یک هلو هزار هلو - قسمت اول
بغل ده فقیر و بی آبی باغ بسیار بزرگی بود، آباد آباد. پر از انواع درختان میوه و آب فراوان. باغ چنان بزرگ و پردرخت بود که اگر از این سرش حتی با دوربین نگاه میکردی آن سرش را نمیتوانستی ببینی.
چند سال پیش ارباب ده زمینها را تکه تکه کرده بود و فروخته بود به روستاییان اما باغ را برای خودش نگاه داشته بود. البته زمینهای روستاییان هموار و پردرخت نبود. آب هم نداشت. اصلا ده یک همواری بزرگ در وسط دره داشت که همان باغ اربابی بود، و مقداری زمینهای ناهموار در بالای تپهها و سرازیری درهها که روستاییان از ارباب خریده بودند و گندم و جو دیمی میکاشتند.
خلاصه. از این حرفها بگذریم که شاید مربوط به قصه ی ما نباشد.
دو تا درخت هلو هم توی باغ روییده بودند، یکی از دیگری کوچکتر و جوانتر. برگها و گلهای این دو درخت کاملا مثل هم بودند به طوری که هر کسی در نظر اول میفهمید که هر دو درخت یک جنسند.
درخت بزرگتر پیوندی بود و هر سال هلوهای درشت و گلگون و زیبایی میآورد چنان که به سختی توی مشت جا میگرفتند و آدم دلش نمیآمد آنها را گاز بزند و بخورد.
باغبان میگفت درخت بزرگتر را یک مهندس خارجی پیوند کرده که پیوند را هم از مملکت خودشان آورده بود. معلوم است که هلوهای درختی که اینقدر پول بالایش خرج شده باشد چقدر قیمت دارد.
دور گردن هر دو درخت روی تخته پاره یی دعای « وان یکاد» نوشته آویزان کرده بودند که چشم زخم نخورند.
درخت هلوی کوچکتر هر سال تقریباً هزار گل باز میکرد اما یک هلو نمیرساند. یا گلهایش را میریخت و یا هلوهایش را نرسیده زرد میکرد و میریخت. باغبان هر چه از دستش برمی آمد برای درخت کوچکتر میکرد اما درخت هلوی کوچکتر اصلا عوض نمیشد. سال به سال شاخ و برگ زیادتری میرویاند اما یک هلو برای درمان هم که شده بود، بزرگ نمیکرد.
باغبان به فکرش رسید که درخت کوچکتر را هم پیوندی کند اما درخت باز عوض نشد. انگار بنای کار را به لج و لجبازی گذاشته بود. عاقبت باغبان به تنگ آمد، خواست حقه بزند و درخت هلوی کوچکتر را بترساند. رفت اره یی آورد و زنش را هم صدا کرد و جلو درخت هلوی کوچکتر شروع کرد به تیز کردن دندانههای اره. بعد که اره حسابی تیز شد. عقب عقب رفت و یکدفعه خیز برداشت به طرف درخت هلوی کوچکتر که مثلا همین حالا تو را از بیخ و بن اره میکنم و دور میاندازم تا تو باشی دیگر هلوهایت را نریزی.
باغبان هنوز در نیمه راه بود که زنش از پشت سر دستش را گرفت و گفت: مرگ من دست نگهدار. من به تو قول میدهم که از سال آینده هلوهایش را نگاه دارد و بزرگ کند. اگر باز هم تنبلی کرد آنوقت دوتایی سرش را میبریم و میاندازیم توی تنور که بسوزد و خاکستر شود.
این دوز و کلک و ترساندن هم رفتار درخت را عوض نکرد.
لابد همه تان میخواهید بدانید درخت هلوی کوچکتر حرفش چه بود و چرا هلوهایش را رسیده نمیکرد. بسیار خوب. از اینجا به بعد قصه ی ما خودش شرح همین قضیه خواهد بود.
***
گوش کنید!..
خوب گوش هایتان را باز کنید که درخت هلوی کوچکتر میخواهد حرف بزند. دیگر صدا نکنید ببینیم درخت هلوی کوچکتر چه میگوید. مثل این که سرگذشتش را نقل میکند:
« ما صد تا صد و پنجاه تا هلو بودیم و توی سبدی نشسته بودیم. باغبان سر و ته سبد و کنارههای سبد را برگ درخت مو پوشانده بود که آفتاب پوست لطیفمان را خشک نکند و گرد و غبار روی گونههای قرمزمان ننشیند. فقط کمی نور سبز از میان برگهای نازک مو داخل میشد و در آنجا که با سرخی گونه هایمان قاتی میشد، منظره ی دل انگیزی درست میکرد.
باغبان ما را صبح زود آفتاب نزده چیده بود، از این رو تن همه مان خنک و مرطوب بود. سرمای شبهای پاییز هنوز توی تنمان بود و گرمای کمی از برگهای سبز میگذشت و تو میآمد، به دل همه مان میچسبید.
البته ما همه فرزندان یک درخت بودیم. هر سال همان موقع باغبان هلوهای مادرم را میچید، توی سبد پر میکرد و میبرد به شهر. آنجا میرفت در خانه ی ارباب را میزد. سبد را تحویل میداد و به ده برمی گشت. مثل حالا.
داشتم میگفتم که ما صد تا صد و پنجاه تا هلوی رسیده و آبدار بودیم. از خودم بگویم که از آب شیرین و لذیذی پر بودم. پوست نرم و نازکم انگار میخواست بترکد. قرمزی طوری به گونههایم دویده بود که اگر من را میدیدی خیال میکردی حتماً از برهنگی خودم خجالت میکشم. مخصوصاً که سر و برم هنوز از شبنم پاییزی تر بود، انگار آب تنی کرده باشم.
هسته ی درشت و سفتم در فکر زندگی تازه یی بود. بهتر است بگویم خود من به زندگی تازه یی فکر میکردم. هسته ی من جدا از من نبود.
باغبان من را بالای سبد گذاشته بود که در نظر اول دیده شوم. شاید به این علت که درشت تر و آبدارتر از همه بودم. البته تعریف خودم را نمیکنم. هر هلویی که مجال داشته باشد رشد کند و بزرگ شود و برسد، درشت و آبدار خواهد شد مگر هلوهایی که تنبلی میکنند و فریب کرمها را میخورند و به آنها اجازه میدهند که داخل پوست و گوشتشان بشوند و حتی هسته شان را بخورند.
اگر همانطوری که توی سبد نشسته بودیم پیش ارباب میرفتیم، ناچار من قسمت دختر عزیز دردانه ی ارباب میشدم. دختر ارباب هم یک گاز از گونهام میگرفت و من را دور میانداخت. آخر خانه ی ارباب مثل خانه ی صاحبعلی و پولاد نبود که یک دانه زردآلو و خیار و هلو از درش وارد نشده بود. در صورتی که باغبان نقل میکند که ارباب برای دخترش از کشورهای خارجه میوه وارد میکند. سفارش میکند که با طیاره برای دخترش پرتقال و موز و انگور حتی گل بیاورند. البته برای این کارها مثل ریگ پول خرج میکند. حالا خودت حساب کن ببین پول لباس و مدرسه و خوراک و دکتر و پرستار و نوکر و اسباب بازیها و مسافرتها و گردشهای دختر ارباب چقدر میشود. تو بگو هر ماه ده هزار تومان. باز کم گفته یی – از مطلب دور افتادم.
باغبان سبد در دست از خیابان وسطی باغ میگذشت که یک دفعه زیر پایش لانه ی موشی خراب شد به طوری که کم مانده بود باغبان به زمین بخورد اما خودش را سر پا نگه داشت فقط سبد تکان سختی خورد و در نتیجه من لیز خوردم و افتادم روی خاک. باغبان من را ندید و گذاشت رفت.
حالا دیگر آفتاب توی باغ پهن شده بود. خاک کمی گرم بود اما آفتاب خیلی گرم بود. شاید هم چون تن من خنک بود، خیال میکردم آفتاب خیلی گرم بود.
گرما یواش یواش از پوستم گذشت و به گوشتم رسید. شیره ی تنم هم گرم شد. آنوقت گرما رسید به هستهام. کمی بعد حس کردم دارم تشنه میشوم.
پیش مادرم که بودم، هر وقت تشنهام میشد ازش آب مینوشیدم و خورشید را نگاه میکردم که بیشتر بر من بتابد و بیشتر گرمم کند. خورشید بر من میتابید. گونههایم داغ میشدند. من از مادرم آب میمکیدم، غذا میخوردم، و شیره ی تنم به جوش میآمد، و هر روز درشت تر و درشت تر و زیباتر و گلگون تر و آبدارتر میشدم، و قرمزی بیشتری توی رگهای صورتم میدوید و سنگینی میکردم و بازوی مادرم را خم میکردم و تاب میخوردم.
مادرم میگفت: دختر خوشگلم، خودت را از آفتاب ندزد. خورشید دوست ماست. زمین به ما غذا میدهد و خورشید آن را میپزد. بعلاوه خوشگلی تو از خورشید است. ببین، آنهایی که خودشان را از آفتاب میدزدند چقدر زردنبو و استخوانی اند. دختر خوشگلم، بدان که اگر روزی خورشید از زمین قهر کند و بر آن نتابد، دیگر موجود زنده یی بر روی زمین نخواهد ماند. نه گیاه نه حیوان.
از این رو تا میتوانستم تنم را به آفتاب میسپردم و گرمای خورشید را میمکیدم و در خودم جمع میکردم و میدیدم که روز به روز قوتم بیشتر میشود. همیشه از خودم میپرسیدم:
« اگر روزی کسی خورشید را برنجاند و خورشید از ما قهر کند، ما چه خاکی به سر میکنیم؟» عاقبت جوابی پیدا نکردم و از مادرم پرسیدم: مادر، اگر روزی کسی خورشید خانم را برنجاند و خورشید خانم از ما قهر کند، ما چکار میکنیم؟
مادرم با برگهایش غبار روی گونههایم را پاک کرد و گفت: چه فکرهایی میکنی! معلوم میشود که تو دختر باهوشی هستی. میدانی دخترم، خورشید خانم به خاطر چند نفر مردم آزار و خودپسند از ما قهر نمیکند فقط ممکن است روزی یواش یواش نور و گرمایش کم بشود بمیرد آنوقت ما باید به فکر خورشید دیگری باشیم والا در تاریکی میمانیم و از سرما یخ میزنیم و میخشکیم.
راستی کجای قصه بودم؟
آری، داشتم میگفتم که گرما به هستهام رسید و تشنه شدم. کمی بعد شیره ی تنم به جوش آمد و پوستم شروع کرد به خشک شدن و ترک برداشتن. مورچه سواری دوان دوان از راه رسید و شروع کرد به دور و بر من گردیدن.
وقتی که از سبد به زمین افتاده بودم، پوستم از جایی ترکیده بود و کمی از شیرهام به بیرون ریخته بود و جلو آفتاب سفت شده بود. مورچه سوار نیشهایش را توی شیره فرو کرد و کشید. بعد ول کرد. مدتی به جای نیشهایش خیره شد بعد دوباره نیشهایش را فرو کرد و شاخکهایش را راست نگاه داشت و پاهایش را به زمین فشرد و چنان محکم شروع کرد به کشیدن که من به خودم گفتم الان نیشهایش از جا کنده میشود. مورچه سوار کمی دیگر زور داد. عاقبت تکه یی از شیره ی سفت شده را کند و خوشحال و دوان دوان از من دور شد.
همین موقعها بود که صدایی شنیدم. دو نفر از بالای دیوار توی باغ پریدند و دوان دوان به طرف من آمدند. صاحبعلی و پولاد بودند و آمده بودند شکمی از میوه سیر بکنند. مثل آن یکی روستاییان هیچ ترسی از تفنگ باغبان نداشتند. آن یکی روستائیان هیچوقت قدم بباغ نمیگذاشتند، اما پولاد و صاحبعلی همیشه پابرهنه با یک شلوار پاره و وصله دار توی باغ ولو بودند. باغبان حتی چند دفعه پشت سرشان گلوله در کرده بود اما پولاد و صاحبعلی در رفته بودند. آن موقعها هر دو هفت هشت ساله بودند.
خلاصه، آن روز دوان دوان آمدند از روی من پریدند و رفتند به سراغ مادرم. کمی بعد دیدم دارند برمی گردند اما اوقاتشان بدجوری تلخ است. از حرف زدن هایشان فهمیدم که از دست باغبان عصبانی اند.
پولاد میگفت: دیدی؟ این هم آخرین میوه ی باغ که حتی یک دانه اش قسمت ما نشد.
صاحبعلی گفت: آخر چکار میتوانستیم بکنیم؟ یک ماه آزگار است که نره خر تفنگ به دست گرفته نشسته در پای درخت، تکان نمیخورد.
پولاد گفت: پدرسگ لعنتی! حتی یک دانه برای ما نگذاشته. آخ که چقدر دلم میخواست یک دانه از آن آبدارهایش را زورکی توی دهانم میتپاندم!.. یادت میآید سال گذشته چقدر هلو خوردیم؟
صاحبعلی گفت: انگاری ما آدم نیستیم. همه چیز را دانه دانه میچیند میبرد تحویل میدهد به آن مردکه ی پدرسگ که حرامش بکند. همه اش تقصیر ماست که دست روی دست گذاشتهایم و نشستهایم و میگذاریم که ده را بچاپد.
پولاد گفت: میدانی صاحبعلی، یا باید این باغ مال ده باشد یا من همه ی درختها را آتش میزنم.
صاحبعلی گفت: دو تایی میزنیم.
پولاد گفت: بی غیرتیم اگر نزنیم.
صاحبعلی گفت: بچه ی پدرمان نیستیم اگر نزنیم.
بچهها چنان عصبانی بودند و پاهایشان را به زمین میزدند که یک دفعه ترسیدم نکند لگدم کنند. اما نه، نکردند. درست جلو رویشان بودم که خاری به پای پولاد فرو رفت. پولاد خم شد خار را دربیاورد که چشمش به من افتاد و خار پایش را فراموش کرد. من را از زمین برداشت و به صاحبعلی گفت: نگاه کن صاحبعلی!
بچهها من را دست به دست میدادند و خوشحالی میکردند. دلشان نیامد که من را همینجوری بخورند. من خیلی گرم بودم. دلم میخواست من را خنک بکنند بخورند که زیر دندانشان بیشتر مزه کنم. دستهای پر چروک و پینه بسته شان پوستم را میخراشید اما من خوشحال بودم چون میدانستم که من را تا آخرین ذره با لذت خواهند خورد و پس از خوردن، لبها و انگشت هایشان را خواهند مکید و من روزها و هفتهها زیر دندانشان مزه خواهم کرد.
صاحبعلی گفت: پولاد، شرط میکنم تا حالا همچنین هلوی درشتی ندیده بودیم.
پولاد گفت: نه که ندیده بودیم.
صاحبعلی گفت: برویم کنار استخر. خنکش کنیم بخوریم خوشمزه تر است.
من را چنان با احتیاط میبردند که انگار تنم را از شیشه ی نازکی ساخته بودند و با یک تکان میافتادم میشکستم.
کنار استخر سایه و خنک بود. بیدها و نارونهای پیوندی چنان سایه ی خنکی انداخته بودند که من در نفس اول خنکی را حتی در هستهام حس کردم. من را با احتیاط توی آب گذاشتند و چهار دست کوچک و پینه بسته شان را جلو آب گرفتند که من را نبرد توی استخر بیندازد. آب حسابی یخ بود. کمی که نشستند پولاد گفت: صاحبعلی!
صاحبعلی گفت:ها، بگو.
پولاد گفت: میگویم این هلو خیلی قیمت داردها!
صاحبعلی گفت: آری.
پولاد گفت: آری که حرف نشد. اگر میدانی بگو چند.
صاحبعلی فکری کرد و گفت: من هم میگویم خیلی قیمت دارد.
پولاد گفت: مثلا چقدر؟
صاحبعلی باز فکری کرد و گفت: اگر حسابی سردش بکنیم – حسابی ها! – هزار تومان.
پولاد گفت: پول ندیدی خیال میکنی هزار هم شد پول.
صاحبعلی گفت: خوب، تو که ماشاالله سر خزانه نشسته یی بگو چقدر.
پولاد گفت: صد تومان.
صاحبعلی گفت: هزار که از صد بیشتر است.
پولاد گفت: تو بمیری! من که از خودم حرف در نمیآورم. از پدرم شنیدهام.
صاحبعلی گفت: اگر این جوری است شاید هم هر دو یکی باشد. من هم از خودم حرف در نمیآورم. از پدرم شنیدهام.
پولاد من را یواشکی لمس کرد و گفت: دستهایم یخ کرد. به نظرم وقتش است بخوریم.
صاحبعلی هم من را با احتیاط لمس کرد و گفت: آری، سرد سرد است.
آنوقت من را از آب درآورد. از آب که درآمدم بیرون را گرم حس کردم. حالا دلم میخواست من را زودتر بخورند تا نشان بدهم که لذیذتر از آن هستم که خیال میکنند. دلم میخواست تمام قوت و گرمایی را که از خورشید و از مادرم گرفته بودم به تن این دو بچه ی روستایی برسانم.
در حالی که پولاد و صاحبعلی برای خوردن من تصمیم میگرفتند، من توی این فکرها بودم که در عمرم چند دفعه حال به حال شدهام و چند دفعه ی دیگر هم خواهم شد. به خودم میگفتم: « روزی ذرههای بدنم خاک و آب بودند، بعضی هایشان هم نور خورشید. مادرم آنها را کم کم از زمین میمکید و تا نوک شاخههایش بالا میآورد. بعد مادرم غنچه کرد، بعد گل کرد و یواش یواش من درست شدم. من ذرههای تنم را کم کم، از تن مادرم مکیدم و با ذرههای نور خورشید قاتی کردم تا هسته و پوست و گوشتم درست شد و شدم هلویی رسیده و آبدار. اما اکنون پولاد و صاحبعلی من را میخورند و مدتی بعد ذرههای تن من جزو گوشت و مو و استخوان بدن آنها میشود. البته آنها هم روزی خواهند مرد، آنوقت ذرههای تن من چه خواهند شد؟»
بچهها تصمیم گرفتند من را بخورند. صاحبعلی من را داد به پولاد و گفت: یک گاز بزن.
پولاد یک گاز زد و من را داد به صاحبعلی و خودش شروع کرد لبهایش را مکیدن. صاحبعلی هم یک گاز زد و من را داد به پولاد.
همانطوری که به خودم گفته بودم زیر دندانشان خیلی مزه کردم.
اکنون گوشت تن من از بین میرفت اما هستهام در فکر زندگی تازه یی بود. یک دقیقه بعد از هلویی به نام من اثری نمیماند در حالی که هستهام نقشه میکشید که کی و چه جوری شروع به روییدن کند. من در یک زمان معین هم میمردم و هم زنده میشدم.
آخرین دفعه پولاد من را توی دهانش گذاشت و آخرین ذره گوشتم را مکید و فرو برد و وقتی من را دوباره بیرون آورد، دیگر هلو نبودم، هسته یی زنده بودم که پوسته ی سختی داشتم و تویش تخم زندگی تازه را پنهان کرده بودم. فقط احتیاج به کمی استراحت و خاک نمناک داشتم که پوستهام را بشکافم و برویم.
وقتی بچهها انگشتها و لب هایشان را چند دفعه مکیدند، پولاد گفت: حالا چکار کنیم؟
صاحبعلی گفت: برویم توی آب.
پولاد گفت: هسته اش را نمیخوریم؟
صاحبعلی گفت: برایش نقشه یی دارم. بگذار باشد.
پولاد من را گذاشت در پای درخت بیدی و عقب عقب رفت و خیز برداشت خودش را به پشت انداخت توی آب در حالی که زانوانش را توی شکمش جمع کرده بود و دستهایش را دور آنها حلقه بسته بود. یک لحظه رفت زیر آب، دست و پایی زد و سرپا ایستاد و لای و لجن ته آب از اطرافش بلند شد. آب تا زیر چانه اش میرسید. خزههای روی آب از سر و گوش و صورتش آویزان بود.
صاحبعلی گفت: پولاد، رویت را بکن آن بر.
پولاد گفت: شلوارت را در میآوری؟
صاحبعلی گفت: آری. میخواهم پدرم نفهمد باز آمدیم شنا کردیم. کتکم میزند.
پولاد گفت: هنوز که تا ظهر بشود برگردیم به خانه، خیلی وقت داریم.
صاحبعلی گفت: مگر خورشید را بالای سرت نمیبینی؟
پولاد دیگر چیزی نگفت و رویش را آن بر کرد. وقتی صدای افتادن صاحبعلی در آب شنیده شد، پولاد رویش را برگرداند و آنوقت شروع کردند به شنا کردن و زیرآبی زدن و به سر و صورت یکدیگر آب پاشیدن. بعد هر دو گفتند: بیوقت است. بیرون آمدند. پولاد پاچههای شلوارش را چند دفعه چلاند. آنوقت من را هم از پای بید برداشتند و راه افتادند. از دیوار ته باغ بالا رفتند و پریدند به آن بر. خانههای ده دورتر از باغ اربابی بود.
پولاد گفت: خوب، گفتی که برایش نقشه یی داری.
صاحبعلی گفت: سایه که پهن شد میآیم صدایت میکنم میرویم بالای تپه مینشینیم برایت میگویم چه نقشه یی دارم.
کوچههای ده خلوت اما از مگس و بوی پهن پر بود. سگ گنده یی از بالای دیواری پرید جلوی پای ما. پولاد دستی به سر و صورت سگ کشید و خم شد و رفت به خانه شان. سگ هم به دنبال او توی خانه تپید.
کوچه سربالا بود چنان که کمی آن برتر کف کوچه با پشت بام خانه ی پولاد یکی میشد. صاحبعلی از همان پشت بامها راهش را کشید و رفت. چند خانه آن برتر خانه ی خودشان بود. من را توی مشتش فشرد و جست زد توی حیاط خانه شان و پایش تا زانو رفت توی سرگین خیس و نرمی که مادرش یک ساعت پیش آنجا ریخته بود و صاحبعلی خبر نداشت. مادرش به صدای افتادن، سرش را از سوراخ خانه بیرون کرد و گفت: صاحبعلی، زود باش بیا برای پدرت یک لقمه نان و آب ببر.
صاحبعلی من را برد به طویله و در گوشه یی، توی پهن سوراخی کند و من را چال کرد. دیگر جز سیاهی و بوی پهن چیزی نفهمیدم. نمیدانم چند ساعتی در آنجا ماندم. بوی تند پهن کم مانده بود که خفهام کند. عاقبت حس کردم که پهن از رویم برداشته میشود. صاحبعلی بود. من را درآورد و یکی دو دفعه وسط دستهایش مالید و به شلوارش کشید تا تمیز شدم. از همان راهی که آمده بودیم رفتیم تا رسیدیم پشت بام خانه ی پولاد. مادر و خواهر پولاد پشت بام تاپاله درست میکردند و با زن همسایه حرف میزدند که تاپالههای خشک را از دیوار میکند و تلنبار میکرد.
صاحبعلی از مادر پولاد پرسید که پولاد کجاست؟ مادر پولاد گفت که پولاد بزه را برده به صحرا، در خانه نیست.
پولاد را سر تپه پیدا کردیم. بز سیاهشان را ول کرده بود پشت تپه چرا میکرد و خودش با سگش چشم به راه ما نشسته بود. من ناگهان ملتفت شدم که رنگ پوست پولاد و صاحبعلی درست مثل پوسته ی من است. هر دو از بس برهنه جلو آفتاب راه رفته بودند که سیاه سوخته شده بودند.
پولاد با بیصبری گفت: خوب، نقشه ات را بگو.
صاحبعلی گفت: میخواهی صاحب یک درخت هلو بشوی؟
پولاد گفت: مگر دیوانهام که نخواهم!
صاحبعلی گفت: پس برویم.
پولاد گفت: بزه را چکار کنیم؟
صاحبعلی گفت: ولش میکنیم توی خانه.
پولاد گفت: مادرم گفته تا خورشید ننشسته برش نگردانم.
صاحبعلی گفت: پس سگه را میگذاریم پیش بزه.
پولاد دستی به سر و گوش سگ کشید و گفت: بزه را میپایی تا من برگردم. خوب؟
ما سه تایی دوان دوان رفتیم تا رسیدیم پای دیوار باغ. صاحبعلی گفت: بپر بالا.
پولاد گفت: دیگر نمیخواهد نقشه ات را پنهان کنی. خودم فهمیدم. میخواهیم هسته ی هلومان را بکاریم.
صاحبعلی گفت: درست است. هسته مان را پشت تل خاکی که ته باغ ریخته میکاریم. آنوقت چند سالی که گذشت ما خودمان صاحب درخت هلویی هستیم. خودت که میفهمی چرا جای دیگر نمیخواهیم بکاریم.
پولاد گفت: سر تپه، توی سنگها که درخت هلو نمیروید. درخت آب میخواهد، خاک نرم میخواهد.
صاحبعلی گفت: حالا دیگر مثل آخوند مرثیه نخوان، من رفتم بالا ببینم باغبان برنگشته باشد.
باغبان هنوز از شهر برنگشته بود. پولاد و صاحبعلی در یک گوشه ی خلوت باغ، پشت تل خاکی، زمین را کندند و من را زیر خاک کردند و دستی روی من زدند و گذاشتند رفتند.
خاک تاریک و مرطوب من را بغل کرد و فشرد و به تنم چسبید. البته من هنوز نمیتوانستم برویم. مدتی وقت لازم بود تا قدرت رویش پیدا کنم.
از سرمایی که به زیر خاک راه پیدا میکرد، فهمیدم زمستان رسیده و برف روی خاک را پوشاندهاست. خاک تا نیم وجبی من یخ بست اما زیر خاک آنقدر گرم بود که من سردم نشود و یخ نکنم.
بدین ترتیب من موقتاً از جنب و جوش افتادم و در زیر خاک به خواب خوش و شیرینی فرو رفتم. خوابیدم که در بهار آماده و با نیروی بیشتری بیدار شوم، برویم، از خاک درآیم و برای پولاد و صاحبعلی درخت پر میوه یی شوم. درختی با هلوهای درشت و آبدار و با گونههای گلگون مثل دخترهای خوشگل خجالتی.
از خوابهایی که در زمستان دیدم چیز زیادی به یاد ندارم فقط میدانم که یک دفعه خواب دیدم درخت بزرگی شدهام، پولاد و صاحبعلی از من بالا رفتهاند شاخههایم را تکان میدهند و تمام بچههای لخت ده جمع شدهاند هلوهای من را توی هوا قاپ میزنند با لذت میخورند و آب از دهانشان سرازیر میشود سینه و شکم و ناف برهنه شان را خیس میکند. بچه ی کچلی هی پولاد را صدا میزد و میگفت: پولاد. نگفتی اینها که میخوریم اسمش چیست؟ آخر من میخواهم به خانه که برگشتم به مادر بزرگم بگویم چی خوردم، و زیاد هم خوردم اما از بس لذیذ بود هنوز سیر نشدهام، و حاضرم باز هم بخورم، و حاضرم شرط کنم که باز هم سیر نشوم.
دو تا بچه ی کوچک هم بودند که اصلا چیزی به تنشان نبود و مگس زیادی دور و بر بل و بینی و دهانشان نشسته بود. بچهها هر کدام هلوی درشتی در دست گرفته بودند و با لذت گاز میزدند و به به میگفتند.
این، یکی از خوابهایم بود.
آخرین دفعه گل بادام را در خواب دیدم.
مریض و بیهوش افتاده بودم یک دفعه صدای نرمی بلند شد و من حس کردم همراه صدا بوهای آشنای زیادی به زیر خاک داخل شدند. صدا گفت: گل بادام، بیا جلو عطرت را توی صورت هلو خوشگله بزن. اگر باز هم بیدار نشد، دستهایت را بکش روی صورت و تنش بگذار بوی گل را خوب بشنود. خلاصه هر چه زودتر بیدارش کن که وقت رویش و جوانه زدن است. همه ی هستهها دارند بیدار میشوند.