آتشک

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو


آتشک
از عماد الدین محمود بن مسعود بن محمود شیرازی
* تاریخ تألیف: ۹۹۷  هجری قمری
  • تاریخ کتابت:۹۸۴ هجری قمری توسط برادر زاده مؤلف
  • نسخه مادر، نسخه خطی موجود در کتابخانه مجلس شورای اسلامی به شماره  ۶۳۰۷ .
  • دیباچه: دکتر محمد مهدی اصفهانی
  • ناشر: موسسه مطالعات تاریخ پزشکی، طب اسلامی و مکمل و وابسته به دانشگاه علوم پزشکی ایران، با حمایت حوزه معاونت آموزشی و امور دانشگاهی وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی. نوبت نشر: یکم. شمارگان: ۲۵۰  نسخه. تاریخ نشر: مرداد ماه  ۱۳۸۲ 
  • منبع برخط




مقدمه[ویرایش]

الحمد لله المحمود فی کل فعاله و الصلوة علی سیدنا محمد محمود احمد و آله اما بعد جون مرضی که معروف به آتشک در زمان سابق نبود و از اطبای مصنف کنانیش کسی مشاهده آن ننموده و از متأخرین کسی که رتبه تألیف کتابی داشته باشد نبود که درباره آن مرض راهنمایی کند و قلیل و کثیر چیزی بنویسد اگرچه میر بهاء الدوله نور بخشی در طب کتابی تصنیف کرده و جمع میان بعضی اقوال اطبای یونانی و مجربان هندوستانی نموده در این مرض کلامی آورده که ما آن را نقل خواهیم کرد اما چنانکه دأب علما بوده آن را تعریف و ذکر اسباب و علامات و معالجات نکرده بلکه مجملی آورده که از آن شفای علیلی و دوای قلیلی حاصل نمی‌شود دگر اطبا بر فرض که مرتبه تألیف داشته باشند بعضی از ایشان بمسکرات و مغیرات عقل مداومت می‌نموده‌اند یا فرصت نمی‌یافته‌اند یا حواس آن چنان صحیح نمی‌بود که متوجه شوند از جمله مولانا شرف الدین حسن طبیب شیرازی اوقات او تمام صرف نبک و افیون و خمبر می‌شد در این باره چیزی ازو مذکور شد و بعضی دگر که مبتلا بخدمت حکام بودند ایشان را خود بواسطه توجه بخدمت مخدوم و رتق و فتق مهمات دنیاوی اصلا مجال آن نشد که در این باره چیزی بنویسند و این بنده را جون اکثر اوقات حیلت صرف ملارمت شده با آنکه در خاطر داشت که در این باب آنچه داند و تواند در مقاله جمع کند تا غایت فرصت نیافت در این ولا که بسعادت آستان بوسی امام الانس و الجن ابو الحسن علی بن موسی الرضا صلوات الله علیهما مشرف شد و بخدمت مرضی در این آستانه موسوم شد اگرچه مجال بسیار اندک و کتابها که ماخذ کلیات و جزئیات این فن است نبود گاه گاهی انتها ز فرصت می‌نمود و در این باب آنچه بخاطر خطور می‌کرد ثبت می‌کرد جون قلت بضاعة و عدم استطاعة و تفرق بال و صیق مجال واقع بود اگر قصوری و تقصیری واقع شود عذر واضح است و از ارباب انصاف که متجنب انداز اعتاف مترقب چنانست که اگر قابل اصلاح باشد در اصلاح بکوشند و اگر نباشد بذیل عفو و اغماض بپوشند و التوفیق من الله تبارک و تعالی

در تعریف مرض آتشک[ویرایش]

بباید دانست که این مرض را اقسام مبتلینه هست چنانچه متعذر است که آن را در حدی واحذ ارتباط دهند اما بحسب الامکان در تعریف او کلامی که موافق فواعد کلی این فضمت بیاوریم و التوفیق من الله وحده بدانکه در باب جدری گفته‌اند که فضلات طمثی که با خون و رطوبات بدنی آمیخته و مختلطست در وقتی که مغمور رطوبات صالحه است طبیف از ان اذیتی و خوفی نیست متوجه دفع ان نمی‌شود پس اگر رطوبات صالحه صرف اجزای بدن و نمو شود فضلات طمشی فساد آن این هنگام ظاهر می‌شود و طبیعت آن را دفع می‌کند یا آنکه بواسطه رداءة اخلاط فاسده جمع شود در عروق و طبیعتی که حامی رطوباتست خون را غلیانی می‌دهد که از این غلیان فاسد و غیر فاسد جدا شود فاسد را دفع می‌کند و جدری حاصل می‌شود و گاه باشد که فساد موجب شود جهة آنکه هوا را تأثیر داخلی و خارجی هست از رهگذر تنفس و استنشاق و دخول در مسامات بدنی پس فساد هوا در رطوبات بدنی تاثیر می‌کند و آن را فاسد می‌سازد و با فضلات طمثی آمیخته کثرتی در مواد فاسده بواسطه این پیدا می‌شود و طبیعت آن را جدا می‌سازد بواسطه غلیان و اخراج می‌کند همچنین هرگاه در بدن اخلاط سوداوی محترق یا متعفن  بسیار شود و مرتبه نرسد که حمی ازو حادث شود یا سرطان و اورام دیگر و جذام و سایر امراض سوداویة در این هنگام طبیعت آن را بر سبیل غلیان جدا می‌سازد و از افواه عروق بیرون می‌آرد و در تحت الجلد بثور و اورام حادث می‌شود یا در مفاصل می‌ریزد اوجاع مفاصل بسیار سخت پیدا می‌شود یا در تحت الجلد پهن شود بواسطه رقتی که دارد و تغییر در رنگ می‌شود و مسام را فاسد کند و موی بریزد یا در اعضای باطنه مثل معده و مراق و امعا می‌ریزد یا در جگر و گرده و مثانه مرضها پیدا می‌شود که هر چند که خواهند علاج کنند علاج‌پذیر نشود بسیار حدس قوی می‌باید که بشناسد و علاج بواجبی بکند و گاه باشد که در خلل اجزای عظام دراید و آن را متورم سازد و گرههای صلب پیدا شود و ظهور این اورام در پیشانی و ساق پا بیشتر باشد و از تورم استخوانها استعادی******غذایی نفوذ می‌کند همچنین مواد فضلی نفوذ می‌کند و همچنانکه بواسطه نمو زیادتی در اقطار واقع می‌شود از نفوذ مادة مورمه نیز زیادتی در اقطار ممکن است و مشاهده و عیان مستغنی است از مجادله و برهان و بسیار بوده که روی استخوان بواسطه جراحتی منکشف شده و بورم ان ظاهر شده این هنگام مجال دغدغه نمی‌ماند در آنکه احتمال دارد که در عضوی عصبانی که ملاصق عظم است ورمی حادث شود و خلل کنند که ان ورم در عضو است فصل در حد این مرض و اسامی ان و طریق و حدودشان

در سبب پیدایش آتشک و سبب نامگذاری آن[ویرایش]

بدانکه آتشک مرضی است که از سودای محترق یا متعفن بطریق معین خواه در ظاهر عضو خواه در باطن پیدا شود از دفع طبیعت آن را بواسطه غلیان که ان غلیان موجب انفصال اجزای سوداویه از دم باشد خواه مورم باشد و خواه غیر مورم خواه متقرح شود یا نه و این هنگام بر هیچ‌کدام از امراض سوداویه منطبق نمی‌شود زیرا که در هیچ‌کدام از آنها اندفاع سودای مذکور بواسطه غلیان مذکور نیست می‌بر آبله که آن را جدری گویند نیز واقع نمی‌شود زیرا که در ان انفصال اجزای دمویه فاسد از صحیحه می‌باشد و درین انفصال اجزای سوداویه و این معنی ظهور تمام دارد که قبل از ظهور حرارتی و ثقلی در عروق می‌یابند و در اکثر اقسام احساس حرقت و سوزش عظیم می‌کنند و اینکه او را آبله فرنک نام کرده‌اند مؤید این است که مانند ابله که بعربی آن را جدری می‌گویند از غلیان پیدا می‌شود و اینکه آتشک نام کرده‌اند بواسطه احساس حرقه و سوزش است و بغرتک بواسطه ان نسبت داده‌اند که منشاء ظهنر این مرض ان بلاد یا بلاد قریبه بآنست و اینکه ارمنی دانه نامیده‌اند جهة انست که از بلاد ارامنه ظاهر شده اینست اسامی و وجه تسمیه و

اختلاف اطباء در تطبیق آتشک به امراضی که در کتب مذکور است[ویرایش]

اما اطبای زمان در تطبیق او به امراضی که در کتب مذکور است اختلاف کرده‌اند بعضی گفته‌اند که از اقسام نار فارسی است و بواسطه منشانا را فرنجی باید نام کرد و معلوم است که اگر فرض کنند که بان ماند بعضی انواع نقاطات بیرون‌اید سفید رنگ بزرگ و چون شکافته شود یا بشکافند اب زرد یا سفید بیرون‌اید و کنارها کنده باشد و میان عمیق بواسطه آنکه این ماده محترقه فاسده گوشت را بگدازد و خیلی عمق ظاهر شود است و در جرب جزامی لون صدید او بسیاهی مایل است و درین مرض الوان مختلفه باشد و سیاه کمترین اصناف است و باقی اوصاف می‌تواند بود که فی الجمله متوافق باشند اما چندانکه استقرا کردیم از اقسام جرب نیافتیم که از کردن بالاتر ظاهر شود روی و کردن محفوظ می‌باشد سبب انست که این ماده ثقیل می‌باشد و بالطبع میل به اسافل می‌کند و از این جهت در پا و دست بسیار می‌باشد و بباید دانست که اکثر ظهور آتشک در اعالی بدنست بواسطه آنکه غلیان مذکور شأن او تصعید مواد است و ماده جرب در اطراف و اسافل اما در اسافل جهة آنکه ماده بالطبع ثقیل است و اما در اطراف جهت آنکه طبیعت حامیه بدن مهما امکن او را از مواضع شریفه دور می‌دارد دیگر آتشک در جلد و لحم و اعصاب و اوتار و عضلات حتی عظیم پیدا می‌شود و در اعضای باطنه نیز پیدا می‌شود بخلاف جرب و اشیاء دیگر تمام اعضاء را ثقل عظیم می‌باشد در اکثر اوقات و گاه باشد که آن چنان شود که از برداشتن کوزه ابی دلجز شوند و ما سوای از این حال ندارد فصل در علامات این مرض مطلق علامات این مرض ثقل تمام بدنست و ضعف اعصاب و عضلات بحیثیتی که از حمل و برداشتن اندک چیزی عاجز شود بی‌آنکه بتی و تعبی باعث شود و اگر بثور باشد و اگر دانه باشد وقت بیرون امدن دانه تصور کنند که  آن موضع را باتش داغ می‌کنند و لون اکثر احوال بکمودة مایل باشد و اگر باد مفاصل باشد شبها درد بی‌طاقت باشد و اگر با باد ماده‌ها باشد در مواضع مختلفه باشد با انتقال و گاه باشد که در سرعة انتقال و گاه باشد الی بحدی رسد که به اندک زمانی از دست به پا و از پای راست به پای چپ و بعکس و از دست راست بچپ و بعکس و همچنین هر جا که منتقل شود انتقال سریع باشد و در ایام اول رگها برامده باشد تا وقتی که ظهور دانه‌ها باشد و دانهای او دیر بصلاح‌اید و از خصایص این مرض است که اوجاع او با طلیه و استفراقات تسکین چندان نمی‌یابد بلکه در غالب اوقات اشتباه عظیم می‌یابد و مجربان این مرض هر مرض که بمعالجات رسمی بصلاح نیاید اگرچه مثل اسهال و صداع و رمد باشد علاج ان بدواهای مقرر این مرض کنند و چون این احوال بواسطه سوداویه ماده عسر الانقلاع می‌باشد و معالجات این مرض در استیصال عمده‌اند و نفع کلی می‌یابد جزم می‌کنند که این مرضها از اقسام این مرض است و از خصایص این مرض است که گاه می‌باشد که دانهای خورد صلب براق مسطح اندک برامده از جلد بی‌وجع و جرقه بیرون آید و چند گاه بماند بعد انان ناپدید شود و این اگرچه خواص است اما عام است نیست در همه اقسام.

علامات مرض آتشک[ویرایش]

اما علامات این مرض که ماده ان سودای دموی یعنی خونی که حدة و احتراق یافته باشد ظهور دانهای بزرگست که حوالی و نواحی ان سرخ باشد و رنگ روی بحمرة مایل باشد و عروق ظاهر و برامده و بشره فتنح مو برآمده و مامور مقرر مثل مزاج و سن و فصل و تدابیر سابقه و بلد و سحنه و عادة و ضمة دلایل صادق الدلاله‌اند و علامات این مرض که سبب او صفراوی باشد ظهور دانهای خورد سر تیز پراب و عدم حمره قوی و هموار بودن حوالی دانه‌ها و عدم انتفاخ بدن و صبفرة بشره و حدة و سوزش دانه‌ها و زود متقرح شدن و از زردابی رقیق بیرون‌اید که بهر جا که برسد متقرح سازد و دانهای او مثل غله و جمره و باقی بثور صفراویه باشد علامات سواد و کمودة و امور مقرر مذکوره را تفحص باید کرد تا دلالة بتحقیق رسد علامات این مرض که ماده ان بلغم باشد کمی دانه‌ها و بزرگ و پهن بودن و عدم حمرة و صفرة و کدورة و سواد بلکه به بیاض مایل و دانه‌ها پر آب و سوزش و احتراق بسیار کم باشد و انتفاخ پشت چشم و ثقل تمام در بدن و خواب بسیار و امور مقرره مسطوره را در دلاله قوتی عظیم باشد علامات این مرض که ماده ان سودای سوداوی باشد کموده و سواد دانه‌ها و کم ابی و سر تیز نباشد و با وجود کمی دانه‌ها بسیار دیر قرحه او باصطلاح‌اید و در صدید او غلظة و کمودة باشد و لدغ و سوزش بسیار نباشد و حوالی او بثرات غلیظ و بسیاهی مایل باشد و امور مقرره را در دلالة قوی الشهاده شناسند.

فصل در اسباب این مرض[ویرایش]

اسباب این مرض چنانچه مذکور شد سبب اصلی این مرض سوداییست که احتراق یا تعفن یا حدة یافته باشد هیچ قسم از اقسام او این ماده منفک نیست اما گاه باشد که این ماده سودای صرف باشد و گاه باشد که سودایی باشد که از دیگر اخلاط متولد شده باشد و این چهار قسم باشد قسم رابع سودایی که از نفس سودا متولد شده باشد و گاه باشد که سودای صرف متولد ممتزج باشد با دیگر اخلاط امتزاجی که باتحاد انجامیده باشد*و گاه باشد که با مادها بادها باشد خواه ان بادها از سودا متولد شده باشد خواه از اخلاط و رطوبات دیگر و گاه باشد که با مائیه باشد هیچ ماده از موادان مقدار اختلاف و اقسام ندارد که سودا و از نیست که گفته‌اند الجنون فنون چون از این خلط متولد می‌شود و بباید دانست که این مرض گاه بر سبیل سرایة پیدا می‌شود و اقوی انواع سرایه انست که ان مباشره واقع شود بعد از ان آنچه در حمام واقع شود چون بخارات بدن مریض که متکیت بکیفیت ردیّه است در حمام بسیار بیرون می‌آید و از ممر استنشاق و دخول در مسام در ظاهر و باطن تاثیر عظیم می‌کند و اگر اتفاق افتد که در موضعی که مریضی نشسته باشد بنشیند اثر عظیم‌تر باشد و اگر داند و مطلع شود اثر ان همه عظیم‌تر باشد و گاه باشد بمجرد زخم یتغی که سر تراشیده باشند بان تیغ صاحب این مرض را حادث شود و این حال اگرچه محل استبعاد است اما مشاهده است مرض از امراض متوارثه نیست اگر در فرزند پیدا شود از رهگذر سرایه است نه ان ممر وراثه و گاه باشد که از مواکله پیدا شود و لبنیات را از انواع مطمومات تاثیر ان اعظم است از باقی مطمومات و تاثیر ان درین باب بحدیست که از کاسه  که از کاسه یا کوزه که صاحب این مرض مباشرة نموده باشد سرایة کند و در پوشیدن جامه خاصه پیراهن و زیر جامه و اگرچه بعد از شستن باشد و اکثر این حالات بی‌تاثیر نفسانی نباشد و اگر شخصی را علمی نباشد غالب انست که از تاثیر محفوظ می‌ماند.

- علاج آتشک =

اما علاج این مرض در ابتدا بهترین علاجها اصلاح غذاست و تولید خلط صالح تا هر ماده فاسده که باشد بیرون‌اید و بثرها تمام ظاهر شود و گاه باشد که ماده دموی باشد چنانچه مذکور شد بقصد حاجت تمام باشد اگرچه قصد بواسطه اخراج ماده دموی موجب سلطنت و غلبه سودا می‌شود در بدن اما گاهی که سودا از دم متولد شده باشد از اندفاع ماده او اندفاع او لازم می‌آید و قصد نفع عظیم می‌رساند اما درین که انتظار نضج می‌باید کشید یا نه اخت لافست بسیاری بر ان رفته‌اند که انتظار نضخ در دم بی‌فایده است جهة آنکه اگر رقیق است ماده از قصد متوسط و رقیق هر دو خون فاسد بیرون می‌آید و اگر غلیظ است از قصد واقع واسع آنچه آمدنی است می‌آید و مضرتی نمی‌رسد و بعضی گفته‌اند که در زمان ابتدا قصد نمی‌باید کرد و در تزید نیز از برای آنکه قصد ترقیق فضول می‌کند و او را جاری می‌سازد در بدن و مخلوط می‌سازد با دم صحیح و این سبب فساد او است و از این سبب مرض بسیار می‌شود و مرض قوت می‌گیرد دیگر گاه هست که قصد در این حال از آنچه می‌باید استفراغ کرد چیزی دفع نمی‌کند و محتاج بتکرار قصد می‌شوند و این موجب ضعف قوی می‌شود پس می‌باید که صبر کنند تا نضج ظهور کند و مرض از زمان ابتدا و تزید تجاوز کند پس اگر این هنگام مانعی نباشد قصد می‌توان کرد و اگر بعد از قصد زیادتی خلطی در یابند نضج باید داد بمنضجات مناسبان خلط بعدانان استفراغ ان خلط نمود پس اگر سوداء صفرا وی باشد منضجات مثل نیلوفر و اصل السوسن والوی سیاه بنفشه تخم کاسنی بیخ کاسنی تخم خیار ترنجبین بنوشند.

بعد از سه روز پوست هلیله زرد سنا مکی گل سرخ شاهتره افتون بسفایج فسقی تربد سفید مغز خیار چنبر شیر خشت داخل کنند و تربد اگرچه مشهور است که مسهل بلغم است اما پیش جمعی مجربان محقق طبیخ او مسهل صفراست و مدقوق مسهل بلغم است اما پیش جمعی مجربان محقق طبیخ او مسهل صفراست و مدقوق مسهل بلغم است و بر فرض آنکه مسهل بلغم باشد و بس چون ماده مره صفرابلغم و صفراست تربد را مدخلی در منفعت خواهد بود اگر روز سیم و چهارم جلابی بدین دستور بدهند می‌تواند بود و باز دو روز دیگر همان جلاب روز اول بدهند و روز آخر بعد از استراحة سحر حبی از ایاره فیفرا غاریقون و تربد و ریوند جینی و شحم حنظل و محموده مقل کتیرا کوفته و بیخته باب صافی سرشته حب سازند و سحر بگاه فرو برند و بعد از آنکه از عمل واماند سنا مکی گل سرخ بنفشه رازیانه تخم کاسنی ترنجبین شیر خشت درین ایام غذا دو وقیه یا یک وقیه بحسب مادة ماش مقشر نخود خشک غیر مقشر خروسبجه یا جوانمرغ زیره کرمانی دارچینی بعد از فراغ عمل دوا در روز عمل بعد از خلو معده از دوا در روز منضج و اخر روز قبل انحدار طعام از معده بساعتی و این بتجربه معلوم شود شربتی از قند سفید مکرر گلاب عرق کاشنی برزقطونا بنوشند و روز مسهل یک نوبت طعام بخورد و بمرق طعام اکتفا کند اولست و شربت شیرین نکند و بسیار سرد نباشد تا احداث سحجی یا قولنجی نکند و بعد از مسهل اندک برنجی در طعام مذکور بیندازد و بحمام رود و هر حمیه و مالحظه که مقدور و میسور است بعد از تنقیه کندنا بدنی که خالی شده است از اخلاط فاسده ممتلی نشود زیرا که بدن بعد از تنقیه بزمینی ماند که او را از گیاه‌ها پاک کرده باشند تا جهة زراعة صالح باشد و گیاههای بیگانه مفسد زرع نشود.

پس اگر بعد از پاک کردن تخم فاسد درو بریزند یا بیخ گیاه مضر بنشانند اصفافا مضاعفه آنچه بود از فساد پیدا شود و این مفانی اکثر عموم دارد و اگر دانه التهاب و سوزندگی بسیار داشته باشد یا در مزاج حدث و حرارتی پیدا شود شربت بنفشه و آلوی سیاه یا شربت نیلوفر و تمر هندی یا شربت عناب و سکنجبین با بزرقطونا یا شیره تخم کاسنی و تخم خیار و خرفه طی حسب الاحتیاج بدهند و غذا ماش مقشر یا عدس مقشر و ترنج بشیره مغز بادام و کشنیز تازه و اسفناج بخورد و از فواکه و لبنیات و بقول اجتناب لازم داند و اگر سودا بلغمی باشد منضجات مثل گاو زبان بادرنجبویه عناب سیستان  اصل السوس رازیانه تخم خیار تخم کاسنی برسیاونان کلقند افشانی بنات سفید یانامد بعد از سه روز بسفایج اسطوخودوس هلیله سیاه افتیمون گل سعتر صحرایی که آن را بترکی کلکلت اوتی گویند ترید هلیله سیاه پوست هلیله کابلی سنا مکی اضافه جلاب سابق کنند روز چهارم و پنجم باین عمل کنند شب روز چهارم و پنجم و ششم اول شب وقت خواب حبی از صبر سقوطری تربد افتیمون گل سرخ هلیله سیاه پوست هلیله کابلی غاریقون مصطکی کوفته و بیخته از یک مثقال تا یک مثقال و نیم باب سرشته حب سازند و فروبرند و شربت بنفشه و گاو زبان بگلاب و عرق گاو زبان حل کرده از عقب حب بنوشند و صباح جلاب مذکور بنوشند روز ششم جلابی بدستور روز اول بنوشد روز هفتم اگر خواهد استراحه کنند و اگر خواهند حبی وقت سحر از ایاره فیقراترید غاریقون شجم حنظل مقبل محموده نمک هندی کوفته و بیخته باب صافی سرشته حب ساخته فروبرند و زمانی که از عمل باز ماند سنا مکی افتیمون تربد سفید بنفشه رازیانه تخم خیار شیر خشت ترنجبین بنوشند.

غذا درین ایام نخوداب بگوشت تفلی یا جوانمرغ زیره کرمانی دارچینی بخورند آخر روز نبات عرق گاوزبان تخم بادرنجبویه و ریحان گلاب بنوشند و اگر سودای ماده این مرض هم از سودا متولد شود منضجات این‌چنین سودا قریب بانچه در بلغمی گذشت مسهلات نیز نزدیک بانها که دران باره مذکور شد اما اینجا افتیمون و بسفایج و هلیله سیاه عمده‌اند بیشتر و پیشتر باید که مستعمل شوند حجر ارمنی و شمط و لازورد در جنوب داخل سازند از هر یک دانک و دانک و نیم تا نیم در مر و غذا و شربت آخر روز بدستور مذکور و از اشربه که در اکثر انواع مذکور است موافق است شربت گاو زبان و بنفشه و اسطوخودوس و گاه سکنجبین افتیمونی اگر ماده سودای بلغمی باشد و اگر ماده بادم و از دم باشد شربت عناب با شربت بنفشه یا گاوزبان با عرق گاو زبان با عرق شاهتره و گلاب و عرق بیدمشک و در اوقات طغیان دانه ماش مقشر و برنج و شیره بادام و اسفاناخ اولی است و اگر مرغ با گوشت گوسفند داخل کنند وقتی که دغدغه در ازمان مرض و ضعف قوة باشد می‌تواند بود

فصل در بعضی قوانین علاج مطلق این مرض[ویرایش]

پوشیده نماند که همچنانکه میان مردم عامه مشهور شده که در آبله مثل دوشاب ونان بکسمات می‌دهند تا زودتر بروز کند و میان خواص مقرر است که مثل انجیر و رازیانه و مویز با عدس و گل سرخ می‌جوشانند و می‌دهند تا زود بیرون‌اید و تمام مواد ظهور کند و هر دو طریق خالی از خطری نیست زیرا که حدة مواد شدة پیدا می‌کند و مثل این مواد که با وجود حدة اصلی حدة دیگر پیدا کنند بتسمیه قریب می‌شود و طریق احوط انست که شربت عناب و مربای عناب و امثال ان حلویات بدهند که بمجرد ان ماده بروز می‌کند و حدتی حادث نمی‌شود همچنین در این مرض اتفاق جمهور است بر آنکه مثل عسل و حلواها خودند و ترود کنند تا عرق کنند و ماده غلیان کنند و ظهور کند و این اگرچه ظاهر می‌سازد اما حدة ماده و فساد زیاده از حد پیدا می‌شود و اولی انست که بمثل ماش مقشر و برنج و شیره بادام و اسفاناخ اکتفا نمایند و اگر ضعف یابد خروسبجه یا مرغ داخل کنند و اگر البته مقید نشوند بشوربای بگوشت تفلی و نان اکتفا کنند و گوشت اصلا نخورند و حمام در چنین حال گاهی مجوز است که بسیار گرم نباشد و توقف بسیار نکند و از ترشیها البته احتراز کنند تا متعقب مفاصل و دردهای عظیم بی‌طاقت نشود و معلوم است که تغذیه همچنانکه مدد قوت است مدد ماده مرض است اگر غذا صالح باشد و اگر غیر صالح قوت را از ان چندان مددی نیست اما مرض را موجب طغیان و عصیان ماده اوست و اما علاج باد اتشک چون این باد از ماده خلطی متولد می‌شود علاج اصلی دفع ماده این مرض است بمسهلات مخصوص بان ماده چنانچه معلوم شد بعد از خوردن مثل ما فرفین بگلاب سوده بقدر دو دانک بخورد و نبات و عرق رازیانه و گلاب و تخم بادرنجبویه از عقب ان بیا شامد و رمز بنا دانیسون با نبات سفوف کردن از منفقی خالی نیست و دواء المشک تلخ و مخلصه اکبری تریاق ارجه و از همه بهتر تریاق فاروق و مترودیطوس از هر یکی یک مثقال به سه حصه کنند و هر روز یک حصه فرو برند و از عقب ان سنبل و زنیا دو مصطکی بگلاب بجوشانند و با نبات سعید بیاشامند و مالیدن موم روغن جدواری که تالیف این حقیر است و  بعد ازین مذکور می‌شود فایده تمام دارد خاصه بعد ان استفراغ و تبدیل مزاج و تردد و ریاضه و حمام و امثال اینها اگر چه عاجلا محرک مواداند و موجب ازدیاد وجع اما چون تحلیل قوی لازم اوست تسکین تمام می‌دهند

اما مجمل علاج اقسام این مرض [و ذکر زیبق][ویرایش]

بعد از تنقیه و اصلاح مزاج بغذا و اشربه و اصلاح سته ضروریه یا تطلیه است یا تسقیه اما تطلیه بچیزی چند که تحلیل قوی کند و اخراج ماده بعرق یا ببخار و عمده ادویه بلکه دوایی که معادل او دوایی دیگر نیست زیبق است که او تنها بی‌دوایی دیگر کافی است و دواهای دیگر و اگرچه هزار باشد قایم مقام او نمی‌توانند شد و سبب این را بعد از این بگویم و اما تسقیه بغیر از مسفرغات و معدلات مذکوره دو چیز عمده است یکی بیخ چینی باتواع شهبا و دوم ادویه که در ان زیبق داخل است نقل می‌کنیم بعد از آن آنچه خود تجربه کرده‌ایم می‌آوریم این نسخها از خط مولانا عماد الدین محمود طبیب که جد پدری این حقیر بود منقولست دواء نافع جهة نافرنجی تبنج مرصافی اسفیدلج هکذا دردی خمرو زنجارمکده ع م زیبق‌ام برز قطونا م م مرداسنج کندر مصطکی مکده‌ام علک البطم سرکه تیزام روغن کل روغن مورد روغن خوک زیت قلیاناج ابیض محرق سداب آب لیمو مکده‌ام زنجار را باسفیداج سحق کند و راتینج و مرو مقل را با هم بسایند با سرکه و زنجار و سفیداج بر آن ریزند و ممزوج کنند.

بعد از آن زیبق مقتول را بیامیزند و برز قطونا را لعاب بگیرند و داخل کنند و باقی ادویه کوفته و بیخته داخل کنند و به هاون بکوبند تا نیک مخلوط و ممزوج شود و بدن را به آن طلا کنند اگر تابستان باشد چهار بار بمالند و در زمانی که هوا سرد باشد شش بار**باشد و هوا بغایت سرد باشد تا بده کرة برسانند طلا دیگر جهة نار فرنجی کندر مصطکی زیبق از هر یک ده درم پیه بز بقدر کفایت طلا دیگر زیبق‌ام فرفیون انزروت بارزد جاوشیر کندر مصطکی صبر کتیرا مرصافی از هر یک م پیه بز و پیه خوک مناصفه بقدر ما یکفی طلا دیگر منقول از غیر ملای مذکور مفید جهة نار فرنجی زنجار سه درم برگ حنا و درم بوره ارمنی سه درم بادام تلخ سوخته ده درم زیبق سه درم روغن کل سی درم مرهم سازند ایضا سورنجان مصری پنج خطی صندل سفید از هر یک دو درم حنا پنج درهم مرصافی و مقل ازرق از هر یکی دو درم زیبق ده درم روغن زیت روغن قسط روغن کل روغن مازو سبزان هر یکی ده درم حنا پنج درهم طلاء دیگر زیبق‌ام فرفیون انزروت بارزد جاوشیر کندر مصطکی مقل ازرق مصطکی از هر یک سه درم مرصافی میعه سایله توتیای کرمانی مرداسنج مفسول سورنجان مصری مکد مثقالین روغن کل مکر و روغن زیت روغن قسط مکده‌ام پیه کرده بقدر حاجت طلای دیگر زیبق‌ام جاو شیرم م مرصافی مقل ازرق مکدم م حنا م مصطکی م م سورنجان مصری امد روغن زیت روغن قسط روغن کل مکرر پیه کرده بقدر حاجت طلاء اخری زیبق به آب لیمو و صابون مکد امد انزروت امد صبر مرداسنج مکد مد زاج محرق ما فرمین خطایی مکدم مد کندرامد مصطکی مد چند بیدسترم مد روغن فرفیون امد پیه کرده بز چهل مد زیبق را بصابون و آب لیمو بکشد و ادویه را بکوبند و نرم بپزند و ممزوج سازند و به هاون بکوبند تا سفید رنگ شود طلاء دیگر جهة باد این مرض اصل السوس مرداسنج مکدام زیبق امد روغن زیت م مد این بود نسخ مجربه مردم که ذکر کردیم.

و اما تجربه این حقیر این نسخه در اکثر انواع کثیر النفع عظیم الفواید است[ویرایش]

جدوار خطایی م مد کندر مصطکی مکدم مد صابون رقی نیم قالب برگ خام مد آب لیمو بقدر حاجة سورنجان قسط مغاث زراوند مد حرج و طویل حب النار مرصافی جند مقل سکپنج جاو شیر و زنباد مکدم مک زیبق مک عاقرقهام مک روغن بابونه روغن خیری روغن سوسی روغن زیت کهنه روغن گل سرخ موم رزد کرده پیه بز روغنها را با موم بگذارند و بیخها را به گلاب بسایند یا بکوبند و صمغها را بکوبند و بسرکه حل کند و زیبق را به پیه بکشند و مجموع ترکیب کنند و سعی در کشتن زیبق کنند و در وقتی که داخل کنند می‌باید که سرد شده باشد و در هاون نیک بکوبند بعد از آن چند روز بگذارند که مزاج تمام بیابد بعد از ان به حصه کنند و هر حصه که می‌مالند ابتدا از میان دو ابرو کنند و تا کو پس گردن مقدار چهار انگشت پهنا بمالند و تمام مهرهای پشت بمالند و سردوش و مرفق و رصغ بندهای انگشت بمالند رورک را و زانو و مفصل یک قدم بمالند از ترقوه یعنی*کردن چرب کنند و استخوان فنن تا سر معده چرب کنند و میان ناف نیز چرب کنند و رختهای پنبه‌دار بپوشند و از هواهای سرد نگاه دارند و از طعامها آش مرغ و ماش مقشر و برنج و دارچینی و اسفاناج بخورند واز ترشیها و لبنیات و سبزیها احتراز کنند و نبات و قند و عرق گاو زبان و گلاب و تخم شربتی بنوشند و پاره نقره در دهان نگاه دارند و سرکه و گلاب و آب گشنیز پاره مضمضه کنند و تا سه روز تحمل کنند اگر عرق بسیار آمد و دانه‌ها تمام ریخته شد و دردها بالکلیه برطرف شد سه روز دیگر تحمل کنند و بعد از آن بحمام روند و اگر نه باقی روغن را بمالند و بعد از سه روز بحمام روند و بدن را به آب بنفشه و خطمی و سبوس بشویند بعد از آنکه بصابون شسته باشند این طریق تطلیه این مرض را بانواعه زایل می‌کند هر چند کهنه شد و اگر بسیار قوی باشد و مدتی مدید بر گذشته شاید که به تکرار طلا حاجة افتد و اگر مکرر کنند چنان کنند که میان دو طلا زیاده از یک ماه نگذرد و اگر جایی از اعضاء درد کند از این مرهم بمالند زود برطرف شود باذن الله تعالی و اگر مرض بسیار قوی باشد و بدن قابل باشد مقدار زیبق زیاده می‌توان کرد تا بشش مد (مثقال) می‌توان رسانید و آنچه در نسخها ده مد وزن زیبق نوشته‌اند.

جهة آنست که یکبار می‌مالیده ازدوان نیز در حمام و گاه بوده است که یک روز یا یک شب می‌گذاشته‌اند اما از طریق این حقیر بعمل نیاورده و نخواسته که کسی نیز بعمل ارد و سوء عاقبت طلاها که مردم از ان متوهم می‌باشند بواسطه استعمال این‌چنین طلاهاست بسیار بوده که بفساد کبد مؤدّی شده و استسقای حار پیدا شده و هلاک ساخته با باسهال دم منجر شده و هلاک ساخته و آنکه حصبه و سرسام احداث نموده خود بسیار بوده و بسیاری بدق هلاک شده‌اند همه بواسطه عدم احتیاط در وزن و در طلا کردن بنزد یکی اعضای رئیسه مخفی نماند که عمده در تسقیه آنست که در آن زیبق باشد مانند معجون زیبق باین نسخه و این از حکمای فرنگ منقولست تربد مصمغ موصوف مصطکی غاریقون اینسون رومی نداوند مد حرج زعفران چند بیدستر سورنجان خولنجان ریوند چینی جاوشیر سکینج بارزدانزروت زراوند طویل مرمکی عاقرقرحا زیبق کند و رومی زرت فرفیون قنطوریون روق سداب مغز پسته مغز بادام کشمش سبز سعتربوره ارمنی حنامحموده انطاکی ادویه جدا جدا بکوبند و نخل کنند و با سه وزن ادویه عسل مصفی بسر شند شربتی نیم مثقال بدهند باشله پلا و چرب پر روغن و اما حب زیبق جهت خداوند باد آتشک و باذها و ماده خنازیر و جراحة عاقرقرحا چند بیدستر مصطکی گوگرد اصفر کندر رومی زیبق گوگرد را با زیبق بکشند و دواها را کوفته و بیخته با جزوی آرد گندم و سرکه و اندک سنگ سلیمانی داخل کنند و نرم نرم صلایه کنند و زیبق را بسنگ سلیمانی محو سازند عبادة نامنتقح است و مراد انست که زیبق را بسرکه بکشند و با سنگ سلیمانی و گوگرد زرد مخلوط سازند و سایر ادویه بعد از آنکه زیبق را نیک کشته باشند داخل کنند و دویست حب سازند بعدد هر حب بقدر نخودی و صباح پنج عدد حب و شب پنج عدد تا وقتی که دهن جوشش پیدا کند بعد از ان ترک کنند و گاه باشد که از دویست عدد کمتر خورند که دهن بجوشد بعد از آن بعلاج دهن مشغول شوند بمثل اب گشنیز و اب لیمو و اب سماق غرغره و مضمضه کنند.

و این حقیر می‌گوید که اصلا بمثل این دوا جسارت نباید کرد که خطر عظیم است جهة آنکه شانزده مثقال زیبق در ظاهر بدن نمی‌توان مالید خاصه با سنگ سلیمانی که سمی قوی است مراد از آن داراشکنه است و گوگرد نیز آتش این دوا را افروختگی می‌دهد حب زیبق نسخه دیگر مقل ازرق کتیرا صمغ عربی نشاسته ریوند جینی تربد سفید غاریقون مصطکی زعفران خیار شنبرجا و شیر قنه سکنبیج انزروت چند بیدستر زیبق مقتول محموده انطاکی جمله را کوفته و بیخته زیبق را کشته در یکدگر ضم کرده جها سازند چنانچه رسم است سه عدد حب یک شربت باشد قبل از دادن سه روز پرهیز باید فرمود از میوه‌ها آش چرب باید داد و حب را تا هفت روز بدهند بحسب مزاج حقیر گوید که این طریق بسلامة اقربست جهة آنکه ادویه مسهله زود زیبق را از بدن اخراج می‌کنند و مع هذا وزن زیبق بسیار نیست و شمار حب نیز اندک است چندان نیست که از ان آفتی حاصل شود نسخه دیگر حب زیبق که فرنک استعمال جهة اتشک زیبق مصطکی چند بیدستر گوگرد زرد کندر مکد  ۹  بزباز  ۳  ریوند چینی م مافرفینی مجرب نیم عدد گلاب آمک لیمو  ۹  آمد حب سازند هر حب بقدر فندقی و هر صباح یکی فرو برند تا سی روز فرو برند حقیر گوید که درین نیز خطر است و استعمال آن از طریق طب بعید است و اقرب انواع تسقیه معجون است که اولا مذکور شد در ان خطر و مضرت کمتر است و الله اعلم نقل این نسخها جهة ان شد که معلوم شود که آنچه مردم استعمال نموده‌اند و بسیاری را هلاک کرده مثل این دواهاست اما بطریقی که ما ذکر کردیم اصلا ضرری نمی‌رسد و مرض بالکلیه مندفع می‌شود باذن الله سبحانه و تعالی

در ذکر سبب تاثیر زیبق و نفع او درین مرض=[ویرایش]

کسی از اطبا سبب نفع زیبق در اطلیه جرب بیان نکرده و از افعال و قوای او که در ادویه مفرده آورده‌اند سبب تاثیر عظیم او معلوم نمی‌شود بعضی گفته‌اند که طبیعت او سرد وتر است در دوم و بعضی گفته‌اند حار و محر قست محمد زکریا گفته که طبیعة زیبق باردمائیی غلیظاست در ان حدتی و قبضی هست دال بر این انست که جمع اجساد می‌کند و بوی او فالج می‌آورد و هر گاه تصعید کنند زیبق را حاد حریف محلل مقطع می‌شود و دلیل برین است که جرب را می‌برد و حکه را چون طلا کنند حقیر می‌گوید که غیر مصعدا و نیز جرب و حکه را می‌برد و هر گاه بکشند نیک باشد کردا و کشتن شپش را و خاک زیبق موش را بکشد چون سمیت این دوا ظاهر است و طبیعة که حامی بدنست دفع اذیة می‌کند پس چون در بدن بمالند و از رهگذر مشام داخل بدن شود طبیعة برای دفع او رطوبات بدنی را تحریک می‌دهد جهة دفع اذیه همچنانکه اگر وجعی یا تفرق اتصالی واقع شود مواد بسیار برای اصلاح بجاست از وجع اماله کند همچنین وقتی که زیب در بدن نفوذ کند طبیعة جهة دفع اذیة تحریک مواد می‌کند و ازینست که رگها بر خواسته می‌شود و رنگ ز جا بر می‌آید و عرق بسیار می‌آید برای دفع ان اذیة و چون ان اذیة عام است تحریک عامه مواد می‌کند و این هنگام مواد مرض مغموز و مستهلک در باقی مواد می‌شود و ضرر و اذیة او مستدفع می‌شود بلکه جملگی صالح می‌شوند و با این حال این سال نیز هست که بواسطه انزعاج طبیعة برای دفع موذی و برانگیزانیدن ارواح و اخلاط حرارتی ناشی می‌شود زیاده بر قدر طبیعی و مواد متحرکه نیز از حرکت حرارتی اکتساب می‌کنند و این‌چنین حرارت را نشان از اینست که متخلخل سازد مواد متحجره را و چون متخلخل شود در او نفوذ کند این مواد حاده بحرارت ذاتی و مکتبی و لامحاله صلابة و تحجر مواد بعد ازین برطرف می‌شود و قابل ان می‌شود که تحلیل پذیرد باندک زمانی و از نیست که صلابتها که مانند سنگ باشد چنان نرم شود و متخلخل شود بمثابیخ و برف که در آفتاب بگذارد و دفع مرض و مواد و اگرچه مقصود طبیعة نیست اما بالعرض واقع می‌شود و اهتمام دفع بالذات برای دفع اذیة و ضرر زیبق است با وجود آنکه فرض کنیم که زیبق را تأثیری نباشد و بر دفع ماده مرض اما اگر او را هم تأثیری در تخفیف و دفع مواد مرضی باشد و حال آنکه البته چنین است که تحلیل قوی می‌کند رطوبات بدن را خواه صالحه خواه فاسده و این بیقین می‌رسد در کشتن شپش که از بوی او گریزان می‌باشد و کمال اضطراب بعمل می‌آورد اولاً بعد از آن پوستی تنگ می‌شود و خشک می‌شود و شپش از جنس رطوبات بدنی است که بواسطه عدم صلاحیة نوعی از تعفن پیدا کرده که مسعدقیفتان حیوة قملی شده همچنانکه او ارز آنچه زیبق چنین می‌شود رطوبات بدن خواه صالح خواه غیر صالح بتحلیل می‌رود و جفاف عظیم روی می‌نماید و ازینست که در بدن وهن کلی بعد از تطلیه رو می‌نماید هر چند مصلحات با ان ضم کنند و از این بیان بظهور رسید که سبب تأثیر زیبق در دفع این امراض یکی انست که ماده مرض نسبت برطوبات بدنی در کمال قلة است و از امتزاج تغییری در آنها حادث نمی‌شود بلکه خود صورت ان رطوبات می‌کرد و کیفیة فاسده او زایل می‌شود دیگر تخلخل صلابتهاست بواسطه حرارت مذکوره و نفوذ رطوبات حاره در مواضعی که هوا نفوذ کرده بواسطه تخلخل و تحلل آنها ازین سبب دیگر مقل زیبق است در مواد واگر یکی از اینها باشد در دفع ماده مرض وافی باشد به تخصیص که مجموع اینها واقع است و الحمد لله اللطیف الخبیر

و اما اولان دو چیز که عمده بودند در تسقیه و از بیخ چینی بود[ویرایش]

و اما اولان دو چیز که عمده بودند در تسقیه و از بیخ چینی بود و آن در این اوقات ظاهر شده و ما طریق تسقیه بانواعه در رساله که در آن باب تألیف کرده‌ایم بیان کرده‌ایم و  سبب تأثیر نیز بیان نموده اما اینجا نیز شمه ذکر کنیم بدانکه طریق خوردن این بیخ آنست که بستانند صد و شصت مثقال ازو و بیست و یک قسم کنند و هر روز یک بخش را مانند باقلی و کوچکتر خورد کنند و با یک من و نیم آب بجوشانند تا به نصف آید بعد از آن صاف کنند و همچنان که دزدیک باشد کرم بیش خود بنهند و لحاف بر سر کشند و نوعی کنند که بخار دیگ تمام بر بدن و سر و روی او آید تا عرق تمام بکند و بعد از آن صافی کند و دو پیاله از آن بنوشد و تنها آن را در شبانروزی بخورد و خود را به همین آب بشوید یعنی قدری از این آب در ظرف طهاره داخل سازند اما در وقت قسمت بیخ می‌باید که به چهار دانگ سنگین و دو دانگ سبک باشد هر روز شش مدد در دیگ سفالین نو کنند که چربی ندیده باشد اگر قزغان کنند می‌باید که نوع قلعی کرده باشند و سر آن را بپوشند چنانچه بخار اصلاً بیرون نرود و هر بیخ که یک بار جوشانیدند جدا بگذارند که خشک شود و رطوبات با آن نماند که متعفن نشود و نوعی سازند که روز بیست و پنجم دوم بیخ روز اول را بجوشانند و همچنین تا بیخ روز بیستم روز چهار و بیخ روز بیست و یکم را چهل و یکم بجوشانند و پرهیز کنند درین ایام ان لبنیات و حموضات و فواکه و بقول و نمک و اب و غیر از نان بی‌نمک و برنج و مرغ بی‌نمک چیزی دیگر نخورند و شربت قند یا نبات بنوشند و دارچینی در طعام داخل کنند و گوشت بره کباب هم می‌توان خورد و مباشرت اصلاً نمی‌باید کرد و اگرچه کمال رغبت باشد با آنکه درین بیخ تقویة با هشت بواسطه رطوبة فصلی که درو هست و بحمام نمی‌باید رفت مگر روز چهل و دوم بعضی از فواکه تجویز انار شیرین کرده‌اند و نخوردن اولی است و اگر خورد بسیار اندک خورد بعضی مردم بیخ را بسیار نرم می‌کوبند و نصف مقدار مذکور را بعسل می‌نوشند و تا چهل و یک روز می‌خورند و همان پرهیز نگاه می‌دارند و بعضی همان مقدار را در بیست روز می‌خورند و پرهیز اکثر آنست که تا چهل روز نگاه می‌دارند و بعضی پرهیز در بیستم می‌شکنند و بعضی بعد از بیستم همان تمام مقدار را تا چهل روز می‌خورند چنانچه دو خورش صرف می‌کنند و واقع آنست که سعی تمام می‌کنند و فایده بسیار اندک می‌یابند.

و بعضی معجونی از بیخ چین ترکیب می‌کنند و آن معجون می‌خورند و آنچه قیاس ما اقتضا می‌کند انست که اجزای معجون این باشد در نباد جدوار زراوند مد حرج خولنجان سورنجان ما هیز هرج دیوند جینی افتمون هلیله سیاه سمط مفسول تربدا سفید دارچینی سنبل مصطکی زیوا زعفران بسباسه قرنفل هیل بیخ چینی امد کوفته و بیخته بسه*عسل بسرشند هر روز پنج مد از این ترکیب بخورند تا وقتی که تمام خورده شود خوردن این و امثال در فصلین معتدلین اولی است و از بیخ جینی عرقی با دارچینی می‌گیرند و خوردن آن از نفعی خالی نیست اگر بعد از صحة کلی خورند اولی خواهد بود زیرا زیراکه اینها را تا شیر کلی نیست که ما را خاطر جمع توان کرد اینست آنچه این حقیر درین باب ایراد کرده و اما آنچه امیر بهاء الدوله در طب خود ذکر کرده اینست و اما ارمنی دانه که در خراسان بآبله فرنگ مشهور بود بجهة کثرت مشابهة اکثر ان بجدر می‌ماند در حیاة و در جمیع اعراض بانواع پدید آید بعضی را آبلهای بزرگ و غلبه و درهم پوسته بیک‌بار بدید آید و اب گیرد و سخت بزرگ شود و سوزش می‌کند و بعضی را که اندک اب گیرد زود ریش گردد و محل ان سوزش و درد و حرارة عظیم می‌کند همچون حمره و گاهی بسعفه خشک اکّال باز گردد و گاهی بنمله‌اید و خشک‌ریشه پیدا کند و بزرگ می‌شود و پوست را نیز حتی می‌خورد و بیشتر ظهورا و اولا بر پوست سر بود یا بر مذاکیره و گاه باشد که بر اکثر اعضا براید بتدریج و آنچه را اول برامده باشد هنوز باقی باشد و بعضی دانه بلکه بنوبت براید و گاه باشد که بر بعضی اجزا اعضا غلبه کند بتخصیص سر و بعضی نباشد یا کمتر بود بتخصیص پایها و گاه باشد که بثرات اندک و متفرق بود و اعراض ان غلبه حرارة مزاج است و اعیا و خاریدن و درد مفاصل بمرتبه که حرکة مشکل تواند کردن و در شبها درد مفاصل بیشتر رنجه دارد و آن را که دانه کمتر براید وجع مفاصل بیشتر بود و گاهی وجع ثاقب شود چنانچه بیمار خواهد که خود را هلاک کند و گاه باشد که زمن سازد و من دیدم زنی را که پایها مدتی بیکار شد هجو مفلوج و گاه باشد که با وجود درد مفاصل دست و پا ورم کند و تهیج اندر پشت چشم و  روی پدید آید و اشتهای طعام کم شود و هضم ضعیف گردد و گاه باشد که از اول دانه غلبه براید تا اخر وجع باشد و بحران تام آن چنانچه بعضی دریافته‌اند چون تخلیطی نشود در نصف ماه باشد و قبل از این چون علاج نیکو کنند تخفیفی نیکو یابد و بعد چند روز دیگر باز دانه و درد و ورم عود کند و بعضی را که مزاج قوی بود و اخلاط بد در بدن او کمتر باشد دانه کمتر پدید آید و اعراض آن کمتر رنجه دارد و بسیار بود که قبل از ظهور بثره حرارتی و سستی بمدتی پدید آید و بعلاج و استفراغات گاهی کمتر می‌شود و بان پیدا می‌شود پس ناگاه بثره طاهر می‌شود و با خود حرارتی و اعیایی و درد مفاصل پیدا می‌شود و بعد از مدتی از ایام بثره ظاهر می‌شود

حکایت[ویرایش]

دیدم زنی را که مدتی کاوی او درد می‌کرد ناگاه آبله فرنگ برآورد حقیر می‌گوید که درد کاو نیز از بثره آبله است و رنگ این بثره برنگ مواد محدث ان متعلق است اما اکثر زرد باشد و در سطح کاو فوری می‌دارد و چرک و خون اکثر اوقات ازو می‌زاید و ناصور می‌شود و بسیار باشد که لهاة را بیندازد و بهیچ چیز دفع نشود مگر با مور مذکوره و طلای او می‌ماند که در میان سر بیشتر بمالند و چنین کردن را جرب سازند و حلق را تا تخفیف ماده ناصور کند و باقلاع بیک‌بار صحت یابد این‌چنین درد گلوگاه اول پیدا می‌شود و گاه آخر و گاه با دیگر دآنهاسید کوبد و بسیار باشد که اول بثره ظاهر شود آنگاه از این اعراض بعضی یا همه پدید آید و آن مرض از جمله امراض مسری باشد لیکن بسیار سریع السرایه نباشد و از مجامعة با تشکدار زودتر از مصاحبه پدید آید و از رسیدن بخار تن او به تن اندر حمام یا رسیدن عرق و آلایش فوطه و لباس او زودتر از ملاقات و ادراک نفس او پدید آید حقیر می‌گوید که این کلام حق است و سبب این آنست که این مرض را باقصی الامکان طبیعة جهد می‌کند در پاک داشتن باطن ازین ماده خبیث و در بیرون انداختن بظاهر بدن و از نیست که در حالاتی که وصول ابخره ظاهر بدنی بیشتر باشد سرایة عظیم‌تر باشد و وصول هوای تنفس چون باطن ازین ماده پاکست مضرة چندان ندارد و ماده این مرض خلطی بود عفن مرکب از اخلاط فاسده لیکن بلغمیت و سوداویة احتراقی بدان غالب بود و این خلط عفن هر خلط را که در بدن بیشتر و غلبه‌تر یابد آن را عفن سازد و بجنس خود مستحیل گرداند و گاهی فساد ماده بحدی رسد که ریش ان عضو را بخورد و تباه کند و بسیار باشد که بثرات با اعراض آید و بمرات برطرف شود و درد و ورم و بدی هضم باقی باشد تا مدت بحران تام و بان حرارة گاهی نیز ظاهر می‌شود و کسی که درین مرض تخلیطات کند و در علاج تقصیر نماید دو سال و سه سال و چهار سال و بیشتر اندرین مرض بماند لیکن بی‌دانه یا کم دانه چنین بود و اما بسیار دانه از مدت بحران تام مذکور در نگذرد و بعلاج صحت یابد و بعضی را که اخلاط بد بسیار در بدن باشد و بثره بسیار پیدا کند و علاج نیک نکند هلاک شود علاج نخست تنقیه باید کرد و غذاهای تریاقی کم ترشی بکار داشتن و تسکین حرارة بکافوریات و غیره نمودن و هر گاه که ترشی و سردی خوردن در درد و غیره زیاده می‌کند بدانند که ماده آن بلغم عفن یورقی بود و اشتباه آن پس از آن حذر باید کرد و اگر بخلاف این باشد بداند که خلط محترق است پس درین محال ترشیهای تریاقی بکار دارند و آنجا که بثرات یک یک بیرون آمد تیزاب مد بر بر هر یک مالیدن عظیم نافع‌اید و مداومت خوردن و بوییدن تریاقات بعد از تنقیه مناسب هر خلطی واجب بود و حذر از حلویات و ادویه حاره که حاد کننده و بر جوشاننده باشند لازم بود و همچنین از هرچه بادانگیز بود و جز درین مرض مضر بود و در هر ماه چند نوبت ملینات قوی مثل خلوس خیار شنبر اندر مغلی مناسب با شیر خشت در معصور انار و نقوع سنا مکی کرده باید داد هلیلجات نیز مناسب بود هر سه ماه حجامة بر ساقین عظیم نافع بود و تیزاب مدّبر نرم بر محل درد از مفاصل مالیدن مفید بود و بعد تیزاب روغن صورد برمکی در آن حل کرده مالیدن نفع تمام بخشد دردها را و روغن مغز تلخ زردآلو مالیدن بسی نافع‌اید و بخور برگ مورد و گز و صندل وانکزد هر هفته چند نوبت در شیب دامان مریض که بسیار دانه بود کردن بسی مفید بود و محل علة را بطبیخ اشرّ غاز و گل سرخ و مورد و گز که اندک سرکه در آن باشد هر روز نشستن بتخصیص در کرنا مفید بود و جدوار بگلاب ساییده و محل زخم و درد طلا کردن نافع بود و چون از مباشرة  افتاده باشد همه شب جدوار ساییده باب در احلیل باید چکانیدن و بر پیه مرغ و فرستادن و در خصیه‌ها مالیدن و در دارالمرز مار دارو باب ساییده می‌مالند بر دانه‌ها در هفته یک نوبت دو مثقال و یک مثقال بعسل معجون کرده می‌خورانند و قی و اسهال چند واقع می‌شود و عظیم مفید می‌آید و بسیار را بدین نوع علاج کنند.

و مداومة خوردن جدوار صباحها در گلاب ساییده و چون نادر هر حیوانی و گل ارمنی و گل مختوم در شربت ابی یا در شرابی مناسب و حب الشفا در معصور انار حل کرده و حافظ الصحه و تریاق کامل و اشتباه اینها بیخ این علة بر کنند و اکثر آن بود که پیش از هفده ماه اصلاح نیکو کنند و لبنیات اکثر آبله‌دار آن را مضر بود الا دوغ آب کاوی تازه در کرما بعضی کرم‌مزاجان را و سیر و کندنا و پیاز اندر طعامها بسی نافع آید جمله را حقیر گوید درین نظر است و اکثر آنچه در جدری نافع بود اینجا نیز نافع بود و چربیها و گوشت نازک اینجا مضرت نکند بسیار و گوشت کبوتر بچه و امثال آن بس مفید بود و گوشت خارپشت و راسو دوای این مرض بود و بالجمله بدین تدبیر تعدیل و مراعاة مزاج کنند تا وقت بحران تام و آن هنگام دارویی که آن را داروی آبله فرنگ گویند بمالند بدستورش تا صحة کامل حاصل شود و این اقوی علاج این مرض است و اگر علت غالب بود و بدین مدت مذکور مهلت ندهد و علاجهای سابق مؤثر نیفتد یا میسر نشود چاره جز آن نباشد که دارو بمالند تا تخفیفی حاصل شود و دانه‌ها خشک شود و بریزد درد کمر شود آنگاه علاجهای دیگر می‌کنند و چون دیگر علة طغیان کند باز داروی مقرر تکرار عمل کند بعد از یک ماه و دو ماه تا آنکه بمدت بحران برسد طریق استعمال دوا آنست که بر تمام مفاصل از آن بمالند بعد مریض را بسیار نیکو بپوشانند یک شبان‌روز چنانکه عرق بسیار کند و در آن اثنا بجای آب و غذا و شربت جهة دفع حرارة و تقویت شربت صندل و گلاب و تخم ریحان با نبات یا عرق بید و اسبغول دهند و در ضعف مزاج اندک گوشت آبه هم جایز باشد و بعد عرق بغذا تقویة کند و روز سیم شیر خشت و سنا با فلوس خیار شنبر بدستور مذکور دهند و نیکی عمل و امید صحت کامل آنگاه بود که بعد از اسهالی که دستور ملین است خون بگشاید یا ریمی خون آلود چند مجلس واقع شود آن را بوقت افراط بفادر هر در دوغ ساییده یا جدوار در شربت بهی ساییده خورانیدن تدارک کند و تا چنین استفراغی نشود هنوز نقای تام حاصل نگردد واگر بتکرار عمل ننمایند باز احتیاج افتد بعد مدتی مدید از شهور و ایام و علاقه دیگر که بعد از دارو و صحة کامل خبر دهد آنست که درون دهن تمام برجوشد چنانچه زبان ورم کند و سخن نتواند گفتن و چیزی نتواند خوردن و گاه باشد بقی ملین را دلغ کند و این نیک نباشد اما گاه بود که رعاف افتد بعد قی بی‌افتی که در دماغ باشد و آن نیز بغایت امیدوار باشد و جهة دهن لخلخه سازند از عصیر عنب الثلب و گشنیز تر و سرکه و شربت صندل و گلاب و می‌بوید و بدان دهن می‌شوید و بُجر غانق شورباهای مناسب بروی آشنا مانند و بعد از داروی مسهل اگر ریشی مانده باشد که بصلاح نیامده باشد باید که در نمله و نار فارسی مذکور شده طلا نمایند و من بعضی مردم بلغمی‌مزاج را در هر ماه دو سه نوبت مسهل حمپال می‌دادم و بسی نافع بود و بعضی را بعد از مسهل مداومة معجون سیماب فرمودم صحت یافتند بعضی از اطبا را دیدم که بعد از روغن آبله مالیدن سه شبانه روز عرق می‌فرماید و در آن اثنا غذاهای لطیف و پر قوت از مرقها می‌دهند یک نوبت در روزی یک نوبت شربت مذکور بعد از آن ملین می‌دهند و این خالی از ضرری نیست و مدت این مرض چون دراز است برفق و مدارا و تنقیه بدفعات و پرهیز با مراعات قوت واجب بود معجون سیماب بگیرند سیماب ده درم سفوف مقوی پنج درم حنا و فلفل و زنجبیل از هر یک دو درم کوفته و بیخته سیماب را با آنها بکش و بعسل و شربت لیمو معجون ساز شربتی بقدر نخودی بسفوف مقوی دارچینی رازیانه مصطکی بالسویه کوفته و بیخته نگاه دارند این است تمام کلام بهاء الدوله حقیر گوید این نسخه حب معجون مجربان مشهور روم و فرنگ و هند است و در باقی بلاد نیز انتشار یافته و اگر خواهند معجون شیر می‌توان کرد اما بمذاق حقیر اگر در روغنها کنند و از آن طلایی ترتیب دهند فایده آن اتم و نفع آن اعم و از خوف اسلم خواهد بود ان شاء الله المحمود زیبق مقل کثیر اصمغ عربی نشاسته ریوند چینی تربد غاریتون  زعفران برگ حنا انزروت کافور مصطکی جدوار مغز پسته و بادام محموده در اصل نسخه تغییر وزن بعضی اجزا نشده اما اگر در طلا ریوند و غاریقون و تربد نکنند و به بعضی ادویه مناسبه تعویض کنند بهتر و مناسبتر خواهد بود اما طلایی که مجرب عام است کندر مصطکی صبر سیاه حلیه املیمیاشوره رعد اندازی که آن را باروت و یمساد و نیز گویند م مک حنا ده سیماب ده زنکار ده مک روغن نقط روغن گاو چهار سیر روغن پیه پنج سیر مرهم سازند حقیر گوید که هر گاه که آبله متقرح باشد و قرحه ناصور باشد این مرهم بسیار مفید است طلاء مجرب خالی از حالی نیست و از اکثر ماضر بهتر است مامیران چینی مومیایی معدنی میعه سایله کندر توتیای کرمانی ورق حنا سورنجان پیه قاوندی شنجرف زاج سفید اشق کثیرا مصطکی بوده ارمنی صبر سقوطزی زنجار مرداسنگ زیبق پیه بز سیاه بیخ بنفشه پوست نارنج روغن گل سرخ مغز قلم گاو روغن زیت موم کافوری آب لیمو معلوم باشد که گوییا بیخ بنفشه و پوست نارنج از برای آنست که بوی کریه نباشد و روغنها نسبة با ادویه بسیار کم است اگر وزن بعضی ادویه کم کنند یا بعضی روغنها زیاده کنند بهتر خواهد بود و جنین معلوم می‌شود که از برای آتشکیست که قرحه باشد و بر اصل قرحه می‌نهند و بر سایر بدن نیز می‌مالند و اللّه اعلم بالصواب

خاتمه در طلایی که از برای جرب بغایت نافع است[ویرایش]

بدانکه از برای جرب این طلا بسیاری جامع النفع بالغ الفعل است و چون مقاربه و مجانسه تام با مرض آتشک داشت ازین جهة این رساله مذیل باین طلا شد اول جامع و مولف ادویه این طلا سیّار بن موسی حرّانی است صاحب معالجات و گفته است که امری بدیع من الطلا قد جر بناه و استعملناه طویلا فلم نرصنه الا رشدا در آخر استعمال کنند نسخه این کندس اصول الحلما عروق درخت انار عروق عنب الثعلب عروق حماض بری هلیله سوخته تخم ریباس برگ خرزهره زیبق تتول بخاکستر ریزه یا خاکستر جونا روغن اقلیمیای فضی میعه یابسه و حله نوشادر عاقرقرحا بیخ*از هر دو سوخته ادویه کوفته و با زیبق مقتول جمع کرده بقطران لت کنند و در ظرفی برمی‌دراز کنندو طبقی بر سران بنهند از سقال و در بثوری نهند که شب گرم کرده باشند یک شب بگذارند و صباح بدر آرند و بگذارند تا سرد شود پس ادویه بیرون کنند و آن مانند زغال و فحم شده باشد اگر نشده باشد عمل اعاده کنند بعد از آن سحق کنند و باربع آن یک بیامیزند و مجموع بروغن کل جرب کنند و به سرکه تر کنند بعد از آن عضو را طلا کنند و بگذارند تا خشک شود بعد از آن عضوی دیگر را و همچنین تا تمام شود و هر چند صبر کنند و یکبار بمالند بهتر بود حقیر گوید ملاحظه کن که چون از دیگر دواهای این مرض سوداوی اثری نیافتند در تحلیل ماده آن بزیبق*شدند و چون زیبق مستشعر ضرر بود ادویه مصلحه داخل کردند در آتشک و ادویه او نیز همین شیوه ملوک شده است و اتفاقاً مجموع اهل خبرت و تجربه بر آن اتفاق کرده‌اند قدتم الرسالة علی ید ابن اخ

مطلب پایانی[ویرایش]

مؤلفها الحقیر الفقیر الی ربه الحسیب علی رضا بن حسن بن مسعود الطبیب فی سلخ شهر جمادی الاول فرسنه اربع و ثمانن و تسعمائه و تاریخ اتمام تالیفه علی ید الاسناد ابن مسعود بن محمود محمود الطبیب سلمه الله من عواقب الزمان و آفات الدوران و طول عمره الی انقراض الاوان یوم الخمیس ثانی ربیع الثانی من شهور سنه سبع و سبعین و تسعمائه و الحمد لله اولاً و اخراً و باطناً و ظاهراً و صلوته و سلامه علی محمد و آله اجمعین تم تم