میرستند و زحمت کسب و کار و نزاع بر خود نمیگذاشتند وانگهی نه همه کس را طاقت چوب و گیاه خوردن است طفل بی‌دندان دارند و پیر بی‌دندان دارند و علیل و مریض دارند و نازک و لطیف دارند وانگهی که همه را طاقت سرما و گرما نیست طفل دارند مریض دارند ضعیف دارند زمین‌گیر دارند و همچنین این محض حرف و خیال است اگر میشد کرده بودند یا آنکه قومی کرده بودند پس معلوم است که نمیشود پس معلوم شد که طبع اولاد آدم شهری است یعنی باید که در یکجا جمع باشند و مقصودم از شهری نه شهرستانی است بلکه یعنی باید که گرد هم باشند و هر جا که جمعی از اولاد آدم گرد آیند شهر باشد و حاجاتشان از هم برآید و ایشان را دیگر حاجتها باشد از گیاه و حیوان و آنها را دیگر بر گرد خود درآورند که مقصود باغها و مزرعِها و چارپایان باشد پس چون چنین خلقت شدند باید هر کسی را طبعی باشد و طاقتی و قوّة و فهمی باشد تا صنعتی از او برآید نه از هر کسی بنّائی و عمل برآید چرا که طاقتی و قوّة میخواهد و طاقت آفتاب و بیل زدن میخواهد و نه از هر کسی کتابت برآید زیرا که دست و پنجه مناسب میخواهد و قوّه چشم و سر و گردن و کمر و طاقت نشستن میباید تا کتابت شود و نه هر کس نقش میتواند کرد و نه هر کس میتواند بافت و نه هر کس میتواند زراعت کرد و نه هر کس متصل میتواند سفر و تجارت کند و همچنین هر کسبی و صنعتی قوّه عضوی را و طاقت عضوی و مناسبت عضوی را میخواهد و الا آن صنعت را بانجام نمیتواند رساند البته چنانکه ظاهر است و دیگر نه هر صنعتی را هر سلیقة قبول میکند بسا صنعتی که انسان قبول آنرا نکند اگر چه بمیرد پس باید سلیقِها هم مختلف شود و طبیعتها هم مختلف تا آن صنعت و آن کار بسلیقه او روا باشد و بطبع او بچسپد و همچنین هر کاری قدری معین از هوش و فهم ضرور دارد چه بسیار کارها که هوش چندان نخواهد و چه بسیار کارها که هوش فراوان خواهد پس چه بسیار کسی که هوش نجاری دارد و آنرا بانجام میرساند ولی آهنگری نمیتواند کرد و چه بسیار کسی که علم نجوم میفهمد و طب نمیفهمد چه بسیار کسی که ممکن نیست ملا شود ولی صنعتهای دیگر اگر چه بسیار فهم خواهد بتواند کند و همچنین هر کاری یک طور فهمی میخواهد و یک قدر معین هوشی میخواهد پس از این جهت هوش هر کس و طاقت و قوّه و بنیه هر کس باید مختلف و بتفاوت باشد تا نظم عالم برقرار باشد و چون مردم از چهار خلط یعنی صفرا و خون و بلغم و سودا خلقت شده‌اند پس باید اینها بکم و زیاد باشد تا آنها تفاوت پیدا کنند که اگر همه همسر داشتند همه مثل هم میشدند پس چون این چهار در مردم بتفاوت شد طبیعتهای مردم مختلف شد و خُلق و خوی مردم بتفاوت شد هر کس که صفرای او زیاده باشد قدبلندتر و همت‌دارتر و کج‌خُلق‌تر شد و بکارهای آتشی میل بیشتر کرد و بریاست و تکبر و بزرگی آشناتر شد و تنددست‌تر و جَلدکارتر شد مثلاً و هر کس خون او زیادتر شد چاق‌تر و کوتاه‌تر و معتدل‌تر و ملایم‌خُلق‌تر شد و بکارهای هوائی میل بیشتر کرد و بعیال‌داری و شهوت زن و فرزند مناسب‌تر شد و بزرگمنش و متواضع‌تر شد و در کارها فکر و عاقبت‌اندیشی بیشتر کرد و هر کس بلغم او زیادتر شد چاق‌تر و چهارپهلوتر شد و بسیار با حلم و کسالت و مدارا و سست و پست‌همت‌تر شد و تابع بودن و کوچکی کردن در نظر او بهتر شد و بکارهای آبی مایل‌تر شد و دون همت و کوچک‌نفس‌تر شد و طبیعت زنان در آن بیشتر پیدا شد و هر کس سودای او بیشتر شد تیزهوش‌تر و مکارتر و کوتاه‌اندام‌تر و خشک و لاغرتر شد و از مردم وحشت او بیشتر شد و کج‌خُلق‌تر شد و صاحب‌ترس‌تر و کارهای مخفی را بیشتر دوست داشت و عاقبت‌اندیش‌تر شد و کارهای خاکی را بیشتر دوست‌دار و عمردرازتر شد و همچنین بجهت تفاوت این چهار خلط مردم در رنگ و شکل و اندام و عقل و فهم و طاقت و قوه و بنیه مختلف و بتفاوت شدند و بسا کسی که دو خلط او بیشتر است و بسا کسی که سه خلط او بیشتر است و بسا کسی که معتدل باشد پس چون مردم واجب شد که شهری باشند و بر گرد هم جمع آیند و حکیم بجهت آنکه عیش و زندگانی ایشان بانجام رسد آنها را مختلف خلقت کرد در میان ایشان لامحاله خلاف پیدا شود و نزاع و جدال درآید چرا که طبیعتهای مختلف دارند و کار بتاراج و قتل و غارت رسد و از گرد آمدن در شهرها فساد بیشتر شود و این معنی باعث آن شود که هیچکس ایمن از شرّ دیگری نباشد و شب خاطرجمع نخوابد و بر جان و مال خود ایمن نشود بلکه همه در زمان قلیلی کشته و برطرف خواهند شد و عالم قرار نگیرد و حکمت تمام نشود پس در حکمت لازم شد که در هر وقتی بلکه در هر شهری در میان خلق بزرگی باشد و در طبیعت باقی از آن ترسی باشد که از او بترسند و اطاعت او را کنند و آن بزرگ نگذارد که در میان ایشان خلاف و نزاع و قتل و غارت افتد راهها را امن کند و شهرها را امن کند تا بخاطر جمع هر کس بکار خود مشغول شود و معاملات و داد و ستد ایشان بطور نظم باشد تا زندگانی کنند و اگر بزرگ نبود و کسی از کسی نمیترسید مثل درندگان یکدیگر را پاره پاره میکردند و مثل حشرات و حیوانات هر کس میرسید دیگری را میخورد و زن او را صاحب میشد و اولاد معلوم نمیشد و ارث و تربیت برطرف میشد و رحم و محبت در آن هنگام که هیچ کس قوم خود و فرزند خود را نشناسد تمام میشد و عداوتها بالا میگرفت و در یک روز همه تمام میشدند پس لازم شد در حکمت حکیم که در میان آفریدگان بزرگی باشد که در میان ایشان حکم کند و نزاع و جنگ نگذارد در میان ایشان که هویدا گردد و هر خلاف که در معاملات ایشان یافت شود آن بزرگ رفع آنرا نماید و در این دلیل که ما یاد کردیم هیچ دانا نتواند که بحثی نماید بلکه بر همه کس آشکارا و واضح میگردد که در این بنیاد و این حکمت محال است که بزرگتری نباشد چه گونه نه و حال آنکه خداوند عالم بر زنبوران پادشاهی قرار داده است بعد از اینکه خلقت ایشان برای پیدا شدن عسل شد بجهت مصلحتها و منفعتها پس ایشان هم بایستی که شهری باشند یعنی جمعی از آنها بر گرد هم جمع آیند تا عسل پیدا شود و اگر هر زنبوری در جائی میبودی این مصلحت عالم خراب شدی و دیگر عسل جمع نیامدی پس بایستی که جمعی از آنها در یکجا جمع شوند تا عسل جمع شود و چون شهری شدند همان احتمال که در بنی‌آدم گفتیم در اینجا هم همان احتمال پیدا شد بجهت این بزرگتری برای ایشان لازم شد تا در میان ایشان حکم کند و ایشان را گرد هم بدارد و همچنین سایر جانوران هر یک را یک نوع بزرگتری است حتی آنکه چون اعضای تو هم بایستی که بر گرد هم جمع باشند چون بنی‌آدم و تا بر گرد هم نباشند آن مصلحت که در آفریدن فرزند آدم است بظهور نمیرسد و اعضای تو هم باید شهری باشد لهذا در میان اعضای تو هم بزرگتری ضرور شد که دل تو باشد و او در میان اعضای تو حکم میکند و هر یک را بکار خود میدارد چون دست تو را احتیاج بچشم شود چشم را حکم میکند که در حاجت او رود و چون چشم تو را احتیاج بگوش شود گوش تو را حکم کند که حاجت چشم را برآورد و چون همه را حاجت به پا شود حکم کند به پاها که حاجت باقی را برآورند بلکه اگر حاجت عضوی برَگی شود حکم بآن رگ کند که حاجت آن عضو را برآور و اگر دل در میان نبودی هیچ عضو حاجت عضوی دیگر برنیاوردی و هیچ عضوی درد عضو دیگر را نیافتی و زبان او را نفهمیدی و بر او ترحم نکردی حتی آنکه خلقت کل حیوانات نیز بر همین نهج است پس چون این حکمت را یافتی که هر جماعتی که با هم بودن ایشان ضرور باشد بایستی که در میان ایشان بزرگتری باشد تا آنها را با هم بدارد و بکار یکدیگر وادارد تا نظم عالم برقرار باشد و همین دلیل هم بزرگتر دلیلی است بر خداوند عالم که چون شخص دانا و بینا در این عالم نظر میکند که آفتاب و ماه و ستارگان و آسمانها و چهار جوهر آتش و باد و آب و خاک و کل جماد و نبات و حیوان و انسان همه بر وفق مصلحت هم و صواب و حکمت در حرکت و سکونند و اختلاف فصلها و بادها و ابرها و بارانها و روز و شب همه بر وفق حکمت بوقت خود میآیند و بوقت خود میروند و در وقت خود ساکنند و در وقت خود متحرک میباشند و همه حاجت یکدیگر را برمیآورند و بکار یکدیگر میآیند اگر هر یک آنی از محل حاجت خود تخلف کند تمامی هلاک میشوند و هر یک در وقت حاجت دیگری حاضر است و بخدمت و رفع حاجت او ایستادگی میکند چون در اینها همه نظر کند میفهمد که یک نفر بزرگتری است که همه را بکار میدارد و در وقت حاجت هر یک آن دیگری را در کار رفع حاجت او میدارد اگر نه کجا انسان زبان حیوان دانستی و کجا حیوان زبان انسان فهمیدی تا باو بگوید رام شو برای من و صبر بر سنگینی بار من بکن و شب و روز بار مرا به‌بر و کجا آن محبت بود تا این صدمه را بخود بگذارد و کجا گیاه زبان هر دو را فهمیدی که باو بگویند بروی از زمین و صبر کن تا تو را ما بخوریم و هلاک کنیم تا وجود ما برپا باشد و کجا همه زبان جواهر چهارگانه دانستندی که بآنها بگویند که بر حسب صلاح ما باشید و همه با هم ترکیب و مخلوط شوید تا ما برپا باشیم و هر یک هلاک شوید تا ما برقرار باشیم و کجا آنها زبان آفتاب و ماه و ستارگان دانستندی که بگویند شما بر حسب مصلحت ما بگردید و خود را شب و روز بتعب اندازید و دمی آرام نگیرید تا ما برقرار باشیم پس چون همه بر حسب صلاح و حکمت در تعب کار دیگری و رفع حاجت آن هستند و بعضی هلاک می‌شوند تا بعضی دیگر بوجود آیند عاقل میفهمد که در میانه خدائی است یگانه که او همه را بکار میدارد و در حاجت دیگری میدارد و خدا متعدد و بسیار نمیشود چرا که اگر بسیار بودندی بایستی که شهری و با هم باشند تا کار عالم بگذرد و چون جماعتی شدند با هم مختلف شوند در طبع و خو و اخلاق و احوال و نزاع و جدال شود و باز بر آنها یکی دیگر باید حاکم و خدا باشد تا آنها را بکار بگیرد و همچنین تا امر میرسد بیکی و جدال نشدن با وجود جماعت شدن محال است چرا که تعدد آنها از اختلاف طبیعتها شود و اختلاف طبیعتها باعث خلافها شود و محتاج بحاکم شوند که بر ایشان فرمانفرما باشد لامحاله اگر چه دو پیغمبر هم در یک جماعت باشند لامحاله در مابین ایشان خلاف شود و بر یک چیز جمع نشوند البته بجهت آنکه بقدر اختلاف صورت آنها روح آنها مختلف است و چون روحها با هم مختلف شد فهمها با هم مختلف میشود و چون فهمها با هم مختلف شد آنچه او میفهمد و حکم میکند غیر آن است که دیگری فهمد و حکم کند لامحاله و همین اختلاف است از این جهت هرگز دو حجت بر یک قوم نشود مگر آنکه یکی در حیات دیگری رعیت باشد از برای آن دیگری و ساکت باشد و اگر گاهی بینی که دو پیغمبر با هم خلاف نکنند بجهت آنست که حاکم در میان است و آن دو خدائی دارند و هر دو مطیع یک خدایند و اگر مطیع نبودندی اختلاف آنگاه ظاهر شدی باری کلام در اثبات خدا و توحید نبود اما چون دلیل یکجوره بود سخن باینجا کشید و از آنچه یاد کردیم نیکو آشکار شد که هر جماعتی را بزرگی ضرور است و الا آن جماعت از هم بپاشند و برطرف شوند پس جماعت بنی‌آدم را بزرگی ضرور است تا زندگی ایشان برقرار باشد و زنده باشند و از این واضحتر مطلب نمیشود چرا که بچشم خود داری می‌بینی.


فصل طوری دیگر دلیل آوریم تا از راه دیگر هم آشکارا شود بدانکه بعد از اینکه دانستی که خدای حکیم این خلق را عبث نیافریده بلکه برای مصلحتی آفریده بجهت آنکه حکیم باین حکمت کار عبث نمیکند پس باید که این خلق باقی باشند تا آن فایده بظهور رسد بجهت آنکه کسی که کوزه برای آب خوردن میسازد باید طوری بسازد و طوری نگاهداری کند که بمصرف آب خوردن بیاید که اگر طوری بسازد که بآب نرسد یا آن را نگاهداری نکند تا وقت پیدا شدن آب آن کار لغو و عبث میشود چنانکه واضح است و خداوند که این فرزندان آدم را آفرید بجهت مصلحتی باید ایشان را بدارد و نگاهداری کند تا بآن کار آیند که برای او خلق شده‌اند و آنها باقی نخواهند ماند مگر آنکه از هر چه باعث فساد وجود ایشان است از آن دوری کنند و هر چه باعث صلاح و پاینده بودن وجود ایشان است آن را بکار برند و بآن عمل کنند و این مطلب هم بسی واضح است که اگر طفلی نادان را در بیابانی بیندازی او چون نمیداند که چه بوجود او و هستی او ضرر دارد نمیداند از چه دوری کند و چون نمیداند که چه باعث پایندگی اوست و صلاح وجود او در اوست نمیداند بچه چیز نزدیکی کند تا وجود او برپا باشد لهذا زیست نخواهد کرد مگر زمان قلیلی و تلف میشود و بآن خاصیت که برای آن خلقت شده نخواهد رسید و تو میدانی که این خلق اول نادان بوده‌اند و در اول خلقت زبان نمیدانستند و صنعتها نمیدانستند و از نیک و بد روزگار اطلاع نداشتند پس وجود ایشان برپا نمی‌ماند اگر کسی ایجاد نشده بود که بایشان زبان بیاموزد و بایشان صنعتها بیاموزد و نفع و ضرر ایشان را بایشان بیاموزد پس واجب است در حکمت الهی که یک کسی در میان خلق باشد که نیک و بد و صلاح و فساد کار ایشان را بایشان بیاموزد بلکه در هر عصری باید یکی باشد که صلاح کار و فساد کار ایشان را بایشان بیاموزد چرا که مصلحتها در هر عصری مختلف میشود و در هر زمانی باید طوری سلوک کرد مزاجها میگردد اخلاقها تفاوت میکند طبیعتها تغییر می‌کند پس مصلحتها میگردد پس باید در هر عصری کسی باشد تا صلاح هر عصری را باهل آن عصر بگوید و اگر تو می‌بینی که جمعی اطاعت بزرگان نمیکنند و با وجود این زنده‌اند و امر زندگی ایشان میگذرد این چند راه دارد یکی آنکه اگر حرف یک بزرگ را نشنیدند حرف بزرگ دیگر را شنیدند و اگر به پیغمبری نگرویدند به پیغمبری دیگر گرویده‌اند و بواسطه رکت تعلیم آن پیغمبر زنده‌اند و اگر حرف هیچ پیغمبری را نشنیده‌اند حرف کسانی را شنیده‌اند که آنها حرف پیغمبران شنیده‌اند و باز از جهت عمل کردن آنها بحرف پیغمبران اگر چه از روی نفهمیدگی است زیست کرده‌اند و لکن چه زیستنی که در زندگی ایشان خلل‌ها و خرابیها هست و اگر حرف پیغمبران می‌شنیدندی هیچ خرابی در کار ایشان پیدا نشدی و امر زندگی ایشان در نهایت درستی میگذشت پس این فسادها که حال در عالم می‌بینی همه از نشنیدن حرف پیغمبران است و خلقت خدا کامل است در هر عصری پیغمبری آفریده که کل صلاح آن عصر را او میداند و او بخلق میرساند و اگر سخن او را بشنوند امر ایشان بکلی اصلاح میشود و اگر حرف آن را نشنوند و حرف پیغمبران سابق را بشنوند آنقدر میشود که زنده میمانند و لکن زندگی ایشان کمال نخواهد پیدا کرد و مناسب این عصر نخواهد شد و این معنی آخر باعث هلاکت در آخرت ایشان خواهد شد چنانکه خواهد آمد و چه گونه فهم مردم کفایت امر صلاح و فساد ایشان را میکرد و حال آنکه حالا صد و بیست و چهارهزار پیغمبر و صد و بیست و چهارهزار وصی پیغمبر و چندین کرور حکما و علما آمده‌اند و تعلیم کرده‌اند و هنوز مردم خیر و شر خود را یاد نگرفته‌اند و اینهمه فسادها همه از آن است که از پیغمبران درست یاد نگرفته‌اند و کوتاهی کرده‌اند پس اگر هیچ کس هیچ چیز یاد ایشان نداده بود از کجا میدانستند که چه چیز خیر ایشان است و چه چیز شر ایشان است بلکه مثل حیوانات در عالم راه میرفتند پس این مطلب واضح دلیلی است که واجب است که در هر عصری معلمی از جانب خدا در خلق باشد که صلاح و فساد خلق را بخلق برساند و بر خلق واجب است که از او بپذیرند و او را اطاعت کنند تا بطور کمال زیست کنند و جان و تن ایشان براحت باشد و خیر دنیا و آخرت را دریابند و آن معلمان پیغمبران هر عصرند که خدا براستی آنها را فرستاده است و علامات و صفات آنها خواهد آمد.


فصل این دلیلها که ذکر شد از حکمت طبیعت خلق بود و اگر از دلیل حکمت الهی خواهی تا بیناتر شوی پس هوش خود را جمع کن و گوش دار بآنچه میگویم تا بهره به‌بری و امیدوارم که بزبان آسانی بگویم تا بفهمی بدانکه چون دانستی که خداوند عالم یگانه بی‌مانندی است که از خلق او را شبیهی نیست و نوری است که هیچ ظلمت در او نیست و علمی است که هیچ جهل در آن نیست و قدرتی است که هیچ عجز در آن نیست و شنوائی است که هیچ کری در آن نیست و همچنین باقی کمالات پس او کمالی است که هیچ نقص در آن نیست پس بدانکه این خلق با این اختلاف احوال را قابلیت آن نیست که هر کس فرمان او را بشنود و خطاب او را دریابد و مراد و مطلب و رضا و غضب او را برخورد و از او خبر آورد چرا که این گوشها را طاقت شنیدن صوت او نیست و این چشمها را قدرت دیدن نور او نیست و این عقلها را قابلیت فهمیدن مطلب او نیست نمی‌بینی که هیچ کس از خلق باین مقام نرسیدند پس باید که خداوند از میان خلق خود برگزیند جماعتی را که آنها از معتدلین خلق باشند و مزاج ایشان بهیچ طرف از طرفها مایل نباشد مگر آنکه همیشه رو بخداوند عالم باشند و آنها را طاقتی داده باشد که آنها بتوانند وحی الهی را بشنوند و نور او را به‌بینند و مطلب او را برخورند و چون وحی او را شنیدند و نور او را دیدند و مطلب او را فهمیدند بخلق برسانند که خدای شما از شما چنین میخواهد و شما را باین امر فرموده است و حکم نموده است و فرموده که صلاح شما در این است و فساد شما در این که اگر چنین اشخاص نباشند و سایر خلق هم جاهل و نادان بصلاح و فساد خود و آنها را هم قدرت شنیدن از خدا نیست همه برطرف میشدند و میمردند پس لازم است در حکمت که در هر عصری کسی باشد در میان خلق که آن قابل شنیدن از خدا باشد و بشنود و بخلق برساند و مثل آن را خدا در بدن خود تو زده است مثل اعضای تو مثل رعیت است و مثل دل تو مثل پیغمبر و مثل روح اگر چه خدا را مثلی نیست و خلق مثل خدا نمیشود و لکن از برای نزدیک شدن فهم تو میگویم مثل خداست پس به‌بین که اگر دل در میان نباشد هیچ یک از اعضای تو زنده نخواهند ماند اگر چه روح در عالم ارواح هست و اعضای تو هم در عالم تنها هست ولی چون دل نیست در میان اعضا خود نمی‌توانند نور روح را دید و از او قبول کرد و از او شنید بجهت آنکه چشم اعضا کثیف است و روح لطیف و گوش اعضا کثیف است و روح لطیف پس اینها نمی‌توانند که از روح بهره برند مگر آنکه در میان ایشان دلی باشد که از همه جهت معتدل باشد و گرفتار هیچ طبیعتی نباشد که آئینه سر تا پا نمای روح شود و نظرش بهیچ طرف نباشد و بکل خود رو بروح آورده باشد تا او بتواند که از روح بهره به‌برد بعد او باعضای تو بهره دهد و کلام روح را برای هر عضوی بلغت آن عضو شرح کند تا آن عضو از امر روح خبردار شود مثلاً اگر دل نبود اگر هزار بار روح میگفت که ای پا حرکت کن نه پا صدای او را می‌شنید و نه از اراده او آگاه میشد تا حرکت کند ولی دل بجهت اعتدال و یگانگی و لطافت خود صدای روح را می‌شنود و از اراده او آگاه میشود و او به پا میرساند که روح میگوید که حرکت کن آنگاه اگر مطیع است حرکت میکند و بفیض میرسد و اگر فالج است و اطاعت نمیکند از فیض بازمیماند مقصود آنکه باید دلی باشد که از روح بگوید و از روح بشنود و از روح بفهمد و باعضا شرح کند و الا اعضا را آن قابلیت نیست نمی‌بینی که اگر دل را از سینه آدم بیرون آورند آدم میمیرد و اگر صدمه بدل رسد انسان هلاک میشود و اعضا چون مطیعند از هر کس به‌پرسی چرا نظر کردی میگوید دلم خواست چرا رفتی دلم خواست چرا گفتی دلم خواست چرا خوردی دلم خواست چرا نمیخوری دلم نمیخواهد چرا نمیگوئی دلم نمیخواهد و همچنین همه را بخواهش و نخواستن دل نسبت میدهند الهی ما را چنان کن که نباشیم مگر از اعضای دل تو و نخواهیم چیزی را مگر بخواهش دل تو و حرکت و سکونی نداشته باشیم مگر بمیل دل تو برحمت تو ای رحم‌کننده‌ترِ همه رحیمان و ای بخشنده‌تر همه بخشندگان اما اگر از چشم کور به‌پرسی چرا نمینگری نمیتواند بگوید دلم میخواهد و اگر از کر بپرسی چرا نمیشنوی نمیتواند بگوید دلم میخواهد زیرا که دلش میخواهد که به‌بیند ولی چشم اطاعت نمیکند و میخواهد بشنود ولی گوش اطاعت نمیکند و اعضای صحیح مثل آنهاست که به پیغمبران گرویده‌اند و مطیع آنها شده‌اند آنچه میکنند بگفته پیغمبران میکنند پس میتوانند گفت که دلمان میخواهد یعنی پیغمبر ما فرموده است و گفته او گفته خدای ماست پس کار ما همه بگفته خداست پس کار خداست و اما کار کافران بگفته پیغمبران نیست و آنها مثل عضوهای علیل می‌باشند که بخواهش پیغمبران حرکت نکرده‌اند پس بخواهش خدا حرکت نکرده‌اند پس کار ایشان کار خدا نیست پس هر طاعت کار خداست و هر معصیت کار تو دریاب این نکتِهای نغز را که هر یک بابی است از علم خدا که باین آسانی حالی تو میکنم و همه را بچشم تو می‌نمایم پس انشاء اللّه اینها را دلم خواسته است که بتو بگویم و میگویم و گر نه من کجا و این زبان آسان معلوم است که دل خواسته است الحمد للّه رب العالمین باری پس چون اعضا متعدد شدند و آنها را قابلیت شنیدن از روح نیست چنانکه میبینی دلی در حکمت ضرور شد و خدا خلق کرد و دلیل بودن دل حرکت اعضای تو است بنهج حکمت و گر نه تو سینه کسی را نشکافتة و با وجود این میدانی که دلی در سینه دارد باین دلیل که اعضای او همه زنده و در حرکت است پس این فرزندان آدم را که همه بر گرد هم جمع آمده‌اند بجهت آنکه همه نادان و جاهل بدنیا می‌آیند و تا آخر هم آن قابلیت را بهم نمیرسانند که از خدا بی‌واسطه سخن بشنوند و مراد او را بفهمند پس در میان ایشان دلی یعنی پیغمبری لازم است که او از خدا بی‌واسطه بگیرد و سخن خدا را بشنود و مطلب او را بفهمد و او بخلق برساند تا این عضوها یعنی بنی‌آدم بخواهش او حرکت کنند و الا بایستی که همه بمیرند بجهت آنکه خیر و شر خود را نمیدانند و صلاح و فساد خود را نمیدانند و با هم نمیتوانند گرد آمد و زیست کرد و نزاع نکرد و بحکمت راه روند مگر به پیغمبری و لامحاله خدا باید چنین پیغمبران فرستاده باشد و چنین واسطه‌گان در هر عصری باشند تا نظم عالم برقرار باشد و چه بسیار ظلم میکنند این بنی‌آدم بر خود و از چه فیضها محروم میشوند که اطاعت پیغمبران نمیکنند و فرمانبرداری ایشان نمی‌نمایند و پا به بخت خود میزنند و مکافات آنرا هم دایم دارند می‌بینند و با وجود این آگاه نمیشوند و رحم بر خود نمینمایند خداوند ما را توفیقِ اطاعت و فرمان‌برداری ایشان دهد بحرمت همان بزرگان و برحمت خودش آمین یا رب العالمین.


فصل چون دانستی که این پیغمبران حقیقةً چون دلند از برای خلق پس چنانکه واسطه فیض رسانیدن صلاح و فسادند که آنرا عرب شریعت میگویند و ناموس می‌نامند همچنین ایشان واسطه فیض خلق و رزق و زندگی و مردن و همه فیضها هستند زیرا که چنانکه این خلق را قابلیت گرفتن از خدا و شنیدن از او نبود همچنین اینها قابلیت رسیدن فیض هستی بایشان و رسیدن فیض روزی و رسیدن فیض زندگی و مردن بایشان هیچ یک را ندارند چنانکه در اعضا فهمیدی که هر فیضی از روح بآنها بواسطه دل میرسد همچنین است در خلق هم هر فیضی که بخلق میرسد باید بواسطه دل باشد پس پیغمبران چنانکه وجودشان در شریعت بکار است و در حکمت لازم است در ایجاد هم وجود ایشان لازم است پس اگر پیغمبران نبودندی احدی از اهل آسمان و زمین زنده نبودی و روزی نخوردی و خلق نشدی و فیضی باو نرسیدی و همه این عالم و آن عالم بوجود ایشان برپاست چرا که آنها دلند و در حکمت محال است که از خدای بآن لطافت و احدیت این خلق باین کثافت بهره برند پس چه بسیار مردم جاهلند بحق پیغمبران و انکار میکنند فضایل ایشان را و ضایع میکنند حق ایشان را با وجود آنکه وجود ایشان بایشان برپاست و اگر دمی حجت خدا که دل عالم است نباشد کل عالم از هم خواهد پاشید چنانکه اگر دمی دل در اندرون کسی نباشد کل اعضای او خواهد از هم پاشید و گندید و مرد پس باین دلیلها واضح شد که وجود پیغمبران در هر عصری لازم است و بنای عالم و اساس عیش بنی‌آدم بوجود ایشان برپاست و اگر بحول و قوه خدا دلم بخواهد جمیع فضایل و مقامات پیغمبران و اوصیای ایشان و سایر بزرگان را بهمین بیانهای واضح میتوانم بیان کرد چنانکه موفق شده‌ام و در درسها و موعظِها بیان کرده‌ام تا عوام و خواص فهمیده‌اند و ادله بر ثابت کردن پیغمبران بیشتر از آن است که در این کتابها بتوان نوشت زیرا که،

دل هر ذرة که بشکافی * آفتابیش در میان باشد


و از هر چیز میتوان دلیل بیرون آورد که وجود پیغمبران ضرور است و بهمین قدر که یاد شد اکتفا میکنیم.


فصل الحال میخواهیم بیان کنیم صفات پیغمبران را پس باید اول دانست که پیغمبر باید معصوم باشد و معصوم یعنی نگاه داشته شده یعنی خدا او را نگاه داشته باشد از جمیع معصیتها و گناههای کوچک و بزرگ که خود او مردم را از آنها نهی میکند و عمل‌کننده باشد بهمه طاعتها که خود او مردم را بآنها امر میکند و میفرماید مگر در آن چیزهائی که حکمش مخصوص خود پیغمبر باشد و از لوازم پیغمبری باشد پس در آنها مساوی با رعیت نباشد چرا که از آنچه نهی میکند معلوم است که در آنها غضب خداست و باعث دوری از خدا میشود و بآنچه امر میکند معلوم است که رضای خدا در آن است و باعث تقرب بخدا میشود پس اگر خود پیغمبر کارهائی کند که باعث دوری از خدا میشود و آن کارها را ترک کند که باعث تقرب و نزدیکی بخدا میشود او لایق آن نیست که واسطه ایجاد آفرینش شود و آوردن شریعت و دین خدا گردد چرا که آن هم بسبب آن گناهان و ترک طاعتها از خدا دور است و کج است از راه راست و دل نیست آنگاه او و غیر او را دلی دیگر ضرور است که او واسطه باشد پس از این جهت پیغمبر نمیشود مگر معصوم از همه گناهان و ترک همه طاعتها و این معنی ظاهری است از برای عصمت که فهم همه کس بآن میرسد و الا عصمت را معنیهای بسیار است شاید چند معنی آنرا در این رساله یاد کنیم و یکی دیگر از مقامهای عصمت آنست که در عصمت الهی درآمده باشد و عصمت الهی آنست که از آلایش جمیع خلق برتر شده باشد و این عصمت الهی پائین‌ترش مقام نور اللّه است که پیش از این یاد کرده شده است و آن نفس است که هر کس آنرا شناخت خدا را شناخت و همان نفس عصمت خداست و خدا هر کس را میخواهد نگاه دارد بآن نگاه میدارد و معصوم کسی است که صاحب آن عصمت یعنی آن نفس باشد و آن عصمت بر ظاهر و باطن او مستولی شده باشد و حاکم گردیده باشد بر تمام هستی او و بالاتر از این مقام عصمت اسمهای خداست که هر کس در آئینه وجودش اسمها و صفتهای خدا عکس‌پذیر شده باشد و نور آن اسمها و صفتها در ظاهر و باطن او تابیده باشد معصوم میشود بعصمت خدا از جمیع صفات خلق و آراسته میشود بجمیع صفات ربوبیت و پیراسته میشود از جمیع صفات مخلوقات مثل آن آئینه صافی که در زیر آفتاب گذارده شده باشد و عکس آن آفتاب در آن تابیده باشد که بکلی رنگ و شکل آن رنگ آفتاب است و از خود رنگ و شکلی ندارد چنانکه شاعر گفته است: ز بس بستم خیال تو تو گشتم پای تا سر من

تو آمد خورده خورده رفت من آهسته آهسته

و بالاتر از این مقام مقام عصمت مسمی است و مسمی یعنی صاحب اسم و چون بنده از التفات باسم و صفت بکلی درگذرد و از همه چشم پوشد و نفس خود را از آلایش همه اسمها و صفتها به‌پردازد باین مقام رسد و این مقام بالاترین عصمتهاست پس صاحب عصمت اول کسی است که نور عقل در قلب او تابیده باشد زیرا که عقل نوری است که بآن طاعت خدا کرده شود و بهشت و خانه رضای خدا بآن تحصیل شود پس هر کس صاحب عقل شد و حاکم و فرمان‌فرما در وجود او عقل شد بطوریکه نفس ضعیف شد در نزد آن و حکمی و تسلطی از برای آن باقی نماند معصوم میشود از گناهان صغیره و کبیره بعصمت خدا و عصمت خدا در این مقام خود عقل است که خدا بعقل او او را نگاه میدارد از همه معصیتها و اما صاحب عصمت ثانی کسی است که نور فؤاد که آن فؤاد نور خداست چنانکه پیش دانستی در قلب او تابیده باشد بطوری که شدت نور آن نور عقل را برطرف کرده باشد مثل آنکه آفتاب هر گاه طلوع کند نور ماه بکلی پنهان میشود و اثر سرد کردن آن هوا را زایل میشود پس در قلب هر کس که نور فؤاد ظاهر شد پرتو نور عقل در نزد آن زایل میشود مانند چراغ در پیش آفتاب و حکم و تأثیر از نور عقل میرود و حاکم و فرمان‌فرما در ملک وجودش فؤاد میشود که مقام حب خداست پس هر گاه آتش محبت در کانون قلب کسی تابید عقل و نفس را میسوزاند و اثر از آنها میبرد و این محبت عصمت خداست که خدا این بنده را بمحبت خود نگاه میدارد از هر چه غیر خود است و او را دایم در سایه خود نگاه میدارد و محب باین واسطه انس بهمان محبوب گرفته از غیر وحشت خواهد کرد و محبوب را بر همه چیز ترجیح میدهد و علی الدوام بخدمت او خواهد ایستاد و طلب رضای او را میکند و فرق مابین این مقام و مقام عقل آنست که صاحب مقام عقل بامید خدمت میکند و صاحب مقام فؤاد بمحبت خدمت میکند نه از راه ترس و نه از راه امید طالب هیچ چیز جز محبوب خود نیست پس گویا بزبان حال میگوید: ترا خواهم نخواهم رحمتت گر امتحان خواهی

در رحمت برویم بند و درهای بلا بگشا

و اما صاحب مقام عصمت سیم کسی است که محبت را فراموش کرده چرا که گفته‌اند که محبت حجاب است مابین محب و محبوب پس از مقام محبت گذشته و خود را فراموش کرده و بغیر نام و صفت خداوند هیچ در دل ندارد نه خود را می‌بیند و نه اینکه محبتی هست همان صفت خود خداوند را می‌بیند و نور آن صفت در قلب او تابیده و نور محبت و عقل در نزد او مانند نور چراغ در پیش آفتاب یا نور ماه در نزد خورشید عالمتاب شده است و هیچ اثر از برای آن دو نمانده است و نمی‌بیند مگر آن صفت را و نمی‌شنود مگر آن نام را صدائی جز صدای او نمی‌شنود و نوری جز نور او نمی‌بیند گویا بزبان حال میگوید: نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار * چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

و این نور عصمت خداست که خدا باین نور نگاه میدارد شخص را از دیدن ماسوای نور او حتی از دیدن خودش و فعلش و قولش و دیدن خلق و کردارشان و گفتارشان و میگوید: یار بی‌پرده از در و دیوار * در تجلی است یا اولی الابصار

و این بسیار بالاتر است از مقام محبت و صاحب مقام اول را دوست خدا گویند و صاحب این مقام را صفت خدا و اسم خدا گویند و جمال خدا نامند و صاحب مقام اول این جمال را دیده و فریفته شده است و محبت بسبب این جمال پیدا کرده است پس این شخص معصوم است از دوست بودن و غیر جمال و جلال و کمال بودن و اما صاحب مقام عصمت چهارم کسی است که التفات از جمال و جلال و کمال برداشته و نور ذو الجلال در آئینه دل او تابیده بطوری که جلال را پنهان کرده و شعاع ذو الجمال آنقدر در وجودش رخشان شده که جمال را از خود پیراسته و این مقام مقام سخن و گفت و گو نیست و بفهم و عقل و فؤاد نمیتوان این مقام را فهمید و بزبان حال صاحب این مقام میگوید:


ز بس بستم خیال تو تو گشتم پای تا سر من

تو آمد خورده خورده رفت من آهسته آهسته


و این شخص معصوم و مطهر است از دید انوار و اسمها و صفتها و جلال و جمال و کمال خداوند عالم و معنی این سخن نه آنست که بنده چون باین مقام رسید واصل میشود چنانکه صوفیه خبیثه میگویند که بنده خدا میشود نعوذ باللّه چرا که آن کفر است و خلق حادث هرگز خدا نمیشود و اینکه شخص نظر بچیزی بیندازد و از چیزی نظر بردارد واجب نیست که او شود نمی‌بینی که یکدفعه تو خدمت سلطان را میکنی بجهت آنکه جایزه و انعام از او بگیری و یکدفعه محبت بسلطان پیدا میکنی که نه بقصد جایزه خدمت میکنی بلکه محض دوستی او و میل خودت که در خدمت او باشی و خود خدمتت را میخواهی نه جزای او را و یکدفعه از این مقام بالاتر میروی و خود را دوست او نمیدانی آنقدر عظمت و جلال او در نظرت جلوه میکند که محبت را فراموش میکنی و از خود فراموش میکنی و مضمحل میشوی در نزد او پس کسی دیگر باقی نمانده که دوست بدارد و چون از این مقام درگذری آنقدر ملتفت خود پادشاه میشوی که دیگر بفکر جلال و عظمت و جمال او نیستی همان خود او را می‌بینی و بس و دیگر فکر اینکه این شاه است و بزرگ است و صاحب جلال و جمال است نیستی چرا که اینها همه غیر از اوست پس او را می‌بینی و بس و حالا در هیچ حال تو او نمیشوی تو توئی و رعیت و او اوست و شاه تو ایستادة و او نشسته پس هر چه هست در التفات است و تابیدن چیزی در دل و دل و تن تو از میان نمیرود پس صوفیه لعنهم اللّه اشتباه کرده‌اند و غلط فهمیده‌اند و این نور عصمت خداست که بنده خود را باین نور از غیر خود نگاه میدارد حتی اسمها و صفتها دریاب که این مطالب بلند را در هیچ کتاب باین روشنی نخواهی دید و از هیچ خطاب نخواهی شنید اگر چه عامیانه میگویم ولی مطلبهای بلند می‌نویسم هوش خود را جمع کن و از آنها بهره به‌بر انشاء اللّه تعالی.


فصل چون معنی عصمت را دانستی پس بدانکه واجب است که پیغمبر معصوم باشد زیرا که گفتیم که واجب است وجود حاکم در میان خلق بچند جهت اول آنکه چون فرزندان آدم شهری طبیعت میباشند و در گرد آمدن ایشان اختلاف و نزاع و جدال پیدا میشود و باین واسطه همگی تلف میشوند و بآن خاصیت که برای آن خلق شده‌اند نخواهند رسید پس حاکم ضرور است که او مانع خلاف شود و نگذارد که جدال و قتال در میان ایشان واقع شود و اگر هم اتفاق افتاده باشد برطرف کند پس اگر حاکم خودش عادل نباشد و معصوم از گناه و جبر و ظلم نباشد خودش یکی از اسباب فساد است و دزدی است از دزدان و ظالمی از ظالمان و کسی را که خدا حاکم کند و از روی حکمت بیافریند باید عادل باشد و معصوم باشد از همه ظلمها و حیف و میلها تا نزاع برطرف شود و عدل در میان مردم برپا شود و بنای عالم و اساس عیش بنی‌آدم بر آرامی جان و مال باشد تا بآن خدمت که مأمورند مشغول شوند و اگر حاکم الهی هم ظالم باشد نصب کردن آن عبث و لغو است و از حکیم حقیقی عبث و لغو سر نخواهد زد و او خلق را برای بازی و هرزه‌کاری نیافریده پس حاکم الهی باید که عادل و معصوم باشد از همه گناهان صغیره و کبیره تا مردم را از گناه و ظلم بازدارد و حرف او بر مردم تأثیر کند و اگر او خودش حرمت خدا را ندارد و عمل بامرها و نهی‌های او نکند چه گونه مردم را میتواند بازداشت و چگونه حرف او بمردم اثر میکند و چون سببی دیگر در نصب حاکم آن بود که علم خیر و شر و صلاح و فساد خلق را او از خدا تعلیم بگیرد و بخلق برساند پس باید که او را یک نفسی باشد که قابل آن باشد که وحی‌های الهی باو برسد و بر مراد خدا آگاهی حاصل کند و تا نفس او را صفائی و لطافتی نباشد که مناسب مشیت الهی باشد نمیتواند سخن خدا را شنید و مطلب خدا را فهمید زیرا که هر فهمنده با فهمیده‌شده باید از یک عالم باشند تا آنرا بفهمد نمی‌بینی که تا چشم جسمانی نباشد رنگها و شکلها را نخواهی دید و تا گوش جسمانی نباشد صداهای جسمانی را نتوانی شنید پس اگر چشم خود را بر هم گذاری یا گوش خود را بگیری از دیدن رنگها و شکلها و شنیدن صداها محروم خواهی شد و همچنین اگر خیال و فکر در سر تو نبود نمیتوانستی که عالم مثال را ببینی و عالم مثال آن عالمی است که وقتی که میخوابی آنجا را می‌بینی و مردگان بآنجا میروند و تو آنها را در خواب می‌بینی پس با چشم و گوش جسمانی هر چه کنی نمیتوانی عالم مثال را به‌بینی مگر در تو خیالی و فکری باشد تا با آن خیال و آن فکر آن عالم را به‌بینی و همچنین اگر عقل در سر تو نبود معنی چیزها را نمی‌توانستی بفهمی بجهت آنکه معنی سخنها بعقل فهمیده میشود و معنی علم‌ها بعقل دانسته میشود و کسی که عقل ندارد نمیتواند معنی چیزها را بفهمد اگر چه چشم و گوش و فکر و خیال داشته باشد همچون حیوانات که عقل ندارند و معنی سخنها و علمها را نمی‌فهمند مانند آدمیان و همچون مجنون که عقل او برطرف شده و معنی چیزها را نمیفهمد پس معلوم شد که هر چیزی را با چیزی باید فهمید که مناسبت با او داشته باشد جسم را با جسم ، مثال را با مثال ، عقلی را با عقل چون این را دانستی پس بدان که سخن خداوند عالم و مطلب و مراد خدا مناسب ادراکهای این مردم نیست از این جهت آنرا نمیشنوند و نمیفهمند و اگر ادراکی مناسب آن داشتند لامحاله میشنیدند و می‌فهمیدند نمی‌بینی که هیچ کس نمی‌شنود و نمی‌بیند اگر آن جور ادراک می‌داشتند لامحاله می‌شنیدند و میدیدند و میفهمیدند چرا که نمیشود که کسی گوش داشته باشد و صدا باشد و نفهمد و چشم داشته باشد و رنگ و شکلی و نوری باشد و نبیند پس چون خلق را خدا طوری آفرید که صدای خدا را نمیشنوند و بر وَحی خدا و صدای ملئکه آگاهی حاصل نمیکنند و مراد و مطلب خدا را نمیتوانند فهمید خدا برای ایشان یک حاکمی آفریده که او را گوشی از جنس صدای خدا باشد و چشمی از جنس نور خدا باشد و فهمی از جور مطلب خدا باشد تا آنرا بشنود و آن یکی را به‌بیند و این یکی را بفهمد پس خلق را خبر دهد و اگر نه چنین کسی بود و باقی مردم هم آن مقام را نداشتند هیچکس بر خیر و شر خود آگاهی حاصل نکردی و صلاح و فساد امر خود را ندانستی و باین واسطه زیست ایشان محال بودی و دیگر بقائی از برای ایشان نبودی نمی‌بینی که با وجود آمدن این همه پیغمبران و اوصیای ایشان و علمای ذی شأن باز مردم خیر و شر خود را نمیدانند سهل است که هنوز خوردن و آشامیدن خود را مثل انسان یاد نگرفته‌اند پس اگر پیغمبران نبودند چه میشد حال ایشان پس چون باید که پیغمبر مناسب مشیت خدا باشد باید که پیغمبر عصمت دویم را داشته باشد و حبیب خدا باشد زیرا که تا مناسبت میان دو چیز نباشد محبت صورت نخواهد گرفت نمی‌بینی آب و آتش چون مناسبت با هم ندارند الفت نیست مابین ایشان و هر کسی دوست با هم‌طبع و هم‌خوی خود است و گفته‌اند که: کبوتر با کبوتر باز با باز * کند همجنس با همجنس پرواز

پس چون مناسبت با صفات خدا ضرور است در فهم کردن آنچه ذکر شد بایست محبت باشد و معصوم بعصمت محبت باشد چنانکه گذشت و چون یکی دیگر از خاصیت حاکم آن بود که واسطه فیض همه خلق باشد و فیضها اول باو برسد و از او بسایر خلق برسد و تا صاحب نفسی نباشد که آئینه سر تا پا نمای اسمها و صفتهای خدا شود نمیتواند واسطه فیض شد چنانکه آئینه تا نماینده آفتاب نباشد عکس‌اندازنده در خانه تاریک نشود و تا دود صافی رنگ نشود و نور آتش در آن نیفتد و آنرا روشن چون خود نکند خانه را نمیتواند روشن کند که گفته‌اند: ذات نایافته از هستی بخش * کی تواند که شود هستی‌بخش

و تا آنقدر بآن فیض نرسد که بقدر کفایت خود داشته باشد و زیاده از خود هم آنقدر که بغیر بتواند بدهد نداشته باشد صاحب این مقام نشود نمی‌بینی که ذغال سرخ نمیتواند خانه را روشن کرد چرا که بقدر خود بیشتر نور ندارد و اما چراغ از خود بیشتر نور دارد خود را روشن دارد و غیر را هم روشن میکند پس در این هنگام اسم و صفت آتش در آن جا میگیرد و از آن جلوه میکند، چونکه داد اندر ره نار آنچه داشت * نار هم اوصاف خود در او گذاشت

پس او هم در این هنگام کارکن میشود بقوت آتش نمی‌بینی که اگر نان‌دهی بکسی آنقدر نان دهد که خودش بخورد و سیر شود اسم این نان‌ده نمیشود بلکه نان‌گیر است چرا که بقدر او بیشتر باو نرسیده و اگر آن قدر نان‌ده باو نان دهد که خودش بخورد و بغیر هم بدهد این هم نان‌ده میشود و اسم نان‌ده بر این هم راست آید پس مثل اول آتش و ذغال سرخ‌شده است که آتش نوربخش هست و ذغال سرخ‌شده نورگیر است و بقدر خود نور گرفته و نوربخش نیست و اما چراغ هم نورگیر است از آتش و هم نوربخش پس آتش نوربخش است و شعله هم نوربخش است اسم آن اسم نار شد و صفت آن صفت نار پس سوزنده شد و نوربخشنده شد و خشک‌کننده شد مانند آتش پس در این هنگام واسطه فیض آتش بدر و دیوار شد و آجر واسطه نیست که هیچ نور ندارد و ذغال سرخ‌شده واسطه نیست چرا که بقدر خود بیش ندارد و اما شعله واسطه است که بقدر خود دارد و بقدر در و دیوار و خانه هم دارد بفهم چه میگویم و هوش خود را جمع کن پس چون خاصیت دیگر نبی آن بود که واسطه فیض باشد باید صاحب عصمت سیومی هم باشد و سر تا پا صفات و اسمهای الهی را بنماید و همه در آئینه وجود او عکس انداخته باشد و از او بغیر تابان شده باشد و تا کسی چنین عصمتی نداشته باشد چنین مقامی را ندارد نمی‌بینی تا شعله معصوم از صفات آجری و ذغالی نشد نتوانست که واسطه شود بفهم پس پیغمبر باید صاحب این عصمت هم باشد و از خدا توفیق میخواهم که سبب عصمت چهارم را بطوری بگویم که بفهمی و تصدیق کنی پس چون پیغمبر خلیفه و جانشین خداست در میان خلق و از جانب او در میان خلق نشسته در همه خصوصیات تا در میان خلق باشد و او را به‌بینند و بشناسند تا روز قیامت نگویند که ما کسی را ندیدیم و کسی را نشناختیم ما را بتو چه مناسبت بود و چه مناسبت هست پس چون مناسبتی نداشتیم دیدن ما تو را و شناختن ما تو را محال بود چه تکلیف و چه حجت بما داری و حال آنکه تو عادل میباشی و حکیمی و چیزی که از ما برنمی‌آمد و بادراک ظاهر ما دیده و فهمیده نمیشد و بخیال و فکر ما درنمی‌آمد و بعقلهای ما دانسته نمیشد ما چه گونه میتوانستیم که او را بفهمیم و بمقتضی آن عمل کنیم پس خدا بجهت آنکه خلق را حجتی نباشد و بجهت آنکه آن خاصیت که آنها را برای آن خلق کرده بعمل آید کسی را در میان ایشان قرار داد که معصوم باشد بعصمت چهارم که سر تا پا از خود هیچ نباشد و مضمحل و فانی باشد و هستی او هم بخدا باشد تا دید او دید او باشد و گفت او گفت او و کرد او کرد او و بیعت با او بیعت با او و رضای او رضای او و غضب او غضب او و همچنین جمیع آنچه خلق از خدا میخواهند از او بازیافت کنند تا حجت بر خلق تمام باشد و دیگر هیچکس عذری نداشته باشد و حکمت حکیم کامل باشد و اگر چنین کسی نبود خلق نمیدانستند خدمت که را کنند و اطاعت و فرمان‌برداری که را نمایند و بنده کیستند و باید عمل بگفته که بکنند و از برای که و چه بکنند و چون این نمیشد خاصیت خلق بعمل نمی‌آمد چرا که برای همین خلق شده‌اند که اطاعت بکنند و بفیض‌های عظیم برسند و چون خاصیت خلق بعمل نمی‌آمد خلقت لغو بود و لغو از حکیم سرنمی‌زند پس لازم شد که در میان خلق معصومی باشد که باین عصمت کبری خدا او را نگاه داشته باشد و مپندار که اعلی درجات عصمت همین است که میشنوی علم خدا نهایت ندارد و بنده ابد الابد بسوی خدا میرود و هرگز بخدا نمیرسد و هر روز در ترقی است و عصمت او بالاتر میرود و هر روز معصوم میشود از آلایش دیروز و از عصمت دیروز خداوندا ما را هرگز بخود وامگذار و ما را براه راست و راستان بدار و از پیروان ایشان محسوب دار و بعصمت ایشان و نور عصمت ایشان ما را از خشم خود نگاه دار ای پروردگار.


فصل بدانکه پیغمبر باید صاحب معجزه باشد و معجزه آن باشد که جمیع بنی‌آدم در نزد آن عاجز شوند و چنان کاری که او میکند هیچکس نتواند بکند و همه درمانند از مثل آن و فهم این مطلب بسی لازم است و همه وقت بکار میآید و حقیقت آنرا هیچ کس چنانکه بایست و شایست بیان ننموده است و در کتابی ذکر نکرده است و همه کس محتاج بفهم آن هستند پس لابد است که شرح دهم این مطلب را و بر تو باد که هوش و گوش خود را جمع کنی تا بفهمی که چه میگویم و باین روشنی و آسانی در هیچ کتاب این مطلب را نخواهی یافت و لا قوة الا باللّه بدانکه بعد از آنکه دانستی که در مابین خلق معلمی و حاکمی ضرور است تا آنکه وجود ایشان برقرار باشد و بمنتهای آن خاصیتی که برای آن خلق شده‌اند برسند پس باید بدانی که آن معلم و حاکم که آنرا پیغمبر میگویند باید از جنس بنی‌آدم باشد تا بنی‌آدم آنرا به‌بینند و از او بشنوند و با او انس بگیرند زیرا که از بنی‌آدم گذشته ملک و جن است و بدیهی است که بنی‌آدم جن و ملک را نمی‌بینند و اگر آنها مجسم شوند و بشکل بنی‌آدم درآیند و لباس ایشان را درپوشند آنگاه ایشان هم چون سایر بنی‌آدم باشند و آنگاه کسی تصدیق ایشان نخواهد کرد که آنها از جنس ملک یا جن میباشند مگر آنکه کارهای ملک یا جن از ایشان سرزند و آنگاه که کار ملک یا جن از ایشان سرمیزد و معلوم میشد که ایشان ملکند یا جنند آنوقت تصدیق برسالت ایشان نمیشد کردن بجهت آنکه پیغمبران را مردم بمعجز تصدیق میکنند و معجز آن است که بنی‌آدم از آن عاجز شوند و آن شخص مدعی هم از جنس مردم باشد و الا همه مرغها میپرند و انسان عاجز است از پریدن و معذلک پیغمبر هم نیستند و همچنین سایر حیوانات و موجودات پس اگر معلوم میشد که ایشان ملکند یا جنند و از ایشان چیزی ظاهر میشد که بنی‌آدم از آن عاجز بود معجزه نبود بجهت آنکه بنی‌آدم چنانکه از پریدن عاجز است از کارهای ملائکه و جن هم عاجز است و یحتمل که همه ملائکه و جن آن کار را بکنند و همه هم پیغمبر نیستند و انسان از کار همه هم عاجز است و این سبب تصدیق به پیغمبری نمیشد پس معلوم شد که ملک و جن صالح از برای پیغمبری نیستند زیرا که اگر بلباس بنی‌آدم درنیایند دیده نمیشوند و اگر درآیند و معلوم نشود که ملک یا جنند پس چه فرق با بنی‌آدم و اگر معلوم شود که کارهای ایشان معجز نیست بجهت اینکه شاید همه ملائکه یا جنیان چنین باشند و کار ایشان دخلی بمعجز نداشته باشد این دلیل که بحسب مدارا بود و اما بحسب واقع پس باز نمیشود که جن نبی بر انسان شوند زیرا که نبی چنانکه سابقاً عرض شد بایست واسطه مابین خدا و انسان باشد و بتواند که بار وحی را بردارد و قابلیت آن داشته باشد که فیض از خدا بگیرد و بانسان برساند و جن در خلقت پست‌تر از انسان است که قابلیت او مثل قابلیت انسان نیست و آنها شباهت بحیوانات دارند پس چگونه میشود که کسی که در خلقت پست‌تر از انسان است واسطه فیض شود در مابین انسان و خداوند عالم، ذات نایافته از هستی بخش * کی تواند که شود هستی‌بخش

و همین دلیل در ملئکه نیز جاری میشود و لکن بیانش از فهم عوام بسیار بالاتر است و من یاری می‌جویم از خداوند عالم که مرا توفیق دهد که بطور عامیانه مطلب را آشکار کنم بدانکه خداوند عالم قادر است بر همه کار و عاجزی در کار او راه ندارد و خلق را از نور خود آفرید پس چنانکه نور چراغ هر چه نزدیکتر بچراغ میشود نورانی‌تر میشود و شباهتش بچراغ بیشتر میشود و هر چه دورتر از چراغ میشود شباهتش بچراغ کمتر میشود و نورش ضعیف‌تر میشود پس هر نور را که دیدی که شباهت بچراغ بیشتر دارد می‌یابی که آن بچراغ نزدیکتر است و هر نوری را که دیدی که شباهتش بچراغ کمتر است می‌یابی که آن از چراغ دورتر است پس چون نظر میکنیم می‌بینیم انسان شباهت بمبدء و اصل خود بیشتر دارد از ملئکه چرا که هر یک از ملئکه را خدمتی است که غیر از آن کار از او برنمی‌آید و انسان همه کار از او می‌آید مثلاً یکی از ملئکه دایم در رکوع است و یکی دائم در سجود است یکی دایم در قیام است و یکی موکل به قطره باران است یکی موکل به یک تار موی انسان یا حیوان است و هر یک را خدمتی است که از آن دیگری برنمی‌آید و از انسان همه کار برمی‌آید پس انسان اشرف از ملَک است و از این است که ملَک را خدا خادم انسان کرده است در دنیا و آخرت پس ملَک که خادم انسان شد چگونه قابل آن است که حجت بر انسان شود و پیغمبر گردد و سبب خلقت انسان گردد و اگر کسی فکر کند که ملئکه وحی می‌آوردند بر پیغمبران و سبب و واسطه بودند جواب گوئیم که چون پیغمبران باین عالم خاکی آمدند ملئکه برای ایشان خبر آوردند و در عالم بالا کجا پیغمبران را حاجت بملئکه بود و آنجا ملئکه از انبیاء تعلیم میگیرند بد نگفته است: احمد ار بگشودی آن پر جلیل * تا ابد مدهوش ماندی جبرئیل

باری پس ملائکه را آن شرافت نیست که پیغمبر شوند بر بنی‌آدم و حال آنکه خدا بنی‌آدم را مکرم داشته و بر کل خلق خود اشرف کرده است پس وقتی که جن و ملَک نتوانستند که حجت خدا شوند بر انسان سایر حیوانات و نباتات و جمادات هم نمیتوانند که واسطه فیض شوند مابین انسان و خداوند عالم چرا که آنها پست‌ترند از انسان و از انسان فیض بآنها میرسد و انسان واسطه وجود آنهاست پس هیچ قسم از خلق نمیتوانند که واسطه فیض شوند مابین خدا و بنی‌آدم پس لابد باید که پیغمبران از خود بنی‌آدم باشند تا سایر بنی‌آدم ایشان را به‌بینند و سخن ایشان را بشنوند و با ایشان معاشرت کنند و چون لازم شد که پیغمبر از بنی‌آدم باشد حال علامتی میخواهد که بآن علامت ما بشناسیم که این شخص پیغمبر است و راستگو از دروغگو معلوم شود زیرا که در میان مردم طالب ریاست هم هست و از باب طلب ریاست بعضی هم بدروغ میگویند که ما پیغمبریم پس باید برای پیغمبر حقیقی علامتی باشد که بآن علامت بشناسیم که این پیغمبر است و از جانب خداست و راست میگوید پس مقام پیغمبری مقامی است بالاتر از مقام سایر مردم و عقلهای خلایق درک اندازه او را نمیکند پس علامتی که فهم مردم بآن رسد بجز معجزه نباشد و آن بعضی کارهای عجیب است که در خور بنی‌آدم نباشد و هیچکس نتواند آن کار را بکند تا چون کسی ادعای پیغمبری کرد و آن کارها را کرد بآن علامت بشناسیم که این شخص از سایرین ممتاز است و این را خدا برگزیده است که کارهای خدائی بر دست او جاری میشود و میتواند تغییر خلقت بدهد و بدانیم که اگر نه این از جانب خدا بود نمیتوانست که تغییر خلقت خدا بدهد و علت این مطلب آنست که همین که کسی از بندگان آنقدر آئینه دل خود را صیقل داد که بکلی زنگ خودبینی از او زدوده شد و بهیچ وجه من الوجوه خیال غیر در او نماند و سر تا پا ذکر خداوند عالم شد چنانکه شاعر گفته است: ز بس بستم خیال تو تو گشتم پای تا سر من

تو آمد خورده خورده رفت من آهسته آهسته

پس چون باین مقام رسید که از خود اسمی و رسمی و خواهشی و خیالی نگذارد و سر تا پا اسم و رسم و خواهش خدا شد لامحاله قولش قول خدا میشود و فعلش فعل خدا میشود و صفاتش صفات خدا میشود پس در این هنگام کارهای خدائی از او بروز میکند مثل آئینه که بعد از آنکه زنگ خودی از خود زدود و توجه از غیر آفتاب برداشت و سر تا پا متوجه آفتاب شد و محو جمال او گردید کارش بجائی میرسد که درخشنده میشود همچون آفتاب و چشم‌زننده میشود همچون آفتاب و تابنده میشود همچون آفتاب و گرم‌کننده میشود همچون آفتاب پس کارهای آفتاب از او بروز کند بطوری که باقی سنگهای کثیف از آن عاجز شود و واسطه فیض و نور گردد مابین آفتاب و سایر جاهای تاریک و از آن آئینه هم بجاهای تاریک عکس افتد چنانکه از آفتاب عکس افتد پس معجز آئینه کارهای آفتابی باشد و همچنین بنده وقتی که آئینه دل خود را چنان صاف کرد که شنیدی بآنجا رسد که کارهای خدائی از او بروز کند و همان کارهای خدائی معجزه است برای او و علامت تصدیق اوست چنانکه اگر کسی ادعا کند که من از پیش مشک میآیم علامت صدق او بوی مشک است که از او آید و کسی که میگوید من زبانم زبان خداست و بیانم بیان خدا و کردارم کردار خدا باید از زبان او آثار زبان خدا آشکار شود و از دست او آثار دست خدا و همچنین اگر گوید دل من دل خداست و روح من روح خدا و نفس من نفس خدا باید آن آثار از او بروز کند پس هر ادعائی علامتی دارد هر جوره ادعائی که میکند باید آن علامت از او بروز کند برادر من انسان باش و دانا و بعبث گول کسی را مخور و از عقب کسی میفت دو جان نداری که یکی را خرج مردم کنی و یکی را برای خود نگاه داری پس از هر چیز پنهانی علامت طلب کن و بآن علامت حرکت کن پس کسی که ادعا کرد که من زبانم زبان خداست زبان خدا گنگ نباشد و بی‌اثر نباشد بهر چه بگوید بشو میشود پس اگر چنین است میدانیم که راست میگوید و الا دروغ است البته و زبان خدا نیست اگر میگوید دست من دست خداست دست خدا بسته و عاجز نباشد باید بکند و بردارد آنچه را که سایر خلق نتوانند بکنند و بردارند پس اگر چنین است راست و الا دروغ است و اگر میگوید دل من دل خداست باید بداند علم مخلوق خدا را اگر بمخلوقات خدا همه آگاه است راست میگوید و الا افترا میگوید و همچنین علامت هر چیز را طلب باید کرد پس کسی که میگوید که پیغامبر و پیغام‌آور خدایم و واسطه ایجادم و زبانم زبان خداست و بیانم بیان خداست و دستم دست خدا باید صاحب معجزه باشد یعنی صاحب کارهای خدائی باشد و کارهای خدا از او بروز کند اگر بروز کرد فبها و الا میدانیم که این کاذب است و افترا بر خدا می‌بندد پس این میزان را در دست بگیر و اشخاص را بشناس مدعی علم را علامت علم است مدعی قدرت را علامت قدرت مدعی نور را علامت نور است و هیچ عاقل را روا نبود که بی علامت تصدیق کسی بکند و خداوند هم چنین تکلیفی نکرده است پس آن بدبختان که بجهت تسخیر عوام میگویند بیا و ببین و چون انسان رفت و به تله انداختند دیگر نه می‌بیند و نه می‌تواند بیرون آید همه نامربوط میگویند باید دید و رفت تا پیش پای خود را نبینی قدم برمدار که بسا آنکه در چاه قدم میگذاری و بهلاکت ابدی خواهی افتاد و عجب کلام بی‌مغزی است که بیا آنگاه به‌بین ندیده کجا بیایم و قدم در کجا بگذارم هیچ پیغمبری تا حال نگفته است که اول بیا امت من بشو آنگاه کرامات مرا به‌بین اول بیا تصدیق بکن آنگاه معجزات مرا ببین پس اینها عوام‌فریبی است و هیچ کرامت برای ایشان جز عوام‌فریبی و آه کشیدن و بسقف اوطاق نگریستن و گاه گاه گریه منافقانه کردن نیست بهر حال اگر خدا توفیق عطا کرد یک کتاب عوام‌فهم مثل همین کتاب در خصوص حضرات عرفا و صوفیه خواهم نوشت و جمیع مکرها و حیلتهای همه را بیان خواهم کرد تا انشاء اللّه کسی بعد از این بریسمان پوسیده ایشان بچاه نیفتد و بدار البوار نرود باری علامت پیغمبران از برای تصدیق مردمان معجزات است که باید از ایشان بروز کند بطوری که عرض شد.


فصل چون بعضی کارها از علوم غریبه و شعبدِها و سحرها خواسته میشود که شباهت بمعجزه دارد و ناقص بیچاره تمیز نمیدهد که این معجزه یا سحر است و بسا آنکه شعبده و تردستی است یا سحر است یا تسخیر است و این بیچاره جاهل گول آن را خورده تصدیق میکند و اینها را هم خداوند عالم از راه آزمایش خلق قرار داده است تا هر آن جماعتی که در دل ایشان مرض است از پی راه باطل بروند و بهانه هم داشته باشند و کسانی که طالب حقند از پی راه حق بروند و بهانه داشته باشند که اگر بهانه نبود هیچکس مرض باطنی خود را نمیتوانست ابراز دهد بد نگفته است شاعر:


امیر قافله را یک تغافلی شرط است * که بی‌نصیب نمانند قاطعان طریق


و لکن اگر چه از جهت آزمایش خلق شده است حق واضح است و نور خدا با ظلمت شیطان بهم مشتبه نمیشود و راستی و کجی از هم جداست و اگر شخص طالب هدایت باشد هرگز امر مشتبه نشود پس میگوئیم در خصوص علامت سحر و شعبده با معجزه آنکه شخص صاحب معجزه از جانب خداست و تا شخص نورانی و طیب و طاهر و متقی و پرهیزگار نباشد و گفتار و کردارش همه موافق قول خدا نباشد این شخص از جانب خدا نمیشود و کار خدائی از دستش و نور خدائی از رویش جاری نمیشود و همچنین تا شخص کافر یا مشرک و منافق و بدذات و بدعمل و کاذب و خبیث نباشد کارهای شیطان از دستش و ظلمت شیطان از صورتش بروز نمی‌کند پس کجا مشتبه میشود متقی و پرهیزکار به بیدین و کفار نور و ظلمت هرگز مشتبه نمیشود پس لامحاله از کافر اثر کفرش بروز میکند و از مؤمن اثر ایمانش بروز میکند و محالست که کسی بتواند صفات ذات خود را پنهان کند و والله که هیچ شبهه هرگز نمانده و تا روز قیامت نخواهد ماند هر کس میگوید امر مشتبه شد دروغ میگوید امر در اول واضح است همینکه دل کسی مرض دارد اغماض میکند و چشم از حق میپوشد و در باطل سهل‌انگاری میکند خورده خورده حق و باطل پیشش مشتبه میشود هیهات، گیرم که مارچوبه کند تن بشکل مار * کو زهر بهر دشمن و کو مهره بهر دوست

گیرم که هزار دفعه ظلمت بگوید من نورم چه گونه مشتبه میشود و چونکه مشتبه نشدنِ امر را باید قدری تفصیل داد تا نابینایان قدری بینا شوند لهذا عرض میشود که مدعی نبوت را اول باید امتحان کرد در صفاتی که بعد خواهد آمد از پاکی زادن و درست بودن اندام و سهو نکردن و نسیان نداشتن و عصمت و طهارت و عفت و همچنین باید او را آزمود در اخلاق و احوال حسنه پس از آن در علم و تصدیق حقهای قدیمی که مسلّمی است اگر همه اینها درست شد و مدعی نبوت هم هست و بر دست او کاری چند ظاهر میشود که سایر مردم عاجزند از آن هرآینه آن پیغمبر است و اطاعتش لازم و ممکن نیست که منافق همه اخلاق و احوال و اعمال و علم و فضل و کمال و تصدیق او قولاً و فعلاً با حقهای یقینی گذشته مطابق افتد تا امر را مشتبه کند لامحاله باطل رسوا خواهد شد و فی المثل اگر کسی از هیچ طرف از او بدی بروز نکند اطاعت او لازم است بجهت آنکه هر کس همه رفتار او درست شد او خوب است و خوب نیست مگر همین طور کسی و اگر گوئی شاید دل او خوب نباشد میگویم که صفتهای ظاهرِ انسان تن است از برای روحهای باطنی او هر کس همه صفتهای ظاهری او خوب است معلوم است که روح او روح الایمان است و هر کس که صفتهای ظاهری او بد است معلوم است که روح او روح کفر و نفاق است پس نمیشود که کسی همه اعمال و اخلاق او خوب باشد و در باطن کافر باشد چنانکه هر کس بدنش بدن انسان است البته روح او هم روح انسان است و نمیشود که روح سگ در بدن انسان جا کند و هر کس بدنش بدن سگ است البته روح او هم روح سگ است و نمیشود که روح انسان در آن جا کند پس هر کس همه صفاتش خوب شد البته روح او هم خوب است و اگر روح او بد بود خدا او را البته رسوا میکرد و عملش را خراب میکرد چرا که از دل او خدا خبر دارد اگر دلش بد باشد و کفرش بکلی پنهان باشد بر خداست که امر او را فاسد کند چنانکه در فصل بعد یاد میکنیم انشاء اللّه تعالی پس تکلیف ما و تو آنست که بعلامات بخاطرجمعی خدا حرکت کنیم هر جا که علامت حق دیدیم پیروی کنیم و هر جا که علامت باطل دیدیم دوری کنیم.


فصل بدانکه چون دانستی که خداوند عالم حکیم است و این عالم را بر نهج حکمت آفریده و بنی‌آدم را شهری طبیعت خلق کرده که باید بر گرد هم باشند و دانستی که در میان مردم حاکم بعدل ضرور است تا خلق را از نادانی بدانش آرند و از بیدادان دادخواهی کنند و حق را برپا کنند و بحق حکم کنند در میان مردمان پس چگونه میشود که این خدای حکیم خلق خود را بازگذارد تا حاکمان عدل از جانب او با گمراهان بواسطه شیطان و پیروان شیطان بهم مشتبه شوند و چگونه در این هنگام حجت او برپا خواهد شد بلکه حجت از برای خلق باشد که بگویند در روز قیامت که خدایا تو حاکمی عادل و عالمی عامل در میان ما نفرستادی که ما او را بشناسیم و پیروی او کنیم چه حجت بر ما داری پس در قدرت روا نیست که خلق را حجت باشد و خدا را حجت نباشد و در لطف و مرحمت هم روا نبود که حق و باطل بهم مشتبه شود و خلق گمراه مانند و در حکمت هم شایسته نباشد که حق و باطل مشتبه ماند چرا که غایت و نهایت و فایده ایجاد خلایق آن بود که بکمال رسند و بکمال نمیرسند مگر بواسطه پیغمبران و پیغمبران سبب هدایت نمیشوند مگر آنکه معروف باشند و معروف نمیشوند مگر آنکه مشتبه با دروغگویان نشوند پس در این هنگام چگونه میشود که حکمت خدا لغو شود و لطف خدا برطرف گردد و قدرت خدا بدل بعجز شود این هرگز نخواهد شد و همچنین پیغمبران اولیای خدا هستند و کافران و دروغگویان اولیای شیطان و چگونه می‌شود که غلبه با اولیای خدا نباشد و قوت آن کسان که سر تا پا قوت خدا در ایشان بروز کرده با قوت شیطان همسر و هم‌برابر شود و اگر همسر شد لامحاله غلبه با شیطان باشد چرا که یک مطلب شیطان هم آن است که حق مشتبه بماند و آشکار نشود پس اگر قوت خدا و شیطان برابر باشد غلبه با شیطان شده است پس هرگز نخواهد شد که غلبه با شیطان شود و نور خدا مشتبه شود با ظلمت شیطان و اگر گوئی پس از چه بعضی از کفار بر مؤمنین غالب می‌آیند گویم غلبه دنیائی دخلی ندارد و مقصود ما غلبه حجت و دلیل است پس باید حجت خدا غالب باشد نمی‌بینی مثلاً اگر عالمی با کسی مباحثه کند و نتواند دلیلی بیاورد که آن یکی را عاجز کند نقص علم اوست و اگر کشتی بگیرد و بجهت مصلحتی خود را بیندازد او را مغلوب نگویند و کسانی که سر تا پا در ایشان نور غلبه و قهر خدائی باشد ممکن نیست که مغلوب اولیاء شیطان شوند و گاهی از برای آنکه مردم ایشان را خدا نگیرند و واجب الوجود نپندارند خود را در دنیا مغلوب و مقهور دنیائی می‌ساختند تا بندگی ایشان آشکار شود و سببی دیگر آزمایش کفار و منافقین بود و تمیز دادن دوست خدا از دشمن خدا و همچنین سببهای دیگر دارد که حقیر در درسهای عام شرح آنها را بتفصیل داده‌ام مجملاً نمی‌شود که حجت خدا و برهان خدا که بخصوصه آنرا می‌فرستد بجهت نظم معاش و معاد مردم مساوی حجت شیطان شود و مقهور گردد و باین واسطه حکمت باطل گردد و خلقت ضایع شود پس غلبه حجت خدا راست پس حق همیشه ظاهر است پس خدا حامی و ناصر حق و اهل حق است و باطل‌کننده باطل و مستأصل‌کننده اهل باطل است پس هر کس بگوید که من کوشش کردم و طالب حق بودم و بحق نرسیدم دروغ‌گوست و هر گاه دو نفر باشند که دو راه اختیار کرده باشند و مستضعف نباشند لامحاله یکی از آنها از حق اغماض کرده است و مقصر است زیرا که حق یکی است و خدا هم ظاهرکننده حق است و برپاکننده حق است و تمام‌کننده حق است پس آن دو نفر لامحاله یکی بر باطل است و از حق اغماض کرده است و باید کافر یا مخالف حق باشد و هر گاه متردد شدی که نسبت تقصیر به بنده بدهی یا بخدا البته به بنده نسبت دادن حق است و بخدا نسبت دادن غلط زیرا که خدا لغوکار و عاجز نیست و بنده سر تا پا خطاست پس کسانی که گمان می‌کنند که نعوذ باللّه ابن‌ملجم طالب حق بوده و جهاد کرده در راه خدا و همچنین یافته که قتل حضرت امیر صلوات اللّه علیه و آله صواب است و مرتکب آن شده پس او مصیب است پس باعتقاد ایشان باید او از اهل جنت باشد پس جز آنکه بگویم که خدا ایشان را با ابن‌ملجم محشور کند چاره ندارم و از آنچه ذکر شد معلوم شد که ممکن نیست که کسی طالب حق باشد و بغیر حق یگانه برسد و اگر همه مردم طالب حق باشند همه بر یک مذهب اتفاق خواهند کرد البته و اختلاف مذهب ایشان دلیل تقصیر است و از این جهت پیغمبران در شریعت خود حدود قرار دادند و بعضی بجهاد امر فرمودند و مخالفین خود را کافر و نجس شمردند و مخلد در آتش جهنم دانستند و اگر نه این بود که حجت خدا ظاهر بود و عذر از مردم برداشته شده بود این احکام صادر نمیشد باری این قول مخالف طریقه همه پیغمبران است و صاحبش ردکننده بر خدا و رسول است پس مجمل این چند فصل آنست که باطل هر گاه ادعای نسبت با خدا نکند و مدعی رسالتی و امامتی و حجت بودنی نباشد ممکن است که از او هر گونه شعبده و سحری و حیلة و معالجة ظاهر شود چرا که جاری شدن آن کارها بر دست او باعث فساد ملکی نمی‌شود بلکه منع آن از جود و از مختار کردن خلق نباشد و هر گاه که مدعی امری شد و خود را نسبت بخدا داد در حکمت لازم است که خداوند عالم حقیقت امر او را بر صاحبان هوش آشکار کند بعد آنها را قدرت بر متابعت و مخالفت دهد تا از هر راه که بخواهند بروند و ثواب و عقاب بر ایشان جاری شود زیرا که در صدر رساله بیان کرده‌ایم که کارهای عالم دو جوره است یکی کاری است که خلق قادر بر آن نیستند خداوند عالم خود متکفل آن شده است و بانجام میرساند و یکی آن است که خلق قادر بر آن هستند آنرا تکلیف بنده قرار داده است چنانکه عرض کرده‌ام که بنده تخم افکندن و آب دادن میتواند تکلیف او شده است و رویانیدن نمیتواند خدا خود متکفل شده است و گاهی از آن کارها که بنده قادر بر آن هست خداوند عالم بدون وساطت بنده از راه تفضل میکند که کار را بر بنده آسان کند مثل جاری کردن بعضی چشمِها یا نهرها و رویانیدن بعضی گیاهها مثلاً پس بندگان از ظاهر اشخاص می‌توانند مطلع شوند پس اگر ظاهر کسی فاسد باشد مکلفند که او را قبول نکنند و اگر در ظاهر عیب نباشد و باطن معیوب باشد و بندگان از باطن آگاه نیستند آن کار خداست که باطن آنرا آشکار کند بهر طور که صلاح داند و الا خلاف حکمت خواهد بود و خدا خلاف حکمت نخواهد کرد پس لامحاله باطن را خدا اظهار خواهد کرد و باطمینان خدا تصدیق بهر کس که عیب او آشکار نشد باید کرد و باین قاعده جمیع عالم می‌گردد و هر کس این قاعده را پیش‌نهاد خود نکند در همه امور بر شک بماند و هر گاه این قاعده را در دست گیرد در جمیع امور باطمینان خدا و بر یقین حرکت خواهد کرد پس در هر مسئله و در هر مقامی تصدیق خدا را در دست بگیر و دنیا و آخرت خود را تعمیر کن هوش خود را جمع کن و بفهم.


فصل در حقیقت همین عصمت که ذکر کردیم سر همه صفات است و هیچ کمالی و هیچ خیری از این صفت بیرون نیست ولی چون وضع این رساله برای عوام است بسط دادن و مطلب را آشکار کردن لازم است پس میگوئیم پیغمبر باید که پاک تولد و پاک طینت باشد زیرا که کسی که پاک تولد نباشد در شرع پیغمبری که پدر و مادر او از دین اویند لامحاله در نهایت دوری از خداوند عالم است و در نهایت خبث ذات است و کسی که خبیث شد ذات او چگونه میشود که حاکم مابین خلق باشد و محل فرود آمدن وحی الهی باشد و آئینه سر تا پا نمای اسمها و صفتهای خداوند باشد و اگر جاهلی گمان کند که پاک نبودن نطفه چه دخل بفرزند دارد گوئیم که خداوند عالم در عالم ذر که مردم را تکلیف کرد بعضی قبول کردند و پاکیزه شدند و بعضی قبول نکردند و خبیث و کافر شدند بعد چون این عالم بنیاد شد هر روح پاکیزة را در نطفه‌های پاکیزه گذارد و هر روح خبیثی را در نطفه‌های خبیث کثیف گذارد پس هر گاه مردی و زنی بحرام گرد آیند و نطفه ایشان بحرام مخلوط شود خداوند عالم یکی از آن روحهای خبیث را در وی گذارد و مؤمن در نزد خداوند عزیزتر از آنست که روح آن را در نطفة که از حرام حاصل شده است گذارد و از این جهت است که حرامزاده غالباً بلکه عادةً نمی‌شود که ولایت اولیاء اللّه و عداوت اعداء اللّه را داشته باشد بلکه دشمن اولیاء و دوست اعداء است پس چنین کسی نمیشود که برگزیده خداوند باشد و همچنین پیغمبر باید صاحب اخلاق نیکو و صفات حسنه باشد که اگر مرد بدخلقی و بدصفاتی بُدی دور از خدا بودی و صاحب اخلاق خدا نبودی و نور خدا در دل او و وجود او حاکم نبودی چرا که همه خُلقهای نیکو خُلقهای خدائی است و هیچ خیری نیست مگر آنکه اصل او و معدن او نور اللّه است پس اگر نور اللّه در وجود او حاکم نیست نبی نیست و قابل شنیدن وحی و دیدن انوار عظمت نیست و اگر نور اللّه در وجود او حاکم است شعاع آن نور بایستی که از روزنِهای چشم و گوش و دست و پا و غیر ذلک از جسد او پیدا باشد و همان شعاع آن صفات نیکو است و از این جهت آورده‌اند که صفات نیکو درختی است در بهشت و صاحب آن صفات بآن چسپیده و آخر او را بدانجا خواهد کشانید و صفات بد درختی است در جهنم و صاحب آن بآن چسپیده و آخر او را بدانجا خواهد کشانید پس پیغمبر نباید صاحب اخلاق بد و صفات ناپسند باشد وانگهی طبع خلایق از صفات بد منزجر است و همه کس از آن صفات بد بدشان می‌آید و چنین نیستند مگر آنکه خدا خلق را چنان آفریده که از بد بدشان آید و از خوب خوششان آید پس بطبیعت جمیع مردم از اخلاق آن مرد به تنگ می‌باشند و بدشان می‌آید و چگونه خداوند امر بدوستی چنین کسی و بیزاری از اعدای چنین کسی می‌نماید و حال آنکه خود آن پیغمبر هم مردم را نهی از آن صفات بد و زشت می‌کند و عامل آن اعمال را باید زشت دارد و الا از عاصی خرسند است و این محال است و مردم را هم امر بزشت داشتن صاحبان اخلاق زشت می‌نماید پس چگونه میشود که کل امت و خود آن پیغمبر از خودش بیزاری جوید و با وجود این حجت خدا باشد و تولّای او لازم باشد و بیزاری از اعدای او واجب باشد و همچنین خدا مردم را نهی از صفات زشت کرده و این نیست مگر آنکه آن صفات را زشت می‌دارد چرا که از محبوب خود نهی نمی‌کند پس خدا هم این کس را زشت می‌دارد پس چه طور از بیزاری‌جویان پیغمبر انسان می‌تواند بیزاری جوید نعوذ باللّه پس باید پیغمبر صاحب اخلاق نیکو و صفات حسنه باشد تا توَلّای او و اتباع او واجب و بیزاری از دشمنان او لازم باشد و پیروی او را بتوان کرد و خودش بخدا نزدیک باشد تا قابل وحی و الهام بشود و همچنین باید از امراض مزمنه که دلهای خلق همه از آن بیزار است و هرگز راضی نشوند که نزدیک او روند یا با او هم‌خوراک و هم‌صحبت شوند منزه باشد پس پیغمبری که قرار داد شده است برای حکومت و دوستی و متابعت و ملازمت جایز نیست که صاحب چنین امراض باشد پس بدن نبی گند نخواهد کرد و کرم نخواهد زد و بدشکل و قبیح صورت نخواهد شد چرا که اینها با کرامت نبی بر خدا و اصل قرار پیغمبری نمی‌سازد چرا که باید پیش او بیایند و بروند و اخذ دین و مسائل از او کنند پس با این ناخوشیها که طبع خلایق همه بیزار است درست نمی‌آید با پیغمبری و آنچه نقل شده است از حالات ایوب موافق اخبار عامه است و از ائمه طاهرین علیهم السلام بطلان آن رسیده است و بدن ایشان کرم نزد و گند نکرد و طوری که باعث نفرت دلها شود نشد و خدا پیغمبر خود را هرگز اینگونه معذب نخواهد کرد و گند کردن و کرم زدن از معصیت می‌شود چنانکه در حکمت ثابت کرده‌ایم و معصیت از ایشان سر نخواهد زد پس چیزی که باعث نفرت دلها شود در ایشان وجود نخواهد یافت و همچنین پیغمبر باید شجاع‌ترین خلق باشد بجهت آنکه شجاعت نیکو از معرفت خدا خیزد که شخص همه کس را مقهور در جنب خدا داند و کارهای ایشان را بقضا و قدر داند و بداند که فرمانبرداری حکم خدا واجب است و بداند که آنچه بر شخص مقدر شده است که واقع شود واقع خواهد شد و آنچه مقدر نشده است که واقع شود واقع نخواهد شد پس از چیزی جز خدا نخواهد ترسید و در فرمانبرداری خدا در جهاد با دشمن او کوتاهی نخواهد کرد وانگهی که اصل بنیه او چون دل است و خلق چون اعضا و چگونه دل از اعضا خواهد ترسید و حال آنکه وجود و حرکت ایشان بواسطه دل است و از چه خواهد ترسید و حال آنکه جلوه خداوند عالم را بر همه چیز قاهر و غالب می‌بیند پس بجز از خدا از هیچ چیز نخواهد ترسید پس شجاع‌ترین مردم خواهد بود و اگر کسی فی المثل پیش از او یا بیش از او پیشی در جنگی گیرد یا اظهار جرأت بیشتر کند آن بی‌باکی است که بعربی تهوّر گویند و شجاعت بیجاست و پیغمبر که در آنجا پیشی نگرفته است بامر خدا نگرفته است و همان درست است نه کار آن دیگری و همچنین باید سخی‌ترین و صاحب‌بخشش‌تر از جمیع قوم باشد زیرا که او مال را مال خدا می‌داند و معصوم است باید در هر جا که خدا امر کرده است مال خدا را بگذارد و سخاوت همان است که مال خدا را در جائی که خدا فرموده بگذاری که اگر در بیجا گذارد سخاوت نیست و اسراف است یا ضایع کاری پس بسا کسی باشد که بیش از پیغمبری مال ببخشد و لکن آن سخاوت نیست بلکه سخاوت اطاعت فرمان خداست که مال را در هر جا که خدا فرموده بگذاری و بصاحبان حق برسانی مجملاً پیغمبر باید که معتدل باشد یعنی به نسبت بدایره قوم خود و عدل باشد یعنی مایل بهیچ طرف نباشد در صفات چرا که دو طرف هر صفت نیکوئی بد است بلکه معصیت است چنانکه جود طرف بالایش اسراف است و تبذیر و پائینش بخل است و حدّ وسطش صفتی است نیکو و آن جود است و همچنین شجاعت بالایش تهوّر و بی‌باکی است و پائینش ترس است و همچنین غضب زیادش تعدی است و بحد ظلم می‌رسد و کمش کوتاهی از حد می‌شود و اهمال در حد خدائی می‌گردد و همچنین حلم زیادش تهاون بامر خدا می‌شود و انکار نکردن در راه خدا بر قبیح و کارهای ناپسند و کمش تعدی می‌شود در اموری که مدارا واجب است و همچنین جمیع صفات بهمین نهج است از این است که گفته‌اند بگیر آن نیکی را که در میان دو نکوهیده است و چون نبی باید دل قوم خود باشد باید معتدل باشد به نسبت بایشان و در همه صفات نیکو معتدل‌تر و پسندیده‌تر از همه قوم خود باشد و به نسبت بایشان عادل حقیقی باشد تا قابل آن باشد که امرهای خدای واحد یگانه اول باو رسد و علامت یگانگی خدا باشد در نزد قوم خود زیرا که در هر دایره نقطه وسط آن یکی است و از آن یک که گذشتی دیگر همه نقطه‌های آن دایره نظیر و مانند دارد و یگانه نیست چرا که یگانه آنست که بی‌نظیر باشد مگر همان نقطه میان که از همه طرف تا محیط دایره برابر است و بهیچ طرف نزدیکتر از طرفی دیگر نیست و همان یک نقطه در عرض دایره بی‌مانند است و معتدل است و از آن یک نقطه که گذشتی باقی نقطه‌ها همه بی‌اعتدال می‌باشند چرا که به یک طرف افتاده‌اند و به یک طرف نزدیکترند از طرفی دیگر و آن نقطه وسط دل دایره است و علامت یگانگی خداست در میان آن دایره و فیض بهمه اعضای آن دایره از همان دل می‌رسد چنانکه کعبه وسط زمین است و همه زمین از زیر آن پیدا شده است و پهن گردیده است و همه اهل زمین باید رو بآن کنند چه زنده‌ها و چه مرده‌ها و هر فیضی که بهمه تنهای مردم می‌رسد از کعبه می‌رسد چرا که تن مشتی از خاک است و همه خاکها از زیر کعبه پیدا شده است و هر مشتی مثل نقطه از عرض دایره زمین است و در یک طرفی افتاده است یعنی یا بطرف مغرب یا بطرف مشرق یا بطرف جنوب یا بطرف شمال مگر همان نقطه کعبه که در وسط است نه شرقی است نه غربی نه جنوبی است نه شمالی پس از این جهت علامت یگانگی خدا شد در زمین و همه تنها که از مشتی از خاک خلق شده‌اند از عرض این دایره باید مدد از او جویند و رو باو کنند در وقت فیض‌یابی و نه چنین است روحهای ایشان که نباید رو بکعبه کنند و متوجه کعبه باشند بجهت آنکه روحها از عرض دایره که کعبه مرکز آن دایره است نیستند و کعبه وجه اللّه برای آنها نیست چنانکه برای جسمها وجه اللّه است پس هر پیغمبری باید که معتدل باشد در قوم خود و نقطة وسط دایره ایشان باشد تا آنکه وجه اللّه باشد در میان قوم خود و علامت یگانگی خدا بشود و در هر دایره غیر از یک نقطه هم علامت یگانگی خدا نمی‌شود هر کس غیر از آن ادعا کند که من هم آیت و علامت یگانگی خدا هستم در میان دایره مشرک شده است بخدای یگانه چرا که خدای یگانه را در هر دایره جز یک علامت نیست چنانکه در دایره وجود تو جز یک دل قرار داد نشده است همچنین در هر دایره یک نفر بمنزله دل است چه میشود که دیگر نقطه‌ها یافت شود که بمنزله دماغ و کبد و باقی اعضا شوند چنانکه در زمین کوفه بمنزله دماغ است و بیت‌المقدس بمنزله کبد است و اما زمین کربلا بمنزله عقل زمین است از این جهت مکه مادر شهرهاست و کربلا پدر شهرها و دیگر باقی قطعه‌های زمین فرزندان آن دو می‌باشند و قبر پیغمبر و هر امامی از خاک کربلاست باری هر پیغمبری در دایره امت خود کعبه است و نقطه معتدل آن دایره است در اخلاق و احوال و طبیعتها و مزاجها پس صفات او معتدل‌ترین صفتهای قوم خودش باشد پس او بمنزله کعبه و مکه است که ام‌القری است و مادر شهرهاست و اما پدر شهرهای او که ابوالقری است آن ائمه طاهرین ما می‌باشند چنانکه بدلیل خواهد آمد انشاء اللّه مجملاً هر پیغمبری باید معتدل‌تر همه قوم خود باشد که اگر چنین نباشد و یکی در قوم او باشد که معتدل‌تر و بهتر باشد او نزدیکتر بخدا خواهد بود در آن باب و فیض اول باو می‌رسد بعد بآن پیغمبر پس آن مرد از امت او واسطه مابین خدا و این پیغمبر می‌شود پس امر برعکس می‌شود و آن مرد پیغمبر میشود و آن پیغمبر امت میشود و آن امت حجت خدا می‌شود و آن پیغمبر رعیت آن در آن صفت پس واجب می‌شود از برای آن پیغمبر که اطاعت آن مرد را کند و حال آنکه هر پیغمبری مطاع در قوم خود می‌باشد و خدا بآن پیغمبر حجت بر آن قوم میکند و بآن پیغمبر جلوه برای آن قوم می‌کند و همه باید بمتابعت او بخدا راه یابند و گاه باشد که در غیر آن قوم پیغمبری یا کسی دیگر باشد که در صفتی از صفات معتدل‌تر و قوی‌تر باشد از این پیغمبر زیرا که اعتدال حقیقی از برای او نباید باشد نهایت از قوم خود باید معتدل‌تر باشد و از این جهت است که پیغمبران بعضی صاحب عزمند و بعضی صاحب عزم نیستند و صاحبان عزم ایشان چهارند نوح و ابرهیم و موسی و عیسی و هر یک صاحب عزمند که شریعتی تازه آوردند و شریعت پیغمبرِ پیشتر را منسوخ کردند و در میان نوح و ابرهیم هر پیغمبری که بود همه بشریعت نوح عمل می‌کردند و میان ابرهیم و موسی هر که بود بشریعت ابرهیم عمل می‌کردند و میان موسی و عیسی هر کس بود بشریعت موسی عمل می‌کرد و میان عیسی و خاتم النبیین هر کس بود بشریعت عیسی عمل می‌کرد و شریعت خاتم النبیین تا روز قیامت باقی است و منسوخ شدن ندارد و هر کس غیر از این چهار پیغمبر بود از پیغمبران مرسل صاحب شریعتِ جداگونه نبودند ولی رسول بقومی بودند و آنها سیصد و سیزده نفرند ظاهراً و باقی دیگر مرسل بقومی نبودند و پیغمبر بر نفس خود بودند و شرح وجه احوال ایشان شاید بیاید ، اینک می‌خواهم بیان سرّ آن را که همه معتدلند و با وجود این اختلاف دارند چگونه می‌شود نمایم بدانکه آتش میل بالا رفتن و نازکی و باریکی و سرخی و تیزی کند و باد میل پهن شدن و صنوبری شدن و زردی و شیرینی کند و آب میل به پهن شدن با غلیظی و گردی و سفیدی و بی‌مزگی کند و خاک میل به جدائی از هم و درشتی و زبری و گوشه گوشه داشتن و سیاهی و ترشی کند و چون هر یک از این چهار تنها باشد بمیل خود رود و رنگ و شکل و طعم خود را خواهش کند و چنان شود بعد از آنکه این چهار ترکیب شود اگر ترکیبش بطوری باشد که خوب همه حل نشوند و بهم نبندند و نوع اعتدالی با هم نداشته باشند بعضی چیزها پیدا شود مانند ابر و بخار و باران و شهاب و بعضی ترکیبها که آنها را دوامی و بقائی نیست و هر گاه خوب حل و عقد شود ولی اعتدال نداشته باشد معدنی شود و هر گاه نوع اعتدالی پیدا کرد که همه طبعها بتوانند حرکت کنند و عمل خود را بکنند آنگاه گیاه حاصل شود و مثَل این ترکیب مثل آن چهار نفر آدم می‌ماند که یکی می‌کشد بجانب مشرق و یکی می‌کشد بجانب مغرب و یکی می‌کشد بجانب شمال و یکی میکشد بجانب جنوب هر گاه این چهار بهم بچسپند و هر یک بسمت خود کشند اگر اعتدال حقیقی باشد در قوت ایشان از جای نجنبند ولی اگر اعتدال حقیقی نباشد بسا باشد که قدر قلیلی هر یک که زورش زیاده باشد بسمت خود برد ولی آنقدر زورش زیاده نیست که باقی را بکلی ببرد بسمت خود و ایشان را از طبع خود اندازد بلکه فی الجمله قوت یکی یا دو تا یا سه تا زیاده است و قدری بسمت خود می‌برند و گاهی هم آن دیگری قوتش زیاده می‌شود و بسمت خود باقی را می‌برد غرض که از عهده هم برمی‌آیند اگر گاهی یکی مغلوب می‌شود گاهی هم غالب می‌شود پس هر گاه این چهار عنصر باین طور ترکیب شدند و آتش باقی را بالا کشید و هوا باقی را بصنوبری بودن و پهن شدن و فی الجمله بالا بودن کشید و آب باقی را بگردی و پهنی و فی الجمله پائین بودن کشید و خاک باقی را بشعبه شعبه شدن و به پائین کشید این ترکیب نمو می‌کند و طول و عرضش زیاده میشود بجهت آنکه طبعش اعتدالی دارد که هر یک کار خود را می‌کنند و با هم حل و عقد شده‌اند بطوری که از هم جدا نمی‌شوند پس این گیاه میشود و لکن نمی‌بینی که فلفل مثلاً گرم و خشک است و بنفشه سرد و تر و هلیله سرد و خشک و چای گرم و تر با وجودی که همه نبات می‌باشند و همه اعتدالی پیدا کرده‌اند که باعث پیدائی روح گیاهی در آن شده است پس این چهار بمنزله چهار رکن عرش شدند و آن روح نباتی بمنزله نور رحمن بر این عرش و نوع استوائی و استیلائی بحسب خود دارد اگر چه در هر گیاهی زور یکی از جهتی زیاده است و لکن آنقدر نیست که از هم بپاشد یا همه را بجهت خود ببرد همین قدر که باین سرحد رسیده‌اند که حل و عقد نیکوئی شده‌اند و هر یک هم عملی می‌کنند در نبات بودنشان کافی است و اما این اعتدال بکار حیوانی نمی‌آید چرا که این در عناصر فی الجمله اعتدالی پیدا کرده است که از هر یک هر یک عناصر و از ترکیبهای ناتمام معتدل‌تر شده است و لکن اعتدال زمینی و آسمانی پیدا نکرده است هر گاه چنانکه اعتدال زمینی پیدا کرده بود اعتدال میان آسمان و زمین را هم پیدا کند یعنی طبع آسمانی هم در او پیدا شود چنانکه طبع زمینی در او پیدا شده در آن وقت اعتدال حیوانی پذیرد و حرکت باراده خود کند و ادراک چیزها کند حال اگر زمینی تنها باشد هیچ حرکت و ادراک نکند و زندگی نگیرد و اگر آسمانی تنها باشد حرکت ببالا کند و یکسر بآسمان رود حال چون معتدل شد آسمانی با زمینی حرکتش هم معتدل شد و از همه طرف حرکت کند و رو بشش جهت رود و لکن چون این اعتدال هم مرتبه بمرتبه است اگر اعتدال حقیقی باشد از هر شش جهت یکسان حرکت کند و پیش او فرق نکند که بآسمان بالا رود یا بزمین فرو رود تند رود یا کند رود بمشرق رود یا بمغرب بجنوب رود یا بشمال و اگر اعتدال ناقص باشد اگر جهت آسمانی فی الجمله غالب باشد و گاهی هم جهت زمینی کار خود بکند رو به بالا میل بیشتر کند چون مرغان و اگر جهت زمینی فی الجمله بیشتر باشد و گاهی هم آسمانی کار خود کند رو بزمین و سنگینی و کند حرکتی بیشتر کند چون سایر حیوانات و همینکه هر دو با هم حل و عقد شدند و هر دو نوع اعتدالی گرفتند همین قدر که هر دو کاری کنند اگر چه یکی بسیار کم و یکی زیاده باشد حیوان بعمل می‌آید و لکن اعتدال حقیقی نیست چنانکه شیر گرم و خشک است و گاو گرم و تر است و خر سرد و تر است و بسیاری از حشرات سرد و خشک می‌باشند و اگر معتدل بودند مخصوص یک طبیعت نبودند.


فصل بدانکه پیغمبر باید معصوم باشد از سهو و نسیان و خطا بجهت آنکه دانستی که پیغمبر دارنده صفات الهی است و آئینه سر تا پا نمای اسمها و صفتهای خداست و از صفات الهی سهو و نسیان و خطا نیست وانگهی که پیغمبر مؤید است بتأییدات الهی و مؤید است بروح القدس و ملائکه و از برای روح القدس سهو و فراموشی و خطا نیست چرا که اینها از التفات بغیر خدا حاصل می‌شود و ملائکه بغیر خدا التفات نمی‌کنند و از او روگردان نمی‌شوند و پیغمبران را خداوند مؤید کرده است بروح القدس که همیشه بهمراهی ایشان است و خدمتش آنست که ایشان را نگاهداری کند از هر جهل و سهو و فراموشی و اشتباه و خطائی و روح القدس در خدمت خود کوتاهی نمیکند البته و دلیلی دیگر بر این مطلب آنکه پیغمبران را خداوند بجهت اصلاح خلق فرستاده است تا آنکه احکام الهی را بخلق برسانند و در میان ایشان بحق حکم کنند و نظام معاش و معاد ایشان باین واسطه درست شود پس اگر پیغمبران خطاکار و سهوکننده و اشتباه‌کننده باشند مقصود الهی بعمل نخواهد آمد و خلق خاطر جمع از حکم ایشان نخواهند شد و یقین نخواهند کرد که گفته ایشان گفته خداست و کرده ایشان کرده خداست و چون باین یقین نکنند حجت خدا تمام نخواهد شد و هر گاه بگفته ایشان عمل نکنند معذورند در پیش خدا و می‌توانند بگویند خدایا ما یقین نکردیم بحکم تو از گفته ایشان و از این جهت عمل نکردیم پس در این هنگام حجت خدا ناقص خواهد بود و خدا از آن بزرگتر و قادرتر است که حجت ناقص بفرستد و اگر کسی گوید از جهال که این دلیل متین است و لکن همین قدر که در امر دین خدا و حکم شریعت سهو نکند در خاطرجمعی خلق کفایت می‌کند و چه عیب دارد که در کارهای دیگر سهو کند یا آنکه قبل از بعثت به پیغمبری سهو بکند و وقتی که پیغمبر شد سهو نکند جواب گوئیم که اگر نفس او نفس کاملی نیست که لایق مقام پیغمبری نیست و اگر نفس او نفس کامل است پس همیشه بیک حالت است و هرگز نمی‌شود که سهو کند و تا نبی نفسش کامل و معتدل و معصوم نباشد نمی‌تواند که بمقام رسالت و پیغمبری برسد و وحی از خدا بشنود و احاطه پیدا کند بخلق خدا و حامل علم خدا بشود و این کلام بعینه مثل آنست که کسی بگوید که آنقدر که در خاطرجمعی خلق ضرور است آنست که پیغمبر در همان هنگام ادای رسالت معصوم باشد از گناهان صغیره و کبیره چه عیب دارد که وقتی که در جای خلوت نشسته است گناه کبیره از او سرزند هیچ تفاوت مابین این حرف و آن حرف نیست پس چنانکه این معصیت در خلوت باعث کثافت نفس و پستی مقام او میشود که دیگر قابل وحی نمی‌شود همچنین آن سهو و نسیان در سایر امور هم باعث کثافت نفس می‌شود و از قابل بودن برای وحی می‌افتد چرا که سهو و فراموشی و خطا از صفات الهی نیست اگر آن شخص رو بخدا بودی بایستی که نور صفات خدا در او افتاده باشد پس همینکه این عیبها از او بروز کند معلوم میشود که در آن ساعت از خدا رو گردانده است و هر که از خدا رو گرداند در آن وقت ظلمانی و از اهل سجین و از اولیای شیطان می‌شود و وقتیکه مکرر از او این عمل سرزد نفس او مأوای شیطان می‌شود و دیگر قابل وحی الهی و فهم از خدا نمی‌شود و تو فکر مکن که سهو و نسیان از برای تو معصیت نیست پس از برای ایشان هم معصیت نیست زیرا که چون تو قابل آن نبودی که دایم الحضور باشی و در حرم کبریای الهی باشی تو را در مقام خود معذور داشتند و تو را معذب در رتبه خودت نکردند اگر چه عذاب رتبه بالاتر را بتو کرده‌اند و تو نمی‌فهمی که تو را محروم کردند از فیض حضور اقدس الهی مثَل این حکایت آنکه هر گاه سلطان عظیم الشأن وزیر خود را منع از حضور کند و بگوید بحُجّاب که دیگر او را بار حضور ندهید این نهایت عذاب اوست بلکه بسا باشد که دایم از این غم رنجور گردد بلکه بسا باشد که از غم بمیرد و لکن هرگز حُجّاب سایر رعیت را بار حضور نمی‌دهند و آنها در نعیم خود در لذت می‌باشند و بکار خود مشغولند و هیچ نمی‌فهمند که این بار ندادن عذابی است برای ایشان چرا که هرگز لذت آنرا نچشیده‌اند الحال تو که سهو و نسیان می‌کنی تو را از فیض حضور محروم کرده‌اند و تو نمی‌فهمی و آنها اگر سهو کنند بعذابی مبتلا شوند که طاقت آنرا نداشته باشند بفهم چه می‌گویم از این جهت گفته‌اند که خوبی نیکان بدی مقربان است و همچنین عذاب مقربان نعمت جاوید نیکان است پس اگر انبیا هم سهو می‌کردند مقام سایر رعیت را داشتند و چنانکه سایر رعیت از فیض حضور محرومند انبیا هم محروم می‌شدند و آنوقت قابل وحی نبودند و دلیلی دیگر از تو می‌پرسم که سهو و نسیان از صفات بُعد از خداست یا از صفات قرب بخدا نمی‌توانی بگوئی که از صفات قرب است و از قرب بخدا حاصل میشود و هر چه قرب بیشتر پیدا کند سهو و نسیانش بیشتر می‌شود چرا که بدیهی است که از صفات بُعد است پس هر کس سهو کند و نسیان کند در آن وقتِ سهو و نسیان لامحاله بعید است از خدا و از تو می‌پرسم که انبیا مأمورند بتقرب جستن یا بدوری کردن از حق یا نهی شده‌اند از نزدیک شدن یا از دوری کردن نمی‌توانی بگوئی که مأمور بدوری شده‌اند یا نهی شده‌اند از نزدیکی چرا که بدیهی است که باطل است پس مأمورند بنزدیکی بحق و نهی شده‌اند از دوری و ایشان معصوم می‌باشند یقیناً پس بآنچه مأمورند عمل می‌کنند و از آنچه نهی شده‌اند البته باز خواهند ایستاد پس همیشه نزدیک می‌شوند و تقرب می‌جویند و هرگز دوری از حق نمی‌کنند پس هرگز سهو و نسیان از برای ایشان نیست و دلیلی دیگر آنکه از تو می‌پرسم که اگر انبیا هیچ سهو نکنند کامل‌تر و بهتر است و حجت بالغتر یا آنکه اگر سهو کنند نمیتوانی بگوئی که سهو بهتر است و باز می‌پرسم که خدا قادر است بر آنکه انبیا را بطوری بیافریند که سهو نکنند یا قادر نیست نمی‌توانی بگوئی که قادر نیست پس خدا که قادر است و سهو نکردن هم اکمل است و اولی و هیچکس هم مانع حکمت خدا و قدرت او نمیتواند بشود پس سبب چیست که قائل میشوی که خدا ترک اولی کرده است و حال آنکه ترک اولی نقص است در نظر هر عاقل پس خدا ترک اولی نمیکند و ترجیح بلامرجح نمیدهد پس بایست که خلق را بآن طور که اکمل از او نباشد آفریده باشد و الا ترجیح بلامرجح داده است و حکیم قادر علیم غنی ترجیح بلامرجح نمی‌دهد البته و ترک اولی نمی‌کند البته و اگر گوئی که انبیاء پس چگونه ترک اولی از ایشان سرزد جواب گویم که ترک اولی باعث عدم وثوق و خاطرجمعی رعیت باو نمی‌شود چرا که ترک اولی از نیکوتر تجاوز کردن و به نیکو عمل کردن است باز عمل به نیکوست و اما سهو و نسیان ترک اولی نیست چرا که سهو هیچ حسنی ندارد و اگر گوئی که پس چرا خدا انبیا را بطوری نیافرید که ترک اولی نکنند گوئیم اولی در خلقت آن نبود که ترک اولی نکنند چرا که اولی در خلقت آنست که باختیار خلقت کنند و هر کس را بر حسب استعداد و مقام و حدّش خلقت نمایند تا تمیز سابق از لاحق داده شود نه آنکه همه را یکسان خلق کنند نمی‌بینی که اولی آن نیست که کل عالم پیغمبر خلق شوند چرا که آن خلاف حکمت و خلاف اختیار در ایجاد است پس چون مقام انبیاء سلف یک مرتبه دورتر بود از مقام نهایت قرب بقدر همان یک مرتبه نقص ترک اولی در وجود ایشان پیدا شد و لکن آن یک درجه ایشان را بمقام فعل مکروه یا حرام نرساند و همچنین بمقام عدول از نیکی به بدی نمیرساند پس از سهو نکردن بسهو کردن نخواهند افتاد وانگهی که خلاف حکمت است که نبی سهو کند چرا که وقتی که تجویز سهو در او کنند لازم می‌آمد که تجویز صدور جمیع معاصی و قبایح بطور سهو بر او کنند و کسی که چنان شد البته دلهای رعیت بگفته او ساکن نخواهد شد و نفوس از او کبیده خواهد شد و حجت بالغ نمیشود و رغبت مردم باو کم خواهد شد چرا که اگر سهو جایز شد پس جایز است که روزی سهو کند و نماز نکند و سهو کند و روزه بخورد و سهو کند و به امت خود فحش دهد و سهواً غیبت کند و سهواً دروغ گوید و سهواً حد بیجائی جاری کند و سهواً شرب خمر کند نعوذ باللّه پس کسی که چنین اعمال کند از کجا معلوم شود نبوت او و عصمت او چرا که اگر همه این کارها را بکند و بگوید سهو کردم آنگاه کسی از کجا خواهد دانست که او پیغمبر است و بچه چیز راست و دروغ او معلوم خواهد شد اگر خبری دهد باید تصدیق تام نکرد بجهت آنکه یحتمل اشتباه کرده باشد و اگر امری کند و چیزی طلبد در امتثال امرش مبادرت لازم نباشد چرا که یحتمل سهواً این امر را کرده باشد و همچنین کسی از حکمت نیست که حجت بالغه خدا باشد مثل آن معلم که بشاگردان گفت که من گاهی سهو میکنم شاگردان این حرف را غنیمت شمردند روزی حکمی کرد شاگردان گفتند که اشتباه کردة گفت نه این از آن جمله نیست گفتند همین حرف که حال گفتی هم اشتباه کردة گفت ای ملعونها این اشتباه نیست گفتند همین حرف را هم اشتباه کردة خود گفتی که من اشتباه می‌کنم پس هر گاه تجویز سهو بر نبی شد امر باینجا خواهد انجامید وانگهی که دیگر نبی و غیر نبی از هم امتیاز نخواهد گرفت و صادق و کاذب معلوم نخواهد شد چرا که اگر کاذبی هر چه بخواهد بکند و بگوید سهو بوده چاره او را نتوان کرد وانگهی که دیگر از چه بفهمیم که این پیغمبر است یا نه طریق حجت دیگر از میان خواهد رفت و اما کسانی که از راه نادانی گفتند که سهو بر پیغمبران جایز نیست و لکن جایز است که خداوند چیزی را از دل ایشان ببرد پس در آن حال ندانند و سهو کنند آن جماعت ندانستند که چه گفتند چرا که مگر ممکن است که چیزی در جائی موجود شود مگر بامر خدا یا از جائی معدوم شود مگر بامر خدا هر کس که سهو می‌کند خدا از دل او آن چیز را می‌برد و بواسطه امر خدا سهو می‌کند و هر کس غیر از این خیال کند البته به یگانگی خدا در افعالش اعتقاد نکرده پس فرقی مابین سهو هیچکس نیست همه بواسطه امر خدا سهو می‌کنند و این حرف از غیر حکیم سرزده است و اگر گوئی پس چه تقصیر دارند آنان که سهو میکنند یا معصیتی می‌کنند گویم بآنچه در بیان مسئله جبر و تفویض گذشت مراجعه کن مجملا خدا بزرگتر از آنست که کسی در ملک او بی امر او بتواند چیزی بیاورد یا ببرد پس همه کس بواسطه امر خدا سهو می‌کنند باری بر اربابان دانش و بینش واضح شد که نبی نباید سهو کند و اگر در قرآن و حدیثها بعضی که عربی قدری دانسته‌اند چیزی ببینند که چنان بفهمند که نبی سهو میکرده معنی آنرا نفهمیده‌اند و چون آن سخن بدست حکیم افتد معنی آنرا خواهد گفت زیرا که زبان عربی هفتاد رو دارد و این ملاها یک روی آنرا فهمیده‌اند و از شصت و نه دیگر خبر ندارند چرا که آنها تحصیل علم عربی را از کتابهای سنیان کرده‌اند و سنیان غیر از یک روی عربی نمی‌دانند پس اینها می‌خواهند که همه قرآن و حدیث را بآن یک رو معنی کنند از این است که بخطا افتاده‌اند مجملاً نبی سهو نمی‌کند و حجت خدا ناقص نمی‌شود و نبی را خدا بروح القدس یاری میکند و روح القدس سهو و خطا و لغزش ندارد و غفلت از برای او نیست ، دلیلی دیگر نبی باید که در حفظ امر و نهی خدا و حکم خدا و طاعت و معصیت خدا از جمیع رعیت خود کامل‌تر باشد چرا که خدا او را از برای حفظ دین خود از میان ایشان برگزیده و دین خود را بدست او سپرده که او بمردم برساند و رعیت را امر کرده که پیروی گفته‌ها و کرده‌ها و حالهای او را کنند یعنی آنچه بگوید بآن بگیرند و بشنوند بگوش خود و آنچه میکند بچشم خود ببینند و پیروی او کنند پس بنشینند مثل نشستن او و برخیزند مثل برخواستن او و عمل کنند مثل عمل کردن او از هر جهت بعد درک احوال او را کنند و سعی کنند که احوال خود را شبیه باحوال او کنند و معتقد این باشند که این پیغمبر دوست خداست و همه گفتار و کردار و رفتار او موافق خواهش خداست و خدا او را و صفات او را همه را دوست میدارد پس سعی کنند که گفتار و کردار و رفتار خود را شبیه بآن کنند تا آنها هم محبوب خدا شوند حال هر گاه نبی سهو و خطا و نسیان کند در اعمال خود و اقوال خود و احوال خود دیگر اقتدا باو نتوان نمود زیرا که احتمال سهو دارد و اگر کسی گوید که چه میشود که در رسانیدن امور دینیه سهو نکند و لکن در سایر امور سهو کند میگویم که کار نیکان را قیاس از خود نگیر پیغمبران حرکتی بغیر از امر دینی ندارند و بجز رسانیدن کاری ندارند جمیع کارهای ایشان از برای تعلیم است میگویند که مردم بشنوند میکنند که مردم ببینند و میباشند که مردم بفهمند از این جهت علما در کتابهای خود نوشته‌اند که سنت پیغمبر که باید همه مردم متابعت کنند سه چیز است اول اقوال دویم افعال سیوم تقریر او یعنی کسی کاری کند یا چیزی بگوید و پیغمبر سکوت کند و نهیش نکند و این برمیگردد باحوال پس سنت نبی که واجب است همه مردم اطاعت کنند این سه چیز است حال اگر سهوی در یکی از این صفتها یا لغزشی یا اشتباهی باشد دیگر اقتدا باو نتوان کرد و پیروی نتوان نمود بفهم و هوش خود را جمع کن و تقلید نادانان مکن و پیغمبر را بایشان قیاس مکن چرا که ایشان برگزیده خدایند و معصوم میباشند یعنی خدا ایشان را نگاه داشته و کسی را که خدا نگاه داشت دیگر او را رها نمیکند و چون او را رها نکرد بخواهش خود در دست خود آنها را حرکت میدهد و چون خدا حرکت‌دهنده شد خلاف رضای خود و مشیت خود حرکت نمیدهد پس حرکت و سکون ایشان موافق خواهش خداست پس سهو نمیکنند چرا که مشیت خدا سهو نمیکند و خطا ندارد و لغزش ندارد ، و دلیلی دیگر آنکه چنانکه گفتیم که پیغمبر کل چنانکه واسطه فیض شریعت است واسطه فیض ایجاد هم هست چرا که البته پیغمبر بهتر از رعیت است و هر کس بهتر است بخدا نزدیکتر است و هر کس پست‌تر است از خدا دورتر است و فیض اول بآنکه نزدیکتر است میرسد و از او بآنکه دورتر است میرسد پس اگر پیغمبر سهو کند معلوم است که فیضِ یاد در آن ساعت و آن چیز باو نرسیده و الا فراموش نمیکرد پس چون آن فیض بآن نرسید بایستی بهیچکس نرسد چرا که اگر میرسید بایستی که اول باو رسد بعد بآن دوران الحال می‌بینی که دوران این سخن را یا این کار را فراموش نکرده‌اند پس این فیض از کجا بایشان رسیده خود مساوی نبی شده‌اند بلکه بهتر یا آنکه بی‌واسطه بایشان فیض رسیده با وجود دوری اینها همه نامعقول است پس معلوم شد که اگر نبی کل سهو کند باید جمیع خلق خدا آنرا سهو کنند چرا که همه بواسطه او فیض‌یاب بودند و فیض از او قطع شده مثل آنکه آفتاب اگر لکه پیدا کند جمیع شکلهای او که در آئینه‌هاست بایستی همه صاحب لکه شوند و اگر بگیرد همه بگیرند و اگر گشاده شود همه گشاده شوند چرا که فیض بآن آئینه‌ها همه بواسطه آفتاب میرسد پس هوش خود را جمع کن و نادان نباش و بعد هم خواهد آمد چیزی چند که سبب زیادتی یقین تو شود و آنچه در این کتاب می‌نویسم همه بهم بسته است باید خواننده همه را با هم ملاحظه کند تا بفهمد.


فصل بدانکه پیغمبر باید نطفه‌اش پاک باشد چرا که نطفه ناپاک هرگز قابل فیض و قرب خداوند عالم نمیشود بلکه نطفه ناپاک مشکل است که ایمان بیاورد و بعد از ایمان آوردن اتفاقی هم ممکن نیست که دست از خباثت و بدنفسی بدارد و البته عاصی و بدعمل خواهد بود و ضایع روزگار باشد و چگونه میشود که نطفه خبیث را خدا برگزیند بر پاک نطفِها و بر نیکان وانگهی که در حکمت ثابت است که صانع حکیم هر چیز را در محل لایق بآن میگذارد و هر باطن باید بر طبق ظاهر باشد نمی‌بینی که روح اسب را در نطفه اسب میگذارد و روح شیر را در نطفه شیر و روح سگ را در نطفه سگ و روح انسان را در نطفه انسان که اگر روح حیوان را در بدن انسان گذاردی هیئت این بدن و دست و پای او بکار حیوان نیامدی و خواهشهای او از این بدن بعمل نیامدی و اگر روح انسان در بدن حیوان بودی خواهشهای انسان از بدن حیوان بعمل نیامدی پس هر روح مناسب هر تن و هر تن مناسب هر روح است که همه را شرح نمیتوان داد پس نطفه حرامِ کثیف نمیشود قابل روحِ طیب طاهر باشد البته روح او هم کثیف و خبیث است و نطفه طاهر البته روح او هم طاهر میشود چرا که حکیم هر چیز را در جای خود میگذارد پس از اینجا معلوم میشود که ولدالزنا از پدر و مادر خود که زنا کرده‌اند بدتر است چرا که نطفه آن دو گاه هست که پاک است نهایت معصیتی مرتکب شده‌اند و نطفه این پسر ناپاک است و روح و حقیقت آن ناپاک است پس ولدالزنا البته داخل بهشت نخواهد شد و در جرگه مؤمنین محسوب نخواهد شد و از این بیان جواب شبهه بعض عوام که بجز ظاهر ابدان چیزی نمیفهمند داده شد که میگویند تقصیر پسر چیست و تقصیر از پدر و مادر است پس معلوم شد که ولد زنا از پدر و مادرش هزار مرتبه بدتر و خبیث‌تر است پدر و مادرش عاصیند و این خبیث الذات بهر حال پیغمبر خدا نمیشود که در نطفه او چرکنی باشد چرا که روح او باید نزدیکتر از همه روح رعیت باشد بخدا پس رعیت پاک و پیغمبر ناپاک نمیشود و همچنین باید پیغمبر در خلقتش زیاده و نقصان و کجی مادرزادی نباشد چرا که زیادتی و کمی اعضا و کجی آنها بهمان دلیل که گذشت باعث کمی و زیادتی و کجی روح است از حد اعتدال و فطرت الهی و کسی که از فطرت الهی منحرف شده باشد البته قابل آن نیست که حکمهای خدا که همه موافق فطرت خدائی است بخلق برساند نمی‌بینی که هر حکمی از احکام پیغمبران بحق را که شخص عاقل تدبر کند و فکر نماید می‌بیند که درست قرار داد فرموده است و موافق مصلحت و صواب است پس موافق فطرت باشد پس هر گاه روح شخصی از راه اعتدال کج باشد و تغییر داشته باشد دلیل آن است که عقل او هم همان قدر زیاده و کمی دارد و همان قدر کج است و موافق محبت و رضای خدا نباشد و مطابق خواهش یعنی مشیت او نباشد و این زیادتی و کمی که باو رسیده از آن است که در عالم ذر تکلیف را درست قبول نکرده و طینت او موافقِ مخالفت او مخالف اعتدال و راستی شده لهذا در این عالم کج بروز کرده است نمی‌بینی که اگر سلاطین بکسی خدمتی بگویند و نکند و عصیان کند از اعضای او بقدر تقصیر او ناقص کنند و بشکنند و کج نمایند تا اینکه آن عقوبتی باشد برای او و عبرتی باشد برای دیگران همچنین پیغمبر کسی باید باشد که در اعضای او که اصلی است از تولد فزونی و کاستی و کجی نباشد تا خلقت او راست باشد و احکام خدا را براستی رساند و همچنین باید پیغمبر از طایفة که مشهور باشند به بدی و خباثت و کثافت و رذلی و نااصلی یا بدکسبی و بدعملی که باعث نفرت دلها باشد و سبب مذمت او شود نباشد چرا که اینها همه در روح تأثیر دارد و الا کل آن طائفه چنان نشدندی و بر آن خباثت همیشه نماندندی و بگذشتن سالها از آن شهرتِ به بدی افتادندی پس چون همیشه بر آن صفت باشند دلیل آن است که آن روحها همه خبیث شود مثل پدر حرام‌زاده و مادر حرام‌زاده هر گاه بحلال نکاح کنند باز ولد حرام‌زاده و خبیث النفس میشود چرا که نطفه آنها از بدن آنهاست حال طایفه نااصل نااصلند بجهت اعمال و اخلاق و احوال ایشان و چون اینها بد شد البته مبالات ندارند بچیزی از دین خود از این جهت طایفه ایشان شبیه بچهارپایان خواهند شد و اولاد ایشان هم بادب ایشان و از نطفه ایشان است پس پیغمبر باید از خانواده ادب و نجابت و طهارت و تدین باشد تا آنکه طبیعت مردم از او متنفر نباشد و متأذی از او نشوند و از نشست و برخواست با او عارشان نشود و خود او هم قابل وحی شود و نفسش پاک باشد و با ادب و با انسانیت باشد و روحش چون تنش با اصل باشد چگونه نه و حال آنکه در حیوانات می‌بینیم که تخم اصیل با تخم بی‌اصل تفاوت فاحش دارد پس در انسان هم بهمین نهج است و حال آنکه مشاهده می‌بینیم که ارواح نااصلان قابل تربیت نیست هر چند سعی در تربیت آنها میکنی باز حرکات نااصلی را دارند و عزت در نظر ایشان عُظم کلی دارد و بر سر پای خود بند نمیشوند و باندک عزتی تمام مردم را خار میشمرند و دنیا را اختیار میکنند و عُجب مینمایند و کبر میورزند و زیاده از آنچه دارند جلوه میدهند بخلاف آنکه اگر بزرگ‌زاده بزرگ شود کوچک‌تر و فروتن‌تر میشود هر چه بر عزت او بیفزاید ذلت نفس او زیاده میشود و هر چه عزت او بیفزاید حرمت خلق بیشتر دارد و ادبش بیشتر میشود و خود را ناچیزتر شمرد و از این جهت بر مردم بزرگی بزرگ‌زاده دشوار نباشد و بزرگی نااصل و سر فرود آوردن پیش او دشوار باشد زیرا که بر پای خود بند نخواهد شد و فساد در بلاد و میان عباد خواهد کرد و همه آنها که گذشت بدند بجهت آنکه نانجیب میباشند پس نانجیبی سر همه عیبهاست بلکه عرض میشود که نانجیب نه لایق رسالت و نه لایق امامت و نه لایق نقابت و نه لایق نجابت و نه لایق فقاهت و نه لایق مناصب دنیا نه لایق درجات آخرت است و مکرر به برادران ایمانی عرض کرده‌ام بطور مثل و بیان طرف ادنی که حذر کنید از آن حمام که تون‌تاب حمامی آن حمام شده باشد که نمیتوان از تعدّی او در آن حمام پا گذارد پس مجملاً رئیس قوم نااصل و نانجیب نشاید چرا که خود او ادب نپذیرد چگونه تأدیب مردم تواند کرد و دلیلی برای این مطلب بهتر از تجربه نیست و هر کس در زیردست خود نظر کند و بطایفِهای نااصل نظر کند این مطلب را مشاهده به‌بیند که محتاج بدلیل نباشد بهر حال، ذات نایافته از هستی بخش * کی تواند که شود هستی‌بخش

و بدیهی است که زمین شوره سنبل برنیارد و ز آب خورد ماهی خورد خیزد و بد نیست که فی الجمله شرحی در این مقام برشته تحریر درآورم تا از تجربه گذشته بطور برهان این مطلب واضح و آشکار شود بدانکه بعد از آنکه دانستی که این عالم صنعت حکیم است و همه بطور نظم و حکمت خلق شده است پس هر کس که بطور حکمت الهی و غرض الهی و اخلاق الهی حرکت میکند او لامحاله نجیب و درست کردار و درست رفتار است چرا که موافق حکمت الهی حرکت میکند و هر کس بر خلاف حکمت الهی حرکت میکند لامحاله بدکردار و مفسدِ تن و جان و مال خود و سایر عباد میشود و چون مردم جاهل و نادان بودند و اگر بنادانی حرکت میکردند عالم فاسد میشد خداوند دانایان و معلمان فرستاد تا مردم را راه درست گفتاری و کرداری بیاموزند و هر قوم که بگفته آنها حرکت کردند اصلاح تن و جان و مال خود و سایر عباد کردند و هر قوم که بگفته آنها عمل نکردند افساد همه آنها را کردند پس قوم نجیب جماعتی هستند که بگفته پیشوایان در همه گفتار و کردار خود عمل کردند و نانجیب آنهایند که مخالف گفته پیشوایان و دانایان الهی حرکت کردند و چون چنین کردند تن و جان و مال خود را فاسد کردند پس نه در تدبیر بدن خود از اکل و شرب و سایر حرکات اصلاح کردند و نه ملاحظه آداب دیگر کردند و همچنین ملاحظه آداب نکاح و گرفتن زنان و احکام جماع و اوقات و احوال او و تربیت اولاد و احفاد ننمودند و باین واسطه چون حشرات و چهارپایان زیست کردند پس نطفِهای آنها بر خلاف حکمت و تدبیر و اصلاح بسته شود و چون نطفِها خراب شود و از لقمِهای نامناسب و در اوقات نامناسب و با احوال نامناسب و بی ذکر خدا بسته شود لامحاله روح آن نطفِها هم کثیف و فاسد باشد وانگهی که بعد هم بدون تدبیر و سیاست و تأدیب بزرگ شوند پس لامحاله روحهای آنها کثیف شود و قابل تربیت نباشند و گفته‌اند که ، تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است ، پس بدین واسطه نشود که نانجیب حجت خدا شود بر نجبا و درست‌کرداران پس نه قابل رسالت و نه امامت و نه نقابت و نه نجابت و نه فقاهت و حکومت شرع باشند و فساد ایشان بیشتر از اصلاح ایشان باشد و خدا اجلّ از آن است که ایشان را برگزیند بلکه قابل مناصب دنیائی نباشند و سلاطین با سیاست نااصلان را بمناصب نرسانند و بر جائی حاکم و بزرگ نکنند چه گونه خدا چنین کاری خواهد کرد پس مقصود از نااصلی و نانجیبی این بود که عرض شد نه فقر و فاقه و نجابت در آخرت نه دولت و ثروت ظاهر است بلی چنانکه دولت و ثروت ظاهری باعث نجابت دنیاست و مناط تدبیر سلاطین با سیاست است همچنین دولت و ثروت اخروی که عبارت از موافق حکمت پیشوایان رفتار کردن است سبب نجابت اخروی و مناصب اخروی است پس باید نبی و صاحب منصب اخروی از خانوادة باشد که معروف بتقوی و پرهیزگاری و درست‌کرداری و عصمت و عفت و طهارت باشند چه میشود که از مالیه دنیا فقیر باشند و لکن باید اگر فقیر هم باشند صبور بر فقر و صاحب عفت باشند نه سایل بکف و گدای بی‌تقوی و پرهیزگاری و بندشونده بخلق و حریص بدنیا باشند بلکه با فقر صابر و شاکر باشند و این شرط نجابت شرطی است عمده در مناصب اخروی و دنیوی پس از این غافل مشو و باز میگویم که حذر کن از آن حمام که تون‌تاب حمامی آن شده باشد چه جای سایر مناصب و همچنین باید پیغمبر صاحب صفات پسندیده و اخلاق برگزیده باشد و بطوری باشد که هر گاه کسی از روی غرض ننگرد محبوب القلوب باشد و همه رعیت او را بدرست‌رفتاری و راست‌گفتاری بشناسند و او را قبل از پیغمبری باین صفتها وصف کنند و دروغگو و خیانت‌کار و ضایع روزگار و طمع‌کننده در دنیا و صاحب حب ریاست و گناهکار نشناخته باشند که بعد از ادعا او را بتوانند تهمت بزنند و عیب بر او بگویند بلکه همیشه او را زاهد و عابد و امین و راستگو و خوش‌خلق یافته باشند تا آنکه بفهمند که همچنین کسی ادعای باطل نخواهد کرد و از باب دوستی جاه و منصب این ادعا را نمی‌نماید تا از پی او برآیند و بحجت او گوش دهند و بر نفوس ایشان گران نباشد ادعای او و همچنین باید اخلاق او بطوری باشد که هیچکس از اهل زمانش نتواند بر او بصحبت عیب گیرد و طبعش با انصاف از او تنفر کند و در سیاست و تدبیر موافق عقول سلیمه حرکت کند نه بطوریکه همه حکما و عالمان بسیاست و تدبیر او را تقبیح کنند و نفوس مستقیمه سروازنند چرا که حجت خدا بر خلاف عقل حرکت نمیکند و مردم را بطور فطرت الهی حرکت می‌دهد و مخالف عدل و انصاف حرکت نمیکند و با رعیت و جمیع خلق چون پدر مشفق مهربان حرکت کند و در صدد اصلاح ایشان باشد و تدبیر و مدارا در اصلاح ایشان کند و تندخو و سریع الغضب نباشد چرا که جمیع طبایع از بدخو و کج‌خلق متنفرند و باید در همه احوال اعتدال داشته باشد چنانکه در فصل آینده خواهد آمد و باید طوری باشد که کل اهل زمان او را در احوال و اخلاق از خود بهتر دانند و بر خود ترجیح دهند و در جمیع صفات قوی‌تر اهل زمان باشد و معاشرین او این معنی را دانسته باشند که او در تقوی و فضل و هنر و علم و عمل و اخلاق و سلوک و تدبیر منزل و سیاست شهرها و سایر صفات از همه بهتر و قوی‌تر است تا نفوس مردم پیش او ذلیل شود و بدانند که او قابل آن هست که واسطه میان ایشان و خدا باشد و خود را از او نزدیکتر و قوی‌تر ندانند و تدبیر خود را از او بهتر نشمرند و اگر از روی جهالت یک نفری چنین خیالی کند که در صفتی از صفتها بهتر است عقلای دیگر او را با دلیل نهی کنند و خودش پس از دانستن راه او اگر لجاج نکند تصدیق کند که آن درست بود مجملاً باید بطوری باشد که همه رعیت در عقول خود تجویز کنند که چنین کسی که ما دیده‌ایم جایز است که واسطه مابین ما و خدا باشد چرا که از همه ما بهتر بود و هست و اگر کسی هم انکار کند معلوم باشد که از روی عداوت است و از روی لجاج است.


فصل بدانکه خداوند عالم جل شأنه خالق جمیع حوادث است و همه آنها را از عدم بوجود آورده است چه ذات آنها را و چه صفات آنها را پس چون ذات آنها و صفات آنها همه حادث است خدائی که خالق آنهاست شباهت بآنها ندارد چرا که هر چه شباهت با مخلوق دارد مخلوق است چنانکه می‌بینی که هر چه در جمیع جهات شباهت با آب داشته باشد آب است و هر چه شباهت از هر جهت با آتش داشته باشد آتش است پس هر چه شباهت با مخلوق داشته باشد مخلوق است البته پس خداوند عالم شباهت بهیچ مخلوق ندارد پس هیچ مخلوق را نسبتی با خدا نباشد و همچنین هیچ مخلوقی را مناسبت با مشیت خدا نباشد چرا که مشیت خدا هم بالای همه مخلوقات است و همه مخلوقات بآن پیدا شده است پس او شبیه باثرهای خود نباشد و از جنس آنها نباشد و از همین جهت نمی‌توانند که از خداوند عالم فیض‌یاب شوند و مددی گیرند یا سخنی بشنوند یا از رضا و غضب او خبر شوند نمی‌بینی که مردم صدای ملک و جن را نمی‌شنوند و از احوالات آنها خبر نمیشوند و رضا و غضب آنها را نمی‌فهمند بجهت آنکه مناسبت با آنها ندارند و مردم کثیف می‌باشند و ملک و جن لطیف با وجودی که در بعضی صفات با هم شباهت دارند حال خداوند عالم که بهیچوجه مناسبت با خلق ندارد و خلق که هیچ مناسبت با خدا ندارند چگونه میشود که از خداوند فیض‌یاب شوند و سخن او را بشنوند و از رضا و غضب او خبر شوند پس لامحاله در حکمت لازم شد که خداوند عالم از میان خلق برانگیزد اشخاصی را که آنها نهایت اعتدال و راستی داشته باشند تا بواسطه آن اعتدال مناسب شوند با مشیت خداوند نه با ذات خدا چرا که آن محال است و بدان واسطه از رضا و غضب او آگاه شوند و سخن او را بشنوند و بخلق برسانند و معنی اعتدال آن است که هیچ جهت بر او غالب نباشد از صفتهای ضدِّ هم مثلاً گرمی ضد سردی است باید نه گرم باشد و نه سرد و تری ضد خشکی است پس باید نه تر باشد و نه خشک پس چونکه مزاج مردم یا گرم است یا سرد یا تر است یا خشک و همه کج می‌باشند و بیک طرف افتاده‌اند و از آن جهت مناسبت با کسی که خالق سردی و گرمی و تری و خشکی است و از شباهت بآنها پاکست ندارند آنها نمی‌توانند که از خالق آنها فیض‌یاب شوند مگر کسی که نهایت اعتدال دارد که آن هم مزاجش نه سرد است و نه گرم و نه تر است و نه خشک که چنین کسی شبیه‌ترین خلق است بمبدأ فیاض و قابل‌ترین خلق است از برای فیض‌یابی از خدا و چنین کسی برگزیده خدا میشود نه آنها که بیک طرف افتاده‌اند و حکم گرمی یا سردی یا تری یا خشکی بر او غالب نباشد و هیچ طبعی او را تسخیر نکرده باشد و مطیع هیچ طبعی نشده باشد تا او مسخر طبع نباشد و مسخر خدا شود و هر کس که بر مزاج او گرمی غالب است و حاکم بدن اوست البته فرمان‌روا در بدن او گرمی است و همه اعضای او مطیع و فرمان‌بردار گرمی می‌باشند لهذا چنین کسی شدید الغضب میشود و طبعش مانند درندگان و گزندگان شود و صاحب عُجْب و کبر و فخر و شهرت‌دوست و ریاست‌دوست شود و مردم را خار شمرد و خود را بر مردم اختیار کند و شجاع گردد و هر کس که در مزاج او سردی غالب است البته پست همت و منزوی و گوشه‌گیر و مانند طبع چهارپایان و بهایم در او پیدا شود و نافهم و بلید و ترسنده گردد و کسیکه در مزاج او رطوبت غالب باشد صلح‌دوست و صاحب حلم و مدارا و معاشرت‌دوست و زن‌دوست و عاصی و فاسق و منافق شود و بر یک راه مستقیم نشود و ابوالهوس گردد و هر کس که بر مزاج او خشکی غالب شود شوریده و کج‌خلق و متنفر از خلق و منزوی و طالب شقاق و جدائی گردد و همچنین جمیع اخلاق و احوال مردم از زیر سلطنت این چهار مزاج بیرون نیست و هر کس که یکی از این چهار طبع بر او غالب شود لامحاله هر صفتی که تابع آن مزاج باشد بر او غالب شود و بهمین واسطه اخلاق و احوال مردمان مختلف باشد و با ضد خود نتوانند راه روند و میان ایشان عداوت خیزد چرا که گرمی دشمن سردی است و سردی دشمن گرمی و تری دشمن خشکی است و خشکی دشمن تری و با هم نمیسازند البته و همین هم یک دلیل است بر آنکه در میان خلق اگر یک معتدلی نباشد که با همه مناسبتی داشته باشد و از کجی همه هم پاک باشد و میزان حق و باطل هم باشد شیرازه خلق از هم خواهد پاشید و همه در صدد هلاک یکدیگر برآیند و خلق یکجا فانی شود پس در حکمت لازم شد که یک معتدلی در میان ایشان باشد که در میان غالب و مغلوب آنها حکم کند و ایشان را براستی بدارد و سبب ترقی و اعتدال فی الجمله آنها بشود و بقوت وجود خود و تدبیر خود نگذارد که یکی بر دیگری غلبه کند بحدی که کل خلق فانی شود پس چنین کسی برگزیده خداست و اخلاقش معتدل است و لایق آن است که حجت خدا شود و بغایت عادل باشد و در میان خلق بعدالت حکم کند و بهیچ طرف میل نکند و حمیت و عصبیت قومی را نکشد و موافق حق واقع حکم کند پس نبی باید بدین واسطه همه اخلاقش معتدل باشد یعنی نه ترس بر او غالب باشد نه بی‌باکی بلکه میانه باشد و آن شجاعت است که در محلی که باید جنگ کند و دفع دشمن کند جنگ کند و دفع دشمن کند و در محلی که باید حرکت نکند نکند بخلاف آن کسیکه بر او ترس غالب است همه جا ترسان است و اگر خدا حکم بجنگ کند جنگ نکند و کسیکه بی‌باک است همه جا بی‌باکی میکند و در جائی اگر خدا حکم بجنگ نکردن کند او اطاعت نکند و جنگ کند و همچنین باید نه بخیل باشد نه اسراف کار بلکه معتدل باشد هر جا باید خرج کند بکند و هر جا نباید نکند بخلاف آن کسیکه بحسب مزاج بخیل است همه جا بخل کند و حکم خدا را نشنود و جائیکه باید که خرج کند نکند و کسیکه بحسب مزاج اسراف‌کننده است همه جا خرج کند خواه خدا راضی باشد یا نباشد و همچنین باید که حلیم باشد نه چندان مداراکار باشد که با کافر و مؤمن و عاصی و مطیع همه مدارا کند و حدود خدا را معطل گذارد و نه چندان تندخو باشد که با دوست و دشمن تندخوئی کند بلکه با هر کس باید تندی کند تندی کند و با هر کس باید حلم کند و مدارا نماید مدارا نماید اگر چه در یک مجلس و یک وقت باشد و همچنین باید عالی‌طبع باشد نه چنان باشد که مردم را خار شمرد و عارش آید با فقرا و ضعفا بنشیند و اکل و شرب نماید و نه چنان پست‌همت باشد که طبع اراذل داشته باشد پس معتدل باشد با وجود بلندی همت با فقرا به‌نشیند و با وجود نشستن با آنها نهایت علو همت داشته باشد بالجمله اینها را بطور مثل گفتم تا همه را باینها قیاس کنی پس برگزیده خدا کسی است که در همه احوال و اخلاق معتدل باشد و همه رعیت او را باعتدال بشناسند چون چنین شد مطیع عادت و طبیعت خود نباشد و بنده هوی و هوس نگردد و بنده خدا گردد و هیچ خَلقی از شیاطین جن و انس و صاحبان طبیعتهای کج او را نتوانند از اطاعت خدا و اعتدال بگردانند و از این جهت معصوم خواهد ماند بعصمت الهی و حافظ دین او شود و ترازوی راستی شود در میان بندگان خدا و راه راستی شود بسوی خدا و جانشین خدا باشد در میان بندگان خدا چرا که اخلاق و صفتهای او مانند اخلاق و صفتهای خدا شود چرا که خدا هم از همه صفتهای خلق و کجی آنها پاکست پس بدین واسطه او مناسبت پیدا کند با مشیت خدا و از رضا و غضب او آگاه شود و سخن او را بشنود و رخساره خدا شود در میان خلق و دست او شود در کارهای او و چشم او شود در میان خلق او و گوش او شود و همچنین پس بدین واسطه دوستی او دوستی خدا شود و دشمنی او دشمنی خدا و قول او قول خدا و اطاعت او اطاعت خدا و فعل او فعل خدا و اقتدای باو اقتدای بخدا پس دیدار و گفتار و کردار او دیدار و گفتار و کردار خدا شود و چنین کسی اگر مردم اغماض نکنند و چشم از حق نپوشند امرش مشتبه نشود و همه کس خوبی او را شناسند داروی معتدل بی زبان و بی حرکت و حیات امرش بر خلق مشتبه نشود چگونه امر انسان معتدل بر خلق پوشیده شود مگر کسی از راه عداوت چشم از حق بپوشد و بخواهد نور خدا را خاموش کند بخیال خود و البته خاموش نخواهد شد چنانکه گرمی بسردی مشتبه نشود آب نیم گرم هم بغیرش مشتبه نشود پس انسان معتدل بغیرش مشتبه نشود البته و او بمنزله دل باشد در میان رعیت و رعیت بمنزله اعضای او شوند و او نگاه‌دارنده رعیت خود باشد و حاکم در میان آنها شود و همه هر مشکلی را باو برگردانند و حل هر مشکل از برای ایشان از او شود و چنانکه دل خبر از روح غیبی دهد و رضا و غضب و خواهش و حکم روح را باعضا رساند همچنین نبی حکم خدا را برعیت خود رساند و از رضا و غضب او خبر دهد و همه وحی‌ها اول باو رسد و او زبان خداست و ترجمه کند مطلبهای خدا را از برای خلق چنانکه پیش دانستی و فهمیدی پس پیغمبر باید از همه جهت معتدل باشد در طبع و اخلاق و احوال و صفات و همه مردم او را باعتدال شناخته باشند تا حجت خدا بر ایشان تمام شود.


فصل بدانکه وجود پیغمبر از تدبیر و حکمت خداست که از راه لطف در میان خلق قرار داده است تا نظام عالم برقرار باشد و خلقت لغو و عبث نگردد و همه بطور حکمت حرکت کنند پس باید که وجود پیغمبر بر بهترین وجوه باشد و در حجت بودن کامل‌ترین حجتها باشد تا عذری از برای خلق نباشد در معرفت بجهت آنکه شک نیست که خدا پیغمبران را از راه لطف و حکمت بسوی خلق فرستاده است و الا کسی از او طلبی نداشت و حکمی بر او نداشت خودش از راه حکمت و لطف پیغمبران خلق کرد تا نظم معاش و معاد خلق درست شود و اگر نمیخواست نمیکرد پس چون وجود پیغمبر جزو حکمت خداست و حکمت ناقص نیست باید بروز امر پیغمبر کامل باشد و در نهایت بروز باشد که بر صغیر و کبیر و زن و مرد و عالم و جاهل و سیاه و سفید آنها امرش مشتبه نشود و بطوری باشد که همه بفهمند که حجت خداست و پیغمبر است تا حجت خدا بر همه تمام باشد و اگر بطوری باشد که کسی بفهمد و کسی نفهمد البته بعثت آن پیغمبر بر آنکه نمی‌تواند بفهمد لغو بوده پس او را در قوم خود داخل کند لغو است و دعوت او مر او را لغو خواهد بود و خدا را بر او حجتی نخواهد بود پس باید پیغمبر امرش بوضوحی و پیدائی باشد که همه مردم بفهمند که او پیغمبر بود و از جانب خدا بود تا اگر تصدیق کردند نجات یابند و اگر تکذیب کردند هلاک شوند و البته خدا قادر است که چنین پیغمبری فرستد و اگر چنین بفرستد البته کامل‌تر و بهتر است و قطع عذر مردم را بهتر میکند و بعد از چنین پیغمبری کافر مستحق‌تر شود از برای عذاب و خدا بر او حجت بهتر خواهد کرد و دیگر عذری برای هیچ کافری نمی‌ماند که بگوید اندکی بر من مشتبه ماند که اگر اندکی عذر برای کسی باقی بماند باید عذاب نکند او را چرا که اگر یک خورده از امری مشتبه شد کل آن امر مشتبه میشود و انسان میگوید که شاید در آن یک خورده که من نمی‌دانم چیزی باشد که عذر من در آن باشد پس چون خدا خواهد که حجت خود را تمام کند باید بطوری آشکار کند که یک خورده عذر از برای احدی نماند پس هیچ حالت آن پیغمبر باید باعث اشتباه و تأمل نشود و همه کس و همه طبقه مردم بفهمند که او پیغمبر است حتی از اسباب اشتباه یکی آنست که انسان احتمال دهد که شاید من نمی‌فهمم و داناتر از من چیزی میفهمد از این مرد که من نمیدانم پس باید بطوری باشد که هیچکس نگوید که شاید داناتر از من از او چیزی فهمیده باشد که دلیل دروغ او باشد مثلاً وقتیکه آفتاب بیرون می‌آید ببین هیچکس از کوچک و بزرگ احتمال میدهند که شاید بر ما امر مشتبه شده است و شاید علما می‌دانند که آفتاب درنیامده سهل است که اگر عالمی بگوید آفتاب درنیامده است همه عوام باو میگویند که تو کوری یا غرضی داری و هیچ نمیگویند که شاید از باب علم او چیزی می‌بیند که ما نمی‌بینیم و اگر نه این بود بایستی که حجت خدا بر هیچ عامی تمام نشود و هیچ عامی معذب نشود بجهت آنکه اگر علمای قوم از بابت حب ریاست انکار کردند آنوقت عوام دیگر معاف باشند و حجت بر ایشان تمام نشود یا آنکه اگر علمای موجود اقرار کنند عامی بگوید شاید اعلم از اینها اگر یافت شود یا از جایی بیاید او بفهمد که اینها بر باطل می‌باشند آنگاه حجت خدا بر عوام تمام نیست پس باید امر حجت خدا بطوری پیدا باشد که اگر عالم عصر خود انکار کند عوام بدهن او زنند و بگویند تو کافر شدة و غرض داری و طالب ریاستی و الا امر این مرد واضح است مثل آنکه اگر آفتاب درآید در وسط نهار و عالم عصر خود بگوید حالا نصف شب است جمیع عوام بدهن او میزنند و میگویند تو غرض داری یا کوری و الا امر مشتبه نیست و دلیل بر این مطلب همینکه اگر نه چنین بودی حجت خدا بر احدی تمام نگشتی نه عالم و نه جاهل چرا که جاهل میگوید که شاید من نفهمم و علما بفهمند و علما می‌گویند شاید ما نفهمیم و داناتر از ما بفهمند چرا که از هر دانا داناتری هست مثلاً اگر ساعت فرنگی بدست عوام بدهی میگویند ما نمیدانیم خوب است یا بد درست ساخته یا غلط اهل چکش میدانند پس چون پیش آهنگر ببری میگوید من درشتکارم و من نمیدانم اعلم از من میداند چون پیش خورده‌ساز که باصطلاح ولایت ما چیلانگر میگویند ببری میگوید من نمیدانم یحتمل نازک‌کارتر از من بداند پیش کاردگر و شمشیرگر میبری میگوید من نمی‌دانم از من نازک‌کارتران دانند پیش زرگر میبری میگوید من نمیدانم استادتر از من میداند و همچنین پس امری که محتاج باعلمی شد حجت تمام نمیشود چرا که شاید داناتری آنرا داند پس باید امر پیغمبر محتاج بعلمی نباشد که مردم بگویند یحتمل که ما نمیدانیم و عالمی باشد که آنرا بداند و باید امر او بوضوحی باشد که همه کس بدانند بدون احتیاج بفکر و علم که این حق است تا عذری از برای احدی باقی نباشد پس هر کسی بطور خود باید بفهمد که او کامل و صادق و نبی است و از جانب خداست و مخالفت او جایز نیست تا اگر آنگاه نگروید باو مستحق عذاب شود و حجت بر او تمام باشد و همچنین است قاعده همه حجت خدا بر خلق و الا حجت تمام نیست پس نشنو قول جماعتی را از حکما که کتابهای بسیار بزرگ نوشته‌اند در اثبات امر خدا و رسولان و حجتان و همه باین واسطه بشک و شبهه افتاده‌اند و آخر حیران و سرگردان مانده‌اند و دست از فطرت خدائی برداشته‌اند و بفطرتهای کج میخواهند نظر کنند و حجت خدا پیش از کج شدن فطرت بر ایشان تمام شده و بعد از کج شدن فطرت حیران شده‌اند بلکه میخواهم مقدمة عرض کنم و از بس کلام شریفی است فصلی علیحده برای او قرار میدهم که از غیرش ممتاز باشد آن را بگیر و شکر کن پروردگار خود را.


فصل بدانکه چون خداوند عالم خلق خود را خلق کرد و بمقتضی حکمت خود آنها را بر طبایع مختلفه قرار داد و در ایشان اختیار تام قرار داد و ایشان را قادر بر نکردن و کردن کارها کرد و دانست که آنها بسبب شدت اختیار خود و اغوای نفس اماره و شیاطین بسیاری از مصلحتهای وجود خود را ترک می‌کنند و بآن واسطه فساد در نظم وجود و معاش و بقای آنها پیدا می‌شود اموری چند را که بسیار عظیم بود و اصل همه امور دنیا و آخرت بود در وجود ایشان قرار داد که طبیعی ایشان باشد و ایشان بحسب طبیعت در هر حال بطور ظاهر ناچار شوند اگر چه در واقع مختار باشند پس از ناچاری لابد شوند بعمل کردن بآن امور و تخلف نتوانند بکنند پس اختیار ایشان را در آن امور بسیار ضعیف کرد و در سایر امور که کلی نبود اختیار ایشان را قوی کرد که هر گاه بخواهند بکنند یا نکنند بر هر دو قادر باشند و اما آن امور کلی را بطوری کرد که طاقت ترک آن را ندارند مگر بسیار کم زیرا که اگر نه چنین بود هرآینه از شدت اختیار و غلبه هوی و هوس ترک آنها را میکردند و بکلی شیرازه وجود ایشان از هم می‌ریخت اما آنچه در امر دنیا محتاج بآن هستند و خدا ایشان را بالطبع ناچار کرده است یکی خوردن و آشامیدن است که در مدد بدن ضرور است و در مردم طبیعتی قرار داده است که در وقت حاجت شهوت آن دو بر آدمی غالب می‌شود و طاقت از او می‌برد و بهر طرف می‌دود تا تحصیل طعام و شرابی کند و بخورد تا آن شهوت فرو نشیند اگر نه آن شهوت و لذت در انسان بود و آن طور طبیعت او را خبر نمیکرد و خوردن و آشامیدن تکلیفی بود مثل نماز و روزه هرآینه غالب مردم غذا نمی‌خوردند و یکدفعه که خبر می‌شدند بدن ضعیف میشد و چاره از دست رفته بود و از پا درمی‌افتادند و می‌مردند غالب عاصیان و تارکان آن تکلیف پس این شهوت را قرار داده و این لذت و طبیعت را مقرر فرموده است که بی‌محابا مردم از پی طعام و شراب روند و باین واسطه باقی باشند نمی‌بینی که اگر حیوانات این طبیعت را نداشتند با وجود نادانی که چه بایدشان کرد همه یکدفعه میمردند و این طبیعت استاد ایشان شده و ایشان را به اکل می‌دارد از غیر شعور و باین واسطه زنده می‌مانند و یکی دیگر از ضروریات زندگی مردم خواب و بیداری است که اگر طبع خواب در مردم نبود و بی‌اختیار نمی‌شدند در خوابیدن و آن هم تکلیفی بود مثل نماز هیچکس از عاصیان نخوابیدی و راضی بآنکه مثل مرده بیفتد و غافل از دنیا شود نشدی و بدن او باین واسطه آزرده و خسته شدی تا یکدفعه از کار افتادی و یکی دیگر نفَس کشیدن است که اگر طبیعت و خفگی دل نبود و نفَس هم تکلیفی بود مثل نماز هیچیک از عُصات نفس نکشیدندی و همه مردندی اگر گوئی که وقتی که مردم می‌دیدند که از نکردن این کارها می‌میرند می‌ترسیدند و میکردند گویم ترس هم از همان اسباب معاش مردم است که در طبیعت مردم قرار فرموده است که اگر ترس در طبع مردم نبود و تکلیفی بود که پیش شیر نروند و خود را از بام نیندازند هرآینه بیشتر مردم خود را بمهلکه‌ها می‌انداختند و هلاک می‌کردند و اینکه حالا مردم نمی‌کنند این کارها را از باب فرمان‌برداری غالباً نیست بلکه همه طبیعی است و از آن جمله است حیا که اگر حیا نبود غالب مردم مرتکب قبایح عظیمه می‌شدند و باین واسطه دنیا و آخرت ایشان فاسد میشد حال طبع حیا بر ایشان قرار شده است که بواسطه حیا بسیار از بدیها را مرتکب نمیشوند و از آن جمله است شهوت جماع که اگر شهوت جماع نبود و انسان بهیجان نیامدی و آن هم تکلیفی بود مثل روزه مثلاً هیچ عاصی این عملگی را نکردی و این همه مصیبت اهل و عیال بر خود نگذاردی و این تعب نکشیدی پس این طبع را در ایشان قرار داده و بطوری غالب کرده که همه ذلت و خواری بر خود می‌گذارند از برای آن و هر جوره منتی می‌کشند و این هم برای آن است که نسل باقی بماند و اولاد آدمی بدنیا آید و الا هیچ عاصی از باب اطاعت خدا این امر را بر خود نگذاشتی و نسل منقطع شدی و اگر انصاف دهی غالب محنت دنیا همه برای بقای نسل است و از آن جمله است محبت اولاد که اگر آن در طبع مردمی نبود و مردم مضطر بر آن نبودند و بی‌اختیار در محبت اولاد نبودند هرآینه یک ولد بزرگ نشدی و هیچکس از عُصات از برای طاعت خدا زحمت بیدارخوابی و رنج و محنت و برداشتن و گذاردن و بیمارداری و گریه و زاری اولاد و کثافت و نجاست آنها را بر خود نگذاردی و کسی از اولاد بزرگ نشدی و نسل نماندی یا اگر ماندی تربیت نشدی و این صفات را در حیوانهای بی‌شعور هم خداوند حکیم قادر متعال طبیعی کرده است که همه این امور را میکنند ولی نه از روی شعور و قربةً الی اللّه بل ناچار و مضطرند و همه بطبیعت خود آن عمل را میکنند و همچنین کسی نمی‌تواند که خود را بزرگ کند و کوچک کند و تغییر صورت نوعی خود را دهد و خود را پیر یا جوان یا کودک کند چرا که اگر ممکن بود مردم را تغییر این چیزها هرآینه بنای معاش و معاد مردم خراب می‌شد و بنای شناختن مردم و مال و نسل و نکاح و معاملات مردم همگی فاسد می‌شد بواسطه عُصات و یکی از آنها قربةً الی اللّه صبر بر صورت اولی خود نمیکرد پس از آنچه از این قبیل چیزها بود خداوند عالم مردم را مضطر کرد بر آنها یعنی اختیار ضعیفی قرار داد که نمی‌توانند تغییر آن را دهند و از آن درگذرند اگر چه محال نباشد و ممکن باشد لکن بسیار بسیار دور است بطوری که ظاهراً و عادتاً نمیتوانند از آن تخلف کنند تا نظم معاش ایشان برقرار باشد و بسبب معصیت امر کلی ایشان فاسد نشود و شک نیست که خداوند عالم حکمتش در دنیا و آخرت یکسان است چرا که حکمت و تدبیر یک چیز است هر چیز از تدبیر است موافق تدبیر است هر چیز خلاف تدبیر است از تدبیر نیست پس در آخرت هم هر امر که میخواست حجت را بر خلق واضح‌تر کند و حاجت خلق بآن بیشتر بود آن را در طبیعت آنها قرار داد که ناچارند از اقرار بآن و مضطرند از تصدیق بآن مگر آنکه عمداً بخواهند چشم از حق بپوشند و انکار واقع فهمیده و دانسته خود را کنند و آنوقت حجت خدا بر ایشان قائم‌تر شود چرا که آن را هم بواسطه دعوت بایشان رسانده و هم در طبیعت ایشان قرار داده و نهایت شقاوت و عداوت با حق میخواهد در این صورت که انسان از دانسته و فهمیده طبیعی خود و آنچه بواسطه خوانندگان بسوی حق باو رسیده بگذرد پس از جمله اموری که از کلیات امر آخرت است و مردم ناچارند از آن و در طبع ایشان قرار داد شده است یکی آن است که هر کس در نفس خود می‌یابد احتیاج به غنیی که رفع حاجت او را کند زیرا که در نفس خود احتیاج را مشاهده می‌بیند بطوری که بهیچوجه این امر بر او پوشیده نیست خواه سفید باشد و خواه سیاه خواه زن و خواه مرد خواه جوان و خواه پیر هر کسی در نفس خود می‌بیند که محتاج است در جمیع آنچه متعلق باوست اما چیزهائی را که ندارد که بدیهی است که محتاج است بکسی که دارد و اما چیزهائی را که دارد محتاج بآن است که کسی آن را برای او نگاه دارد زیرا که در خود می‌بیند که نمی‌تواند همه را نگاه دارد بلکه در حقیقت نمیتواند بعض آن را بلکه هیچ چیز از آن را نگاه دارد اما مثال آنچه ندارد هر جاهلی در نفس خود می‌یابد این را که محتاج است بکسی که باو تعلیم کند و فقیر محتاج است بکسی که باو عطا کند مرده محتاج است بکسی که باو روح عطا کند و همچنین هر چه را که ندارد محتاج است بکسی که آن چیز را باو عطا کند و اما آنچه را که دارد باز هم محتاج است که کسی آن را برای او نگاه دارد مثلاً صحیح است محتاج است بآنکه کسی صحت او را محافظت کند همه کس می‌دانند که نمی‌توانند که صحت خود را نگاه دارند بطوری که ناخوش نشوند و همچنین کسی نمی‌تواند که روح خود را نگاه دارد که نمیرد و عقل خود را نگاه دارد که دیوانه نشود یا آنکه فرزند خود را نگاه دارد که مریض نشود یا نمیرد و همچنین نمی‌تواند زرع خود را محافظت کند از آفت و همچنین مال خود را نگاه دارد از تلف شدن و ضایع شدن اگر چه بخسف زمین باشد و نمی‌تواند زمین را نگاه دارد که منخسف نشود و از هم نشکافد و نمی‌تواند آب را نگاه دارد که نخشکد و قنات خود را و چشمه خود را از خشکیدن نگاه دارد و باد را از نوزیدن یا وزیدن نگاه دارد یا آفتاب و ماه را از طلوع و غروب یا آسمان را از گردش و همچنین همه کس عجز خود را از حفظ هر چه دارند و پیدا کردن هر چه ندارند یافته‌اند و بر کسی مخفی نیست مگر بر مجنون و سفیه پس مردم همه مضطرند بطلب غنیی که حاجت ایشان را برآورد و مضطرند بتصدیق بوجود غنیی که حفظ میکند برای ایشان آنچه را که دارند و می‌رساند بایشان آنچه را که ندارند زیرا که می‌بینند که آسمان و زمین و آنچه در آنهاست بر نهج حکمت و صواب محفوظ است و هر یک بجای خود نگاه داشته شده است و همچنین می‌بینند که آنچه ندارند از رزق و قوت و جاه و مال و بزرگی و سایر چیزها ساعت بساعت بایشان می‌رسد و بطور حکمت هم می‌رسد بقدر قابلیت و اندازه و وسعت هر کس و بقدر منزله هر کس پس وقتی دیدند که خود از این کارها عاجزند و این کارها هم بطور حکمت جاری است و میگذرد و می‌بینند که انسان که صاحب شعور و تدبیر و حکمت و قدرت است عاجز است از آنچه گفته شد پس خاکها و جمادها و گیاهها و حیوانها همه عاجزند از حفظ آنچه دارند و تحصیل آنچه ندارند وانگهی که در انسان خدا قرار داده است از جوره جمادها تا احوال جمادها بر او مخفی نباشد و آن تن اوست نمی‌بینی که وقتیکه مرد چگونه خاک می‌شود و مثل باقی جمادها می‌شود و قرار داده است در او از جوره گیاهها تا از احوال گیاهها آگاه باشد نمی‌بینی که چگونه سبز میشود و بزرگ می‌شود و قد و پهنای او زیاده می‌شود و میروید مثل گیاه و قرار داده است در او از جوره حیوانها تا از احوال حیوانها آگاه باشد نمی‌بینی که چگونه روح دارد و زنده است و حرکت میکند و راه می‌رود و میخورد و می‌آشامد و جماع میکند پس امر جماد و گیاه و حیوان بر انسان مخفی نیست و همچنین در بدن انسان خاک هست تا خاک را بفهمد و آب هست تا آب را بفهمد و باد هست تا باد را بفهمد و آتش هست تا آتش را بفهمد و این چهار واضح است و همچنین آسمانها هست که روح او و فکر و خیال و علم و عقل او باشد پس انسان از جوره کل عالم دارد و کاملتر و بهتر همه را دارد چرا که انسان شریفتر خلق خداست و دارای همه جوره است و هیچ چیز در عالم دارای همه چیز باین آشکاری نیست پس وقتی که انسان عجز در خود دید از همه چیز می‌فهمد که همه عالم محتاج و عاجزند و محتاجند بآنچه ندارند و عاجزند از نگاه داشتن آنچه دارند و این در فطرت همه گذارده شده است پس وقتیکه کل عالم محتاج و عاجز شدند و عالم بر نسق خود برقرار است و فیض بهمه علی الدوام می‌رسد پس باضطرار میدانند که این عالم را یک کسی هست که رفع حاجت از آن میکند و آن را نگاه میدارد و این امر بر کسی مشتبه نخواهد ماند پس باین واسطه امر توحید فطری و طبیعی هر کسی باشد و در خلقت او گذارده شده است بطوری که خود بفهمد و اگر از راه غفلت نفهمد همینکه باو بگویند که خدائی هست که این عالم را آفریده و نگاه میدارد و فیض میدهد فی الفور قبول کند مثل آنکه کسی اگر بجهت هم و غم بسیار از گرسنگی خود غافل شده باشد بمحضی که کسی باو بگوید تو گرسنة فی الفور ملتفت میشود و می‌فهمد که راست گفته است و تصدیق میکند و دیگر از او دلیل نمیخواهد و بی‌دلیل تصدیق میکند حال همچنین است اگر کسی عمداً انکار حق نکند و باو بگویند که تو را کسی آفریده و تو را نگاه میدارد و بتو رزق می‌دهد فی الفور تصدیق میکند که راست میگوئی چرا که می‌بیند که خودش خود را نیافریده است و چونکه خودش هم از جوره اجزای این عالم است پس چنانکه خودش خود را نیافریده هیچ جزو این عالم هم او را نیافریده چرا که عجز همه را دانسته و فهمیده و دانسته که خاک خاک و غیر خاک نمی‌تواند آفرید و همچنین آب و باد و آتش و آسمان چرا که همه از نگاه داشتن ذات خود عاجزند و خود خود و مثل خود را نیافریده‌اند پس انسان بطور ناچاری می‌فهمد که کسی او را آفریده که مثل او عاجز و درمانده نیست و همچنین باقی صفات خود را و در این مقام در صدد بیان اثبات خدا و یگانگی او نیستیم غرض اثبات نبوت است پس از جمله چیزهائی که در خلقت انسان گذارده شده است یکی دیگر احتیاج بحاکمی و بزرگتری و داناتری است که همه کس در هر طبقه این مطلب را یافته‌اند و می‌بینند معاینه که طبع ایشان از روی ناچاری طالب بزرگتری است و می‌دانند که در عالم بی بزرگتر خطر دارد و زیست نمیتوانند کرد حتی پادشاه زمان این مطلب را در خود می‌یابد و میخواهد که کسی پیدا شود که رفع حاجت او را بکند لهذا خود را به این و بآن می‌بندند و طالب کسی هستند پس در فطرت مردم هست که باید پیغمبری در میان مردم باشد که مردم در سختیها رو باو کنند و در نادانیها از او تعلیم بگیرند و در ضعف‌ها از او قوت جویند و در خوفها بسوی او پناه برند و در نزاعها از او حکم جویند و رفع خلاف کنند جمیع مردم باین ناچار و مضطرند که اگر بخواهند این را از خود دور کنند نمی‌توانند مثل گرسنگی و تشنگی پس فطرت خلق بطوری است که تا بگوئی که باید حاکمی در میان خلق باشد میگوید بلی و بدون دلیل تصدیق میکند و دلیل نمیخواهد چرا که در طبع خود مشاهده می‌بیند که یک کسی را انسان ضرور دارد و نبودنش خلاف حکمت است پس همه مردم ناچارند بتصدیق بودن پیغمبر و همچنین صفات او را همه کس ناچارند بفطرت و طبیعت که تصدیق صفات لازمه او را کنند زیرا که از هر کس بپرسی که پیغمبر نادان می‌شود میگوید نه یا پیغمبر عاصی فاسق کذاب یا حرام‌زاده یا بدخلق بدطینت می‌شود میگوید نه یا آنکه بگوئی پیغمبر بی حجت و دلیل میشود میگوید نه پس ناچارند بتصدیق صفتهای کلیه او و اما در خصوص شخص در نبوت خاصه خواهیم ذکر کرد انشاء اللّه تعالی و بهمین دلیل در فطرت مردم هست تصدیق بآنکه بعد از رحلت پیغمبر باید یک بزرگی در میان مردم باشد که رفع حاجت و نزاع خلق را بکند بهمان طوری که در پیغمبر مذکور شد پس امامت هم فطری مردم است و همچنین صفات امام زیرا که امامی که ما خود از برای خود بتراشیم آنهم حاکمی است مثل سایر حکام دنیا و رفع حاجت و نزاع خلق نمیتواند بکند پس باید امام از جانب خدا باشد و امام از جانب خدا باید بصفات پیغمبر باشد الا پیغمبری را که نباید داشته باشد پس معلوم شد که معرفت امامت هم فطری است و در خلقت و جبلت مردم گذارده شده است و همین دلیل تا رکن رابع هم می‌آید چنانکه در محل خود خواهد آمد پس کلیات دین در فطرت مردم هست و مردم ناچارند از تصدیق مثل آنکه ناچارند از تصدیق گرسنگی و تشنگی و اگر این نبود این امور بر غالب مردم مخفی ماندی و هدایت نجستندی و عقل سلیم بآنچه گفتم گواهی است صادق و ماند این مطلب که عرض کنم که همینکه خدا چیزی را در طبیعت انسان گذاشت مادام که انسان فطرت خود را ضایع نکرده باشد آن چیز را همانطور که خدا گفته است و گذارده است خواهد یافت و همینکه آنرا تغییر و تبدیل داد اثری از او می‌ماند و لکن کج شده است از آن راستی که خدا قرار داده است مثل آنکه در انسان گرسنگی قرارداد شده است همینکه ناخوشی میگیرد مثلاً میل بگِل خوردن میکند اثری از گرسنگی مانده که یک چیزی میخواهد و لکن او را کج کرده بحدی که سوراخ دعا را گم کرده میل بگِل میکند و این از ناخوشی است مثل آنکه چشم را خدا خلق کرده است که درست ببیند وقتی علتی باو می‌رسد احول می‌شود و یکی را دو می‌بیند و این مرضی است همچنین بعضی مردم بفطرت دانستند که خدا میخواهند از راه مرض طبیعت یا غفلت و نادانی درخت پرستیدند یا آتش را سجده کرده یا آفتاب و ماه را خدای خود قرار داده پس اینها دانستند که کسی ضرور است اما سوراخ دعا را گم کردند و همچنین اهل دنیا یافتند از طبع خود که حاکم می‌خواهند و بغلط حکام جور طلبیدند و سوراخ دعا گم کردند و همچنین باقی کجیهای دنیا همه از کجی طبیعتها است و الا اصل مسئله در دست همه هست و همه کس میدانند از کافر و مؤمن که این دنیا بی بزرگتر و حاکم قرار نمیگیرد و رفع جهالت مردم بی‌عالمی نمیشود الا آنکه از غرضها و ناخوشیها سوراخ دعا را گم کردند پس دانستند که بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله امام ضرور است اگر نه چرا ابی‌بکر را پیشوا کردند پس بناچاری فطرت دانستند که امام میخواهند و از باب مرض خاک‌خور شدند و ابوبکر را پیش داشتند و همچنین همه مردم بفطرت میدانند که امروز پیشوائی و عالمی آشکار ضرور است و بغلط غیر او را بر او ترجیح میدهند از راه مرض چشم که ایشان را احول و مرض طبع که ایشان را گل‌خور و مرض دل که ایشان را از پی غیر مطلوب برده است و الا میدانند که باید کسی باشد بلکه صفات او هم آشکار است چنانکه بعد خواهد آمد مجملاً که بفطرت سلیمه همه کس دانسته‌اند و میدانند که پیغمبری از جانب خدا و معصوم و طیب و طاهر و عالم و قوی و قادر و با حجت واجب است و همه آن صفات که ذکر شد فطری مردم است که آن را تصدیق کنند و هر کس بغیر این راه رفته در اصل مسأله اشتباه نکرده موضع را گم کرده است و همین قدر هم در این فصل بس است اگر تدبر کنی و فطرت خود را بی‌غرض بداری و از باب طلب حق و فهم آن در چیزها نظر کنی همه چیز را بر فطرت خواهی یافت انشاء اللّه و اگر چیزی هم از روی ضعف مخفی شود باندک اشاره معلوم تو خواهد شد اگر خدا بخواهد.


مطلب دویم


در اثبات پیغمبری پیغمبر آخرالزمان محمد بن عبداللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم و بیان بعض فضایل و مقامات آن جناب است که میتوان در این رساله عامیانه نوشت و نیز در این مطلب چند فصل است:


فصل بدانکه هیچ شک و شبهه از برای هیچ عاقلی نیست که چنین شخصی که اسم او محمد صلی اللّه علیه و آله و پدر او عبداللّه و مادر او آمنه بود در هزار و دویست و هفتاد و پنج سال قبل از حال تحریر این رساله در مکه معظمه ظاهر شد بادعای پیغمبری و ادعای پیغمبری کرد و مدتی در مکه زیست کرد بعد از مکه معظمه مهاجرت فرمود بمدینه مشرفه آمد و چندی هم در آنجا زیست فرمود و با مخالفین خود جهاد فرمود تا دین خود را منتشر فرمود و ساعت بساعت دین او در انتشار بود تا باینجا رسیده است که می‌بینی که چگونه دعوت او بعالم رسیده و جائی نمانده مگر آنکه ذکر او رفته حتی آنکه بآن سمت زمین که در این زمان به ینگ‌دنیا مشهور است نیز دعوت رسیده پس در اصل آنچه ذکر شد شبهه نیست که همچنین کسی بوده و چنین ادعائی کرده حتی آنکه مؤمن و کافر همه این مطلب را دانسته‌اند و باز شکی در این نیست مابین اهل اسلام و از برای هر کس که بنظر انصاف نظر کند و جست و جو کند اندکی اینکه از این شخص جلیل بعضی چیزهای غریب و عجیب که کار سایر بنی‌آدم نبود سرزده است این قدر مسلم است من جمله آنها همین کتابی است که امروز در دست است که کتابی آورد در زمان فصحا و بلغا و خطبا و شعرا و بهمه گفت که این کتاب خدای من است و معجز است و هیچکس از جن و انس نمیتواند مثل این کتاب بگوید و باین هم اکتفا نکرد و با ایشان بنای جنگ گذارد و متکبران و سرهنگان عرب را ذلیل و خوار کرد و کشت و بست و اسیر کرد و همه این ذلت را بر خود گذاردند و آخر نتوانستند که مثل یک سوره از سورِهای او بیاورند و اگر میتوانستند که یک سوره بیاورند هرآینه ذلت کشت و بست بر خود نمیگذاردند و جزیه نمیدادند و یک سوره می‌آوردند و جان خود و امثال خود را می‌خریدند و بطوری هم نبود که قرآن مخفی باشد و کسی نشنیده باشد بر همه میخواند و بهمه میرساند و بولایات میداد میبردند و بهمان قرآن ایشان را تهدید و وعید میکرد و همه مطلع میشدند و بر دور هم می‌نشستند که بلکه مثل آن قرآن بگویند در قوه ایشان نبود که یک سوره مثل آن بیاورند و آخر همه اقرار بعجز میکردند و چه فایده که این کتاب عجمی است و الا شرحی در اعجاز قرآن ذکر میکردم و اندکی از بسیار در ازهاق‌الباطل نوشته‌ام و بنظر دوستان رسیده است و در اینجا هم لابد است که بقدر تحمل عوام شرح دهم و خواهد آمد پس چون قطعی شد که چنین کسی آمد و ادعای پیغمبری کرد و معجزه هم آورد و خداوند عالم هم تصدیق او را کرد و امر او را باطل نکرد و کسی را برنینگیخت که امر او را باطل کند و حال آنکه خداوند آگاه و مطلع بر همه اوضاع عالم هست و قادر است بر دفع باطل و مانعی از حکم او نیست و حکیم است و لغوکار و عبث‌کردار نعوذ باللّه نیست پس بتصدیق خدا دانستیم که محمد بن عبداللّه صلی اللّه علیه و آله بر حق بوده است و خواننده بسوی خدا بوده است زیرا که پیش روی خدا ایستاد و در حضور او ادعا کرد که من از جانب خدا آمده‌ام و تغییر مخلوقات خدا داد که معجزات او باشد و خدا هیچ نگفت و امر او را باطل نکرد پس ما هم بخاطرجمعی خدا او را تصدیق کردیم آیا نمی‌بینی که اگر تو پیش روی سلطانی قادر مقتدر باشی و در حضور او کسی بتو بگوید که سلطان مرا حاکم بر شما کرده است و تو و تمامی اهل شهر تو همه بنده و مطیع و رعیت من باید باشید و امر و نهی مرا اطاعت کنید و سلطان هم سخن او را بشنود و قادر باشد بر دفع او و بر تکذیب و دلسوز از برای رعیت و مهربان هم باشد و حکیم هم باشد و با وجود این سکوت کند بلکه بآن شخص مدعی هم از خزاین خود اسلحه و خلعت و جواهر عطا کند و فرمان بدست او بدهد پس همین سکوت پادشاه و عطاها و یاری او دلیل حقیت این مدعی باشد و معلوم است که راست میگوید بخلاف آنکه هر گاه کسی در حضور سلطان این ادعاها را بتهمت و افترای بر سلطان کند لامحاله سلطان او را خواهد راند و در حضور رعیت او را رسوا خواهد کرد تا همه بدانند که این از جانب سلطان نیست و دروغگوست پس چون نظر کردیم که پیغمبر آخرالزمان صلوات اللّه علیه و آله در پیش روی خدا ایستاد و ادعای پیغمبری کرد و خدا هم از خزینِهای غیبی خود باو خلعت جلالت و هیبت و قدرت پوشاند و او را قادر بر ملک کرد و از خزاین علمهای خود باو خلعت علم پوشانید و از خزینِهای فضل خود باو خلعت عمل و زهد و تقوی و اخلاق حسنه و طهارت داد و از خزینِهای قدرت خود او را قادر بر هر چیزی کرد حتی آنکه جمادات و نباتات و حیوانات و زمین و آسمان او را اطاعت کردند بطوری که بر احدی مخفی نیست سخن گفتن سنگها و درختان و حیوانها با او و حرکت کردن آنها بحکم او و شق القمر باشاره او پس همه اینها را از خزینِهای خود باو داد و اگر می‌خواست او را منع کند میکرد و علاوه بر اینها فرمان همایون بدست او داد که جن و انس از آوردن مثل او عاجزند و در پیش روی خدا با کافران و مشرکان جنگ کرد و ایشان را کشت و روز بروز امر او بیشتر قوت گرفت و دین او آشکارتر شد و حجت او غالب‌تر شد و از او معجزات بیشتر آشکارا شد پس اینها همه دلیل تصدیق خداست مر آن بزرگوار را و اگر نعوذ باللّه امرش بی‌اصل بود خدا راضی باین امر نمیشد و امر او را باطل میکرد و او را مفتضح میکرد و باطن او را فاش میکرد و بهمین دلیلها که عرض شد پیغمبری هر پیغمبری و امامت هر امامی و حق بودن هر ولیی آشکار شود که دیگر حاجت بهیچ دلیل نباشد پس این دلیل را چون حلقه در گوش خود کن که در هیچ مسئله درنمانی و در مطلب اول چند فصل در این باب عرض شده است دست از این مسئله برمدار و از آن غافل مشو که هر کس با این عصا سیر نکند البته برو خواهد افتاد و نجات نخواهد یافت.


فصل بدانکه معرفت آنکه قرآن معجز است بر این امت بسیار لازم است اگر چه می‌بینم که جمعی از کسانی که خود را عارف و عالم و سالک میدانند از این مسئله بهره ندارند و بهیچوجه ندانسته‌اند که قرآن چگونه معجز است بلکه کسانی که نهایت استادی در زبان عربی دارند می‌بینم که آنها هم در این خصوص با عوام عجم یکسانند چیزی چند از پی عادت یا طبیعت یا لاعن‌شعور میگویند و خود نمیفهمند که چه میگویند و اگر رجوع بدل خود کنند هرآینه هیچ از معجز بودن قرآن در دل ایشان نیست و قدر قلیلی از بابت مشت نمونه خروار در کتاب ازهاق‌الباطل ذکر کرده‌ام و علما از آن بهره میبرند انشاء اللّه و مقصود در این رساله حرفهای عامیانه موافق حق است که عوام بفهمند و یقین کنند و حق هم باشد و اگر انصاف دهند خواهند دانست که از این کتاب عامیانه من علما هم بهره میبرند زیرا که در این کتاب مطلبهای عمده را بزبان فارسی آسان عامیانه نوشته‌ام و از بس واضح کرده‌ام عامیانه مینماید و آنرا عامیانه نامیدم و الا در حقیقت عالمانه و فوق عالمانه است و اگر کسی بخواهد که مطلبی بلند را باین آسانی بگوید و از پی آن برآید آنوقت میداند که چه قدر امر خطیری است و کار بسیار مشکلی است و میداند مقدار این کتاب عامیانه مرا و این فضلی است از خدا بهر کس میخواهد میدهد پس عرض میشود که طریق فهمیدن معجزه قرآن بسیار است و طورهای آن بی‌شمار الا آنکه چند وجه اینجا بیان میشود اول آنکه بکار همه کس آید و آن آنست که شکی نیست که این قرآن در پیش روی خدا آشکار شده است و خدا میداند که پیغمبر صلی اللّه علیه و آله این کتاب را آورد و گفت این کتاب کلام خداست و توی این کتاب هم گفت که اگر جن و انس جمع شوند مثل این کتاب نمیتوانند بیاورند و خدا دید و دانست پس اگر این حرف دروغ بود و جن و انس میتوانستند مثل این کتاب را بیاورند یا مثل ده سوره یا مثل یک سوره بایستی خدا دروغ آنرا نعوذ باللّه آشکار کند و کسی را برانگیزاند که مثل این قرآن بیاورد و چون دیدیم که هیچکس را برنینگیخت که مثل این قرآن بیاورد و الحال هزار و دویست سال متجاوز میگذرد که این قرآن در دست فصیحان و بلیغان است می‌شنوند و می‌بینند و می‌خوانند از مؤمن بآن و کافر و با وجود این هیچکس نمیتواند که مثل آنرا بیاورد یافتیم که خدا آنرا تصدیق کرده است و الا خدا قادر بود بر دفع آن و حکیم هم بود و عبث‌کار و بازی‌کننده در ملک نبود پس معلوم میشود برای هر عامی و جاهل و عالم که قرآن معجزه است و راست است و از جانب خداست و وجهی دیگر آنکه پیغمبر آمد و ادعای پیغمبری کرد و این قرآن را آورد در میان عرب در زمانی که اهل آن زمان فصیح‌ترین عصرها بودند و نهایت تسلط در شعر و انشا داشتند و بفصاحت مشهور و معروف بودند پس قرآن را بر ایشان خواند و باین اکتفا نکرد و با ایشان جهاد کرد و شجاعان ایشان را خوار کرد و اموال ایشان را غارت کرد و مردان ایشان را کشت و اسیر کرد و منع از مسجد الحرام کرد پس همه این همه ذلت را بر خود گذاردند و نتوانستند که مثل قرآنش را بیاورند و اگر میتوانستند که یک سوره مثل آن قرآن را بیاورند هرآینه میآوردند و این همه ذلت و قتل و غارت و اسیری بر خود و ذریات خود نمیگذاردند پس همه اینها دلیل است بر آنکه قرآن معجز است زیرا که وقتی که کسانیکه گرفتار و خوار شدند نتوانستند بیاورند با وجود عداوت و فصاحت و تسلط پس کسانیکه تسلط نداشتند و فصاحت نداشتند اولی باین بودند که نتوانند بیاورند و وقتیکه عرب عاجز شد پس کل عالم عاجزند چرا که آنها عرب نبودند و این وجه هم نیز بکار عوام و خواص همه میآید و دیگر از معجزات قرآن بودنِ خبرهای غیب است در او که در آن چندین جا خبر بغیب داده است و از احوال دل مردم و اسرار آنها خبر میداد در همان زمان و خبر غیب برای بعد از این هم دارد پس همین هم دلیل صدق این کتاب است و اگر این خبر بغیب از راه منجمی و رمالی و کاهنی و ساحری میبود هرآینه خدا بایستی دروغ او را اظهار کند تا آنکه گاهی راست شود و گاهی دروغ چون سایر منجمان و کاهنان و ساحران و چون او را تصدیق کرد و دروغی از او ابراز نداد دانستیم که حق است و صدق است و دیگر از معجزات قرآن آنست که هر آیة از او شفای دردی و ناخوشی و قضای حاجتی است و همه صاحبان تسخیرات و عزیمِها و صاحبان جفر و اعداد و طلسمات از آن یاری میجویند و ستارِها و ملائکها و جنها و سایر اجزای این عالم بآن مسخر میشوند با وجود آنکه سر تا پای آن احکام و قصه‌ها و نصیحت و مثلهاست و همچنین تأثیری در کلام دیگری یافت نمیشود و اما منترها و رُقْیها که بعضی ریاضت‌کشان دارند اولاً که بسبب آن است که ادعای پیغمبری ندارند و از این جهت تأثیری میکند آنهم ناقص و ثانیاً آنکه آنها چند کلمه‌ایست و بواسطه خواص حروفِ آن منتر یا نفس آن صاحب منتر است که تأثیر میکند و قرآن چنانکه عرض شد از کسی است که ادعای پیغمبری کرد و پیش روی خدا بود و با وجود این کلامی مناسب و فصیح و مربوط است و کتابی است بزرگ در احکام و قصِها و مثلها و از برای این کار خلق نشده است و گفته نشده است و لکن از بابت آنکه کلام خداست تأثیر دارد حتی آنکه هر آیه از قرآن را برای هر مطلبی که بگیری خاصیت میدهد و آن مطلب بانجام میرسد و سایر منترها هر منتری برای هر کاری خوب نیست بلکه هر یکی برای چیزی خوب است و این چند وجه که ذکر شد برای عوام و خواص همه بکار میآید و آسان‌تر از همه وجوه آنکه پیغمبر سایر معجزات داشت و بطور تواتر معلوم شده است و پیغمبری او معلوم شده است و او گفته که این قرآن کلام خداست و مثل آنرا نمیتوان آورد پس راست است پس مثل آنرا نمیتوان آورد و معجزه پیغمبر صلی اللّه علیه و آله منحصر بهمین قرآن نبود بلکه آنچه علما جمع کرده‌اند بقدر هزار معجزه بل متجاوز میشود پس بآنها پیغمبری ثابت میشود و عصمت او و راستگوئی او و او که گفت قرآن کلام خداست و مثل او نمیتوان آورد باید تصدیق کرد اگر چه دلیل آنرا و طور آنرا نفهمیم و اما وجوهی چند هست که بکار عوام نمیآید در اینجا نمی‌نویسم ولی همین بس است که معنی معجز آنست که کسی نتواند مانند آنرا بعمل آورد و مانند این قرآن نه عرب و نه عجم نه عالم نه جاهل هیچ کس نمیتواند بگوید و هر کس گمان میکند که میتواند بگوید بسم اللّه یک سوره مانند کوتاه‌ترین سورِها که سوره انا اعطیناک است بیاورند که سه آیه بیشتر نیست و آنهم آیهای بسیار کوچک و معذلک مشتمل است بر بیان مقامات توحید و نبوت و امامت و احوال اعداء و در آنست اخبار بغیب و بیان مقام نبی صلی اللّه علیه و آله و بعضی از احکام و همین بس که جمیع عرب عاجز ماندند از آوردن مثل آن و تصدیق کردند طالبان حق ایشان که مثل این را نمیتوان آورد و مضایقه نیست که کسی چند کلمه بگوید و بنظرش بطور عربی درست بیاید و لکن اولاً نه هر چه عربی شد در نهایت فصاحت خواهد بود و ثانیاً هر کس اسرار قرآن را و مراتب فصاحت آنرا نمیداند همینکه چند کلمه گفت و بدست علما افتاد آنها اظهار خواهند کرد عیوب کلام آنرا و حسنهای قرآن را و ثالثاً آنکه اول کاری که میکنند دزدی از قرآن میکنند و طور و طرز آنرا میدزدند و بعضی از آنرا به بعضی میزنند و بهم می‌چسپانند و رابعاً آنکه این بر فرض آنست که همه حسنهای قرآن و خاصیات آنرا و خواص حروف و عددها و ترتیبهای آنرا بداند و اگر از آنها خبری ندارد چه میداند که کلام او مثل قرآن شده است یا نه محض همین که کسی عربی گفت که فصیح نمیشود و عربها از این عاجز نبودند و الا میآوردند مثل آنرا وانگهی که معجز بودن قرآن همین فصاحت نیست بلکه مشتمل است قرآن بر علمها و حکمتها و غیب‌های گذشته و غیب‌های آینده از این جهت در این قرآن ذکر شده است که بیان جمیع خلق خدا در این قرآن شده است پس که میتواند که کتابی یا سورة بیاورد که بیان کل خلق خدا در آن شده باشد و اگر این ادعا دروغ بود خدا آنرا باطل میکرد لامحاله و خدا آنرا باطل نکرد.


فصل بدانکه قرآن با وجود معجز بودن اعظم معجزها هم هست بجهت آنکه قرآن مرکب است از حروف و کلمات و همه مردم دایم بآن حروف تکلم میکنند و از طفولیت تا مردن دایم مشق آنرا میکنند و بآن از هر چیزی داناترند بلکه اطفال دو ساله ایشان بآن داناست و حال پیغمبر صلی اللّه علیه و آله چنین چیزی را که نهایت تسلط در او داشتند معجزه خود قرار داد و معلوم است که چنین کاری مشکل‌تر است از آنکه معجزه در کاری بیاورد که از آن کار خبر نداشته باشند مثلاً اگر کسی ساعتی بسازد در کوهستان ایران و آن را معجز خود قرار دهد و اهل کوهستان را عاجز کند و فی الواقع هم بطوری ساخته باشد که معجز باشد شاید و لیکن چندان ظهور و پیدائی ندارد معجز بودن آن اما اگر در فرنگ ساعتی بسازد که کل اهل فرنگ عاجز شوند با وجود تسلط ایشان در ساعت‌سازی این معجزه عظیم‌تر خواهد بود البته بجهت آنکه مردم آنجا این کار را بهتر میدانند و برایشان بسیار آسان است و با وجود این عاجز شدند پس این معجزه پیداتر خواهد بود حال قرآن هم الفاظ و حروف است و همه مردم روی زمین از این صنعت آگاهی دارند و از همه کار هم پیش ایشان این آسانتر است حال کسی کلامی بگوید که سابق بر او کسی مثل آن نگفته باشد و بعد هم کسی نگوید و نتواند بگوید البته عظیمترین معجزه‌ها باشد و شریف‌ترین آنها باشد و از این جهت مانده است تا روز قیامت که هر عصری بآن هدایت بیابند و بآن قرآن بر اهل هر عصری حجت کند تا کسی نگوید ما معجزه تو را ندیدیم از این جهت ایمان نیاوردیم پس اشرف معجزهای خود را در میان مردم گذاشته است تا امر بر کسی مشتبه نماند و از هیچ پیغمبری ظاهراً معجزة بعد از او نمانده باشد و این از خواص پیغمبر ما باشد صلی اللّه علیه و آله بجهت آنکه بعد از شریعت او دیگر شریعتی نیست که تجدید امر خدا شود پس باید این شریعت دایم تر و تازه باشد و حجت او تر و تازه باشد از این جهت این قرآن مانده است تا روز قیامت و تا قیامت جفت او پیدا نخواهد شد چنانکه جفت پیغمبر نخواهد آمد و وجهی دیگر در اینکه قرآن اعظم معجزات است آنست که قرآن با وجود آنکه همه قصه و احکام و مثل است مشتمل است بر علمهای بسیار بطوریکه جمیع حکمای ربانی و علمای سبحانی خود را بآن پیوند میکنند و آنرا سند خود میسازند و علم خود را از آن بیرون میآورند و از وقت نزول آن تا حال که هزار و دویست و کسری است در آن فکر و غور میکنند و هنوز بکنه علوم آن نرسیده‌اند و اهل هر فنی و علمی سند علم خود را در آن می‌یابند و از آن میفهمند و بکنه او نرسیده‌اند و روز بروز از علوم قرآن چیزی چند می‌فهمند و بیرون میآورند که پیشتر مخفی بوده است مثل آنکه در این ایام که شیخ اجل اوحد شیخ احمد احسائی اعلی اللّه مقامه و رفع فی الخلد اعلامه ظاهر شدند و بعد از ایشان سید جلیل عالم الحاج السید کاظم اجل اللّه شأنه و انار برهانه ظاهر شدند و جمیع علوم رسمیه و خفیه و لدنیه را از قرآن بیرون آوردند و شاهد مطالب خود را از محکم قرآن یافتند و بیان نمودند مثل علم صرف و نحو و عربیت و تفسیر و اصول و فقه و حکمت و ریاضی و رمل و جفر و عدد و نجوم و کیمیا و سیمیا و لیمیا و هیمیا و ریمیا و سایر علوم غریبه همه را از قرآن یافتند و اظهار نمودند و جمیع مسائل غریبه و عجیبه که از ایشان سؤال میشد از اوضاع دنیا و آخرت و مافیها و اوضاع هزارهزار عالم و آنچه در آنهاست همه را از محکمات کتاب خدا اظهار کردند و در کتابهای خود نوشتند و شاهد این معنی کتابهای ایشان که قریب به پانصد ششصد جلد است و در میان خلق منتشر است حاضر است باری و هنوز هزار یک علم قرآن را اظهار نکردند پس معلوم شد که قرآن همه علوم در او هست چنانکه خداوند خود در همین قرآن میفرماید که تفصیل هر چیزی در قرآن هست و هیچ تری و هیچ خشکی نیست مگر آنکه در کتاب شرح آن شده است و همچنین میفرماید که ما هیچ چیز را در قرآن فروگذاشت نکرده‌ایم پس وجود این بزرگواران شاهدی شد برای اینکه در قرآن همه چیز هست و قرآن کتاب علمی است و دارای همه چیزها هست و قبل از این این مطلب بطور عیان نبود چنانکه هر منصفی میداند باری از آنچه ذکر شد اندکی معلوم شد که قرآن همه علمها را دارد پس چون این معلوم شد حال عرض میشود که علم از همه معجزات و کرامات اعظم و اشرف است بجهاتی چند : اول آنکه هر معجزة شباهت بسحری دارد و نظیر آنرا از شعبده و چشم‌بندی و سحری مهیا کرده‌اند و علم معجزه‌ایست که جفت آنرا نمیتوان از هیچ حیلة ساخت و مشتبه بسحر هرگز نمیشود و امرش بر هیچ عاقلی مشتبه نمیماند و دویم آنکه دیدن باقی معجزات و کرامات مخصوص آن جماعت میشود که حاضر بوده‌اند و دیده‌اند و این کرامت علم را حاضرین و غایبین همه میشنوند و می‌بینند و می‌فهمند و بهره میبرند و این فضیلتی عظیم است و سیوم آنکه هر معجزة مخصوص یک امر خاصی است و دخلی بباقی کارها ندارد مثل آنکه شق القمر همان شق القمر است و سخن گفتن حیوانی همان سخن گفتن همان حیوان است و از آن معجز چیز دیگر فهمیده نمیشود و اما معجزه علم امری است که بآن حقیقت چیزها فهمیده میشود و کشف میکند معنی هر چیزی را و شنوندگان و تعلیم گیرندگان دانا میشوند باوضاع عالم و این هم شرافتی بزرگ است برای علم و چهارم آنکه معجزه را نمیتوان بکسی آموخت و اگر بواسطه صاحب معجز بر دست کسی چیزی ظاهر شود معجزه آنکس نیست بلکه معجزه از آن صاحب معجز است چنانکه موسی علیه السلام معجزه خود را از عصا ظاهر کرده و معجزه از عصا نبود و عصا بآن واسطه صاحب معجزه نبود و کمالی برای عصا نبود و پیغمبر ما صلی اللّه علیه و آله که شق القمر کرد معجزه پیغمبر بود نه معجزه قمر و کمالی باین واسطه برای قمر نبود همچنین هر گاه بواسطه پیغمبر بر دست یکی از اصحاب معجزة ظاهر شود معجزه آن صحابی نیست بلکه معجزه آن پیغمبر است که حکم کرده پس معلوم شد که کمال معجزه که پیغمبری و امامت باشد بکسی نمیتوان داد اما علم کمالی است که میتوان از پیغمبر و امام صاحب معجز آموخت و عالم شد و کامل شد پس معجزه را نمیتوان بغیر داد و علم را میتوان بغیر داد و این هم کرامتی است ظاهر و فضلی است پیدا برای علم و پنجم آنکه معجزه برای عوام است و کسانیکه عقل ایشان بچشم ایشان است و بهرة از فهم ندارند و اما کرامت علم از برای عقلاست و از برای صاحبان بصیرت و زیرکی و قناعت عاقلان بعلم است و جاهلان بمعجزه عاقلان اگر علم یابند بآن اکتفا کنند و هیچ معجزة بعد از علم و عمل طلب نکنند و اگر علم و عمل نبینند بهزار شبیه بمعجزه نگروند و هیچ ادعائی را قبول نکنند بلکه بی‌علم معجزه محال باشد و هر چه بیاورد شعبده است چنانکه سید اجل مکرر میخواندند که: ما شیخ نادان کمتر شناسیم * یا علم باید یا قصه کوتاه

پس علم اگر باشد با عمل احتیاج بهیچ چیز دیگر نباشد و عاقلان و دانایان تمکین کنند و اگر علم و عمل نباشد جاهلان مغرور شوند بشعبده و سحر اما دانایان تصدیق نکنند پس شرط معجزه علم هست و اما شرط علم معجزه نباشد و ششم آنکه بسیاری از معجزات شبیه بکارهای سایر خلق است مثل آنکه اگر انسانی بر آب راه رود معجزه باشد ولی شبیه بمرغ آبی است و اگر بر هوا بپرد معجزه باشد ولی شبیه بمرغان پرنده باشد و اگر بار گرانی بردارد شبیه بفیل باشد مثلاً و اما علم شباهتی بعمل و صفت هیچ حیوان و نبات و جماد ندارد و مخصوص انسان کامل است و از صفات خدا و رسولان و امامان و انسان کامل است پس از این جهت هم علم شرافتی کامل دارد که در غیرش نیست و هفتم آنکه معجزه در همان ساعتی است که صاحب معجزه اعجاز می‌نماید و اظهار میکند در همان مجلس بعد از آن چیزها را بحالت اول برمیگرداند و بعد از آن مجلس یا بعد از حیات آن پیغمبر نمی‌ماند و اما علم معجزه‌ایست و کرامتی است که تا قیامت میماند و حاضر و غایب و همه کس از آن بهره میبرند و می‌بینند و می‌فهمند و یاد میگیرند و نسخه میشود و باطراف خودش بعینه میرود نه خبرش و این هم کرامتی است آشکارا از برای علم که از برای سایر معجزها نیست و هشتم آنکه علم اعظم صفات الهی است و در هر چیز و هر کس که بروز کند اعظم صفات الهی در آن بروز کرده است و اما سایر معجزات هر یکی شأنی از شأنهای مشیت الهی است و جهتی از جهتهای اوست و علم الهی بالای مشیت اوست و اعظم از او پس کرامت علم باین واسطه هم اعظم از همه معجزات است و نهم آنکه از سایر معجزات مستمعان و بینندگان یقین بنبوت یا امامت حاصل میکنند و همان یک امر را می‌بینند و کنه آنرا هم نمیفهمند و چیزی دیگر را نمی‌فهمند و اما علم کرامتی است که بآن بر حقیقت هر چیزی عالم اطلاع حاصل میکند و معرفت بحقیقت چیزها پیدا میکند پس نفع علم بیشتر است و فیض آن عام‌تر است و این هم کرامتی عظیم است از برای علم و دهم از سایر معجزها بندگان معرفتی بخدا و صفتهای او و کارهای او و رسم بندگی و معرفت پیغمبر و مقامهای او و معرفت امام و مرتبِها و فضیلت‌های او و مرتبه پیش‌قدمان و بزرگان دین و طریقه اخلاص‌ورزی و ولایت‌کیشی و ارادت‌اندیشی و کیفیت سلوک با عباد اللّه و طریقه اخلاق و احوال از برای ایشان حاصل نمیشود و کمالی در نفس ایشان بدیدن معجز پیدا نمیشود و صاحب مقامی نمیشوند اما بواسطه علم همه آنچه ذکر شد از برای بینندگان و شنوندگان و تعلیم گیرندگان علم حاصل میشود و این هم اثری عظیم است و کرامتی بزرگ از برای علم ، و همچنین سایر بزرگتریها که از برای علم هست که بتدبر آشکار میشود پس چون علم را این شرافت است و باین جهت‌ها شریفتر و بهتر از سایر معجزها هست و قرآن مجید در بر دارد علم اولین و آخرین را و علم کل موجودات و کاینات در آن هست پس از این جهت قرآن بزرگتر معجزهای پیغمبران است و هیچ معجزة بآن نمیرسد و از همین جهت که بزرگترین معجزها بود خداوند او را به بزرگترین پیغمبران داد و در میان معجزهای پیغمبر آخرالزمان هم همین معجزه‌اش را باقی گذارد تا روز قیامت که اهل هر زمانی که بیایند بآن هدایت جویند و بآن ایمان آورند و حال آنکه خدا میدانست که اهل زمان هر چه بعد از آن میآیند زیرکتر و داناترند و هوش و فهم ایشان بیشتر است پس قرآن را برای ایشان ذخیره کرد تا صاحبان فهم بآن بگروند و ایمان آورند پس باین دلیلها که عرض شد قرآن از همه معجزات پیغمبر صلی اللّه علیه و آله شریفتر و عظیمتر است و هیچ پیغمبری لایق آن نبود مگر پیغمبر ما صلی اللّه علیه و آله و عظیمتر از او معجزة بعد از این هم نخواهد ظاهر شد تا قیامت و باین واسطه پیغمبر صلی اللّه علیه و آله آنرا ثَقَل اکبر نامید و عترت خود را که قیم قرآنند ثَقَل اصغر نامید و ثَقَل بفتح اول و ثانی در زبان عرب چیز نفیس را میگویند یعنی چیز خوب پاکیزه پس قرآن چیز خوب است و بزرگتر و عترت در ظاهر چیز خوبی است و کوچکتر اگر چه در باطن بزرگتر باشند چنانکه بعد خواهد آمد و همچنین قرآن را دل کتابهای آسمانی نامیدند و قطب همه قرار دادند و معلوم است که دل شریفترین اجزاست و حیات همه بدل است و همه فیضها چنانکه فهمیدی پیش از اینها اول بدل میرسد و از دل بسایر عضوهای بدن می‌رسد.


فصل چون سخن در قرآن است مناسب است که بعضی از مقامهای قرآن را برشته تحریر درآورم و بیان بعضی از فضیلتهای قرآن را بنمایم تا طالبان بصیرت قدری بر مرتبِهای قرآن مجید آگاهی یابند و قدر آنرا بدانند و لابد است که فی الجمله مقدمة بیان کنم بزبان عامیانه تا عالم و عامی از آن بهره ببرند و بمطلب خود برسند بدانکه چنانکه پیشتر دانستی هر چه غیر از ذات یگانه خداست خلق خداست و معلوم است که در میان خلق خدا هر چه بهتر و شریفتر و یگانه‌تر باشد بخدا نزدیکتر خواهد بود چنانکه پیشترها گذشت و شکی نیست که دل عالم از همه اجزای عالم شریفتر است و بخدا نزدیکتر است و همه فیضها اول باو میرسد و از او بسایر عالم میرسد و پیشتر عرض شده است که دل عالم پیغمبر و حاکم بر خلق است که همه فیضها اول باو میرسد و او بمردم میرساند و از این جهت او فرستاده خداست بر خلق خدا چنانکه دل فرستاده روح است بر بدن و ترجمه‌کننده سخنها و حکمهای روح است از برای اعضا و لکن چون مرتبِهای پیغمبران تفاوت دارد بعضی بزرگتر از بعضی هستند و بعضی بخدا نزدیکترند از بعضی و معلوم است که چون آنها هم تفاوت دارند آنها را هم یک دلی هست که بازگشت همه آنها بسوی اوست چنانکه پیشترها بیان کرده‌ام که هر چه متعدد شد و بسیار شد لامحاله با هم تفاوت دارند همین که با هم تفاوت دارند لامحاله هر یک باید کمال اعتدال نداشته باشند بجهت آنکه با هم تفاوت دارند پس اگر یکی معتدل است دیگری که با او تفاوت دارد بقدر تفاوت از اعتدال بیرون است پس چون پیغمبران بسیار بودند همه کمال اعتدال نداشتند و چون همه کمال اعتدال نداشتند پس بایست که در میان آنها که کمال اعتدال نداشتند یک نفر باشد که کمال اعتدال داشته باشد و کامل حقیقی بیش از یک نفر نتواند بود چنانکه بعد بتفصیل خواهد آمد و این یک نفر اشرف پیغمبران و اکمل پیغمبران و بهتر پیغمبران باید بشود و آن پیغمبر آخرالزمان است صلوات اللّه و سلامه علیه و آله چنانکه بعد خواهد آمد پس پیغمبر آخرالزمان صلوات اللّه و سلامه علیه و آله نزدیکتر خلق خداست بخدا بطوریکه هیچ کس و هیچ چیز نزدیکتر از او بخداوند نباشد پس از این جهت قرآن نتواند که اشرف از پیغمبر باشد و نزدیکتر باشد بخدا پس باید که قرآن یا بیان خود عقل پیغمبر باشد یا پست‌تر از ایشان باشد چرا که اشرف از پیغمبر آخرالزمان صلوات اللّه علیه و آله چیزی نیست باجماع امت و بنص آیه قرآن پیغمبر اول خلق خداست و احادیث بسیار باین معنی وارد شده است پس قرآن پیش از پیغمبر نتواند بود و اما پست‌تر از عقل پیغمبر هم نتواند بود چرا که پیغمبر محتاج است از همه جهت بخداوند عالم و باید همه چیز خداوند باو عطا فرماید از آن جمله در علم خود محتاج بخداست پس باید همه چیز را خدا تعلیم او کند و اگر نه تعلیم خدا باشد پیغمبر جاهل خواهد بود و در این مطلب شک و شبهه نیست و همچنین شکی نیست که قرآن وحی خداست بسوی پیغمبر و علم پیغمبر همه از قرآن است چرا که پیغمبر از پیش خود چیزی نمیداند و باید همه چیز را خدا تعلیم او کند و علم خدا هم در قرآن است و اگر پیغمبر بی قرآن و وحی همه چیز را میدانست دیگر حاجت بقرآن و وحی و تعلیم نبود و حال آنکه در همین قرآن خدا میفرماید که پیغمبر پیش از قرآن هیچ نمیدانست پس چون پیغمبر باید بتعلیم خدا بداند و تعلیم خدا هم در قرآن است و با قرآن پس نشاید که پیغمبر پیش از قرآن باشد و قرآن بعد از او باشد چرا که علمش از قرآن است و اگر قرآن بعد بود پس پیغمبر وقتی بود که قرآن نبود و در آنوقت جاهل محض بود و شکی نیست که جاهل محض نزدیکتر خلق خدا بخدا نمیشود چرا که جهل ظلمت و نقص است و هر چه نزدیکتر بخداست باید نورانی‌تر و کامل‌تر باشد چنانکه هر چه نزدیکتر بچراغ میشوی نورانی‌تر است و هر چه دورتر میشوی ظلمانی‌تر پس چگونه میشود که نزدیکتر بخدا ظلمانی‌تر باشد و حال آنکه خداوند اصل همه کمالات و خیرات و نورهاست پس نشاید که قرآن بعد از پیغمبر باشد و پیغمبر چندین وقت جاهل باشد بعد عالم شود بواسطه آنکه او بعد از او خلقت شود و از خدا بیک درجه دورتر باشد پس این محال است وانگهی پیغمبر کسب کمال کند از چیزی که بعد از او و بواسطه او خلقت شده باشد پس باید که قرآن در رتبه پیغمبر باشد الحال که با پیغمبر در یک رتبه شد عرض می‌شود که نشاید که قرآن و پیغمبر دو باشند و قرآن غیر از پیغمبر باشد چرا که اول خلق و آیت یگانگی خدا دو نشاید که باشد و اگر دو بودند دلیل آن بود که خداوند دو باشد نمی‌بینی که اگر دو صورت در آئینه بینی دلیل آن باشد که دو چیز در برابر آئینه هستند و اگر یک به‌بینی دلیل یک است پس اول نور خدا که دلیل خداست نشاید که دو باشد و خود خود را بدو تائی ستوده باشد پس دو بودن هم که محال شد لامحاله باید یک نفس باشند پس قرآن خود عقل پیغمبر است و عقل پیغمبر خود قرآن است الا آنکه قرآن بیان عقل است و عقل حقیقت قرآن مثل آنکه زید که در دنیا موجود است تو اوصاف او را بلفظ میگوئی که زید دراز است و سرخ‌رنگ است و داناست و نجار است و خوش‌صورت و همچنین باقی صفات او پس خود جسم زید حقیقت این اوصاف است و این سخنها چه بنویسی و چه بگوئی بیان زید است و بیان حال اوست پس همچنین قرآن بیان وجود پیغمبر است و وجود پیغمبر حقیقت قرآن است و جمیع قرآن بیان مقالی یا نوشتنی احوال پیغمبر است صلی اللّه علیه و آله برهانی دیگر آنچه در قرآن است یا شرح احوال خلق است یا شرح صفات خالق و از این دو بیرون نباشد اما احوال خلق پس چنانکه بعد بیان خواهیم کرد و پیش بیان کرده‌ایم کلاً از نور پیغمبر است و نمیشود که نور صاحب کمالی و صفتی باشد مگر آنکه منیر و صاحب نور باو داده است و اما احوال صفات خالق پس همه صفات خدا غیر از خداست و غیر از خدا حادث است و اول و اشرف موجودات پیغمبر است پس اصل و معدن و منبع همه صفات خدا اوست پس معلوم شد که صفات خدا و حقیقت کل خلق در نزد اوست و قرآن شرح این دو امر است پس پیغمبر حقیقت قرآن و قرآن بیان صفات آن ذات شریف است بفهم این حرفهای عامیانه را و نگاه دار و بدیهی است که حقیقت شریفتر و عظیمتر از بیان و شرح است پس پیغمبر اشرف و اعظم از قرآن است و بیان این مطلب بنوعی دیگر آنکه شرح حال چیزی بچندین قسم میشود یکی آنکه بیان کنند که زید فلان طور و فلان طور است و یکی دیگر آنکه مثال زید را بکشند یا بسازند و نشان تو دهند و این مثال ساختنی اعظم از صفات قولی است البته زیرا که معرفت از مثال بیشتر حاصل میشود و امر او عظیم‌تر است و یکی دیگر آنکه خود زید را نشان تو دهند تا خود او را مشاهده کنی و این بیان اعظم از مثال است زیرا که جای عیان است و خداوند عالم بیان مرادهای خود را بهر سه قسم کرده تا هیچکس را عذری نباشد و هر کس بقدر پایه و ادراک از آنها بهره برد پس از این جهت مرادهای خود را به بیان قولی بیان کرده است و آن قرآن است که میخوانی و میشنوی و بطور مثال هم بیان کرده است چرا که جمیع عالم از نور پیغمبر خلق شده است و نور هر چیزی مثال اوست چنانکه نور آفتاب در آئینه مثال اوست و از این مثال پی بآفتاب میتوان برد پس جمیع عالم مثال پیغمبر و صفات اوست که خداوند خلق کرده است تا از این مثالها پی بصفات مقدس پیغمبر ببرند و او را بشناسند چنانکه از بیان سخنی او را شناختند و ذات مقدس او را هم آشکار فرمود و خود او را نشان داد تا خود او را معاینه ببینند و معرفت او را حاصل کنند پس از این جهت این عالم هم کتاب فضایل ایشان است ولی بطور مثال و عکس و قرآن هم کتاب فضایل ایشان است ولی بطور بیان و سخن و ذات پیغمبر حقیقت این دو کتاب و اصل این دو کتاب است و مقصود و مراد از این دو کتاب همان ذات ایشان است بفهم و دریاب که ذات خداوند عالم معنی لفظی و عبارتی نمیشود چرا که معنی روح لفظ است و هر لفظی با معنی خود شباهتی دارد چنانکه هر تنی با هر روحی شباهتی دارد پس ذات خدا معنی لفظی نمیتواند بود چرا که خدا روح در تن خلق خود نمیشود و شباهت و مناسبت بخلق خود ندارد چنانکه پیش دانستة پس خدا معنی لفظی نمیشود و از این جهت است که گفته‌اند خدا اسم و رسم و نام و نشان ندارد و بد نگفته‌ام این چند شعر را: ای منزه پرده‌دار پرده‌در چون نمایم من سپاست کان سپاس وصف ما اندر خور اوهام ماست ما همه در چند و چون و تو برون *

  • وی بهر پرده در و از پرده در

در قیاس است و تو بیرون از قیاس ذات تو بیرون ز حد وهمهاست چون درآید وصف تو در چند و چون

پس خدائی را که نام و نشان نباشد از او بیانی نیست و هر چه هست همان بیان صفات است و صفات خدا پیغمبر است پس بد نمیگویند که : قرآن تمام وصف کمال محمد است ، و راست گفته‌اند باری از آنچه عرض شد معلوم شد که قرآن بیان احوال پیغمبر است و پیغمبر حقیقت قرآن است پس عقل پیغمبر روح است و قرآن جسم عقل پیغمبر باطن است و قرآن ظاهر یا بگو که عقل پیغمبر قرآن باطنی است و قرآن عقل ظاهری پیغمبر چنانکه تن زید را زید میگوئی پس قرآن هم که تن عقل نبی است عقل ظاهری و علم ظاهری پیغمبر است و چنانکه پیغمبر در باطن بدون عقل دانا نیست در ظاهر هم بدون قرآن دانا نیست و چنانکه باید باطناً عقل داشته باشد باید ظاهراً هم قرآن داشته باشد پس بشناس حال کسانی را که گمان میکنند که مثل قرآن میتوان گفت و حال آنکه کلام هر کس دلیل عقل اوست و از روی عقل خود سخن میگوید و چون عقل هیچکس مانند عقل پیغمبر نیست همچنین کتاب و کلام هیچکس مانند کتاب و کلام پیغمبر نشود و هر کس این ادعا را کند چنان است که ادعای آن کرده است که او مانند پیغمبر آخرالزمان است و هیچ پیغمبر مرسلی این ادعا را نمیتواند بکند و آدم را از بهشت بیرون کردند بجهت آنکه تمنای علم پیغمبر را کرد و خواست نظیر آن مقام مقامی داشته باشد و از آنچه ذکر شد جلالت شأن قرآن معلوم شد بلکه باز عرض میکنم که قرآن محمدی است قولی چنانکه پیغمبر قرآنی است حقیقی و همین قرآن محمد است در عالم سخنها و پیغمبر مرسل و خاتم انبیاست در عالم گفتارها و چنانکه در میان اشخاص مثل پیغمبر نخواهد بود در عالم گفتار هم مثل این قرآن نخواهد شد و آن در عالم گفتار معصوم و مطهر و صاحب اعجاز و کرامات است و از این جهت آیات او شفای هر علتی و علم از هر جهلی و حفظ از هر خطری و دوای هر دردی و امان از هر خوفی است و اگر کسی این قرآن را از روی صدق و یقین و معرفت بخواند کوه را از جا میتواند کند و زمین را از هم می‌شکافد چنانکه خدا خود در قرآن فرموده و اینها همه معجزه کلام است پس، گیرم که مارچوبه کند تن بشکل مار * کو زهر بهر دشمن و کو مهره بهر دوست

مگر هر کس عربی گفت قرآن میشود مگر عربها از عربی گفتن عاجز بودند و کسانیکه این ادعاهای خام میکنند هنوز ندانسته‌اند که معجز و غیر معجز چیست و فرق آنها کدام است همینکه عربی میتوانند گفت و او را مسجع کرد خیال میکنند قرآن ساخته‌اند مگر فصحای عرب از این عاجز بودند حاشا و کلا بلکه این خیالی است اگر راست میگویند یک سوره مانند آن بگویند تا بر همه کس معلوم شود رفتند و گفتند چه عرب و چه عجم مشت همه باز شد و دانستند که نمیشود و نامربوطی آنها بر همه کس واضح شد و خدا چنین رسوا میکند روسیاهان را باری اینقدر در صفات قرآن کوشیدم تا شأن آنرا بدانی و گول نادانان و احمقان را نخوری چنانکه احمقان دیگر خوردند پس قرآن در عالم حروف و کلمات نبی مرسل و محمد است صلی الله علیه و آله و صاحب کرامات و معجزات است و هر کس دست بدامن او زند دست بعقل و علم و صفات پیغمبر زده است و هر کس طلب علم از او کند طلب علم از عقل پیغمبر کرده است و حامل او حامل عقل نبی است و دوست او دوست نبی و مشورت‌کننده از او مشورت‌کننده از عقل نبی که حقیقت علم خداست پس چون کلام هر کس دلیل عقل و بیان عقل او شد و این قرآن بیان عقل پیغمبر صلی الله علیه و آله شد پس توریة و انجیل و زبور و سایر کتب انبیا هم بیان عقل ایشان است و کاشف مقام ایشان و چنانکه عقل ایشان جلوه عقل کل است همچنین کتاب ایشان جلوه کتاب کل است پس جمیع کتب پیغمبران شمة از قرآن است و تفصیل گوشة از گوشِهای قرآن است چگونه نه و حال آنکه کل چیزها در قرآن بیان شده است پس کتابهای پیغمبران هم در قرآن هست پس آنها همه حکایت گوشة از این قرآن است پس جمیع آن شریعتها و احکام که در آن کتابها بوده همه در قرآن موجود است و عالم بقرآن کسی است که علم هر چیز را از قرآن بیرون بیاورد و جمیع کتابهای آسمانی را در قرآن بیابد و از این جهت سلطان جمیع کتابها و دل جمیع آنهاست و این قرآن در روز قیامت بصورت اصلی خود خواهد آمد که صورت انسان باشد و در صحرای قیامت بشکل انسان می‌ایستد و سخن میگوید و شفاعت میکند و هر کس او را تصدیق کرده و دست بدامان او زده روز قیامت دست بدامان او خواهد زد و نجات خواهد یافت و او شفاعت خواهد کرد و از همه پیغمبران و شفیعان محشر برتر می‌ایستد و نزدیکتر خواهد بود بخدا از هر کسی و هر چیزی و امیدم که ما را از حاملان و حامیان و ناصران خود محسوب فرماید ان شاء الله تعالی.


فصل بدانکه اعظم دلیلها بر حقیت اهل حق همین دلیلی است که شنیدی از تصدیق خداوند جل شأنه و بهمین دلیل هر حقی را از باطل باید تمیز داد و پیغمبران بهمین دلیل پیغمبری خود را برای امت ثابت میکردند و بهمین حجت برای امت حجت میکردند و خداوند در قرآن بهمین حجت در چندین جا حجت کرده است و باین دلیل امر دین و آخرت مضبوط میشود و امر فروع و اصول ثابت میشود و در جمیع عالم دلیلی محکمتر و مضبوطتر از این دلیل بر ثابت کردن پیغمبران و امامان و اولیاء ایشان و اقوال ایشان یافت نمی‌شود و قلوب مؤمنین باین دلیل ساکن می‌شود و بس پس مؤمن باید تابع مشیت خدا باشد در هر امری هر کس را خدا تصدیق کرد او هم تصدیق کند و هر کس را که خدا دروغگو نمود او را دروغگو داند و اگر جاهلی گوید که اگر آنچه ذکر کردی دلیل بود پس باین دلیل می‌بایست که ابوبکر خلیفه رسول خدا باشد چرا که در زمان او امر او بالا گرفت و غالب شد و امر امیرالمؤمنین (ع‌) پنهان و مغلوب شد و الی الآن که آخرالزمان است بهمان نهج امر او بالا گرفته و عالم را گرفته و امر امیرالمؤمنین علیه السلام به نسبت باو چندان نیست بلکه از صدهزار جزو یک جزو اگر شیعه باشد پس چگونه ظهور امر و بقا و ثبات دلیل حقیت امر کسی میشود و تصدیق و غیر تصدیق از هم جدا میشود و باین دلیل چگونه میتوان حقیت و بطلان امر کسی را یافت در جواب گوئیم که ما در آنچه سابقاً ذکر کردیم شبهه نیست و آن مطلب حق است و لکن مقصود از تصدیق را باید یافت لهذا عرض میشود که خداوند چون عباد را مختار خلق کرد و از برای ایشان اسباب طاعت و معصیت آفرید و قدرت بر هر دو داد تا آنکه اگر خواهند طاعت کنند بتوانند و اگر بخواهند معصیت کنند بتوانند تا بدین واسطه لایق ثواب و عقاب باشند چون چنین بود جایز نبود که از عباد اسباب معصیت را بگیرد و نگذارد که کسی آنچه در دل دارد از نافرمانی و معصیت بروز دهد و اگر چنین نبود هیچ کس نمیتوانست معصیت کند و چون نمیتوانست معصیت کند بجبر طاعت میکرد و کسی که بجبر طاعت کند مستحق ثواب نباشد پس خلقت ایشان لغو میشود و فائدة در خلقت ایشان نخواهد بود وانگهی این کار را کسی میکند که محتاج باشد و کسی که بی‌نیاز است هرگز بزور کسی را بکاری نمیدارد پس چون خلق مختار شدند و جایز نشد که خدا اسباب معصیت را از ایشان بگیرد پس هر گاه قومی بخواهند نافرمانی کنند باید اسباب را از ایشان نگیرد و بگذارد که معصیت کنند تا آنکه غضب بر ایشان مستحکم شود و بودن ایشان در دنیا دیگر صلاح و از حکمت نباشد آنگاه آنها را به بدترین عذابها بگیرد پس مهلت نافرمانان از حکمت است وانگهی که بسا نافرمانی که بعد از چندی توبه میکند و صالح میشود و بسا نافرمانی که از نسل او چندین مؤمن بعمل می‌آید پس تعجیل در هلاک خلق کردن از کار حکیم نباشد و شیوه بزرگی نیست از این جهت خداوند عاصیان را مهلت میدهد شاید کسی برگردد یا از نسلش مؤمنی بعمل آید و بجهت آنکه امر اختیار هم بر حال خود بماند و کسی بمضطری طاعت نکند پس چون این مطلب را دانستی میگویم که از آن طرف هم تصدیق باطل کردن و باطل را ثابت گذاشتن شک نیست که باعث گمراهی خلق میشود و خدا گمراه‌کننده و تحریص‌کننده بر باطل نیست و مردم را بباطل نمیدارد چنانکه از پیش دانستی که خدا حکیم است پس عالم را لغو خلق نکرده و فایده دارد البته و فایده حاصل نخواهد شد مگر آنکه چندی زیست کنند و زیست نخواهند کرد مگر بعمل کردن باسباب صلاح و نظام و دوری کردن از اسباب فساد و باین اسباب عالم نشوند مگر بتعلیم و تعلیم ایشان ممکن نشود مگر بمعلمان و معلمان نباشند مگر پیغمبران و پیغمبری ایشان ثابت نشود مگر بمعجزات و معجزات از سحرها و شعبده‌ها شناخته نشود مگر بتصدیق خدا و تصدیق خدا آن است که خدا حق را بخلق بشناساند که حق است و باطل را بشناساند که باطل است نه آنکه اهل باطل را هلاک کند بزودی یا اسباب بطلان را از ایشان بگیرد اینها چنانکه گذشت از حکمت نباشد بلکه از حکمت آن است که بخلق بفهماند که فلان کس بر باطل است و فلان کس بر حق است و بایشان هم فهمی بدهد که بفهمند و باز مردم را مختار سازد که با وجود فهمیدن حق و باطل اگر بخواهند براه باطل روند و اگر بخواهند براه حق روند پس چون این مطلب واضح شد پس بر خدا لازم است که بمردم بفهماند که علی بر حق است و ابوبکر بر باطل و خلیفه بلافصل پیغمبر و منصوب از جانب خدا و رسول و لایق منصب خلافت علی است بعد هر گاه مردم از راه عداوت و لجاج و عناد بخواهند پیروی ابوبکر را بکنند و علی را ترک کنند ایشان را منع نخواهد کرد تا آنکه هر کس هر چه در باطن خود دارد فاش کند و ایشان را بزودی هلاک نکند تا هر کس ممکن است که رجوع بحق کند یا اگر در نسل او اهل حقی هست ظاهر شود و خدا چنانکه بعد بیاید بمردم شناسانید که حق با علی است و ابوبکر بر باطل است و مهلت ایشان دخلی بحقیت و بطلان کسی ندارد و چنین است دأب خداوند در هر حق و باطلی و آنقدر که لازم است همان شناسانیدن است و بس بلکه اگر حق بحسب قوت دنیائی و عزت دنیائی چندی مغلوب شود و فی الجمله گوشه نشیند دلیل بطلان حق نشود بلکه باید برهان حق و دلیل حق همیشه غالب باشد نه عزت و غلبه دنیائی بلکه در این ایام حق بایست بحسب دنیا مغلوب هم باشد تا باطن اهل باطل آشکار شود پس پیغمبر صلی الله علیه و آله که ظاهر شد و معجزات آورد و تصرف در جماد و نبات و حیوان و زمین و آسمان کرد بطوری که بر هیچ عاقلی پوشیده نیست و تغییر شریعتها و دینها داد و همه را نسخ کرد و غیر دین خود را کلاً ضلالت و کفر خواند و غیر از تابعان خود را کلاً کافر دانست و زن و مال و خون ایشان را حلال دانست و با خلق مقاتله و جنگ کرد و کشت و بست و اسیر کرد و غارت نمود و همه اینها در پیش روی خدا بود و خدا مطلع و آگاه بر ظاهر و باطن امر و با وجود این خداوند امر او را باطل نکرد و بطلان او را نعوذ بالله آشکار ننمود و کسی را برنینگیخت که مقابلی با او کند و امر او را باطل کند پس باین تصدیق قوی یافتیم که او بر حق بود بعد اگر دیگر بجهت مصلحتی پیغمبر شکست بخورد یا چندی باطل قوی شود ضرری بحقیت او نخواهد رسید و دلالت بر ضعف دین و طریقه او نخواهد کرد بلکه در ایامی که مقدر شده است که دولت باطل از روی حکمت قوتی داشته باشد حق باید در دنیا مغلوب باشد چرا که اگر حق غالب باشد بحسب دنیا اهل باطل جرأت نکنند که باطل خود را فاش کنند و امر خود را ظاهر کنند پس حکمت چنان است که حق چندی مظلوم و مقهور باشد تا باطل قوت گرفته از روی فراغت باطن خود را فاش کنند تا آنکه غضب خدا شدید شود و اجل اهل باطل برسد آنگاه ایشان را از پا دراندازد و حق بحسب دنیا هم غالب شود و عالم را فروگیرد پس از همین جهت امروز اهل اسلام را با سایر کفار که بسنجی اهل اسلام صدهزار یک کفار نباشند و دولت کفر غالب است بر دولت ایمان و همچنین شیعه را که بسنجی با سایرین شیعه صدهزار یک مخالفین نشود و چنانکه غلبه کفر دلیل بطلان پیغمبر نشد همچنین غلبه مخالفین دلیل بطلان طریقه شیعه نشود و همچنین در میان شیعه ثابتین بر طریقه حق را که ملاحظه کنی با آنها که از طریقه ائمه کج شده‌اند و داخل راه باطل شده‌اند صدهزار یک اهل باطل نشوند و این دلالت بر بطلان ایشان نکند و اگر چندی اهل باطل غالب باشند و ثابتین بر طریقه اهل بیت سلام الله علیهم مقهور و مغلوب باشند دلالت بر بطلان ایشان و حقیت مخالفان نکند از این جهت خدا در قرآن همه جا مذمت بسیار را کرده و تعریف کم را فرموده است و معلوم است که همیشه خوب کمتر از بد است و بدها اسباب ماندن و عیش کردن حق هستند ببین از این همه جماد و سنگ و کلوخ چقدر از آن معدن است که شرافت بر جماد دارد و از این همه معادن چقدر گیاه است و از این همه گیاه چقدر حیوان است و از این همه حیوان چقدر انسان است همچنین از این همه انسان چقدر صاحب شعورند که از روی فهم حرکت میکنند و از همه صاحبان فهم چقدر بی‌غرض میباشند و طالب حق هستند بهمین طور قیاس کن همیشه بد بیش از خوب بوده و هست پس بسیاری بد دلالت بر خوبی آن نکند و چون بسیار شد در دنیا غالب خواهد بود و چون غالب شد خدا باید برهان و صفات و علامات حق را غالب کند تا حق پوشیده نماند پس بفهم و قلب خود را مضبوط بدار و مبادا که از پی کثرت و شهرت بروی که همیشه حق کم است و با کمان است و خوب کمتر از بد است و مؤمن باید در دین خود چنان باشد که هر گاه جمیع روی زمین را کفر بگیرد بطوری که احدی جز او نماند در دین خود بواسطه کثرت مردم در کفر نلغزد نشنیدة که در عهد حضرت ابرهیم علیه السلام جمیع روی زمین کافر بودند الا آن حضرت که مؤمن بود و همچنین در عهد حضرت آدم در جمیع جماد و نبات و حیوان عالم انسانی نبود جز او و حواء پس نبایست دست از انسانیت برداشت که در عالم انسانی دیگر نیست باید انسان بود و همچنین باید مؤمن بود اگر چه کل عالم کافر باشند پس هر که بلغزد بواسطه بسیاری باطل مؤمن خالص نباشد بلکه چنان باش که اگر جمیع مؤمنان که با تو رفیق و دوست بودند اگر از ایمان خود دست بشویند و کافر شوند و منکر گردند و طعن بر حق و اهل حق بزنند تو از حق دست برنداری چنانکه در زمان نوح علیه السلام مؤمنان ظاهری برگشتند و جمع قلیلی از مؤمنان حقیقی ماندند و نجات یافتند و این فصل فصل شریفی بود اگر قدر آن را بدانی و بدانکه کسی که بجهت کثرت پایش میلغزد معلوم است که در امر خود بر بصیرت نیست که اگر بر بصیرت بود تغییری باحوالش دست نمیداد نمی‌بینی اگر جمیع عالم روز را بگویند شب است تو باور نمیکنی و اگر دست تو را بگویند این چشم تو است تو باور نخواهی کرد بجهت آنکه یقین داری و اما اگر در چیزی بر شک یا بر مظنه باشی و جمعی بگویند که چنین و چنان است تو از پی ایشان خواهی رفت یا مظنه بقول ایشان خواهی حاصل کرد و پای تو خواهد لغزید پس اول مؤمن میباید که سعی کند تا بر امر خود بر بصیرت شود بعد مردم هر چه میخواهند بگویند و بهر راه که میخواهند بروند و اگر در نفس خود می‌بینی که در امر خود بر یقین نیستی سعی کن و تحصیل یقین کن بعد مردم را بگذار بحال خود هر چه خواهند بگویند و باک مدار اگر گوهری در دست تو باشد و همه مردم بگویند این سفال است و همچنین نفع نخواهد کرد بتو اگر سفالی در دست تو باشد و همه مردم بگویند گوهر است و السلام علی اهل الحق و متّبعی الهدی.


فصل بدانکه در این زمان بعضی جهال پیدا شدند و چند کلمه از حکمت آموختند و آنرا بطور کمال نگرفتند و بانجام نرسانیدند و بمقتضای آن عمل ننمودند لهذا باعث شک و شبهه بسیار از برای ایشان شد که از عهده آن بر نتوانستند آمد و بسوی کسانی هم که خدا ایشان را در ثغور شیاطین قرار داده و از برای دفع شکوک و شبهات ناصبین مقرر فرموده رجوع نکردند و بهمان دو کلمه حکمت ناقص خود مغرور شدند و مستقل شدند لهذا شیاطین بر ایشان زورآور شده و شبهه‌ها در دل ایشان انداخته و ایشان را مغرور کرده تا آنکه اظهار شبهه‌های خود را کرده و گمراه که بودند و جمعی از جهال را هم باین واسطه گمراه کردند و آن جهال بریسمان پوسیده آن دو کلمه حکمت ناقص بچاه شبهاتِ ایشان افتاده و آن شبهات را تقویت کردند و اعانت نمودند و زینت دادند و در بلاد و عباد منتشر کردند نمیدانم چگونه بیان کنم که بر من چه گذشته و چه میگذرد و چون این شیاطین جنی و انسی و سایر شیاطین مخالفین همه در صدد دفع حقند و مانع از قوت تمام ظهور حق لابدم که قدر آسان و ممکن را فروگذاشت نکنم و اقلاً ببیان مقالی و کتابی نصرت حق را نمایم و چند رساله در این خصوص نوشته‌ام بزبان عربی و فارسی و چون اینجا هم مناسب افتاد لابدم که اشاره بکنم و در این مقام اول بیان واقعی میخواهم بکنم بعد بیان شک و شبهه آن جماعت را بعد دفع شبهه آنها را بکنم و اما بیان واقع که عرض شد آنست که شیاطین روحهائی هستند خبیثه و از برای ایشان اول تولدی است بعد زیاده و نقصانی است در قوت و شیطنت و همه شیاطین یکسان نیستند و علم همه مساوی نیست و همین که بدن کسی از انس را مناسب محل و مکان خود یافتند آنجا ساکن میشوند و هر نوع اغوا که از آن شیطان مخصوص برمی‌آید می‌نماید نمی‌بینی که شیاطین عوام ایشان را در علوم و شکوک غریبه دقیقه اغوا نمی‌نماید و القاءِ شبهات در مسائل حکمیه بایشان نمی‌نماید و همچنین در کسبهائی که وقوف ندارند شیطنت در آنها نمیدانند و هر کسبی را که مهارت دارند در آن کسب شیطنت میکنند پس معلوم شد که شیاطین جاهل و عالم بهر علمی دارند و کاسب بهر کسبی دارند و هر یک از آنها در هر کاری استادی دارند و همچنین شیاطین قابل آن هستند که تحصیل علمی دیگر کنند و شیطنتی دیگر آموزند و خبیث‌تر شوند و شیطنت ایشان زیاده شود پس چون این را دانستی میگویم بسا انسانی که تحصیل علم میکند نه از جهت نزدیک شدن بخدا بلکه از جهت بزرگی و ریاست و تشخص و حاکم شرع شدن و قاضی شدن یا ملاباشی یا آقا شدن یا شیخ الاسلام شدن و بسا انسانی که تحصیل علم میکند از برای رضای خدا و نزدیک شدن بخدا و برای عمل بآن و معلوم است که عمل اول معصیت است و معصیت از جانب شیطان است و نفس اماره و عمل ثانی طاعت است و از جانب ملک است و از جانب عقل که نور خداست پس در تن آن جماعت شیطان سکنا دارد و از چشم ایشان نظر میکند و از گوش ایشان میشنود و از دست و پای ایشان حرکت میکند و در بدن ایشان تحصیل علم میکند و علم آن شیطان زیاد میشود و شبهه و شک در آن علم میآموزد و در آن علم بنای شیطنت و اغوا میگذارد و آن شخص را اغوا میکند و جمعی دیگر را که مناسبتی با او دارند اغوا میکند و آنها هم شبهه‌های او را بجهل خود زینت میدهند و شواهد و مثلها برای آنها میجویند و ذکر میکنند پس چون این مطلب را دانستی جمعی در زمان حیات سید جلیل اجل الله شأنه و انار برهانه با قلبها و خیالهای فاسد از پی تحصیل علمهای آن بزرگوار رفتند و در مکتب دل ایشان شیطان نشست و تحصیل علم ایشان را نمود و معلوم است که با این علم فساد بیشتر میتوان کرد تا علمهای دیگر پس این علم را برای غیر خدا آموختند و بعد از آن بزرگوار بنای فساد در بلاد و عباد گذاردند و بخیال ریاست عَلَم شقاق افراشتند و بنای اظهار شک و شبهه در میان خلق گذاردند از آن جمله یکی از آنها بادعای قطبیت و بابیت عَلَم خلاف افراشته و ادعای آن کرد که من باب اعظم و ذکر اجل اعلی هستم و بر من قرآنی نازل شده است و کتابی ساخت بر سبک قرآن و در آن سورِها و آیها قرار داد و در میان مردم منتشر کرد و احکام جدید در کتاب خود قرار داد و حال آنکه جمیع کتاب او غلط و خلاف زبان عرب بود و ادعای آن کرد که کتاب من هم مثل قرآن معجزه است و هیچکس یک حرف مثل آن نمیتواند آورد و حال آنکه همه غلط و همه نامربوط و جمعی نظیر آنرا ساختند بسیار فصیح‌تر و بلیغ‌تر و اما علمای ربانی از کتاب خدا حیا کرده و اقدام بر ساختن عبارات بسبک قرآن نکردند باری این هم فتنه عظیمی شد بعد از سید جلیل اجل الله شأنه و جمع کثیری باو گرویدند و این نامربوطها را تصدیق کردند و در بلاد منتشر نمودند و زینت دادند و تفصیل آن نامربوطها را در تیرشهاب بر راندن باب و در ازهاق‌الباطل نوشته‌ام و اینجا بیش از این طول نمیدهم و غرض همین بود که از روی جهالت مانند قرآن بخاطر خود ساخته و منتشر نموده است بلکه بعضی از مصدّقین او چنانکه بواسطه مراسله امینی بمن رسید در اصفهان اظهار کرده است که قرآن الفاظ ظاهره‌اش معجز نیست و میتوان جفت او ساخت باری نمیدانم فتنه آخرالزمان چقدر عظیم است و چه صدمِها بدین و اهل دین باید برسد بهر حال مقصودم همین است که حمایت قرآن نمایم و حق را از باطل جدا کنم و بمؤمنین بفهمانم که مانند قرآن نمیتوان آورد چرا که قرآن کلام خداست و بعنوان معجزه ظاهر شده است پس نظم و خلقت قرآن مثل خلقت آسمان و زمین و سایر موجودات است چنانکه کسی جفت آنها را نمیتواند ساخت جفت قرآن نمیتواند آورد از این جهت خدا در قرآن میفرماید که لو اجتمعت الانس و الجن علی ان یأتوا بمثل هذا القرآن لایأتون بمثله و لو کان بعضهم لبعض ظهیراً یعنی اگر همه انس و همه جن جمع شوند و عزم کنند که مثل قرآن بیاورند نخواهند آورد اگر چه همه عقلهای خود را کمک هم بکنند و علمهای خود را یاور یکدیگر بسازند و باز میفرماید که فاتوا بعشر سور مثله مفتریات و ادعوا من استطعتم من دون الله یعنی بیاورید ده سوره افترائی و غیر از خدا هر کس را میخواهید بکمک خود بخوانید و از این آیات معلوم شد که هر گاه همه پیغمبران و اوصیا و انس و جن و همه خلق جمع شوند نمیتوانند مثل قرآن بگویند چرا که این کلام خداست و بعلم خدا نازل شده و آن کلام خلق است و بعلم خلق مطابق خواهد شد پس چگونه علم خلق با علم خالق مساوی شود بلکه محال است که ادراک خلق بمقام قرآن برسد چرا که قرآن فوق عقل خلایق است و بیان و شرح عقل پیغمبر است و بدانکه قرآن معصوم است از اختلاف و خطا و سهو و نسیان و کذب و لهو و لغو و کسانی که خود ایشان معصوم نیستند چگونه مخلوق ایشان معصوم میشود و کلام هر کسی شرح احوال عقل اوست و کسی که عقلش مانند عقل کل نیست چگونه شرحش مانند شرح آن میشود و همین دلیل عظیمی است که اگر میشد کرده بودند و حال آنکه همیشه دشمنان پیغمبر صلی الله علیه و آله از انس و جن بوده‌اند و هستند و اگر انس کوتاهی کند شیطان غافل نمیشود اگر میشد شیطان بجهت ابطال امر ایشان میساخت کتابی و بر زبان هر کس بود جاری می‌ساخت ولی شیطان میداند که عاجز است اینک خواست بعضی احمقان را تسخیر کند این نامربوطها را بر زبان این مرد جاری کرد و جمعی بی‌سواد نامُلّا که از خارج قدری حکمت آموخته بودند که نمیتوانند خود مثل او بگویند عاجز شدند و در اطراف منتشر کردند که کسی مثل او نمیتواند بگوید و عجب آنکه قاصدی که باب فرستاده بود پیش من و سورة برای من نازل کرده بود که بیا بفارس که خروج کنیم و قشون بهمراه خود بیاور جمیع شبهات را از دل آن قاصد بدلیل و برهان بیرون کردم تا کار بقرآن باب رسید من گفتم که این را همه کس میتواند ساخت و این معجز نیست منکر شد و گفت معجز است و احدی نمیتواند مثل آن بسازد و همین یک شبهه در دلش مانده بود تا آخر یکی از بی‌سوادان رفقا که هیچ عربیت نداشت بشوخی برداشت سورة ساخت آنوقت حیران شد خلاصه مردم باین طور لغزیده‌اند و از دین و ضرورت اسلام منحرف شده‌اند باری بطلان این حکایت‌ها از آفتاب روشنتر است ولی خداوند عالم در هر عصری فتنة می‌آورد تا خلق را آزمایش کند و همین یک اساس اسلام باقی مانده بود که شیعه و سنی در این خصوص نتوانسته بودند که شبهه کنند و در آخرالزمان این شبهه هم پیدا شد و عباد و بلاد باین مفتون شده‌اند و معلوم شد که الی الآن معنی ضرورت اسلام را نفهمیده‌اند و از اسلام خبری نداشته‌اند خدا همه مؤمنین را محافظت فرماید از فتنه‌های آخرالزمان و چون کلام باینجا رسید فی الجمله شرحی باید ذکر شود و نصرت حق را نمایم بدانکه بضرورت اسلام و بنص کتاب محکم و حدیثها و دلیل عقل واضح است که پیغمبر ما خاتم پیغمبران است و آخری آنهاست و تا روز قیامت دیگر پیغمبری نخواهد آمد و این معنی از بدیهی‌های اسلام است و دو نفر در این خلاف ندارند و شک نیست که پیغمبر آن انسانی است که خداوند عالم او را بسوی قومی فرستاده باشد بوحی خاصی بسوی خود او دیگر خواه صاحب شریعت ناسخی باشد همچون موسی مثلاً یا نباشد همچون لوط مثلاً که پیغمبر بود و تابع شریعت ابرهیم بود پس هر کس که خدا او را بقومی فرستاد و باو پیغامی داد پیغام‌آور و پیغامبر خدا خواهد بود بسوی آن قوم و چون محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله پیغامبر آخر است و بعد از او کسی به پیغامبری فرستاده نخواهد شد پس هر کس بعد از آن بزرگوار ادعا کند که وحی بر من آمده و خدا مرا بسوی خلق فرستاده مخالف ضرورت اسلام و کتاب و سنت حرکت کرده است و کافر و مرتد است از اسلام بالبداهه و باز شک نیست که معنی اینکه پیغامبری بعد از پیغمبر ما نیست این است که همچنین کسی نخواهد آمد خواه این اسم را بر سر خود بگذارد یا از راه تلبیس نگذارد چنانکه کسی بیاید و بگوید وحی بر من نازل شده است و همه شما باید اطاعت من را بکنید و مخالفت‌کننده من کافر و مرتد است و واجب القتل است و من با او جهاد میکنم و حلالی و حرامی بیان کند همین معنی پیغمبری است و بس و اجماع بر نبودن لفظ پیغمبر نشده است بلکه بر نبودن کسی که خبردهنده از خدا باشد و بر قومی فرستاده شده باشد دیگر خواه بگوید که من پیغمبرم و خواه از راه تلبیس نگوید و آنچه تلامذه و رسل این مرد باطراف آوردند همه کتابی بود مشتمل بر آیها و سورِها و خطابها که بر خدا افترا بسته بود و مضمونها که بر وحی افترا بسته بود حتی آنکه در آنها بود که ما بر تو وحی کردیم چنانکه بر محمد بن عبدالله و سایر پیغمبران وحی کردیم بطوریکه در ازهاق‌الباطل شرح آنها را کرده‌ام و در آنها حلال و حرام بود چیزی که در کتاب خدا و سنت رسول نبوده و نیست و مردم را بسوی خود خوانده بود و مخالفین خود را کافر خوانده بود و خلق را بسوی جهاد خوانده بود و در آنها بود که این قرآن افضل از قرآن محمد است و اگر بخواهیم همه قرآن محمد را در یک حرف از این کتاب قرار میدهیم و همچنین حال بنظر عبرت نظر کن که این ادعای پیغمبری هست یا نه و کدام پیغمبر بیش از این ادعا کرده است دیگر از راه تلبیس بگوید من باب صاحب‌الزمانم از او نمیشنویم نمی‌بینی که اگر کسی بگوید نماز را نباید کرد ولی روزه باید گرفت پس بهمان که انکار نماز کرده کافر میشود و نمیتوان گفت که این شخص اقرار بروزه دارد کافر نیست حال این شخص ادعای وحی و بعثت و فرض طاعتش را کرده است پس کافر شد دیگر بگوید من عبد بقیة الله میباشم چه فایده نمی‌بینی که لوط با وجود پیغمبری و وحی خود را تابع ابرهیم میدانست و بامامت ابرهیم اقرار داشت چه منافات پس این مرد هم ادعای پیغمبری کرده است و خود را کوچک صاحب‌الامر بداند چه مضایقه وانگهی که این هم از راه تلبیس است بجهت آنکه ادعای پیغمبری کرده است البته و اگر گوئی چرا تأویل نمیکنی قول او را گویم اگر ما باب تأویل بر روی مردم بگشائیم و کلام مردم را بنای تأویل بگذاریم اسلام از هم خواهد پاشید چرا که امر تأویل بطور صرفه که نمیشود که هر چه صرف دارد تأویل کنیم و هر جا ندارد نه اگر باید تأویل کرد حرف همه را تأویل باید کرد پس اقرار احدی بعد از این ثابت نمیشود و هر کس هر کلمه کفری بگوید کافر نشود و آنها هم که کلمه ایمان میگویند تأویل شود پس در این هنگام فرقی مابین مسلم و کافر و مقرّ و منکر و فحش و کلمه محبت و دوست و دشمن نخواهد بود و احدی طلب کسی را نباید بدهد چرا که احتمال تأویل دارد و مطلوب و امر کسی را بانجام نرساند چرا که تأویل دارد و اگر راضی باین طور هستید پس انکار مرا هم بر این مرد تأویل کنید و بگوئید این هم تأویل دارد و این مطلب میکشد تا بجائی که فرقی مابین کل خلق نماند و کلام همه تأویل شود و همچنین انکار نواصب را و منکرین فضایل و جمیع خلق و همه کفار و ملحدین را باید تأویل کرد و همه یکسان باشند نعوذ بالله من غضب الله و اما آنچه این جهال شنیده‌اند که ادرأوا الحدود بالشبهات یعنی حدود را بشبهه دور کنید در جائی است که اسباب اشتباهی باشد باید تا یقین نکنند حد را جاری نکنند و اگر تکلیف این بود که جمیع حدود را بشبهه دور کنند پس هرگز حدی جاری نشدی و وضع حد لغو بودی و پیغمبر و ائمه که حدود را جاری میکردند ترک اولی باشد یا معصیت باشد پس معلوم شد نه معنی این عبارت این است که واجب است یا مستحب است که حدود را دور کنند بلکه در آن موضعی است که قراین اشتباهی باشد که احتمال دو طرف امر در آن برود آنوقت باید بواسطه آن شبهه آن حد را جاری نکرد وانگهی که بر فرض اینکه باید شبهه برای عاصی پیدا کرد و حد بر او جاری نکرد هر گاه کسی زنا کرده باشد و ما گشتیم و شبهه پیدا کردیم و نگذاشتیم که زنای او آشکار شود تا حد جاری شود در این هنگام که بشبهه رفع حد از او کردیم این زانی حجت خدا و نقیب و نجیب که نباید بشود و لازم الاطاعه که نمیشود خوب هر گاه ما کفرهای این مرد را بشبهه دور کردیم باعث این نمیشود که این شخص ولی کامل بشود نهایت بقول عوام بشرقّ دست کفر او را مخفی کرده‌ایم این کجا و نقیب و نجیب و ولی و مفترض الطاعه شدن کجا خدایا چشم و گوش ما را باز کن تا آنکه براه ضلالت نرویم باری پس از آنچه ذکر شد معلوم شد که ما مأمور بتأویل سخن عباد نیستیم وانگهی که شخصی اصرار کند و تکرار کند باز اگر کسی بود که طریقه و علم و فضل و تدین او معلوم بود و نوع عقاید او معروف بود و جلیل الشأن بود و در علمش اختلاف نبود و بعد از معروف بودن عقایدش یک کلام متشابهی از او می‌شنیدیم با وجود محکمات دیگرش ممکن بود رد متشابه کلامش بمحکم کلامش و الحال این مرد کتاب آورده است شبهه نیست و بر سبک قرآن سوره و آیه دارد شبهه نیست و در آن کلمات دارد که این وحی است و بر نهج خطابات خدا با پیغمبران است شبهه نیست و خلق را دعوت کرده بطاعت خود شبهه نیست و حلال و حرام دارد شبهه نیست و معذلک کله و الحمد لله همه غلط و بر خلاف لغت عرب است و رکیک و قبیح است که شتردارهای عرب میفهمند شبهه نیست و آن کتاب را نسبت بخدا میدهد شبهه نیست و کتاب خود را جفت قرآن بلکه اشرف و جامعتر میداند شبهه نیست پس چگونه میتوان این همه امر واضح را بشبهات دور کرد و همه اینها خلاف ضرورت اسلام است و موجب کفر و ارتداد است و عجب آنکه بعضی از تلامذه او و مقرّین باو اصلاح کفرهای او را میکنند بعضی میگویند قرآن حقیقی مظهرها دارد این هم یک مظهر او و این است که میگویم علم ناتمام کشنده انسان است اینها هم لفظ مظهری شنیدند و نمیدانند مظهر چیست و چه معنی دارد و کجاست جای او و بعضی میگویند که چنانکه قرآن بیش از این بوده و تتمه دارد و آنها هم بفصاحت همین قرآن است پس ممکن است بفصاحت این قرآن دیگر هم عبارتی باشد و خدا بگوید و اینک قرآن باب بفصاحت قرآن است و غیر از قرآن هم هست چه عیب دارد و بعضی میگویند که خداوند که میتواند مثل قرآن بگوید نهایت مردم نمی‌توانند و قرآن باب را خداوند فرموده و بر پیغمبر نازل کرده و ایشان بامام عصر داده‌اند و ایشان برای باب فرستاده‌اند نعوذ بالله از تمام شدن عقل و قباحت لغزش اما قوم اول خطا گفته‌اند بدو جهت یکی بطور نقض یکی بطور حلّ اما بطور نقض گویم اگر این جایز باشد پس باید جایز باشد که کسی هم بیاید بگوید من مظهر پیغمبرم و پیغمبر را مظهرهاست و همچنین کتاب او را مظهرهاست و همچنین شرع او را ظهورهاست و در هر عصری جِلوه‌ها دارد موافق صلاح آن عصر پس بگوید منم محمد بن عبدالله و کتابی بیاورد و بگوید این کتاب من است و قرآن است و این هم شرع من مناسب این عصر آیا باید پذیرفت یا نه اگر میگویند باید پذیرفت پس عرقی از اسلام در بدن اینها نیست و کافر مطلق می‌باشند زیرا که دیگر برای اسلام حفاظی باقی نگذاردند و آنچه در شرع حلال بوده میشود که حرام شود و حرامش میشود حلال شود و بودش نابود و نابودش بود و کذبش صدق و صدقش کذب گردد و در این هنگام اسلام از غیر اسلام فرقی نمی‌داشت و بطور حل عرض میکنم که ای جهال مظهر کامل باید بر طبق ظاهر باشد اگر این مظهر بر طبق قرآن هست همین تکذیب قول خدا که قرآن مثل ندارد و اگر بر طبق آن نیست مظهر کامل نیست و اگر مظهر ناقص میخواهید جمیع عالم مظاهر پیغمبرند و جمیع کلامهای حق مظاهر قرآن ولی هیچیک محمد (ص‌) و قرآن نیستند بجهت نقصان آنها بلی هر یک جهتی از جهات آن دو را می‌نمایند بفهم چه میگویم الحال اگر کتاب این مرد مظهر قرآن باشد و باین واسطه قرآن باشد جمیع کلامهای مردم هم قرآن است حتی آنکه ماست سفید است باید قرآن باشد و اگر راضی شدید که قرآن باشد پس فضلی برای کتاب این مرد نماند و حال آنکه مظهر تا کل را ننماید مسمی باسم کل نمیشود پس هیچ قولی قرآن نمیشود بجز قرآن محمد صلی الله علیه و آله چنانکه هیچ تنی محمد نمیشود بجز تن محمد صلی الله علیه و آله و این است ضرر آنکه شخص بعضی از الفاظ حکمت را بیاموزد و علم را بانجام نرساند و صاحب عمامه و ردا و عصا و وقار گردد و گمراه شود و جمعی را گمراه گرداند نعوذ بالله و اما جواب جماعت دویم پس میگویم ای جهال تتمه قرآن در زمان پیغمبر نازل شد و وحی است و از قرآن است و مراد از قرآن همه آن است و این قرآن موجود بعض آن است و اینکه خدا میفرماید هیچ کس مثل قرآن نمیتواند آورد مثل کل قرآن است و ممکن است بفصاحت این قرآن خدا سخن بگوید ولی پیغمبر خاتم نبیین است یعنی خاتم خبردهندگانِ از خدا پس اگر کسی دیگر هم وحی بر او نازل شد آن هم خبر باو رسیده است و خبردهنده از خدا میشود و آنگاه پیغمبر خاتم نخواهد بود و این کفر است و آنچه این مرد آورده تتمه قرآن نیست تتمه قرآن شرح سوره یوسف و کاغذ بزید و عمرو نیست تتمه قرآن را همه کس شنیدند و تتمه قرآن پیش صاحب‌الامر است آه آه چکنم از دست جهال و جهالتهای ایشان اعظم مصیبتها ابتلای بدست جهال است و اما جواب طایفه سیوم را عرض میکنم که بلی خداوند میتواند که دیگر هم کتابی بفرماید مثل قرآن ولی تکرار همین کتاب میشود چرا که خدا میفرماید مافرطنا فی الکتاب من شئ یعنی در کتاب ما چیزی فروگذاشت نکردیم و میفرماید تبیاناً لکل شئ یعنی در این قرآن بیان هر چیزی شده است پس اگر دیگر هم خداوند کتابی بفرماید تکرار همین کتاب است ولی بعبارت دیگر و خدا قادر است و معجزه هم میشود البته و باز انس و جن از مثل او عاجز میشوند و لکن در آن هنگام آن هم وحی میشود مثل قرآن و اگر میگوئید که بر پیغمبر نازل شده است و از آن بر امام عصر نازل شده است و از آن بر باب نازل شده است پس عرض میکنم که این کتاب وحی خدا میشود که بر باب نازل شده است بدون فرق مثل توریة و انجیل چرا که آنها هم اول به پیغمبر رسیده است بعد بائمه رسیده است و از ایشان بموسی رسیده و خطاب بموسی است و این هم خطاب به باب است ولی بواسطه پیغمبر و ائمه رسیده است پس چه فرق کرد با توریة و انجیل بلکه چه فرق کرد با قرآن چرا که قرآن هم اول بباطن پیغمبر رسیده و از آن بباطن ائمه آمده و از آنجا بظاهر پیغمبر آمده وانگهی که اینها همه خرافات است چرا که ، رخش می‌باید تن رستم کشد ، کجا رعیت را طاقت حمل وحی است و طاقت نزول کتاب است پیغمبر صلی الله علیه و آله وقتی که وحی نازل میشد غشی میکردند و بی‌حال میشدند ، عنقا شکار کس نشود دام بازگیر ، وانگهی که کل کتاب نامربوط و غلط که همه مردم می‌فهمند و خودش اقرار دارد وانگهی که بر فرض همه آنچه گفته‌اید اینها همه خیالاتی است که بافته‌اید و خداوند بعد از پیغمبر کتابی نازل نفرموده و نمی‌فرماید چرا که بنص کتاب و اخبار و دلیل عقل قرآن خاتم الکتب است چنانکه پیغمبر صلی الله علیه و آله خاتم پیغمبران است و شرع او خاتم الشرایع است و وصی او خاتم الاوصیاست و زمان او آخرالزمان و امت او آخر الامم اینها خرافات است که جهال دو کلمه چیز آموخته‌اند و بهم می‌بافند لا لامر الله یعقلون و لا من اولیائه یقبلون حکمة بالغة فماتغن النذر و باین تأویل‌ها و معنی کردنها و خرافتها جمیع عالم را میتوان قطب و نقیب و نجیب کرد و جمیع خرافتها و حرفهای زشت را کلام آسمانی قرار داد چنانکه صوفیه خبیثه لعنهم الله کرده‌اند و میکنند و این هم بعضی از آن است چنانکه در کتاب دیگر نوشته‌ام بتفصیل و شیخ مرحوم رسالة در این خصوص نوشته‌اند و عجب مدار از اینها چرا که پیغمبر صلی الله علیه و آله با لسان الله و کلام الله و قدرة الله و علم الله و خلق الله بیست و سه سال دعوت کرد و بعد از آن بزرگوار کلاً علی بن ابیطالب را صلوات الله و سلامه علیه و آله گذاردند و از عقب ابوبکر رفتند و اینها هم بی شبهات نرفتند بمتشابهات احادیث استدلال کردند و باجماع گرویدند و تلبیس کردند و امیرالمؤمنین را تنها گذاردند و هر چه داد میکرد کار از کار گذشته بود و صحابه کبار و علمای اصحاب نبی صلی الله علیه و آله و زهاد و عبّاد امت همه تصدیق ابوبکر کرده بودند چه کار می‌شد بکنی الحال هم تلامذه شیخ و سید و قدیمیهای ایشان و صاحبان عبا و رداء و عصا تصدیق کرده‌اند و سید میفرمودند که بجهت من عماقریب قرآن را هم تکذیب خواهند کرد و اینک دوست و دشمن او تکذیب کردند و نه این است که مصدّقان این مرد همان شیخیه باشند بلکه مخالفان ایشان هم بسیاری تصدیق کردند و همه منکر قرآن شدند بواسطه تصدیق این مرد و تکذیب این فقیر فانا لله و انا الیه راجعون باری درد بیش از اینهاست و این چند کلمه بمناسبتِ ذکر قرآن ذکر شد و بهمین اکتفا میشود و السلام علی من اتبع الهدی.


فصل بدانکه اعظم دلیلها برای حقیت پیغمبر ما صلی الله علیه و آله در نزد دانایان و صاحبان فهم همین شریعت پاک و پاکیزه اوست زیرا که صاحبان سلیقه راست و فهم درست و بصیرت بامر سیاست چون در این شریعت تدبر کنند می‌یابند که جمیع آنچه امر بآن فرموده یا نهی نموده است همه بر وفق حکمت است و مطابق سیاست و موافق صلاح نظام عباد و معاش و معاد ایشان بطوری که هر گاه اندکی کسی بخواهد تحریف و تغییری در آن قرار دهد نهایت خلل در امر عباد و بلاد حاصل میشود و بطوری احکام و حدود و معاملات مردم را قرار داده است که الی الآن که هزار و دویست و شصت و دو سال از هجرت آن بزرگوار میگذرد علما و فقها و صاحبان هوش در شریعت فکر کرده‌اند و حکمتها در آنها فهمیده‌اند که همه موافق سیاست و نظم عالم است و همه آنها موافق صلاح عباد است و همه بر نهج انسانیت و درستی و راستی است و اگر این شریعت از جانب خدا نمیبود باینگونه موافق حکمت و عقول سلیمه نمی‌افتاد و خداوند الی الآن فسادی در آن ابراز نفرموده است پس چون یافتیم که کلام او نور و امر او رشد و وصیت او تقوی و پرهیزگاری و فعل او خیر و عادت او احسان و طبیعت او کرم و شأن او حق و صدق و رفق است و معذلک معجزات و کرامات و خارق عادات از او ظاهر شد و خبرهای غیبی با آن وقار و جلال و جمال و کمال و خصال و احوال که همه عاجز بودند از مثل آن و تصدیق خداوند از پی اینها همه پس شک و شبهه از برای احدی باقی نمیماند که ایشان پیغمبر ذی شأن بودند و همه افعال و اقوال و احوال ایشان حق و صدق بوده و متابعت ایشان نجات و مخالفت ایشان هلاک بوده پس در حقیقت امر ایشان اوضح از این است که من با این بیان قاصر و عزم فاتر و فهم ناقص اظهاری از آن کنم یا حاجت باظهار من باشد ،


آفتاب آمد دلیل آفتاب * گر دلیلت باید از وی رخ متاب


فصل بدانکه نور هر چیز تابع آن چیز است چنانکه نور آفتاب تابع آفتاب است در گردی و زردی و حرارت و درخشندگی و نور ماهتاب تابع ماهتاب است در گردی و سفیدی و سردی و تابندگی و نور چراغ تابع چراغ است در صفتهای آن و عکس انسان تابع انسان است در شکل انسان و عکس حیوان تابع حیوان است در صفات آن چنانکه در آئینه می‌بینی و این حکمت خداست و در حکمت خداوند تفاوت نیست ولی باز بدیهی است که نور چراغ هر چه نزدیک بچراغ است روشن‌تر است و هر چه دورتر میشود تاریکتر میشود و تا جائی که نور چراغ پیداست در همه جا شباهت بچراغ دارد الا آنکه هر چه دور میرود ضعیف‌تر میشود و هر چه نزدیکتر میشود قوی‌تر میشود و همچنین نور هر چیزی هر چه نزدیکتر بصاحب نور میشود قوی‌تر و شبیه‌تر میشود بصاحب نور و هر چه دورتر میشود ضعیف‌تر میشود و شباهتش کمتر میشود و آنجا که هیچ شباهت نباشد نور نباشد و تا نور هست شباهت هست و تفاوت در ضعف و قوت است و بس پس چون دانستی که خداوند عالم حی است و عالم است و سمیع و بصیر است پس باید بدانی که خلق او که عکس نور اویند هر چه نزدیکتر بخدایند در علم و حیوة و سمع و بصر قوی‌ترند و هر چه دورتر از اویند در این صفتها ضعیف‌ترند ولی همه این صفتها را دارند چنانکه نور چراغ از اول تا آخر همه جا بشکل چراغ است الا آنکه ضعف و قوت دارد پس همه خلق خداوند زنده و صاحب شعور هستند از اول خلق گرفته تا خاک الا آنکه بعضی قوی‌ترند و بعضی ضعیفتر و همه خلق خدا هم باین واسطه مختارند چرا که خدا مختار است نهایت بعضی در اختیار قوی‌ترند و بعضی ضعیف‌تر و این حکمتی بود از حکمت الهی که برای تو ذکر کردم پس بعد از این نه شبهه در شعور خلق کن و نه شبهه در حیوة آنها و نه شبهه در اختیار خلق پس همه باشعورند و از روی اختیار حرکت میکنند و تفاوت در ضعف و قوت است و بس پس شعور انسان و اختیار او بیشتر از خاک است و این باعث آن نمیشود که خاک شعور نداشته باشد و مختار نباشد پس مشنو حرف جهال را که میگویند آتش مضطر است بر سوزانیدن و آب بر روان بودن و اینکه میگویند جمادات و نباتات شعور و حیوة ندارند و حیوان شعور نمیکند امور کلی را و بدانکه همه از روی جهالت سخن گفته‌اند و آنچه من میگویم قول خداست که در کتاب خود فرموده و قول پیغمبر است که در حدیث خود فرموده است و این است که خدا در قرآن میفرماید که نیست چیزی مگر آنکه تسبیح خدا میکند و در وصف طیور میفرماید که هر یک نماز و تسبیح خود را میدانند و باز میفرماید که هیچ جنبندة در زمین و هیچ پرندة نیست مگر آنکه آنها هم امتی هستند مثل شما و همچنین آیها و حدیث‌ها که وارد شده است چون این رساله فارسی است گنجایش ندارد که ذکر شود و احتمال میرود که پانصد حدیث بیشتر باشد که دلالت بر شعور کل خلق میکند و بر اختیار آنها بلی همه مثل انسان نیستند و لکن همه صاحب شعور و فهم و حیوة و اختیار می‌باشند پس چون این مطلب را دانستی پس بدانکه چون همه ملک بندگان خداوند عالم می‌باشند و همه را خلق کرده است با شعور و اختیار و خداوند هم حکیم است و هرزه‌کار نیست پس آنها را بجهت فائدة آفریده است که بخود ایشان برسد چرا که خدا خودش بی‌نیاز است پس همه باید رویه بندگی را منظور دارند تا بآن غایتی که از برای آن خلق شده‌اند برسند و آن فایده از برای ایشان حاصل شود و شک نیست که رویه بندگی را خداوند باید تعلیم کند و رضا و غضب خود را بیاموزد چنانکه بنی‌آدم نمیدانند رویه بندگی را و خداوند عالم باید تعلیم آنها کند پس سایر موجودات که از انسان پست‌ترند البته نمیدانند مگر بتعلیم خداوند عالم حال از دو قسم بیرون نباشد یا باید که هر یک از جماد و نبات و حیوان و جن خود از خداوند عالم بگیرند بدون واسطه یا آنکه بواسطه باید بگیرند اما بدون واسطه که ممکن نباشد چرا که آنها همه قابل وحی و الهام خداوندی نیستند و مقام رسالت را ندارند چنانکه در انسان یافتی پس بایستی که از برای آنها هم پیغمبری باشد که او کامل‌ترین آنها باشد و خداوند احکام خود را باو بیاموزد و او بسایرین برساند و حجت را بر رعیت خود تمام کند و رویه بندگی را بایشان بیاموزد و همچنین باید پیغمبر از جنس هر یک از آن طایفِها باشد تا لغت او را بفهمند و معجزات او ثابت شود و ظاهر گردد چنانکه پیش دانستی و همچنین در آن رتبه معصوم و مطهر و طاهر باشد و آراسته بجمیع صفات نبوت لایق بآن رتبه باشد تا قابل وحی و الهام باشد و اهل آن رتبه را هدایت کند و رضا و غضب خدا را بایشان بیاموزد و احکام ایشان را بایشان برساند و چون این معنی بر اکثر علما پوشیده و پنهان است لابد است که قدری آنرا شرح دهم تا بر هر طالب منصفی ظاهر گردد مثل آفتاب در میان آسمان و اگر چه بمناسبت کتاب عامیانه خواهم نوشت ولی مطلب مطلبی عالمانه و بزرگ است بدانکه خداوند عالم غنی است از خلق و طاعتشان و در امان است از معصیتشان نه طاعت خلق باو نفع میکند نه معصیت خلق باو ضرر میرساند پس او را حاجتی بطاعت بندگان نباشد و لکن بندگان را حاجت بطاعت او بود که اگر طاعت او نمیکردند از فیض او محروم میماندند و آن طاعتها هم بعینها مصلحت‌های وجود خلق بود نه خدمت ذات خدا پس هر طاعتی هم نفعش در این دنیا و آن دنیا بخود خلق برمیگشت که دخلی بخدا نداشت مثلاً مسواک کردن دندان انسان پاک میشود وضو گرفتن صورت خود ایشان شسته میشود غسل کردن بدن خود ایشان سالم میشود معامله صحیح بودن امر خود ایشان مضبوط میشود روزه گرفتن بدن خود ایشان سالم میشود و همچنین سایر عبادتها پس معلوم شد که طاعتها برای نفع خود خلق است و برای قوام وجود خود ایشان است و نفعی بخدا ندارد پس چون خدا غنی شد و عبادتها برای مصلحت خود خلق است پس هر قومی را بر حسب مصلحت آن قوم باید تکلیف کرد پس از این جهت مصلحت هر قومی غیر مصلحت قومی دیگر شد و مصلحت هر عصری غیر مصلحت عصری دیگر شد و باین واسطه در بنی‌آدم در هر عصری تکلیفی جدید بر حسب مصلحت آن عصر ضرور شد و نبیی آمد و شریعتی آورد غیر شریعت آن دیگری و همچنین مصلحتهای جن بر حسب وجود خود ایشان است و تکلیف ایشان هم بر حسب مصلحت خود ایشان و مصلحت حیوانات بر حسب وجود خود ایشان است و تکلیف ایشان هم بر حسب مصلحت ایشان و تکلیف نباتات بر حسب مصلحت خود ایشان است و تکلیف جمادات هم بر حسب مصلحت ایشان و شک نیست که مصلحت وجود هر جنسی غیر مصلحت وجود آن دیگری است پس تکلیف هر یک بر حسب مصلحت ایشان است و نباید که تکلیف آنها مثل تکلیف انسان باشد البته و معلوم است که تکلیف هر قومی بر حسب عقل و شعور و وسعت ایشان است پس چرا باید تعجب کرد از آنکه هر قومی تکلیفی دارند و وقتی که بر حسب شعور و اختیار و وسعت و مصلحت هر یک شد دیگر محل تعجب نیست و خدا در قرآن میفرماید که هیچ جنبندة در زمین و هیچ پرندة نیست مگر آنکه آنها هم امتی هستند مثل شما و در خصوص پرندِها میفرماید که هر یک نماز و تسبیح خود را دانسته‌اند و میفرماید که هیچ چیز نیست مگر آنکه تسبیح میکند بحمد خدا و لکن شما نمی‌فهمید تسبیح ایشان را و میفرماید که هیچ امتی نیست مگر آنکه پیغمبری در آنها گذشته است پس معلوم شد بنص آیه قرآن که همه خلق صاحب شعور و تکلیف میباشند و همه امتی هستند مثل انسان و پیغمبری دارند و شریعتی دارند الا آنکه هر قومی بر حسب خود ایشان است پس پیغمبر هر قومی هم باید از جنس ایشان باشد تا پیغمبری او بر ایشان ثابت شود چنانکه گذشت در خصوص آنکه پیغمبر بنی‌آدم باید از جنس بشر باشد تا پیغمبری او ثابت شود و در هر طایفه پیغمبر ایشان در میان ایشان بمنزله دل است در میان بدن انسان و جمیع فیضها که از خداوند عالم میرسد اول بآن دل میرسد و از او منتشر میشود بسایر اعضا و همه فیض‌یاب میشوند پس چون صنفهای خلق مختلف است بطوری که می‌بینی که جماد بخودی خود از جای خود نمی‌جنبد و نمو نمیکند و سخن ظاهری نمیگوید و نبات نمو میکند و از جای خود نمی‌جنبد مثل حیوان و سخن نمیگوید و حیوان نمو میکند و حرکت ظاهری مینماید و سخن نمیگوید و جن هم نمو دارد و هم حرکت دارد و هم شعور و سخن ظاهری دارد ولی نه مثل انسان و نه بشعور و نطق او و اما انسان هم نمو دارد و هم حرکت و هم نطق و هم شعور قوی پس هر یک بر حسب خود و مناسب شأن و مقام خود تکلیفی دارند و ضروریات وجود ایشان تکلیف ایشان شده پس جماد و نبات را تکلیف بحرکت ظاهری نکرده‌اند و هر تکلیف که حرکتی ظاهری در کار دارد و عملی متعارفی میخواهد از ایشان ساقط است زیرا که خدا بوسع تکلیف میکند نه فوق طاقت و همچنین حیوانات را تکلیف بآنچه شعور کلیات و معنیهای عقلانی و تمیزهای انسانی و علم بامور پنهانی در کار داشت تکلیف نکرده‌اند و همچنین جن را بر حسب وجود خود ایشان تکلیف نموده‌اند پس استعمال چیزهای کثیف ایشان را در کار نباشد و وضو و غسل و مسواک و تطهیر بآب ایشان را حاجت نباشد و همچنین بسیاری از احکام معاملات در وجود ایشان ضرور نباشد و اما بنی‌آدم بآنچه می‌بینی حاجت دارد و این هم بجهت آنست که هر قومی بقدر شعورش و بطور خلقتش مکلف است و زیاده از وسعش مکلف نیست پس نبی جمادات مأمور نباشد بحرکت از جای خود و قومش مأمور نباشند بزیارت او و حرکت بسوی او چرا که این تکلیف از لوازم امکان حرکت است و در وجود آنها نیست و همچنین مأمور نباشد بتعلیم و تعلم قولی و باینکه نبی سخنی بگوید که هوا بحرکت آید و مأمور باین شنیدن و شنوانیدن نیستند پس حاجت باستفتا و فتوی ندارند و حاجت بدیدن نبی ندارند و نبی مأمور بحرکت بسوی ایشان نیست و از این جهت است که هر سنگی و خاکی در هر جا هست مکلف است که با وجود حرکت نکردن مؤمن باشد و ذکر کند و با وجود این عبادتش باو رسیده است و میداند بجهت آنکه طور رساندن آن پیغمبران غیر طور رسانیدن پیغمبر بنی‌آدم است پیغمبر بنی‌آدم باید بیاید در قوم و با ایشان سخن گوید و پیغمبر جماد مکلف باین نیست بلکه در همان محل خود که هست تکلیف هر کس را باو میرساند بی حرکت و بی قول مثل آنکه دل تو بدست و پای تو میگوید حرکت کن و راه برو و بنویس و آنها را تکلیفها میکند بدون قول و بدون آنکه از جای خود حرکت کند و عجب نیست و همچنین پیغمبر نباتات نباید از جای خود حرکت کند یا سخنی گوید یا رسالتی فرستد در هر جا هست تکلیف بقوم مینماید و همه را تعلیم میدهد بدون قول و حرکت و از این جهت هر گیاه در هر جای زمین که هست بی حرکت تکلیف و تسبیح خود را میداند و همچنین حیوانات غالباً ضرور نباشد که نزد پیغمبر خود روند یا پیغمبر بسوی ایشان آید یا سخن گویند و شنوند و بدون سخن در هر جا باشند تکلیف خود را یاد میگیرند و بسا باشد که بزیارت پیغمبر خود روند هر گاه مأمور شوند بزیارت و بسا آنکه حکم شود که بزیارت نروند پس پیغمبر جماد و نبات و حیوان نباید سخن بگوید و از جای خود حرکت کند در هر جا هست بی قول بامت خود تکلیفها را میرساند و آنها هم بعضی ایمان میآورند و بعضی نمیآورند و کافر و مؤمن از یکدیگر امتیاز میگیرد و از این جهت است که احادیث وارد شده است که عرض ولایت ما را بر زمینها کردند هر زمینی که قبول کرد شیرین و خوب و معدن شد و هر زمینی که قبول نکرد شور و تلخ و سبخ شد و همچنین کوهها و آبها و نباتها و حیوانها و گاه باشد که پانصد حدیث در این خصوص بیش باشد و این بجهت آن است که همه آن پیغمبران امت خود را بولایت خوانده‌اند چنانکه خواهد آمد پس دیگر مثل بعضی از جهال تعجب مکن که چه طور میشود جماد و نبات و حیوان تکلیف داشته باشند و پیغمبر داشته باشند چنانکه یافتی همه پیغمبر و تکلیف دارند و آنها بر حسب خلقت خودشان و شما بر حسب خلقت خودتان و خداوند جل شأنه عالم بمصلحت ملک خود و قادر بر رساندن تکالیف ایشان است بهر طور که صلاح میداند میرساند و آنچه ذکر شد مؤمن قبول میکند و میفهمد که صحیح است و نمیشود که چیزی بنده باشد و بندگی نداشته باشد و نمیشود که چیزی بندگی داشته باشد و بدون تعلیم خدا بداند و نمیشود که خدا تعلیم بکند مگر بواسطه کاملان و معتدلان پس تصدیق میکند آنچه را که عرض کردم ولی نمیفهمد سرّ این امر را همین قدر از روی ایمان خود میپذیرد حال میخواهم بحول و قوه و یاری خداوند قدری این مطلب را بشکافم که دیگر احتمال شک و شبهه نرود ، بدانکه طاعت فرمانبرداری امر خداست که هر چه خدا میگوید بنده بجا آورد و خدا هم نمیگوید مگر هر چه صلاح بنده خود را در آن میداند پس وقتی که حکم الهی بجماد آن باشد که از جای خود حرکت مکن و هر کس تو را حرکت دهد حرکت کن و هر کس تو را بشکند بشکن و هر کس تو را بساید سائیده شو و هر کس تو را بیندازد بیفت و هر کس تو را تغییر دهد تغییر کن و مبادا که امتثال نکنی و اطاعت نکنی پس در این وقت بر جماد همین امور لازم شود مثل آنکه سلطانی نوکر خود را سر راهی گذارد و بگوید خدمت تو آنست که هر تشنة را آب دهی و هر مسافری را بدرقه شوی و هر گرسنة را نان دهی و هر کس بتو هر چه بگوید بشنوی و هر کس هر چه از تو خواهد بدهی بر آن نوکر لازم میشود که این خدمات را بانجام رساند و همین خدمت اوست پس اگر در این کوتاهی کند البته عاصی است و بحثی بر سلطان نیست که چرا تکلیف این نوکر را مثل تکلیف وزیر خود نکردی این خدمتی است بر حسب مصلحت این نوکر و قابلیت او پس دیگر چرا بحث داری که چرا تکلیف جماد چنین شده است پس همین نماز اوست و همین عبادت او زیرا که قابلیت او همین قدر بیشتر اقتضا ندارد و لایق بیش از این نیست و همچنین تکلیف نبات را فرموده است که از زمین بروی و هر کس تو را بکند کنده شو و هر کس تو را بخورد خورده شو و هر کس تو را حرکت دهد حرکت کن و هر کس تو را بکارد کاشته شو و خودت هم نمو کن و سبز شو و در بهار بروی و در زمستان خشک شو و همچنین اگر این کارها را کرد مطیع است و الا فلا قابلیت او بیش از این نیست و اقتضای طبع او زیاده از این نه و تکلیف حیوان فرموده است که مطیع و مسخّر انسان باش هر کس تو را بار کند بار بکش و هر کس تو را براند برو و هر کس بگوید بایست بایست و هر کس تو را سوار شود متحمل شو و هر کس تو را نگاه دارد بایست و کسی را اذیت مکن و دندان مکن و لگد مزن و چموشی منما و هکذا هر یک که این کارها را کردند مطیع میباشند و هر یک که نکردند عاصی پس وقتی که تکلیف هر یک در خور خود او شد دیگر چه تعجب و همان اعمال طاعات ایشان است و عبادت آنها و بر همان ثواب دارند و بر همان عقاب و همان بندگی است چرا که بندگی اطاعت مولاست نه بوالهوسی بلکه اگر خدا انسانی را امر کند که هر کس تو را بار کند بار بکش و هر کس تو را بجائی بفرستد برو و هر کس بگوید حرکت مکن مکن همان طاعت و بندگی او میشود و همان برای او واجب میشود نمی‌بینی که طاعت غلام از برای خدا طاعت آقای اوست و طاعت فرزند از برای خدا طاعت والدین است که باید در هر حال خدمت ایشان را بکند و طلب رضای ایشان را نماید پس خدا هر یک از جماد و نبات و حیوان را تکلیفی کرده و اگر بخواهم که شرح دهم معنی نماز را و تسبیح را بطول می‌انجامد و از مطلب بیرون میرویم و گر نه میدانستی که همین امور نماز است و روزه است و تسبیح و ذکر است و هیچ فرق با عبادت بنی‌آدم ندارد پس چون عبادت آنها را دانستی باز عرض میشود که چنانکه پیش گفتیم نبی هر قومی معتدلترِ آن قوم است و از همه آن قوم بخدا نزدیکتر است و هر فیضی که اول از خدا میرسد اول بآن دل میرسد و از او بسایر اعضا میرسد پس جمادات هم مثلاً نبیی دارند و آن نبی معتدل‌تر و اشرف همه جمادات است و هر فیضی که بجمادات میرسد اول بآن معتدل میرسد و پس از آن بسایرین میرسد پس همین تکلیفها که عرض شد و همین توفیقها و عبادتها و عملها که برای جماد گفتیم اول بآن پیغمبر میرسد و بعد از آن بسایرین میرسد مثل آنکه فیض روشنائی اول از آتش غیبی بشعله میرسد و بعد از آن شعله بسایر نورها میرسد و شعله حرکتی نباید بکند و کلّ خانه را نباید بگردد و سخنی نباید بگوید و همه نورها فیض‌یاب میشوند و علانیه می‌بینی که شعله این نور را بآنها میرساند و اگر شعله نبود آنها نور نداشتند و همچنین فیض حرارت و خشکی هم بواسطه شعله میرسد پس شعله واسطه فیض است و رساننده است بانوار بلغت فصیح که ای انوار حکم همایون آتش شده است که همه نورانی و زرد و مخروطی و گرم و خشک باشید پس هر ذره که شنید مطیع شد و هر کس نشنید عاصی شد و با وجود این شعله حرکتی نکرده و سخنی نگفته است همچنین پیغمبر جماد در هر جا که هست هست ولی چون واسطه فیض است جمیع آنچه جمادها دارند در هر جای عالم از او دارند و او بایشان رسانده است و تعلیم داده است و با زبان خود فرموده است و هر کس شنیده مطیع شده است و هر کس نشنیده عاصی و هیچ احتیاج بحرکت کردن و سخن گفتن ظاهری ندارد و جمادهای عالم نباید از جای خود حرکت کنند و با او سخن گویند و سخن شنوند و رسیدن این احکام بجمادها هم براویان اخبار است و جمیع حکمهای پیغمبر جمادی بجمادهای عالم بواسطه راویان اخبار و ناقلان آثار میرسد چنانکه وقتی که حجت در مدینه بود باطراف عالم احکامش بواسطه راوی میرسید الحال هم حکم پیغمبر جمادی بجمادها بواسطه راویان میرسد چنانکه احکام شعله باجزای نور بواسطه راویان اخبار و ناقلان آثار میرسد نمی‌بینی که از خود او کسی جز همان نورها که متصل باویند فرانمیگیرد و آنها بنورهائی که یک درجه دورتر است میرسانند و آنها بنورهائی که دورتر است و همچنین تا بآن اجزای آخر میرسد حال همچنین است در جمادات از آن پیغمبر که در هر جا هست بآن جمادات میرسد که متصل باویند و از آنها بمتصل بآنها و همچنین تا بکل عالم میرسد و بسا باشد که راویان از روی معصیت و نافرمانی یا سهو یا فراموشی تغییر حکم خدا دهند و چون آن جماد شنونده نداند که آن راوی دروغ گفته معذور است البته چنانکه در انسان است و چنانکه در اینجا ذکر شد در نبات هم خودت جاری کن و همچنین در حیوان و در جن و هر چه امر بالاتر میرود اوضح میشود تا امر بانسان میرسد بلکه انسان هم چون صاحب رتبه جمادی و نباتی و حیوانی است جمادی او تابع پیغمبر جمادی است و نباتی او تابع پیغمبر نباتی و حیوانی او تابع پیغمبر حیوانی چنانکه اگر بر حیوانی سوار شوی یا بر درختی نشینی یا بر سنگی آن حیوان و نبات و جماد تابع پیغمبر خودشانند و تو تابع پیغمبر خود و آنچه در اینجا ذکر شد همه مقدمه بود برای اثبات آنکه پیغمبر ما صلی الله علیه و آله خاتم پیغمبران است و پیغمبر است بر جمیع پیغمبران و انسان و جن و ملک و حیوان و نبات و جمادی که در عالم هست و بر جمیع آسمانها و زمینها و عالم آشکار و عالم پنهان بلکه بر کل هزارهزار عالم که خدا آفریده و بر هر چه جز ذات خداست چنانکه خدا در قرآن میفرماید که مبارک است آن کسی که فرقان را بر بنده خود نازل کرد تا بر اهل همه عالمها ترساننده باشد یعنی پیغمبر باشد و فرمود پیغمبر پدر مردان شما نبود و لکن پیغامبر خدا بود و آخر همه پیغمبران پس چون بنص آیه قرآن و اجماع مسلمانان پیغمبر ما صلی الله علیه و آله آخری پیغمبران است و شریعت او جمیع ملک خدا را فراگرفته است و همه کس باید بشریعت او عمل نمایند و پیغمبری دیگر پس از او بر هیچ قومی مبعوث نخواهد شد پس همه ملک خدا رعیت اویند و اوست پیغمبر بر تمام انسان و جن و ملک و حیوان و نبات و جماد و احکام هر یک را بلغت ایشان و بطور ایشان بایشان میرساند خواه آنها را ترقی دهد تا بمقام نطق برسند و شنوا و گویا شوند تا عرض حال خود را بکنند و جواب خود را بشنوند و خواه خود تنزل و تجلی فرمایند در رتبه ایشان و احکام ایشان را بایشان رسانند یا آنکه بیک واسطه یا دو واسطه یا واسطِهای بسیار بدون سخن یا با سخن بایشان برساند غرض که پیغمبر بر کل حضرت خاتم انبیاست و احکام هر چیز را باو میرساند بهر طور که میخواهد و از هیچ چیز عاجز نیست و نه این است که او را یک نوع شریعت باشد در کل بلکه شرع او در هر جنسی بر حسب آن جنس میباشد بطوری که صلاح آن جنس را میداند و همه حلال و حرام اوست و تا روز قیامت تغییری در حلال و حرام او نخواهد شد بلکه بطور حقیقت در تمام ملک خدا همیشه حلال و حرام اوست و شرع و دین اوست و حکم حکم اوست و امت امت او و انبیاء علیهم السلام علمای امت او بودند و رسانندگان شرع او بودند بسوی امت او و الآن هم چنین است شرع شرع اوست و ائمه سلام الله علیهم علمای امت میباشند و رسانندگان شرع اویند بسوی هر قومی پس پیغمبر حقیقی خدا همان اوست و ملک همه امت اویند و انبیا و اولیا و حکما و علما همه علمای امت اویند و شرع او را بمردم میرسانند و او را در هر زمانی شرعی است و حکمی پس چون کلام باینجا رسید عرض میشود که شریعتها که از آن بزرگوار بروز کرده در عالم شش شریعت است و تفصیل آن محتاج بفصلی دیگر است که عنوان شود تا مطلب واضح شود.


فصل بدانکه چنانکه پیش دانستی خداوند عالم غنی است بذات خود از جمیع خلق خود و او را نه حاجت و نفعی از طاعت خلق است و نه ضرری از معصیت ایشان و چون خلق را از راه جود و کرم آفرید و از راه فضل و عطا خلقت کرد و حکیم هم هست و خلقت لغو و عبث نمیکند ایشان را از راه کرم خود خلقت کرد تا بفایده برسند و آن فایده برای ایشان حاصل نشود مگر چندی زیست کنند و چندی زیست نکنند مگر آنکه بدانند که چه چیز باعث بقای ایشان است و چه چیز باعث تلف شدن و برطرف شدن ایشان و این دو چیز مختلف میشود بحسب بنیه‌های ایشان و بحسب اختلاف احوال و مصلحت‌های ایشان در هر عصری چنانکه می‌بینی که چیزی که نفع بیکی دارد بسا باشد که بدیگری ضرر دارد و چیزی که در فصلی بمردم نفع دارد در فصل دیگر بمردم ضرر دارد و چیزی که در قرنی صلاح مردم است در قرن دیگر صلاح نیست پس چون احوال مردم مختلف شد تکلیف مردم نیز مختلف میشود پس در هر عصری مردم را شرعی و دینی که مناسب آن عصر است ضرور است پس چون این عالم بمنزله انسانی است تمام مراتب و تمام اعضا و اختلافی مابین آن و انسان نیست پس چنانکه انسان را حالات است از وقت تولد تا وقت مردن پس در اول تولد نطفه است و بعد از آن علقه میشود یعنی مثل پاره خونی و بعد از آن مضغه میشود مثل پاره گوشتی و بعد از آن استخوان در آن پیدا میشود و بعد از آن گوشت بر آن میروید و اعضا پدید میآید و صورتش تمام میشود و چون ظاهرش تمام شد آنگاه روح در آن دمیده میشود و باطنش درست میشود و در این هنگام بحرکت درمی‌آید و چون تعلق روحش به بدنش مستحکم شد و الفت تمام پیدا شد آنگاه تولد میکند و چندی طفل شیرخوار است و شعوری ندارد و بعد از دو سال از شیر باز میشود و سخن یاد میگیرد و بعد تا چندی بلهو و لعب مشغول است و از امور دنیا و اخری غافل است بعد از آن بسن مراهقه میرسد یعنی نزدیک ببلوغ و شعور و تمیز پیدا میکند و خدا و نبی و امام و دین و اخوان خود را میشناسد و معاملات میتواند بکند و بر نفع و ضرر و تکالیف خود آگاه میشود بعد از آن بحد بلوغ میرسد و تکالیف و معارف بر آن واجب میشود و حدود بر او جاری میشود و بعد از آن بحد شباب و نهایت جوانی میرسد و نهایت قوت و نمو تن او در آن حد است و پس از آن بسن چهل سال میرسد و آن سنی است که عقل او کامل میشود و نفس اماره ضعیف میشود و شهوات او کم میشود و تجارب تحصیل میکند و میلش از معاصی و لغوهای دنیا کم میشود و آن اول نزول اوست و ضعف قوِّهای او و پس از آن بسن کهولت و پیری میرسد و قوِّهای او تحلیل میرود و ضعف در او پیدا میشود و شهوتها بکلی در او ضعیف میگردد و بعد از آن بسن هرم میرسد یعنی نهایت شکستگی و پیری که بکلی قوی بتحلیل میرود و استمساک بدن تمام میشود و پس از آن میمیرد و کون او بدل بفساد میشود و اعضای او از هم می‌پاشد و روح تعلق از بدن بجهت آنکه آلات و ادواتش خراب شد و دیگر بکار نمیرفت برمیدارد و چون نظر از این دار دنیا برداشت آخرت را ملاحظه میکند و اوضاع آخرت برای او مکشوف و پیدا میشود چنانکه شخصی که خواب میرود و قطع نظر از این دنیا میکند عالم مثال را می‌بیند و مُردِها را مشاهده میکند چون احوالات خلقت انسان را از اول تا آخر بطور اجمال دانستی بدانکه این عالم هم نوعش بر همین مثال است پس در اول خلقت حضرت آدم منزله عالم منزله نطفه بود و شعور اهل آن زمان به نسبت به این زمان مثل شعور نطفه بود و سبب آنست که چنانکه عقول و تجربِها و علمها و صنعتها روز بروز زیاده میشود همچنین هر چه پیشتر بوده کمتر بوده البته و معلوم است که در اول خلقت جماعت کمی در دنیا بودند و هیچ ندیده بودند و تجربه و علم احدی بایشان بارث نرسیده بود پس ایشان شبیه‌ترین چیزها بحیوانات بودند نه صنعت لباسها میدانستند و نه صنعت طعامها و نه صنعت مسکنها پس عقلهای ایشان بسیار شبیه بعقل حیوانات بود و نسبت آنوقت بزمانهای آخر مثل نسبت نطفه بود پس خداوند عالم که خواست آنها را تربیت کند و تعلیم کند البته باید سخنی بایشان گوید که بفهمند بلکه بچشم خود ببینند و بحواس ظاهره خود احساس کنند زیرا که ادراک نطفه چه قدر خواهد بود و معارف و حقایق را بآنها چه طور میتوان فهماند و نعیم و عذاب اخروی را چسان میتوان بایشان گفت بهر حال خداوند با ایشان بایستی بطوری سخن گوید که بفهمند و تکالیفی چند بایشان کند که ادراک کنند و اسباب و آلات آنرا داشته باشند و الا تکلیف مالایطاق بودی پس شریعتی که حضرت آدم از حضرت خاتم فراگرفت از برای اهل آن زمان مناسب اهل آن زمان بود که فرمودند نحن معاشر الانبیاء نکلم الناس علی قدر عقولهم یعنی ما گروه پیغمبران با مردم بقدر عقل ایشان سخن میگوئیم و بعد از آن عالم ترقی کرد و از رتبه نطفه بودن بمقام علقه بودن رسید در زمان حضرت نوح علی نبینا و آله و علیه السلام و عقول مردم بحضرت آدم و وصیهای او زیاده شد و حرارت آن بزرگوار از برای طبخ عقلها و بنیهای مردم چون حرارت غریزی رحم مادر شد و عالم و اهل عالم را پخته کرد و نضج داد تا حال عالم تغییر کرد و شعورها زیاده شد چنانکه حال نطفه تغییر کرد و علقه و قطعه خونی شد و رنگ و شکلش و اسم و احوال آن تغییر کرد همچنین در زمان حضرت نوح همه احوال عالم تغییر کرد و مصلحتهای ایشان تغییر کرد پس احکام الهی درباره ایشان تغییر کرد و نوح از حضرت صاحب شریعت مصالح آن زمان را فراگرفته باهل عالم رساند و البته بایستی که آن تکلیفها و شریعت‌ها و حلال و حرامها و معرفتها بقدر عقل اهل آن زمان باشد و خدا با ایشان بقدر عقل ایشان سخن گفته باشد که تکلیف مالایطاق نشود و زیاده از وسع مردم نگردد و با علقه چه میتوان گفت و بعد بواسطه حرارت نفس آن بزرگوار و نضجی که بواسطه عمل بقول ایشان حاصل میشود عالم ترقی کرد و در زمان حضرت ابرهیم مقام اهل عالم مقام پیدا شدن مضغه شد در بدن طفل و مقام اصل صورت بستن بطور کلی و جمال و معلوم است که حالت مضغه که مثل پاره گوشتی است نزدیکتر بکمال و اعتدال است از حالت نطفه و علقه و حضرت ابرهیم تکلیفهای اهل آن زمان را از حضرت صاحب شریعت گرفته بایشان رساند و آن تکلیفها بقدر شعور ایشان بود و بر حسب استعداد ایشان بعد چون مردم بقول ایشان عمل کردند و استعداد فیض زیاده از خدا پیدا شد و بحرارت وجود آن بزرگوار عالم پخته‌تر شد و نضجی گرفت عالم را حالت صورت گرفتن و استخوان در بدن طفل پیدا شدن و اعضا از هم جدا شدن پیدا شد و حضرت موسی مبعوث و برانگیخته شد و تکلیف ایشان را تغییر داد چرا که حالت جدا شدن اعضا و صورت بستن غیر حالت مضغه است که هیچ عضوی در آن واضح نیست پس حضرت موسی از صاحب شرع کامل احکام آن زمان را آموخته باهل آن زمان رساند و معلوم است باز که حکم آن زمان بر حسب شعور و قابلیت اهل آن زمان بایست باشد و با احکام سابق تغییر داشته باشد بجهت تفاوت مصلحت پس بواسطه حرارت وجود آن بزرگوار و بواسطه عمل کردن خلق بفرمایشات ایشان عالم را پختگی حاصل شد و نضجی گرفت و ترقی کرد و مقام آن مقام آن شد که در بدن طفل در شکم مادر گوشت میروید و صورت آن بکلی تمام میشود و منتظر روح باطنی است پس چون مقام عالم ترقی کرد و مصلحت تفاوت کرد خداوند مبعوث کرد حضرت عیسی را و چنانکه گوشت تغییر اصل اعضا نمیدهد نهایت باعث زینت و آسانی حرکت و زیادتی قوت میشود و حفظ استخوانها میکند حضرت عیسی هم تغییر شرع موسی ندادند مگر بعضی سختی‌ها که در شرع موسی بود برداشتند و اصول آنرا حفظ کردند و از صدمه تغییردهندگان محفوظ داشتند و بعضی معرفتهای زیاده آوردند بحسب مصلحت‌های ایشان و شعور ایشان و چون صورت عالم تمام شد و اعضا و جوارح آن بکلی درست شد قابل آن شد که روح در بدن دمیده شود و عالم مستعد حیات شد پس روح غیبی که تا آن زمان در باطن بود و محلی نداشت که بروز کند در آنوقت بروز فرمود و آن حضرت خاتم پیغمبران و مهتر و بهتر رسولان است پس آن بزرگوار بروز فرمود و روح در تن عالم دمیده شد و عالم حیوة گرفت و چون حیوة از وقتی که دمیده میشود در تن حکمش زایل نمیشود و انسان همیشه زنده است و حیوة دارد تا وقت مردن همچنین شریعت آن بزرگوار که روح شرایع است منسوخ نمیشود و حکمش زایل نمیشود تا وقت مردنِ عالم که وقت نفخه صور باشد و همچنانکه حالت نطفه تغییر میکند و علقه میشود و علقه تغییر میکند و مضغه میشود و مضغه تغییر میکند و استخوان و اعضا پیدا میشود و بعد آن تغییر میکند و گوشت پیدا میشود همچنین شریعت حضرت آدم نسخ شد و شرع نوح آمد و شرع نوح تغییر کرد و نسخ شد و شرع حضرت ابرهیم آمد و شرع آن بزرگوار تغییر کرد و شرع حضرت موسی آمد و شرع آن تغییر کرد و شرع حضرت عیسی آمد و شرع او تغییر کرد و شرع خاتم انبیا صلوات الله علیه و آله آمد و همچنانکه در این احوال که عرض شد صورت نطفه تغییر میکند و صورت علقه ظاهر میشود و لکن اصل جسم و ماده آن برقرار است و همچنین صورت علقه تغییر میکند و صورت مضغه ظاهر میشود و اصل آن برقرار است همچنین باید اصول دین حضرت آدم با سایر پیغمبران هم یکی باشد و تغییر نکند و لکن فروع که در حقیقت صورت اصول است تغییر کند پس از این جهت اصول دین همه پیغمبران هم یک امر بوده و هیچ تفاوت در آنها نیست و یک‌صد و بیست و چهارهزار پیغمبر صلوات الله علیهم اجمعین هم یک گونه اصول داشتند و بیک اصل خواندند و بیک راه دعوت فرمودند نهایت فرقی که داشتند در صورت دین که فروع باشد داشتند و چنانکه اصل جسم غیر از اصل روح است و اصل جسم هم از وقت نطفه بودن تا وقت مردن همیشه برقرار است و تغییر نمیکند مگر در صورت نهایت روحی علاوه میشود و آن هم مستمر میماند تا وقت مردن همچنین اصول دین پیغمبران حق بوده و هست و برقرار است تا روز قیامت چرا که معاد هم جسمانی است ولی روح را اصلی دیگر و عالمی دیگر است که علاوه میشود و اصولی دیگر علاوه میفرماید که دخلی باصول جسمانی ندارد و نسبت این اصول با اصول سابق نسبت روح است بجسد پس اگر چه انبیا سلام الله علیهم دعوت بتوحید کردند لکن توحید ایشان بمنزله جسم بوده است و توحید این شریعت بمنزله روح بوده است در تن آن پس گویا آنها لفظ توحید را گفتند برای امت خود و در این شرع معنی آن ظاهر شد چرا که لفظ مانند جسد است و معنی مانند روح است پس چون اصل جسم را آنها آوردند لفظ توحید را آنها در میان مردم انداختند و باید بهمان لفظها اقتدا کرد و معنی آن لفظها را از این شرع آموخت و از آنچه گفتیم ظاهر میشود که کسانی که بهمان ظاهر الفاظ اکتفا میکنند و حال آنکه حکایت روح بایشان رسیده آنها بمنزله کسانیند که بهمان اصول ادیان سابقه میگروند و باصول این دین نمیگروند پس آنها بمنزله یهود و نصاری هستند چرا که دست از باطن برداشته‌اند و بهمان ظاهر چسپیده و بس و معلوم است که ظاهر تنها میت است و پیش از دمیدن روح میت بودن نقص طفل نیست و لکن بعد از روح دمیدن هر گاه بمیرد و روح نداشته باشد نقص است و آنچه در این شرع متین است روح اصول دین سابق است اگر فهمیدة که چگونه روح است پس اسلام آوردة و لذت حیات را بردة و الا هنوز بر همان احوالِ بی‌جانی باقی هستی سعی کن و روحی بکف آور و آن روح همان است که خداوند عالم در قرآن نازل کرده است و از این جهت میفرماید و کذلک اوحینا الیک روحاً من امرنا یعنی ما وحی کردیم بسوی تو روحی از امر خود را و الحمد لله رب العالمین که در این زمان امر این روح وضوحی دارد و بسیاری از مسلمین این روح را فهمیده‌اند و باین روح زنده شده‌اند و در تن ایشان دمیده شده است اگر چه بسیاری غافل مانده‌اند مجملاً که همه شریعت یک نفر بوده است چنانکه روح یک نفر است نهایت نطفه دارد و علقه و مضغه و استخوانی و گوشتی و تنی و روحی دارد همچنین این هم یک دین است بلکه دین یک شخص است چنانکه خدا میفرماید و من یبتغِ غیر الاسلام دیناً فلن‌یقبل منه یعنی هر کس غیر از اسلام دینی اختیار کند از او پذیرفته نمیشود پس دین اسلام است چنانکه در آیه دیگر فرموده است ان الدین عند الله الاسلام یعنی دین در نزد خدا اسلام است پس همه همان اسلام است و دین اسلام است از اول دنیا تا آخر دنیا و هر کس غیر از اسلام دینی بخواهد بگیرد دین خدای را نگرفته است و این اسلام که دین خداست مردی است و انسانی است کامل و آن هم مثل سایر چیزهای این عالم که موجود میشوند خورده خورده باید موجود شود و آن هم موجود شده است و اول نطفه بوده بعد علقه شده است و همچنین تا طفل تمامی شد و زنده و صاحب تن و جان گردید و دین کامل شد و تمام گردید و وقتی که تمام شریعت خود را ابلاغ فرمود فرمود الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً یعنی امروز خلقت دین تمام شد و جان و تنش درست شد پس امروز دین را کامل کردم و نعمت خود را تمام کردم و پسندیدم از برای شما اسلام را که دین شما باشد و تا آن روز از اول عالم دین تمام نشده بود و خلقتش کامل نشده و آنروز روح دین تمام شد و باطنش با ظاهرش مطابق شد بفهم که چه میگویم و هوش خود را جمع کن و به حرفهای عامیانه نظر مکن و بمعنی آنها نظر کن و عبرت بگیر که خداوند آن روح را چگونه در این جسدها قرار داده است همچون گنج در ویرانه ولی مارها بر سر اینها خفته است که نمیگذارد مردم را که این گنجها را درآورند ولی خرم از آنم که خودی را این مارها کاری ندارد و اذیت نمی‌نماید و بر گنج اطلاع پیدا میکنند پس وجود این مارها هم ضرور است در حکمت باری برویم بر سر کلام پیش پس خلقت طفل دین تمام شد باید متولد بشود و دیگر در شکم نمیگنجد و باید بدنیا بیاید و کارها بکند و آنچه خداوند در سر آن قرار داده است آشکار شود پس وقتی که حضرت پیغمبر دار فانی را بدرود فرمود عالم را هنگام وضع حمل رسید و آثار تولد آشکار گردید و درد زائیدن پیش آمد و انقلاب احوال آشکار شد تا آنکه حضرت امیرمؤمنان صلوات الله علیه و آله خلیفه شد و بنای اظهار دین گذارد دین متولد شد و سر از غیب برون آورد بد نگفته است که:


اسد الله در وجود آمد * در پس پرده هر چه بود آمد


ولی اگر گفته بود اسد الله در ظهور آمد بهتر بود بجهت آنکه اسد الله موجود بود ولی ظاهر نبود چنانکه خودش فرمود که من بهمراهی هر پیغمبری در باطن بودم و همراه این پیغمبر ظاهر شدم پس عالم متولد شد و ابتدای تعلق شعور بسر دین شد و آفتاب شعور بر دل دین تابید و چون آفتاب شعور تابید و حرارت او در سر این طفل اثر کرد و وجود این طفل را گرم کرد رطوبتهای مزاج طفل بحرکت آمد و بخار کرد و بر سر طفل تابید و آن رطوبتها کینِهای اهل زمین است با اهل آسمان پس بخارها پیدا شد و مابین زمین و آسمان را گرفت و ابرها پدید آمد و نور آفتاب را پنهان کرد و این هم حکمتی بود از خداوند عالم که تن طفل را طاقت قوت شعور نبود و نیست و از حکمت نیست که طفل را بتأدیب شدید بگیرند چرا که حرارت تأدیب رطوبتهای طفل را بزودی میخشکاند و نمیگذارد او بزرگ شود و خداوند تن طفل را با رطوبت خلقت کرده است تا طفل قد بکشد و بزرگ شود اگر طفل را بادب شدید بگیرند حرارت ادب رطوبت‌های او را فانی میکند و طفل میسوزد و پژمرده خواهد شد نمیبینی که گیاه تر و تازه که از زمین میروید او را طاقت آفتاب شدید نیست و رطوبت او هم بسیار است تا قد بکشد و بزرگ شود و خداوند در فصل بهار ابر و باران بسیار آفریده تا رطوبت بگیاه‌ها برسد و سایه هم باشد تا گیاه‌ها قوتی بگیرند آنگاه تابستان آید و آفتاب با نهایت حرارت و صافی بعالم بتابد و آنوقت ثمر عالم ظاهر شود و گیاه‌ها میوه‌های خود را آشکارا کنند از این جهت فرمودند طفل را تا هفت سال بگذارند بازی کند و بحرارت تأدیب او را نسوزانند تا رشد کند آنگاه او را تأدیب کنند و حرارت آفتابِ تأدیب را باو بچشانند تا ثمر او که عقل اوست آشکار شود پس چون طفل دین تازه متولد شده بود و طاقت تأدیب آفتاب ولایت را نداشت مأمور شد ولی مطلق که دست از تأدیب عالم چند سال بکشد و ابرها و غبارها که از زمین نفوس برخواسته بود در مابین اهل زمین و آفتاب جهان‌تاب حجاب گردد و نور آفتاب از پس آن حجاب بقدر طاقت اهل زمین آشکار شود تا خورده خورده حرارت آفتاب آن بخارها را بخشکاند و ابرها را نازک کند و نور خود را آشکار کند تا آنکه یکدفعه خلق عالم از تاریکی شکم مادر بروشنائی و از تاریکی جهالت بروشنائی فهم نیفتند پس ابرهای منافقین پیش آفتاب را گرفت و آفتاب دست از معانده آنها و زایل کردن کشید ولی از پس ابر کار خود را میدید و هوا را گرم میکرد و گرم میکند و طفل عالم خورده خورده در نمو آمد و شیری میخورد تا آنکه در زمان حضرت صادق صلوات الله علیه و آله از شیر باز شد و دو سالِ ایام شیرخواری او تمام شد و سخن آموخت و پدر و مادر خود را شناخت و بنای رفتار گذاشت و همچنین بود تا آنکه خورده خورده بزرگ شد و بواسطه عدم ظهور حق چنانکه بایست و بواسطه غلبه آن بخارات و غلبه نفس اماره بنای لهو و لعب و ظلم و جور و تعدی و فساد گذارد بجهت آنکه اندک قوتی گرفت و شعور عقل حقیقی را هم نداشت پس بنای ظلم و جور گذارد و عالم پر از جور و فساد شد چنانکه طفل بنای جور و فساد میگذارد تا وقتی که مکلف شود ولی در چند سال قبل از بلوغ که از غلبه نور اگر چه از پس حجابهاست شعوری پیدا میکند بسن مراهقه میرسد و طفل ممیز میشود و فی الجمله نیک و بد میفهمد و آنوقت وقتی است که از هفت سال میگذرد و باید او را اندک اندک تربیت کرد و رویه بندگی آموخت و حلال و حرام تعلیم نمود و این تربیت را بزبان عرب تمرین میگویند پس وقتی که طفل ممیز شد باید او را تمرین کرد بنماز و روزه و عبادات و رویهای بندگی و حلال و حرام آموخت تا چون بزرگ میشود و بحد بلوغ میرسد تکلیفهای خود را بداند پس در سن مراهقه معلمی و للِة ضرور دارد که او را ادب آموزد و سن مراهقه عالم همین زمان است که خداوند عالم عالم را بمؤدبین و معلمین سپرد و آنچه پیشتر بوده است آنها تأدیب و تمرین نبوده پس این علم علمای ظاهری داخل این تمرین نیست بجهت آنکه از صدر اسلام تا حال این بوده است و لکن آن معلمان که بنای شناسانیدن خداوند و پیغمبران و امامان را گذاردند و اموری چند که باعث خوف از خدا و امید باو و محبت او میشود بمردم آموختند و آن معرفتهای جاهلانه و غلطهائی که در ایام بی‌تمیزی و بی‌شعوری میگفتند و خیال میکردند برطرف کردند و ایشان را بحق تمرین کردند و حق را آشکار کردند ایشانند معلمانی که خدا برانگیخته است از برای تعلیم و تأدیب عالم و ایشان میباشند آن مؤدبان که نظیر انبیا و رسلند در این عصر در هدایت مردم و در تجدید ملت و مذهب و ایشانند حاملان دین و بیان‌کنندگان شرع مبین و گر نه این فقه ظاهر همیشه بوده و همیشه هست و این در وقت شیرخوارگی عالم هم بود پس این تمرین نیست و صاحبان آن معلمین خدا از برای تمرین نیستند هوش خود را جمع کن ببین راست میگویم یا دروغ بلی تأدیب طفل دو جوره است یکی تأدیب بدن اوست از برداشتن و گذاشتن و بستن و باز کردن و شیر دادن و دوا و غذا دادن تن طفل این همیشه بوده و هست تا وقتی که طفل مستقل شود و خود بتواند خود را غذا دهد و از سرما و گرما محافظت کند آنوقت این جوره مربیان دیگر ضرور نباشند و هر طفلی خودش صلاح و فساد امر خود را میداند و آن وقتی است که حجت علیه السلام دست خود را بر سر هر کس میگذارد و عقلش کامل میشود و حلال و حرام و صلاح و فساد امر خود را خودش میفهمد آنوقت دیگر دایه و دده ضرور نیست و یک تربیت تربیت روح طفل است که بتربیت معلمین است معلمین باید تربیت کنند پس علمهای ظاهر تربیت تن عالم است و هنوز ضرور است و علمهای باطن تربیت روح عالم است و آن وقتش حالاست و باید تمرین کرد و تربیت کرد تا آنکه رویه بندگی را بیاموزند از برای وقت بلوغ و حد تکلیف که آن وقت ظهور آفتاب عقل ولایت است تا مستعد شوند از برای خدمت و معلمان مأذونند در تربیت اطفال که تربیت کنند اگر چه بسیاست قلیل باشد و تا پنج تازیانه در غلطها میتوانند زد و باید تأدیب کنند و سیاست نمایند تا طفلها مؤدب شوند و امر بمعروف و نهی از منکر هم تمرینی دارد نمیدانم چه میگویم و تو چه میشنوی و نمیدانم چه کلمات عامیانة است که حکمتهای الهی در آن حل میشود و بیان میگردد قدر این کلمات را بدان و بهره از آنها ببر و بدان که هر چه حکمت بزرگتر میشود سخنها آشکارتر میشود و اگر عربی میدانستی می‌یافتی که قرآن چون از همه حکمتها بزرگتر است از همه کلامها آشکارتر است و با وجود این از همه کتابها مشکل‌تر است و این کتاب من هم اگر چه عامیانه است ولی بسیار مطالب بزرگ دارد و بسیار فهمش مشکل است پس حقیقةً سهل و ممتنع است یعنی در نظر آسان و در فهم بسیار مشکل است باری عالم تمرین میشود و زمان زمان تمرین عالم است از این جهت این کتابها نوشته میشود و این کلمات گفته میشود و همچنین تمرین میشود تا آنکه امام عجل الله فرجه آشکار گردد و آفتاب وجود او ابرهای ظلمات منافقین را برطرف کند و عینش آشکار شود و عالم را پر از نور عدل و انصاف کند چنانکه در زمان ابر بودن پر از ظلمات و فساد بود آنوقت عالم مکلف میشود و به‌بین آن چه چیز است که تکلیف آنست که بتو خواهند کرد نه آنچه تا حال شنیدة پس آنوقت عالم بالغ میشود و از صغیری بیرون میآید و تصرف میتواند در مال خود بکند و عبادت و طاعت بر او واجب میشود و حدود بر او جاری میشود و آنوقت عالم پر از عدل و انصاف میشود و همچنین در ترقی هست تا بنهایت شباب میرسد و آنوقت نهایت غلبه قدرت و قوت اوست و وقت نهایت حرارت مزاج او و آن وقت سلطنت سیدالشهداء علیه السلام و ظهور حضرت امیر علیه و آله السلام است و همچنین عالم در ترقی هست تا وقتی که چهل ساله میشود و آن وقت کمال عقل اوست و وقتی است که شهوت‌های او ضعیف میشود و نفس اماره بتحلیل میرود و استیلای شیاطین از او کم میشود و ادبار از دنیا و رو بآخرت میکند و دایم متذکر است و مستعد مرگ و آخرت میگردد پس آنوقت وقتی است که عقل کل یعنی خاتم انبیا صلوات الله علیه و آله بعالم رجوع می‌فرماید و شیاطین را میکشند و عالم خالص و صاف و پاک میشود برای مؤمنین و بنی‌آدم با ملائکه معاشرت میکنند و در دار دنیا جنت را می‌بینند و از آن میخورند چنانکه بعد از این شرح خواهم داد انشاء الله و آنوقت نهایت کمال عالم است بعد از آن بسن پیری میرسد و ابتدای نقصان عقل و زوال آن و آنوقتی است که ائمه سلام الله علیهم و پیغمبر صلی الله علیه و آله میل ببالا رفتن بآسمان میکنند و میل ایشان شدید میشود خورده خورده تا آنکه حضرت فاطمه علیها و آلها السلام بالا میروند و خورده خورده ائمه علیهم السلام بالا میروند تا آخر حضرت امیر علیه السلام و بعد از آن بمدتی حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله بالا میرود پس در این وقت عقل از سر عالم میرود و شعور از ایشان تمام میشود بطوری که نمی‌فهمند که عمامه را باید بسر گذاشت یا بپا کرد و چهل روز هم بر این خرافت باقی هستند تا آنکه صور دمیده میشود و روح بکلی از تن کل عالم بیرون میرود و عالم میمیرد بکلی و چهارصد سال ایام قبرِ عالم طول میکشد تا آنکه دوباره نفخه میدمند و عالم زنده میشود و قیامت برپا میشود و معاد خلایق حاصل میشود چنانکه عماقریب انشاء الله خواهد آمد مجملاً کلام در همان بیان شرایع بود و باقی را بجهت زیادتی معرفت نوشتم و همه مقصود آن بود که خدا یکی است و دین خدا یکی و آن اسلام است و پیغمبر حقیقی خدا یکی و آن رسول خداست صلی الله علیه و آله و ملک خدا هم همین که می‌بینی و هر کس باین پیغمبر نگرود از اولین و آخرین کافر و مشرک است بخداوند عالم و هر کس غیر از اسلام دینی اختیار کند البته کافر است بخداوند عالم پس دین دین اسلام است و دین محمد بن عبدالله است صلی الله علیه و آله و باقی دینها همه مقدمات وجود و پیدائی همین دینند و باقی پیغمبران رسانندگان و علمای همین دینند و همه تابع و امت پیغمبرند صلی الله علیه و آله و همه داعی بسوی او و عهدگیرنده برای او مجملاً پس از تولد این دین دیگر تغییری در اصل اعضا و روح این دین داده نمیشود بلی لطیف‌تر میشود و طبعش و نفسش و روحش و عقلش و فؤادش آشکار میشود و همین است که کامل‌تر میشود مثل زید که بدنیا آمد همان زید است تا وقت مردن لکن خورده خورده عالم و فاضل و کامل و عامل و حکیم و صانع میشود و صنایع و حِکم میآموزد و قادر و قوی میشود و زاهد و متقی میگردد و زید همان زید است در همه احوال و چیزی از او نسخ نشده است بخلاف حال نطفه بودنش که نسخ شد و حال علقه آمد و حال علقه بودنش که نسخ شد و مضغه شد و هکذا همه آن حالات نسخ شد مگر حال تمام جسدش و حال روحش که این دو مستمرند تا روز قیامت و بعد از ظهور روح باید کل جسدش تابع روحش باشد و در هر عضوی از اعضا که روح حکم کند تغییر و تبدیل دهد پس ناخن بگیرد و نوره بکشد و اصلاح لحیه خود را بکند و شارب خود را بزند و همچنین ازاله اوساخ و چرکها از بدن خود بکند و آنرا تطهیر بکند غرض حکم حکم روح است و جسدِ بی‌روح بکار نمی‌خورد و وجود جسد مقدمه بود از برای تشریف آوردن روح بفهم آنچه را که میگویم و همچنین روح مرکبی است برای عقل و روح مقصود اصلی از خلقت نیست چرا که خلق برای معرفت خلق شده‌اند نه از برای حیوانیت و مقصود اصلی معرفت است پس تن مقدمه ظهور روح است و روح مقدمه ظهور نفس است و آن مقدمه ظهور عقل است و آن مقدمه ظهور فؤاد است و ظهور فؤاد مقصود از خلقت و وقتی که فؤاد دین آشکارا شد آنوقت دین بکمال و تمام رسیده است و شخص کاملی شده است، و اگر گوئی در غدیر خم در روز نصب حضرت ولایت‌مآب خداوند عالم نازل کرد که الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً یعنی امروز کامل کردم برای شما دین شما را و تمام کردم بر شما نعمت خود را و پسندیدم برای شما اسلام را پس وقتی که آن روز کامل شد پس همه مراتب دین همان روز بروز کرد و کامل شد دیگر آنچه میگوئی از مراتب نمانده است جواب گویم که در آن روز سنیان هم بودند و همه خود را مسلم میدانند آیا میگوئی که دین ایشان الحال کامل است یا ناقص گمان نمیکنم که راضی شوی که بگوئی کامل است پس ناقص است البته پس سبب نقصان دین ایشان هم بجهت آن بود که بآنچه در آن روز حضرت پیغمبر فرمود مردم نگرویدند پس دین ایشان ناقص ماند اگر چه پیغمبر صلی الله علیه و آله آنروز دین را کامل کرد پس عرض میشود که همچنین اگر شما بآنچه آن روز فرموده نگروید دین شما هم ناقص میماند پس همه شرایط دین را آنروز پیغمبر فرمود و لکن آنکس که بربخورد کم است و نفهمیدند و عمل نکردند یا فهمیدند و ترک کردند و باید آنچه در آنروز فرموده خورده خورده آشکار بشود و آنچه بعد از این آشکار میشود همه شرح آن چیزی است که پیغمبر صلی الله علیه و آله آنروز فرموده‌اند و البته ایشان چیزی را فروگذاشت نکرده‌اند پس آنروز دین کامل شد در رسانیدن پیغمبر نه در فهمیدن مردم و بعمل آوردن پس بطور اجمال همه را فرمودند و کسی را نصب کردند که مِن‌بعد او شرح دهد و تفصیل نماید چنانکه همان روز فرمودند که حلال و حرام خدا بیش از آن است که من همه را شرح دهم ولی در میان شما کسی را گذاردم که او بعد از این بیان کند نمی‌بینی که همه مردم همه حلال و حرام را نفهمیدند پس کمال دین در آن روز بنصب ولی شد که او بعد از این دین را شرح دهد و همچنین حضرت امیر علیه و آله السلام همه دین را شرح نفرمود ولی بعد از خود کسی را گذارد که او شرح دهد و همچنین پس آنچه ما گفتیم با کمال دین منافاتی ندارد و خداوند همه چیز را در خلقت انسان نهاده است و همه کمالی را قرار داده است و خورده خورده بریاضتها و مجاهدِها باید ظاهر شود و خلق خدا ناقص نیست بفهم چه میگویم و بر بصیرت شو و انشاء الله آنچه در این فصل عرض شد کفایت میکند در بیان حقیقت شریعت پیغمبر صلی الله علیه و آله.


فصل بدانکه خداوند عالم اول چیزی را که از مرتبِهای انسان خلقت میفرماید عقل اوست چرا که آن لطیف‌تر و شریف‌تر و پاکیزه‌تر مرتبِهای انسان است و معلوم است که نوری که از چراغ پیدا میشود هر جزو از نور که روشن‌تر و لطیفتر است نزدیک‌تر بچراغ است و هر چه دورتر میشود کم‌نورتر و ظلمانی‌تر و سردتر و کثیف‌تر است پس اول آن نور که بهتر است پیدا میشود از چراغ و بعد آن نور که کثیف‌تر است و از این است که حکما همه اتفاق دارند که اول چیزی که خدا خلق کرد پیش از همه چیزها عقل است بعد از آن آن عقل تنزل میکند و روح پیدا میشود و معنی آنکه تنزل میکند نه این است که جای خود را خالی میکند و خودش بزیر میآید بلکه عقل در جای خود هست و نوری از او میتابد که آن نور در رتبه پست‌تر است از آن عقل و کثیف‌تر است و اگر خود عقل میآمد و روح میشد دیگر بایستی که عقل برطرف شود مثل آبی که یخ میشود دیگر آب نیست و همان یخ است و لکن تنزل عقل بروح مثل تنزل نور نزدیک بچراغ است بآن نور دورتر و نور نزدیک در جای خود هست و اگر آن نباشد همه نورهای بعد از او برطرف میشود پس آن بجای خود هست و نور دورتر هم از او پیدا میشود و پست‌تر است پس نور دورتر تنزل نور نزدیک‌تر است پس عقل چون تنزل کرد روح پیدا شد و روح نور عقل است و عقل در سر جای خود هست بعد بهمین سیاق روح تنزل کرد و نفس شد و نفس تنزل کرد و طبیعت شد و طبیعت تنزل کرد و ماده شد و آن تنزل کرد و مثال شد و مثال تنزل کرد و جسم شد و جسم تنزل کرد و عرش شد و آن تنزل کرد و کرسی شد و آن تنزل کرد و آسمان شمس شد و آن تنزل کرد و آسمان زحل شد و همچنین آسمانی بآسمانی تا آنکه آسمان قمر تنزل کرد و آتش شد و آن تنزل کرد و هوا شد و آن تنزل کرد و آب شد و آن تنزل کرد و خاک شد و خاک آخر تنزلهای عقل است و در هر مرتبه تنزلی آن نور کثیف‌تر و غلیظتر شد تا آنکه مثل این خاک کثیفی که شنیدی شد و این تنزلها مثل پوستی است که بر روی مغز کشیده میشود مثل آنکه روغن بادام تنزل کرد و مغز بادام شد و آن مغز تنزل کرد و پوست نازک مغز شد و آن تنزل کرد پوست کلفت درشت بادام شد همچنین عقل مغز همه این پوستهاست و این پوستها هر یک بر روی دیگری کشیده شده است و هر پوستی را که نازک کنی یا برداری زیرش پیدا میشود نمی‌بینی که خاک حیاتی ندارد و لکن در خاک کرم متولد میشود و حس و حرکت در آن پیدا میشود و آثار روح از پس پوست جسدش پیدا میشود و همچنین است نطفه که جمادی است همین که طبخ گرفت از پس پرده آن حیات پیدا میشود و آثار حیوة جلوه‌گر میشود خلاصه این مرتبِها مانند مغز و پوست میباشند و عقل مغز همه است و از این جهت عرب عقل را لُب میگوید و فارسی لُب مغز است و خدا صاحبان عقل را اولوا الالباب میفرماید یعنی صاحبان مغزها پس چون این مطلب را دانستی عرض میشود که وقتی که عقل که مغز کل است این همه پوستها را بخود گرفت و از پس این پوستینها نشست تا در این عالم آشکار شد این نهایت تنزل او بود و از این مطلب تعبیر شده است که خداوند باو فرمود که ادبار کن یعنی پشت کن بمن و بزیر برو پس پشت کرد و بزیر آمد آنقدر که میتوانست بعد خطاب باو شد که اقبال کن پس رو کرد بخداوند عالم و اول که بنای رو کردن گذاشت نطفه بود علقه شد بعد مضغه شد بعد استخوان شد بعد گوشت بر او روئید بعد از آن حیوة در او دمیده شد و بعد از آن طفل شد و بیرون آمد و خورده خورده شعور گرفت و بالا رفت تا آنکه عقل پیدا کرد و بالغ شد و خورده خورده ترقی کرد تا بنهایت کمال رسید و عقل در او آشکار شد و عقل شد چنانکه بعد خواهد آمد در معرفت نقبا و نجبا انشاء الله تعالی پس در همه این احوال بنای ترقی گذارد تا بسرمنزل و مقام خود رسید و به وطن مألوف خود بازگردید و فرمان‌برداری امر خدا را کرد پس عقل اول چیزی بود که موجود شد از مرتبِهای انسان و آخر چیزی است که آشکار میشود از مرتبهای انسان مثل آنکه اول حبه گندم را میکاری و حبه است و موجود بعد حل میشود و ساق میشود و برگ و سنبله میشود و باز در آخر حبه میشود موجود پس همان حبه که در اول موجود بود در آخر ظهور فرمود پس بطور کلی هر چه در اول موجود میشود باید در آخر ظهور کند و چون این مطلب را دانستی عرض میشود که اجماعی اهل اسلام است که پیغمبر اشرف خلق خداست و خدا اشرف از اوئی نیافریده است و در این حرف کسی را شبهه نیست پس چون اشرف خلق خدا شد باید اول موجودی باشد از موجودات و سابق بر او چیزی نباشد که اگر بود او پرنورتر و لطیف‌تر بود چرا که نزدیک‌تر بخدا بود پس اول او خلقت شده بود چنانکه مثلش را از نور چراغ یافتی پس چون باجماع مسلمانان که دلیل واضح است بر فرمایش پیغمبر صلی الله علیه و آله آن بزرگوار اشرف خلق خدا است پس اول خلق خدا بود و از این جهت خدا در قرآن نازل کرد که ایشان اول خلق خدایند و در اخبار شیعه و سنی وارد شده است که آن بزرگوار اول خلق خداست پس باید که آن بزرگوار در عالم ظهور آخری همه پیغمبران باشد و وقتی بیاید که عالم مستعد ظهور آن بزرگوار شده باشد چنانکه روح در تن ظاهر نمیشود مگر بعد از آنکه همه تن درست شد و همه اعضا در جای خود خلقت شد و مستعد فرمان‌برداری روح گردید و همچنین عقل وقتی در سر آشکار میشود که روح و تن مستعد گردیدند از برای فرمان‌برداری عقل و عمل کردن بتدبیر و تکلیف آن پس همچنین باید که اول خلق خدا وقتی بیاید که عالم مستعد ظهور آن بزرگوار شده باشد و فهمهای مردم مستعد تکلیفها و اطاعت آن بزرگوار شده باشد تا ظهور او و امر و نهی او لغو و عبث نشود نمی‌بینی که اگر کسی بلغت هندی مثلاً در میان اهل ایران که زبان هندی نمیدانند سخن بگوید لغو است چرا که کسی فهم کلام او را نمیکند و همچنین شاه باید وقتی بیاید که نوکران و فراشان منزل را آراسته و پیراسته کرده باشند تا لایق نشستن سلطان بشود آنگاه سلطان بیاید پس همچنین همه پیغمبران مقدمة الجیش آن بزرگوار میباشند و آمدند بجهت مستعد کردن عالم از برای آمدن آن بزرگوار و از برای نُضج دادن عالم از برای اطاعت و فرمان‌برداری آن عالی‌مقدار پس باین دلیلها که عرض شد ظاهر شد که اول موجودات باید خاتم پیغمبران باشد و خاتم باید اول موجودات باشد و اگر کسی گوید که این دلیل دلالت کرد بر آنکه پیغمبر صلی الله علیه و آله بایست آخرتر از کل موجودات ظاهر شوند بجهت آنکه اول کل موجودات بودند پس سبب چیست که بعد از ایشان هم خلق بسیار آمدند و میآیند یا آنکه بایست که حضرت امیر علیه و آله السلام اشرف از ایشان باشد یا آنکه صاحب‌الامر عجل الله فرجه اشرف از همه باشد چرا که آخرتر از همه آمده است عرض میشود که در آن دلیل که عرض شد شک و شبهه نیست و باید راه اینها را فهمید پس سبب آنکه حضرت امیر و ائمه علیهم السلام بعد از ایشان بودند و اشرف هم نبودند اموری چند است اولاً آنکه ایشان پیغمبر نبودند و امام و خلفای پیغمبر بودند و امام و خلیفه آشکارکننده باطن و سر امر پیغمبرند و باطن و سر پیغمبر شریف‌تر از ظاهر و علانیه پیغمبر است پس از این جهت آخرتر آشکار شدند با وجود آنکه بعد از کل ائمه باز پیغمبر رجوع میفرمایند بدار دنیا تا ظاهر و باطن هم مطابق شود و در اینجا دو سرّ معلوم شود یکی آنکه باطن ولایت از ظاهر نبوت شریف‌تر و بهتر است و دویم آنکه باطن نبوت از باطن ولایت شریف‌تر و بهتر است پس امام پس از پیغمبر آشکار شد تا دلالت بر آن کند که باطن ولایت شریف‌تر است از ظاهر نبوت و باز رجوع میکنند بدار دنیا بعد از همه ائمه تا ظاهر شود که باطن نبوت سرّ باطن ولایت است و باز نبی اشرف است پس ظاهر نبی از ظاهر ولی اشرف است و باطن نبی از باطن ولی اگر چه باطن ولی از ظاهر نبی اشرف باشد با وجود آنکه بعد از این به برهان ثابت میشود که همه این چهارده نفس نور واحدی و طینت واحدی هستند و در حقیقت یک شخصند که بصورتهای مختلف آشکار میشوند چنانکه کتاب خدا و سنت رسول صلی الله علیه و آله باین دلالت میکند و اما سایر خلق که بعد از حضرت رسالت‌پناهی آمدند سبب آن بود که فرستادن انبیا بجهت ارشاد و هدایت خلق است و اگر حضرت پیغمبر ما صلی الله علیه و آله آخرتر از همه خلق میآمدند مقارن نفخه صور پس دیگر دعوتی نبود و هدایتی حاصل نمیشد وانگهی آخر که آمدند ثمری در بعثت و رسالت حاصل نمیشد و فرستادن لغو میشد و خداوند کار لغو نمیکند و جوابی دیگر از این مطلب آنکه خلقِ اول باید در ظهور مؤخر باشد از همه کلیات نه جزئیات نمی‌بینی که اول بدن درست میشود بطور کلی و بعد روح در آن ظاهر میشود و بعد از ظهور روح باز بدن در نشو و نماست و از او تحلیل میرود و بدل میرسد و همچنین عقل پس از روح پیدا میشود ولی روح کلی و بعد از ظهور عقل باز روح باقی است و قوت و ضعف در روح پیدا میشود و این امر بجهت مصالح این دنیاست و همچنین نبات در عالم پیدا شد پس از جماد و بعد از نبات جماد باقی است و زیاد و کم میشود و حیوان پیدا شد پس از نبات و باز نبات باقی است و زیاد و کم میشود و همچنین حیوان پس از نبات و انسان پس از حیوان و معذلک خلق باز زیاد و کم میشود ولی نوع کامل پس از نوع ناقص است پس همچنین حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله ظاهر شدند پس از کلیات سایر خلق و پس از کلیه جماد و نبات و حیوان و انسان و انبیا و بعد هر یک از اینها باز ظاهر میشود حتی انبیا هم بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله هستند و ظاهر میشوند مثل حضرت عیسی و ادریس و خضر و الیاس و پیغمبرانی که در رجعت میآیند بجهت نصرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و لکن مبعوث بشریعتی نیستند و تابع این شرعند چرا که بعد از ظهور عالی و کامل‌تر ناقصهای سابق همه باید تابع باشند و هر ناقصی هم که بعد موجود میشود باید تابع کامل باشد مثل آنکه بعد از ظهور روح کل بدن باید تابع باشد و بعد از ظهور عقل روح و تن باید تابع شوند بفهم این کلمات نغز را اگر فهم داری که در جای دیگر نخواهی یافت پس معلوم شد که بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله که روح عالم بود باز باید عالم برقرار باشد و جماد و نبات و حیوان و انسان بیایند و پیغمبران هم باشند و لکن مبعوث برسالت و نبوت نباشند مگر بهر خدمتی که پیغمبر ما صلی الله علیه و آله یا اوصیای او ایشان را امر بآن کنند پس در حکمت اختلاف پدید نیامد و مطلب همان بود که عرض شد و معلوم شد که پیغمبر صلی الله علیه و آله خاتم پیغمبران است و روح کل عالم است باین جهت که بعد از همه در این عالم آمد و باز عقل کل است چرا که در رجعت باز خواهد آمد و مطلب از این فصل بیان همین بود.


فصل اگر بخواهی بدانی کیفیت رساندن پیغمبر صلی الله علیه و آله تکلیف جمادات و نباتات و حیوانات را بسوی ایشان پس بشنو که خداوند در قرآن میفرماید و لکن رسول الله و خاتم النبیین یعنی پیغمبر صلی الله علیه و آله آخری همه پیغمبران خداست که دیگر هیچ جوره پیغمبری از هیچ درجة و رتبة بسوی مردم نخواهد آمد پس بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله دیگر پیغمبری بر جمادات و نباتات و حیوانات و انسان مبعوث نخواهد شد و اگر کسی دیگر مبعوث شود آن آخر باشد و اجماعی جمیع مسلمانان است که پیغمبر ما صلی الله علیه و آله آخر پیغمبران است پس چون این مطلب واضح شد پس عرض میکنم که این مطلب که در نظر است بسی مطلب بزرگی است و تا کل هوش خود را جمع نکنی این مطلب را درنیابی و چون مقدمه‌اش دراز است مطلب را از دست مده و ملتفت باش که این مقدمه چگونه آن مطلب را آشکار میکند بدانکه بدلیل و برهان معلوم شده است در این کتاب و سایر کتابهای ما که پیغمبر صلی الله علیه و آله اول چیزی است که خدا او را خلق کرده است و قرآن بر این نازل شده است و سنی و شیعه بر این اتفاق دارند حتی آنکه الی الآن در گلدستِهای بغداد فریاد میکنند که السلام علی اول ما خلق الله و گاه باشد که پانصد حدیث بر این دلالت کند از احادیث شیعه و سنی که آن بزرگوار اول چیزی است که خدا آفریده است و باز کتاب خدا و سنت رسول صلی الله علیه و آله دلالت میکنند که هر چه غیر از آن بزرگوار است از نور او خلق شده‌اند و او آفتاب فروزان عالم امکان است و جمیع عرصه امکان بنور جمال آن ذو الجلال منور گردیده است و آن بزرگوار بلندتر است مقامش از مقام کل خلق بهزارهزار دهر و هر دهری صدهزار سال است که هر سالش صدهزار ماه باشد که هر ماهش صدهزار هفته باشد که هر هفته‌اش صدهزار روز باشد که هر روزی مثل هزار سال از سالهای این دنیا باشد و اگر بالقوه حساب داری حساب کن پس بلندی مقام آن بزرگوار از سایر خلق خدا باین مقدار راه است یعنی هر گاه مرغ تندروی که بهر بال زدن هفتاد همسر این دنیا را قطع کند در کل آن هزارهزار سال به‌پرد بمقام ایشان نخواهد رسید خداوند ایشان را در آن رتبه بلند و مقام عالی آفریده بود که هیچ کس با ایشان نبود و از شعاع ایشان در آن هزارهزار سال راه پائین‌تر پیغمبران را آفریده که صد و بیست و چهارهزار پیغمبر باشند و چون ایشان را آفرید همه را بر فطرت آفرید چیزی نمیدانستند مگر هر چه خدا تعلیم فرماید پس حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله را خداوند فروفرستاد در میان ایشان پس ایستاد در میان ایشان ولی بلباس خود ایشان و بشکل و صورت خود ایشان که اگر بصورت اصلی خود ظاهر میشد جمیع اهل آن عرصه می‌سوختند و هلاک میشدند بلکه بعدم می‌شتافتند پس بلباس خود ایشان ظاهر شد و لکن لباسی که از همه لباسهای ایشان فاخرتر و بهتر بود و زبانی که از همه زبانهای ایشان فصیح‌تر بود و جمالی که از همه جمالهای ایشان جمیل‌تر بود مجملاً بصورت کامل آن رتبه آشکار شدند و همان صورت ایشان بمنزله دل بود در میان آن پیغمبران و آنها بمنزله اعضا بودند و فرق مابین صورت آنها و صورت پیغمبر صلی الله علیه و آله مثل فرق دل بود با سایر اعضا پس صورت آن بزرگوار که در آن عالم بود بمنزله دل جسمانی بود و نور اصلی آن بزرگوار بمنزله روح بود در آن دل پس آن صورت بواسطه روحی که در تن داشت با انبیا سخن گفت و سخنان خدا را که باو وحی شده بود بایشان رساند پس آن صورت رسول و پیغمبر بود بسوی آن جماعت و نور حقیقت که در دل او افتاده بود وحیی بود که باو شده بود پس سخن نمیگفت مگر بوحی خدا بلکه سخن نمیگفت در او و از او مگر خداوند عالم و ظاهر نبود از او و در او مگر خداوند عالم پس بجهت ابلاغ رسالت در میان قوم ایستاد و گفت الست بربکم و محمد نبیکم و علی و احدعشر من ولده و فاطمة الصدیقة اولیائکم الستم توالون اولیاء الله و تعادون اعداء الله پس خود آن بزرگوار لسان الله بود در سخن گفتن با ایشان و سخن گفت و همه گفتند چرا توئی خدای ما و محمد صلی الله علیه و آله و علی بن ابی‌طالب و یازده فرزندش و فاطمه صدیقه علیهم السلام اولیای ما هستند و دوستان ترا دوست میداریم و دشمنان ترا دشمن میداریم پس پیغمبر صلی الله علیه و آله لسان خدا بود در ادای سخن و روی خدا بود در خطاب انبیا پس خداوند با ایشان سخن گفت و ایشان با خدا سخن گفتند و اجابت پیغمبران مختلف شد بعضی زودتر جواب دادند بدون تأمل و ایشان اولوا العزم شدند که حضرت نوح و ابرهیم و موسی و عیسی باشد و بعضی دیگر اندکی تأمل کردند و جواب گفتند که ایشان پیغمبران مرسل باشند که باهل عالم مبعوث شدند و بعضی پس از تأملِ بسیار جواب دادند که آنها سایر پیغمبران باشند و درجِهای پیغمبران باین واسطه تفاوت کرد بعد این چهار کلمه را آن بزرگوار برای ایشان تفصیل داد که اگر اقرار بتوحید کردید مقتضی آن آنست که چنین و چنین کنید و اگر بنبوت من اقرار کردید مقتضی آن آنست که چنین و چنین کنید و اگر بولایت علی و یازده فرزندش اقرار کردید مقتضی آن آنست که چنین و چنین کنید و اگر دوستان خدا را دوست و دشمنان خدا را دشمن میدارید مقتضی آن آنست که چنین و چنین کنید پس هر کس تأمل در اصل چهار کلمه نکرده بود در فرع آنها هم تأمل نکرد و بلافاصله قبول کرد و هر کس تأمل در اصل کرده بود در فرع هم تأمل کرد پس کوتاهی در فرع از آن روز دلیل کوتاهی در اصل شد و کوتاهی در اصل باعث کوتاهی در فرع شد و رتبه پیغمبران باین واسطه تفاوت کرد و عملهای ایشان باین واسطه مختلف شد و از این است که از بعضی ترک اولی سرزد و از بعضی سرنزد و بعضی پیغمبران مبتلا بمصیبت‌ها از راه عقوبت شدند و بعضی نشدند پس هر کس در اصول تأمل کرده بود در فروع هم تأمل کرد و خداوند او را عقاب کرد و هر کس تأمل نکرده بود مستحق عقوبت هم نشد و چون رجوع هر چهار اصل بیک اصل است و آن ولایت اولیای خدا و براءت از اعدای خداست چرا که هر کس این را دارد همه را دارد و هر کس این را ندارد هیچ یک را ندارد چنانکه در مثَل می‌بینی که موحدین در عالم بسیارند ولی توحید بایشان نفع نمیکند اگر بنبوت قائل نشوند و قائل بنبوت هم نفع نخواهد دید تا قائل بولایت آل‌محمد علیهم السلام نشود و قائل بولایت هم نفع نخواهد دید تا قائل بولایت اولیاء و بیزاری از اعداء نشود پس شرط منتفع شدن از آنها این آخری است پس اگر نباشد نفع نخواهد کرد و اگر این درست شد معلوم است که همه درست شده است نه از این جهت که این شریف‌تر از توحید و نبوت است ولی بجهت اینکه این کاشف از آنهاست و دلیل آنهاست پس هر کس این را دارد دلیل آن میشود که در آنها صادق بوده و نفع خواهد دید و هر کس این را ندارد دلیل آن است که در آنها کاذب بوده و نفع نخواهد دید و این باعث آن نمیشود که شریف‌تر از آنها باشد و لکن این مثل تن است و آنها مثل جان اگر تن نباشد دلیل آنست که جان نیست و اگر تن باشد و حس و حرکت داشته باشد دلیل آن است که جان هست و حالا تن شریف‌تر از جان نباشد باری چون رجوع همه بولایت و براءت شد از این جهت حضرت امیر فرمود که هر نبیی که مبتلا ببلائی شد بجهت تأمل او شد در ولایت من و هر کس که کامل شد بجهت مبادرت و شتافتن او بود بسوی ولایت من و ولایت آن بزرگوار ولایت اولیای اوست که کاشف و دلیل ولایت اوست و این مطلب را هم باید بدانی که سایر مردم در عالم پیغمبران نبودند که خداوند عالم عهد ولایت ایشان را از پیغمبران بگیرد بلکه مقصود از اولیای خدا در آن عالم خود پیغمبران میباشد پس عهد گرفتند که یکدیگر را دوست دارند و از مخالفین ایشان که در سجین خلق شدند روگردان و بیزار باشند پس این عهد دخلی بسایر شیعیان ندارد چرا که شیعیان از شعاع و نور ایشان خلق شدند و هرگز عهد بر آفتاب نباید بگیرند که باید تولّای نورهای خود را داشته باشد چرا که آفتاب به توجه و التفات خود نورها را باقی دارد و اگر تأمل درباره نورها کند از دو قسم بیرون نباشد اگر بی‌التفاتی کلی نماید همه معدوم شوند بد نگفته است شاعر که : باندک التفاتی زنده دارد آفرینش را * اگر نازی کند از هم بپاشد جمله قالبها

و اگر بی‌التفاتی جزئی نماید همه تیره و تار شوند پس وقتی که هستی و نیستی نور و ضعف و قوت او و حسن و قبحش و کمال و نقصش بسته بالتفات آفتاب باشد جای آن نباشد که از آفتاب عهد دوستی نورها را بگیرند پس چون مؤمنین را خدا از شعاع پیغمبران آفرید جای آن نباشد که عهد ولایت ایشان را از انبیا گیرند و حال آنکه در عالم پیغمبران نام و نشان از مؤمنان نبود باری پس از تمام شدن عهد پیغمبران خداوند از شعاع ایشان مؤمنان را آفرید و همه را در یک عرصه جمع گردانید و باز حضرت خاتم النبیین را بسوی ایشان فرستاد و لباسی از جنس بشریت ایشان بر تن همایون او راست فرمود و این لباس را بر بالای لباس اول پوشید و در میان مؤمنان ایستاد و فرمود انا بشر مثلکم یوحی الی انما الهکم اله واحد یعنی من بشری هستم مثل شما و فرق مابین من و شما همین است وحی میشود بمن دائماً که خدای شما خدائی است یگانه و این وحی بهیچ کس دیگر نمیرسد مگر آنکه از من بشنود و از من بپذیرد زیرا که آن بزرگوار چون دل بود و سایرین مانند اعضا و هر حکم که از روح غیبی برسد اول بدل میرسد و دل از برای هر عضوی بزبان آن عضو ترجمه میکند مثل این حکایت مثل آئینه‌ایست که در زیر آفتاب گذارند و عکس او بر در و دیوار افتد پس آن آئینه بزبان فصیح گویاست که ای در و دیوار من سنگی هستم مثل شما و هیچ فرقی در میان من و شما نیست مگر آنکه از آفتاب جهانتاب وحی میشود بمن که روشن‌کننده عالم یکی است و این وحی بهیچ کس غیر از من نشده است و هر کس این مطلب را فراگرفته از من پذیرفته و منم رسول آفتاب بسوی شما همه باید اطاعت مرا کنید و از من بپذیرید پس خداوند عالم با لسان خود بیان فرمود که الست بربکم و محمد نبیکم و علی و احدعشر من ولده و فاطمة الصدیقة اولیاؤکم الستم تتبعون انبیاء الله و رسله و توالون اولیاء الله و تعادون اعداء الله پس مردم مختلف شدند بعضی سبقت گرفتند بر همه و ایشان را سابقون گویند و خداوند ایشان را در قرآن یاد فرموده است که و السابقون الاولون من المهاجرین و الانصار و الذین اتبعوهم باحسان رضی الله عنهم و رضوا عنه و میفرماید و السابقون السابقون اولئک المقربون و بعضی دیگر تابع شدند و بعد از ایشان جواب گفتند و بعضی از ایشان متأخر شدند و آخرتر از همه جواب گفتند و درجات هر یک بدین واسطه معین شد و عددهای ایشان معلوم گردید که دیگر نه کم میشود و نه زیاد بعد فروع این کلمات را بر ایشان عرضه کردند هر کس در اصول سبقت گرفته بود در فروع هم سبقت گرفت و هر کس در اصول تأمل کرده بود در فروع هم تأمل کرد پس باز معلوم شد که تأمل در فروع از تأمل در اصول پیدا میشود و در این عالم خداوند از برای انبیای سابق هم ابدانی چند قرار داد که آن بزرگواران در آن ابدان جلوه کردند و بلباس بشریت درآمدند و ایشان باز در این عالم دعوت پیغمبر صلوات الله علیه و آله را پیش از سایر مؤمنین قبول کردند چنانکه در عالم اول قبول کرده بودند و لکن اینجا هم بتفاوت یعنی اولوا العزم پیشتر اجابت کردند و مرسلین بعد از ایشان و سایر انبیا بعد از ایشان چون در این عالم هم دعوت تمام شد و پیش‌قدمان از متأخران جدا شدند خداوند از نور ایشان مؤمنان جن را آفرید و باز حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله را در عالم ایشان بلباس ایشان جلوه‌گر گردانید و بزبان ایشان بهمان طور که در عالم مؤمنان یافتی عرض تکلیف فرمود بعضی سبقت گرفتند و بعضی تأمل کردند بهمان طور که در عالم مؤمنان دانستی و خداوند مؤمنان را در عالم ایشان فروفرستاد و در لباس ایشان درآورد و آنها هم پیش از طایفِهای جن دعوت آن بزرگوار را اجابت کردند هر کس در حد خود بطوری که گذشت و همچنین حضرات پیغمبران را نیز در لباس ایشان درآورد و آنها لباس این عالم را بالای لباس بشری پوشیدند و دعوت را پیش از مؤمنان در این رتبه قبول فرمودند بطوری که پیش دانستی و همچنین عالمی پس از عالمی آمدند بهمان سیاق تا آنکه خداوند این عالم را آفرید و حضرت پیغمبر را صلوات الله علیه و آله در این عالم ظاهر گردانید بلباس جسمانی این عالم و از برای او در این عالم هفت لباس حاصل شد یکی بر بالای دیگری و انبیا را ظاهر ساخت و از برای ایشان شش لباس حاصل شد یکی بر بالای دیگری و مؤمنان را آورد و از برای ایشان پنج لباس حاصل شد یکی بر بالای دیگری و جن را در این عالم آورد و از برای ایشان چهار لباس حاصل شد یکی بر بالای دیگری و ملائکه را آورد و از برای ایشان سه لباس حاصل شد یکی بر بالای دیگری و حیوانات را آورد و برای ایشان دو لباس حاصل شد یکی بر بالای دیگری و نباتات را آورد و ایشان یک لباس جمادی پوشیدند و در این عالم ظاهر شدند و خود این عالم هم که عالم جمادات بود پس باز حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله در میان این عالم ایستاد و فرمود الست بربکم و محمد نبیکم صلی الله علیه و آله تا آخر دعوت و اول کسی که اجابت کرد پیغمبران بودند و پس از ایشان مؤمنان انس بودند و پس از ایشان مؤمنان جن بودند و پس از ایشان ملائکه بودند و پس از ایشان حیوانات طیبه بودند و پس از ایشان گیاههای طیب بود و پس از ایشان جمادات بودند هر یک سابقین ایشان پیشتر و لاحقین پس‌تر اجابت کردند این است که خداوند میفرماید تبارک الذی نزل الفرقان علی عبده لیکون للعالمین نذیراً یعنی مبارک است آن کسی که قرآن را بر بنده خود نازل کرد تا بر اهل همه عالمها پیغمبر باشد و ایشان را بترساند پس باین نهج آن بزرگوار دعوت خداوند را بسوی خلق رسانید پس عالمهای ذر که آن بزرگوار دعوت فرمودند سی و دو عالم بود چرا که هر یک از این هشت عالم که مذکور شد چهار عالم ذر دارند که شاید شرح آنها در مسئله معاد بیاید و در هر سی و دو عالم آن بزرگوار لسان الله بود و تکالیف خلق را اصولاً و فروعاً بخلق رسانیدند پس آن بزرگوار مبعوث بر کل خلق بودند و همه خلق را بلسان معجزبیان خود دعوت فرمودند و اگر بخواهم حل این رمزها همه را نمایم عمر تمام میشود و کتاب تمام نمیشود و بسیاری از اینها را در درسهای خاص و عام بیان کرده‌ام و همه شنیده و دانسته‌اند و در این رساله عامیانه نمی‌گنجد و اگر ممکن بود که شرح کنم معاینه میدیدی که آن بزرگوار در هر عالم بنفس نفیس خود دعوت خلق را فرموده و امرها و نهی‌های خدا را بخلق رسانیده است ولی،


چون کنم دلها بسی سنگ است سنگ * چون نمایم سینه‌ها تنگ است تنگ


ور نه، در مدیحش داد معنی دادمی * غیر این منطق لبی بگشادمی


ولی آنچه خدا خواسته است میشود مجملاً که آن بزرگوار در این عالم بلباس جمادی ظاهر شدند و هفت لباس بر روی یکدیگر پوشیده‌اند و جاهلان را گمان آن است که همه همین است که می‌بینند بد نگفته‌ام که:


جاهلا این نور علیینی است * نه همین جسمی که تو می‌بینی است


این در هفت عالم تنزل کرده است تا باین صورت که ترا طاقت دیدار اوست ظاهر شده بلکه در هفتاد عالم بلکه در هفتادهزار هزار عالم تنزل فرموده و از هر عالمی لباسی به خود گرفته و از پس هفتادهزار حجاب نور خود را بتو نموده است و تو را طاقت آن نیست که او را بشناسی اگر او را بی‌حجاب میدیدی چه میکردی بد نگفته است که:


در پس پرده نهان بودی قومی بضلالت * رتبه ذات تو نشناخته گفتند خدائی


وه چه گویند ندانم گر از آن طلعت زیبا * پرده برداری و آنگونه که هستی بنمائی


باری چون در این عالم جمادات آمدند بنی‌آدم را بزبان خود ایشان خواندند و جن را بزبان خود ایشان و حیوانات را بزبان خود ایشان و نباتات را بزبان خود ایشان و جمادات را بزبان خود ایشان و هر یک را بطور خودش بطوری که قابلیت دارد و صلاح و وسع او هست و بود دعوت فرمودند و امر و نهی هر یک را بایشان رسانیدند و ایشان را برای هر قومی شریعتی است نمی‌بینی که برای هر صنف از بنی‌آدم هم شریعتی قرار داده است صحیح را گفته است ایستاده نماز کن مریض را نشسته و از آن مریض‌تر را خوابیده و آنکه در امن و امان است بطوری که معروف است و خائف را بطوری دیگر و آنکه در جنگ است بطوری دیگر و آنکه در لُجّه غرق آب است بطوری دیگر صحیح را فرموده روزه بگیر و مریض و مسافر را فرموده مگیر مستطیع را فرموده حج کن غیر مستطیع را فرموده بر تو واجب نیست و همچنین برای هر قومی عبادتی مقرر فرموده همچنین برای حیوانات هم بر حسب وسعت و ادراک و قوه و قدرت ایشان تکلیف قرار داده و نباتات را بر حسب خودشان و جمادات را بر حسب خودشان و با هر یک بزبان خود ایشان و بطوری که گذشت تکلیف کرده است و البته در هر طایفة از ایشان نیز کاملین و حکما و بالغین باشند و نقبا و نجبا و تابعین در میان هر یک باشد چنانکه اخبار اهل بیت علیهم السلام بآن دلالت میکند چنانکه فرمودند که لحم سید طعامهاست در دنیا و آخرت و فرمود که فضیلت جو بر گندم مثل فضیلت ما اهل بیت است بر مردم و فرمودند که سید فواکه انار است و فرمودند کاسنی سید سبزیهاست و فضل کاسنی بر سایر سبزیها مثل فضل ما اهل بیت است بر مردم نمیدانم چه میگویم و چه میشنوی میترسم اینها را افسانه بینگاری و ندانی چه میگویم چنانکه جمعی کثیر نفهمیده‌اند و تأویل‌های نامناسب کرده‌اند باری امیدوارم که اگر در این رساله بدقت نظر کنی اینها را حقیقی بگیری و تأویل نکنی و غرض از این فصل همان کیفیت ابلاغ بجمادات و سایر موجودات بود و از آنچه پیش از این و در این فصل عرض شد مطلب واضح میشود پس حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله در هر جا که هست دعوت هر قومی را بلسان آن قوم میکند خواه ایشان را ملاقات بکند بظاهر و خواه نکند.


مطلب سوم


در معرفت حضرت پیغمبر آخرالزمان صلوات الله و سلامه علیه و آله است بچهار قسمت معرفت که سه قسم از آن تا این زمانها بروز نکرده بود و همان یک قسم آخر را بطور ظاهر میفهمیدند پس ما بحول و قوه الهی در این رساله عامیانه میخواهیم هر چهار قسم را شرح کنیم ولی یاری میجویم از خداوند عالم در آنکه بطوری بیان کنم که همه خواص و عوام بهره برند و بفهمند و مؤمنان ایشان تصدیق کنند و پناه میبرم بخداوند عالم و بباطن پاک پیغمبر و ائمه طاهرین و انبیاء و مرسلین و شیعیان کاملین ایشان از شر اشرار و مکر فجار که نکته بر این کتاب نتوانند بگیرند و خداوند توفیق دهد مرا بر بیان کردن و بندگان مؤمن را بر قبول کردن و کور گرداند منکرین فضایل را از دیدن و فهمیدن و محفوظ دارد این خاکسار و سایر تصدیق‌کنندگان را از شر ایشان پس در این مطلب چهار مقصد است.


مقصد اول


در معرفت بیان و این معرفت بالاترین معرفت‌های رعیت است بایشان و این معرفت مخصوص است بخواص خواص شیعیان ایشان و همیشه در سینِهای طیب طاهر شیعیان مخفی و پوشیده بوده است و از سینه بسینه میرفته است و در کتابها و خطابها نیامده بوده است چنانکه گفته‌اند که درسی نبود هر آنچه در سینه بود ، بلی بطور اشاره و ایماء در کتاب خدا و سنت ائمه طاهرین بوده است و هست ولی کسی غیر از اهلش بآن برنمیخورده و نمیخورد تا در این اوان که خورشید ولایت از مشرق شیخ امجد اوحد الشیخ احمد الاحسائی اعلی الله مقامه و رفع فی الخلد اعلامه سرزد و نور ولایت مطلقه از رخساره سید اجل اعظم عالم السید محمدکاظم اجل الله شأنه و رفع فی الخلد اعلامه تافت و مأمور باظهار مقامات و آیات ائمه طاهرین سلام الله علیهم گشتند شمة از آن را بمقتضی آن زمان اظهار فرمودند و چون روز بروز زمان در ترقی است و استعداد اهل این زمان قدری بیشتر شده است حقیر فقیر خواستم قدری آن امر را آشکارتر کنم و گذاردن این مطلب در این کتاب عامیانه از مشکل‌ترین کارهاست و نهایت دشواری را دارد زیرا که ساختن عبارتی بطوری که ظاهرش با بی‌اعتدالی بی‌اعتدالان درست آید و با وجود این قابل آن باشد که تن معنی‌های معتدل باشد و روح آن معنی‌ها را در بر داشته باشد و آن معنی‌ها را بفهماند بسیار امر خطیری است و بهمین جهت این کتاب عامیانه من در نزد ارباب هوش و بصیرت بسیار بسیار امر عظیمی است و میدانند که در خور هر کس نیست که اینطور عامیانه بنویسد و مطلب‌هایش باین دشواری و عظیمی باشد باری باز یاری میجویم از خداوند جلیل و باطن رسول صلی الله علیه و آله و باطن ائمه طاهرین و اولیای ایشان در نوشتن تتمه این کتاب بطور دلخواه و امیدم چنان است که مرا ناامید نکنند چنانکه نکرده‌اند و گفته‌اند الاکرام بالاتمام پس چون این مطلب بزرگ است و محتاج بمقدمات چند است پس مقصد را بر چند فصل قرار دادیم تا در هر فصلی مقدمه را ذکر کنیم و اهل وصل آنها را متصل کنند و اهل فصل آنها را منفصل بینند.


فصل بدانکه شک نیست در اینکه خداوند عالم قدیم است یعنی بذات خود پاینده است و یک است که او را بخش بخش نتوان کرد و خورد خرد نمیشود و او را اجزا نیست بلکه بهر نظر که نظر کنی او یک است و هر چه غیر از این یک حقیقی است همه خلقند و همه حادث هر جا که خواهد باشد پس چه مشیت خدا و چه چیزهائی که بمشیت خدا خلق شده است از جبروت و ملکوت و ملک همه حادث می‌باشند حتی اسمهای خدا و صفت‌ها و نورهای او همه حادث و خلقند زیرا که یک حقیقی غیر از خودش یعنی غیر از همان که هست چیزی دیگر نیست و غیر از همان که هست حالی دیگر و جهتی و زمانی و مکانی و رتبة دیگر ندارد همان ذاتی است که هست و در مکانی نیست و در زمانی نیست و در جهتی نیست و در رتبة نیست دیگر حالتی و حالتی ندارد و تغیری و تبدلی از برای او نیست و این نوع توحید را نمی‌توانی فهمید مگر با چشم خدائی که بتو عطا کرده یعنی با نور خدائی که در تو هست که آنرا فؤاد میگوئیم نظر کنی آنگاه میتوانی چنین توحیدی را بفهمی و محال است که با عقل یا روح و نفس بتوانی این مسئله را بفهمی، بعقل نازی حکیم تا کی ، بفکرت این ره نمیشود طی

بکنه ذاتش خرد برد پی ، اگر رسد خس بقعر دریا

باری در بیان نقص نیست انشاء الله دیگر اگر نفهمی که چه میگویم برو دعا کن که خداوند عالم فهم تو را درست کند و رسا گرداند باری مطلب آنست که خداوند عالم یک و یگانه است و هر چه غیر این یک و یگانه است همه حادث و خلق اویند و آن یک غیر آن یک چیزی دیگر نیست و طوری دیگر نمیشود و معنی دیگر ندارد و مثل خلق خود نیست که بهر نظری طوری باشد و بهر نظری اسمی دیگر باو بگویند مثل آنکه زید از آن جهت که پسر محمد است میگوئی پسر و از آن جهت که پدر عمرو است میگوئی پدر و از آن جهت که برادر بکر است میگوئی برادر و همچنین بنظری عم میشود و بنظری خال میشود و بنظری استاد میشود و بنظری شاگرد میشود و همچنین بهر نظری چیزی باو میگوئی و او را باسمی مینامی و اینها بجهت این است که زید یک نیست و یگانه نمی‌باشد بلکه از خورده‌های چند بهم جمع شده است و از صفتهای چند بهم گرد آمده و با چیزهای چند قرین میشود و اما خداوند عالم جل شأنه یک است و هیچ کس غیر او با او نیست و در رتبه قدم و پایندگی او کسی دیگر نیست و صفتی دیگر یافت نمیشود پس نمیتوان او را بملاحظه هر جهتی یا هر کسی یا هر صفتی باسمی خواند پس در رتبه ذات خدا این اسمهای متعدد بسیار و این رسمها و این صفتها نباشد جز ذات یگانه بی نام و نشان او جل جلاله و اما اینکه خدا را باسمها و رسمها میخوانند در میان خلق است چون محتاج شدند در سخن گفتن که نامی از او ببرند نامها خدا در میان خلق از خلق قرار داد که هر وقت میخواهند از او نامی ببرند آن نامها را بر زبان آرند و الا آن نامها مخلوق است ظاهراً و باطناً و مخلوق را دخلی بخالق نیست مثلی از برای این حکایت آنکه چون مشیت خدا قرار گرفت که بندگان را جسمی باشد در جهت و مکان و زمان و آن جسم را پشت و روئی باشد و حرکات چند باشد و خواست که بندگان در عالم جسمانی که پشت و روئی دارند رو باو کنند و تعظیم جلال او را کنند و معلوم است که خداوند عالم نه در مشرق است که شرقی باشد و نه در مغرب است که غربی باشد و نه در جنوب است که جنوبی باشد و نه در شمال است که شمالی باشد و نه در بالا که فوقانی باشد و نه در پائین که تحتانی باشد پس چگونه میشد که این تنهای پشت و رودار و جهت‌دار رو باو کنند و از برای او کرنش کنند و بخاک افتند بهر طرف که رو میکردند پشت ایشان بطرفی دیگر بود و بهر طرف که تعظیم میکردند از طرفی دیگر خلاف تعظیم بعمل میآم نمی‌بینی که اگر پشت خود را بسلطانی کنی و خم شوی نهایت بی‌ادبی است و اگر گوئی که خدا غیر از سلاطین است گویم تو غیر از خودت نیستی تعظیم عالَم تو رو کردن و کرنش کردن و بخاک افتادن است و بی‌ادبی عالَم تو خلاف اینهاست پس تو باید تعظیم بکنی و بی‌ادبی نکنی چرا که بندگی از تو خواسته‌اند و تو باید بمقتضی این بدن بندگی کنی و مقتضی بندگی بدن تو آن است که عرض شد و چون تو بایستی که در حال بندگی کرنش کنی و بخاک افتی و رو کنی پس تو محتاج بآنی که خداوند یک جهتی را برگزیند و او را رخساره خود قرار دهد و تن تو را امر کند که رو بآن کند و کرنش نزد او نماید و پیش او بخاک افتد و خدا خود نه محتاج بتو و نه محتاج به بندگی تو است تو محتاج به بندگی بودی بندگی آموخت اسباب بندگی نداشتی عطا فرمود مثل آن فراش که او را امر بجاروب کردن فرمایند چون جاروب ندارد جاروبی باو دهند چون جائی نیست که جاروب کند جائی باو بنمایند که اینجا را جاروب کن الحال چون محتاج به بندگی بودی بندگی آموختند و اسباب نداشتی اسباب دادند و بندگی تو بجائی بکار نمیرفت و معطل بودی جائی برایش پیدا کردند و ترا امر کردند که بندگی خود را اینجا بکار ببر بخرج ما می‌آید و واقعاً هم بخرج میآید زیرا که آنکس که جمع بر تو بسته همین جاست پس خرج هم او برمیدارد چون محتاج بجهتی بودی که روئی باو آوری خداوند در عالم اجسام کعبه را برگزید و آن را رخساره خود قرار داد بسوی تو و آن را در جهت آفریده تا تو رو بآن کنی و پشت بغیر آن و کرنش بسوی او آوری و پیش او بخاک افتی تا عبادت تو مقبول گردد حال همچنین چون تو را زبانی بود و شغل او گفتار بود و ادای حروف و الفاظ و لغتها و او را مأمور به بندگی کردند و اما چیزی غیر از گفتار از او ساخته نبود لهذا در میان الفاظ لفظی چند را برگزیده که زبان بتواند آنرا بیان کند و چنانکه کعبه را خانه خود نامید و شب و روز در آنجا نمی‌خوابد و قرار نمیگیرد این لفظها را هم نام خود نامید و او دخلی باین نام و نشانها ندارد چنانکه دخلی بخانه ندارد و بنی‌اسرائیل قبیله خدا بودند و خدا را قبیله نیست و در قرآن قومی را طایفه خود نامیده و خدا را طایفه نیست همچنین این لفظها هم نام خداست و خدا را هیچ نام و نشان نباشد ولی این نامها بجهت احتیاج خلق است نه مستحقی خالق باری مقصود آن بود که بدانی که خدا مستحق اسمی از اسمها نیست و ذات او یگانه و پاینده و بی‌نیاز از غیر خود است هر چه خواهد باشد بفهم چه میگویم و چه شنیدی.


فصل چون دانستی که خدا یک است و هر چه جز اوست خلق اویند پس بدانکه خلق خود را از چیزی نیافریده است مثل آنکه کوزه‌گر کوزه را از گل میسازد و نجار کرسی را از چوب خداوند خلق خود را از چیزی نیافریده زیرا که آن چیز اگر گوئی ذات خداست پس میبایست که خدا ذات خود را بخش بخش کرده خلق بسازد و فهمیدی که ذات خدا بخش بخش نمیشود و یک است و یگانه و غیر خدا هم هر چه هست مخلوق خداست پس چگونه میشود که خداوند خلق خود را از چیزی بسازد پس بی آنکه چیزی باشد خداوند ایجاد کرد و اگر بگوئی چه طور ایجاد کرد گویم طور را او ایجاد کرده و طورآفرین را در آفرینش طور نباشد و اگر گوئی کی گویم وقت‌آفرین را در آفرینش کی نباشد و اگر گوئی در کجا گویم مکان‌آفرین را آفرینش در مکان نباشد و اگر گوئی چرا گویم چراآفرین را در آفرینش چرا نباشد پس اینها همه در کار غیر از اوست و در کار او اینها نباشد پس این است معنی قول خدا که فرموده لایسئل عما یفعل و هم یسئلون یعنی از خدا پرسیده نمیشود از آنچه میکند و از غیر او پرسیده میشود زیرا که او از چیزی و در چیزی و با چیزی نمیکند و غیر او کاری که میکند از چیزی و در چیزی و با چیزی است پس هر کار که در او حکمتی ذکر میشود و اسبابی و اوضاعی ذکر میشود و علتی آورده میشود از غیر اوست و در کار او جاری نمیشود مجملاً که خلق را بخدا نسبتی نیست و ذات خدا قطعه قطعه نشده است که خلق شود پس در خلق از خدا هیچ نیست و در خدا از خلق هیچ نیست خدا خدا است و خلق خلق بفهم چه میگویم و هوش خود را جمع کن و بآسانی این کلام دشوار نظر مکن و آن را دشوار بشمر و در آن فکر بسیار کن تا از فهمش دور نیفتی.


فصل چون دانستی که در خدا از خلق هیچ نیست و در خلق از خدا هیچ نه پس بدانکه خلق نمیتوانند خدا را بهیچ قسم بشناسند و بکنه او برسند چرا که انسان تا از جنس چیزی مَدرکی نداشته باشد آنرا نمیتواند فهمید به‌بین که اگر تو را از جوره صداها مدرکی نبود که آن گوش تو باشد تو را ممکن نبود که صداها را بفهمی و اگر از جنس دیدنیها تو را مدرکی نبود که آن چشم تو باشد ممکن نبود که دیدنیها را بفهمی و اگر از جنس بوها مدرکی نبود که آن بینی تو باشد ممکن نبود بوها را بفهمی و همچنین باقی مدرکهای تو اگر از جنس هر چیز مدرکی نداشتی ممکن نبود که تو او را بفهمی حال در وجود خود نظر کن به‌بین از جنس ذات یگانه خدا در تو مدرکی هست یا نیست اگر بگوئی هست لازم آید که ذات خدا بخش بخش شده باشد و بخشی بتو رسیده باشد مثل آنکه خاک بخش بخش شده و حصة بتو رسیده و آب و باد و آتش و روح حیوانی بخش بخش شده و از هر یک بتو بخشی رسیده و فهمیدی که ذات خداوند بخش بخش نمیشود و یک است و یگانه پس چون از جور ذات خدا بخشی و بهرة نداری پس ذات خدا را نمیتوان فهمید و شناخت از این جهت خدا فرموده است که لاتدرکه الابصار و هو یدرک الابصار و هو اللطیف الخبیر یعنی درک نمیکند خدا را بصیرتهای خلق و آن خدا درک همه بصیرتها را میکند و خدا باریک‌بین و آگاه است پس فهم ذات خدا محال شد از این جهت حضرت امیر علیه السلام فرمودند هر چه را تمیز دهید بفهم‌های خود بآن نازکتر مقامی از تمیز آن مخلوقی مثل شماست و باز گشت آن بسوی شماست و فرمودند کلامی که حاصل آن آن است که هر چیزی جنس خود را میفهمد و نظیر خود را درک میکند و چون در خلق از جنس خدا نیست بلکه خدا جنس نیست ادراک خلق مر او را محال باشد و بکنه او نتوان رسید خواه پیغمبران و خواه پیشوایان و خواه ملائکه مقربان هیچ کس بکنه ذات نتوانند رسید و بخاطر ایشان خطور نخواهد کرد نه کلی و نه جزئی و حال آنکه اینجا کل و جزء ندارد بد نگفته‌ام:


ای منزه پرده‌دار پرده‌در * وی بهر پرده در و از پرده در چون نمایم من سپاست کان سپاس * در قیاس است و تو بیرون از قیاس وصف ما اندر خور اوهام ماست * ذات تو بیرون ز حد وهمهاست ما همه در چند و چون و تو برون * چون درآید وصف تو در چند و چون لایق ذکر ثنایت جز تو کیست * وز تو جز تو هیچ کس آگاه نیست


پس در مسدود است و این طلب مردود و نمیتوان از او سخنی راند نه بصریح و نه بکنایه و نه باشاره و همچنین نه باشاره قولی نه خیالی نه عقلی نه فؤادی بهیچ طور و هیچ احتمال نمیتوان بسوی او اشاره کرد محال است محال و مجال اشاره نیست چه جای صریح،


عنقا شکار کس نشود دام باز گیر * کانجا همیشه باد بدست است دام را

ای برتر از قیاس و خیال و گمان و وهم * وز هر چه گفته‌ایم و شنیدیم و خوانده‌ایم


پس واضح شد که چیزی از خدا در نزد خلق نیست و چیزی از خلق در نزد خدا نیست آنجا که اوست غیر او راه ندارد و آنجا که غیر اوست شایسته جلال عظمت او نیست راه مسدود و طالب مردود و چون و چرا گوینده کافر و جوینده خائب و خاسر پس از درک ذات قطع نظر باید زیرا که از هیچ کس نیاید فافهم. فصل بدانکه خداوند عالم بی‌نیاز است از وجود بندگانش چه جای بندگی‌های ایشان و او را حاجتی بهیچ کس و هیچ چیز نیست بلی خلق خود بطوری خلق شده بودند که بی بندگی زیست ایشان محال بود بلکه بی بندگی خلق ایشان محال بود پس خلق در وجود خود و پایندگی خود محتاج به بندگی هستند پس در حکمت لازم شد که ایشان را رویه بندگی بیاموزند و از برای ایشان اسباب بندگی خلق کنند و جهات بندگی قرار دهند چنانکه سابقاً دانستی و این تعلیم و یاد دادن همین شرع و تکلیف است نه چیز دیگر و این شریعت و تکلیف و یاد دادن رویه بندگی و این بندگی باید بطوری باشد که از عهده برآیند و ایشان را ممکن باشد و بنیه ایشان طاقت آن را داشته باشد زیرا که تکلیف بآنچه انسان طاقت آنرا ندارد لغو است و از حکیم سرنمیزند پس لازم شد که تکلیف بآنچه ایشان را ممکن است بکنند و آنچه را که از عهده آن برمیآیند بایشان یاد دهند و از ایشان بخواهند و ایشان از عهده هیچ تکلیفی برنمی‌آیند مگر بآنکه اسباب و جهات آنرا برای ایشان مهیا کنند نمی‌بینی اگر بکسی تکلیف کنند که بر گِرد عقل هفت دفعه طواف کن از عهده برنمی‌آید و اگر چیزی در این عالم می‌آفریدند که عقل بود که به چشم دیده میشد و جسمی داشت طواف کردن آن ممکن بود چنانکه گرد خانه کعبه طواف ممکن است و اگر امر بوضو از آب میکردند و آب نبود وضو تکلیف مالایطاق بود و حالا ممکن است پس همچنین کسی که تکلیف میکند باید اسباب تکلیف و جهات تکلیف را بیافریند تا آنکه آن تکلیف بعمل آید و انسان از عهده آن عمل بتواند برآید و این هم مقدمه‌ایست که بطور اجمال مسلّمی است ولی تفصیل آن بر نفسها گران است و تصدیق نمیکند آنرا مگر مؤمن محض و بیشتر نفوس تکلیف مالایطاق را بر خود راست میکنند بلکه تکلیف بامر محال را از برای خود قرار میدهند از تکلیف ممکن وامانده و بتکلیف محال نرسیده این است طریقه اغوای شیطان مثل آنکه اغوا میکند که تو باید بپری و کمال تو در پریدن است و در تمام عمر خود سعی در پریدن میکنی باغوای او و پریدن محال است که از تو بفعل آید و از رفتار روی زمین هم ماندة ناگاه مرگ درمیرسد و از هر دو ماندة خسر الدنیا و الآخرة خواهی مرد.


فصل چون دانستی که قوام وجود خلق به بندگی است و بندگی موقوف بتعلیم است و مهیا کردن اسباب و جهات بندگی پس میگوئیم که از جمله بندگی بلکه عمده بندگی و حقیقت و اصل بندگی معرفت صانع و سازنده این عالم است چرا که همه بندگیها بعمل خواهد آمد اگر انسان صانع عالم را بشناسد و بداند که از برای او خدائی است و او مستحق پرستش است و باید او را پرستید و باو نزدیکی جست و حق او را ادا کرد و شکر نعمت او را نمود و اگر صانع خود را نشناسد و نداند که او را آقائی است بندگی صورت نخواهد گرفت چرا که بندگی از برای آقاست و کسی که آقائی برای خود نشناسد بندگی نخواهد کرد و اگر بعضی کارها بکند از برای غیر آقا در حقیقت شریک برای آقای خود قرار داده است و همین عظیم‌تر باعثی است از برای هلاکت و بهمین واسطه هلاک خواهد شد پس در حکمت لازم شد که اول آقای خود را بشناسد و آقا اول خود را باو بشناساند بعد رویه خدمت خود را باو یاد دهد و دانستی در اینجا و پیش از این که معرفت ذات خدا محال است و هیچ پیغمبری را حاصل نمیشود چه جای سایر مردم بلکه شناختی و دانستی پیش از این که میان ذات خدا و خلق هیچ نسبتی نیست و هیچ بستگی نیست و بهم هیچ دخلی ندارند و خداوند از حال خود متغیر نشده و نخواهد شد و همیشه بر یک حال است بلکه او را حال نیست و کسی همراه او نیست و با او نیست و هیچ چیز را با او راهی و نسبتی و بستگی نیست چرا که اینها همه صفت مخلوقات است و کسانی که این گمانها را در خدا کرده‌اند خدای حقیقی را نشناخته‌اند بلکه مخلوقی را خدا نام کرده‌اند و این چیزها را در او گمان کرده‌اند حال ما هم نفی آنچه میگفته‌اند نمیکنیم و آن کسی را که میجسته‌اند و میخواسته‌اند انکار نداریم میگوئیم آنکه شما میگفته‌اید هست و راست و درست است و بر همان اعتقاد باشید الا آنکه بالاتر از آن هم یک کسی دیگر هست و آن کسی که پیش میگفتید بندة از بندِهای اوست و آنکه بالاست از ادراک بالاتر است و هر چه ادراک شود خلق اوست و آن از فهم و قیاس و توهّم پاک است و آنکه تا حال داشته‌اید حق و صدق همان طور است که میگفته‌اید لکن قدری فهم خود را ترقی دهید و بآنچه پیش گفته‌ام مراجعه کنید و به‌بینید که منزه‌تر از آنکه داشته‌اید هم هست و آنکه تا حال داشته‌اید آن هم بنده‌ایست حیران در آنکه بالاتر است چه میشود که آن صفات که تا حال میگفته‌اید و تقصیر نکرده بودید همه را داشته باشد و لکن بمقتضی فرمایش اجعلوا لنا رباً نؤب الیه و قولوا فی فضلنا ما شئتم و لن‌تبلغوا یعنی از برای ما پرورندة قرار دهید که بازگشت ما باو باشد و بگوئید در فضل ما هر چه میخواهید و نخواهید رسید پس مقتضی این حرفهای من نه آنست که از آنچه داشته‌اید و میگفته‌اید دست بردارید بلکه همانها را بگوئید یعنی کمالهای آنها را بگوئید و نقصها را بیندازید الا آنکه ایشان را بنده خدائی دانید که بالاتر از ایشان است و آن خدای بالا را از نسبت و بستگی و جفت شدن با خلق و پیوستن بآفرینش پاک دانید و دور شناسید چرا که هر که این طورها باشد حادث است بهر حال خدا را باید چنین شناخت بطوریکه در سابق عرض کرده‌ام و اگر فراموش کرده‌اید بدقت برگردید و در آنها فکر کنید تا مطلب واضح شود پس چون محال شد نسبت بخدا و بستگی بخدا و پیوند باو و راه بسوی او از برای همه کس و باید شخص خدای خود را بشناسد و آقا و مولای خود را بداند که بندگی او را کند و این هم در حکمت و در نزد عقل هر کسی واضح و هویداست که شناختن سیاهی کفایت از شناختن قرمزی نمیکند و شناختن آسمان کفایت از شناختن زمین نمیکند و شناختن هیچ چیز کفایت از شناختن غیر نمیکند و در شناختن هر چیزی خود او را باید شناخت پس در شناختن خدا هم شناختن غیر کفایت نمیکند و در شناختن قدیم شناختن حادث کفایت نمیکند و در شناختن مولا شناختن بنده کفایت نمیکند و بدیهی اسلام است که باید انسان مولای خود و خدای خود را بشناسد و معرفت خدا از اصول اسلام است و از جمله ضروریهای اسلام و اجماعی‌هاست و کتاب خداوند بآن نازل شده و سنت پیغمبر صلی الله علیه و آله بآن جاری گشته پس معلوم شد که این مطلب از جمله مشکلات است و باید از پی این رفت و اگر در طلب این کوتاهی کنی نهایت بی‌دینی است چرا که بضرورت اسلام و کتاب و سنت فهمیدی که معرفت خدا واجب و باز بدلیلهای واضح ظاهر بضرورت مسلمین و کتاب و سنت ظاهر است که بذات خدا نمیتوان رسید و هیچ پیغمبر مرسلی نمیتواند خدا را شناخت پس حیلت در این مقام چیست و مراد خدا و رسول از معرفت چه بود و چه چیز بر مردم واجب کرده‌اند و حال آنکه میدانیم که تکلیف مالایطاق نکرده‌اند و بمحال مردم را نخوانده‌اند اگر از پی این مطلب نروی اصل همه تکلیفها را ترک کردة و این اصل که خراب شد همه چیزهای دیگر که فرع این است خراب میشود و اصل و فرع که همه خراب شد فائده وجود تو برطرف میشود و فائده وجودت که برطرف شد لامحاله هلاک خواهی شد و غرض خدا از خلقت بعمل نخواهد آمد زیرا که غرض خدا از خلقت همه معرفت است و عمل بمقتضای معرفت چنانکه میفرماید ماخلقت الجن و الانس الا لیعبدون یعنی خلق نکردم جن و انس را مگر بجهت معرفت و میفرماید کنت کنزاً مخفیاً فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف یعنی من گنج پنهانی بودم دوست داشتم که مرا بشناسند پس خلق را خلق کردم تا مرا بشناسند پس غرض از خلقتِ خلق معرفت خداست و معلوم است که غرض از خلقت امر محالی نمیشود چرا که محال بعمل نمیآید پس غرض بعمل نمیآید و حکیم امری که بعمل نخواهد آمد غرض خود قرار نمیدهد و اگر بگوئی چنانکه جهال عرفا و عوام ایشان میگویند که مقصود معرفت صفت خداست پیش از این گفتیم که معرفت سرخی معرفت سیاهی نیست و معرفت زمین معرفت آسمان نیست بلکه میگویم معرفت سرخی رنگ زید معرفت زید نیست و زبان ایشان درد نمیآمد که بگویند تکلیف شما معرفت صفت خداست نه خدا بلکه همه جا گفته‌اند که معرفت خدا لازم و ایشان در کلام فصیح بوده‌اند و نقصی نداشته‌اند اینطور که گفته‌اند غرضی داشته‌اند و انسان باید کلام آقا را که میشنود همان معنی خودش را بگیرد اگر آقا گفت چراغ را نظر کن مطلبش همان چراغ است نه نور چراغ چرا که اگر میخواست بگوید نور چراغ را نظر کن میگفت نور چراغ را نظر کن و زبانش درد نمی‌آمد و نمیخواست مردم را معطل کند یا معما بگوید از برای هدایت آمده‌اند نه گمراه کردن اگر مطلبش در واقع این بود که نور چراغ را یا زردی چراغ را یا شکل چراغ را نظر کن همین را میگفت دیگر چرا لفظی میگفت که معنی او مقصودش نباشد پس هوش خود را جمع کن و این تأویلهای واهی را در کلام حکیم فصیح که قصد هدایت و فهمانیدن دارد مکن و عبث عبث معنی بیجا برای کلام او بی‌اذن او مکن و بدان که ایشان بهتر لفظی را از برای مطلب اختیار کرده‌اند و آشکارتر لفظی را گرفته‌اند و بر حسب عقل خلایق سخن گفته‌اند چنانکه فرموده نحن معاشر الانبیاء نکلم الناس علی قدر عقولهم پس بطور عقل تو سخن گفته‌اند پس کلام ایشان بغیر آن طور که از آن فهمیده میشود معنی مکن که اگر این در را بگشائی و این بنا را بگذاری بنای دین خراب خواهد شد و اوضاع دین بهم خواهد خورد نمی‌بینی که اگر بتو بگویند نماز بکن نباید بگوئی یعنی نماز را در خیال خود کن و خیال نماز بکن یا آنکه بگویند روزه بگیر نباید بگوئی یعنی تصور روزه بکن و همچنین اگر آقا بغلام خود بگوید خانه را جاروب کن غلام نباید بگوید معنی این کلام آن است که سایه خانه را جاروب کن چرا که خانه آقا زباله ندارد آیا این غلام فکر نمیکند که آقا اگر میخواست بگوید سایه خانه را جاروب کن زبانش درد نمی‌آمد و میتوانست که این کلمه را بر زبان براند حال که گفت خانه را جاروب کن باید خانه را جاروب کرد و این تأویلها را باید کنار گذاشت و اگر مردم این بنا را خراب میکردند و هر چه می‌شنیدند همان معنی خودش را میگرفتند بحقیقت غرضهای الهی و حکمتها و تکلیف‌های او برمیخوردند لکن این بنا کار جمیع مردم را خراب کرده است و از صدر اسلام الی الآن کار هر کس خراب شده و دین هر کس تباه شده از همین تأویلهای دور است و از همین جهت برویه واقف نشدند مگر قلیلی از مخلصان که بزیور صداقت آراسته بودند و از روی صدق و اخلاص هر چه میشنیدند در آن از خود تصرفی نمیکردند و بهمان که شنیده بودند عمل میکردند باری هر کس میخواهد بسرّ امور و حقیقت آنها برخورد درِ تأویل را به‌بندد و همان را که میشنود بگیرد تا فایض فیض خود را باو بدهد و از فیض او فایز گردد.


فصل بدانکه خداوند عالم جل شأنه را مکانی نیست که در آن مکان باشد مثل آنکه مخلوقات را مکانی است که در آنجا میباشند و در غیر آنجا نمیباشند پس نه خداوند در آسمان است که در زمین نباشد و نه در زمین است که در آسمان نباشد و نه در عالم غیب است که در عالم شهاده و آشکار نباشد و نه در عالم شهاده است که در عالم غیب نباشد و نه در عالم امر است که در عالم خلق نباشد و نه در عالم خلق است که در عالم امر نباشد و نه در عالمی بالاتر از امر است که در عالم امر و خلق نباشد و نه جثة بزرگ است که پر کرده باشد فضای عالم امر و خلق را بلکه در همه جا بذات خود حاضر است و غیر از خلق است و خلق غیر از اوست و این مطلب رمزی است که فاش‌تر از این نمیتوان بیان کرد،


من گنگ خواب‌دیده و عالم تمام کر * من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

آنچه بلفظ میآید این است که خدا در همه جا هست و در هیچ جا نیست و او غیر از خلق خود است و خلق غیر از اوست،


یار نزدیکتر از من بمن است * وین عجب‌تر که من از وی دورم


پس خدا در همه جا هست و هیچ مکان خالی از او نیست و تمام خلق همه آئینِها هستند از برای نمایش او همه او را میجویند و بسوی او میپویند و او را مینمایانند و لکن آئینها مختلف است بعضی کوچک است و بعضی بزرگ بعضی راست و بعضی کج و بعضی صاف و بعضی با کدورت و بعضی بی‌رنگ و بعضی رنگین و هر کس از آن بقدر قابلیت خود مینماید و هر کس حکایتی از او بتصور خود میکند ، تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ، نمی‌بینی که اگر آئینه مستقیم و راست و صافی و بی‌رنگ باشد و بی‌عیب تو صورت خود را در آن می‌بینی و آن صورت را نسبت بخود میدهی و اگر کج و معیوب باشد و با کدورت آن صورت را از خود دور میکنی و خود را از آن دور مینمائی میگوئی این صورت من نیست چنانکه فرنگیان آئینة ساخته‌اند که چون انسان در آن نظر کند صورت خوک می‌بیند و اگر آن آئینه را بدست انسان دهند و صورت خوک بر آن ظاهر بیند هرگز نمیگوید که این صورت من است پس از این جهت شد که بدیها همه از خلق است و اصل حیات و هستی و پایندگی همه از خداوند پس آئینه اگر از خود چیزی داخل صورت نکرد و صورت را بر همان فطرت اصلی خود گذارد صورت راست و درست ظاهر خواهد شد و اگر از خود چیزی بر آن گذارد بقدر همان صورت از طور انسانیت خواهد افتاد بفهم این مثلهای نیک را و بفهم از آن مطلب‌های الهی را پس چون همه خلق آئینِهای نماینده انوار خدا شدند و آئینِها در صفات خود مختلف شدند پس هر آئینة که از لوث کثرت و اختلاف پاکتر شد نماینده آن نور اعظم بهتر و بیشتر شد و هر آئینة که آلوده بکثرت شد بقدر آلودگی از نمایش آن انوار محروم شد و معلوم است که آن اصل همه ایجاد و اصل همه حوادث که باقی حوادث همه از نمایش‌های اویند یا آن دل که همه خلق همه اعضا و جوارح اویند یا آن تخم که کل خلق همه شاخ و برگ اویند یا آن دریا که همه ایجاد موجهای اویند یا آن مداد که کل موجودات حروف اویند آن پاکتر است از کثرت همه خلق و معتدل‌تر است از جمیع حوادث و منزه‌تر است از صفات جمیع کاینات بلکه بطوری است که در او هیچ بوئی از کثرت و آلودگی نیست و هیچ رنگی و شکلی از برای او مصوّر نیست چگونه و حال آنکه جمیع رنگها و شکلها از چیزهائی است که بواسطه او پیدا شد و همه در زیر مقام اویند و او بالاتر از همه است پس بهیچ وجه آلایش اینها در آن نیست چنانکه آسمان اصل زمین است و کثافت زمین در آسمان نیست و غیب اصل شهاده است و روح اصل تن است و بهیچ وجه آلایشهای تن در روح نیست و نپندار از این مثلهائی که زدم آنکه آن مخلوق اول بمنزله آب است و سایر بمنزله موج یا او مانند مداد است و باقی حروف یا او تخم است و سایر شاخ و برگ زیرا که این مثلها را ما در این کتاب از برای نزدیک شدن ذهنها می‌آوریم و الا حاشا و کلا که این طور باشد بلکه اگر مثل بیاوریم بآفتاب و نور آفتاب باز بجهت نزدیک شدن است و الا نه این است که این مثلها را از عالم آلودِها میآورم و آلودگی مثل پاک میشود و گرفتارگی مثل رها میشود پس این مثلها که در این کتاب میآوریم هر یک بجهت نزدیک شدن از راهی است و الا مثل از برای بلند در رتبه پست یافت نمیشود پس مغرور باین مثلها مشو و بلند را قیاس به پست مکن و همه مقصود آن بود که بدانی که آنکس که اصل همه خلق است و سایر خلق از نور او خلق شده‌اند پاک است از آلایش کل پس آنکه اصل خلق است پاک است از شبیه بودن بذات‌های خلایق و شبیه بودن بصفت‌های ایشان و از شبیه بودن بترکیب ایشان پس او را نه مکانی است و نه وقتی و نه رتبة و نه طوری و نه طرزی که شبیه باشد بسایر خلق و چون چنین است نماینده شده است از برای صفات خداوند و می‌نماید آنها را چنانکه هست بدون تفاوت که یک سر موئی غیر از آنچه هست داخل آنها نکرده زیرا که از خود چیزی ندارد بد نگفته است آن شاعر که گفته: ز بس بستم خیال تو تو گشتم پای تا سر من

تو آمد خورده خورده رفت من آهسته آهسته

و مثل این حکایت مثل هواست که مابین تو و آنچه می‌بینی فاصله است و یقیناً هست و بهیچ وجه خودش پیدا نیست و همه پیدائی از برای آن چیزی است که میبینی حتی آنکه اگر کسی چیزی بتو بنماید مثلاً دست خود را برآرد و بگوید این چیست در جواب خواهی گفت که دست تو است و بهیچ وجه از هوا چیزی بنظر تو نمیآید و نخواهی دید مگر دست او را و این هوا باین لطافت خلقی است از عناصر این عالم و چگونه خواهد بود حالِ لطافت کره آتش که بالای هواست و چگونه خواهد بود لطافت آسمانها که بالای کره آتش است و چگونه خواهد بود لطافت کرسی و چگونه خواهد بود لطافت عرش اینها همه در عالم جسم میباشند پس وقتی که جسم باین لطافت میشود و ممکن است که باین طور لطیف بشود که بهیچ وجه خودنما نشود پس چگونه خواهد بود حالِ عالم غیب و هر گاه عالم غیب آنقدر لطیف شد چگونه خواهد بود لطافت عالم مشیت الهی که غیب و شهاده بآن پیدا شده‌اند و هفتادهزار مرتبه کثیف‌تر میباشند از مشیت الهی پس به‌بین که لطافت خلق بکجا میرسد پس به‌بین چگونه خواهد بود لطافت نور خلقِ اول که پیش از آن هیچ موجودی و مخلوقی نباشد پس لطافت آن از عقلها و وهمهای خلایق بالاتر است پس وقتی که لطافت آن باین سرحد رسید به‌بین که از خودی او هیچ اثری خواهد ماند یا نه و از خودش هیچ اسمی و رسمی باقی خواهد ماند یا نه البته از وجود خودش اثری در او نخواهد ماند بد نگفته است شاعر: نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار * چکنم حرف دگر یاد نداد استادم

پس خلق اول آنقدر لطیف خواهد بود که اگر عقول کل خلایق بهم شوند و بخواهند بنازکتر فهم خود از او اسمی جویند یا رسمی بینند نخواهند دید پس وقتی که بنهایت عقل از چیزی اثری نبینند او را بچه اسم خواهند نامید و بچه رسم خواهند رسم کرد حاشا و کلا پس هر کس از او اسم و رسمی گوید تقصیر در حق او کرده و او را از رتبه خلق اول بزیر آورده و از منزله خود تنزل داده و حق او را ادا نکرده و او را نشناخته است بحق شناختن و یا این است که غیری را بنظر آورده و او را باسم خلق اول نامیده پس غلو کرده است در حق آن شخص زیرین که آن را باسم خلق اول نامیده و یا تقصیر کرده در حق خلق اول که او را مثل سایر خلق انگاشته و بهر حال یکی از این دو کفر را اعتقاد کرده و اگر ما در این کتاب اسمی نالایق و رسمی ناشایست از او بتحریر آورده باشیم از جهت فهم تو است که بفهمی نه از جهت اعتقاد ما در حق اوست حاشا و کلا پس کسی او را بحقیقت شناخته که او را ندیده باشد چه دیدن او ندیدن اوست چنانکه کسی هوا را بحقیقت دیده که او را ندیده باشد چه هر کس چیزی دیده باشد آن هوا نیست بلکه آن غبار است و هوای لطیف دیده نمیشود پس دید هوا ندیدن اوست و این است معنی حرفی که بسیاری از اوقات میگوئیم که معلوم بودن خدا در مجهول بودن اوست و معرفت او در عدم معرفت او و ظهور او در خفای او پس آن موجود اول دیدنش در ندیدن است و فهمیدنش در نفهمیدن و شناختنش در نشناختن و معلوم بودنش در مجهول بودن و پیدائیش در مخفی بودن و هر که غیر این به‌بیند او را ندیده و غیر او را دیده و باسم او نامیده پس وقتی که چنین شد او را از خود نام و نشانی نباشد اصلاً و قطعاً و او را پیدائی نباشد و از همین جا بشناس مقام ناشناسان را پس هر کس اسم و رسمی اثبات کرد او ناشناساست و هر کس چنانکه ما گفتیم گفت شناسا و ظهور این مطلب موقوف است بآنکه فصلی دیگر نیز بیان کنیم و دلیلها و مثلهای دیگر نیز بیاورم.


فصل بدانکه خداوند عالم بود و هیچ خلقی نبود نه معلوم و نه مجهول و نه لطیف و نه کثیف و نه بلند و نه پست و نه غیب و نه شهاده و نه ذوات و نه صفات و نه مکانی و نه زمانی و نه جهتی و نه رتبة و نه اوضاعی و نه آسمانی و نه زمینی هیچ چیز جز ذات مقدس او نبود فرد و یگانه بود و اول چیزی را که خداوند عالم پیش از هر چه جز ذات مقدس او بود ایجاد فرمود ذات مقدس خاتم النبیین و سید المرسلین صلوات الله و سلامه علیه بود که هیچ پیشی‌گیرندة بر او پیشی نگرفته و هیچ ملحق‌شوندة باو نخواهد رسید بلکه هیچ مخلوقی چنانکه دانستی طمع ادراک مقام او را نخواهد کرد و اینکه عرض کردم او را پیش از همه چیز خلق کرد از جمله چیزها رنگ است پس او را رنگ نباشد چرا که رنگ بعد از او خلق شده است و رتبه او پیش از وجود رنگ است پس او را رنگ نباشد و از جمله چیزها شکل است و شکل بعد از او خلقت شده پس او را شکل نباشد و از جمله چیزها وزن است و رایحه است و کیفیت است و طرز و طور است و هیئت است و مکان است و زمان است و جهت است و رتبه است و پیدائی و پنهانی است و لطافت و کثافت است و چند و چون است و ماده و صورت است و نور و ظلمت است و پستی و بلندی است و کثرت و یگانگی و همچنین سایر آنچه دیدة و شنیدة و نشنیدة همه اینها بعد از ایشان خلقت شده‌اند و رتبه آن بزرگوار پیش از همه اینها خلق شده است و هیچ یک از اینها در ذات مقدس او راه ندارد چرا که او بود دهرها و سالها که عبارت از هزارهزار دهر باشد و هیچ چیز نبود نه معلوم و نه مجهول بلکه میخواهم عرض کنم که از جمله چیزها شنوائی و کری و بینائی و کوری و دانائی و نادانی و زندگی و مردگی بلکه این بود و نبود که میدانی و میفهمی و قدرت و عجز و پایندگی و ناپایندگی و توانائی و ناتوانی و صحت و مرض و پیش و پس و بالا و پست و فهم و نافهمی و هر چه گفته‌ایم و شنیدیم و خوانده‌ایم همه اینها چیز است و آن بزرگوار مقدس قبل از چیزها بوده است بلکه قبل از قبل بوده است پس پاک و مبرا است از همه آنها و هیچ از آنها در وجود مقدس او یافت نمیشود پس وقتی که لطافت خلق اول باین سرحد رسید کجا از خود او پیدائی هست که بتوان بر او اسم و رسمی قرار داد یا او را بتوان دید و همچنین وقتی که او قبل از همه چیزها شد پس قبل از فؤاد کل خلایق هستند پس از صفات فؤادهای خلق مبرا هستند و قبل از همه عقلها و روح‌ها و نفسها و طبعها و مادِّها و مثالها و جسمهای خلایق میباشند وقتی که از قبل اینها همه شدند قبل از صفتهای اینها هم هستند چرا که ذات اینها پیش از صفتهایشان هستند و آن موجود اول قبل از ذات ایشان است چه جای صفات ایشان پس وقتی که کار باینجا رسید دیگر کجا مجال فهم و ادراک در ذات مقدس او باشد و کجا کسی را حد آن است که از آن اسمی و رسمی یاد کند و کجا کسی را یارای آن است که از او ذکری بر زبان آرد هیهات هیهات هیهات طلب مردود و راه مسدود است و طلب معرفت ایشان طلب محال است و کسی را راه بسوی ایشان نیست پس نهایت حظ ما و نصیب ما از معرفت ایشان این است که بحقیقت بفهمیم که ما نمیتوانیم ایشان را شناخت و آنچه بخاطرها رسد همه از جور ماست نمی‌بینی که هر چه بچشمت آید دیدنی است و از جور چشم توست و هر چه بگوش تو آید شنیدنی است و از جور گوش تو است مجملاً هر چه بجسم خود دریابی جسمانی است و هر چه بنفس خود دریابی نفسانی و هر چه بعقل خود دریابی عقلانی است و هر چه بفؤاد خود دریابی فؤادی است و همه از عالم تو است پس بگو:


بکنه ذاتش خرد برد پی * اگر رسد خس بقعر دریا


بلکه این ممکن است و آن ممکن نیست پس بفهم که هیچ ملک مقربی را و هیچ نبی مرسلی را روا نباشد که طمع ادراک مقام ایشان را کند چه جای ادراک ایشان و ایشان منزه و مبرا هستند از اسم و رسم و نعت و وصف و مدح و ادراک و شعور هر چه ماسوای ایشان است پس از این جهت فرمود یا علی خدا را نشناخت کسی جز من و تو و مرا نشناخت کسی جز خدا و تو و تو را نشناخت کسی جز من و خدا پس وقتی که امر لطافت ذات مقدس او بجائی رسید که از لطافت بالاتر شد و از بالاتر بالاتر شد کسی را چه حد آنست که در او از او خودی ببیند پس چنین کسی اول موجودات و اشرف کاینات میتواند بود چنانکه اجماعی مسلمین است و شیعه و سنی بر این اتفاق دارند که آن بزرگوار اول ما خلق الله است و هر چه جز اوست بعد از آن است دریاب آنچه را که میگویم که در هیچ بیانی باین واضحی نخواهی شنید و در هیچ کتابی روشن‌تر از این نخواهی دید و از هیچ کس راست‌تر و درست‌تر و بحق سزاوارتر از این بیان نخواهی دید. فصل جاهلان پندارند که غیر از این عالم عالمی نیست و غیر از این تنها از برای مردم مقامی بالاتر نیست و پیغمبر همین جسم خاکی است که در اینجا ظاهر بود و رتبة دیگر بالاتر نفهمیده‌اند و ندانسته‌اند و هیهات هیهات بالاتر از این عالم هزارهزار عالم است و در هر عالم آدمی است پس هزارهزار آدم است که هر یک دخلی بدیگری ندارند و پیغمبر از آن عالم بالا در هر عالمی جلوه فرموده و لباس آن عالم را درپوشیده و با اهل آن عالم سخن گفته تا باین عالم تشریف‌فرما شده‌اند و لباس این عالم را پوشیده‌اند و با مردم سخن گفته‌اند و رسالت خود را رسانیده‌اند پس در هر عالمی ظاهر شد بلباس آن عالم تا نوبت باین عالم رسید چنانکه گفته‌ام و بد نگفته‌ام که:

نوبت آن شد که اندر روزگار نور یزدان مظهرآرائی کند آئینه گیرد برای طوطیان جلوه‌گر در چنگل منقار و دم گوید انی طایر یوحی الی جلوه‌گر گردد بسان طوطیان تا بر ایشان راز خود اِنها کند گر نگشتی جلوه‌گر چون طوطیان نطقهای ماست از آئینه‌دار نوبت آن شد که سرّ حسن یار لن‌ترانی را تری گردد بدل بی‌جهت پیدا شود اندر جهت

جلوه‌گر بی‌پرده آید پرده‌دار جلوه از بهر تماشائی کند از پس آئینه بگشاید زبان گوید انی طائر من جنسکم کز پس این پرده گویائیست حی تا سخن‌سنجی کند تعلیمشان از زبانشان سرّ خود افشا کند کی گرفتندی فرا از آن زبان خاک را با نطق و گویائی چه کار آشکارا گردد اندر روزگار نور حق بنماید از صبح ازل بی صفت گردد هویدا در صفت

پس آن بزرگوار لباس عالم اجسام پوشیده در میان ایشان راه رفت و با ایشان سخن گفت و حقیقت آن بزرگوار را دخلی باین جسم نیست و نسبتی با این نه هیهات بد نگفته‌ام که:


جاهلا این نور علیینی است * نه همین جسمی که تو می‌بینی است


پس این خیالهای خام را از سر بیندازید و افهام خود را در این خاکدان زندان ننمائید و سعی کنید که بالاتر روید تا از بالاتر شوید پس از برای آن بزرگوار مقامهای بی‌شمار است و این مقام یکی از مقامهای ایشان است و کسی که جز چشم ظاهر دیگر ندارد پندارد که همه همین است پس هر گاه میشنود که آن بزرگوار از عقلهای مردم لطیف‌تر است تعجب میکند بلکه در باطن قلب خود انکار میکند اگر چه نتواند بزبان چیزی بگوید یا اگر بشنود که پیغمبر را خداوند قبل از این خلق خلقت کرده بود بهزارهزار دهر تعجب میکند که این شخص که از پدر و مادر خود بعمل آمده بود چگونه هزارهزار دهر قبل از موجودات بوده است و لکن وقتی معرفت باین سخنها پیدا کرد بعد چنین احادیث و آیات شنید هر چیزی را در موضع خود میگذارد . فصل نمیدانم این امر عظیم را بچه زبان بیان کنم و چگونه برشته تحریر درآورم،

چون کنم دلها بسی سنگ است سنگ * چون نمایم سینه‌ها تنگ است تنگ


و اگر مردم را تحمل بود ،


در مدیحش داد معنی دادمی * غیر این منطق لبی بگشادمی


و لکن آنچه خدا خواسته است میشود و بقدر طاقت مردم اشاره بآن کرده‌ام و انشاء الله خواهم کرد و لکن بطوری که اهلش از آن بهره برند و بر جهال پنهان بماند و لا قوة الا بالله پس عرض میشود بعد از این مقدمات که شک نیست که مردم مأمور بمعرفت خداوند هستند و باید توحید آن نمایند بطوری که خود خود را بآن ستوده و شهادت بوحدانیت خود داده است چنانکه میفرماید شهد الله انه لا اله الا هو یعنی شهادت داده است خداوند این که نیست خدائی جز او پس باید که جمیع خلق این شهادت را بدهند چنانکه خود او شهادت داده است بیگانگی خود و این شهادت را در نزد خلق داده است نه در ذات خود چرا که ذات او یگانه است و غیری در آنجا نیست که شهادتی باشد و شهادت را از برای خلق داده است در نزد خلق و آن شهادت در نزد هر کسی هست و آن شهادت همان نور الله است که در هر کس خداوند قرار داده است که فؤاد او باشد و خلق باید خدای خود را بآن نور بشناسند و عرض شده است مکرر که هر نوری صاحب نوری دارد چرا که نور بی منیر نمیشود و نور شهادت منیر است از برای آئینه بر یگانگی خود یعنی آفتاب از برای آئینه در نزد آئینه شهادت میدهد که آفتابی غیر از من نیست و آئینه آن شهادت را درک میکند چرا که در اوست و باید آن آئینه آن شهادت را قبول کند و بپذیرد چرا که آفتاب شهادتش درباره خودش قبول است و دروغ نمیگوید و مطلع و آگاه است بر یگانگی خود پس هر آئینة که تصدیق کرد آن شهادت را دلیل آن است که صاف و راست است و اگر آن شهادت را قبول نکرد دلیل آن است که خودش شکسته است نمی‌بینی که عکس شاخص در آئینه شکسته متعدد میشود و شکسته آن است که یگانه نباشد و خوردِهای بسیار کنار هم افتاده باشد پس هر خوردة حکمی میکند و عکسی مینماید پس آفتاب شهادت میدهد که من یگانه‌ام و آئینه خورد خورد شهادت میدهد که آفتاب‌های بسیار است چرا که خودش صاحب کثرت است پس آئینه در این هنگام مشرک است پس هر شرک که باشد از آئینه‌هاست و از آفتاب جز شهادت بیگانگی چیزی دیگر سرنزده است بفهم چه میگویم پس آفتاب کبیر و سراج منیر شهادت بیگانگی خود داده و بندگان نیز باید یگانه شوند و شهادت آن را بجان خرند و جز قول او قولی نگویند و جز طور ستایش او طوری دیگر آنرا نستایند و بدانکه عکس در آئینه ستایش آفتاب است مر خود را و آفتاب خود ستایش بزرگ کرسی است مر خود را که از برای کل عالم خود را بآن ستوده زیرا که نور آفتاب از نور کرسی است چنانکه نور چراغ از آتش پنهانی است پس نور کرسی پنهان است از دیدِهای اهل عالم چرا که دیدِهای اهل عالم را آن طاقت نیست که نور کرسی را به‌بینند پس نور کرسی از پس حجاب آفتاب از برای اهل عالم جلوه‌گر شده است و خود را بآن آشکار ساخته تا خلق عالم بتوانند آنرا نظر کرد و از او منتفع شد و اگر نه این بود نور کرسی کل عالم را می‌سوخت و دیده اهل عالم را کور میکرد پس در پس حجاب آفتاب درآمده و آن لباس را در بر کرده است و برای جهانیان جلوه‌گر شده است تا از زیادتی نور آن که بعالم میتابد مردم منتفع شوند و پی بمعاش و معاد خود به‌برند و آفتاب شهادت کرسی است بر نور خود از برای اهل عالم و گویا آفتاب خطاب بکرسی کرده میگوید: ز بس بستم خیال تو تو گشتم پای تا سر من

تو آمد خورده خورده رفت من آهسته آهسته

نظر کن که هیچ آثار ظلمت در وجود آفتاب می‌بینی حاشا و کلا چیزی جز نور نیست و سر تا پا اندام آن همه نور است و نوری نیست مگر از کرسی و همچنین شعله چراغ هر نوری که دارد از آتش غیبی است و چون آتش از دیدِهای خلق بالاتر بود و از شدت لطافت دیده نمیشد در دود لطیف جلوه‌گر شد و دود را عرش عظمت خود ساخته و از پس حجاب دود آشکار شده پس شعله شهادت آتش است از برای اهل خانه بر حرارت خود و آنچه در آئینه‌ها افتاده است شهادت شعله است بر حرارت آتش و شهادت آتش کجا و شهادت شعله کجا از این جاست که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده است انت کما اثنیت علی نفسک لااحصی ثناءً علیک یعنی تو چنانی که خود خود را ستودة من ستایش تو را نمیتوانم بشمار درآورم پس ستایش آتش مر ذات خود را شعله است و ستایش شعله آن چیزی است که در آئینه است و به‌بین شعله حرارتش بیشتر است یا آنچه در آئینه است این است که گفته‌ام : لایق ذکر ثنایت جز تو کیست * و ز تو جز تو هیچ کس آگاه نیست

بلکه میخواهم عرض کنم که حقیقت ثنای آتش همان شعله است و از شعله بالاتر خود آتش است نه ثنای آتش پس حقیقت و حق ستایش آتش همان است که خودش ستوده است نه غیر حال این شعله چنان ستایشی است برای آتش که بهیچ وجه اغراق و دروغ و خلاف در آن نیست و تقصیر و غلوی در آن راه ندارد پس نه از ستایش آتش بالاتر رفته و نه از آن کوتاهی کرده است بلکه تمام جلوه آتش در اوست و تمام او آئینه نماینده آتش است و نه او را از خود خبری و نه از غیر در او اثری است و بد نگفته‌ام این اشعار را و محل ذکرش آمده است اگر چه بسیار باشد پس ذکر میکنم آنها را انشاء الله عرض کرده‌ام که: شعله نبود غیر دودی باصفا از خودی بگذشته یکسر او شده نیست نار اما همه اوصاف نار نیست نار اما همه افعال نار نار خود سوزنده شعله آلتی است دود تیره از کجا سوزنده بود چون گذشت از هر چه جز مقصود نار چون که داد اندر ره نار آنچه داشت شد حبیب نار و هم محبوب او چونکه بگذشت از خودی در حب یار *

  • کو فنا در نار گردید از وفا

مظهر انی انا النار آمده در وجود او همی دارد قرار از وجود او همی گشت آشکار نار افروزنده شعله آیتی است خود همه ظلمت کی افروزنده بود نار هم شد طالب مقصود یار نار هم اوصاف خود در او گذاشت طالب نار آمد و مطلوب او گشت خود آئینه حسن نگار

باری این سخن را منتها نیست رجوع بمطلوب خود کنیم تا از خزانه غیب چه بعرصه ظهور میآید پس شعله ستایش آتش غیبی شد و نام و نشان آن بی نام و نشان و عرض کرده‌ام: هر که او مشتاق وصل نار شد * بایدش با شعله دایم یار شد

و این سخنها یکی از هزار و اندکی از بسیار است و اگر نه این بود که این مطلب را نباید صریح نوشت و تفصیل داد میدیدی که چسان بیان میکردم و اگر این کتاب عربی بود میدیدی که در کتاب و سنت غیر این چیزی نیست مجملاً که معرفت بیان آنست که خداوند را توحید کنی چنانکه خود خود را توحید کرده و او را بیگانگی به‌پرستی و این مطلب را در اینجا ایراد کردم نه در قسمت توحید اگر چه غیر از این چیزی در آنجا ننوشته‌ام بجهت آنکه در معرفت حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله و محبت او و اعتراف باو کسی صادق و خالص است که خداوند را بیگانگی بشناسد و او را بی شریک عبادت کند خالصاً مخلصاً که اگر نه خدا را باین طور بشناسد در محبت پیغمبر صلی الله علیه و آله کاذب است زیرا که دوست حقیقی پیغمبر صلی الله علیه و آله کسی است که از شعاع او باشد و از شعاع او کسی است که مؤمن باشد و مؤمن کسی است که موحد باشد و خدا را بیگانگی بپرستد پس هر کس در معرفت خدا مقصر است در حب او مقصر است و خداوند مردم را بتوحید امر کرده تا در حب آن بزرگوار صادق شوند و بحب ایشان امر کرده تا در توحید صادق باشند پس باین جهت معرفت بیان را در اینجا ذکر کردیم و همین قدرها که ذکر شد کافی است از برای هر کس که شعوری داشته باشد. مقصد دویم در معرفت معانی و این مقام بالاترین مقامات حضرت پیغمبر است صلی الله علیه و آله که از برای آن بزرگوار بالاتر از این مقام مقامی نیست و نهایت مقامات عارفین که آن بزرگوار را شناختند همین مقام است و هر کس باین مقام معرفت رسید و پیغمبر را صلی الله علیه و آله باین طور شناخت بنهایت معرفت آن بزرگوار رسیده چرا که معرفت بیان معرفت خداوند عالم است و دخلی بمعرفت پیغمبر صلی الله علیه و آله ندارد و ذکر مقامات وجود آن بزرگوار از مقام معانی نمیگذرد و این مقام هم تا این زمانها مخفی بوده است و جز سینهای طیب طاهر و دلهای پاک و پاکیزه سینة و دلی دیگر متحمل آن نبوده است و نیست و این فقیر در خصوص این معرفتهای چهارگانه که معرفت بیان و معانی و ابواب و رسالت باشد فوائدی نوشته‌ام بزبان عربی و بقدر امکان در آنجا این معارف را شرح داده‌ام هر کس که از اهل علم باشد از آن کتاب فائده تمامی میبرد ولی حیف که اینجا نمیتوان آن را چنانکه بایست شرح داد و انشاء الله بقدر مقدور کوتاهی نمیشود و میدان این مقام برای جولان قلم وسیع‌تر است و شرح این مقام هم باید در چند فصل بشود.


فصل بدانکه معانی در زبان عرب جمع معنی است یعنی یکی را معنی میگویند و هر گاه بسیار شد معانی میگویند و معنی در زبان عرب بمعنی آن چیزی است که ظاهر شده باشد و چون تو بواسطه کلام آنچه در دل داری آشکار میکنی و ظاهر مینمائی آن را معنی میگویند پس ظاهر را معنی میگویند چنانکه گیاه را در زبان عرب معنی زمین میگویند که زمین آنرا اظهار کرده و آشکار نموده است و مقام معانی خدا یعنی پیدائی‌ها و جِلوِها و ظهورهای خداوند و شک نیست که خداوند جل شأنه چنانکه سابقاً دانستی از ادراک خلایق برتر است و خلایق را در رتبه ذات خداوند ذکری نیست و از جنس ذات خداوند مدرکی ندارند تا خدا را بآن مدرک شناسند و از برای معرفت هم خلق شده‌اند لهذا خداوند جل شأنه جلوه فرموده از برای خلق بنور خود و وصف فرموده خود را از برای خلق بصفت خود تا او را بآن صفت بشناسند و آن صفتها معانی خداوند عالم میباشند یعنی جلوِهای او و نورهای او که آنها را در ملک آشکارا کرده است پس چون این مطلب را دانستی عرض میشود که معانی را دو مقام است یکی معانی بلند که آنها را معانی علیا میگویند و یکی معانی پست که آنها را معانی سفلی میگویند و کلام ما در این مقام در معانی علیاست یعنی ظهورهای علیای خداوند و انشاء الله در این مقام بقدر میسور شرح میدهیم.


فصل بدانکه خداوند عالم جل شأنه یگانة است که از برای او جزو و جزوی نیست و ازلی است که از برای او نهایتی نیست و ثابتی است که از برای او تغییر و تبدیلی نیست و اول چیزی که از او بروز کرد نوری بود بلانهایت که نه او را اولی بود و نه او را آخری و اینکه گفتم از او بروز کرد نه معنیش آن بود که از ذات او بیرون آمد بلکه او را ایجاد کرد نه از مادة و خمیرة پیشی و نه در صورتی و هیئتی و نه در وقتی و نه در مکانی و نه بجهت علتی و سببی و نه با آلتی و نه در جهتی و نه در او چندی قرار داد و نه در او چونی نهاد و نه از برای او رتبة قرار داد غیر از ذات یگانه همان نور اعظم و تجلی اکرم اما از برای او مادة و خمیرة نبود بجهت آنکه از ذات خودش که ممکن نبود چیزی جدا شود و از آن ایجاد نماید و چیزی دیگر هم که نبود و این نور اول چیزی بود که خدا خلق کرد پس از برای آن دیگر ماده و خمیره نخواهد بود مثل آنکه کوزه‌گر کوزه را از گل میسازد و نجار کرسی را از چوب میسازد یا در این عالم خدا انسان را از گل خلق میکند آن نور چنین نبود و آن را از چیزی نیافرید بلکه بی ماده آنرا اختراع کرد و باز نه چنان است که نوری از ذات خداوند جدا شد چنانکه نور آفتاب از آفتاب جدا شده باشد و این گمان جهال است چرا که نور آفتاب بآن سبب از آفتاب حاصل میشود که آفتاب جرمی است نورانی و صورتی دارد براق و شفاف و همچنین نور چراغ از چراغ جدا میشود بجهت آنکه چراغ هم جسمی است نورانی و صورتی دارد براق و شفاف و اما خداوند عالم جل شأنه دیگر صورتی ندارد و براقی و شفافی در ذات خداوند نیست ذاتی است یگانه و از برای آن ماده و صورتی نیست بلکه احدی است جل شأنه پس آن نور اول نه این است که از ذات خداوند جدا شده باشد و برهانی دیگر آنکه عکس آفتاب و نور آفتاب با صورت آفتاب مطابق است و نسبت دارد نمیبینی که نور آفتاب گرد است چون گردی آفتاب و زرد است چون زردی آفتاب و درخشنده است همچون درخشندگی آفتاب و مطابق است با او از هر جهت و میتوان از صورت آفتاب پی بنور آفتاب برد و از نور آفتاب پی بصورت آفتاب برد و خلق حادثند و در ذات خدا مذکور نیستند و از خلق نمیتوان معرفت ذات حاصل کرد و خلق حادث مطابق با ذات قدیم نیست و مساوی با او نیست بخلاف نور آفتاب که مساوی با صورت آفتاب است و مطابق است بطوری که هیچ تفاوت ندارند به‌بین که اگر عکس چراغ را در آئینه بسنجی بعینه همان صورت چراغ است و اگر با پرگار اندازه آن نور را بگیری با صورت چراغ مساوی و اگر رنگ آنرا بسنجی بعینه رنگ صورت چراغ است پس حاشا که حادث مطابق با ذات خدا باشد یا عکس ذات او باشد اینها همه ظن جهّالست که گاهی بجهت مثَل حرفی از حکما شنیده‌اند و آنرا نفهمیده‌اند و ندانسته‌اند که مثَل از همه طرف درست نمی‌آید و خدا و خلق را چنان گمان کرده‌اند پس حاشا که آن نور اول عکس ذات خدا باشد بلکه خداوند آن را خلقت کرده و اختراع کرده است بی‌نسبتی با ذاتش و بی‌وابستگی و اینکه جهال عرفا می‌بینند که در حادث محال است که چنین چیزی بشود و لامحاله در مابین هر نور و صاحبش نسبتی و مطابقه‌ایست و از این جهت در خدا هم همین طور حکم کرده‌اند آیا نمیدانند که هر چه در حادث جایز است در قدیم محال است و معنی قدیم با معنی حادث دو تاست و آیا نمیدانند که شبیه بحادث حادث است چنانکه ظاهر است پس چگونه میشود که پیدا شدن نور اول این طور باشد و اگر میگویند آنجا این طور است میگوئیم پس بایستی که در خلق این طور محال باشد و حال آنکه مشاهده می‌بینید که در خلق این مطلب یافت میشود و حضرت امیرالمؤمنین صلوات الله علیه میفرماید که آنچه در خلق جایز است در قدیم محال است پس چون نور و منیر در خلق هست پس در خالق شایسته نیست پس ذات خدا منیر این نور نیست و این نور عرض ذات خدا نیست چنانکه نور چراغ عرض چراغ است پس خداوند این نور را اختراع کرد و کیفی ندارد و این است فرق میان کار خدا با کار خلق حضرت صادق فرمودند که چیزی را از عدم خلق نمیکند مگر خدا پس این نور را بی ماده خدا اختراع کرد و نسبتی و رابطة و تعلقی بذات ندارد و عارض ذات خدا نیست چنانکه شاعر صوفیه گفته است: من و تو عارض ذات وجودیم * مشبکهای مشکوة وجودیم

و سبب آنکه عارض ذات نمیتواند باشد آن است که عَرَض بجوهر خود اتصال دارد و جوهر منتهی بعَرَض میشود پس اگر عَرَض حادث و مخلوق باشد متصل با حادث و مخلوق و منتهی بمخلوق حادث و مخلوق است و اگر عَرَض قدیم است لازم آید دو خدا باشد و حاشا که آن نور عَرَض باشد پس محض اختراع است که از عدم بوجود آورده است نه بآن معنی که عدم جائی است یا فضائی است که چیزی را از آنجا آورند بلکه یعنی نبود بهیچ وجه و یکدفعه ایجاد کرد و چنین است قدرت خدا و اگر بگوئی نمی‌فهمم میگویم حق داری چرا که تو را مدرکی نیست در میان آن نور و خداوند که آن مدرک خلق آن نور را مشاهده کند و بفهمد و وجود تو چندین مرتبه از آن نور پست‌تر است پس وجود تو از آنجا نیست که بفهمی که چگونه ایجاد آن را کرده است و من هم که عرض میکنم و تحقیق مینمایم آنچه در مرتبه پائین می‌بینم از آنجا نفی میکنم میگویم آنجا چنین نیست چرا که این صفت پائین‌هاست و آنچه در پائین است در آن بالا نیست چرا که آنچه در پائین است از خواص پائین است و به بالا نمیرود مثل آنکه هر گاه در زمین رودخانِها به‌بینی و کوه و تلها به‌بینی و کثافت‌ها به‌بینی خواهی گفت که اینها از صفات کثیف است و در آسمان نیست حال تو بآسمان نرفتة و او را نفهمیدة ولی آنچه در کثیف‌ها دیدة از آن نفی کردة و جهال آنچه در کثیف‌ها می‌بینند در لطیف همان طور میخواهند اثبات کنند و این خطاست پس وصفی که من کردم همه نفی صفت‌های پست بود نه اثبات چیزی و همچنین نعت ما از برای خداوند عالم در تمام علم ما نفی کردنِ صفتهای خلق است از خالق بخلاف جهال که میخواهند صفت‌های خلق را از برای خالق بگویند و این خطاست و یکی دیگر آنکه ما این صفتها را که میکنیم در معانی سفلی خوانده‌ایم و معانی سفلی آیت و علامت و صفت معانی علیاست و از آنجا این حرفها را می‌زنیم باری حاصل آنکه خداوند آن نور را خلق کرده است از عدم بی ماده و بی خمیره و اما آنکه آن نور را مطابق صورتی خلق نکرد چرا که خدا را که صورتی نیست و بغیر از خدا هم چیزی نبود و اول چیزی که خلق کرد این نور بود پس این نور را مطابق صورتی خلق نکرده است و خود همین نور اول چیزی است که خلق شده است و اما نه در وقتی و نه در مکانی بجهت آنکه این نور اول خلق است پس و پیش ندارد که در آن پیش وقتی باشد و مدتی باشد و مکانی و فضائی نبود که در آن مکان آنرا خلق کند و همین نور اول مخلوق است و قبل و بعد یعنی پیش و پس ندارد و اما آنکه علتی ندارد بجهت آنکه ذات خدا که علت خلق نمیتواند بشود و پیش از این نور هم علتی نیست پس علتی غیر از ذات خود این نور نیست اما آنکه ذات خدا علت خلق نیست بجهت آنکه اگر گوئی علت آن است که بتواند خلق را معدوم کند و موجود کند و اگر بخواهد باشد و اگر نخواهد نباشد پس این علت نیست و بر فرضی که این را علت گوئی اسمی است برای خدا گذاشتة و عجالةً بحثی در اسم گذاردن نداریم نهایت فارسیان خدا میگویند و ترکان تاری میگویند تو علت میگوئی و اگر میگوئی علت یعنی آنکه نمیتواند خلق نکند و حکماً باید خلق دایم با او باشد و او بی خلق محال است چنانکه مثل می‌آورند که آتش علت سوختن است و نمیشود که آتش باشد و نسوزد اگر این طور میگوئید خدا را ناچار کرده‌اید و گفته‌اید که خدا نمیتواند که خلق نکند و خدا را عاجز کرده‌اید نعوذ بالله و این غیر طریقه مسلمانان است و کتاب و سنت هم رد این قول را میکنند و ضروری مسلمین و مدلول کتاب و سنت آن است که خدا اگر بخواهد جمیع ماسوای خود را معدوم کند میتواند چنانکه نبود و خلقت کرد و حال آنکه ما میگوئیم که اگر ذات خدا علت باشد و حکماً باید خلق با او باشد پس بایستی که کل خلق قدیم باشند چرا که نباید از آن تخلف کند زیرا که علت اگر عین ذات خدا باشد ذات که قدیم است پس علت بودنش هم قدیم است پس همیشه علت بوده حال اگر خلق حادث است پس نبوده‌اند و معدوم بوده‌اند و خدا ایشان را موجود کرده است پس در حال معدوم بودن چگونه شد که علت هست و معلول که مخلوق باشد نیست و اگر میگوئی حال عدم از برای خلق نیست و واجب است که موجود باشند پس قدیم میباشند و اگر گوئی خدا خداست و خلق خلق ، خدا علت است از برای خلق در رتبه خلق گویم این برمیگردد باینکه میگویم آیا خلق مذکور در ذات خدا هستند یا نه اگر بگوئی مذکور نیستند میگویم پس خدا علت نیست زیرا که علت وقتی علت است که آن اثر در ذاتش مذکور باشد چنانکه وقتی آفتاب علت نور است که نور در ذات آفتاب مذکور باشد و صورت آفتاب نورانی باشد نمی‌بینی که اگر آفتاب صورتش نورانی نبود و تاریک بود نور نداشت پس وقتی علت نور است که نور در خودش باشد حال چه گونه میشود که خدا علت خلق باشد و خلق در ذاتش مذکور نباشند اگر گوئی مذکورند گویم لازم آید که خدا احد نباشد و اگر گوئی مذکور نیستند پس گویم علت نیست و گفتن علت محض اسم است و بر اسم بحثی نیست باری در این کتاب همین قدر هم از این حرفها زیاد است چه جای زیاده از این لکن بد نیست باعث معرفتی میشود و اگر فی الجمله عوام تأملی کنند یا از کسی بپرسند و پیش کسی بخوانند میفهمند و ما این کتاب را که ارشادالعوام نام کردیم نه مقصود عوام بحت است بلکه صاحبان شعور ایشان را خواسته‌ایم و صاحبان شعور انشاء الله اگر بخوانند میفهمند نهایت قدری مطالب را عامیانه‌تر نوشته‌ایم که بیشتر مردم بلاد عجم بهره برند و اما آنکه او را با آلتی نساخته است بجهت آنکه چیزی قبل از آن نیست و ذات خدا هم آلت ساختن چیزی نمیشود و از حال خود تغییری نمیکند و اما آنکه او را در جهتی خلق نکرد زیرا که پیش از آن چیزی نبود و جهتی نبود و همه جهتها بواسطه او پیدا میشود و همچنین او را چند و چونی نبود چرا که همه چند و چون بعد از او و بواسطه او پیدا شده است پس چگونه میشود که در او یافت شود چیزی که بواسطه او باید پیدا شود و همچنین از برای او رتبه‌ای نبود بجهت آنکه همه رتبِها بواسطه او پیدا می‌شود پس آن همان ذات نور بود و بس و از این جهت که خالی از همه اینها بود از برای آن کثرت و بسیاری نبود بلکه از برای آن نهایتی نبود و از این جهت ظهور یگانگی حق سبحانه و تعالی شد و صفت خود او را قرار داد و خود را بآن ستود هر کس آن را شناخت صفت خدا را شناخت و هر کس آنرا نشناخت صفت خدا را نشناخت و این صفت اعظم اعظم اعظم خداست و خدا را بالاتر از این صفتی دیگر نیست و اعظم از این ظهور دیگر نه پس هر کس این را شناخت آنقدر که ممکن است از صفت خدا شناخته و هر کس این را نشناخت هیچ خدا را نشناخته زیرا که ذات خدا که شناخته نمیشود و صفت خدا هم که این است نشناخته پس هیچ خدا را نشناخته است پس همه همت باید در معرفت این نور اعلی اعلی اعلی کرد که آنرا بشناسند.


فصل چون دانستی که این نور اعلی اعلی اعلی قبل از همه مخلوقات است بدانکه این نور را نهایتی نیست چرا که هر چیزی بحد خود متناهی میشود چنانکه چیزی مثلاً مربع است از هر طرف میرسد بآن خط و آنجا تمام میشود و مربعی غیر از ذات آن چیز است چنانکه اگر چوبی را بر شکل مربع بسازی اصل معنی چوب غیر از مربعی است نمی‌بینی که میشود که چوب سه گوشه و پنج گوشه و دراز و پهن باشد پس چهار گوشه و سه گوشه و پنج گوشه و درازی و پهنی غیر از معنی چوب است و چوب باین شکلها متناهی میشود و قطعة از آن باین واسطه از قطعه دیگر جدا میشود حال با آن نور شریف اعلی هیچ شکلی و هیئتی نیست که بآن شکل متناهی شود بلکه آن قبل از همه هیئتها و شکلها خلق شده است و همه هیئتها و شکلها در چیزهائی است که بعد از آن خلق شده است پس آنرا حدی و هیئتی نیست و از این جهت متناهی نیست و آنرا صورتی نیست و از همه صورتها و شکلها بالاتر است و از آلایش همه شکلها و صفتها و هر چه غیر از ذات خود آن نور است پاک و مبراست پس از این جهت محیط است بهر چه غیر از خود اوست و مقدم است بر همه صفتهای الهی و اسمهای او و همه از جِلوِهای اوست پس باین جهت نوری است که محیط بهر چیزی است و قدرتی است که هر چیزی را فراگرفته است و رحمتی است که کل ماسوا را در بر دارد و علمی است که هیچ چیز را فروگذاشت نکرده و شنوائی است که هیچ چیز بر او پوشیده نیست و بینائی است که هیچ چیز از او مخفی نیست و حیوتی است که موت در آن راه ندارد و سلطنتی است که هیچ عجز در آن یافت نمیشود و قهاریتی است که هیچ چیز از تحت قهر او بیرون نیست و صفتی است که جمیع صفتها و کمالها در تحت اوست و همچنین بلکه میخواهم عرض کنم که چون اول ما خلق الله است و سابق بر هر موجودی است علمی است که ضدش جهل نیست زیرا که آن علم که ضدش جهل است از شعاع او و ظهور او خلقت شده است و تحت رتبه اوست و بینائی است که ضدش کوری نیست و شنوائی است که ضدش کری نیست و حیوتی است که ضدش موت نیست و قدرتی است که ضدش عجز نیست و غالبی است که ضدش مغلوبیت نیست و قهاری است که ضدش مقهوریت نیست زیرا که اینها همه بواسطه او و باو خلقت شده است و همه زیر پای اوست و اگر او علمی بود که ضدش جهل بود بایستی که جهل خلقت نشود و اگر بینائی بود که ضدش کوری بود بایستی کوری خلقت نشود و چون دیدیم که همه ضدها در عالم خلقت شده‌اند دانستیم که او از همه بالاتر است نمی‌بینی که از آتش سردی نمیآید و از منیر ظلمت نمی‌تابد پس چون دیدیم که سردی و گرمی و نور و ظلمت و همه اضداد از او پیدا شده دانستیم که او موصوف بهیچ یک از آن دو ضد نیست که اگر موصوف بیک ضد بود ضد دیگر از آن سرنمیزد بفهم که چه میگویم و اعتقادات خود را صحیح کن.


فصل چون دانستی که مقام این نور مقام ظهور و جلوه کلی خداست جل شأنه که از این کلی‌تر و محیطتر خدا را اسمی و رسمی نیست و جلوة از این عظیم‌تر نباشد پس همه اسمها و صفتهای دیگر همه فرع وجود مقدس این بزرگوار میباشند و همه از نور مطهر او پیدا میشود نمی‌بینی در این عالم مرکب را مثلاً که پیش از همه حروف خلقت میشود و بهیچ وجه شکل حروف در آن نیست و پاک است از صفت همه حرفها و کلی است بجهت آنکه نه الف است نه باء و نه جیم و نه سایر حروف و همه حروف از آن پیدا میشود پس از مرکب الف می‌سازی و باء و جیم و همچنین سایر حروف را و همه حروف وجودشان فرع وجود مرکب است اگر مرکب باشد آنها ممکن است که باشند و اگر مرکب نباشد آنها ممکن نیست یافت شوند پس چگونه میشود که مرکب محیط بهمه حروف نباشد و از همه حروف آگاه و مطلع نباشد و حال آنکه حروف چیزی غیر از مرکب نیست و چیزی از خارج با مرکب گرد نیامده که حروف از آن دو پیدا شود بلکه همه همان مرکب خالص است که بشکلهای حروف درآمده است یا آنکه هر گاه تو در آئینه‌خانه بنشینی و در آئینِهای کوچک و بزرگ عکس تو بیفتد اصل همه تو هستی و همه آن عکس‌های مختلف که در آئینه‌ها افتاده است سبب همه و اصل همه تو هستی و وجود آنها بسته بوجود توست پس تو اصل آنهائی و همه فرع تو هستند و هر یک حکایت طرفی از قد و رخساره تو را میکنند و اصل همه در پیش توست پس آن جلوه اعظم اعظم اعظم خداوند اصل همه صفتهاست و حقیقت همه اسمهاست از برای خداوند عالم چرا که بدیهی است که هر چه غیر از خداست حادث است و اول همه مخلوقات آن بزرگوار است و اشرف همه اوست و هر چه غیر از اوست در زیر رتبه اوست بطوری که هرگز ممکن نیست که باو برسند بلکه طمع ادراک مقام او را نمایند و هیچ چیز هم پیش از ایشان نیست پس بایستی باجماع مسلمین که اسمها و صفت‌های خداوند همه از نور مقدس او باشند و فرع وجود او باشند و قوام وجود آنها و ثبات آنها همه بآن ذات مقدس باشد و واضح‌تر از این این مطالب را در این کتاب عامیانه نمیتوان نوشت و بر فرض نوشتن عوام نمیتوانند فهمید لهذا بهمین طورها کفایت میشود و انشاء الله کافی است و حاصل مطلب معرفت معانی آنست که شخص معتقد آن باشد که حضرت خاتم النبیین صلوات الله علیه و آله ظهور اول خداست جل شأنه و جلوه اعظم اوست و هر چه بتوان از او اسمی یاد کرد و ذکری نمود فرع مقام آن بزرگوار است و او اشرف و اعلی و اعظم از همه است و اسم اعظم اعظم اعظم خداوند عالم همان بزرگوار است و هر کس مقام اسم اعظم بودن آن بزرگوار را بشناسد و خدا را بآن بخواند دعوت او رد نخواهد شد و شناختن آن بطور اجمال که لایق این اوقات است همین است که ذکر شد و اگر گوش شنوائی بودی و فهم لطیفی از آنچه در همین جا ذکر کردم میتوانست مطلب را بفهمد و لکن دگر زیاده از این نزد عاقلان بیجاست و واضح‌تر از این جایز نیست نشنیدة که گفته‌اند:


اسم اعظم چونکه کس نشناسدش * سروری بر کل اسما باشدش


پس بهمین مختصر بگیر و در آنچه گذشت فکر کن تا اگر نصیب تو باشد آن را بفهمی.


فصل معانی سفلی که قبل از این نام بردیم فی الجمله اشاره بآن بد نیست بدانکه چون یافتی که پیغمبر صلوات الله و سلامه علیه و آله اشرف مخلوقات است و بالاتر از همه موجودات است حتی از عقلهای خلایق بالاتر است و از فؤادهای ایشان برتر است و هیچ کس را مدرکی از جوره پیغمبر صلوات الله علیه و آله نیست چرا که از جنس او اگر در مردم بودی حکماً خلق بآن مقام رسیدندی و آخر بعد از نهایت ترقی کردن بمقام رسالت رسیدندی و این محال است که رعیت بکثرت ریاضت و عبادت نبی شوند و پیغمبر گردند و چون محال است که پیغمبر شوند همین دلیل آنست که از جوره ذات پیغمبر در خلق نیست چنانکه از جوره ذات خدا در خلق نیست پس چون مقام ایشان بالاتر است از ادراک خلق پس معرفت آن مقام اصلاً برای خلق محال باشد و بآن نتوانند رسید و چون کل خلق از شعاع ایشان خلق شده‌اند و تو میدانی که شعاع هر صاحب شعاعی شباهت بآن صاحب شعاع دارد چنانکه شعاع آفتاب در زردی و گردی و درخشانی شبیه بآفتاب است و شعاع ماه در سفیدی و سردی شبیه به ماه است پس همچنین شعاع ایشان هم لامحاله شباهت بایشان دارد چنانکه فرمودند شیعه ما بنور خدا متصل‌تر است از شعاع آفتاب بآفتاب و شیعه را شیعه گفتند بجهت آنکه از شعاع ایشان خلق شدند و مشایعت و متابعت ایشان نموده‌اند در اخلاق و افعال و اقوال ایشان بایشان و چون بمقام تشیع رسیدند و شیعه شدند و آئینه وجود ایشان آن قدر صافی و لطیف شد که نماینده آن نور مقدس شد و آئینه سر تا پا نمای آن بزرگوار شدند لامحاله مطابق میشوند در صفت با آن بزرگوار اگر چه مطابق نباشند با او بذات نمی‌بینی که عکس آفتاب در آئینه مطابق است با آفتاب آسمان در صفت و مخالف است با او در ذات بی‌مناسبت نیست قول شاعر که گفته است: میان ماه من تا ماه گردون * تفاوت از زمین تا آسمان است

باین طور که ماه گردون را چنانکه هست اشرف بدانی و این شعر در خضوع و تذلل تو باشد نه در محل افتخار باری پس شیعه با صاحب شعاع در صفت شباهت دارند و در ذات نه چنانکه در دعا حضرت صاحب‌الامر میفرماید هیچ فرقی مابین تو و ایشان نیست مگر آنکه ایشان بندگان تو و خلق تو هستند همچنین صورت تو در آئینه هیچ فرقی با صورت تو ندارد مگر آنکه صورت تو اصل است و آن فرع است همچنین شیعه هیچ فرقی با پیغمبر صلی الله علیه و آله در صفات و اخلاق و احوال ندارد مگر آنکه آن پیغمبر است و آن رعیت آن مولاست و آن بنده آن صاحب نور است و آن نور آیا نشنیدة که سید شهدا صلوات الله و سلامه علیه وقتی که علی‌اکبر را بمیدان فرستادند فرمودند خدایا گواه باش بر این قوم که بیرون رفت بسوی ایشان شبیه‌ترین خلق به پیغمبر خدا از حیثیت خلقت و اخلاق و گفتار و تو میدانی که حضرت علی‌اکبر شیعه بودند نه امام بودند و نه پیغمبر بودند و یکی از شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام بودند و میفرماید که شبیه‌ترین مردم بودند به پیغمبر در رفتار و گفتار و حال آنکه خدا به پیغمبر میفرماید انک لعلی خلق عظیم یعنی اخلاق تو ای پیغمبر بسیار بزرگ است باری مقصود شباهت شیعه بود به پیغمبر (ص‌) پس خداوند در آئینه وجود شیعه عکس مرتبِها و مقامهای پیغمبر (ص‌) را انداخته است تا بآن عکس پیغمبر خود را صلی الله علیه و آله بشناسند و بمعرفت آن پی برند و اگر نه این بود که عکس نور آفتاب در آئینه افتاده بود هرگز آئینه سنگ ظلمانی معرفت آفتاب جهانتاب حاصل نکردی پس چون عکس آفتاب در دل آئینه افتاد و آفتاب خود را از برای آئینه بآن عکس وصف کرد و آن عکس را آیت خود قرار داد در نزد آئینه آئینه را ممکن شد شناختن آفتاب و باین واسطه آفتاب را شناخت و همچنین اگر نه حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله عکس وجود خود را در دلهای مؤمنین و در آئینه وجودشان انداخته بود احدی معرفت او را حاصل نکردی و لکن حال که انداخته است بآن عکس میتوان رسید و بآن میتوان متحد و متصل شد و در آن عکس شرح مقامهای پیغمبر صلی الله علیه و آله که باید مردم اعتقاد کنند شده است و بآن واسطه اعتقاد بمعرفتها و مقامهای پیغمبر صلی الله علیه و آله میتوانند حاصل کرد و آنچه را که در لوح وجود ایشان نوشته شده خواند و مقصود از معانی سفلی آن معانی است که در آن عکس صورت‌پذیر گشته است و در آئینه وجود شیعه شرح داده شده است و شیعه هر چه بگوید و بفهمد از این مقامات و مقامات توحید و احوال مشیت الهی همه را در لوح وجود خود میخواند و در آن عکس مشاهده مینماید پس فهمیدی که با وجودی که این همه میگوئیم که شخص بذات خدا نمیرسد و بمشیت الهی و وجود خاتم النبیین صلی الله علیه و آله نمیرسد و با وجود این سخنها میگوئیم از کجا میگوئیم و کلماتمان مخالف نیست پس شیعه کتاب مبینی است که در او ثبت شده است جمیع علوم و تکلیف‌ها و اعتقادها که از او خواسته‌اند هر کس آن حروف را خواند باین مطالب آگاه میشود و لکن آن حروف را نمیتوان خواند مگر بتعلیم استاد بالغی کاملی که ترا از ابجد آن آگاه کند و کتاب آنرا بتو بیاموزد و همین قدرها در بیان معانی در این کتاب عامیانه کفایت میکند انشاء الله تعالی.


مقصد سیوم


در بیان معرفت ابواب بدانکه معرفت ابواب هم مقام بزرگی است و دانستن آن شأن خواص شیعه است و بر بسیاری از مردم این مقام پوشیده بوده است و پوشیده هم هست و ما بیاری خدا میخواهیم در این کتاب این معرفت را هم مثل سایر معرفتها بیان کنیم و این معرفت آسان‌تر است از معرفت بیان و معانی و مناسبت آن با ذهن‌های مردم بیشتر است و این مقصد هم باید در چند فصل بیان شود.


فصل مکرر عرض کرده‌ام و در این کتاب نوشته‌ام که خداوند عالم غنی مطلق است یعنی از هر چه جز ذات اوست بی‌نیاز است و حاجت بهیچ چیز و هیچ کس ندارد و خلق را نه از برای حاجتی آفریده است بلکه از محض جود و کرم خلق را خلق کرده است چنانکه شاعر گفته است و بد نیست:


من نکردم خلق تا سودی کنم * بلکه تا بر بندگان جودی کنم


اگر چه این مطلب هم بسیار بسیار بسیار مطلب مشکلی است و فهمش از مقام خلق این زمان بالاتر است و باشد تا زمانش برسد پس خداوند عالم بدیهی است که خلق را که خلق کرد برای رفع حاجت خود نبود و محتاج بخلق و اعمال ایشان نبود و نیست بلکه خلق محتاج باویند و از جمله احتیاج خلق یکی احتیاج ایشان است باسباب که از برای هر چیزی اسبابی باشد و بغیر از اسباب رفع حاجت خلق را نمیکند و خداوند عالم کریم و رحیم و جواد است پس از جود و کرم خود مطلب‌های خلق را خواست برآورد پس هر کس هر چه خواست باو داد بقدر قابلیت او و بطور مسئلت او و از جمله مسئلتهای خلق یکی آنست که هر یک از آنها بزبان قابلیت خود از خداوند اسبابی را طالب شدند از برای وجود و هستی خود مثلاً نظر کن باین گیاه زمین آیا نه این است که اگر حرارت آفتاب زیاده از این باشد همه خواهد سوخت و خشکید پس خواهش این گیاه از خدا در وجودش آنست که خدایا حرارت بسیار بر من مسلط مکن که مرا طاقت آن نیست پس مسئلت این گیاه آنست که خدایا اسبابی فراهم بیاور که حرارت مشیت تو بی‌حجاب بمن نتابد که اگر آنی حرارت مشیت تو بی‌حجاب بمن بتابد من خواهم نابود شد بلکه تمام عالم خواهد سوخت پس خداوندا با من رفق فرما و بجهت استمداد من از او حجابها قرار ده تا از پس چندین حجاب بمن بتابد و مرا بحد کمال برساند و بقدر طاقت من بمن برسد و همچنین چشم تو میگوید خداوندا مرا طاقت مقداری معین از نور است و قوه بیش از آن ندارم نور مشیت خود را یکدفعه بر من متاب که خواهم کور شد بلکه همه چیز معدوم میشود و خداوندا مابین من و او حجابها قرار ده که از پس چندین حجاب بمن بتابد تا من باقی بمانم و از آن نور منتفع شوم و همچنین هر چیزی در هر جا که افتاده است و در هر جا موجود شده است طاقت بیش از آن ندارد و بزبان قابلیتش همان مقدار فیض را طالب است و آن مقدار فیض نمیشود مگر از پس همان حجابهای معین بجهت آنکه کم و زیاد فیض بواسطه مخلوط شدن با ضد میشود نمی‌بینی کم شدن حرارت بواسطه آنست که قدری سردی داخل آن شود و همچنین کم شدن سردی بواسطه آن میشود که قدری گرمی داخل آن شود و کم شدن نور بواسطه داخل شدن ظلمت میشود و همچنین کم و زیاد شدن هر چیزی بواسطه داخل شدن ضدش میشود و هر چیز که ضد در او کمتر باشد قوت و وسعت او زیادتر میشود پس خلق در هر جا هستند مقدار معینی را از فیض خدا طالب میباشند و ملتمس آنند که خداوند زیاده از آن را از ایشان منع کند چرا که زیاده از آن باعث هلاکت ایشان است و همه کس طالب آنند که وجود ایشان برای ایشان باقی بماند و اگر کسی خیال کند که چرا خداوند عالم همه را بطوری خلق نکرد که همه کس طالب فیض باشند بدون سبب و همه طالب فیض خالص باشند گوئیم اگر چنین بود دیگر خلق متعدد نبود و همه یک چیز میبودند و همه همان خلق اول میشدند بجهت آنکه اصل فیض خالص خداوند عالم یک چیز است و یک نور است که از برای آن یک نور نهایتی و حدی نیست پس اگر همه خلق یک چیز بودند که این همه اقسام خلق نبود و تو و غیر از آسمان و زمین و آنچه در آنها خلق شده است و این همه عالمها نبودید و اگر خلق را متعدد میبایست خلق کند که تو و غیر تو از خلق آسمان و زمین و دنیا و آخرت باشید پس میبایست خلق مختلف باشند تا از هم تمیز داده شوند یعنی یکی گرم باشد و یکی سرد باشد و یکی تر باشد و یکی خشک باشد و یکی بالا باشد و یکی پست باشد یکی پیش باشد و یکی پس باشد و یکی شرقی باشد و یکی غربی و یکی جنوبی و یکی شمالی و یکی لطیف و یکی کثیف و یکی شیرین و یکی تلخ و هکذا بایستی با هم تفاوت داشته باشند تا متعدد باشند و از هم جدا باشند و وقتی که با هم تفاوت پیدا کردند نمیشد که همه یک خواهش داشته باشند زیرا که هر یک طالب جنس خودند پس هر یک سؤال میکردند که خدایا جنس ما را و بقدر ما بما برسان پس از این جهت اسباب بسیار در خلق ضرور شد تا آن فیض خالص خداوند از پس آن اسباب بقدر هر کسی و بطور هر کسی باو برسد پس از این است که فرمودند که خدا قرار نداده است که کاری بکند مگر باسبابش و فهمیدی که این نه از راه حاجت او بود بلکه از راه بی‌طاقتی خلق بود و او غنی است از کل خلق و هر چیزی را یک جوره اسبابی است پس اسباب مختلف خدا خلق کرد از برای هر چیزی چنانکه زرگر از برای هر عمل از اعمال اسبابی ساخته است که آن عمل را با آن کند کارهای قویتر را با اسباب قویتر قرار داد و کارهای ضعیف‌تر را با اسباب ضعیف‌تر تا عمل او بانجام برسد بهر حال خداوند از راه حاجت خلق اسباب متعدد قرار داده است و هر کاری را بسببی میکند پس این اسباب لباسهای مشیت اوست و آئینِهای اراده او هستند و آستینهای ید قدرت او هستند که ید قدرت خود را در این آستینها کرده و صنایع لطیفه را اظهار میکند و هر صنعتی را با آلتی بعمل میآورد و همه اینها در حرکت میباشند بحرکت مشیت الهی و اگر نه این بود که آن دست از اندرون این آستینها حرکت میکرد هیچ یک از اینها حرکت نمیکردند و هیچ کاری از این کارها بانجام نمیرسید مثلاً اگر جنی اسباب زرگری را بردارد و زرگری کند تو میبینی سوهان حرکت کرد و بر قطعه نقره مالیده شد و آنرا تراشید و چکش بلند شد و بر قطعه نقره خورد و آنرا پهن کرد و دم بحرکت آمد و باد دمید و کوره را روشن کرد و بوته بحرکت آمد و در آتش گذارده شد و نقره حرکت کرد و داخل بوته شد و آتش روشن شد و آنرا گداخته بعد نقره گداخته در قالب ریخته شد و چیزی ساخته شد اگر جاهل باشی میگوئی به‌بین چه اسباب خوبی است این اسباب که بی زرگر در گردش است و مغرور میشوی و توکل بر اسباب میکنی و باسباب خطاب میکنی و انگشتری باسباب میدهی که برای تو بسازند و حمد و سپاس اسباب را میکنی و اما اگر دانا باشی میدانی که یک شخص لطیفی مثل جنی مثلاً از پس این اسبابها نشسته است و او این اسبابها را بحرکت میآورد و این صنعتهای عجیب و غریب را او میکند پس چشم از اسباب میپوشی و خطاب بهمان شخص غیبی میکنی و انگشتری باو میدهی و از او پس میخواهی و این اسباب آسمان و زمین هم بهمین طور در گردش است و جمیع عالم اسبابند بعضی از برای بعضی و آسمانها در گردش است و زمینها در سکون و بادها وزنده و آبها جاری و صنعتهای گوناگون از این ساخته میشود و جاهل میپندارد که این اسباب خود در گردش است و بجهالت امید باسباب دارد و خوف از اسباب و محبت باسباب و چشم باسباب دوخته است هیهات هیهات این اسباب را حرکت دهنده‌ایست و این مصنوعات را صانعی این اسباب باین عجز و باین بی‌شعوری کجا میتوانند این صنعتهای گوناگون را بعمل آورند آیا نمی‌بینی که همه در حرکت میباشند و همه آلتها هستند مثل چکش و سوهان و دم و کوره و بوته و هاویه و غیره پس اینها خود در حرکتند برو و حرکت‌دهنده را پیدا کن و حرکت‌دهنده را رو بخود کن بعبث مشرک مشو و اسباب را با سبب‌ساز شریک مکن و دل از اسباب برکن تا مشرک نشوی و موحد گردی باری جمیع این اوضاع که می‌بینی همه آستینهای مشیت الهی هستند و جلوه‌گاههای آن هستند بلکه اگر بفهمی میگویم که همه همان تفصیل ظهور مشیت الهی هستند و ظهور مشیت الهی در هر عالم اسباب آن عالم است در عالم اجمال بطور خود و در عالم تفصیل بطور خود و کننده کارها خداوند عالم است و هر امری را بطور خواهش خود موجود میکند و این مقدمة بود که بابی است در علم و از این باب مسئلِهای بسیار حل میشود اگر درست بفهمی که چه گفتم.


فصل بدانکه هر سببی بابی است از بابهای فیض خداوند که آن فیض خاص را خداوند از آن باب خاص جاری میکند و هر کس که طالب آن فیض خاص باشد از خداوند عالم باید رو بآن باب خاص بکند و از آن باب خاص فیض‌یابی بکند و خداوند عالم بهمین امر کرده است در کتاب خود که میفرماید و اتوا البیوت من ابوابها یعنی بیائید خانِها را از درِ خانِها پس هر خانه فیضی را که بخواهی داخل شوی باید از درِ آن خانه که خداوند قرار داده است داخل شوی چرا که آنچه در خانه است از خانه بیرون نمی‌آید مگر از درِ آن خانه و آنکس که بیرون خانه است داخل خانه نمیتواند شد مگر از در پس شخص عاقل باید طالب هر امری که هست اولاً بگردد و درِ آن امر را پیدا کند و از درِ آن امر داخل شود و اگر بخواهد از غیر در داخل شود محال است زیرا که از هر راهی که داخل شدن ممکن است آن در است و هر جا که ممکن نیست داخل شدن آنجا غیر در است پس از غیر در نمیتوان داخل شد البته پس تعب است از برای جان و تن تمنای امر محال و ضایع کردن عمر است بگرد در هر کار درِ آن کار را پیدا کن و درِ هر کار آن سببی است که خداوند عالم از برای جاری کردن آن فیض قرار داده است مثل آنکه باب روشنائی شعله چراغ است و اگر تو طالب روشنائی هستی خداوند در حکمت خود قرار داده است که روشنائی از آتش غیبی بخلق برسد بواسطه چراغ پس درِ روشنائی شعله است حال اگر کسی بخواهد تحصیل این فیض را از دیوار بکند نخواهد شد و مثل آنست که خواسته است داخل خانه روشنائی شود و بفیض روشنائی برسد از غیر در و این محال است بلکه تحصیل چیزی را خواسته که مشیت الهی تعلق نگرفته و آن محال است که چیزی را که خدا خلق نکرده تو تحصیل کنی پس باید رو بهمان شعله کرد و تحصیل همان شعله را نمود بد نگفته‌ام که: هر که او مشتاق وصل نار شد * بایدش با شعله دایم یار شد

و همچنین خداوند باب فیض رفع عطش را آب قرار داده و باب فیض رفع جوع را غذا قرار داده و باب فیض رفع مرض را دوا قرار داده پس اگر کسی بخواهد از غیر باب تحصیل امری را نماید خلاف مشیت الهی را طلب کرده است و بآن نخواهد رسید و همچنین علم را خداوند از باب علما اظهار میفرماید اگر از جهال طلب کنی نخواهی یافت و طب را از باب اطبا و نجوم را از باب منجمین و همچنین هر چیزی که در عالم بچشم تو آید باب فیض خاصی است که هر کس آن فیض خاص را از آن باب خاص بخواهد باو خواهد رسید و از غیر آن نخواهد رسید و همه تعب و کلفت مردم از آن است که مطلبهای خود را از باب خودش نمی‌جویند و از غیر باب طلب میکنند و ابداً نخواهند رسید و اگر بخاطرت برسد که کلام تو در اینجا بر خلاف کلام سابق تو شد چرا که پیش از این گفتی چشم از اسباب باید پوشید و سبب‌ساز را باید ملاحظه کرد میگویم که بلی آنجا چنین گفتم و اینجا چنین گفتم و انشاء الله در کلام حق اختلاف نیست اینجا گفتم که رو بآن در باید کرد و از آن در طلب باید کرد و آنجا گفتم که باید از سبب‌ساز امید داشت و از آن ترسید و او را دوست داشت و اسباب را مضمحل به‌بینی حال هم چنین عرض میکنم که رو بدر کردن غیر از آن است که در را مستقل و کارساز بدانی کارساز را دیگری بدان و رو بدر بکن و این در درِ خانه کارساز است آخر باید بدرِ خانه کارساز رفت و از کارساز خواست مثلاً هر گاه شخص کریمی خانة داشته باشد و انواع عطاها و نعمت‌ها بخلق انعام کند و خانه او را درهای بسیار باشد پس از یک در پول بدهد و از یک در گندم بدهد و از یک در برنج بدهد و از یک در خلعتها بدهد خلاصه از هر دری نعمتی به‌بخشد و در حکمت قرار داده باشد که از هر دری نعمت بخصوصی به‌بخشد حال اگر تو گندم میخواهی باید بروی بآن در که از آن در گندم می‌بخشند تا گندم بگیری و اگر برنج میخواهی بآن در باید بروی که برنج میدهد و از صاحب نعمت برنج بگیری پس درها عطائی ندارند و عطاها همه از آن صاحب خانه است و لکن نعمت اندرون خانه را از در بیرون میکند پس باید بآن درِ خاص رفت و از صاحب نعمت آن نعمت خاص را گرفت و همچنین خداوند عالم این درهای بسیار را که می‌بینی بسوی خزینِهای رحمت خود باز کرده است و از هر بابی یک جوره فیض بیرون میدهد حال طالب هر جوره فیض که هستی بدرِ آن فیض برو و آن فیض را دریاب اگر میخواهی گرم شوی پیش آتش برو و اگر میخواهی سرد شوی در یخچال برو تشنة آب بخور گرسنة نان بخور و خداوند عالم کارساز و سبب‌ساز و فیض‌های خود را از این بابها بیرون میکند و چشم از باب بپوش و صاحب باب را ملاحظه کن و باب را شریک با صاحب باب مکن و بدانکه باب وقتی باب است که خود او را نه‌بینی و اندرون خانه را به‌بینی و اگر خودِ او را به‌بینی حجاب است و اگر مطلبهای خود را از خودِ باب سؤال کنی مشرکی بصاحب خانه و اگر از صاحب خانه سؤال کنی موحد بفهم چه میگویم پس جمیع مخلوقات باب خدایند هر یک از برای دیگری و خزینه رحمت واسعه خداوند در اندرون این بابهاست و رحمتهای خدا از این بابها بیرون میآید مثل آنکه روح تو در اندرون تن تو است و هر عضوی از اعضای تو بابی هستند بسوی آن روح و آن روح پنهانی از هر عضوی اظهار امری میکند پس از باب چشم اظهار بینائی میکند و از باب گوش اظهار شنوائی میکند و از باب زبان اظهار گویائی میکند و از باب دست اظهار توانائی میکند و همچنین از هر بابی اظهار امری را از کمالهای خود میکند پس این اعضا بابها هستند از برای روح و تو هم اگر سخنی داشته باشی از باب گوش او بعرض او میرسانی و اگر چیزی را بخواهی بنمائی از باب چشم او بعرض او میرسانی و اگر چیزی را بخواهی بدهی از باب دست او باو میرسانی و همچنین پس این بابهای خداوند عالم جل شأنه اگر چه باب فیض دادن هستند لکن باب عرض باو و رسیدن باو هم هستند اگر چه خداوند عالم بر هر چیزی داناست لکن از این باب بخصوص هم این امر خاص باو میرسد چنانکه دانستی و فهمیدی.


فصل بدانکه چون دانستی که جمیع خلق خداوند بابهای خدا هستند از برای فیضها و رحمتهای خدا پس باید بدانی که خلق خداوند اقسام بسیار دارند بعضی جزئیند و بعضی کلی و بعضی کلی‌تر از آن و بعضی از آن کلی‌تر کلی‌تر و همچنین مثلاً حروف که می‌نویسی جزئی میباشند اما مداد به نسبت بآن حروف کلی است چرا که همه حروف از مداد پیدا میشوند اما از مداد کلی‌تر هم هست که چهار عنصر باشد مثلاً که مداد و غیر مداد همه از آنها پیدا میشوند و از چهار عنصر کلی‌تر هم هست که جسم باشد مثلاً که چهار عنصر و غیر چهار عنصر همه از جسم پیدا میشوند و حصة از جسم میباشند و همچنین تا میرود بآنجا که کلی‌تر از همه وجود مطلق میشود که همه چیزها از وجود مطلق پیدا میشوند و حصة از وجود مطلق میباشند پس معلوم شد که چیزهای عالم پست و بلندشان بسیار است هر جزئی پست است و هر کلی بلند و مرتبِها تفاوت بسیار دارند تا میرسد بجائی که از آنجا بلندتر دیگر جائی نیست مقصود آنکه چون دانستی که در عالم کلی و جزئی هست پس هر چه جزئی است باب جزئی است و سبب جزئی است و هر چه کلی است باب کلی است و سبب کلی مثلاً الف بابی است و سببی است از برای یک فیضی در عالم مثلاً در علم حروف الف از برای جدائی انداختن میان دو نفر نیکوست پس این بابی است از برای این فیض و سببی است از برای این کار و باء از برای اتصال و محبت نیکوست و بابی است از برای این فیض و سببی است از برای این کار حال هر حرفی بابی است از برای کاری اما مداد کلی است و همه حروف در زیر اویند و حصة از اویند پس آن باب کلی است و سبب کلی است به نسبت بحروف و هر فیضی که از حروف حاصل میشود بواسطه مداد بآنها میرسد پس مثل حروف و مداد مثل آن اوطاقی است که در آن را باز کنی پس در آن اوطاق هزار در دیگر باشد پس چون درِ مداد را بگشائی هزار درِ دیگر پیدا میشود که درهای حروف باشد و معنی آنکه میگویند که این مسئله بابی است که هزار باب از علم از آن گشوده میشود این است پس مداد بابی است که در تحت آن هزار باب دیگر است و همچنین عناصر دیگر بابی است اعظم که چون آن در گشوده شد در پشت آن هزار باب دیگر است که یک باب مداد باشد و یک باب آهن باشد و یک باب مس باشد و یک باب نقره باشد و یک باب چوب باشد و همچنین آنچه از عناصر پیدا میشود و اینها هر یک بابی هستند برای فیض معینی و همچنین جسم دیگر بابی است اعظم از عناصر که عناصر یک باب است در پشت آن باب و بابهای بسیار از پشت باب جسم است که یک باب عرش باشد و یک باب کرسی و یک باب فلک زحل و همچنین سایر افلاک و کواکب و همچنین هر چه بالا میروی باب کلی‌تر میشود و هر فیض که به بابهای پشت سر میرسد همه بواسطه باب بالائی میرسد و هر مددی که به بابهای زیرین میرسد همه بواسطه باب بالاست پس چون این مطلب را دانستی باب همه بابها و سبب همه اسباب باب اعظم الهی و سبب اعلی سبحانی حضرت خاتم النبیین است صلوات الله و سلامه علیه که هر فیضی که بعالم ایجاد میرسد همه اول بآن بزرگوار میرسد و از او بسایر خلق میرسد و اوست سبب هر سببی که بواسطه وجود آن بزرگوار همه چیزها موجود شده است پس جمیع مددها از هر جور که باشد باید اول بآن بزرگوار برسد و از آن بسایر خلق نشر کند و همچنانکه باب همه فیضها ایشانند از این طرف باب همه خلایق هستند بسوی خداوند عالم که جمیع ذرِّهای امکان همه میباید بواسطه آن در رو بخداوند عالم بکنند و مطلب‌های خود را در آن درگاه عرض نمایند و بواسطه آن درگاه تقرب بخداوند عالم بجویند مثال این حکایت آنکه هر فیضی که بنورها میرسد همه بواسطه چراغ است پس شعله باب اعظم آتش است در فیض‌بخشی بنورها و همه نورها میبایست بواسطه شعله تقرب به آتش جویند و عرض حاجات خود را در درگاه شعله به آتش کنند بد نگفته‌ام که: هر که او مشتاق وصل نار شد نورها از شعله گر غافل شوند *

  • بایدش با شعله دایم یار شد

پای تا سر ظلمت و باطل شوند

پس شعله باب فیض‌بخشی آتش است و درگاه نیاز نورها شعله بابِ معبود است و درگاه مسجود مصدر انعام است و مرجع انام رخساره نار است و جمال یار و جلوه دلدار اتصال باو اتصال بنار است و انفصال از او انفصال از نار رو کردن باو رو کردن بنار است و پشت کردن بآن پشت کردن بنار دوستی آن دوستی نار است و دشمنی آن دشمنی نار معرفت آن معرفت نار است و انکار آن انکار نار مجملاً هر چه نسبت بآتش میتوان داد همان نسبت باوست و آنچه از آتش باید قطع کرد همان قطع از اوست و زیاده بر این حوصلِها را گنجایش نیست و زمان را اقتضا نه مردم چون مجملند مجمل را بهتر قبول میکنند و هر کس وجودش تفصیل داشته باشد تفصیل امور را او قبول میکند و بس پس چون مردم هنوز مجملند باید باجمال کوشید تا مناسب طبع ایشان شود پس اجمال این مقام همین است که حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله باب اعظم الهی است و همه فیضها بواسطه آن بزرگوار بسایر خلق میرسد خواه فیضهای ایجادی خواه فیضهای شریعتی و باب اعظم خلق است بسوی خداوند عالم که ایشان هر حاجتی بدرگاه بی‌نیاز داشته باشند باید روی نیاز به این درگاه سایند و روی به این در آورند و از خداوند حاجت خواهند و گذشت که باب وقتی باب است که دیده نشود آنکه دیده شد حجاب است و السلام و چون مطلب باینجا رسید مطلبی بخاطرم رسید که شرحش در اینجا بی‌مناسبت نیست و آن بحثی است که جهال بر این فرقه ناجیه میکنند از حکایت علت فاعلی و فارسی علت فاعلی یعنی آن کسی که کننده کارهاست و مباشر کارها میشود و کارها از حرکت او میشود آیا آن کننده کارها کیست و مباشر همه کارها چه کس است این فرقه ناجیه شیخیه چیزی میگویند و جهال بر آن بحثها دارند و ما در اینجا بیاری خدا این مطلب را شرح میدهیم و فصلی بخصوص از برای بیان این مطلب در این کتاب مینویسیم تا بر عوام و خواص و زن و مرد مطلب واضح شود و تو هم همه هوش خود را جمع کن تا بفهمی چه میگویم و بواسطه شیاطین انس و جن از راه بیرون نروی انشاء الله تعالی و لا قوة الا بالله.


فصل بدانکه چند مقدمه در این مسئله واجب است بیان کردن : اول آنکه از بدیهیهای اسلام است که خداوند عالم همیشه بر یک حال است و تغییر و تبدیلی در ذات او راه ندارد بلکه از برای خدا حالی نیست و او خالق همه حالهاست پس تغییر و تبدیلی در ذات او راه ندارد پس نه این است که خدا گاهی ساکن بوده و گاه بحرکت درآمده باشد و گاهی ساکت بوده و گاهی بسخن درآمده باشد چرا که اگر چنین بود متغیر بود و اگر متغیر بود حادث بود چرا که در او حالی که نبود پیدا شده است و معنی حادث همین است پس خدا همیشه بر یک حال بوده و بر یک حال هست چه پیش از خلق و چه با خلق و چه بعد از خلق بدون تفاوت و این مطلب از بدیهیهای اسلام است که اگر کسی خلاف این گوید از مذهب اسلام بیرون میرود و کافر میشود البته دویم آنکه باز از بدیهیهای اسلام است که هر چه غیر از ذات یگانه خداوند عالم است حادث است هر چه خواهد باشد چرا که اگر چنین نباشد لازم آید که قدیم و پاینده بسیار شود و این خلاف ضرورت اسلام است پس قدیم و پاینده یکی است بلکه بطوریکه از برای ذات خدا اجزا هم نیست و یک حقیقی است و هر چه غیر از آن یک حقیقی است حادث است هر چه خواهد باشد چه اسمهای خدا باشد و چه صفتهای خدا باشد و چه فعلهای خدا باشد و چه سایر خلق باشد و اما آن صفات که ذاتی میگویند پیش از این در قسمت توحید دانستی که اگر عین ذات خداست پس ذات است و عین ذات یگانه است و دیگر چیزی غیر از ذات یگانه نیست و همان ذات قدیم احدی است بدون تفاوت پس بطور کلی بگو که هر چه غیر از ذات یگانه خداست حادث است و هر حادث خلق خداست و خدا آفریننده اوست و او را از عدم بوجود آورده است و هر که غیر از این گوید کافر و خارج از دین اسلام است و این هم بدیهی است سیوم آنکه در رتبه ذات خدا هیچ چیز غیر از ذات خدا نیست چرا که این مطلب هم از بدیهیهای اسلام است که رتبه مخلوق پائین‌تر از رتبه خالق است و مخلوق در رتبه حادث است و حادث پائین‌تر از قدیم است و هیچ مخلوق بذات خدا نمیتواند رسید و این مطلب در نزد همه عقلا و موحدین بدیهی است که اگر چیزی غیر از ذات خدا با ذات خدا بود خداوند عالم با او قرین بود حال اگر گوئی آن چیز که با ذات خدا بود حادث هم بود پس خدا با حادث قرین شده است و هر چه با حادثی قرین شود باید حادث باشد چرا که آن دو البته با هم میباشند و البته این غیر از آن و آن غیر از این است و لازم میآید که خداوند عالم محدود شود چرا که هر که با عمرو قرین شود مثل زید است که با عمرو قرین میباشد و از این گذشته ذات خداوند عالم در فضائی نیست که کسی دیگر هم آنجا بگنجد ذات خدا همان ذات است و در ذات خدا اگر حادث بگنجد لازم آید که خدا محل حادث و ظرف حادث و فضای حوادث شود و لازم میآید حدوث ذات و اگر گوئی آن چیز قدیم است لازم آید که خدا متعدد و بسیار شود و این خلاف بدیهیات اسلام است و باز میگویم که اگر چیزی با خدا باشد میپرسم که این همیشه آنجا بوده است که قدیم باشد یا آنکه تازه پیدا شده است اگر گوئی همیشه بوده است و قدیم است لازم آید که خدا متعدد باشد و یگانه نباشد و اگر گوئی آنجا نبود و پیدا شده لازم آید که در ذات خدا حادث پیدا شده باشد و خدا تغییر کرده باشد چرا که مقترن با غیر نبود و مقترن شد و اول تنها بود و حال رفیق پیدا کرد و این هم خلاف بداهت اسلام است چرا که لازم آید که خدا ظرف مخلوق خود شود و متغیر الاحوال شده باشد و چون این را تصدیق کردی پس هر چه غیر از خداست در رتبه ذات خدا نیست خواه ذاتی باشد یا صفتی باشد جوهری باشد یا عرضی باشد معلوم باشد یا مجهول باشد عقلی باشد یا نفسی باشد یا جسمی باشد هر چه خواهد باشد پس هر چه بادراک درآید همینکه غیر از ذات خداست در رتبه ذات خدا نیست بفهم چه میگویم و چهارم آنکه شک نیست که هر چه مرکب از دو چیز و زیاده باشد غیر از ذات یگانه خداست چرا که ذات خدا مرکب نیست و یک است حقیقةً و مرکب غیر یک است پس آن مرکب خواه ذات باشد همچون زید و عمرو یا زمین و آسمان و دنیا و آخرت و امثال اینها و خواه صفت باشد همچون آفریننده و روزی‌دهنده و میراننده و زنده‌کننده که اینها مرکب میباشند از عکس ذات و خصوص آن صفت نمی‌بینی که میگوئی روزی‌دهنده پس دهندة هست و روزئی هست که آن دهنده این روزی را میدهد و زنده‌کننده یک کنندة هست و یک زندة که آن کننده زنده میکند و همچنین خلق‌کننده مرکب است از کنندة و خلقی و همچنین میراننده یک کننده‌ایست و یک میرانیدنی که آن کننده مردن را بکسی نصیب میکند پس هر یک از این صفات مرکب باشند از علامت ذات که آن کننده باشد و از خصوص آن صفت که خلق یا رزق یا حیوة یا موت باشد و بطوری این صفتها مرکب باشند که اگر یک جزء را برداری دیگر بنای آن صفت بهم خواهد خورد نمی‌بینی که اگر کننده نباشد رزق تنها رزّاق نیست و اگر رزق نباشد و کننده باشد کنندة که رزق ندهد و کار دیگر کند رزّاق نیست پس این صفات بطوری مرکب میباشند که اگر یک جزء را برداری بنیانش خراب خواهد شد مثل مداد که از زاج و مازو مرکب است زاج تنها مداد نیست و مازوی تنها مداد نیست چون آن دو با هم جمع شوند آنگاه مداد یافت شود و به همین سبب هم میگوئیم که مداد بوجود خود برپا نیست بلکه وابسته بزاج و مازوست اگر آن دو یافت بشوند و با هم ترکیب بشوند مداد یافت شود و الا فلا پس مداد محتاج باجزای خود است و هر یک از اجزای آن غیر از آن است پس محتاج بغیر است و محتاج بغیر حادث است چنانکه یافتة پس این صفتها همچنین همه مرکب هستند از یک کننده و باشنده و دارنده و از یک خصوصیت آن صفت مثلاً عالم یعنی دارنده علم و دانش پس دارنده غیر از دانش است و دانش غیر از دارنده و چون هر دو با هم جمع شوند گفته میشود دانا و اگر دارنده با توانائی جمع شود گفته میشود توانا و اگر کننده با سخن جمع شود گفته میشود گویا و همچنین مثل آنکه اگر تو اسب داشته باشی گفته میشود اسب‌دار پس اسب‌داری صفتی است از برای تو که مرکب است از اسب و دارندگی چون این دو با هم جمع شدند گفتیم اسب‌دار و دارنده توئی و اسب غیر از تو چون اسب داشته باشی گویند اسب‌دار و چون الاغ داشته باشی گویند الاغ‌دار و چون کاروانسرا داشته باشی گویند کاروانسرادار و چون دکان داشته باشی گویند دکان‌دار پس به‌بین چگونه همه این صفت‌ها مرکب است از دارنده و از چیز دیگر حال اگر اسب یا الاغ یا کاروانسرا یا دکان نداشته باشی کس نگوید اسب‌دار و الاغ‌دار و دکان‌دار چرا که یک جزءِ صفت نیست و صفت مرکب بود از دارنده و از آن چیز خارجی چون آن چیز خارجی موجود نشد این صفت هم ظاهر نشد مثل آنکه اگر زاج موجود نشد بمازوی تنها مرکب موجود نشد بفهم این حرفهای عامیانه را و نمیدانی که چگونه مطالب بزرگی است که من این طور عامیانه عرض میکنم و نهایت دشواری دارد که آن مطالب بلند را انسان باین طور عامیانه ذکر کند باری از اینها که ذکر کردیم و مکرر کردیم معلوم شد که هر صفتی مرکب است حال شاید بفهمی سبب آنرا که حضرت امیر علیه السلام فرمودند که هر صفتی شهادت میدهد که غیر صاحب صفت است و هر صاحب صفتی شهادت میدهد که غیر صفت است و صفت و صاحب صفت شهادت میدهند که با هم جمع میباشند و جمع شدن دو چیز با هم شهادت میدهد که حادث است چرا که کسی آنها را با هم گِرد کرده است و خودشان بهم گِرد نیامده‌اند پس چون فهمیدی که هر صفتی مرکب است و هر مرکبی حادث پس خواهی یافت که صفت غیر از ذات یگانه خداست چنانکه حضرت امیر فرمودند که کمال توحید آنست که صفات را از ذات خدا دور کنی و سبب آنست که صفت حادث است و چنانکه دانستی حادث غیر از قدیم و پاینده است و فقیر غیر از غنی است و این مقدمات انشاء الله همه بدیهی بود و اشکالی نداشت و اگر هم اشکالی داشت من بطوری یاد کردم که اشکال آن برطرف شد پس حال چگونه مسلمی راضی میشود که بگوید صفت کننده کارها عین ذات خداست یا این صفت در عین ذات خداست نه اینکه کننده کارها مرکب است از کننده و از کارها اگر کار نباشد این صفت نیست و اگر کننده نباشد باز این صفت نیست و چون این دو با هم جمع آمدند این صفت پیدا شد پس این صفت مرکب است و ناپایدار و مرکب ناپایدار عین ذات یگانه پاینده نتواند بود البته پس اگر میخواهی بیگانگی خداوند اقرار داشته باشی ناپایداران را عین او مدان و عاجزان را عین او مپندار پس هیچ صفتی را عین ذات یگانه خدا مدان پس انصاف‌دهندة میخواهم که انصاف دهد که چگونه صفت فاعل عین ذات یگانه خدا خواهد بود و حال آنکه فاعل کسی است که فعلی کند پس مرکب است از نمایش آن کس و از فعل پس این چیز مرکب چگونه عین ذات یگانه خواهد بود و حال آنکه اگر کسی کاری نکند کارکن نباشد و بعد از آن که کاری کرد او را کارکن و فاعل گویند پس حقیقةً صفت کارکن حادث است و ناپایدار و عینِ پایدار نبود این است که این فرقه جلیله میگویند که صفت فاعل عین ذات خدا نیست و خدا صاحب این صفت هست و لکن این صفت در مِلک اوست و خلقی از خلقهای اوست و عین او نتواند بود نمی‌بینی که خدا صاحب آسمان هست و آسمان در ذات خدا نیست و صاحب زمین است و زمین عین آن نیست همچنین صاحب صفت فاعل است و فاعل در ذات آن نیست پس فاعل خلقی از خلقهای خداست و در ملک خداست و آن علت هر چیزی است و هر چیزی بآن پیدا شده است آیا نخواندة در دعای عدیله که آنرا میخوانند که شیطان از شخص محتضر دور شود و بآن اعتقاد بمیرد که میفرماید کان علیماً قبل ایجاد العلم و العلة پس علت را خدا ایجاد کرده است و علت مخلوق است و اینکه بعضی از حکما علت را ذات خدا دانسته‌اند خلاف شرع پیغمبر است صلی الله علیه و آله و با مذهب اسلام موافقت ندارد چنانکه پیش از اینها دانستی و در این موضع هم بطور اجمال فهمیدی و باز هم اشاره بآن میکنم که علت مرکب است چرا که علت وقتی علت است که سبب وجود چیزی باشد و آن چیز بسته بآن باشد و آن چیزی که علت سبب وجود آن شده است آنرا عرب معلول گوید یعنی باعلت پس علت و معلول مثل پدر و پسر باشند که مادام که شخص پسر ندارد او را پدر نگویند و مادام که با شخص پدر را ملاحظه نکنند یا پدر ندارد آنرا پسر نگویند مثل حضرت آدم علیه السلام که پسر نبود پس پدر باید با پسر باشد و پسر با پدر همچنین علت بی معلول نمیشود و معلول بی‌علت مثل آنکه بگوئیم آتش علت سوختن است پس آتش بی سوزش نشود و سوزش بی آتش نباشد حال به‌بین خدا چه بستگی بخلق دارد که خدا بی خلق نباشد بلی خلق بی خدا نیست و لکن خدا بستگی بخلق ندارد و خدا بود و هست و هیچ خلق با خدا نباشد کتاب خدا و سنت رسول همه بر این گواهی دهد که کان الله و لم‌یکن معه شئ یعنی خدا بود و هیچ چیز با او نبود پس اگر خدا همیشه علت بود بایستی که معلول همیشه باشد و حال آنکه خدا بود و خلق نبود و اگر گویند اول علت نبود بعد علت شد پس خدا متغیر شد و از حالی بحالی بازآمد و هر کس از حالی بحالی بازآید حادث باشد البته و خدا پاینده است پس معلوم شد که گفتن اینکه خدا علت است با اسلام درست نیاید پس خدا علت که نشد و از این جهت در عدیله خواندی که خدا دانا بود قبل از خلق علت پس علت مخلوق است و فاعل هم عین ذات او نیست پس علت فاعلی عین کنه ذات نباشد بلی صفت خدا باشد و مخلوق خدا بفهم چه میگویم حال میخواهیم تمیز دهیم که این صفت کیست و در کجاست و این محتاج بفصلی دیگر است.


فصل بدانکه باز بدیهی است که علت خلق و سبب ایجاد پیش از همه ایجاد باید باشد چرا که اگر معلول و موجود پیش از آن باشد آنها بی‌علت موجود شده‌اند و هیچ چیز بی‌علت موجود نشود چنانکه باید اول آتش موجود شود بعد سوزش آتش و اول چراغ موجود شود و بعد روشنی بواسطه آن موجود شود و اول آفتاب خلق شود و بعد نور آفتاب پس اول باید علت خلق و سبب ایجاد خلق شود و بعد هر معلولی و مخلوقی بواسطه آن خلق شود پس علت خلق باید اول ما خلق الله باشد که هیچ پیشی‌گیرندة بر آن پیشی نگرفته باشد و هیچ رسندة بآن نرسد چرا که همه بواسطه او و بعد از او در رتبه پست‌تر خلق شده‌اند مثل نور چراغ و چراغ پس هیچ نوری پیش از چراغ موجود نباشد و هیچ نوری بذات شعله چراغ هم نخواهد رسید بلکه طمع فهم مقام چراغ را هم نتواند کرد پس علت اول ما خلق الله است و بدیهی اسلام است که پیغمبر آخرالزمان صلوات الله علیه و آله اشرف خلق خداست و اول ما خلق الله چنانکه سنیان الی الآن بر منارِها و گلدستها در وقت اذان فریاد میکنند السلام علی اول ما خلق الله و شیعه که معلوم آن بزرگوار را اشرف و اعظم و اول خلق خدا میدانند و چون دانستی که هر چه غیر از خداست خلق خداست خواه ذات باشد و خواه صفت خواه لطیف و خواه کثیف خواه پنهان و خواه آشکار پس علت فاعلی که قبل از همه معلولات است باید عین ذات پیغمبر باشد صلی الله علیه و آله و آن بزرگوار صفت فاعلیت خدا باشد و علت همه اشیاء باشد چنانکه در حدیث‌های متواتر سنی و شیعه روایت کرده‌اند معنی آنرا که لولاک لماخلقت الافلاک و همه روایت کرده‌اند که ماسوی الله از نور پاک آن بزرگوار خلق شده‌اند و در این شبهه از برای مسلمی که حدیث دیده باشد نیست و کتابهای مرحوم ملا محمدباقر مجلسی پر است از این حدیثها پس چون عالم از نور ایشان است و هر صاحب نوری علت نور خود است چنانکه دانستی پس ایشان علت کل خلق باشند یعنی خدا اول ایشان را آفرید بعد عالم را بواسطه نور ایشان و بایشان خلق کرد و ایشان را بی‌علتی و سببی و واسطه‌ای خلق کرد چنانکه در قرآن میفرماید لایسئل عما یفعل و هم یسئلون یعنی از خدا پرسیده نمیشود از آنچه کرده و از ایشان میپرسند چرا که از کسی باید پرسید که کارش علتی داشته باشد و پرسش از علت چیزی است و خدا پیغمبر را بی‌علت آفرید پس محل پرسش نباشد و چیزی نیست که بپرسی پس خدا اول پیغمبر را آفرید بی‌علت و بی‌سبب و جای پرسش نیست و کسی اذن ندارد که بپرسد چگونه و از چه و با چه چرا که اینها آنجا گنجایش ندارد و همه گونِها و چند و چونها بواسطه آن بزرگوار خلق شده است و بعد از نور مقدس او هر چیزی را در جای خود بی‌واسطه و با واسطه و با واسطها آفرید بد نگفته است شاعر عرب:


یا جوهراً قام الوجود به * و الناس بعدک کلهم عرض


یعنی:

ای سایه مثال گاه بینش * در نزد وجودت آفرینش


و این است مطلبی که حضرات معاندین و منکرین فضایل بر شیخیه بحث دارند به‌بین محل تأمل هست که کسی پیغمبر را صفت خدا بداند و اگر نه اینکه این کتاب عجمی و عامیانه بود میدیدی چه قدر آیه و حدیث میآوردم که محل شبهه نباشد و الحمد لله رب العالمین در درسها آنقدر دلیل آورده‌ایم که راه اشتباه برای کسی نمانده است بلی راه معانده را نمیتوانم به‌بندم و آن بر حال خود باقی است و این فصل تتمه او باید که در فصل دیگر ذکر شود و اگر این فصل را خواندی فصل بعد را هم بخوان تا بینا شوی و مطلب ما را بفهمی.


فصل بدانکه حال که پیغمبر صلی الله علیه و آله صفت فاعل خدا شد نه معنی آن این است که ذات مستقلی است و بی‌نیاز از خداست یا شریک خداست بلکه خلقی است ضعیف در نزد خدا و خدا او را خلق کرده است نهایت او را صفت خود خلق کرده است مثلاً تو صفت ایستنده و نشیننده داری حال که صفت ایستنده داری نه این است که این صفت عین تو باشد و نه این است که از تو بی‌نیاز باشد و برای خود کسی باشد بلکه بتو برپاست و محتاج بتو است در همه احوال و شریک تو نیست بلکه دست تو است در ایجاد ایستادن پس تو بصفت ایستندگی ایستادن را ایجاد میکنی نه خود ایستندگی حال که من مینویسم من مینویسم نه دست من بلکه دست من محتاج بمن است در حرکت و سکون و نویسنده منم نه دست و دست هم مثل قلم آلتی است نه قلم را یارای تحریر و نه دست را طاقت حرکت است بدون من دست مستقل نیست در نوشتن و وکیل من هم نیست که من او را وکیل کرده باشم چنانکه زید را وکیل میکنم و زید در حرکت است و من در استراحت پس دست وکیل من نیست که من نکنم و او وکالةً بکند و همچنین دست شریک من نیست که نصف حرکت و قوت و قدرت از او باشد و نصف از من و نیست که باذن من بکند چنانکه من غلامم را اذن جاروب کردن میدهم و او جاروب میکند و من آرامم بلکه دایم کار را من میکنم و دست آلت است و من فعل خود را با آن آلت میکنم مثل آنکه با چکش میکوبی و با تیشه میتراشی و با اره میبری اینها همه آلت میباشند ولی آلات جزئیه و همچنین هر جزئی از ملک آلت کاری است و آلتها مختلف میباشند بعضی آلات کلی هستند بعضی آلات جزئی نمی‌بینی با قلم مینویسی و با تیشه میتراشی و با مته سوراخ میکنی هر یک کار جزئی میکنند اما با دست همه این کارها را میکنی و با چشم همه اینها را می‌بینی پس اینها آلات کلی هستند باز اینها جزئیند پیش دل چرا که چشم همان می‌بیند و گوش همان میشنود و همچنین اما دل همه این کارها را میکند و آن آلت کلی است از برای روح حال همه اشیاء آلت کار خدایند و خدا را آلات کلی و جزئی همه هست و آلت کلی کلی که از آن کلی‌تر آلتی نیست وجود حضرت پیغمبر است چنانکه در حدیث طارق حضرت امیر (ع‌) میفرماید و نحن سبب خلق الخلق یعنی ما علت ایجاد کل خلق هستیم پس ایشان علت کلی هستند و سایر خلق علتهای جزئی هر یک برای کاری خوبند مگر آن بزرگوار که کل هزارهزار عالم همه بواسطه آن بزرگوار ایجاد شده است و ایجادکننده خداست و آلت ایشانند بد نگفته است شاعر: اگر دست علی دست خدا نیست * چرا دستی دگر مشکل‌گشا نیست

باری و این را هم بدان که از برای ایشان مرتبِهاست بالا و پست مرتبه بالای ایشان علت کلی میشود و هر چه فروتر میآید تفصیل میگیرد مثل اصل درخت و شاخ و برگ آن و مثل دل تو که مثل اصل درخت است و مثل اعضای تو که بسیار میشود پس دل تو کلی است و اعضای تو هر یک جزئی پس با دل همه کار کنی و با هر عضوی کاری کنی همچنین ایشان در مقام یگانگی علت کلیند اما در مقام تفصیل هر عضوی جزئی میشود پس در بالا با آن بالائی خدا همه کار کند و در پائین با هر جزئی کاری کند پس با دست بدهد و با چشم به‌بیند و با گوش بشنود هیچ تعجب مکن و بر تو گران نیاید خداست و قادر هر جوره خلق میخواهد خلق کند تو نان میخواهی بخوری و جان میخواهی زنده باشی و باید از جائی برسد حال از اینجا میرسد و میرسد چرا بر تو گران آید خداست خواسته و داده تسلیم کن بلکه میگویم خوشنود باش حال که میبایست علتی باشد و وسیله و سببی باشد آقایان تو باشند بهتر و تو متصل به همچو جای بزرگی باشی بهتر و هر چه آقا بزرگتر است عزت نوکر است البته بلکه میگویم خود را نه‌بین از آل‌محمد علیهم السلام کی بهتر و اولی باین مقام چرا راضیند مردم که افعال و کارهای خدا از دست ملائکه برآید و از دست ایشان برنیاید و اگر گوئی که عزرائیل جان میگیرد ابداً نمیگویند باذن خدا یا بی‌اذن خدا و تا بگوئی که آل‌محمد علیهم السلام چنین کنند گویند باذن خدا یا بی‌اذن خدا هیهات اگر گویند فلفل گرمی کند نپرسی باذن خدا یا نه چرا در آل‌محمد علیهم السلام چنینی باری مطلب ما واضح شد که ما ائمه را علیهم السلام خدا نمیدانیم و کننده کارها باستقلال یا وکالت یا شراکت یا باذن خدا هم نمیدانیم بلکه خدا را کننده همه کارها میدانیم ولی با اسباب و میگوئیم محال است که ذات خدا متغیر شود و دراز و کوتاه شود و متحرک و ساکن گردد و کاری با ذات خود کند آنچه میکند با اسباب میکند و با مشیت و اراده خود میفرماید بدون تغیری در ذاتش و اعظم اسباب الهی در ایجاد ماسوی ذات مقدس ائمه طاهرین است سلام الله علیهم پس آن بزرگواران باب اعظم خدایند بسوی خلق و همه امرها و نهیها و حکمها و فیضها و نورها و وجودها از آن باب بیرون میآید بسوی خلق هر کس خواهد ایمان بیاورد و هر کس خواهد کافر شود راه همین است و بس و وسیله همین است لا غیر.


فصل بدانکه چنانکه ائمه طاهرین سلام الله علیهم اجمعین باب خدایند بسوی خلق همچنین باب خلق هم هستند بسوی خداوند و این معنی مشکل‌تر از معنی اول است و از ذهنها دورتر و طلب توفیق میکنم از خداوند عالم که این مطلب را هم مثل آنچه گذشته بیان کنم در نهایت آسانی و عامیانه تا عوام و خواص بفهمند و در این عامیانه که میگویم جهال اسواق و ملاهای مدارس همه داخل میباشند چرا که همه بنسبت باین علم عامی میباشند و این علمی است که خداوند بهر کس نداده الحمد لله علی ما من علینا بآلائه و الشکر له علی ما انعم علینا من نعمائه پس تمام هوش خود را جمع کن و بآنچه میگویم دل بدار تا بفهمی چه میگویم بدانکه دل پنهانی تو از دیده خلق پنهان است و از احساس ظاهری ایشان پوشیده نه دست کسی باو میرسد و نه چشم کسی او را می‌بیند و عزت و جلال او هم مانع از این است که بی‌پرده جلوه‌گر آید و تقدس و پاکی او هم برتر از آن است که بنفس خود مباشر کارها شود پس از برای خود آلات و ادوات قرار داد تا غرضهای خود را از آن ادوات بظهور آورد از آن جمله وجهی و رخسارة قرار داد که بآن رخساره از برای مردم جلوه‌گر شود و خود را بنماید و چشمی قرار داد که بآن به چیزها نظر کند و گوشی که بآن صداها را بشنود و زبانی که بآن طعمها را بچشد و سخنها براند و همچنین بهر عضوی کاری را بانجام رساند و هر یک از این اعضا چنانکه عرض شد باب فیضی هستند بسوی سایر چیزها که فیضهای دل بواسطه آنها بروز میکند و لکن نه همان باب دلند بسوی سایر مردم بلکه باب سایر اشیاء هم هستند بسوی دل نمی‌بینی که اگر من بخواهم رو بتو کنم باید رو به روی تو کنم و اگر خواهم بسوی تو پویم باید رو بسوی تن تو آیم و اگر خواهم بتو اشاره کنم باید بسوی تن تو اشاره کنم و اگر خواهم خطابی بتو کنم باید به روی تو خطاب کنم و اگر خواهم بتو چیزی بدهم باید بدست تو بدهم و اگر خواهم مطلبی بعرض تو رسانم باید بگوش تو رسانم و اگر خواهم شکلی و رنگی را در معرض تو درآورم باید در پیش چشم تو آرم و همچنین جمیع این اعضای تو چنانکه باب دل بودند بسوی خلق همچنین باب خلقند بسوی دل تو و اگر کسی باب حاجت خود را نداند و حاجت خود را از غیر بابش خواهد البته برآورده نشود لقمه را بگوش نباید کرد و صوت را در دهان نباید نمود و رنگ و شکل را بزبان عرضه نباید نمود نمیدانم چه میگویم و تو چه میشنوی، من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر * من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

خدا در قرآن میفرماید که بیائید از در خانِها نه از پشت خانِها پس باید باب هر حاجت را جست و اینکه می‌بینی که حاجات روا نشده است و نمیشود سبب آنست که در خانِها را مردم نجسته و باب مطلب‌های خود را مردم پیدا نکرده‌اند مروی است که شخصی از حضرت امیر علیه السلام سؤال کرد که من خدا را خواندم و اجابتی ندیدم فرمود که از برای خواندن چهار شرط است پاک بودن باطن و خالص بودن نیت و شناختن وسیله و انصاف در حاجت آیا تو که خدا را خواندی این چهار را میدانستی گفت نه فرمودند پس بدان ، پس ای عزیز معرفت وسیله لازم است و خدا در قرآن میفرماید که وسیله بسوی خدا را بجوئید امر فرموده و حکم نموده و وسیله بسوی خدا مختلف میشود و هر کاری وسیلة دارد و وسیله همان باب است و باب و وسیله هر کاری مناسب آن کار است و باب و وسیله هر کسی در جائی است که ممکن است که دستش بآن برسد پس وسیلِها مختلف شود وسیله برای خود جوئید و بسویش پوئید و از او گوئید و از او شنوید و الا چون قوم حیران و در تیه جهالت یا ضلالت سرگردان خواهید بود و پیش عرض شد که وسیلِها کلی و جزئی است و وسیله اعظم خداوند حضرت پیغمبر است پس حضرت امیر علیه السلام پس ائمه طاهرین پس انبیاء مقربین مرسلین پس شیعیان منتجبین چنانکه خواهد آمد پس سایر آسمان و زمین و سایر خلق اجمعین هر یک بحسب رتبه خود وسیلة هستند پس چنانکه فیض رفع تشنگی از آب بخلق میرسد تو هم رفع تشنگی را از این باب بطلب و چنانکه فیض رفع گرسنگی از نان بخلق میرسد تو هم فیض سیری را از نان بجوی و بپرهیز از آنکه خلاف مشیت الهی کنی و خود باب بتراشی و مطلب خود را از باب تراشیده خود طلب کنی و بت‌پرست شوی و سامری گردی و گوساله بسازی مسجد خانه خداست چرا که خدا قرار داده است و خمخانه خانه شیطان است چرا که خودشان ساخته‌اند کعبه قبله است چرا که خدا قرار داده است و گوساله و سایر بتان بتند چرا که مردم قرار داده‌اند نوکر آن است که برای آقا حرکت کند آنکه خودرأی است یاغی است اگر باذن صاحب خانه میآئی پس از در بیا و اگر از هر جا که دل خودت میخواهد بیائی پس دزدی نه میهمان بفهم چه میگویم اینها پریشان نیست مربوط است بهم پس وسیله هر کاری را خدا خلق کرده است اگر در هر امر اول وسیله جوئی و بعد بآن متوسل شوی و حاجت خود را از خدا از آن باب طلبی فی الفور بمطلب میرسی و بپرهیز از آنکه چون بباب برسی خود باب را بینی و از او چیزی طلبی اگر چنین کردی رو بحجاب کردة و باب وقتی باب است که خودش پیدا نباشد و اندرون خانه از آن پیدا باشد و آنکه خودش پیداست حجابست و آن تختِها را مردم باب میگویند از آن جهت که در محل باب است و الا آن حجاب است نمی‌بینی که بآن در را میبندی که کسی داخل نشود و در همان رخنه‌ایست که بدیوار شده است خواه آن تختِها باشد و خواه نباشد پس آن رخنه وقتی باز است که چون رو بروی آن کنی اندرون خانه را به‌بینی و اگر چیزی غیر اندرون خانه بنظر آید در بسته است و حجاب آویخته بفهم چه میگویم میگویم از باب باید داخل شد و در باب ایستاد و از باب طلب باید کرد تا صاحب خانه از آن باب هر چه میخواهی بتو بدهد و در بابها خلاف مکن که بمطلب نمیرسی مثال هر گاه صاحب کرمی خانه بزرگی بسازد و از برای آن خانه بابها قرار دهد و از حکمت خود چنین قرار داده باشد که از هر بابی چیزی بیرون دهد و یک گونه بخششی نماید از بابی نان دهد و از بابی آب دهد و از بابی پول دهد و از بابی برنج دهد و از بابی خرما دهد و از بابی اسب دهد و همچنین پس او باب برای عطای خود قرار داده و هر گونه جودی را از بابی اظهار کند و هر گونه بخششی را از دری کند و این بابها بابهای مردم هم هست بسوی صاحب کرم باید آنها هم مناسب مطلب خود و حد خود بابی از آن بابها را جویند و بسوی آن پویند و روی مذلت بآن آستانه سایند و صاحب کرم را ستایند و حاجت خود را از آن در خواهند پس پیش از عرض حاجت باید شخص مطلب خود را بنظر آورد و باب حاجت خود را پیدا کند و بسوی آن باب رود و عرض حاجت نماید تا فیض‌یاب شود و اینکه مردم بمطالب خود نمیرسند سبب آنست که وسیله و باب حاجت را نشناخته‌اند یا شناخته‌اند و مطلب خود را از خود باب خواسته‌اند و آنرا مستقل انگاشته‌اند پس کافر شده‌اند بصاحب خانه یا مشرک و از این جهت باب از ایشان تبری جسته و صاحب خانه از ایشان بیزاری کرده و از مطلب محروم مانده‌اند و غرض ما در این کتاب همه شناسانیدن وسیله و باب است و الا صاحب خانه بکنه ذاتش خرد برد پی اگر رسد خس بقعر دریا ، هرگز خیال معرفت صاحب خانه نکرده‌ایم و نمیتوانیم کرد جائی که وسیله اعظم و باب اکرم بگوید ماعرفناک حق معرفتک یعنی ما ترا چنانکه باید نشناخته‌ایم سایر خلق چه گویند و من بسویش چگونه پویم و آنرا چگونه جویم، وصف ما اندر خور اوهام ماست ما همه در چند و چون و او برون *

  • ذات او بیرون ز حد وهمهاست

چون درآید وصف او در چند و چون

این همه ترا میگردانم شاید رام شوی و بتوانی مطلبم را دریابی و بسویش شتابی اگر دریافتی فبها و الا حیرانی تا زندة، بحیرت آمدی ز آنجا بحیرت زیستی این جا

بحیرت رفتنت آخر نباشد کار مردانش


مجملاً بطوری که یافتی که هر چیزی یک آلتی دارد در نزد صاحب صنعت که مناسب اوست و آن همان باب است و همان وسیله پس فرض کن که این وسیله چگونه شجره‌ایست که اصل آن یک دوحه و یک کنده است و از برای آن دوازده شاخه است و از برای هر شاخة برجسته‌ها که بصد و بیست و چهارهزار میرسد و از برای هر برجستة برگهای بسیار است و از برای هر برگی آب‌خورها و عروق که از برای هر رگی رگها و همچنین و همه این درخت مبارک درخت وسیله است و همه یک درخت است هر کس دست به برگی از برگها یا برجستة یا شاخة از این درخت بند کرده باشد نجات در دنیا و آخرت خواهد یافت و اگر بند نباشی باین درخت هلاک دنیا و آخرت خواهی بود چرا که نجاتی نیست مگر بتوسل بخدا و توسل بخدا بی وسیله محال و شجره وسیله همین است که عرض شد باید سعی کرد اقلاً و درخت طوبی که شنیده‌اید همین درخت وسیله است که تنه آن درخت در خانه حضرت امیر است علیه السلام و هیچ مؤمنی نیست که یک شاخه از این درخت در خانه او نباشد بقدر خور و قابلیت او بفهم مطلب را و اگر چشم داری این درخت یک درخت است و متعدد نیست آخر یا برگ است یا برجسته است یا شاخ است یا کنده غیر از این نیست مجملاً که این درخت هر برگش رنگی و شکلی دارد و بوئی و طعمی دارد و انواع میوِهای عالم از این درخت بعمل میآید طالب هر میوة که هستی همان میوه را بچین و بخور خداوند کوتاهی در انعام خود نکرده ، گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست ، بسیار ترا دور گرداندم که شاید از دور آن وسط دایره را ببینی و خود فریاد کنی که مطلب را دیدم و فهمیدم آنچه شده است میشود قدری تو را نزدیکتر بگردانم انسان باید مشیتش تابع مشیت خدا باشد و تغییر وضع الهی ندهد یعنی بخاطر خود و الا هیچ کس تغییر حقیقی نمیتواند بدهد هر چه بشود تدبیر اوست و از اوست پس بخاطر خود تغییر وضع الهی اعتقاد مکن و طلب منما و نظر کن به بابها که خداوند عالم مفتوح فرموده است و نظر کن بامرهای خدا پس بهر جورة که تو را امر کرده است اسباب و آلات آن خدمت را از بابهای آنها بطلب و بآن خدمت مشغول شو تا عاصی نباشی اگر پادشاه بتو بگوید بازی بگیر و بیاور میروی در پیش صیادان و دامی میگیری و پیش مکاریان و حیوانی کرایه میکنی و پیش خبازان و توشه راهی میگیری و میروی تا آنجا که باز است و آن را شکار کرده میآوری و اگر پادشاه طعام خواهد میروی در پیش ناظر و طباخ و شربت‌دار و طعام فراهم آورده حاضر میکنی حال به‌بین از تو چه خواسته‌اند و به‌بین آلت آن کار ذات خود پادشاه است یا غیر اگر غیر است در کجاست و تو کجا دستت بآن میرسد یا نه و اگر نمیرسد آلت نزدیکتر کجاست بآن دست میرسد یا نه و اگر نمیرسد آلت نزدیکتر از آن کجاست تا آنجا که دست‌رس داری آن خدمت را بانجام برسان و اوضاع خدمت را از بابهای آن بطلب نمی‌بینی که اگر خدا از تو قرض خواهد میروی پول تحصیل میکنی و فقیر متدینی پیدا کرده باو میدهی و میگوئی بقرض خدا دادم و خدا بدست خود گرفت آیا نشنیدة که صدقه در دست خدا واقع میشود چنانکه در قرآن فرموده است در حدیث است که خداوند روز قیامت میگوید که ای بنده من از تو طعام خواستم چرا بمن طعام ندادی بنده عرض میکند که تو اجلّ از اطعامی میفرماید یعنی فلان مؤمن طعام خواست و تو ندادی و باز بهمین طور میفرماید که من از تو آب خواستم و ندادی و همین طور شرح میفرماید و باز میفرماید که من مریض شدم بعیادت من نیامدی و باز بهمان طور شرح میفرماید بس است بقول روضه‌خوانان و بی‌مناسبت نیست،


دگر زیاده از این نزد عاقلان بیجاست * برآر دست تضرع که وقت وقت دعاست


امیدم که مطلب را بفهمی و در وادی ضلالت حیران نباشی و همین قدرها هم در معنی ابواب کافی است انشاء الله تعالی.


مقصد چهارم


در بیان معرفت رسالت و این مقام معرفت چهارم است از چهار معرفت پیغمبر صلی الله علیه و آله و این مقام ظاهرترین مقامهای آن بزرگوار است و مقامی است که بحواس ظاهره خود باید ادراک کنند و عوام و خواص باید همه در این شریک باشند و کسی معذور نبوده و نیست از معرفت این مقام و چنانکه سایر مقامها را بتفصیل بیان کردیم باید این مقام را نیز بتفصیل بیان کنیم اگر چه بسیاری از مقدمات و مطالب این مقام گذشته لکن لابد است که اشارة باین مقام هم بکنیم اگر چه ماها اگر یک مطلب بدیهی عامیانه را هم بخواهیم بیان کنیم از آن حکمتها آشکار میشود که بهیچ عقلی نمیرسید و مقام رسالت هم اگر چه واضح است لکن ما که شرح بدهیم حکمتها از آن آشکار خواهد شد پس محتاج بچند فصل است.


فصل بدانکه چون خداوند عالم بندگان خود را صاحب مرتبِها و عالمها خلق کرد از آن جمله از برای ایشان فؤادی آفرید و فؤاد آنست که از آن بمن تعبیر میآوری و بآن بمن اشاره میکنی نیست که میگوئی تن من و جان من و عقل من و همچنین همه چیزهای خارجی را بآن نسبت میدهی میگوئی خانه من و فرش من و اسباب من و اوضاع من آن من همان فؤاد است و هر کس آن من را درست بشناسد خدا را درست خواهد شناخت و آن من را بعربی فؤاد گویند و آن فؤاد امیر و فرمان‌روای کل عالمهای تو است و آن اصل تو است و آن حقیقت تو است هر کس آن را شناخت خدا را شناخت و هر کس آنرا نشناخت خدا را نشناخت و عالم این فؤاد عالم لاهوت است و دویم مقام عقل تو است و این مقام یک درجه پائین‌تر است و این عقل هم مملوک فؤاد و بنده فؤاد است نمی‌بینی که میگوئی عقل من چنانکه میگوئی خانه من و اسب من پس این عقل در عالم جبروت است و سیوم مقام نفس تو است و این مقام یک درجه پائین‌تر از عقل است و مقصود از این نفس نه آن نفس امّاره بد است بلکه این نفس صورت همان عقل است و ظاهر همان عقل است و این هم مملوک و بنده فؤاد است نمی‌بینی که میگوئی نفس من و این نفس همان روح است که آدمی بآن زنده است و وقتی که از تن آدمی بیرون رفت میمیرد و این نفس مرکب عقل است و خانه عقل است و منزل اوست و این غیر از روح حیوانی است که در تن است این روح انسانی است و بآن انسان انسان است و از حیوانات جدا میشود و عالم آن عالم ملکوت است و چهارم مقام تن تو است و این تن هم مملوک فؤاد است نمی‌بینی که میگوئی تن من و این را نسبت بمن میدهی و عالم این تن عالم مُلک است که همین عالم باشد و حکما آنرا ناسوت گفته‌اند پس چون انسان صاحب همه این مراتب است و همه این مراتب بنده خدایند و باید خدا را بشناسند و نمیشد که خدا را بشناسند مگر آنکه خدا خود را بشناساند چنانکه پیش دانستة پس خداوند از حکمت بالغه خود در هر عالمی خود را شناسانید بایشان بواسطه رسول خود صلوات الله علیه و آله و سلم و آن بزرگوار در هر عالمی خدا را بخلق شناسانید و چنانکه بایست خدا را وصف کرد و در هر عالمی بلغت اهل آن عالم سخن گفت و بلباس اهل آن عالم ظاهر شد تا اهل آن عالم آنرا ببینند و بشناسند و با او سخن گویند و از او بشنوند و تکلیف هر عالمی غیر تکلیف عالمی دیگر است پس تکلیف فؤاد غیر تکلیف عقل است و تکلیف عقل غیر تکلیف نفس است و تکلیف نفس غیر تکلیف تن است نمی‌بینی که تن تو باید وضو گیرد دیگر نفس و عقل و فؤاد وضوئی ندارند تن تو باید غسل کند و نوره بکشد و آنها این تکلیفها را ندارند همچنین جمیع تکلیف تن غیر تکلیف آنهاست و تکلیف آنها هر یک هم غیر از تکلیف دیگری است پس پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در هر عالمی تکلیف اهل آن عالم را بیان فرمود و از جمله تکالیف آنها معرفت پیغمبر است صلی الله علیه و آله پس فؤاد که از اهل عالم لاهوت است و بنده‌ایست از بندگان خدا و بایست آن هم بندگی خدا بکند و بتکالیف او عمل نماید تکلیف آن در معرفت پیغمبر صلی الله علیه و آله آنست که بمعرفت بیان آن بزرگوار را بشناسد چرا که آن بزرگوار خود را در آن عالم بآن نهج وصف فرموده است و بآنطور خود را ظاهر فرموده است و گذشت کیفیت معرفت بیان و اما عقول باید آن بزرگوار را بمعرفت معانی بشناسند چرا که خود را در آن عالم باین نهج وصف فرموده است و لباس اهل آن عالم بدین سیاق است پس باید آنها معرفت معانی را تحصیل کنند و اما نفوس مأمورند که آن بزرگوار را بطور معرفت ابواب که سابقاً ذکر شد بشناسند چرا که آن جناب در آن عرصه بآن طور جلوه فرموده است و این معرفتها بطور اختصار و بطوری که لایق این کتاب است عرض شد اینک در این مقام معرفت آن بزرگوار را بطور سفارت و رسالت میخواهم بیان کنم و این معرفت معرفت اهل عالم اجسام است و پست‌ترین مراتب است و کسی را از این گزیری نیست زیرا که همه کس جسم دارند و مدرکهای جسمانی دارند بخلاف آنکه همه کس مدرکهای نفسانی و عقلانی و فؤادی ندارند پس هر کس مدرکی را نداشته باشد او را تکلیف بمقتضای آن نمی‌کنند نمی‌بینی که کر را تکلیف نمیکنند که تعلیم علم بگیر و مسائل دینی خود را بیاموز زیرا که موقوف بشنیدن است و او گوش ندارد و کور را تکلیف نمیکنند که قبله را بشناس و همچنین پس کسی که مدرک فؤادی هنوز در او ظاهر نشده است آنرا کسی تکلیف بمعرفت بیان نمیفرماید و کسی که مدرک عقل ندارد کسی او را تکلیف بمعرفت معانی نفرموده است و همچنین کسی که مدرک نفسانی ندارد کسی او را تکلیف بمعرفت ابواب نکرده و نمیکند پس چون همه مردم در این جسم دنیائی شریک میباشند و هوش و گوش و شعور این دنیائی را دارند و آن جناب مستطاب هم در این عالم بلباس ایشان بروز فرمود تکلیف همه کس شد که ایشان را بمعرفت رسالت بشناسند و باز استثناء فرمودند از اهل این عالم کسانی را که سفیه باشند که عقل ایشان باین معنیها نرسد یا طفل باشد یا ضعیف باشد و نتواند احساس این امور را بکند چرا که جور در احکام ایشان نیست و غنی مطلق میباشند پس هر کس را بقدر قابلیت خود او تکلیف فرموده و چون در این اوقات شعورهای مردم بالا رفته است و فهمهای ایشان زیاده شده است و قابل تکلیف زیاده شده‌اند خداوند مصلحت در ابراز این علم دانست و این علم را در عالم منتشر کرد و توفیق داد تا آنکه حاملان این علم مراتب بیان و معانی و ابواب را بطور اجمال و اختصار گوشزد طالبان کردند تا بعد استعداد ایشان زیاده شود و تفصیل اینها را بشنوند و اگر حال تفصیل آنها را بشنوند البته تکفیر خواهند کرد قائلین بآن را چنانکه پیش از این مردم را قابلیت همین قدر هم نبود و طاقت همین را هم نداشتند پس چون مقامهای سه‌گانه بیان و معانی و ابواب را پیش شرح دادیم در اینجا هم باید شرحی از رسالت بنمائیم تا اهل این عالم هم بهره از آن داشته باشند تا بدانند که چگونه علوم زیاده میشود و مراتب بالا میرود این همان رسالتی است که از عهد آن بزرگوار الی الآن همه مردم بآن اعتقاد داشته‌اند و گفته‌اند و شنیده‌اند حال گوش کن که چگونه همان رسالت را ما شرح کنیم و این محتاج بفصلهاست.


فصل بدانکه چون خداوند عالم جل شأنه هرگز از رتبه خدائی خود پائین نمی‌آید که مردم او را مشاهده کنند و از او بشنوند و هرگز مردم هم از رتبه بندگی خود بالا نمیروند که خدا را مشاهده کنند و با او گفتگو نمایند و لابد بود این خلق ضعیف را از تکلیف چرا که چنین خلق شده‌اند در حکمت که بدون تعلیم و یاد دادن چیزی ندانند حتی آنکه وقتی که خدا حضرت آدم را در بهشت آفرید او را امر و نهی کرد و صلاح و فساد او را باو تعلیم کرد چرا که انسان بی تعلیم چیزی نمیداند پس این خلق محتاج بتعلیم بودند پس لازم شد در حکمت که خداوند برگزیند از میان خلق کسانی را که صافی طینت باشند و قابل آن باشند که ایشان را بر اسرار خود آگاه کند و پرده از پیش چشم ایشان بردارد تا صلاح و فساد خلق را مشاهده کنند و پس از مشاهده بکوران برسانند و همچنین اشخاص در میان خلق از روز اول خلقت شده بودند و خلقت ایشان جزو حکمت بود چرا که خدا عالم را بر نهج حکمت آفریده بود و بودن چنین اشخاص از حکمت بود و اگر ایشان نبودند نظم عالم فاسد میشد چنانکه پیش بتفصیل دانسته شد پس خدا برگزید از میان خلق اشخاصی چند را و ایشان را بعنایتهای خاصه خود و مرحمتهای خود تربیت فرمود و پرده از پیش چشم ایشان برداشت و عالمها را نشان ایشان داد و ایشان را مطلع بر چند و چون خلق فرمود بطوری که از جمیع اوضاع عالم مطلع شده‌اند و از ظاهر و باطن و اول و آخر و غیب و شهاده اوضاع خلق خبردار گردیدند و کیفیت خلقت و صلاح و فساد خلق را برخوردند پس آنها را خداوند امین خود قرار داد در میان خلق و ایشان را زبان و چشم و گوش و باب و وسیله خود قرار داد در میان عالم پس گفتند بمردم صلاح و فساد خلق را بطور حکمت الهی و شریعتها قرار دادند و ناموسها برپا کردند و خلق را بآن دعوت فرمودند و بر خلق واجب شد اطاعت آنها و عمل بقول آنها چرا که آنها بینایان شدند و سایر خلق کورانند و کور باید اطاعت بینا کند و میبایست آن خلق برگزیده از هر جوره خلقی از جور همان خلق باشد مثلاً وقتی که بنا شد که خدا انسان را دعوت کند براه حق باید برگزیده از جمله انسان باشد تا خلق زبان آنرا بفهمند و بتوانند از او تعلیم گیرند و بر جن از جور جن میبایست برگزیند و بر حیوان از جور حیوان تا ممکن باشد هر جوره خلق را که از پیغمبر خود منتفع شوند و از او تعلیم بگیرند.


فصل بدانکه چون پیغمبری علامتی در ظاهر خلق نیست و امر غیبی باطنی است میبایست خداوند از برای او علامتی قرار بدهد تا بآن علامت او را بشناسند و منقاد حکم او بشوند و علامت در کسی از دو جور بیرون نیست یا علامت خلقی است یا علامت خالقی اما علامت خلقی که همین خوردن و آشامیدن و شعور فی الجمله داشتن است که همه خلق دارند و اما علامت خالقی قدرت و قوت در خلق است و سایر صفات الهی که پیش مذکور شد پس پیغمبر که میبایست علامت داشته باشد باید از علامتهای خالقی داشته باشد چرا که علامتهای خلقی را همه کس دارند و دلیل پیغمبری نمیشود لهذا واجب شد در حکمت که پیغمبر صاحب دو مقام باشد یکی صفات خلقی که بواسطه آن با خلق محشور گردد و با ایشان راه رود و او را ببینند و با او بگویند و از او بشنوند و یکی صفات خالقی که بآن صفات از سایر خلق ممتاز باشد و بآن صفات معلوم شود که پیغمبر است لهذا خداوند در پیغمبران از صفات خود قرار داد و آنها بآن صفات اظهار معجزها کردند و بر مردم غالب آمدند و آنها که پیغمبر نبودند از آن صفات عاجز بودند و بواسطه آن عجز منقاد پیغمبران گردیدند پس پیغمبر هر طایفه لازم شد که آن دو جهت را داشته باشد بقدر رتبه و مقام خود یکی جهت قوم خود و یکی جهت صفت خدائی بفهم چه میگویم و مباش از جوره آن جهال که میخواهند حرف معرفتی زنند میگویند باید پیغمبر برزخ باشد میان خدا و خلق تا از جهت بالا از خدا بگیرد و از جهت پائین بخلق برساند چرا که این حرف درست نیست و هیچکس نمیتواند نسبت بخدا داشته باشد چرا که خداوند عالم چنانکه دانستی نسبت بهیچ خلق ندارد و کسی نسبت باو ندارد و او یگانه است و حادث نسبت بقدیم پیدا نمیکند بلی پیغمبر باید دو جهت داشته باشد یکی جهت رابطه بقوم خود و یکی جهت صفات الهی پس میباید از طرف بالا نماینده صفات خدا باشد و از طرف پائین از جنس خلق باشد مثل این حکایت آئینه صافی که در زیر آفتاب میگذاری این آئینه دو جهت دارد یکی جهت اسفل که سنگ است از جوره سنگهای دیگر و یکی جهت نمایندگی نور آفتاب که از بس صیقلی و صافی است نور آفتاب در آن جلوه کرده است و نور آفتاب را از برای سایر سنگها حکایت میکند و آفتاب در آسمان است و آئینه از جوره آسمان در او نیست و دخلی بآسمان ندارد پس همچنین پیغمبران از خلقند دخلی بخدا ندارند و از ذات خدا در ایشان چیزی نیست بلی چون آئینه وجود خود را به بندگی صفا دادند آئینه سر تا پا نمای اسماء و صفات الهی شدند پس از جهت صفای خود آن انوار را نمودند و از جهت خلقی خود بخلق رساندند و چون خلق دیدند که آنها نماینده صفات الهی شدند بر ایشان لازم شد که تصدیق کنند آنها را بر دعوای ایشان و از ایشان بپذیرند مجملاً مقصود این بود که عرض شود که پیغمبر هر قومی باید از طرف پائین از جور آن قوم باشد و از طرف بالا حکایت صفتهای الهی را بکند تا باین واسطه علامتی برای او باشد چرا که صفات خلقی علامت صدق او نمیشود پس خداوند عالم برگزید از میان هر قومی نفسهای طاهره پاکیزه را و ایشان را مطلع کرد بر ملکوت خلق خود تا همه چیز را مشاهده دیدند و صلاح و فساد هر چیز را علانیه دیدند پس بخلق رسانیدند و اگر پیغمبر از جوره قوم خود نبود شایسته تصدیق نبود و شایسته رسانیدن نبود اما شایسته تصدیق نبود بجهت آنکه صفاتی که از او ظاهر میشد و قوم عاجز بودند دلیل حقیت آن نمیشد نمی‌بینی که مرغ میپرد و معجز نیست اما اگر انسانی بپرد معجز میشود و جن مسافت دراز را در زمان اندک قطع میکند و معجز نیست اما اگر انسانی چنین کند طی الارض است و معجز است و همچنین اگر ملکی بر آسمان بالا رود معجز نیست و اما اگر انسانی چنین کند معجز است پس معلوم شد که اگر پیغمبر از جوره قوم نباشد کارهای او دلیل آنکه آن معجز است و از جانب خداست نمیشود چنانکه پیش دانستی و اگر از جوره قوم باشد و کاری کند که سایر قوم نتوانند بعمل آورند دلیل آن باشد که این معجز است و از جانب کسی است که او بر خلق قدرت دارد و صفات خود را در این قرار داده است و اما رساندن بخلق ممکن نبود بجهت آنکه اگر ملَک بود یا جن بود دیده نمیشد و اگر دیده میشد چون سایر انسانها بود و معلوم نمیشد که انسان است یا غیر انسان و اگر حیوان بود یا نبات بود و بر انسان میبایست پیغمبر شود ممکن نبود چرا که انسان اشرف از اینهاست و نمیشود که خلق شریف‌تر امت شود و خلق پست‌تر پیغمبر وانگهی که آنها لسان رسانیدن ندارند و خطاب و کلام ایشان ممکن نیست و اگر فی المثل هم حرف میزدند ما چه میدانستیم که سایر حیوانات و نباتات هم میتوانند حرف بزنند و نمیزنند عمداً و این یکی حرف میزند یا باقی نمیتوانند حرف بزنند مجملاً از حکمت نبود که غیر جنس پیغمبر شود چنانکه بدیهی است پس لازم شد که پیغمبر از جنس قوم باشد و صفات الهی در او جلوه‌گر باشد و این مطالب پیش از این گذشته است و اینجا باختصار کافی است.


فصل چون دانستی که پیغمبر باید از جنس قوم باشد و صاحب صفات الهی باشد پس عرض میشود که این ممکن نیست مگر آنکه اشرف و اعلی از جمله قوم خود باشد و در میان خلق هیچکس در هیچ امری بهتر از او نباشد تا بآن واسطه لایق پیغمبری شده باشد و این باعث میشود که پیغمبر ما صلی الله علیه و آله اشرف باشد از جمیع اهل زمین و آسمان و از زمین و آسمان هم بظاهر جسم شریف خود شریف‌تر باشد پس بایستی که جسم آن بزرگوار لطیف‌تر و بهتر باشد از عرش و کرسی چرا که همه موجودات رعیت اویند و او مبعوث بر کل است و نمیشود که رعیت لطیف‌تر و شریف‌تر از پیغمبر خود باشد و این معنی را نیک دریاب که بسی حکمتها در این است پس همین جسم ظاهری پیغمبر صلی الله علیه و آله باید الطف و اشرف و اقوی باشد از عرش و کرسی و آسمانها و عناصر و نبات و حیوان و جن و ملک و انسان از همه اینها شریف‌تر و بهتر و قویتر و کامل‌تر و عالم‌تر و فاضل‌تر باشد و این مسئله را بطور اجمال همه مسلمانان قبول دارند لکن تفصیلش را قبول نمیکنند از جهالت مگر صاحب فهم ایشان و بعضی از لوازم این مسئله این است که وقتی که همین جسم پیغمبر صلی الله علیه و آله افضل از عرش شد پس آنچه از عرش برمیآید باید از جسم او برآید بلکه آنطور برآید که در نزد عرش آنچه از جسم او برآمده معجز باشد که در نزد او عرش عاجز ماند و آنرا خرق عادت خود داند مثلاً عرش دوره عالم را در یک شبانه روز قطع میکند باید که جسم آن بزرگوار این صفت را بطور معجز داشته باشد پس در طرفة العین باید قطع کند و از آن جمله عرش بحرکت درمیآورد جمیع آسمانها را و میگرداند جمیع ستارگان را و آسمانها در نزد آن مثل گوئی است که در دست تو باشد و همه را میگرداند پس باید که این صفت در نزد پیغمبر تو باشد و بطوری که دیگر پیش عرش معجزه باشد مثلاً عرش بر جمیع عالم محیط است و بر کل آگاه است و آنچه در عالم حرکت میکند باطلاع او و حرکت دادن اوست و باید این صفت را پیغمبر تو بطور اعجاز داشته باشد که عرش در پیش او درماند باز عرش اصل هر فیضی و مبدأ هر چیزی است و جمیع فیضها و مددها و رحمتها و نعمتها که بعالم میرسد اول باو میرسد و از او نشر میکند بکرسی و افلاک تا بزمین میآید و چون جسد پیغمبر صلی الله علیه و آله از آن اشرف و الطف است باید این امر در ذات مقدس آن بطور اعجاز باشد و از او این امر بطور اعجاز برآید و همچنین خداوند عالم بیت‌المعمور را در آسمان چهارم بمقابل عرش ساخته است و آنرا طواف‌گاه ملائکه قرار داده است و کعبه را در زمین مقابل بیت‌المعمور ساخته و طواف‌گاه آدمیان آفریده و بیت‌المعمور قبله است از برای آنکه در کعبه است و عرش قبله است از برای آنکه در بیت‌المعمور است و جسد پیغمبر صلی الله علیه و آله اشرف است و همچنین احوال سایر آسمانها و ستارِها که اگر بخواهم شرح آن دهم طولانی میشود و همچنین بعد از آنکه دانستی که همه ملائکه رعیت آن بزرگوار میباشند و هر فیضی بایشان بواسطه آن بزرگوار میرسد پس باید دارای صفات ملائکه باشد و بطور بهتر و بیشتر که بحد اعجاز برسد از آن جمله میدانی که ملکی است که عدد قطرات باران را میداند و ملکی است که وزن کوهها را میداند و ملکی است که قطرات آب دریاها را میداند و ملکی است که عدد امواج را میداند و ملکی است که عدد نفسهای حیوانات را میداند و ملکی است که عدد حرکت هوا را میداند و همچنین و اینها همه رعیت پیغمبر تواند و او اشرف از اینهاست و نبی بر اینها پس باید چیزی آن از علم داشته باشد که معجز باشد پیش اینها و همچنین ملکی است که حامل زمین است و ملکی که حامل آسمان است و ملکی که حامل عرش و کرسی است پس باید که پیغمبر صلی الله علیه و آله قدرتی و قوتی داشته باشد که اینها همه در نزد آن عاجز آیند و آنرا معجز شمرند و همچنین اگر جمیع ملائکه و انس و جن علمهای خود را و قوتهای خود را روی هم بکنند باید با قوه جسم او مقابلی نکنند و قوه جسم او تنها بر همه فایق بیاید و علم او از همه زیاده باشد و بحد اعجاز هم زیاده باشد و تعجب مکن از این و پیغمبر را مثل خود جزئی نینگار نمی‌بینی که اگر همه اعضای تو بهم بشوند مقابلی با دل تو نمیتوانند کرد و چگونه مقابلی کنند و حال آنکه قوت همه از دل است و دل همه را حرکت باید بدهد و قوت باید به‌بخشد پس اگر آن بزرگوار را باین طور شناختی که قطب عالم و دل همه کاینات است و اصل و منشأ فیض کل است پس چگونه اعضای او بر او میتوانند غالب آمد و حرکت همه از برکت اوست و اگر می‌بینی که بعضی آزارها بایشان راه یافت تو چه دانی که ایشان مقهور و مظلوم و ناچار شدند پس چگونه این حکم کنی و خود را از درجه معرفت می‌اندازی بلکه ایشانرا چون دانستی که قلب و قطب کل عالم میباشند باید بدانی که ایشان باراده و اختیار خود این زحمتها را بخود راه دادند و اگر نمیخواستند چگونه کسی را یارای تعدی بر ایشان بود هوش خود را جمع کن بد نگفته‌ام که: جاهلا این نور علیینی است * نه همین جسمی که تو می‌بینی است

پس معلوم شد که جسم شریف آن بزرگوار اقوی و اشرف و الطف و احکم و اقدر و اعلم از جمیع عالم اجسام است زیرا که بجسم خود پیغمبر بر کل است و آنچه ذکر شد همه مقام جسم ایشان است و اما روح شریف و عقل شریف ایشان را نمیتوان چنانکه ممکن است ذکر کرد و اگر باین طور که عرض کردم تدبر کنی در خاصیت جمیع موجودات هر چیزی را جداگانه و بعد فکر کنی که این صفت خلقی است که این مخلوق دارد و پیغمبر این مخلوق باید صفت خدائی در این امر داشته باشد و پیغمبر ما صلی الله علیه و آله و سلم اشرف کل پیغمبران است و پیغمبر بر کل پیغمبران است پس باید او را پیش پیغمبران نیز معجز باشد پس او چه خواهد بود صلوات الله علیه و آله و سلم پس اگر این قاعده را منظور نظر داری و تفکر در اصناف خلق نمائی و صفتهای خلق را بنظر آوری ابداً انکار فضایل نخواهی کرد و بفضایل پست قناعت نخواهی نمود مثلاً وقتی که دانستی که گاوی است در زیر زمین که زمین بر دوش اوست بعد چگونه فضیلت خواهی شمرد که حضرت امیر درِ خیبر را برداشت یا چگونه تعجب خواهی کرد اگر بگویند زمین را برداشت و برمیدارد و چون تفکر کنی که ملکی در زیر عرش است که جمیع آسمانها و زمینها در دهان او مثل یک خردلی است در بیابان واسع و او میگرداند آسمان و زمین را دیگر تعجب نخواهی کرد از آنکه امام تو بگرداند آسمان و زمین را و همچنین سایر اوضاع عالم و اجمال این مقال آنست که نظر کن هر چه جز خداوند عالم است در هر جا و از هر چیز همه را رعیت و مطیع پیغمبر بدان زیرا که همه امت پیغمبرند صلی الله علیه و آله و همه قوم اویند و آن بزرگوار را برتری بر همه است و از برای همه معجز دارد از جنس عمل او که او عاجز میماند و اقرار به پیغمبری او میکند بآن واسطه و همین میزان تو را کافی است انشاء الله.


فصل انسان مرکب است از ده قبضه یک قبضه از خاک و بآن ظاهر تن او خلقت شده است و قبضة از فلک قمر و از آن روح او خلق شده است و قبضة از فلک عطارد و از آن فکر او خلق شده است و قبضة از فلک زهره و از آن خیال او خلق شده است و قبضة از فلک شمس و از آن ماده او خلق شده است و قبضة از فلک مریخ و از آن واهمه او خلق شده است و قبضة از فلک مشتری و از آن علم او خلق شده است و قبضة از فلک زحل و از آن عقل او را آفرید و قبضة از کرسی و از آن سینه او را آفرید و قبضة از عرش و از آن دل او را آفرید و دانستی که حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله بجسم شریف خود اشرف است از عرش و کرسی و افلاک و زمینها و هر چه در آنهاست پس آن بزرگوار بجسم خود بلکه بیک ناخن خود اعلم است از جمیع اهل آسمان و زمین و قدرت همان یک ناخن و قهر و غلبه و علم و فضل و کمال آن از جمیع موجودات این عالم بیشتر خواهد بود چرا که جسم او اشرف از کل است نمی‌بینی که یک قطعه از فلک قمر از جمیع زمین اشرف و اقوی و الطف است و همچنین قطعة از آفتاب از کل زمین و اهل زمین نورانی‌تر و لطیف‌تر و بهتر است و همچنین قطعة از عرش از کل آسمان و زمین و اهل آنها شریف‌تر و بهتر است پس بهمین طور پیغمبر صلی الله علیه و آله بجسم نفیس خود اشرف از کل است ، آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری ، بلکه یک ناخن آن بزرگوار همه آن کمالات را دارد بلکه یک موی آن بزرگوار همه آن صفات را دارد از این است که ایشان را سایه نبود و خواب و بیداری نبود و فضول در بدن ایشان یافت نمیشد مگر وقتی که عمداً میخواستند یافت شود و از این است که بعد از مردن تا سه روز در قبر بودند و بعد پنهان میشدند که اگر کسی نعوذ بالله قبر را نبش میکرد نمیدید جسد ایشان را و از این است که ایشان را موت نبود مگر بخواهش خود ایشان و از این است که هیچ سمی و آلتی بر ایشان کارگر نمیشد مگر باذن ایشان زیرا که جسد بشری از ایشان فوق رتبه کل اجسام بود و مدد و فیض همه بواسطه وجود ایشان بود پس چگونه چیزی که از ایشان بود در ایشان تصرف میکرد.


فصل البته شنیده‌اید که پیغمبر ما صلی الله علیه و آله موافق کتاب خدا و سنت رسول و اجماع مسلمین اول ما خلق الله است و کسی که اول ما خلق الله شد باید در رتبه پیش از همه مخلوقات باشد در هر عالم پس عقل او پیش از همه عقلها باید باشد و روح او پیش از همه روحها و نفس او پیش از همه نفسها و همچنین تا جسم او که پیش از همه جسمها باید باشد پس باجماع مسلمین خداوند اول جسم او را خلق کرد و از شعاع جسم او عرش را خلقت کرد چنانکه در احادیث بسیار رسیده است و قرآن بآن نازل شده است و سنی و شیعه بآن اقرار دارند و تو میدانی که شعاع آفتاب چگونه مطیع و منقاد است از برای آفتاب و نور چراغ چگونه مطیع و منقاد است از برای چراغ و ساکن است بسکون او و در حرکت است بحرکت او و وجود آن بالتفات آن برپاست بد نگفته است:


باندک التفاتی زنده دارد آفرینش را * اگر نازی کند از هم بپاشد جمله قالبها


و همچنین خوب گفته است:


ای سایه‌مثال گاه بینش * در نزد وجودت آفرینش


پس چون جمیع موجودات از شعاع اویند و او منیر همه آنهاست چگونه احدی با او مقابلی تواند کرد یا افضل تواند بود و چگونه کسی را چیزی باشد که از ایشان باو نرسیده باشد و چگونه کسی را چیزی باشد که از ملکیت ایشان بیرون رفته باشد آنچه همه دارند مملوک ایشان است و در تصرف ایشان و ایشانند مالک کل قبل از عطا و در هنگام عطا و بعد از عطا و تأمل کن وقتی که همه از نور ایشان باشند چگونه خواهد بود نسبت مردم بایشان آیا نه این است که همه مردم غلام و کنیز ایشان خواهند بود و آیا نه این است که بهمه چیز ایشان اولی میباشند از مردم آه آه اگر مردم همین مقام رسالت را تمکین میکردند هیچ فضیلتی را انکار نمیکردند و اگر تو را حوصلة بود و مرا فراغتی قلیلی از بسیار و کمی از بیشمار فضیلتهای ایشان میشمردم تا بدانی که منکرین این فضایل منکر مقام رسالتند حقیقةً و اینها اگر بشنوند فروع ابواب و معانی و بیان را از چنبر بیرون خواهند رفت و طاقت شنیدن نخواهند آورد چه جای قبول کردن و اگر اقراری داری که ایشان منیر میباشند و مردم نور دیگر تعجب مکن که ایشان در همه جا حاضر و از همه جا مطلع و بهمه چیز عالم و حیوة همه چیز بایشان و نور همه چیز از ایشان و خلق همه چیز بایشان و موت همه چیز بایشان و قوام و ثبات همه چیز بایشان و حرکت و سکون همه چیز بایشان است.


فصل بدانکه پیغمبران چند جوره‌اند بعضی از آنها بر هیچ قومی فرستاده نشده‌اند لکن نفسهای طیب طاهری بودند و قابل فیض شدند ولی بقدر وجود خود فیض‌یابی کردند و مطلع شده‌اند بر لم خلقت و چند و چون آفرینش و صلاح و فساد ایجاد پس ایشان مأمور شدند که بر حسب بصیرت خود عمل نمایند و خبر بایشان رسید از جانب خداوند و الهام بایشان شد از جانب خالق عالم و خوابهای صالح میدیدند و چشم ایشان بینا شد و هر چه در وجود ایشان ضرور بود بایشان میرسید و بعضی از پیغمبران بودند که علاوه بر این مقام مأمور بودند که از فاضل بصیرت خود بمردم برسانند و ایشان را پیشوائی هم از پیغمبران بزرگ بود مانند حضرت لوط که پیغمبر بر قوم خود بود و ملَک بر او نازل میشد و پیشوا هم داشت که حضرت ابرهیم علیه السلام باشد و در شریعت مطابق ابرهیم بود ولی وحی خاص باو میرسید و خودش هم مبعوث بود بر قوم خود نهایت باو وحی شده بود که بسیاق دستور العملی که ما بابرهیم داده‌ایم عمل نما و بعضی از پیغمبران بودند که آنچه سابق ذکر شد داشتند علاوه بر ایشان کتابی هم نازل شده بود و شریعتی که نسخ‌کننده شریعتهای سابق بود از برای ایشان مثل آنکه نوح علیه السلام صاحب شریعت بود و حضرت ابرهیم آمد و شریعت آنرا نسخ کرد و شریعت جدیدی آورد و همچنین حضرت موسی شرع ابرهیم را نسخ کرد و همچنین حضرت عیسی و این جماعت از پیغمبران دو جوره بودند بعضی بعثت ایشان هم عام بود و بر کل خلق مبعوث شده بودند همچون نوح که بر کل انسان و حیوان و نبات مبعوث بود و بعضی بر قوم مخصوصی مبعوث بودند مثل حضرت ابرهیم و موسی مثلاً و سبب در این حکایت آنست که بانواع بسیار در کتابهای خود شرح داده و در درسهای خود گفتم که هر مخلوقی را خداوند از دو جهت آفریده است از جهت نور که صفت خداست و از جهت ظلمت که صفت خلق است حال بعضی از مردم هستند که جهت ظلمت بر ایشان غالب است بطوری که جهت نور را پوشانیده است پس اینها محتاج بآن میباشند که از کسی خیر و شر خود را تعلیم گیرند چرا که همه جهالتها از جانب ظلمت است و همه بصیرتها از جهت نور است پس هر کس ظلمت او بر نور او فزونی دارد و نور او را می‌پوشاند البته جهل او غالب خواهد آمد و محتاج است که کسی باو تعلیم کند و پرده جهالت او را بدرد و جهت نور او را تقویت نماید تا نور او غالب گردد و بعضی از مردم هستند که نور و ظلمت ایشان مساوی است و بقدر کفایت خود نوری دارند و خود تمام میباشند و احتیاج بکسی در تمام بودن ندارند و لکن آنقدر که بغیر هم چیزی بدهند ندارند و بعضی مردم هستند که آنقدر جهت ظلمت در ایشان ضعیف و جهت نور قوی است که نور ایشان در تابش و ظهور است و روشنی‌بخشای دیگران هم هست و علم بقدر کفایت خود دارند و معلم غیر و هادی غیر هم میتوانند بود پس این جماعت مختلف شوند بعضی را علم بقدری است که شهری را مثلاً میتوانند نور بخشید و علم تعلیم کرد و بعضی را علم بقدری است که مملکتی را کفایت میکنند و بعضی را علم بقدری است که اقلیمی را کفایت کنند و بعضی تمام روی زمین را بعضی تمام عالم را بعضی تمام عالمهای هزارهزارگانه را پس اختلاف اینها بقدر قوت نور اینهاست و مثَلِ خوب از برای این مقام آنست که این معدنها که هستند بعضی ناقصند از مرتبه طلا و نقره و محتاجند باکسیری که بایشان بزنند تا طلا شوند و بعضی طلا و نقره هستند که تمامند و لکن بقدر کفایت خود هستند و وجود خود را تمام دارند و اگر بر فلزی دیگر بیندازی تغییری نخواهد داد و بعضی اکسیر میشوند بتدبیر و زیاده کردن روحانیت پس بجائی میرسد که قابل طرح میشود و لکن یکی طرح بر یک میشود یکی بر ده یکی بر صد یکی بر هزار یکی بر قنطار و خلق خدا همه بهمین سیاق میباشند پس آنکه نورش کمتر از خودش است مثل رعایا و جهال است که محتاجند در تمام و کمال بغیر و بعضی که نورشان مساوی خودشان است مثل پیغمبران نامرسل و بعضی که نورشان زیاد است مثل پیغمبران مرسل باختلاف مرتبِهاشان حال پیغمبر ما صلی الله علیه و آله که اشرف موجودات و مبدء کاینات است از جمله کسانی است که اشرف از کل است که نور او زیاده از خود اوست بقدری که نهایت ندارد و میتواند که دستگیری کل هزارهزار عالم نماید و مبعوث بر همه باشد و همه را نجات دهد و کسی دیگر بالاتر از او در عرصه امکان نیست و قویتر از او موجود نشده است و هر چه در عالم امکان است و ممکن است از کمالات و بعقل احدی میرسد یا بخاطر احدی خطور میکند باید آن بزرگوار دارای آن باشد چرا که اگر آن کمال در عالم امکان نبود بعقل نمیرسید چرا که ثابت کرده‌ایم که چیز محال بعقل کسی نمیرسد و تصور محال محال است و اینجا جای این سخن نیست پس معلوم است که همینکه بخاطر رسید ممکن است حال که ممکن شد و خدا در عالم امکان خلق کرده است و تو میدانی که در زیارت هست که اگر خیری یاد شود شمائید اول او و اصل او و فرع او و معدن او و مأوای او و منتهای او و تو میدانی که در زیارت میخوانی که بشما خدا افتتاح ایجاد را کرد و بشما ختم ایجاد را نمود و میدانی که باجماع مسلمین پیغمبر صلی الله علیه و آله اول ما خلق الله است و از او اشرفی و سابق‌تری نیست چنانکه در زیارت میخوانی که هیچ پیشی‌گیرندة بر مقام شما پیشی نگرفته و هیچ ملحق‌شوندة بمقام شما ملحق نمیشود و هیچ طمع‌کنندة طمع ادراک مقام شما را نمیکند پس باید که پیغمبر صلی الله علیه و آله دارنده آن خیر و آن کمال و آن نور باشد و از وجود همان اوست که بذهن تو تابیده و تو آن مطلب را فهمیدة وانگهی که تو در قرآن خواندة که تبارک الذی نزل الفرقان علی عبده لیکون للعالمین نذیراً یعنی مبارک است آن کسی که فروفرستاد فرقان را بر بنده خود تا ترساننده باشد همه اهل عالم را یا همه عالمها را فرق نمیکند چرا که عالم ماسوی الله است و همچنین در آیه دیگر میفرماید که و ماارسلناک الا کافة للناس یعنی تو را نفرستادیم مگر از برای همه مردم و در احادیث بسیار است و در قرآن است که جن میآمدند و قرآن را میشنیدند و ایمان میآوردند و مسائل دین خود را از ایشان میپرسیدند و جمادات و نباتات و حیوانات ایمان بایشان میآوردند و شهادت بنبوت ایشان و وصایت اوصیای ایشان میدادند پس در اینکه بعثت پیغمبر بر ماسوی الله بود و جمیع پیغمبران رعیت او بودند چنانکه نص قرآن است شبهه نیست و کار بعضی از جهال این زمان بجائی رسیده که بعثت آن بزرگوار را بر کل عالم شک دارند یا انکار دارند و حال آنکه آیه قرآن صریح است و احادیث بسیار وارد شده است و اگر سر حکمت میدانستند میدانستند که بر کل مبعوث میباشند آیا در قرآن نخوانده‌اند که هر چیزی تسبیح میکند بحمد خدا و در قرآن نخوانده‌اند که هیچ جنبندة نیست در زمین و هیچ پرندة در هوا نمیپرد مگر آنکه آنها هم امتی هستند مثل شما پس هر گاه هر چه چیز باو توان گفت تسبیح میکند برای خدا و شعور دارد و خودش پیغمبر نیست که از خدا بی‌واسطه وحی بگیرد البته پیغمبر میخواهد که باو تعلیم کند تسبیح آنرا و یا آنکه پیغمبر بوده بهر حال اجماعی اسلام و صریح کتاب و سنت است که پیغمبر ما خاتم پیغمبران است و شریعت او تا قیامت برپاست و شرع او ناسخ شرعهاست پس باید شریعت او عام باشد و بعد از او پیغمبری بر جن و بر حیوان و نبات و جماد مبعوث نشود و الا خاتم نخواهد بود و باید آنها هم بر شرع سابق خود راه نروند چرا که شرع پیغمبر ما ناسخ است برای شریعتهای سابق وانگهی که اگر بشرع خود بایستی راه روند بایستی که حافظ شرع در میان ایشان باشد یعنی نبیی یا امامی بایست در میان ایشان باشد و نبی بعد از نبی ما و وصی بعد از وصی ما اجماعی است که نباید باشد پس معلوم شد که بعثت پیغمبر ما عام است بر کل موجودات وانگهی که احادیث شیعه و سنی دلالت میکند بر این و متواتر است که خدا عالم را از شعاع ایشان خلق کرده و شعاع آفتاب تابع منیرِ دیگر نتواند بود پس جمیع عالم باید تابع شرع او باشند و شرع در هر زمان بحسب صلاح آن زمان ظاهر بود و حال چون خود آن بزرگوار ظاهر شد و شرعش ظاهر شد معلوم شد که دیگر باید کل تابع همین شرع باشند و چه میشود و البته همین طور است که از برای این شرع مرتبِهاست چرا که تکلیف جماد غیر تکلیف نبات است و تکلیف نبات غیر تکلیف حیوان است و تکلیف انسان غیر تکلیف حیوان است و تکلیف ملائکه غیر تکلیف باقی است پس شرع پیغمبر ما را مرتبِهاست و بهر قومی تکلیف آن قوم را که خاتم تکلیفهاست میرساند.


فصل میخواهم از دلیل عقل برای تو آشکار کنم که آن بزرگوار باید خاتم پیغمبران و وصی او خاتم اوصیا و کتاب او خاتم کتابها و شرع او خاتم شرعها و بعثت او بر کل چیزها باشد و تو هم مرا بجمع کردن هوش خود کمک کن تا مطلب مرا درست بفهمی و تعجب کنی که این مطلب‌های بزرگ را چگونه من در این کتاب عامیانه نوشته‌ام و این چگونه زبان سهل و آسانی است که خدا باین بنده ضعیف عطا فرموده است که از چنین مطالب علیه عالیه باین قسم عامیانه شرح میدهم و امیدم که همه کس بفهمند و این کتاب حجتی باشد از خدا برای عوام عجم که من‌بعد نگویند ما عربی نخوانده بودیم و زبان علما را نمی‌فهمیدیم پس بدان که این خلق بسیار که هست در این عالمها و بعض آنها را می‌بینی و بعض آنها را بعقل می‌فهمی البته این خلق را یک اولی و یک سابقی هست که خدا اول آنرا آفریده بعد چیز دیگر را و بعد چیز دیگر را و همچنین و نمیشود که اولی برای این خلق نباشد نمی‌بینی که اولاد حضرت آدم همه باین بسیاری که هستند میرسند بآدم و حوا و حوا هم از آدم خلق شد پس رسید بآدم علیه السلام و او اول خلق شد و سایر از او خلق شدند و نمی‌بینی که یک دانه گندم میکاری خوشِهای بسیار میروید آن خوشِها را که بکارید چندین من گندم میشود و همچنین هر چه بکاری زیاد میشود تا عالم را میگیرد و بازگشت همه این گندمها بهمان یک گندم است و همچنین هر بسیاری بازگشتش بیک اولی است که اول آن آفریده شده است بعد از آن فردهای بسیار پیدا میشود و اگر چیزهای بسیار یکدفعه خلق میشد و در اول آنها با هم نسبت نداشتند از یک جنس نبودند و از یک نوع نمیبودند به‌بین این همه حروف که نوشته میشود اول مرکب خلق میشود و این همه در و پنجره اول چوب خلقت شده است و این همه موجودات این عالم اول جسم خلق شده است پس از آن چیزها خلق شده است پس همینکه چیزهای بسیار پیدا شد باید ایشان را یک اولی باشد که اول او درست شود و من از همه جوره مثل آوردم تا عالم و جاهل بهره برند اگر چه نگفتم این چه مثل است و این چه مثل و چون لامحاله میبایست که هر بسیاری را اولی باشد این چیزهای بسیار که در خلق خداست باید آنها را اولی باشد و شک در این نیست و قرآن و سنت هم بر این گواهی میدهند که اول این خلق حضرت پیغمبر آخرالزمان است صلوات الله علیه و آله که خدا او را پیش از همه چیز خلقت کرد و بعد سایر عالمها را همه از نور او خلقت کرد پس اوست آدم بزرگ و آدم اول که کل ملک همه از نسل اوست و ظهور اوست و احادیث شیعه و سنی باین دلالت دارد و بهمین جهت که اول خلق خداست و سابق خلق خداست و کل فیض اول باو رسیده بعد بسایر خلق رسیده است همه مردم و همه عالمها باید تابع وجود ایشان باشند مثل تابع بودن نور چراغ از برای چراغ و همه آنچه نورها دارند باید از چراغ باشد و باید چراغ را آنقدر نور و قوت و قدرت باشد که بر همه نورهای خود غالب باشد و باید بقدر کل آنها علم و فضل و جود و فیض و عطا و کمال داشته باشد که همه آنچه دارند حتی وجود همه از فیض آن باشد پس باین دلیل جمیع موجودات همه رعیت آن بزرگوار میباشند و همه هر چه دارند از ایشان است چرا که هر فیضی و مددی که از خداوند میرسد اول بایشان میرسد و از ایشان نشر بسایر خلق میکند پس چنانکه در وجود همه تابع وجود ایشانند در شرع و دین هم همه باید تابع ایشان باشند و بجز دین و شریعت ایشان دینی و شریعتی دیگر در عالم نباشد و حال هم همچنین است و دینی جز دین ایشان در جمیع عالم نیست نهایت چون فیض که از صاحب فیض میرسد بطور قابلیت هر کس در آن بروز میکند مثل آنکه آفتاب بیک نهج میتابد و لکن در آئینِهای مختلف بحسب اختلاف رنگ آئینِها بروز میکند همچنین شریعت آن بزرگوار واحد است و لکن در هر عصری و هر عالمی و هر چیزی بحسب قابلیت او بروز میکند پس چون در اول قابلیت‌ها ناقص است شریعت او را رنگ دیگری باشد و بطور دیگر ظهوری دارد و بعد از آنکه بنیه عالم قوتی گرفت و در آئینه وجودش صفائی پیدا شد آن شریعت بر صفت اصلی خود بروز خواهد کرد و در حقیقت در این ایام هم شریعت آن بزرگوار بطور واقع بروز نکرده بجهت آنکه باز اندک ضعف در بنیه عالم هست و وقتی که بنیه عالم قوت گرفت و رجعت آل‌محمد علیهم السلام شد آنوقت شریعت او بطور اصلی واقعی بروز خواهد کرد و همین دلیل آن است که باید شریعت او آخر همه شریعتها باشد و در وقتی که عالم نهایت استعداد و قابلیت را پیدا کرد ظاهر شود و لابد است که از برای این مقام مثالی بیاورم تا مطلب را معاینه بچشم خود به‌بینی بدانکه خداوند عالم در خلقت انسان اول عقل و روح او را خلق کرد در عالم ذر و از او عهد و میثاق گرفت و او را عارف و دانا و بینا گردانید بعد از آن آنرا عالم بعالم تنزل داد و فروفرستاد تا اینکه بعرش عالم اجسام که آسمان نهم است رسانیده و همه موجودات که خلق شده‌اند اول بعرش رسیده‌اند و در آنجا بوده‌اند بد نگفته است که ، صورتی در زیر دارد هر چه در بالاستی ، پس از آنجا ایشان را بخزانه کرسی فروفرستاد و از آنجا ایشان را بخزانه فلک چهارم فرستاد و از آنجا بآسمانها و از آنجا بشعلِها و نورهای کواکب و از آنجا به ابر و از آنجا بباران و از آنجا بزمین پس چون بزمین رسید نهایت دوری او بود از خداوند عالم و نهایت کثافت و ظلمت و بی‌ادراکی و بی‌شعوری او بود بعد از آن خداوند عالم دست عنایت بر سر آن کشید و او را باز بسوی خود خواند و مأمور شد که باز بنهایت قرب حضرت او برگردد پس بنای ترقی گذارد اول مقام جمادی پیدا کرده از آنجا بمقام معدنی رفت و از آنجا بمقام نباتی رفت و از آنجا بمقام حیوانی رسید و از آنجا بمقام انسانی رسید و در مراتب انسان سیر کرده تا بمقام انسان کامل رسید و همان عقل و روح و شعور که در اول داشت در عالم ذر خورده خورده بنای بروز را گذارد پس در جمادات مرکبه شعور اندکی بیشتر شد و در نبات بیشتر شد و در حیوان بیشتر و در انسان بیشتر و در کامل بقدری که بود مجملاً که همان شعور که در اول ایجاد شده بود همان شعور اینجا در آخر بروز کرد و قاعده همین است که هر چه در وجود مقدم است باید در ظهور مؤخر باشد البته نمی‌بینی که اول طفل نطفه است و مقام جمادی دارد پس علقه شود و مقام معدنی یابد پس مضغه شود و مقام برزخی جوید پس عظام شود و مقام نباتی یابد پس گوشت بر او بروید و مقام برزخی تحصیل نماید پس از آن جنین شود و روح در تن او آید و حیوان شود و پس از آن بیرون آید و ابتدای انسانیت او شود و خورده خورده در زیادتی باشد تا در وقت تکلیف قابل امر و نهی گردد پس از آن مستمر در زیادتی باشد تا چهل ساله شود آنوقت عقل او کامل شود و نفس او مغلوب گردد پس همان عقل که در اول در عالم ذر خلق شده بود آخر اینجا بروز کرد و همچنین است حال هر اولی اگر تو در مکه باشی مکه را می‌بینی پس از آن جا هجرت میکنی و خورده خورده او از نظر تو میرود تا آنکه بنهایت بلاد معموره میرسی پس باز بازگشت میکنی بمکه و در آخر سفر بمکه میرسی و مکه را در آخر امر می‌بینی پس مکه اول بود و آخر شد پس اول حقیقی آخر حقیقی باید باشد البته پس هر کس اول ایجاد خداست باید پیغمبر آخر زمان باشد پس چون باجماع سنی و شیعه و نص کتاب و احادیث آن بزرگوار اول ما خلق الله است پس باید آخری پیغمبران باشد و چون پیغمبری بعد از آن مبعوث نمیشود باید شرع او هم آخری شرعها باشد و مستمر باشد تا روز قیامت و باید وصی او هم آخری اوصیای پیغمبران باشد چرا که بعد پیغمبری نخواهد آمد که وصی داشته باشد و باید کتاب او هم آخری کتابها باشد چرا که دیگر وحی جدیدی نازل نخواهد شد که کتابی نازل شود و این کتاب شرح علوم پیغمبر است و نشانه عقل اوست در این عالم بلکه خود عقل اوست که در عالم حروف و الفاظ ظاهر شده است و چون عقل او اول ما خلق الله است باید کتاب او هم آخری کتابها باشد پس بعد از قرآن کتابی نازل نمیشود و آنچه رسیده است در احادیث که حضرت صاحب‌الامر میآورد شرع جدیدی و کتاب جدیدی همین شرع است که آنرا تازه میکند و آنچه در آن بواسطه تقیه و بجهت عدم مصلحت مخفی شده بود آشکار خواهد کرد و کتاب همین کتاب است که بطوری که روز اول نازل شده بود و حضرت امیر علیه السلام جمع فرموده بود و منافقین قبول نکردند و آن حضرت فرمود که دیگر آنرا نخواهید دید تا ظهور صاحب‌الامر آن بزرگوار همان قرآن را خواهد ظاهر ساخت و بدست مردم خواهد داد و در آن است تفصیل احوال منافقین و اهل حق و از این جهت بر مردم شدید خواهد بود چرا که مذمت پیشوایان خود را در آن خواهند یافت و بر فرضی هم که کتاب جدیدی دیگر اظهار فرماید منافی با قرآن نخواهد بود و وحی جدیدی نخواهد بود نهایت کتابی خواهد بود از تألیف خود آن بزرگوار یا تألیف پیغمبر و حضرت امیر علیه السلام چنانکه حضرت امام رضا علیه السلام کتابی نوشتند در احکام ایشان هم کتابی بیاورند در معارف و اسرار و احکام غرض کتاب پیغمبر همین قرآن است تا روز قیامت و این کتاب پادشاه همه کتابهای آسمانی است و قطب دایره همه است و مرکز همه کتابها و اشرف آنهاست چنانکه پیش گذشت پس بدلیل عقل سلیم هم واضح شد که پیغمبر صلی الله علیه و آله خاتم پیغمبران است و حضرت امیر علیه السلام آخر اوصیاست و این شرع آخری شرعهاست از این جهت فرمودند حلال محمد حلال الی یوم القیمة و حرام محمد حرام الی یوم القیمة یعنی حلال محمد حلال است تا روز قیامت و حرام محمد حرام است تا روز قیامت و همچنین این قرآن آخری کتابهای آسمانی است و مهیمن بر همه کتابهاست چنانکه خدا در قرآن میفرماید بفهم و هوش خود را جمع کن.


فصل بدانکه چون خداوند عالم غیب مطلق است و احاطه بآن و رسیدن بآن ممکن نیست و از جمیع صفات خلق خود پیراسته است و او را هیچ شباهتی بخلق نیست و در رتبه ایشان نیست هیچ یک از خلق را ممکن نیست رسیدن باو و دیدن او و سخن گفتن با او و فیض‌یابی از او پس از این جهت در حکمت لازم شد که یکی را خداوند عالم در رتبه خلق برگزیند و اختیار فرماید که او معری و مبری باشد از جمیع صفات خلق بقدر امکان و شبیه‌ترین خلق باشد بصفات خداوند عالم تا او را ممکن باشد فهمیدن مرادهای خدا و آگاه شدن از مشیت و اراده خداوند و کسی که در رتبه خلق باشد و پاک از صفات همه خلق باشد نیست مگر معتدل حقیقی که در وسط حقیقی خلق باشد که معتدل حقیقی با وجودی که از جوره خلق است و در عالم خلق است پاک و پاکیزه از همه صفات سایر خلق است آیا نمی‌بینی که چیزی که در رنگ معتدل شد مابین سفیدی و زردی و سبزی و قرمزی رنگی پیدا خواهد کرد که نه سفید است و نه زرد است و نه سبز است و نه قرمز پس پاک خواهد بود از همه رنگها البته و همچنین چیزی که در طعم معتدل شد مابین ترشی و شیرینی نه ترش خواهد بود و نه شیرین پس همچنین هر چیزی که معتدل شد مابین چند چیز معری خواهد شد از صفات کل آنها و او را یک صفت خاصه پیدا خواهد شد که دخلی بسایرین ندارد حال هر چه معتدل بشود مابین کل خلق خداوند عالم البته معری و مبری باشد از صفت خلق یکجا و او را صفت خاصة خواهد پیدا شد که هیچ شباهتی بیکی از خلق ندارد پس در این هنگام او خلقی خواهد شد که از خلق هست ولی شباهت بخلق ندارد و از هیچ طرف نیفتاده است و در وسط حقیقی ایستاده است مانند دل که در وسط است و هیچ شباهت بسایر اعضا ندارد و او را یک کیفیتی است که دخلی بکیفیت اعضا ندارد و باین واسطه قطب همه اعضا و مرکز کل اعضا شده است پس چون شباهت بهیچ یک از اعضا ندارد و معتدل مابین همه است دارنده صفات همه باشد و اصل و منشأ همه باشد و از این جهت شبیه‌ترین اعضاست بروح غیبی که آن هم پاک و پاکیزه است از صفات اعضا پس باین جهت قابل آن گردیده است که امر و نهی روح همه بآن رسد و بر مرادات روح اطلاع یابد و بسایر اعضا برساند و آئینه سر تا پا نمای روح گردد و مرکب او شود و تخت سلطنت او گردد و لباس ظاهری او شود تا بآن لباس درآید و سخن گوید و مطالب خود را باعضا بشنواند پس آن قلب قائم مقام روح است در سایر اعضا بجهت رسانیدن بآنها و چشم بینای اوست و دست توانای اوست و زبان گویای اوست و پای پویای اوست و رخساره هویدای اوست و این دل بسایر اعضا خطاب میکند که من عضوی هستم مثل شما و جسم هستم مانند شما و فرقی مابین من و شما نیست مگر آنکه وحی شده است بمن یعنی در من افتاده است شعاع روح و نور او و آن شعاع وحی روح است بسوی من که روح شما و صاحب و مالک و حرکت‌دهنده شما یکی است پس هر کس از شماها طالب دیدار روح است عمل صالح کند که آن عمل صالح اطاعت من و رو کردن بسوی من و پذیرفتن از من و تولای من است و دیدار او در من و از من حاصل میشود و بغیر از من کسی دیگر در مشرق و مغرب اعضا نماینده او نیست پس هر کس طالب ملاقات او باشد ملاقات مرا کند که آن عمل صالح است و هیچ عمل از آن صالح‌تر نیست و مقصود حقیقی از سایر اعمال همه همین توجه بمن است که توجه بروح است و بروح بغیر از این نمیتوان توجه کرد زیرا که او چون آتش غیبی است و من از برای او چون شعله هستم پس، هر که او مشتاق وصل نار شد * بایدش با شعله دایم یار شد

پس هر کس عمل صالح که انقطاع بسوی من است بجا آورد بملاقات پرورنده خود که روح است رسیده است و منم روح ظاهر و ظاهر روح و حقیقت روح غایب است از درک حواس شما و اگر طالب من شوید طالب امر ممکنی شده‌اید و میسر است و میرسید و اگر بی وساطت من طلب روح غیبی کنید محال و ممتنع است که باو برسید و طلب محال انسان را ترقی نمیدهد و بمطلب نمیرساند و عمر خود را در تیه ضلالت و حیرت تلف خواهد کرد و بجائی نخواهد رسید و باید طالب روح شریکی برای من قرار ندهد چرا که روح یکی است و جز یکی را برنگزیند و آئینه جمال خود قرار ندهد چرا که همین که دو شد هر دو معتدل نتوانند بود و لامحاله یا هر دو از اعتدال بیرونند یا یکی معتدل است و یکی بیرون از اعتدال نمی‌بینید که نقطه در وسط دایره یکی است و دو نقطه معتدل در وسط یک دایره نتوان جست پس همین که دو نقطه جستید یا هر دو در وسط حقیقی نیستند یا یکی در وسط است و دیگری خارج حال روح حقیقی بجز در آئینه معتدل ننماید و بجز معتدل حقیقی کسی از روح غیبی خبر ندهد حال هر کس طالب ملاقات اوست با من کسی را شریک نکند چرا که او لامحاله غیر معتدل است و چون غیر معتدل شد پس نماینده روح نباشد پس چون او را نماینده چیزی دانید آن چیز غیر از روح یگانه غیبی خواهد بود و آن شرک بروح غیبی شود پس شرک بمن شرک بروح است و توحید من توحید روح است و معرفت من معرفت روح و انکار من انکار روح و رو کردن بمن رو کردن بروح است و پشت کردن بمن پشت کردن بروح است بفهم چه میگویم و انصاف ده که راست میگویم یا نه من ساده‌لوحانه سخن میگویم تو درست بفهم و اگر خوب میخواهی تو هم ساده‌لوح شو که اینجا سادگی مطلوب است و ساده نماینده ساده میشود آئینه تا صاف و ساده از هر رنگ و نقش نشود نقش روح ساده پیراسته را نخواهد دریافت پس تو عالمانه بفهم من عامیانه میگویم تا بتو و غیر تو هم نفع رسد و حجت تمام گردد و اگر اذنی میداشتم بهمین زبان آسان عامیانه چیزی چند میگفتم که کوه را طاقت حمل آن نباشد و،


چون نمایم سینه‌ها تنگ است تنگ * چون کنم دلها بسی سنگ است سنگ


باز بسر مطلب رویم و هوش خود را جمع کن پس چون دل معتدل شد آئینه نماینده روح گردید و آفتاب جمال روح در آن جلوه‌گر آمد و یگانه دوران گردید و پیغام‌برنده از اعضا بروح و پیغام‌آورنده از روح باعضا گردید و این مقام مقام رسالت است که ما در شرح آن هستیم و مقامی است که پیغمبر میگوید من بشری هستم مثل شما و در میان مردم راه رفت و اکل و شرب کرد و نکاح فرمود حال به‌بین که آن سه مقام دیگر چه خواهد بود و که را یارای شرح آنهاست و همین مقام را بحقیقت شرح نتوانستم نمایم با باقی چه کنم پس معلوم شد که مقام رسالت مقام قطبیت است و مقام غوث خلق است و از اینکه گفتم دانستی که قطب ملک و غوث عالم متعدد نتواند بود و باید در هر عصری واحد و یگانه باشد چرا که آیت توحید و سر تفرید است و آیة الله است در عالمین پس قطب را یکی بدان و آن پیغمبر است صلی الله علیه و آله و بعد از آنکه این عالم را در آن لباس بدرود فرمود بلباس وصی خود جلوه فرمود و باز همچنین بلباس وصی دیگر و در هر عصر همان پیغمبر است که قائم است در میان خلق و لکن در هر عصری بیک لباس و در یک عصر بدو لباس هرگز جلوه نفرماید و شاهد بر این که همه لباس اویند قول خود ایشان که فرمود اول ما محمد است و آخر ما محمد است و وسط ما محمد است و کل ما محمدیم و حضرت امیر فرمود منم محمد و محمد من است صلی الله علیهم اجمعین و همین قدر در معرفت قطبیت آن جناب در این مقام کافی است و زیاده بر این در قسمت چهارم انشاء الله خواهد آمد.


فصل بدانکه چون دانستی که قطب حقیقی ملک خدا همان یکی است که در چهارده لباس بروز فرموده است و هر که غیر از ایشان است همه خارج از اعتدال حقیقی هستند ولی مختلفند بعضی نزدیکترند باعتدال حقیقی بعضی دورتر پس معلوم میشود که هیچیک از آنهای دیگر آئینه سر تا پا نمای روح نمیتوانند بود بجهت اندک بی‌اعتدالی که در ایشان است بلکه همین که پای بی‌اعتدالی در میان آمد مانع میشود از نمودن غیب بکلی بلی از آن معتدل حقیقی بقدر قابلیت در آن چیزی جلوه‌گر خواهد شد و از اینجا که ذکر کردیم معلوم شد که انبیا سلام الله علیهم همه مساوی نتوانند شد و در علم و فضل همه یکسان نخواهند بود و همه آئینه سر تا پا نمای اسماء و صفات خدا نتوانند بود بلکه ، هر کس بقدر همت خود خانه ساخته است ، و هر یک بقدر قابلیت خود بهره برده‌اند پس ممکن است که یک نبی چیزی داند که نبی دیگر نداند و در دانستن آن محتاج بآن نبی یا ریاضت و مشقتی باشد که نفس خود را باعتدال نفس آن دیگری کند تا آنچه آن دانسته این هم بداند و دیگر مختلف میشود بعضی تا در این عالم هستند میتوانند بدیگری رسند بعضی در برزخ میرسند بعضی در قیامت و واجب نیست که نبی علم جمیع را داشته باشد و از این جهت بود که انبیا در بعضی چیزها درمیماندند و حکم آنرا نمیدانستند تا آنکه از نبی دیگر بپرسند یا ریاضتی بکشند تا بایشان برسد و سر اصل مسئله این است که مردم معنی نبوت و وحی را نفهمیده‌اند و معنی نزول جبرئیل و ملائکه را نمیدانند اگر میدانستند میفهمیدند که نبی ممکن است که چیزی را نداند و البته همین طور هم بود نمیدانستند تا آنکه وحی نازل بشود از جانب خداوند عالم و بدون وحی هرگز نمیدانستند و بسیار از وضع این رساله بیرون میرویم اگر نه شرح وحی را و شرح دانستن انبیا احکام را میکردم تا بحقیقت بربخوری و پیش از این اشارِها کرده‌ام و اگر هوشی میداشتی خوب برمیخوردی و اگر در کیفیت رسیدن وحی روح و نزول خدام روح بر قلب خود نظری کنی تفصیل آنرا خواهی یافت مجملاً که مرتبِهای انبیا مختلف است و علمهای ایشان بتفاوت و کامل حقیقی از هر جهت نیست مگر یک نفر که آن علمی است که جهل ندارد و قدرتی است که عجز ندارد و حیوتی است که موت ندارد و آن پیغمبر آخرالزمان است صلوات الله علیه و آله که اول ایجاد است و همان یک نفر است که هیچ چیز در تمام ملک نیست مگر آنکه بر آن بزرگوار واضح و هویداست و هر وقت التفات بهر چه فرماید همان ساعت از برای او آشکار است و آنچه از حدیثها ظاهر میشود و از قرآن هویدا میگردد و کلمات مشایخ بر آن دلالت میکند و همان حق است آنست که از برای آن بزرگوار و سایر ائمه اطهار صلوات الله علیهم دو مقام است یکی مقام قطبیت ظاهری ایشان و یکی مقام علت ایجاد بودن و سبب خلق خلق بودن ایشان اما در مقامی که سبب ایجاد خلقند جمیع اشیاء برای ایشان مکشوف است بطوری که محتاج نیستند بالتفات جدیدی زیرا که در آن مقام التفات ایشان بجهتی مانع از التفات ایشان بجهتی دیگر نیست نمی‌بینی که چراغ روشن در همان وقت که بطرف مشرق ملتفت است در همان وقت بطرف مغرب ملتفت است و چون همه او چشم و گوش است در هر دمی هر طرفی را می‌بیند و میشنود و حاجت بالتفات و گردانیدن رو ندارد و اگر از طرفی غافل باشد آن طرف باید تاریک شود بد نگفته است: باندک التفاتی زنده دارد آفرینش را * اگر نازی کند از هم بپاشد جمله قالبها

پس در آن مقام از جمیع جهتها ملتفت جمیع جهتها هستند و ایشان را کاری از کاری بازنمیدارد و امری از امری غافل نمیکند در همان حین که در مشرقند در همان حین در مغربند و در همان حین که در آسمان میباشند همان حین در زمین میباشند و در همان زمان که در غیب هستند در شهاده میباشند مثل آنکه آفتاب در آن واحد از همه جا مطلع و در همه جا ظاهر است و این معنی را احدی درک نمیتواند بکند مگر خود ایشان و تو آنرا بآیت آن درک بکن ببین بنفسی که در بدن تو است چگونه در همان ساعت که تربیت سر تو را میکند تربیت پای تو را هم میکند و در همان دم که تربیت راست تو را میکند تربیت چپ تو را میکند و در همان آن که تربیت باطن تن تو را میکند تربیت ظاهر تو را میکند و این علامت مطلع بودن و تربیت کردن ایشان است جمیع عالم را در یک آن به‌بین و بفهم و اما در مقام قطبیت و بودن ایشان در مقام بشریت ظاهره پس بسا آنکه توجه بجهتی کنند و بجهتی دیگر متوجه نباشند و نظر بجهتی داشته باشند و بجهتی نظر نداشته باشند و لکن هر وقت بخواهند بدانند بدانند و هر وقت بخواهند نظر کنند بکنند تندتر از چشم بر هم زدن مثل آنکه تن ایشان در مدینه بود و در مکه نبود و در سایر بلاد نبود یا در مکه بود و در مدینه نبود و در خانة بود و در خانة نبود پس چنانکه از برای تن ظاهر ایشان این حال بود از برای حواس این تن ایشان هم همین حالت بود پس بسا آنکه ملتفت بجائی نبودند و با وجود آنکه بواسطه روح ایشان آن موجود شده بود لکن ایشان بسا آنکه متوجه او نبودند چنانکه بواسطه ایشان کل عالم موجود شده بود و بسا آنکه در شهری نبودند و با وجود آن آن شهر برقرار بود و علت این حکایت آن است که هر مرتبة از مراتب را اقتضائی است و ایشان در هر مرتبة باقتضای آن مرتبه حرکت میفرمایند پس اقتضای تن عنصری آن است که هر گاه بجهتی توجه داشته باشد بجهتی دیگر توجه نداشته باشد و اقتضای آن آن است که در آن واحد یک تن در دو جا موجود نباشد و اقتضای آن آن است که بخورد و بیاشامد و مریض شود و از چیزها صدمه بر آن وارد آید و سرما و گرما بآن تأثیر کند و جمیع اعراضی که بسایر مردم رخ مینماید بآن تأثیر کند و رخ نماید و ایشان چون خواستند که در عالم بشر ظاهر شوند بایستی که بدنی گیرند مانند بدن سایر بشر که بخورد و بیاشامد و تشنه شود و گرسنه شود و مجامعت نماید و شهوت جماع داشته باشد تا آنکه ایشان بآن انس گیرند و یقین کنند که از جنس ایشان است و در این هنگام چون معجزه از او سرزند معلوم شود که مخالف عادت است و از صفات ربوبیت و خدائی است که در ایشان ظاهر گشته پس از او به‌پذیرند و باو ایمان آورند پس چون لازم شد که از برای خود بدن عنصری گیرند لازم شد که احوالات عنصری هم در آن باشد پس از این جهت ممکن نشد که در یک آن ملتفت جمیع ما کان و ما یکون باشد اگر چه روح ایشان ملتفت جمیع ما کان و ما یکون بود و بالتفات ایشان کل عالم برقرار بود پس روح ایشان بمنزله منبعی بود بی‌نهایت که از آن منبع پی در پی آب فیضها و علمها و قدرتها باین بدن جاری بود و از این بدن ظاهر میشد پس مادام که چیزی از منبع روح بآن بدن جاری نمیشد آن بدن عالم و توانا بآن چیز نبود و محتاج بود که از آن روح فیض بآن برسد و معلوم است که تا فیض علمی از روح باین بدن نرسد نتواند بآن علم ناطق شود چرا که این بدن ناطق میشود بآنچه در او یافت شود بفهم چه میگویم که مسئله بسیار شریف و لطیف است و حد وسط است نه در محل تقصیر است نه در محل غلو و چون ناطق و فاعل در این دنیا این بدن است و این بدن زمانی و مکانی است و نمیتواند که در یک آن در دو مکان باشد و در یک آن در همه زمانها باشد و حرکت او در زمان تدریجی است و حرکت او در مکانها تدریجی است و همچنین حرکت او در صفتها تدریجی است پس ممکن نمیشود که در یک آن هم صحیح و هم مریض و هم پیر و هم جوان و هم چاق و هم لاغر و هم بزرگ و هم کوچک و هم کوتاه و هم بلند و هم زرد و هم سرخ و هم سفید باشد و هکذا باقی صفات پس در صفات بتدریج ظاهر میشود و در زمان و مکان بتدریج جاری میشود و همچنین در دانش و توانائی و سایر احوال و اخلاق چون حزن و سرور و بیم و امید و منع و عطا و دوستی و دشمنی بتدریج باید جلوه نماید و خورده خورده ظاهر شود و یکدفعه بهمه اینها ظاهر شدن از طریقه و اقتضای عالم زمان بیرون است پس بدن عنصری را آن وسعت و ظرفیت نباشد که بکل اینها در هر آن ظاهر شود لهذا علمهای بدن ایشان تدریجی بود و خورده خورده ببدن ایشان بایستی وارد آید پس هر چه وارد آمده بود میدانستند و هر چه وارد نیامده بود نمیدانستند و همان وارد آمدنِ از روح ایشان ببدن ایشان وحی بود که نازل میشد زیرا که از علیین ببدن ایشان وارد می‌آمد و حق صرف بود که شایبه باطل در آن نبود پس وحی الهی بود و ملَک آورده بود چنانکه هر گاه از سجین خالص چیزی باین بدن وارد آید وحی شیاطین است چنانکه خدا در قرآن میفرماید که شیاطین باولیای خود وحی میرسانند و وحی لفظی عربی است و فارسی آن کلام مخفی است و بدیهی است که آنچه بخاطر آدمی می‌آید کلامی است مخفی که اگر از جانب علیین می‌آید کلام ملک است که در قلب سخن گفته است یعنی سخن مخفی گفته است و اگر از شبهات و شکوک شیاطین بر دل چیزی میرسد وحی شیاطین است یعنی شبهات و شکوک شیاطین و کلام مخفی ایشان است پس هر گاه نفسی مطمئن شد بطوری که بهیچوجه احتمال در آن نرفت که آنچه بدل او رسیده از شیاطین باشد و یقیناً از جانب علیین است آن الهام الهی و وحی الهی است و این است که خدا میفرماید که کسانی که اقرار کردند و گفتند که پرورنده ما خداست و بر این شهادت مستقیم شدند ملائکه بر ایشان نازل میشود و با ایشان سخن میگوید که نترسید و محزون نشوید و بشارت باد شما را به بهشتی که شما را وعده کرده‌اند و از این جهت مادر موسی علیه السلام با وجودی که پیغمبر نبود خدا میفرماید که ما وحی کردیم بمادر موسی که طفل خود را شیر بده و میفرماید که خدای تو وحی کرد بزنبور عسل که از کوهها خانه بگیر و از درختها هم منزل بگیر و زنبور عسل پیغمبر نبود و همچنین پس هر گاه مؤمن محضی باشد هر چه بخاطر او میرسد الهام الهی است و وحی خدائی و احتمال خطا در آن نیست و لکن این مقام را علامتی است که نصیب هر کس نیست و هر کس نمیتواند این ادعا را بکند و از جمله علامتهای آن در امت خاتم علیه و آله الصلوة و السلام آنست که آنچه بخاطر مؤمن میرسد مخالف با شریعت مقدسه این بزرگوار نباشد چرا که شرع ایشان آخری شریعتهاست و حلال او حلال است تا روز قیامت و حرام او حرام است تا روز قیامت پس اگر بخاطر کسی چیزی برسد بر خلاف این شرع مقدس البته از وحی شیاطین است که بآن متصل شده و شبهه و شک است که در دل او افتاده است و همچنین هر گاه احوال و افعال و اقوال این شخص موافق رفتار و کردار و گفتار ائمه طاهرین نباشد و مخالف آنها باشد پس آنچه در این هنگام بخاطر او برسد از شُبهِهای شیاطین است بالجمله هر گاه کسی مؤمن محض باشد و شیاطین را در او راه نباشد و آسمانها و زمینهای وجودش بکلی از لوث شیاطین پاک شده باشد و پیغمبر عقلش بملک تنش رجوع کرده باشد و شیاطین آن ملک را بکلی کشته باشد پس هر چه بر او وارد آید الهام و وحی است و مناجات خداست و خطا در آن نیست و کجاست این مقام این جماعت کمترند از گوگرد سرخ و که گوگرد سرخ را دیده است و آن بزرگواران اول کاری که در این زمان کرده‌اند آنکه خود را از خلق منکوس مخفی کرده‌اند و خود را از لوث معاشرت ایشان پرداخته‌اند اگر چه در میان ایشان راه روند آه آه چه بسیار مشتاقم بملاقات ایشان و چه کمند ایشان باری از این جهة الهام خاطر مؤمنین جزئی است از هفتاد جزء پیغمبری چه در بیداری باشد چه در خواب که نظیر نبوت است و آیت رسالت است و لکن بایشان وحی جدید محال است که برسد آنچه بر ایشان وحی میشود تفصیل احوال مجملهای همین شرع مقدس است و جاهلانه مگو که فلانی میگوید بمؤمنین وحی میرسد و فلانی مؤمن را پیغمبر میداند حاشا معنی این وحی غیر معنی وحی نبوت و رسالت است معنی این وحی همین بخاطر رسیدن است و فهمیدن مطلبهاست از این جهت فرموده‌اند که هر کس بیت شعری درباره ما بگوید مؤید شده است بروح القدس و همچنین درباره کسی که حرفی خوب زده بود فرمودند مؤید شدی بروح القدس پس روح القدس از زبان اهل حق سخن میگوید و روح القدس عظیم‌تر از جبرئیل و میکائیل است پس کسی که دایم حرفهای حق میزند و کارهای حق میکند مؤید است بروح القدس و روح القدس باو یاد داده و تعلیم نموده است از این است که خدا تعریف جمعی از مؤمنین را میکند میفرماید اولئک الذین کتب فی قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه یعنی آن جماعت کسانیند که خدا نوشته است و حتم کرده است در دلهای ایشان ایمان را و مؤید کرده است ایشان را بروحی از جانب خودش که آن روح روح القدس است پس کل مؤمنین که ایمانشان خالص است در همه کارها مؤید بروح القدس میباشند از او و باو میگویند و از او و باو میکنند و هر چه از ایشان ظاهر میشود بروح القدس ظاهر میشود و شرح این مقام را مگر در قسمت چهارم بطور حقیقت بکنیم پس انتظار آن را داشته باش باز برگردیم بسر مطلب که در دست بود پس پیغمبران علیهم السلام چون صاحب بدنی هستند زمانی که همه چیز را در یک آن نمیتواند داشته باشد و باید بر آن خورده خورده در زمانی پس از زمانی و در وقتی پس از وقتی و در مکانی پس از مکانی چیزها وارد آید پس آنچه در عالم روح میدانستند خورده خورده در زمانها بقدر قابلیت هر زمان و بقدر توجه بدن بر ایشان وارد میآمد و آن ورود در ایشان وحی الهی بود که بواسطه جبرئیل می‌آمد و جبرئیل حامل آن خاطر بود چرا که هر چیزی ملکی حامل دارد و ملک حامل آن خاطرها جبرئیل است چرا که پست‌تر ملکی است از ملائکه متشخص بزرگ و او رکن چهارم از عرش را دارد و آنچه بملائکهای دیگر میرسد همه باید باین برسد و از او باین بدن برسد نمی‌بینی که طبیعت عنصری پست‌تر از همه مرتبِهاست و هر چه از روح غیبی برسد باید بطبیعت عنصری که جایگاه او در وسط دل است برسد چرا که طبیعت جایگاهش آن خون زردی است که در میان دل است و همه فیضها و حرارتهای روح و مددها و فیضهای غیبی اول بدل میرسد و از دل بسایر بدن پهن میشود پس چنانکه در اینجا همه فیضها بدل میرسد و از آن پهن میشود آنجا هم بهمین طور اول وحیها از سایر ملائکه بجبرئیل میرسد و از او بسایر انبیاء و مرسلین میرسد و سبب این مسئله بطور اجمال آنست که عرش وجود ترا چهار رکن است رکن اول که رکن سفید است و آن در عقل تو است و حامل آن از ملائکه میکائیل است و رکن دویم رکن زرد است و آن در روح تو است و حامل آن اسرافیل است و رکن سیوم رکن سبز است و آن در نفس تو است و حامل آن عزرائیل است و رکن چهارم رکن قرمز است و آن در طبع تو است و حامل آن جبرئیل است پس فیضها و مددها از ملائکهای گذشته به جبرئیل میرسد و جبرئیل ببدنهای پیغمبران میرساند و بدنهای ایشان عالم میشود پس معلوم شد که هر خاطری که بخاطر انبیا میرسد همه وحی است و جبرئیل می‌آورد این است که خدا میفرماید ماینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی علمه شدید القوی یعنی پیغمبر بهوای خود سخن نمیگوید نیست گفتار آن مگر وحیی که رسیده است و خداوند شدید القوی باو تعلیم کرده است یا جبرئیل را خدا شدید القوی خوانده است و هر دو ممکن است و این وحی بتدریج میرسد در عالم زمان و در یک آن دو چیز بخاطر ایشان نمیرسد چرا که بدن زمانی است و یک توجه بیش نمیتواند داشته باشد از این جهت خدا میفرماید ماجعل الله لرجل من قلبین فی جوفه و چون یک توجه بیش ندارد پس دو خاطر در یک آن بخاطر او نمیرسد پس از این جهت وحی بتدریج میرسد پس تا در مسئله وحی به پیغمبر نرسد نمیداند در این دار دنیا و از این جهت بود که از پیغمبران سؤال میکردند چیزی را و حکم آنرا نمیدانستند تا وحی برسد و از ائمه علیهم السلام چیزی سؤال میکردند و نمیدانستند حکم آنرا تا بایشان الهام بشود و روح القدس ایشان را خبر دهد و این است که فرمودند که از ما میگیرند و نمیدانیم و بما میدهند و میدانیم و فرمودند که هر چه را بخواهیم بدانیم میدانیم چرا که توجه میکنند و بخاطر ایشان بالهام الهی میرسد و بعد از تحقیق این مسئله شریفه خواهی دانست که ایشان چگونه زهر خوردند آیا ملتفت بودند یا نبودند و اگر ندانی عرض میکنم که پیش از خوردن ملتفت بودند و میدانستند که زهر دارد اما در آخر کار توجه بجانب مبدء فرمودند چرا که رحیل نزدیک بود و بکلی منقطع شدند بسوی خدا پس از نظر ایشان رفت که در این انگور مثلاً زهر است پس تناول فرمودند و همچنین سایر مسائل که مشکل میشود همه باین مسئله حل میشود و اگر بگوئی که از برای ایشان توجه بجهتی خاص نبود بلکه دایم بکل جهات متوجه بودند گویم بلی روح ایشان چنین بود و اما این بدن مشهود ملموس ممکن نیست که چنین باشد بهمان جهت که در یک آن یا هر آن بجمیع صفات این بدن محسوس ملموس متصف نیست بهمان جهت دارای همه التفاتها نیست بلی روح ایشان دارای همه التفاتهای کلی و جزئی هست بلا شک و شبهه نیست که اگر التفات بچیزی نداشته باشد آن چیز معدوم میشود پس هوش خود را جمع کن که گمان نمیکنم باین واضحی در هیچ کتابی این مطلب را بیابی چون این مطلب باینجا رسید مناسب شد فصلی دیگر.


فصل بدانکه چنانکه بدن ایشان زمانی است و تدریجهای زمانی دارد و باین واسطه نتواند که دارای همه صفات زمانی در هر زمان باشد همچنین نفس و عقل ایشان از عالم دهر است و بر آنها تدریجهای دهری میگذرد و بهمین نهج که دانستی نتواند که دارای همه صفتهای دهری باشد در هر جزء دهر پس در آنجا هم بتدریج بایشان میرسد چنانکه میکائیل و اسرافیل و عزرائیل عالم بجمیع علم خدا نیستند و بایشان وحی بتدریج میرسد و ایشان بتدریج بجبرئیل میرسانند پس عقل و روح و نفس هم بطور تدریج دهری دارای علوم و صفات میشود اگر چه هر آنی از دهر مثل صدهزار سال این دنیاست و آنچه بدن در صدهزار سال یابد نفس در یک آن می‌یابد اما باز هر چه باشد از برای آن تدریج است پس چون از برای آن باز تدریج است نتوانند که دارای جمیع علوم باشند در هر حال و باید بآنها هم در هر آنی الهامی جدید شود تا بدانند اما یک الهام دهر بمنزله صدهزار الهام زمان است یعنی آنچه بدن بصدهزار الهام میفهمد نفس به یک الهام میفهمد و باز تا الهام نشود چیز تازه نمی‌داند و اما فؤاد را احتیاج بالهام جدید نباشد یک الهام باو شده است روز اول از خداوند که اگر تا ملک خدا هست باقی باشد و باقی هم هست همان یک الهام تمام نمیشود و آن یک سخن هرگز تمام نمیشود که احتیاج بالهامی دیگر شود و آن یک الهام زیادتی دارد بر همه الهامهای عقل و نفس و جسد بقدری که خدا میداند و کسی دیگر نمیداند و آن یک الهام هم هرگز تمام شدن ندارد بفدای آن الهام که همان حرف اول آن تا ملک خدا هست کشیده است و تمامی ندارد آن کأسی است که جمیع شاربان را سرمست ازلی دارد و هرگز بهوش نمیآیند و اگر تو را حوصلة میبود از اوصاف این الهام چیزی چند ذکر میکردم که هیچ گوشی نشنیده باشد و هیچ ادراکی برنخورده باشد و نهایت مرتبه الهام همین فؤاد است و چون زمان را فی الجمله قابلیتی پیدا شده است قدری دیگر از شرح این مقامها ذکر مینمایم و قدمی بالاتر میگذارم خداوند حافظ است انشاء اللّه تعالی بدانکه نهایت الهامها همین مقام فؤاد است که شنیدی و بنده را بالاتر از مقام فؤاد مقامی دیگر نباشد و علمش زیاد از علم فؤاد نمیشود و لکن بالاتر مقامی هست که آن مقام بنده نیست و بنده بآن مقام نمیرسد چنانکه جسم هرگز بمقام نفس نمیرسد و نفس هرگز بمقام عقل نمیرسد و عقل هرگز بمقام فؤاد نمیرسد فؤاد هم هرگز بمقام بالائی نمیرسد و چنانکه اول مرتبه اجسام عرش است پس اسم جسم بالاتر از آن گفته نمیشود و اول مرتبه نفوس عرش عالم نفوس است و بالاتر از آن اسم نفس گفته نمیشود و اول مرتبه عقلها عرش عالم عقلهاست و اسم عقل بالاتر از آن گفته نمیشود همچنین اول مرتبه خلق و بنده فؤاد است و بالاتر از آن اسم بنده و خلقی برده نمیشود پس اول جائی که بآن اسم زید مثلاً گفته میشود فؤاد اوست و آخر جائی که بآن اسم زید گفته میشود جسم اوست و در این مابین همه جا زید است و دیگر بالاتر از مقام فؤاد اسم زید گفته نمیشود پس نهایت معرفت زید از فؤاد است و تا فؤاد است بفهم چه میگویم و اما بالاتر از فؤاد مقامی دیگر باشد که آن مقام را مشایخ و بزرگان ما بطور صریح و فاش در کتابهای خود بیان نفرموده‌اند و در درسهای خود ذکر نفرموده‌اند زیرا که زمان را صلاحیت آن نبود و الحال فی الجمله صلاحیتی پیدا شده و بعضی نفسها که مستعد بوده‌اند قدرت بر شنیدن اشاره بآن مقام را پیدا کرده‌اند لهذا اشاره رفت و میرود اما کو آن فهمی که از این اشارِها بتفصیل بفهمد و بآن ایمان آورد چنانکه قبل از شیخ اوحد اعلی الله مقامه ذکری از فؤاد در مابین حکما و علما نبود و اول وجود را همان عقل میدانستند و آن بزرگوار آمدند و از کتاب و سنت بیرون آوردند که مقام فؤادی هم هست و برهانهای عقلی بر آن اقامه فرمودند تا آنکه صاحبان سعادت و فهم صحیح تصدیق نمودند و لکن بالای آن مقام هم مقامها هست که هنوز صلاح در ابراز آنها نشده است و بطور صریح نمیتوان نوشت و اگر کسی بنویسد اولاً محل انکار عام و خاص شده الا قلیل و آن قلیل هم بغیر از آن طوری که هست میفهمند و یحتمل باین واسطه کافر شوند پس اولی پوشیدن آن مقام است تا زمانش بیاید مجملاً بنده در هر عالمی و هر مقامی محتاج بتعلیم است و محتاج بفیض و مدد است آنکه محتاج به فیض و مدد نیست آن خداوند عالم است جل شأنه و خداوند عالم محیط است بهمه چیزها و همه موجودات را میداند و علم او زیاده و نقصان نمی‌پذیرد و بغیر از خدا هر کس میخواهد باشد و در هر مقام که میخواهد باشد خواه غیب و خواه شهاده خواه امر خواه خلق محتاج بتعلیم میباشند و علم ایشان آناً فآناً زیاده میشود از این است که خداوند پیغمبر خود را تأدیب کرده میفرماید و قل رب زدنی علماً یعنی بگو ای پیغمبر که خدایا علم مرا زیاد کن و پیغمبر بجهت اطاعت خدا در دعا فرمود رب زدنی فیک تحیراً یعنی خدایا تحیر مرا در خودت زیاد کن پس دایم طالب زیادتی است بلکه در هر نماز دو دفعه میفرمود اهدنا الصراط المستقیم یعنی هدایت کن ما را براه راست پس معلوم شد که پیغمبر صلی الله علیه و آله دایم طالب زیادتی است و دایم از خدا علم می‌طلبد و خدا هم باو علم عطا میکند و در هر ساعتی چیزی بآن بزرگوار در هر عالمی میرسد که پیشتر نداشت و این است فرق میان خدا و خلق که خلق احتیاج بمدد و فیض دارند و زیاده و نقصان دارند و خدا احتیاج بمدد و فیض ندارد و زیاده و نقصان نمیشود بفهم اگر فهمی داری و الا تسلیم کن و مباش مثل آن جماعت که میخواهند معرفتی اظهار کنند و فضیلتی بگویند غلو میکنند و میگویند پیغمبر احتیاج بزیادتی نداشت و ترقی نمیکرد و باین واسطه خدا را متناهی قرار دادند و گمان کردند که خلق بآن میرسد نعوذ بالله و اگر خلق بخدا نمیرسد پس همیشه محتاج و فقیر است و همیشه فقیر نادار است آنچه را که بآن فقیر است و محتاج بآن است که کسی دیگر باو بدهد باری غنی مطلق خداست و بس و هر که جز اوست از پیغمبر آخرالزمان صلوات الله علیه و آله گرفته تا خاک همه فقیر و محتاج و ممکن میباشند بد نگفته است : گر حفظ مراتب نکنی زندیقی ، برویم بسر آن مطلب که در دست بود و آن آن بود که بدن پیغمبر صلی الله علیه و آله در این دار دنیا چون زمانی بود مددهای زمانی میخواست یعنی در هر زمانی مددی جسمانی زمانی بایستی باو برسد و هر مددی غیر از دیگری بود البته پس در هر زمان چیزی میدانست که پیشتر نمیدانست البته یعنی بدن او نمیدانست یعنی بخاطر او نگذشته بود و از دریای نفس او بحیاض بدن او جاری نشده بود و در هر زمان بدن او را چیزی جدید بخاطر میرسد که پیشتر بخاطر نرسیده مثل خود تو که در آنی ملتفت یک مسئله هستی از مسئلِهای علم عربیت و ملتفت باقی مسئلِها نیستی و در آن دویم ملتفت مسئله دیگر میشوی و از مسئله اول رومیگردانی و باقی مسائل را هم ملتفت نیستی و همچنین و با وجود این نفس تو عالم بمسئلِهای عربیت هست و بهیچ وجه جهل بآن ندارد و از هر مسئله که بپرسند فی الفور میدانی و لکن در اثنای نماز بپرسند و تو مأمور بتوجه در نمازی و نبایست که توجه بغیر خدا کنی در آن وقت آن مسئله نحو بخاطر تو نمیرسد بعد از آنکه نماز را تمام کردی آنوقت از نفس تو بر قلب تو وارد میشود که عرب در این مسئله این طور میگوید بفهم چه میگویم با قلب مجتمع همچنین در وقتی که پیغمبر مأمور است از جانب خدا بتوجه بامری دیگر لامحاله باید عصیان نورزد و متوجه آن امر باشد و در آنوقت اگر کسی مسئله دیگر بپرسد البته بخاطر او نمیرسد جواب آن مسئله بجهت آنکه نفس قوی است و بهمان راهی که مأمور است میرود و ملتفت غیر آن راه نمیشود پس بخاطرش نمیرسد جواب آن سائل تا هر وقت که مأمور بالتفات شود آنوقت بخاطرش میرسد و از دریای نفسش در حیاض بدنش آب جواب آن مسئله جاری میشود پس میرسد آن امر بطبیعت آن بزرگوار و از طبیعت او جاری میشود بر قلب او و این است که خدا میفرماید نزل به الروح الامین علی قلبک یعنی قرآن را روح الامین فرود آورده است بر قلب تو پس از قلب جاری میشود در دماغ او و از آنجا جاری میشود بر لسان او پس نطق نمیکند مگر بوحی خاص از خداوند عالم چنانکه خدا میفرماید ماینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی یعنی پیغمبر صلی الله علیه و آله سخن نمیگوید از هوای خود نیست سخن او مگر وحیی که رسیده است بفهم پس تا بر قلب او وحی نرسد نمیداند البته چه در این عالم چه در عالمهای دیگر در هر جائی وحی مناسب آنجا ضرور است و امیدم که مسئله بطوری واضح شده باشد که محتاج باحدی در این مسئله نشوی و دیگر شک نکنی چرا که از آفتاب واضح‌تر شد انشاء الله و بهمین جا ختم میکنیم بیان مقام رسالت را و بعد از این هم در قسمت امامت هم انشاء الله بیانهای دیگر خواهد آمد که در مقامات پیغمبر ضرور است پس مترقب باش و لا حول و لا قوة الا بالله.

مطلب چهارم

در بیان حقیقت معراج است و این هم مسئله‌ایست بسی مشکل و عقلهای حکما و علما در آن حیران مانده است و خلافهای عظیم در این مسئله کرده‌اند و هر یک بطرفی افتاده‌اند بعضی زیاد رفته‌اند و بعضی تقصیر کرده‌اند و بحقیقت آن نرسیده و بعضی انکار طریقه معروف میان مسلمین را کرده‌اند و بعضی نفهمیده تسلیم و تصدیق کرده‌اند و باز خانه اینها آبادان و قلیلی هم از حکما بکنه آن برخورده‌اند خلاصه بطوری که بر همه عوام و خواص بطور معرفت و حقیقت ظاهر شود الی الآن نشده است و مشایخ ما اعلی الله مقامهم هم در کتب خود با هزار پرده ذکر فرموده‌اند و صلاح آن زمان زیاده بر آن نبوده و سرّ آن هم این است که این مسئله شریفه محتاج است بعلمهای بسیار که تا انسان آن علمها را نداند ممکن نیست این مسئله را بطور حقیقت بفهمد و بکنه آن برسد از آن جمله علمهائی که در این مسئله ضرور است علم هندسه و علم هیئت است و علم مجسطی است و علم جغرافیاست و علم مناظر و مرایاست و علم طبیعی است و علم الهی است و علم صناعت فلسفی است و علم طب است و علم انطباع است و علم سیمیاست و علم اوفاق است و علم بیان و علم معانی و علم ابواب است و علم ضم و استنتاج است و علم تقارب و تباعد است و علم اقترانات و نسب است و علم نجوم و علم رخائم و علم استحالات و علم انعکاسات است و علم ابعاد اجرام و علم جرثقیل و علم مشاکله است و امثال اینها که اگر انسان اینها را بحقیقت نداند از این مسئله بطور حقیقت بهره نخواهد برد و مردم زمان کم همت و پست طبیعت و بخاطر ایشان میرسد که همین که عربی خواندند دیگر جمیع مسائل را میفهمند پس همین قدر که دانستند بعضی قواعد لغت عرب را میخواهند تصرف در همه علوم و مسائل کنند و این نخواهد شد و همه چیز را نخواهند فهمید پس مشایخ ما اجل الله شأنهم این مسئله را مکتوم و پوشیده داشتند و در بعضی کتابهای خود فی الجمله بیانی فرمودند و عوام ملاها چون از علوم مذکوره اطلاعی نداشتند وحشتی کردند و وحشتی انداختند و در صدد ردّ آن بزرگواران برآمدند و ندانستند که نور خدا پنهان نمیشود و ندانستند که حق یوماً فیوماً در ازدیاد است و باطل در اضمحلال اینک بر آنها مروری کن و به‌بین که اثری از آثارشان نمانده و بعبث با اولیای خدا کوبیدند و ساعد خود را رنجه کردند و ثمری جز ندامت نخواهند چید پس اگر تو نمیخواهی که از جمله ایشان باشی و نمیخواهی که در آخر امر بندامت افتی گوش و هوش خود را بدار و بفهم چه میگویم و بحول الله و قوته و کرمه و جوده چنان بیانی کنم که حجت بر عالم و جاهل و ناقص و کامل تمام شود و بهمان رسم قدیم الفاظ عامیانه بگویم و بطور رستاقیان مطلب را بیان کنم تا همه کس بفهمند و بفهمند مقدار جماعتی را که بر آن بزرگواران نفهمیده رد کردند و ندانسته افترا بستند کردند آنچه کردند و ندانستند که چه کردند و امری خطیر را من در این کتاب متصدی شده‌ام و کاری بزرگ پیش گرفته‌ام که این مطالب را عامیانه مینویسم و این کتاب را کسی قدر نمیشناسد مگر آنکه قلم بردارد و بنویسد و آنگاه به‌بیند که نمیتواند یک مطلب از مطالب را باینطور عامیانه بیان کند آنگاه تصدیق این کتاب را خواهد کرد و قدر آنرا خواهد دانست و لکن بسا باشد که متوسطین ملاها از این کتاب بخندند و از عامیانه بودن آن حمل بر عجز من یا عامی بودن من کنند سایر کتب علمی ما حاضر است و آنها جواب از خنده متوسطین خواهند داد باری غرض بیان حق است هر که خواهد بخندد و هر که خواهد تصدیق کند پس چون این مسئله بسیار بسیار بسیار مشکل است محتاج بچند فصل است که عنوان شود و لکن معذورم از بیان اموری چند که اگر ذکر کنم عوام نمیفهمند و محتاج بخواندن علوم است و معذلک امیدوارم که بزبانی بگویم که بسیاری از آنرا بدون آن علوم بفهمند و تصدیق کنند اگر سعادتی داشته باشند.


فصل بدانکه اولاً واجب است در این مسئله و باقی مسائل هم که این مقدمه را بدانی که حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله تشریف‌فرمای این عالم شدند در وقتی که مردم بعضی بت میپرستیدند و بعضی سنگها را میپرستیدند و بعضی درختها را میپرستیدند و بعضی حیوانات را میپرستیدند مانند گاو و امثال آن و بعضی آفتاب و ماه و ستارگان را میپرستیدند و بعضی آتش میپرستیدند و همچنین همه در وادی ضلالت حیران و سرگردان و در میان عرب ظاهر شد که عصبیت آنها و حمیت و کبر آنها از همه کس بیشتر بود و تعصب بتها و طریقه جاهلیت خود را از همه کس بیشتر میکشیدند پس آن بزرگوار آمد و طریقه حقه و ملت بیضا را در میان مردم آشکار کرد و خورده خورده کارش به بیزاری جستن از آنها رسید و اظهار کردن کفر آنها و نجاست آنها و لعن بر آنها و بر خدایان آنها و خورده خورده امرش بمقاتله رسید و جهاد کرد و با ضرب شمشیر امر خود را ظاهر کرد و بالاتر از سیاهی رنگی دگر نباشد و بالاتر از کشت و کشار امری دیگر نیست پس چیزی که در دین خدا باشد و واجب باشد اعتقاد مردم فرو نگذاشت وقتی که جهاد و قتل را بر خود گذارده بود دیگر خوفی نداشت که امری را پنهان کند پس همه آنچه واجب بود و از دین خدا بود و میبایست مسلم بآن اعتقاد کند در میان مردم ظاهر کرد و بضرب شمشیر بگردن ایشان گذاشت و مردم هم داخل در امر شدند و خورده خورده امر دین خود را آشکار کرد تا آنکه وحی نازل شد و آیه آمد که الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً یعنی امروز کامل کردم برای شما دین شما را و تمام کردم بر شما نعمت خود را و پسندیدم برای شما اسلام را که دین شما باشد پس اگر چیزی مانده که فرمایش نشده بود این آیه بی‌جا بود پس تمام آنچه بر مسلمین واجب بود فرمایش رفت و از این جهت فرمودند که حلال محمد حلال الی یوم القیمة و حرام محمد حرام الی یوم القیمة پس حلال او حلال است تا روز قیامت و حرام او حرام است تا روز قیامت و شریعت او آخری شریعتهاست و سنت او آخری سنتها و کتاب او آخری کتابها پس چون این مسئله محقق شد پس عرض میشود که هر مسئله خواه بزرگ و خواه کوچک خواه واضح و خواه مشکل خواه در معرفتها و خواه در سایر امور که مخالف این کتاب و این سنت و اجماع این مسلمین باشد باطل و از درجه اعتبار ساقط است میزانی در میان مردم گذارده‌اند که اجماع مسلمین باشد هر حرفی را باید با این ترازو سنجید اگر درست است و با هم موافق است معلوم است که از جانب پیغمبر است و معلوم است که از جانب خداست و حق است و هر چه با اجماع این مسلمین مخالف است معلوم که با قول پیغمبر مخالف است و مخالف قول خداست و اگر جاهلی گوید که اجماع مسلمین چه دلالت بر قول پیغمبر دارد میگویم باو که چنانکه تو چین را ندیدة و لکن از تواتر قول مردم و کسان بی‌غرض بسیار شنیدة یقین داری که ولایت چین هست و شک در این نداری و هر کس بگوید نیست البته سفیه و بی‌عقل است در نزد تو و در این شبهه نیست همچنین هر گاه جمیع مسلمین در هر عصری طوری را دین خود قرار داده‌اند و اتفاق بر آن دارند و آنرا از دین اسلام میدانند و آنرا طریقه پیغمبر میدانند چگونه یقین نمیشود که اتفاقی اینها دین پیغمبر و قول پیغمبر است صلی الله علیه و آله شک در این نمیکند مگر کسی که مبتلا بوسواس باشد و الا همان قسم که به سیرت سلاطین سلف علم بهم میرسانیم همان قسم به سیرت پیغمبر صلی الله علیه و آله علم بهم میرسانیم و در این شک نیست پس معلوم شد که اتفاق مسلمین بر حق است و مخالف ایشان باطل است البته و از طریقه و سنت پیغمبر صلی الله علیه و آله خارج است پس کدام ترازو از این محکم‌تر و عدل‌تر و کدام شاهد و گواه از این بهتر سبحان الله مردم جاهل در بعضی مسائل از ما کرامت میخواهند جمیع معجزات پیغمبر دلیل حقیت قول ماست وقتی که ما موافق اجماع مسلمین سخن بگوئیم دیگر کرامت برای چه میخواهند باری همین قاعده را در دست بگیر و قول هر کس را که میشنوی باین ترازو بسنج و مقدار هر کس را بهمین قاعده که ذکر شد بدان اگر کسی در این دین است که میزان همین است و اگر از این دین خارج است پس او داند و کار خود ما را باو کاری نیست و از برای او اطاعتی نه و همچنین هر مطلب که از ما میشنوی طلب میزان کن که بحول و قوه خداوند باین میزان سنجیده شده است و در این ترازو راست است و آنچه شنیدة که فرموده‌اند که بر هر حقی حقیقتی است و بر هر صوابی نوری است همین شریعت است حقیقت هر حقی و همین است نور هر صوابی و این مطلب را اگر چه همه کس ادعا میکنند لکن خداوند ترا عقلی داده است و بقدر عقل تو ترا تکلیف کرده است تو همین قدری از روی غفلت و بی‌فکری تقلید کسی را مکن و فهم خود را بکار بر و عقل خود را حاضر کن و خود بعقل خود بسنج که لامحاله خداوند عالم آنقدر که از تو خواسته است بتو خواهد رسانید و بتو خواهد فهمانید و مقدار هر کس را بقول او بفهم نه آنکه قول مردم را تسلیم کنی که میگویند که فلانی عالم است بلکه گوینده احمق باشد تو چرا اطاعت احمقان نمائی پس این فصل را بدان و زیور گوش خود گردان.


فصل بدانکه حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله در هر عالمی از عالمها قطب است و آیت یگانگی حق سبحانه و تعالی است در آن رتبه پس در هر رتبه بمنزله دل است که خلاصه بدن است و لطیف‌تر اجزای بدن است و مراد ما از دل نه آن تکه گوشت است که در وسط سینه انسان است زیرا که آن گوشت غلیظتر و سخت‌تر گوشت‌هاست چنانکه گاهی از حیوانات را دیدة بلکه مراد ما از دل آن روح بخاری است که در میان این دل ظاهری است و آن روح بخاری نیز جسم است چرا که بخار است مانند بخاری که از آب گرم برمیخیزد و بخار جسم است پس روح بخاری جسم است که از بخار خون در میان دل ظاهری حاصل میشود و لطافت آن مانند لطافت فلک میشود و بد نیست که شرح این معنی را بیشتر ذکر کنم چرا که مقصود ما در این کتاب معرفت کامل است و آن حاصل نمیشود مگر آنکه بحقیقت چیزی برخوری پس عرض میشود که غذائی که انسان بجهت خود میگیرد اول آنرا با دندانهای خود آس میکند و با آب دهن خود آنرا خمیر میکند که صالح شود از برای فرو دادن و همین بمنزله یک حل و هضم است از برای غذا و این طبخ در مرتبه اعراض است در این دنیا و بواسطه رطوبت دهن که متولد است در بدن انسان شباهتی باجزای بدن پیدا میکند و مناسب بدن انسان میشود پس چون وارد معده شود حرارت معده آنرا فرومیگیرد و آنرا در معده طبخ میدهد تا آنکه همچون کشکاب شود و این هضم دویم است و این طبخ بمنزله جماد و معادن این دنیاست پس جگر با آن رگهای نازک که بمعده دارد میمکد آب صاف آن کشکاب را و آن رگها مثل صافی آن کشکاب را صاف میکند و ثفل آن در معده میماند و از مجرای خود دفع میشود و آب صاف آن که همه جوهر و روح و نفس و لطیف غذا را بخود گرفته است بجگر میرود و در جگر باز طبخ میشود در مرتبه سیوم و این طبخ بمنزله نبات است در دنیا و در این جا این آب نیز طبخ میگیرد و جوهر خالص آن از غیر خالص جدا میشود و غیر خالص آنرا گُرده بخود میکشد و از مجرای بول دفع میشود و جوهر خالص آن در همانجا بچهار قسمت میشود و چهار خلط بدن آنجا پیدا میشود که آن صفرا و بلغم و خون و سودا باشد و از آنجا خون خالص لطیف صافی بدل میرود و صفرا بزهره میرود و سودا بطحال میرود که سپرز باشد مجملاً آن خون خالص لطیف که بدل رفت در آنجا طبخی دیگر میگیرد و این طبخ چهارم است و این طبخ مقام حیوان را دارد در دنیا پس در این طبخ آن خون صاف لطیف بخاری میشود روحانی که در صفا و لطافت مانند جسد افلاک باشد تفکر کن این چه خلقت است و چه نظم است در امر و چه تدبیر است الله اکبر و له الکبریاء فی السموات و الارض لا اله غیره پس آن بخار لطیف مقام حیوان را بهم میرساند زیرا که مثل لطافت فلک قمر میشود که آسمان اول است و از این جهت روح حیوانی بآن تعلق میگیرد و بحرکت درمیآید و حیوان میشود و پس از آن این بخار بالا میرود در سر انسان و در آنجا پنج موضع است که این بخار بهر موضعی که میرسد لطیف‌تر میشود و در هر موضع بلطافت فلکی میشود و روح آن فلک در او و از او آشکار میشود پس در منزل اول بلطافت فلک عطارد شود و روح فکر بآن تعلق گیرد و در منزل دویم بلطافت فلک زهره شود و روح خیال بآن تعلق گیرد و در منزل سیوم بلطافت فلک مریخ شود و روح توهم بآن تعلق گیرد و در منزل چهارم بلطافت فلک مشتری شود و روح علم بآن تعلق گیرد و در منزل پنجم بلطافت فلک زحل شود و روح عاقله بآن تعلق گیرد و چون این منازل را طی کرد باعتدال فلک شمس شود و روح ماده بآن تعلق گیرد و مستولی شود بر افلاک وجود و مالک ادراکهای خود شود و در حقیقت این حالتش را از منزلی کسب نمیکند و بطبخ و هضم و تلطیف طبیعی جسمانی نشود و این مقام برای او حاصل میشود بعمل کردن بشریعتها و آداب و سنن چنانکه چهار مقام دیگر هم بطبخ و هضم جسمانی نشود و محتاج است بحرارتی دیگر و آتشی دیگر تا طبخی دیگر دهد و آن حرارت حرارت غریزی است که در بدن انسان حاصل میشود از عمل کردن بشرایع و این حرارت را طبیبان جسمانی نفهمند و معالجات ضعف و قوت و صحت و مرض آن را ندانند و این کار کار طبیب روحانی و عالم ربانی و ولی صمدانی است و بس و حرارت آن هفتاد مرتبه قوی‌تر است از حرارت طبیعی جسمانی بقسمی که آنچه حرارت طبیعی در عمری میکند آن حرارت در طرفة العینی مینماید و با آن حرارت دفع جمیع امراض و اعراض را میتوان کرد و زیاده از این در این کتاب عامیانه نمیتوان این حرفها را نوشت چرا که از ادراک ایشان بالاتر میرود و لکن همین حرفهای عامیانه چون از عالم صادر شده است روح علم را دارد اگر بتدبر در آنها نظر کنی خواهی فهمید چیزی چند را که از فهم این مردم بالاتر است پس چون انسان عمل بمعالجات انبیا و اولیا کرد و بسنت و رویه ایشان رفتار کرد و دفع مرضهای خود را بآن روش کرد آن روح ترقی میکند و لطیف میگردد و بمنزله فلک منازل میشود و روح طبع غیبی در آن پیدا میشود و چون باز عمل کرد و سستی ننمود همان روح بآتش اعمال طبخی دیگر گیرد و لطیف‌تر شود و بآن واسطه بلطافت فلک بروج گردد و روح نفس ناطقه در آن پیدا شود و باز چون عمل نماید و فتوری بهم نرساند بآتش اعمال طبخی دیگر گیرد و بلطافت کرسی شود و روح ملکوتی بآن تعلق گیرد و باز چون باعمال شایسته سلوک نمود از این مقام نیز ترقی کند و لطیف‌تر گردد تا بلطافت عرش رحمن شود و بآن روح عقل تعلق گیرد و این شخص در زمره اولوا الالباب گردد و صاحب دل شود و این است دل که ما میگوئیم و این بخار وقتی که باین سرحد رسید قلب و قطب حقیقی میشود این است که خدا میفرماید که صاحب دل متذکر میشود و اگر این تکه گوشت بود که همه کس داشتند و اگر روح حیوانی بود نیز همه کس داشتند پس همه کس باید متذکر شوند حاشا دل حیوانی غیر از دل انسانی است پس دل انسانی بلطافت عرش است از این است که فرموده‌اند قلب المؤمن عرش الرحمن یعنی دل مؤمن عرش رحمن است و معلوم است که وقتی که بلطافت فلک یازدهم شد عرش میشود و همان سرّ که در عرش است در آن ظاهر میشود و محل استواء رحمن میگردد چنانکه خداوند میفرماید الرحمن علی العرش استوی پس در این هنگام اسرار رحمن از آن ظاهر شود و نور رحمن ظاهر و باطن آنرا فراگیرد بطوری که او را از خود بیخود کند و او را فانی در جنب خود نماید و تا اینجا بعملهای شرعی میشد که شخص خود را ریاضت بدهد و پاک نماید بطوری که گفته‌اند که ، پاک شو اول پس دیده بر آن پاک انداز ، و چون از این مقام بگذرد دیگر تلطیف باعمال شرعیه نشود و حرارت نار شرعی در آن اثر نکند چنانکه نار طبیعی جسمانی فلکی از مقام عاقله که گذشت دیگر اثر بآن نکرد و باعث ترقی آن نشد و محتاج بآتشی دیگر شد که آتش شرعی باشد همچنین از مقام عرش که میخواهد بگذرد بآتش شرع و اعمال شرعیه دیگر طبخ نگیرد و زیاده از آن دیگر ترقی نکند پس آتشی میخواهد از تأیید الهی و انوار ربانی که آن آتش محبت است پس چون آتش محبت در آن یافت شود او را بالا بکشاند و بسوی محبوب برد و این آتش محبت از اثر جذبه محبوب است و دخلی بآتش عمل و سعی و کوشش ندارد اگر چه حاصل نشود آتش محبت مگر بعد از آتش سعی و کوشش چرا که تا بمقام عرش نرسد از آنجا درنگذرد و ممکن نیست که خاک بواسطه نار محبت بمافوق عرش رود و این منزلها را طی نکند پس چون این منزلها را باید طی کند باید در هر منزل بآلات و ادوات و زاد و راحله آن منزل حرکت کند نان و پنیر بآتش محبت خون نشود و چون در منزل اول است هضم میخواهد و نار طبیعی میخواهد تا آس شود و کیلوس و کیموس شود در معده و جگر تا خون شود و همچنین بآتش جگر که آتش نباتی است ممکن نیست که روح حیوانی شود و هر چه آتش نباتی بآن کار کند دیگر طبخ زیاده نگیرد مثل طلا که چون بسرحد اعلا رسید دیگر در آن آتش کاری نکند و آنرا از هم نریزد حال تدبیری دیگر باید تا از هم پاشد و باصطلاح مکلس شود بفهم چه میگویم پس حرارت فلکی میخواهد تا روح شود و آن در قلب است و سر و چون کار فلک بودن آن بانجام رسید آتشی دیگر میخواهد تا مساوی آن پنج فلک دیگر شود و آتش فلکی دیگر بآن کارگر نشود چنانکه در مثل گذشت پس آتش شرعی میخواهد تا از آن مقام بگذرد و چون مساوی عرش شد دیگر آتش شرعی بآن کارگر نشود و مانند طلا گردد که در معدن طبخ کامل یافته و ثابت شده دیگر بواسطه این آتش نسوزد مگر تدبیری دیگر شود همچنین همینکه عرشی شد ثابت میشود و باقصی مراتب میرسد پس دیگر آتشی که غایتش آنجاست از آنجا آن را نگذراند پس تدبیر دیگر خواهد تا از آن مقام پروازی دیگر کند و آن آتش محبت است و آتش محبت از سعی و عمل انسان نباشد چنانکه آتش شرعی انسانی از سعی و عمل حیوان نبود و آتش حیوانی فلکی از سعی و عمل نبات نبود و آتش نباتی از سعی و عمل جمادی نباشد که آتش معده است بفهم چه میگویم و عبرت گیر که این مطالب عالیه و حکمتهای رفیعه چگونه در این الفاظ عامیانه ظاهر میشود و خداوند بر قلم این ناچیز جاری میکند، این همه آوازها از شه بود * گر چه از حلقوم عبد الله بود

و گر نه من کجا و این بیانهای حکمت‌آمیز نغز من رتبه خویش را شناسم باری پس آتش محبت هم از سعی و عمل انسان نباشد این آتش باید از جذبه محبوب باشد بد نگفته که: تا که از جانب معشوقه نباشد کششی * کوشش عاشق بیچاره بجائی نرسد

پس آن آتش از جانب خداوند جل شأنه است و همینکه حقیقت آن آتش در کسی پیدا شد او را از مقام انسانی بالا برده بمقام ولایت میرساند که خدا میفرماید هنالک الولایة لله الحق یعنی آنجا ولایت از برای خدای حق است پس در جرگه اولیاء داخل شود و ولی و مستولی و حاکم و فرمان‌روا گردد و بر عرش دل خود مستوی گردد و آن مقام مخصوص انبیا و اوصیای ایشان است و انسان را در آنجا راهی نیست ابداً و آن مقام وصال و اتصال است و مقامی است که محبت از میان حبیب و محبوب برداشته میشود چرا که محبت هم حجاب است مابین آن دو و مپندار از آنچه گفتم که بنده خدا میشود نعوذ بالله چرا که این قول قول اهل ضلال است و چنانکه در قسمت اول ذکر کرده‌ایم قولی است باطل و از درجه اعتبار ساقط بلکه مقصود ما آن است که بمقام فؤاد میرسد و مقام فؤاد مرتبه‌ایست از مراتب مخلوق نهایت آن مقام آیت خدا و صفت خدا و نور خداست و بآیت خدا میتوان رسید ولی بذات خدا نمیتوان رسید و بالاتر از این مقام مقامهای بسیار است که این رساله را گنجایش آن نیست و این گوشها را طاقت شنیدن آن نه پس از این جهت ذکر آن مقامها را نمیکنم تا وقتش برسد و پنهان داشتن آنها لازم است چرا که این خلق منکوس ادراک آنها را نکرده بضلالت میافتند و حفظ دین و بنیه ایشان لازم است تا هر وقت که بنیه ایشان قوی شود و قابل فهم آن گردند خلاصه تا این مقام که ذکر شد اندکی از بسیار میتوان ذکر کرد پس چون بمقام فؤاد رسید جمیع آنچه نسبت بخدا داده میشود نسبت بر او واقع میشود و جمیع آنچه نسبت باو داده میشود همان نسبت بخداست پس او میشود چشم و گوش و دست و پا و زبان و دل خداوند عالم و او میشود علم و قدرت و سمع و بصر و حیوة و ولایت و سلطنت و ربوبیت خداوند عالم و نفس جمیع صفات قدس و اضافه و فعل گردد آه آه اگر نه خوف طغیان این نفوس فرعونیه بود بسطی میدادم و اندکی قلم را رخصت جولان میفرمودم تا به‌بینی که چه جولانها در میدان بیان میکرد و چه جواهر بیان برشته تحریر درمیآورد باری و این مقام مقام نبوت است و نبوت بخشی است از خداوند عالم که هر کس را میخواهد برمیگزیند و بدرجه نبوت میرساند و بسعی و کوشش نیست و بدعا و توجه و عبادت و اقبال دست نمیدهد و جایز نیست که کسی طلب این مقام را کند پس همین جسم عنصری که دیدی و شنیدی از لطافت و صافی شدن باین مقام میرسد و در این وقت لطافت او مساوی اعلای عرش شود که دیگر از آن لطیف‌تر در عالم اجسام ممکن نباشد و این ترتیب که ذکر شد معراجی است از برای این مشت خاک اما معراج تدریجی و غرض این بود که بدانی که همین مشت خاک است که لطیف میشود بتدریج و باعلای عرش میرسد و اگر بخواهی خاک کثیف را برتبه هوا ببری و بداری نایستد و هوا را اگر بخواهی برتبه آتش ببری و بداری نرود و نایستد و همچنین اگر بخواهی آتش را برتبه افلاک برسانی نرسد و افلاک را اگر بخواهی برتبه کرسی و عرش برسانی نرسد مگر آنکه بطوری که عرض شد از نظم خلقت خداوند عالم بآن طور حرکت کنی چگونه میشود که نان و پنیر بدون هضم و تحلیل در رگهای تو رود و کار روح کند یا در سر تو رود و کار عقل و فهم کند مگر آنکه بطوری که عرض شد تحلیل رود و تلطیف شود و حال که لطیف شد و بتحلیل رفت نه آنست که از جسمانیت خود بیرون رفته است همان جسم است که از غلظت و کدورت پاک شده و لطیف و صافی گشته به‌بین آب را که در دیگ میجوشانی چگونه همان آب غلیظ بخار میشود و صعود میکند و بمعراج خود میرود و بهمان قسم تو میجوشانی تا آنکه همه آب بخار میشود و چیزی نمیماند مگر آنکه همه به هوا میرود و در مکانی دیگر و حیزی دیگر می‌ایستد حال که آب را لطیف کردی و بخار نمودی نه آنست که جسم او را از او گرفتی و او را روح نمودی همان جسم است که او را لطیف کردی و اول که غلیظ بود حیزی داشت و چون لطیف شد حیزی دیگر گرفت و در هوا ایستاد و اگر بار دیگر آنرا لطیف کنی و غلظت و کدورت هوا را از آن بگیری لطیف‌تر و در حیز نار شود و در حیز هوا نایستد نمی‌بینی که از تنور بسیار گرم چگونه هوا گرم شود و خشک شود و بالا رود و در حیز هوا نایستد پس همچنین هر گاه آتش را لطیف کنی تا فلکی گردد در حیز کره نار نایستد و بالا رود بسوی حیز افلاک و همچنین فلکی بفلکی چنانکه ذکر شد و دیدی که همین نان و پنیر چگونه لطیف شد و مرتبه بمرتبه ترقی کرد و آنچه در غیب خود داشت بتدبیر آشکارا شد بفهم چه میگویم و هوش خود را جمع کن و گوش خود را بگشا که این مطالب عالیه را که حکما در آن درمانده‌اند باین روشنی در هیچ کتاب نخواهی دید و از هیچکس نخواهی شنید.


فصل بدانکه ذات خداوند عالم واجب است و ازلی که در آن تغییر و تبدیل راه ندارد و از حالی بحالی نشود و از برای او تغییردهنده و مؤثری نباشد و هر چه غیر از اوست ممکن است و قابل تغیر و زوال احوال و صالح از برای کل حال و همین است فرق مابین خلق و خداوند و چیزی غیر از این دو نباشد و موجودی غیر از حق و خلق احتمال نرود و فرض نشود و در ذهن کسی درنیاید چرا که اگر چیزی در ذهن کسی بود غیر از خلق بایستی که قدیم باشد و بذات خود برپا باشد و قدیمی دیگر جز خدای یگانه نباشد چنانکه در قسمت اول دانستة پس موجود حق است و خلق و دیگر سیومی نیست و کلام ما در خلق است پس هر چه جز خداست خلق است و خلق آنست که ممکن باشد نه محال زیرا که محالی نباشد و بذهن درنیاید و آنچه در ذهن است چیزی است نهایت ذهنی و نمیتوان گفت که نیست بلکه هست نهایت در بیرون نیست تو هم در خانه وقتی که در خانة در بیرون نیستی حال محال که نیستی همچنین موجود ذهنی در ذهن هست پس چون هست و وجودی دارد پس ممکن است چنانکه ذهن تو ممکن است آنچه در آن است آن هم ممکن است پس فرض محال محال است و جای ذکر این مسئله نیست و الا تفصیل میدادم و شاید سابقاً ذکر شده باشد فی الجمله پس هر چه غیر از خداست چه در خارج و چه در ذهن همه ممکن است و در ملک خداست و خدا خالق آنهاست و قابل تغیر و زوال است پس چون قابل هر گونه تغیری و زوالی باشند همه طوری و همه احتمالی در آنها ممکن است پس معجزه عمل محال نباشد و خلاف عادت کردن محال نباشد و صاحب معجز نباید امر محالی بجا آورد تا معجز باشد بلکه باید امر ممکنی را بعمل آورد نهایت خلاف عادت متعارفی باشد تا دلالت بر آن کند که صادق است و از جانب خداست و آن امر مخالف عادت را که بجا می‌آورد آن را باید با اسبابی بجا آورد که خداوند آن اسباب را قرار داده است چرا که خداوند قرار نداده است در حکمت خود که جاری بکند چیزها را بدون سبب و قرار داده است از برای هر چیزی سببی خاص که حاصل شدن آن از غیر آن سبب خلاف حکمت است و خلاف حکمت در ملک خدا نباید باشد و چنانکه خلاف حکمت از خداوند عالم صادر نمیشود از اولیای خدا هم که دست و چشم و زبان و امر و حکم اویند نباید صادر شود وانگهی که کسی که قادر است که افعال خود را موافق حکمت کند اگر چه مخالف عادت باشد احتیاج ندارد که امری را بر خلاف حکمت کند اگر چه قادر باشد وانگهی که مقصودش از ایجاد شناسانیدن خود است و دلالت بسوی خود و فهمانیدن یگانگی خود اگر عالم بر غیر حکمت جاری میشد دلالت بر یگانگی خدا نمیکرد و باب شناسائی او مسدود میشد پس لازم شد که خداوند افعال خود را بحکمت جاری کند مثلاً هر جا را که میخواهد تر نماید با رطوبت تر نماید و هر جا را که میخواهد بخشکاند با یبوست بخشکاند و هر چه را که می‌خواهد بسوزاند با گرمی و حرارت بسوزاند و هر چه را که میخواهد به‌بندد مثلاً با سردی به‌بندد خلاصه هر چیز را با سبب خود جاری کند زیرا که خود غنی است و آن مخلوق طالب سبب خود است و ملتمس آن است از خداوند خود و خدا افعال خود را بطور قابلیت هر چیز جاری میکند البته پس صاحب معجز هم هر معجز را با سبب خود و بطور خود باید بعمل آورد نه بی‌سبب بلی کلامی که هست آنست که اسبابی را که باید بر حسب عادت بمدتها بعمل آید او در زمان قلیل و در یک چشم بهم زدن بعمل میآورد مثل آنکه درخت باید در شش ماه بارور شود و میوه‌اش برسد بواسطه اسباب آسمانی و زمینی و صاحب معجز آن اسباب را در طرفة العین جمع میفرماید و آنرا تربیت میکند تا آنکه آن ثمر در یک چشم بهم زدن میرسد و بی‌سبب آنرا بثمر نمیرساند البته مثال این مطلب آنکه خداوند قرار داده است که طلا در معدن خود پس از صد سال یا زیاده یا کمتر برسد و فلک بر آن دورها زند و سرما و گرما در آن تصرفها کند تا بعد از مدتی طلا شود و شخص صاحب صنعت اسبابی فراهم می‌آورد که همان عمل را در یک ساعت بعمل می‌آورد و نقره را طلا میکند و این صنعت چون از اسباب عادی است معجز نیست و لکن اخت معجز و شاهد معجز و دلیل معجز است و از آن علم بکیفیت معجز حاصل میشود از این جهت فرمود حضرت امیر علیه السلام که علم صنعت اخت نبوت است پس بهمین طور که صاحب صنعت در یک ساعت اسباب صد ساله بلکه هزار ساله را بعمل میآورد و نقره را طلا میکند همچنین صاحب معجزه اسبابی غیبی فراهم میآورد که در یک طرفة العین نقش شیر بصورت شیر شود و حی گردد و عصای خشک بصورت ثعبان شود و حرکت کند و این کارها را نکردند مگر با اسباب و لکن بقوت الهی اسباب هزار ساله را در آنی جمع کنند و در آنی متفرق کنند و باین واسطه هر نوع تصرف که بخواهند در عالم کنند و حاصل شدن اسباب بسیار در طرفة العین خلاف عادت است وانگهی باسباب غیبی و اما اگر باسباب شهادی بود ممکن بود غیر ایشان را هم که آن اسباب را فراهم آورند چنانکه مردم فراهم می‌آورند اسباب کیمیا و سیمیا و هیمیا و لیمیا و ریمیا را پس خلاف عادت آن است که نه خواص و نه عوام هیچیک نتوانند اسباب آنرا فراهم آورند و از قدرت ایشان بیرون باشد و چون در فصل سابق دانستی مراتب انسان و حیوان و نبات را خواهی دانست که انسان تا کجا میتواند اسباب فراهم آورد و از کجا دیگر عاجز است مجملاً اسبابی را که اهل نبوت و ولایت میتوانند فراهم آورد سایر مردم که در رتبه انسانیت باشند نمیتوانند فراهم آورد چه جای سایر انعام مجملاً از آنچه عرض کردم معلوم شد که انبیا و اولیا را قدرتی پیدا میشود که مستولی بر اسباب میشوند و عالم باسباب آسمان و زمین میگردند و اسباب عامه و خاصه در حیطه تصرف ایشان است و عادت را بر اسباب عامه جاری کرده‌اند و اسباب خاصه مخصوص خود ایشان است و بعلم بآنها و قدرت بر آنها خارق عادت بجای می‌آورند و شاهد صدق ایشان میباشد و غرض از این فصل نه بیان امر معجز بود بلکه مقصود همین بود که ایشان خارق عادت میکنند نه امر محال بعمل می‌آورند و با اسباب غیبی میکنند نه بی اسباب و بر حسب حکمت و نظم نه بر خلاف حکمت و نظم پس چون این را دانستی مپندار که امری از ایشان سرزند بی‌جهت و بی‌سبب و عالم آنست که اسباب آنرا شناسد و وجه آنرا بفهمد و جاهل میگوید که معجزه است و اسباب ندارد و نمیخواهد هر دو راست میگویند و هر یک از عالم خود میگویند اسباب ظاهری ندارد ولی اسباب باطنی دارد پس جمیع کارهای ایشان بر همین نهج است که عرض شد و از جمله آنها معراج است و آن را هم حکمتی و اسبابی است بایست بر نهج حکمت باشد و به اسباب جاری باشد و عالم آن است که اسباب آنرا شناسد و عالم بهمین اکتفا نمیکند که پیغمبر بود و بمعراج رفت زیرا که شاید تصوری کند که خلاف واقع باشد و نفس عالم بآن راضی نشود که فرض خلاف واقع کند یا اعتقاد بغیر حق نماید و از ندانستن حقیقت چیزها بسا انسان خیالات کند که کفر باشد یا غلو باشد یا تقصیر باشد مثلاً میشنود که خدا فوق خلق است اگر حقیقت آنرا نداند و بگوید من چکار دارم همین قدر میدانم که خدا فوق خلق است بسا آنکه تصویر میکند که خدا فوق است مثل آنکه آسمان فوق است حتی آنکه غالب مردم خدا را بهمین طور بالای سر میدانند و همچنین میشنوند که خدا در همه جاست چنان میفهمند که مانند هوا در هر فضائی هست و باین جهالتها عالم راضی نمیشود پس جاهل میشنود که پیغمبر بمعراج رفت و بآسمان بالا شد بهمین طور که مرغی بالا میرود خیال میکند که پیغمبر از مکه سرابالا پرید یا رفت تا بآسمان رسید و عالم راضی نمیشود که بحقیقت آنرا نفهمد چرا که عالم تصور میکند که زمین پائین است و آسمان بالا و بر گرد زمین از طرف بالای سر هم میتوان بآسمان رفت و از طرف زیر پا هم میتوان رفت و از پیش رو و پشت سر و دست راست و دست چپ و از هر طرف که کسی بآسمان برود بالا رفته است آیا از کدام طرف رفته است و آیا از یک طرف رفته است یا از همه طرف رفته است مقصود ما از این کتاب معرفت حقایق امور اعتقادیه است لهذا در صدد این برآمدیم که فی الجمله شرح احوال این امر را نمائیم تا عوام قدری ترقی کنند و بحقایق اشیاء برخورند فی الجمله.


فصل بدانکه چنانکه عرض شد پیغمبر صلی الله علیه و آله اول ما خلق الله است چنانکه مسلمانان بر آن اجماع دارند و در این شکی و شبهة نیست و همچنین نزدیکترین خلق خداست بخدا و شریف‌ترین و کریم‌ترین موجودات است و در این شبهه نیست پس چون مشیت الهی تعلق گرفت بنزول آن بزرگوار بسوی خلق و در حکمت چارة از آن نبود که در لباس رعیت و بشریت نازل شود تا ثمره نزول او ظاهر شود یعنی مردم او را به‌بینند و از او بشنوند و با او بگویند و با او معاشرت نمایند و او را از جور خود شمرند و معجزات او را خارق عادت امثال خود دانند تا پیغمبری او اثبات شود پس چون در حکمت لابد بود از نازل شدن بلباس بشریت بلباس آنها درآمد و لکن لباسی بهتر از لباس همه و شریف‌تر و کریم‌تر از لباس همه چنانکه ذات او شریف‌تر و کریم‌تر از ذات همه بود و علت این امر آن است که آئینه هر چیزی باید شباهت بآن چیز داشته باشد در صفا و کدورت و لطافت و کثافت تا آن چیز را بنماید مثل آئینه که روح معادن در آن باید جلوه‌گر شود باید بهمین کثافت باشد که در نظر است و دیگر شاخی و برگی و ریشة ضرور ندارد چرا که روح معدنی اینها را ندارد و بدن آن هم در این دنیا باید شبیه او باشد و اما روح نباتی چون صاحب نمو است و قابل زیاده و کمی و صاحب مزاجها و خاصیتها باشد و بدن معدنی قابل این روح نباشد لهذا خداوند از برای او بدنی بطور او خلقت کرد تا نماینده او شود و همچنین چون روح حیوانی حرکت‌کننده بخواهش بود و صاحب شهوت و غضب بود خداوند برای او بدنی خلقت کرد که قابل حرکت و شهوت و غضب باشد و هر حیوانی را بطوری خلقت کرد آیا نمی‌بینی که بدن سبع را چگونه بطور روح سبع خلقت کرد و صاحب چنگال و نیش و دهن فراخ قرار داد تا بتواند بدنش اطاعت روحش نماید و خواهش‌های او را بعمل آورد و بدن اسب را که طالب دویدن بود چگونه مطابق روحش خلقت کرد و دست و پاهای کلفت و دراز و قوی باو عطا فرمود و سمهای گرد باو مرحمت کرد و همچنین بدن هر روحی مناسب آن روح باید باشد تا آن روح بطور حکمت در آن سکنی تواند کرد و از برای انسان که صاحب صنعتها و عملها و نطقها و حکمتها بود چگونه دست و پاها و انگشتان و اسباب نطق باو عطا کرد تا آنکه بتواند مطالب خود را بعمل آورد پس چون تدبر کنی از روی عقل میتوانی فهمید که هر چیزی بدنش باید شبیه بروحش باشد و الا آن روح در آنجا سکنی نکند و وجه حکمتش هم بطور اشاره از برای علما آنست که بدن تنزل و جمود روح است پس بهر نهج که روح است بدن نیز بهمان نهج باشد حتی آنکه گفته‌ایم که روح بدنی است روان و بدن روحی است بسته بدون فرق پس بدن باید مطابق و شبیه روح باشد حتی آنکه بدن عالم و جاهل با هم البته فرق بسیار دارد و اعتدالی و صفائی که در بدن عالم است هرگز در بدن جاهل نیست و مزاج عالم ربانی در نهایت اعتدال و قوام و صفاست از این جهت که روح او بالاتر است و ادراک و شعور او بیشتر است و این خصوصیتی بعالم ندارد دست صاحب خط مناسب روح نویسنده است و دست بی خط مناسب آن و از این جهت است که اهل قیافه از شکل بدن حکم میکنند باحوال روح و صفات آن و اخلاق آن و کمال و نقص و شقاوت و سعادت آن و از قیافه حیوان و اعتدال او حکم میکنند بنجابت آن و این مطلب بسی واضح است پس چون دانستی که بدن باید مطابق روح باشد پس عرض میشود که چون پیغمبر صلی الله علیه و آله اشرف و اول کاینات است بدن او هم اشرف و اول بدنها باشد و هیچ جسمی بشرافت و لطافت جسم او نباشد و چنانکه روح او شریف‌تر از روح عرش و کرسی و افلاک است باید بدن او هم شریف‌تر و لطیف‌تر از بدن عرش و کرسی و افلاک باشد البته و در این قاعده شک و شبهه راه ندارد پس بدن پیغمبر صلی الله علیه و آله لطیف‌تر از هوا و نار و افلاک و کرسی و عرش است البته و از این جهت بود که سایه نداشت در آفتاب و حجاب بر چیزها نمیشد و فرمود از پشت سر هم می‌بینم چنانکه از پیش رو می‌بینم و فرمود من بخواب نمیروم و این صفت بعینه صفت جسم فلکی است که سر تا پای او تمام بینا و شنوا و گویا و توانا است و خواب از برای آن نیست و شبیه بآن روح است که برای روح خواب نیست و همیشه بیدار است و بدن بخواب میرود نمی‌بینی که وقتی بدن تو میخوابد روح تو بیدار است و بجاها میرود و چیزها میبیند پس از اینجا معلوم شد که بدن پیغمبر صلی الله علیه و آله روحانی و آسمانی است بلکه از آسمانها لطیف‌تر و از عرش و کرسی شریف‌تر و لطیف‌تر است البته و اگر نه چنین بودی قابل روح نبوت نشدی و روح نبوت تعلق باو نگرفتی و اینکه بدن ایشان دیده میشد بجهت مصلحتی بود که رعیت کثیف هم بتوانند از او منتفع شوند چنانکه رعیت لطیف منتفع میشوند نشنیدة که بیک چشم بهم زدن تمام عالم را میگشتند و طی الارض مینمودند بلکه بیک چشم بر هم زدن تمام آسمانها و زمینها را قطع میکردند و بهر موضع قدمی از آنها میگذشتند و این هم از آن جهت بود که بدن ایشان لطیف‌تر بود از عرش هفتاد مرتبه و چنانکه عرش بآن عظمت دوره عالم را از زمینها و آسمانها در یک شبانه روز قطع میکند ایشان دوره عالم را در یک طرفة العین میتوانستند که قطع کنند با همین بدن بشری ظاهری و از این جهت بود که این امور عجیبه از بدن ایشان ظاهر میشد بلکه عرض میکنم که اگر کسی ایشان را نمیکشت و نمیخواستند کشته شوند محال بود عادةً مردن ایشان چرا که بدن ایشان نفس روح بود همچون بدن افلاک و چنانکه فلک نمی‌میرد و همیشه هست تا قیامت بدن ایشان که شریف‌تر و معتدل‌تر بود بایستی دوام بیشتر کند بلکه مضمون کل شئ هالک الا وجهه بعمل آید زیرا که بدن ایشان وجه خداست در این عالم و اعتدال تام دارد و چگونه نه و حال آنکه معدن وقتی که فی الجمله اعتدالی پیدا کرد دیگر عیب نمیکند و همیشه باقی است نه آتش او را فانی میکند و نه آب و نه خاک پس بدن ایشان از همه تغیرات محفوظ بود اگر عمداً نمیخواستند که بمیرند و کشته شوند هرگز نمیمردند و کشته نمیشدند بلکه اگر بخواهند بعد از مردن و کشته شدن باز زنده میشوند نشنیدة که سر سیدشهدا صلوات الله علیه تکلم میکرد و بدن ایشان بعد از شهادت تکلم میکرد و پس از مردن و مدفون شدن معجزات و کرامات از ایشان ظاهر میشود چنانکه بر همه کس واضح است پس از آنچه ذکر کردیم مجملاً معلوم شد که بدن ایشان سماوی و روحانی است و لطیف‌تر از بدن کل رعیت است و چون رعیت ایشان جمیع جن و انس و اهل زمین و اهل آسمان هستند باید بدن ایشان از کل رعیت شریف‌تر و بهتر باشد و لطیف‌تر از کل رعیت باشد پس انشاء الله بر هر منصفی ظاهر شد که بدن ایشان از جسم عرش لطیف‌تر است و بطوری که از احادیث برمیآید عرش از نور بدن ایشان خلق شده است مانند نور چراغ از چراغ پس هفتاد مرتبه بدن ایشان لطیف‌تر از عرش است و اما سبب آنکه عرش دیده نمیشود و بدن ایشان دیده میشود این از جهت آن است که عمداً خود را در نظر مردم جلوه دادند تا مردم ایشان را به‌بینند مانند ستارِهای آسمان که با وجودی که فلکی هستند و هفتاد مرتبه لطیف‌تر از آب و آتش میباشند دیده میشوند پس دیده شدن بدن ایشان دلیل کثافت نیست زیرا که جسم لطیف وقتی که خود را جمع کند بحد دیدن میرسد مثل آنکه آب دیده نمیشود و لطیف است وقتی که سردی بآن رسد و خود را بهم جمع کند دیده میشود و هیچ از خارج داخل آب نشده و با وجود این کثیف بنظر آید وقتی که باز گرم میشود آب میشود و از نظر میرود و همچنین روغن صاف وقتی که بست دیده میشود و تا آب است دیده نمیشود پس جسم ستاره بجهت آنکه خود را بهم جمع کرده دیده میشود و باقی آسمان چون آب است دیده نمیشود و بستگی نه از جهت سردی تنها میشود نمی‌بینی که سفیده تخم مرغ در سردی آب است و لطیف و ته‌نما و چون گرم شود به‌بندد و کثیف شود و ته‌نما نباشد پس جسم کوکب هم بهمین طور دیده میشود و سبب آن است که آن جسم خود را بهم کشیده و جمع کرده و همچنین جبرئیل جسمش دیده نمیشود لکن وقتی که خود را جمع کند دیده میشود بفهم این حکمتها را که عرض میکنم حال همین قسم بدن پیغمبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام بخودی خود لطیف‌ترند از عرش هفتاد مرتبه لکن وقتی که خواستند خود را بر مردم ظاهر کنند کردند و اگر در مجلس که نشسته‌اند بخواهند دیده نشوند فی الفور از نظر میروند و حال آنکه در همان مجلس باشند و باز اگر بخواهند بشکلی دیگر خود را نمایند می‌نمایند چنانکه حضرت باقر و پدر بزرگوارش کردند و اگر هم بخواهند در هزار جا آشکار شوند فی الفور میشوند چنانکه ملک‌الموت در یک ساعت در چندین جا ظاهر میشود پس تعجبی نیست که حضرت امیر علیه السلام در چهل خانه یک شب میهمان باشند و بیان ظهور ایشان در چندین مکان شرح قدری بیشتر میخواهد پس فصلی برای آن عنوان کنیم تا فی الجمله آشکارتر شود.


فصل بدانکه انسان را یک بدن اصلی است که اصل بدن اوست و بعضی اعراض هم از خارج باو میرسد و گاهی میآید و گاهی میرود نمی‌بینی که انسان گاهی خلطهای فاسد در بدنش پیدا میشود و او را مریض میکند و بمسهل آنها را دفع میکند و صحیح میشود و گاهی رطوبات بدنش زیاد میشود و چاق میشود و گاهی کم میشود و لاغر میشود و همچنین دایم اعراض از خارج باو میچسپد و از او زایل میشود و بدن اصلی او همیشه برقرار است از بچگی تا بزرگی و همیشه زید زید است خواه کوچک باشد و خواه بزرگ و خواه چاق باشد و خواه لاغر و خواه صحیح باشد و خواه مریض پس بدن اصلی او بر حال خود است و این اعراض م