کلید فهم قرآن

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' کلید فهم قرآن
از شریعت سنگلجی
'



ذَلِکَ الْکِتَابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدًی لِلْمُتَّقِینَ

کلید فهم قرآن

بانضمام براهین القرآن

تالیف

مرحوم علامه معظم

شریعت سنگلجی

محتویات

تمثال علامة معظم حاج شریعت سنگلجی غفر الله له

‫اینک رباعئی را که آن فقید سعید در ذیل عکسهای ‫خود مرقوم می‌داشته‌اند در زیر این تمثال نیز نگاشته ‫می شود: ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

چون عود نبود چوب بید ‫آوردم روی سیه و موی سپید آوردم‬‬‬‬

تو خود گفتی که ناامیدی کفر است ‫بر قول تو رفتم و امید آوردم‬‬‬‬

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

{الحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الکِتَابَ وَلَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجًا (۱) قَیِّمًا لِیُنْذِرَ بَأْسًا شَدِیدًا مِنْ لَدُنْهُ وَیُبَشِّرَ المُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا حَسَنًا (۲) مَاکِثِینَ فِیهِ أَبَدًا (۳) وَیُنْذِرَ الَّذِینَ قَالُوا اتَّخَذَ اللهُ وَلَدًا (۴) مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَلا لآَبَائِهِمْ کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِنْ یَقُولُونَ إِلاَّ کَذِبًا}(۱) {لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَی المُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُو عَلَیْهِمْ آَیَاتِهِ وَیُزَکِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَإِنْ کَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ}(۲) {وَمَا کُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتَابٍ وَلا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذًا لارْتَابَ المُبْطِلُونَ (۴۸) بَلْ هُوَ آَیَاتٌ بَیِّنَاتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا العِلْمَ وَمَا یَجْحَدُ بِآَیَاتِنَا إِلاَّ الظَّالِمُونَ}(۳) {کِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَیْکَ مُبَارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آَیَاتِهِ وَلِیَتَذَکَّرَ أُولُو الأَلْبَابِ}(۴) {اللهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الحَدِیثِ کِتَابًا مُتَشَابِهًا مَثَانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَی ذِکْرِ اللهِ ذَلِکَ هُدَی اللهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشَاءُ وَمَنْ یُضْلِلِ اللهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ}(۵) {لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا القُرْآَنَ عَلَی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْیَةِ اللهِ وَتِلْکَ الأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ}(۶) {مَا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِکُمْ وَلَکِنْ رَسُولَ اللهِ وَخَاتَمَ النَّبِیِّینَ وَکَانَ اللهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمًا}(۷) {إِنَّ اللهَ وَمَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِیمًا}(۸) {یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا اذْکُرُوا اللهَ ذِکْرًا کَثِیرًا (۴۱) وَسَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَأَصِیلاً (۴۲) هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَمَلائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ وَکَانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیمًا (۴۳) تَحِیَّتُهُمْ یَوْمَ یَلْقَوْنَهُ سَلَامٌ وَأَعَدَّ لَهُمْ أَجْرًا کَرِیمًا}(۹).

مقدمه[ویرایش]

{أَفَلا یَتَدَبَّرُونَ القُرْآَنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا}؟! [محمد/۲۴]

خدایتعالی می‌فرماید: آیا تدبر در قرآن نمی‌کنند یا بر دلها قفل زده شده‌است؟

این آیه مبارکه در چهارده سال پیش مرا متنبه و آگاه نمود که باید در کتاب خدا ودستور آسمانی تدبر کرد زیرا که فهم دین و عمل بشریعة سیدالمرسلین موکول است بر تدبر در آیات قرآنی و تعمق در کلمات سبحانی و قرآن کتابی است دینی و فلسفی و اجتماعی و اخلاقی و حقوقی و نباید بصرف قرائت و خواندن ظاهر آن قناعت کرد بلکه باید انسان تمامی شئون زندگانی را از قرآن بیاموزد و رستگاری دنیا وآخرت منوط بتعلیم قرآنست, بنابراین تدبر در آن بر هر فردی واجبست. لکن در زمان ما قرآن بهیچوچه محل توجه نبوده و بکلی مهجور و متروک است و همین سبب بدبختی مسلمانها شده‌است که دین را از قرآن نمی‌گیرند و تعمق در آیات آن نمی‌کنند و هر یک عقاید و آرائی برای خود از غیر قرآن اتخاذ کرده‌اند و نفاق غریبی میان مسلمانان پیدا شده‌است.

این تدبر در قرآن مبتنی بر تحصیل مقدماتی است مانند تحقیق در حالات رسول اکرم (ص) و واقف بودن بلغت عرب جاهلی و دانستن شأن نزول آیات ومطلع بودن بر احوال عرب در عصر رسالت و مراجعه بتفسیر سلف صالح – با زحمات زیادی این مقدمات را تحصیل کرده کتب مدوّنه راجع باین موضوعات را یافتم, دیدم این مقدمات در فهم قرآن کافی نیست بلکه باید خود را از هر تقلیدی دور کرده وهرگونه تعصبی را کنار بگذارم و قرآن را از مفسرین که هر یک مذهبی دارند و رأیی برای خود اتخاذ کرده‌اند اخذ نکنم زیرا که مذاهب مختلف اسلام که بعد از قرن دوّم پیدا شد هر یک قرآن را بر رأی و بر طبق مذهب و هوای خود تفسیر کرده‌اند و اگر بخواهم فهم قرآن را از تفاسیر مختلفه اخذ کنم سر گردان خواهم شد, یکی معتزلی است و دیگری اشعری و مفسر دیگر باطنی و دیگری غالی و مفسر دیگر جهمی و دیگری ظاهری و مفسر دیگر زیدی ودیگری اسمعیلی و مفسر دیگر اخباری و دیگری اصولی و مفسر دیگر صوفی و دیگر فلسفی ومفسر دیگر قادیانی و دیگر مرجئی وغیر اینها, باندازه‌ای اختلاف در تفسیر و فهم آیاتست که اگر کسی بخواهد از این تفاسیر اتخاذ رآی وعقیده کند غیر از بیچارگی و سر گردانی نتیجه‌ای نمی‌برد بلکه نعوذ بالله گاهی این سرگردانی منجر بالحاد و خروج از دین خواهد شد.

و دیگر آنکه جمود در تفاسیر و تعبد باقوال مفسرین خود یک نحو تقلید است و بنص قرآن که می‌فرماید: {إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَی آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ} تقلید حرام است و فرار از تقلید و ریختن تعصبات خود، کاری مشکل لذا متوجه بمسبب الاسباب و مسهل الامور الصعاب گردیده و بحمدالله موفق بکشف مطلبی شدم و راه فهم دین و تدبر در قرآن مبین بر من باز شد و آن اینستکه باید دین را از سلف گرفت نه از خلف, بعبارات واضحتر باید من به بینم در صدر اول اسلام چه خبر بوده‌است و مسلمین صدر اول قرآن را چگونه می‌فهمیدند و پیش از پیدایش فلسفه وتصوف و اشعریت و اعتزال اینها در اسلام مسلمین چه دینی داشتند؟ ولی اگر خدای نخواسته شخص متدبر در قرآن بخواهد دین را از خلف بگیرد و بهیچ و جه سلف صالح را محل عنایت قرار ندهد مسلماً گرفتار یکی از این فرق خواهد شد وَ نَعُوذُ بِالله مِنَ الضَلاّلِ.

پس از تفطن باین معنی و هدایت شدن براه راست و صواب یکمرتبه بحول و قوه الهی زنجیر تقالید را پاره کرده پرده تعصّبات و موهومات را دریدم و بارِ گران خرافات را از دوش بر انداخته مشمول عنایت پروردگار گردیده و دین را از سلف صالح اخد کرده و هدایت بقرآن شدم:

{الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدَانَا لِهَذَا وَ مَا کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْلَا أَنْ هَدَانَا اللَّهُ}

و یکی از مؤیدات و معدّاتی که برای من در فهم دین و آشنا شدن بشریعت سیدالمرسلین پیدا شد و مرا بحقایق قرآن آشنا کرد هجوم حوادث گوناگون و جفاهای چرخ بوقلمون بود بمفاد اَلسَعادَةُ بِنْتُ الْمَتاعِبْ (سعادت و خوشبختی نتیجه رنج و تعب است) از ابنای زمان رنج فراوان کشیدم و سبب آن این بود که اولاً محسود اقران واقع شدم بواسطه اینکه مورد بعضی از نعمتهای الهی بوده از علم حظی داشتم و از عمل صالح نصیبی, از اینجهت همه قسم بآزارم کوشیدند و هر افتراء و توهین که به یزید و شمر زده نشده بود بالنسبه بمن مرتکب شدند, حتی دو بار قصد کشتن مرا کردند لکن خداوند مرا حفظ فرمود, خیال می‌کردند خداوند بندگانش را بدست حساد می‌دهد, ندانستند که قلبها بدست مقلّب القلوب و عزت و ذلت و حیات و مرگ بید قدرت اوست:

{قُلِ اللَّهُمَّ مَالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ}[آل عمران/۲۶].

وجهت دیگر دشمنی اقران و ابناء زمان این بود که خداوند متعال مرا هدایت بشناختن دین فرمود, دیدم در دین خرافاتی پیدا شده‌است و بقرآن اباطیل و مو هوماتی نسبت می‌دهند و در جامعه ما بجای دین اسلام از ادیان باطله و خرافات امم خالیه اصولی واحکامی جای گزین شده‌است که امتیاز میان اسلام و خرافات داده نمی‌شود, هزار گونه شرک وبت پرستی باسم دین توحید رونق پیدا کرده و هزار قسم بدعت و خرافت بنام سنت پیغمبر رایج شده‌است و اگر مسلمین بهمین طریق پیش بروند و امتیاز میان حقیقت و مجاز داده نشود هیچ عاقل و درس خوانده‌ای در دین نمی‌ماند, بنا برامر رسول اکرم (ص) که فرمود: إِذا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فِی الدِینِ فَلِلْعالِمِ أَن یُظْهِرَ عِلْمَهُ وَ إلا فَعَلَیْهِ لَعْنَةُ الله, بر خود لازم دانستم که معلومات خود را در دین بیان کنم و خرافات را از قرآن دور گردانم و دین حقیقی را بمسلمانان معرفی کنم, و در این کار جز رضای حضرت رحمن و حفظ قرآن و متابعت از سلف صالح وتأدیه امانت اسلاف با عقاب مقصد دیگری نداشتم و از ملامت ملامت کننده نترسیدم.

أجدُ الملامة فی هواک لذیذةً حباً لذکرِکَ فلْیَلُمْنِی اللُّوَّمُ

باز طرفداران خرافت و جهالت چون از راه دلیل و برهان نتوانستند درآیند, بهانه گرفتند, عوام را بر من شوراندند, از هیچگونه افتراء و توهین کوتاهی نکردند, مرا بمذاهبی نسبت دادند و آراء باطلی برای من درست کردند, حتی سخن چینی و سعایت هائی کردند که اگر خداوند حافظ نبود برای نابود کردن من و خانمانم کافی بود.

خلاصه آنچه مبخواستند بکنند کردند, درتمامی این شئون غیر از خداوند مددی نداشتم و ندارم {وَمَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ}! [الطلاق/۳].

مسلم است این همه فشار وسختی برای من نافع اوفتاد و مرا بعیوبم آگاه نمود, در نتیجه دل از خلق کنده و بخدا پیوستم.

خلق را باتو بد و بدخو کند تا تو را یکبار رو آنسو کند

و البته انقطاع از خلق روشنی برای نفس می‌آورد و خداوند مشکلات راحل می‌کند وتمسک بعروة الوثقی توحید راهنمائی براه راست می‌فرماید {وَمَنْ یَعْتَصِمْ بِاللهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ} [آل عمران/۱۰۱].

پس من از این آزارها استفاده کردم, نمی‌دانم اقران من هم استفاده کردند؟ خدا می‌داند.

یا من هو أقرب من حبل وریدی فی حبک فارقت قریبی وبعیدی

کندم دل از اغیار بدادم بتو ای یار زانروی که قفل در دل را تو کلیدی إلهی

إحسانک قد تمّ وإنعامک قد عمّ غفرانک یا ربی بنا غیر بعید

تو دوختی آن را که ببیهوده دریدم خود بیهوده دوخته ما تو دریدی

با همت تو همت ما را نگذارد همت بتو دادم بکن آن را که مریدی

قلبم منشرح شد وعقلم روشن گردید. هدایت بفهم قرآن شد و توحید حقیقی اسلام را دریافتم و اخیراً کتابی در این باب نوشتم باسم توحید عبادت وهدیه بروح مقدس ختمی مرتبت نمودم و اجر از خداوند خواستم و از هانت مردم نترسیدم – اکنون مشغول بتحریر این کتاب شدم و غرض من نشان دادن طریق فهم قرآن است, چون مدعیان باطل بواسطه گناهان تاریخی راه فهم قرآن را بر مردم بسته ونمی‌گذارند کسی وارد این سرچشمه عذب توحید و بحر حقایق شود, من بحمدالله راه را روشن کردم و باز نمودم تا مسلمانان بتوانند باین سلسبیل توحید و کوثر فضایل وارد شوند.

و چون دیدم اگر آنچه را حق متعال افاضه فرموده ننویسم فراموش خواهد شد از این جهت با این قلم شکسته و عدم براعتم در فارسی نویسی شروع در نوشتن کردم, نظر اول این بود که مطالب فراموش نشود و نظر ثانی اگر کسی واقف باین کتاب شد وهدایت بقرآن گردید ذخیرة آخرت و روز بازپسینم باشد:

{إِنْ أُرِیدُ إِلا الإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِیقِی إِلا بِاللهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَإِلَیْهِ أُنِیبُ}.

شریعت سنگلجی

قرآن تحریف نشده است[ویرایش]

دلیل براینمطلب چند امر است[ویرایش]

۱- خداوند می‌فرماید: {إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ} [الحجر/۹].

یعنی قرآن را ما فرستادیم و آنرا از کم و زیاد شدن و از بین رفتن حفظ می‌کنیم. این آیه نص صریح است که خداوند حافظ قرآن می‌باشد و در آن تصویر زیاده و نقصان ممتنع است: مصطفی را وعده داد الطاف حق

گر بمیری تو نمیرد این سبق


من کتاب و معجزت را حافظم

بیش و کم کن را از قرآن رافضم والنقیصة


من تو را اندر دو عالم رافعم

طاغیان را از حدیثت دافعم


کس نتواند بیش و کم کردن در او فیه

تو بجز من حافظی دیگر مجو



۲- {لا یَأْتِیهِ البَاطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ} [فصلت/۴۲].

یعنی از هیچ جهت باطلی متوجه بقرآن نشود و بوی راه نیابد و آن فرستاده خداوند دانای ستوده‌است.

در این دو آیه تصریح است که کتاب خدا تحریف نشده و خود همین دو آیه کافی است بر ناقص نبودن آن.

۳- اگر توجه کاملی به تاریخ تدوین قرآن کنیم می‌بینیم بهیچوجه تحریف در کتاب خدا تصوّر نمی‌شود.

قرآن در عهد رسول خدا (ص) جمع شده بود و هر آیه‌ای که نازل می‌شد رسول اکرم می‌فرمود در فلان موضع قرار دهید وسوره‌ای نازل نمی‌شد مگر اینکه می‌فرمود این سوره را در پهلوی فلان سوره بگذارید و اَنَس می‌گوید قرآن را چهار نفر در عهد رسول الله (ص) جمه کردند که ابی بن کعب و معاذ بن جبل و ابو زید و زید است، جز آنکه قرآن بین دفتین جمع نشده بود اما اصحاب ملزم بحفظ قرآن بودند و هر سوره و آیه‌ای که نازل می‌شد جمعی آز آنان برسم عرب که انساب و تاریخ و شعر را ازبر می‌کردند قرآن را نیز بهمین رویّه ازبر می‌نمودند و جمعی در مواضع مختلف از کاغذ و کتف و عسب می‌نوشتند و زمانیکه رسول خدا (ص) رحلت فرمود و حفظه قرآن متفرق شدند اصحاب ترسیدند که حافظین قرآن کشته شوند امر شد قرآن را بین الدفتین بنویسند.

چنانکه از زید بن ثابت روایت است هنگامیکه میان حملة قرآن در یمامه کشتار سختی افتاد ابو بکر دنبال من فرستاد، وارد بر ابا بکر شدم گفت عمر نزد من آمده‌است و می‌گوید حمله قرآن در یمامه کشته شدند و من می‌ترسم که بعضی از قرآن تلف شود و رأی من اینستکه امر کنی قرآن را جمع کنند و میان دفّتین قرار دهند گفتم چگونه بکاری اقدام کنم که رسول خدا (ص) در آن اقدام نفرموده عمر گفت والله اینکار خوبی است و باندازه‌ای در اینکار اصرار کرد تا اینکه خداوند قلب مرا برای اقدام باین امر منشرح کرد، پس از آن ابا بکر مرا گفت چون تو کاتب وحی بودی، برو تتبع کرده و قرآن را جمع کن.

زید می‌گوید رفتم و قرآن را از رقعه‌ها و عسب (جریده خرما) و لخاف (سنگ سفید) و سینه مردمان جمع کردم و نزد ابابکر گذاردم. تا زمان خلافت ابابکر قرآن نزد او بود و بعد از وفات او نزد عمر و بعد از وفات عمر نزد حفصه بود تا اینکه عثمان در خلافت خویش کسی نزد حفصه فرستاد و قرآن را از او گرفت و نزد زید بن ثابت و عبد الله بن زبیر و سعید بن عاص وعبد الرحمن بن حارث بن هشام فرستاد و امر کرد آنان را که از آن نسخه بردارند و عثمان گفت اگر در قرائتی اختلاف کردند قرآن را بلسان قریش بنویسید چون قرآن بلسان قریش نازل شده‌است و همین کار کردند و عثمان در هر شهری قرآنی فرستاد.

زید می‌گوید اصحاب پیغمبر را دیدم که می‌گفتند عثمان کار خوبی کرده‌است وعلی علیه السلام فرمود اگر من والی می‌شدم همین کار را می‌کردم.

۴- در حیات پیغمبر اکرم (ص) اسلام در جزیرة العرب منتشر شده بود و از دریای قلزم تا سواحل یمن و از دریای فارسی تا فرات و منقطع شام همگی در زیر پرچم لا اله الا الله بودند و در جزیرة العرب شهرها و قریه‌های زیاد بود مثل یمن و بحرین و عمان و نجد و جبلی طی و بلاد مضر و ربیعه و قضاعه و طایف و مکه و همه اهل این شهرها و دهکده‌ها مسلمان بودند و مسجدها بنا کردند هیچ شهر و ده و قبیله‌ای نبود مگر اینکه در نمازها قرآن می‌خواندند و باطفال و زنان و مردان می‌آموختند پس در زمان پیغمبر در سر تا سر جزیرة العرب قرآن دردسترس مردم بود و عنایت تام در ضبط و حفظ آن داشتند و چون قرآن کتابی دینی اخلاقی حقوقی و سیاسی بود مراجعات مردم در شئون دین و اجتماع منحصر بقرآن بود.

پس از رحلت رسول خدا (ص) ابابکر دو سال و شش ماه خلافت کرد و با فارس و روم جنگ نمود و یمامه را فتح کرد و مسلمانان در قرآن بهیچ وجه اختلاف نداشتند مراجعاتشان منحصر بقرآن بود و جمعی هم در آن زمان قرآن را میان دفتین جمع کردند مثل علی علیه السلام و عمر و عثمان و زید و ابی زید و ابن مسعود و سایر مردم در شهرها، پس نماند شهری مگر آنکه قران میان آنها رایج بود.

بعد از فوت ابوبکر عمر خلیفه گردید و تمام شهرهای فارس و شام و بین النهرین و مصر را فتح کرد و شهری نماند مگر آنکه مسلمانان در آن مسجد ساخته و قرآن را نسخه کردند و ائمه قرآن را در نماز و غیر نماز بر مردم قرائت نمودند و در مکتب‌ها باطفال آموختند و در مسجدها مردان قرائت کردند و ده سال وچند ماه خلافت عمر طول کشید و پس از فوت عمر بیشتر از صد هزار قرآن در اطراف عالم منتشر شده بود.

و همچنین در خلافت عثمان که دوازده سال طول کشید مسلمانان جهان جز قرآن مجید کتابی دیگر نداشتند و قانونی غیر از قرآن نبود و تمامی احتیاجات دینی و دنیوی را از قرآن می‌خواستند.

خلاصه مسلمانان پس از ایمان بخدا واسطه میان خود و خدا را غیر از تلاوت قرآن و عمل بدستور العمل آن چیز دیگری نمی‌دانستند اکنون باید فکر کرد که با این عنایت مسلمانان بحفظ قرآن از عصر نبی تا خلافت عثمان چگونه تصوّر می‌شود آیه‌ای از قرآن را بشود کم کرد و یا ثلث قرآن را از مسلمانان بتوان پنهان نمود؟! اگر درست دقت شود از ممتنعات بود که کسی بتواند از قرآن سطری کم کند.

۵- یکی از دلائل واضح بر عدم نقصان و تحریف قرآن تقریر امام متقیان علی علیه السلام است. امیر المؤمنین پنج سال و نه ماه خلافت کرد و از صفات آنحضرت این بود که در امر بمعروف و نهی از منکر و اقامه عدل و تقوی هیچ چیز او را مانع نمی‌گردید و جز از خداوند تبارک و تعالی از کسی بیم نداشت و خشن در ذات الله بود حتی در رفع ظلم و اقامه عدل آنی راضی نشد معاویه حکومت شام را داشته باشد اگر چه خلافت از دست من بیرون رود و در عزل معاویه و برداشتن ظلم جنگ‌های خونین کرد و همچنین در جنگ نهروان برای نابود کردن ظلم چه شدایدی مبتلا شد تا عاقبت امر منجر بشهادت گردید.

اکنون باید انصاف خواست از مردمی که قائلند امیر المؤمنین قرآن صحیح را نزد خود پهنان کرد و ست بدست تا به امام زمان رسید و مردم‌را از هدایت قرآن صحیح محروم فرمود.

می‌خواهم به‌بینم آیا این حرف توهین بمقام مقدس امیر المؤمنین نیست؟ آیا می‌توان این افترا را مرتکب شد که نعوذ بالله آنحضرت قریب شش سال خلیفه پیغمبر و فرمانفرمای عالم اسلام باشد و به‌بیند در مساجد و مکاتب مسلمانان سر و کارشان با قرآن ناقص و محرف است و گمراهی بالاتر از این نیست که این امر اهم که عماد اسلام می‌باشد محل توجه حضرتش نباشد این کار را بگذارد و در عزل معاویه آن فداکاری‌ها را کند. امیر المؤمنین که آنی بحکومت معاویه راضی نشد و خلافت خود را بخطر انداخت آیا راضی می‌شود قرآن غلط در دست مسلمانان باشد؟.

و همچنین امام حسن شش ماه خلافت فرمود چرا ایشان قرآن صحیح را در دسترس مردم قرار ندادند. و همچنین حضرت ابی عبد الله آن اول خدا پرست اول شجاع دنیا اول دیندار اول فداکار قرآن چرا روز عاشورا قرآن صحیح را بمردم ارائه نفرمود. حسین که تقیه نمی‌کرد از خود و اولاد در راه خدا گذشت و بس بود در افتضاح دشمنانش که بگویند ایمردم اینان قرآن را تغییر دادند و کتاب خدا را تحریف کردند و پدر و برادر و اولاد مرا کشتند اینک قصد کشتن مرا دارند.

اکنون من از مردمیکه گوینده تحریف قرآنند سئوال می‌کنم که آیا ایه مقاله علاوه بر آنکه غلط علمی و عقلی و تاریخی است کفر نیست؟ قایل باین مقاله جزء کفار حساب نمی‌شود؟ چون اولاً قرآن را منکر شده که می‌فرماید {إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ} [الحجر/۹].

و ثانیاً توهین بمقام مقدس امیر المؤمنین و حسن و حسین علیهم السلام کرده‌است آیا موهن بقرآن و مفتری بائمه دین خارج از شریعت سید المرسلین نیست؟

اگر گویندگان این مقاله می‌دانستند که قول بتحریف قرآن از ملاحده و زنادقه و باطنیه منتشر در اسلام شده‌است هیچ وقت به این ترهات و کلمات بی‌مغز پای‌بند نمی‌شدند اما چه باید کرد؟!

فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللهُ مَرَضًا. صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَعْقِلُونَ.

۶- بزرگان امامیه و محققین فرقه جعفریه قایلند باینکه کتاب خدا بهیچوجه تحریف نشده و ما برای تأکید مطلب اقوال اینان را در اینجا ذکر می‌کنیم:

۱- صدوق علیه الرحمه در کتاب اعتقاداتش می‌گوید اعتقاد ما امامیه اینست که مابین الدفتین تمام قرآنی است که بر رسول اکرم نازل شده و زیادتر از این نیست و هرکس اینقول را بما نسبت دهد دروغگواست.

۲- شیخ مفید در اواخر فصل الخطاب از کتاب مقالاتش می‌گوید جماعتی از امامیه می‌گویند که قرآن کلمه و آیه‌ای از آن کم نشده و آنچه می‌گویند از قرآن امیر المؤمنین بوده و کم شده‌است تفسیر و شأن نزول آیات است.

۳- سید مرتضی می‌گوید قرآن کم نشده و آنچه نسبت به بعضی از امامیه و حشویه می‌دهند که قرآن کم شده‌است محل اعتناء نیست.

۴- شیخ طوسی در اول تبیان می‌گوید سخن در زیاده و نقصان ظاهر اینست که مسلمین بر خلاف اینقولند و این لایق‌تر بصحیح از مذهب ما است.

۵- شیخ طبرسی در مجمع البیان تصریح می‌کند باینکه قرآن ناقص نشده‌است.

۶- علامه حلی در کتاب تذکرة الفقهاء در باب قرائت نماز می‌گوید قرآن موجود مطابق با مصحف امیر المؤمنین است.

۷- شیخ جعفر کبیر در کتاب کشف الغطاء در کتاب قرآن می‌گوید اما ناقص بودن قرآن شکی نیست که قرآن محفوظ است به حفظ ملک علام از نقصان چنانکه دلالت دارد بر آن صریح قرآن و اجماع علماء در هر زمان.

۸- فاضل جواد در شرح زبده تصریح می‌کند بتمامیّت قرآن.

۹- مولی صالح مازندرانی قائل بعدم تحریف است.

۱۰- محدث بحرانی در کتاب لؤلؤه می‌گوید حرّ عاملی صاحب وسائل رساله مستقلی در عدم نقصان قرآن نوشته‌است.

۱۱- سید قاضی نور الله در کتاب مصائب النواصب می‌گوید آنچه نسبت داده شده‌است بشیعه که قائلند بتحریف قرآن این قول جمهور امامیه نیست بلکه گفتار بمعنی از مردمیست که محل اعتناء نیستند.

۱۲- شیخ بهائی می‌گوید قرآن محفوظ است از زیاده و نقصان و دلالت می‌کند بر آن آیه قرآن: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ. [الحجر/۹].

۱۳- شیخ عبد العال کرکی رساله مستقلی در کم نبودن قرآن تصنیف کرده و می‌گوید اخباریکه در نقص قرآن رسیده مخالف کتاب و سنت و اجماع است و باید آنها را دور انداخت.

۱۴- محقق بغدادی سید محسن در شرح وافیه می‌گوید اتفاق علمای اسلامست که قرآن بر آن افزوده نشده‌است کلام در کم شدن قرآنست معروف میان اصحاب امامیه بلکه حکایت اجماع هم شده‌است که قرآن ناقص نیست و مخالف در این مسئله علی بن ابراهیم است که در تفسیرش قائل به تحریف شده و بعضی از متأخرین متابعت او را کرده‌اند و از مؤیدات در کم نبودن قرآنست که اجماع امامیه بر آنست باید در نماز یک سوره از قرآن را قرائت کرد و اگر سوره را ناقص قرائت کرد نماز باطل است اکنون اگر قرآن ثلث آن کم شده باشد و سوره‌ها ناقص باشد تمامی نمازها باید باطل باشد و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.

قرآن قابل فهم است[ویرایش]

از مسلمات است که در کتاب خدا آیه‌ای که خلایق از فهم آن عاجز باشند یافت نمی‌شود و تمامی آن قابل تدبر و فهم است و شاهد بر این مطلب اولاً آیات و اخبار و ثانیاُ دلیل عقل است.

آیات[ویرایش]

۱- {أَفَلا یَتَدَبَّرُونَ القُرْآَنَ أَمْ عَلَی قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا} [محمد/۲۴]

آیا تدبر در قرآن نمی‌کنند یا قفل بر دلهایش زده شده‌است؟

خداوند در این آیه امر بتدبر فرمود اگر در قرآن آیه‌ای غیر مفهوم بود چگونه امر بتدبر می‌نمود؟.

۲- {أَفَلا یَتَدَبَّرُونَ القُرْآَنَ وَلَوْ کَانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافًا کَثِیرًا} [النساء/۸۲].

یعنی آیا منافقان تفکر و تدبر در معانی قرآن نمی‌کنند تا آثار اعجاز بر ایشان ظاهر شود؟ اگر این قرآن از طرف غی خدا بود یعنی از منشآت نفس نبی بود و وحی الهی نبود یا بشری پیغمبر را تعلیم کرده و گفته مخلوقی بود چنانکه گمان کفار و منافقین است هر آینه اهل عقل و استدلال در آن اختلاف بسیاری می‌یافتند.

اگر درست دقت شود این آیه یکی از وجوه اعجاز قرآنرا بیان می‌کند و دلیل بر وحی بودن قرآن است با اینکه کتاب بزرگ و علوم بسیاری را در بر دارد، بهیچوجه در آن اختلاف نیست.

و تقریر برهان اینستکه اختلاف لفظی است مشترک میان معانی گوناگون و مراد از نداشتن اختلاف این نیست که مردم در آن اختلاف نمی‌کنند بلکه نفی اختلاف در ذات قرآنست چنانکه گفته می‌شود این کتاب مختلف است یعنی اول و آخرش شبیه در فصاحت نیست یا مختلف المرام است که بعضی از آن دعوت بدین می‌کند و بعضی از آن دعوت بدنیا یا مختلف النظم است بعضی از آن بر وزن شعر است و بعضی منزحف.

اما کلام خداوند منزه از هر گونه اختلاف و تناقض است اول و آخرش مناسب یکدیگر و بیک مرام دعوت می‌کند و آن دعوت بخدای واحد و اصلاح نفس و تمامی آیاتش در اعلی درجه فصاحت است.

و کلام آدمی تمامی این اختلافات را در بر دارد چنانکه اگر بکتب علماء و دواوین شعرا و مترسلین بدقت نظر کنیم تمامی اقسام اختلافات را در آنها می‌یابیم گاهی فصیح است و گاهی منزحف و همچنین اغراض مختلف در یک دیوان می‌یابی گاهی مذمت دنیا را می‌کند گاهی مدح او را هنگامیکه شاعر خوش است خوش بین بدنیا است وقتی ناخوش است با فلک جنگ و جدال آغاز می‌کند گاهی جبن را مدح می‌کند و نام او را حزم می‌نامد گاهی مذمت می‌کند و اسمش را ضعف می‌گذارد و نوبتی شجاعت را مدح می‌کند و صرامت می‌نامد و گاهی ذم می‌کند و تهوّرش می‌گوید و کلام آدمی هیچوقت نمی‌شود از اختلاف و تناقض خالی باشد چون منشأ اختلاف عقاید بشر اختلاف احوال و اعراض است و انسان هر روز حالی دارد و هر آن افکاری همیشه قلبش در تقلب است, فرح و هم و غم و تغییر محیط و تبدیل زندگانی و شداید روزگار و حوادث زمان عاملی قویست در تغییر افکار. انسان در هنگام فرح افکاری دارد که در وقت حزن ندارد و همچنین عوامل دیگر چنانکه اگر دواوین شعر را بخوانید صحت اینمطلب را در می‌بایید که هر روز مردمی هستند و در هر قصیده طوری فکر می‌کنند و نیز در کتب مصنفه علمای بزرگ می‌بینی در یک کتاب چقدر اختلاف پیدا می‌شود..

عماد اصفهانی می‌گوید: ((إنی رأیت أنه لا یکتب إنسانٌ کتاباً فی یومه إلا قال فی غده لو غُیِّر هذا لکان أحسن ولو زید کذا لکان یُستحسن، ولو قُدِّم هذا لکان أفضل ولو تُرک هذا لکان أجمل، وهذا من أعظم العِبَر وهو دلیلٌ علی استیلاء النقص علی جملة البشر)).

یعنی من دیدم که کتابی نمی‌نویسد انسان در روزی مگر اینکه فردای آن روز می‌گوید اگر این را تغییر می‌دادم بهتر بود و اگر فلان مطلب را زیاد می‌کردم نیکوتر بود و اگر این عبارت یا مطلب را مقدم می‌داشتم افضل بود و اگر فلان مطلب را نمی‌نوشتم زیباتر بود و این از بزرگترین عبرتها است و دلیل بر استیلاء نقص بر جمیع بشر است – حالا باید ملاحظه کرد اینکه شخص امی درس نخوانده در ظرف بیست و سه سال کلماتی بیاورد و تمامی آن ضبط شود و در مقابل هم دشمنان قوی داشته باشد و نتوانند اختلاف و تناقض در آیات آن بیابند خود دلیل محکمی است که این کلمات از شخص نبی نبوده, چونکه نبی بشر است و بشر حالات گوناگون دارد, پس بضرس قاطع حکم می‌کنیم که این کلمات وحی و از طرف رب العالمین است جل جلاله و عم نواله.

۳- {وَإِنَّهُ لَتَنْزِیلُ رَبِّ العَالَمِینَ (۱۹۲) نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمِینُ (۱۹۳) عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ المُنْذِرِینَ (۱۹۴) بِلِسَانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ} [الشعراء/۱۹۲-۱۹۵]

یعنی قرآن فرستاده خدای جهانست که آنرا روح الامین بر دل تو فرود آورده‌است تا باشی از بیم دهندگان بزبان عربی هویدا – اگر قرآن مفهوم نبود منذر بودن رسول خدا بقرآن معنی نداشت و قرآن نازل شد بزبان عربی واضح و اگر مفهوم نبود گفتن اینکه قرآن بعربی آشکارا نازل شده دروغ بوده نعوذ بالله من غضب الله, پس معلوم شد که قرآن در منتهی درجه وضوح می‌باشد و فهم آن بر بشر آسانست.

۴- {وَنَزَّلْنَا عَلَیْکَ الکِتَابَ تِبْیَانًا لِکُلِّ شَیْءٍ وَهُدًی وَرَحْمَةً وَبُشْرَی لِلْمُسْلِمِینَ} [النحل/۸۹].

یعنی فرستادیم قرآنرا بر تو که در بیان هر چیزی می‌باشد و هدایت و بخشایش و مژده‌ای برای مسلمانانست. اگر قرآن غیر مفهوم بود پس چرا خداوند می‌فرماید در قرآن بیان هر چیزی هست و چگونه قرآن هدایت می‌کند در صورتیکه بشری نتواند از آن استفاده کند؟!

۵- {هُدًی لِلنَّاسِ} و همچنین {هُدًی لِلْمُتَّقِینَ} چیزیکه فهمیدنی نیست چگونه هدایت می‌کند؟!

۶- شِفَاءٌ لِمَا فِی الصُّدُورِ و همچنین وَهُدًی وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ [یونس/۵۷]. چگونه قرآن شفای دردها و راهنمائی مردمست در صورتیکه آن نسخه را کسی نمی‌فهمد؟!

۷- {قَدْ جَاءَکُمْ مِنَ اللهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ} [المائده/۱۵].

یعنی آمد شما مرد مرا نور و کتابی آشکار از طرف خداوند.

۸- {أَوَلَمْ یَکْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنَا عَلَیْکَ الکِتَابَ یُتْلَی عَلَیْهِمْ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَرَحْمَةً وَذِکْرَی لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ} [العنکبوت/۵۱].

یعنی آیا کافی و بس نیست ایشانرا (حجتی هویدا و معجزه واضح و آشکارا) اینکه فرستادیم بر تو قرآن را پیوسته بر زبان ایشان بر ایشان خوانده می‌شود و ایشان افصح مردمند و اسرار بلاغت و فصاحت بر ایشان پوشیده نیست و تو تحدی کرده و کوتاه ترین سوره‌ای در برابر قرآن از ایشان طلیبده‌ای و ایشان لشکر می‌کنند و مال و جان در می‌بازند و بمعارضه نمی‌پردازند, معجزی از این روشنتر کجا باشد, در این کتاب رحمت و پند است برای مؤمنین.

این آیه صراحت دارد که مشرکین قرآن را می‌فهمیدند و چون نتوانستند معارضه با حروف کنند مبارزه با حروب کردند. یاللعجب! قرآن را مشرکین می‌فهمیدید و مؤمنین از فهم آن عاجزند کسانیکه می‌گویند قرآن غیر قابل فهم است باید از خداوند شرم کنند.

۹- {هَذَا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَلِیُنْذَرُوا بِهِ وَلِیَعْلَمُوا أَنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَاحِدٌ وَلِیَذَّکَّرَ أُولُو الأَلْبَابِ} [إبراهیم/۵۲].

یعنی این قرآن کفایتست مردمان را تا پند داده شوند بآن و بیم کرده شوند بدان و تا بدانند که اوست خدای یکتا و باید عقلاء از این کتاب آسمانی پند گیرند – چگونه قرآن بلاغ و مردم را بیم دهنده می‌باشد با اینکه غیر معلوم است و چگونه عقلا را تذکر باشد و حال آنکه عقلاء نمی‌توانند بفهمند.

۱۰- {یَا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَکُمْ بُرْهَانٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَأَنْزَلْنَا إِلَیْکُمْ نُورًا مُبِینًا (۱۷۴) فَأَمَّا الَّذِینَ آَمَنُوا بِاللهِ وَاعْتَصَمُوا بِهِ فَسَیُدْخِلُهُمْ فِی رَحْمَةٍ مِنْهُ وَفَضْلٍ وَیَهْدِیهِمْ إِلَیْهِ صِرَاطًا مُسْتَقِیمًا} [النساء/۱۷۴- ۱۷۵].

یعنی ای مردم برای شما از طرف حق تعالی برهانی آمد و بسوی شما نوری ظاهر فرستادیم (یعنی قرآن) کسانیکه بخدا ایمان آوردند و بقرآن چنگ زده و تمسک جستند زود باشد که خداوند آنان را داخل رحمت و فضل خود گرداند و بسوی خود و راه راست هدایتشان فرماید چگونه قرآن برهان و نور مبین است و باید تمسک بدان کرد و از آن هدایت خواست و حال آنکه غیر معلوم است؟!

۱۱- {إِنَّ هَذَا القُرْآَنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ} [الإسراء/۹]

یعنی این قرآن راهنمائی می‌کند بطریقه و راهی که راست‌تر و پاینده‌تر است – چگونه قرآن براه راست و پاینده هدایت می‌فرماید و حال اینکه برای کسی معلوم نیست؟!

۱۲- {وَلَقَدْ یَسَّرْنَا القُرْآَنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ} [القمر/۱۷].

یعنی و بتحقیق آسان کردیم قرآنرا برای پند گرفتن مردم پس آیا هیج پند گیرنده‌ای هست؟ عجب است با تصریح خداوند در این آیه که قرآن فهمش آسان است چگونه می‌توان دعوی کرد که قرآن را نمی‌شود فهمید و عجب تر آنکه در سوره مبارکة قمر این آیه چهار مرتبه تکرار شده‌است.

این بود بعضی از آیاتیکه دلیل است بر اینکه قرآن قابل فهم می‌باشد و از این آیات در قرآن بسیار است اما برای شخص متدبر همین قدر کافی است.

اما اخبار[ویرایش]

رسول اکرم (ص) می‌فرماید: ((إِنِّی تَرَکْتُ فِیکُمْ مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا کِتَابَ اللهِ وَسُنَّتی أو وَعِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی)).

یعنی من در میان شما چیزی گذاردم که اگر تمسک بآن کنید هیچ وقت گمراه نخواهید شد وآن کتاب خدا و سنت من است (بروایات دیگر و عترت من است).

و چگونه ممکن است تمسک بکتاب کرد با اینکه غیر مفهوم باشد.

و از امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (ع) از رسول خدا (ص) نقل شده‌است: ((قال: علیکُم بِکِتَابِ الله فِیهِ نَبَأُ مَا قَبْلَکُمْ، وَخَبَرُ مَا بَعْدَکُمْ، وَحُکْمُ مَا بَیْنَکُمْ. هُوَ الفَصْلُ لَیْسَ بِالْهَزْلِ، مَنْ تَرَکَهُ مِنْ جَبّارٍ قَصَمَهُ الله، وَمَنْ ابَتَغَی الهُدَی فِی غَیْرِهِ أَضَلّهُ الله، وَهُوَ حَبْلُ الله المَتِینُ، وَهُوَ الذّکْرُ الْحَکِیمُ وَالصّرَاطُ المُسْتَقِیمُ، هُوَ الّذِی لاَ تَزِیعُ بِهِ الأَهْوَاءُ، وَلاَ تَلْتَبِسُ بِهِ الألْسِنَةُ، وَلاَ تَشْبَعُ مِنْهُ الْعُلَمَاءُ، وَلاَ یَخْلَقُ عَلی کَثْرَةِ الرّدّ، وَلاَ تَنْقَضَی عَجَائِبُهُ، مَنْ قالَ بِهِ صَدَقَ، وَمَنْ عَمِلَ بِهِ أُجِرَ، وَمَنْ حَکَمَ بِهِ عَدَلَ، وَمَن خاصَمَ به فلَجَ، وَمَنْ دَعَا إِلَیْهِ هُدِیَ إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ..))

یعنی رسول اکرم (ص) فرمود: بکتاب خدا تمسک بجوئید که در آن خبر گذشتگان و آیندگان شما است. قرآن حاکم عادلی است در میان شما قرآن جدی وقطعی و فصل است هزل و لغو نیست هر گردن‌کشی که آنرا ترک کند خداوند پشت او را خواهد شکست و کسیکه هدایت را از غیر قرآن بخواهد خداوند او را گمراه می‌کند. قرآن ریسمان محکم خداست و پند راست و درست و راه راست است و هوای مردم آنرا از حق منحرف نمی‌کند، و دانشمندان از آن سیر نمی‌شوند، و بکثرت تکرار کهنه نمی‌شود، و شگفتی‌های آن پایان ندارد. گوینده بقرآن راستگو است و حاکم بآن عادل و کسی که مخاصمه و احتجاج بقرآن کند پیروزمند می‌شود، و کسی که دعوت بسوی قرآن کند براه‌است هدایت می‌شود.

چگونه چنین قرآنی با این همه اوصاف که ذکر شد قابل فهم نباشد؟! در این کلام شریف تصریح است بر اینکه هر کس هدایت از غیر قرآن بخواهد گمراه خواهد شد اگر قرآن غیر قابل فهم است مسلماً باید از غیر قرآن هدایت بخواهد و بنا براین گمراه خواهد شد و این خود واضح است که گمراهی مسلمانان از این است که هدایت را از غیر قرآن خواستند و آراء و افکار خود را مدخلیت در دین و مجادله‌ها کردند تا روزگار اسلام و مسلمین باینجا رسید که هر فرقه آندیگر را تکفیر می‌کند و چهارصد میلیون مسلمان بهیچ وجه اتفاق ندارند, اگر مسلمانان مرجع را قرآن قرار دهند و دین را از آن اتخاذ کنند این بدبختی مبدل بسعادت و تفرق مبدل بوحدت خواهد شد.

خداوند می‌فرماید: {وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللهِ جَمِیعًا وَلا تَفَرَّقُوا وَاذْکُرُوا نِعْمَةَ اللهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا} [آل عمران/۱۰۳].

دلیل عقل[ویرایش]

۱- اگر در قرآن آیاتی و کلماتی بود که کسی نمی‌فهمید خطاب بقرآن مانند آن بود که ترک زبان را بلغت فارسی دعوت و تبلیغ کنند و خود این امر سفاهت است. قرآن می‌فرماید هذا بیان للناس, چگونه بیان خواهد بود اگر کسی آنرا نفهمد؟! چطور تصوّر می‌شود که خداوند حکیم تکلم بکلماتی کند که کسی نفهمد؟ واقعاً گفتن این کلمات کاشف از حمق گوینده یا کفر اوست که می‌خواهد قرآنرا از دست مردم بگیرد و بجای آن اباطیل نشر دهد.

۲- مقصود از تکلم فهماندن است اگر مفهوم نباشد مخاطبه عبث و سفه خواهد بود و لایق شخص حکیم نیست.

۳- رسول اکرم (ص) قرآن را معجزه خود قرار داد و تحدی فرمود و گفت اگر می‌توانید مثل او یاده آیه مثل قرآن بیاورید, اگر قرآن مفهوم نباشد تحدی غلط است.

جمعی می‌گویند قرآن غیر قابل فهم است[ویرایش]

جمعی می‌گویند قرآن غیر قابل فهم است و بوجوهی بر آن استدلال کرده‌اند:

۱- می‌گویند قرآن آیات متشابهه دارد و متشابهات قرآن را کسی غیر از حق تعالی نمی‌فهمد.

جواب می‌گوییم: متشابه قابل فهم است بلکه متشابهات قرآن برای هدایت نادانان و عامه نازل شده چنانکه بعد تحقیق خواهد شد.

۲- می‌گویند اعمالی که ما را بدان تکلیف کرده‌اند دو قسم است قسم اول افعالیست که ما مصلحت آنرا درک می‌کنیم مثل نماز و روزه و زکوه که نماز تواضع محض است و روزه امساک از شهوات و زکوه سعی در رفع حاجت بینوایان است. قسم دو افعالی که مصلحت آنرا نمی‌دانیم مثل افعال حج که ما نمی‌دانیم چه مصلحتی در رمی جمره‌است و چه غایتی در سعی میان صفا و مروه ملحوظ شده‌است, و محققین اتفاق دارند چنانکه پسندیده‌است حق متعال بندگانش را امر بقسم اول کند همچنین نیکو است امر بقسم ثانی بجهت اینکه قسم اول کمال انقیاد و اطاعت در او موجود نیست احتمال دارد عقل او را وادار بعمل کند چون مصلحتش را دریافته اما در قسم دوم که مصالح آنرا نداند اطاعت و فرمان برداری دلالت بر کمال انقیاد و نهایت تسلیم را دارد چون مصلحت را نیمداند و اطاعت می‌کند و در این اعمال انقیاد محض و اطاعت صرف است.

وقتی در افعال جایز شد که ما ندانیم و اطاعت کنیم چرا در اقوال جایز نباشد که خداوند کلامی بگوید که بعضی از آنرا بفهمیم و بعض دیگر را درک ننمائیم و متوجه مقصود نشویم و غرض انقیاد و اطاعت باشد.

جواب گوئیم: واقعاً قیاس مع الفارق غریبی است از قیاسش خنده آمد خلق را. فرق است میان افعال و اقوال, غایت در افعال عمل و اطاعت است و غایت در اقوال فهم و تدبر است و چون مقصود از افعال عمل است می‌شود نفهمیده و کورکورانه اطاعت کرد، اما مقصود در اقوال تنویر عقل است تا فهمیده نشود اثری بر آن مترتب نمی‌شود و کلماتیرا که انسان نفهمد چگونه تصوّر می‌توان کرد اثری بر آنها مترتب شود؟

۳- این وجه اعجب از همه وجوه‌است که می‌گویند اگر انسان واقف بمعنی قرآن شد و احاطه بدقایقش پیدا کرد دیگر منزلت و قیمتی ندارد اما وقتیکه واقف بمقصود نشد با قطع باینکه متکلم احکم الحاکمین است همیشه متفکر و متذکر خواهد بود و لُبّ تکلیف اشتغال قلب است بذکر خدا.

جواب میگوئیم: این دلیل بسیار جاهلانه‌است و زن مرده بآن میخندد و فکر کردن در کلامی که هیچ وقت فهمیده نمی‌شود چگونه فکر و ذکر است؟ غرض از فکر انتقال از معلوم تصوری یا تصدیقی بمجهول و روشن شدن عقل است بدرک حقایق, سبحان الله سرگردانی چگونه کمال و بی فهمی چطور سعادت است – الحمدُ لِلَّهِ بل أکثرهم لا یعلمون.

فهمیدن قرآن مبتنی بر شناسائی اسباب نزول است[ویرایش]

و دلیل بر این مطلب دو امر است:

۱- اینکه مدار علم معانی و بیان(۱۰) بر معرفت مقتضیات احوال است در حال خطاب از جهت نفس خطاب و گوینده و مستمع زیرا فهم کلام واحد در حالات مختلف مختلف است و بحسب مستمع تغییر می‌کند و جهات خارجیه و قراین حالیّه و مقالیّه در فهم کلام مدخلیت تام دارد مثلا کلمه استفهام یک لفظ است و معانی مختلف پیدا می‌کند از تقریر و توبیخ و غیر آن و مثلاً امر گاهی معنی اباحه و گاهی تهدید و تعجیز و اشیاء آن را دارد و لفظ دلالت بر تمام مراد نمی‌کند مگر بتوسط امور خارج از لفظ، و عمده آن مقتضیات احوال است، و هر حالی را نمی‌شود نقل کرد، و هر قرینه‌ای در نفس کلام موجود نیست، و تا زمانیکه قراین و حالات معلوم نباشد فهم کلام ممکن نخواهد شد، پس معرفت اسباب نزول و شأن تنزیل آیات که در چه مورد وارد شده‌است رفع این مشکل را خواهد کرد و این از مویدات فهم کتاب خداست.

۲- ندانستن اسباب نزول انسانرا در شبهه و اشکال می‌اندازد و نص ظاهر را مجمل می‌کند و اختلاف در آن تولید می‌شود و روایتی که ابو عبیده از ابراهیم تیمی نقل می‌کند مؤید این معنی است می‌گوید:

عمر روزی باخود حدیث نفس می‌کرد و می‌گفت چگونه امّت پیغمبر (ص) اختلاف می‌کنند و حال اینکه پیغمبرشان یکی و قبله‌شان نیز یکی است؟! ابن عباس حضور داشت, گفت قرآن بر ما نازل شد و خواندیم و یاد گرفتیم و دانستیم که در چه مورد نازل شده است, اما بعد از ما مردمی که می‌آیند نمی‌دانند و همچنین درک نمی‌کنند مقتضیات احوال چه بوده است, رأی خودشان را در فهم قرآن مدخلیت می‌دهند و اختلاف پیدا می‌شود وقتیکه اختلاف شد بمقاتله و کشتن یکدیگر می‌پردازند, عمر وقتی این کلمه را از ابن عباس شنید غضب کرد و از نزد خود خارجش نمود, ابن عباس خارج شد عمر نظر کرد دید ابن عباس صحیح گفته‌است ابن عباس را خواست و گفت آنچه را گفتی تکرار کن ابن عباس اعاده مطلب کرد, عمر کلام ابن عباس را فهمید و عجب کرد و بر این مطلب از کتاب خدا شاهد بسیار است:

۱- لفظ قنوت است که معانی متعدد دارد از خشوع و عدم التفات و ذکر و غیر اینها:

خداوند می‌فرماید: {وَقُومُوا لِلَّهِ قَانِتِین} [البقره/۲۳۸], ودر اینجا قنوت بمعنی سکوت و حرف نزدن نماز گزاران است بایکدیگر. رسول اکرم (ص) می‌فرماید: ((إن هذه الصلاة لا یصح فیها شیء من کلام الآدمیین إنما هی قرآن وتسبیح))، در این نماز چیزی از کلام آدمیین صحیح نیست, چون نماز قرآن و تسبیح است – پیش از نزول این آیه نماز گزاران هنگام نماز تکلم می‌کردند, این آیه تکلم بایکدیگر را در هنگام اداء نماز نهی فرمود پس فهم قنوت در این آیه مبتنی بر دانستن سبب نزول است.

۲- عمر، قدامه بن مظعون را والی بحرین کرد, جارود نزد عمر آمد و گفت قدامه شراب خورده و مست شده‌است عمر گفت شاهد قضیه کیست؟ جارود گفت ابو هریره. بعد عمر بقدامه گفت: حد خدا را بر تو جاری می‌کنم قدامه گفت چگونه مرا حد می‌زنی و حال اینکه کتاب خدا میان من و تو حاکم است؟ عمر گفت در کدام مورد از کتاب خدا حد از تو ساقط شده‌است؟ قدامه گفت خدا می‌فرماید: {لَیْسَ عَلَی الَّذِینَ آَمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جُنَاحٌ فِیمَا طَعِمُوا إِذَا مَا اتَّقَوْا وَآَمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَآَمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَأَحْسَنُوا وَاللهُ یُحِبُّ المُحْسِنِینَ} [المائده/۹۳](۱۱).

من از مؤمنین بخدا و عاملین بشریعت مصطفی هستم با رسول خدا در بدر و احد و خندق بودم, پس از کسانی هستم که مصداق آیه اتقوا وآمنوا و احسنوا می‌باشند. عمر گفت جوابش را بگوئید. ابن عباس گفت این آیه مبارکه برای گذشتگان عذر است و بر سایرین حجت, عذر گذشتگان اینکه خدا را پیش از تحریم شراب ملاقات کردند و حجت بردیگرانست که مرتب این امر شنیع نشوند. حقتعالی می‌فرماید: {یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا إِنَّمَا الخَمْرُ وَالمَیْسِرُ وَالأَنْصَابُ وَالأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ} [المائده/۹۰].

۳- شخصی نزد ابن مسعود آمد و گفت مردی را در مسجد دیدم که قرآن را به رأی خود تفسیر می‌کرد و آیه مبارکه {فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی السَّمَاءُ بِدُخَانٍ مُبِینٍ. یَغْشَی النَّاسَ هَذَا عَذَابٌ أَلِیمٌ. رَبَّنَا اکْشِفْ عَنَّا العَذَابَ إِنَّا مُؤْمِنُونَ} [الدخان/۱۰-۱۲](۱۲) را بدین قسم تفسیر می‌کرد که روز قیامت دودی خلایق را احاطه می‌کند و همگی مبتلا بزکام می‌شوند, ابن مسعود گفت کسی که چیزیرا می‌داند بگوید و نمی‌داند نگوید, خدا می‌داند این آیة مبارکه در مورد خاصی نازل شد و آن این بود که رسول اکرم قریش را نفرین کرد که خداوند بقحط و غلاء مبتلایشان کند و دعای پیغمبر مستجاب شد و قریش مبتلا بقحط و مشقت سختی شدند که استخوان می‌خورند و از بدبختی و مصیبت زیاد شخص وقتی نظر بآسمان می‌کرد میان خود و آسمان دود تاریکی میدید و این آیه مبارکه خبریست که حق تعالی به پیغمبرش داده‌است – معنی این آیه: منتظر باش ای پیغمبر روزی که بیاورد آسمان دود ظاهر و هویدا که فراگیرد و احاطه کند مردمرا, بعد از مشاهدة آن گویند: اینست عذاب دردناک پروردگار ما، از ما عذاب را دور کن که ما گروندگانیم. وبعد از ابتلای بعذاب نزد پیغمبر سوگند خوردند که بعد از رفع عذاب ایمان می‌آوریم. پیغمبر دعا کرد و عذاب رفع شد اما مشرکین بر شرک خود باقی ماندند.

فهم قرآن محتاج بشناختن احوال عرب در آن عصر می‌باشد[ویرایش]

و چون ثابت شد که باید متدبر در قرآن اسباب نزول را بداند لازم است که بر حالات عرب از گفتار و کردار و عادات آنان کاملا مطلع باشد چون قرآن بزبان عرب نازل شده و قوم عرب را مخاطب ساخته است, از آنجائیکه بدون اطلاع از حالات عرب فهم بعضی از آیات مشکل است در شک و شبهه خواهد افتاد و ما چند شاهد از قرآن در اینجا ذکر می‌کنیم.

۱- {رَبَّنَا لا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِینَا أَوْ أَخْطَأْنَا} [البقره/۲۸۶].

از ابو یوسف منقولست که این آیه در مورد شرک نازل شد, چون مردم تازه مسلمان بودند و عادت بشرک داشتند هر وقت می‌خواستند اراده توحید کنند در شرک واقع می‌شدند مثلاً در شداید و تقلب احوال نسیان و خطا کرده و غیر خدا را ندا می‌نمودند, پس خطاء و نسیان مذکور در این آیه مورد شرک بخدا است.

معنی آیه: پروردگارا ما را بعقوبت مگیر اگر فراموش کردیم یا خطایم نمودیم و بی قصد مرتکب گناه شدیم.

۲- {یَخَافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ} [النحل/۵۰](۱۳) و {أَمْ أَمِنْتُمْ مَنْ فِی السَّمَاءِ أَنْ یُرْسِلَ عَلَیْکُمْ حَاصِبًا فَسَتَعْلَمُونَ کَیْفَ نَذِیرِ} [الملک/۱۷](۱۴)، وشبیه این آیات.

چون مشرکین غیر از خدای جهان خدایانی در زمین قایل بودند اگرچه معترف بربوبیت حقتعالی هم بودند, این آیات اختصاص داد خدا را بفوق برای اینکه آگاه کند خدایان زمین خدا نیستند و لفظ فوق و من فی السماء نمی‌خواهد برای خداوند اثبات جهت فوق کند.

۳- {وَأَنَّهُ هُوَ رَبُّ الشِّعْرَی} [النجم/۴۹]، یعنی همانا او پروردگار ستارة شعری است. تعیین این کوکب برای این بودکه ابو کبشه قبیله خزاعه را بعبادت ستارة شعری دعوت کرد و عرب غیر از شعری ستارة دیگری نپرستید.

قرآن آنچه را که متعلق بدین و شریعت است در بر دارد[ویرایش]

و دلیل بر این مطلب سه امر است:

۱- نصوص قرآن شاهد بر مدعا است قول خدایتعالی: {الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی} [المائده/۳](۱۵)، و همچنین {وَنَزَّلْنَا عَلَیْکَ الکِتَابَ تِبْیَانًا لِکُلِّ شَیْءٍ} [النحل/۸۹](۱۶)، وامثال آن از آیات دیگر.

۲- احادیث وارده از اهل بیت عصمت و طهارت.

رُوِیَ فی «الکافی» [للکُلَیْنِیّ] بإسناده عن أبی عبد الله [الإمام الصادق] - عَلَیْهِ السَّلامُ - قال: ((إِنَّ اللهَ تَبَارَکَ وَتَعَالَی أَنْزَلَ فِی القُرْآنِ تِبْیَانَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ حَتَّی وَاللهِ مَا تَرَکَ اللهُ شَیْئاً یَحْتَاجُ إِلَیْهِ العِبَادُ حَتَّی لا یَسْتَطِیعَ عَبْدٌ یَقُولُ لَوْ کَانَ هَذَا أُنْزِلَ فِی القُرْآنِ إِلا وَقَدْ أَنْزَلَهُ اللهُ فِیهِ)).

در کافی از حضرت صادق روایت می‌کند که فرمود خداوند تعالی قرآن را نازل فرمود و در آن بیان هر چیزی هست و قسم بخدا که در قرآن حق متعال آنچه را که بشر بدان محتاج است فروگذار نکرده‌است بقسمیکه هیچ بنده نمی‌تواند بگوید کاش این مطلب در قرآن بود مگر اینکه خداوند آنرا بیان فرموده‌است.

وبإسناده عَنْ عُمَرَ بْنِ قَیْسٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ [الإمام الباقر] - عَلَیْهِ السَّلامُ - قَالَ: ((سَمِعْتُهُ یَقُولُ: إِنَّ اللهَ تَبَارَکَ وَتَعَالَی لَمْ یَدَعْ شَیْئاً یَحْتَاجُ إِلَیْهِ الأُمَّةُ إِلا أَنْزَلَهُ فِی کِتَابِهِ وَبَیَّنَهُ لِرَسُولِهِ، وَجَعَلَ لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ حَدّاً وَجَعَلَ عَلَیْهِ دَلِیلاً یَدُلُّ عَلَیْهِ وَجَعَلَ عَلَی مَنْ تَعَدَّی ذَلِکَ الْحَدَّ حَدّاً)).

از حضرت باقر روایت شده‌است که فرمود آنچه امت بآن محتاج می‌باشد در کتابش بیان کرده و برای پیغمبرش ذکر فرموده و هر چیزی برایش حدی قرار داده و دلیلی دال براو معین فرموده و برای کسیکه از این حد تجاوز کند نیز حدی مقرر نموده‌است.

وبإسناده عَنْ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ (ع) قَالَ: ((سَمِعْتُهُ یَقُولُ مَا مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلا وَفِیهِ کِتَابٌ أَوْ سُنَّةٌ)).

حضرت صادق فرمود هیچ چیزی نیست مکر اینکه کتاب خدا یا سنت پیغمبر آنرا متعرض است.

وبإسناده عَنْ أَبِی الْجَارُودِ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (ع): ((إِذَا حَدَّثْتُکُمْ بِشیْ‏ءٍ فَاسْأَلُونِی مِنْ کِتَابِ اللهِ ثُمَّ قَالَ فِی بَعْضِ حَدِیثِهِ إِنَّ رَسُولَ اللهِ نَهَی عَنِ الْقِیلِ وَالْقَالِ وَفَسَادِ الْمَالِ وَکَثْرَةِ السُّؤَالِ. فَقِیلَ لَهُ: یَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ! أَیْنَ هَذَا مِنْ کِتَابِ اللهِ؟ قَالَ: إِنَّ اللهَ عَزَّ وَجَلَّ یَقُولُ: {لا خَیْرَ فِی کَثِیرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَیْنَ النَّاسِ} وَقَالَ: {وَلا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللهُ لَکُمْ قِیاماً} وَقَالَ: {لا تَسْألُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ})).

حضرت باقر می‌فرماید: وقتی شما را خبر دادم بچیزی، از من سئوال کنید چه مدرکی از کتاب خدا داری؟ و در بعضی از سخنانش فرمود: که رسول اکرم از قیل و قال و فساد مال و سئوال زیاد نهی فرمود. گفته شد: ای پسر پیغمبر، دلیل شما از کتاب خدا چیست؟ فرمود: دلیل بر نهی از قیل و قال آیه لا خیر الخ و دلیل بر فاسد نکردن اموال ولا تؤتوا الخ و دلیل بر نهی از سئوال لا تسئلوا الخ.

۳- تجربه شاهد بر مدعا است و آن اینکه هیچ عالمی در مسئله‌ای محتاج بقرآن نمی‌شود مگر آنکه اصل آنرا در قرآن می‌یابد و کسانی که در شریعت قیاس را معتبر نمی‌دانند مانند امامیه و ظاهریه در هیچ مسئله نمی‌مانند و اصل آنرا از کتاب خدا می‌یابند, ابن حزم ظاهری می‌گوید بابی از ابواب فقه نیست مگر اینکه اصلی در کتاب خدا یا سنت رسول دارد.

و تحقیق در این مسئله که در قرآن بیان همه چیز است مراد بیان آنچه متعلق بدین و شریعت است می‌باشد, چون انسان را دو عقل است عقل نظری و عقل عملی بعبارت دیگر قوه و قوه عامله, قوه عالمه مبدأ آراء و عقاید انسانی و قوه عامله مبدأ اعمال و افعال اوست و بواسطه این دو قوه‌است که آدمیزاد را عقایدی و اعمالی می‌باشد و هیچ فردی نمی‌تواند بی‌عقیده و عمل زندگانی کند, آراء و عمل انسان اگر حق و زیبا باشد او را بسعادت کبری میرساند و اگر باطل و زشت باشد شقی دنیا و آخرتش میگرداند.

قرآن کتابی است آسمانی که برای تصحیح عقاید و تعدیل اعمال و افعال بر دل پاک رسول اکرم نازل گردیده و غرض از قرآن این است که عقاید باطله و موهومات و خرافات را از دماغ بشر خارج کرده بجای آن عقاید صحیح و آراء متقن را جای گزین فرماید و همچنین عنایت کامل باصلاح عمل دارد, کردارهای بد را نهی می‌کند و بکردار صحیح و عدل و انصاف امر می‌فرماید, پس تمام قرآن مشتمل است بر اصلاح علم و عمل, خداوند می‌فرماید: {الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوبًا عِنْدَهُمْ فِی التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَاهُمْ عَنِ المُنْکَرِ وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الخَبَائِثَ وَیَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلالَ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آَمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولَئِکَ هُمُ المُفْلِحُونَ} [الأعراف/۱۵۷].

یعنی: آنانیکه که از روی صدق پیروی می‌کنند فرستاده‌ای را که پیغمبری امی است یعنی نانویسنده و ناخواننده آن پیغمبری که مییایند اسم او را نوشته در توراه و انجیل, این پیغمبر امی ایشان را بمعروف امر می‌کند و از منکر نهی می‌فرماید برایشان مطعومات پاکیزه را حلال میگرداند و خورشهای پلید را حرام می‌فرماید و بار گران تکالیف سخت را از دوشتان برمی‌دارد و کم می‌کند و زنجیرهای موهومات و خرافات و بندگی غیر خدا را از گردنشان برمی‌دارد, آنکسانی که باین پیغمبر گرویدند و تعظیم کردند و یاریش نمودند و نوری را که با او فرستادیم (قرآن) پیروی کردند, آن گروه رستگارانند.

خلاصة کلام قرآن جامع مسائل دین و شریعتا ست پس اگر کفته شود قرآن در آن بیان هر چیزی می‌باشد مراد آنجه متعلق بدین و شریعت است, قرآن کتاب تعلیم و تربیت است قرآن شفای امراض روح است, {وَنُنَزِّلُ مِنَ القُرْآَنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ} [الإسراء/۸۲]، وظیفه رسل بیان دین و تشریع قانون می‌باشد, قرآن برای تربیت نفس بشر و تقویت عقل انسان نازل شد, کتاب طبیعی و ریاضی و تاریخ نیست, هنگامی که عقل قوی گردید و نفس متخلق باخلاق فاضله شد بنابر احتیاجاتش علوم و صنایع دیگر را تحصیل می‌کند, اینکه می‌فرماید قرآن در آن بیان هر چیزیست اشاره بهمین معنی است, مراد از هر چیزی این نیست که خواص اشیاء را بگوید یا جبر و مقابله بیان کند یا میکروب شناسی بیاموزد و یا ساختن توپ و اتومبیل و برق را تعلیم فرماید تحقیق در این قسم علوم و ظیفة رسل نیست و مقامش دون رتبة قرآنست, قرآن انسان درست می‌کند, غرض از قرآن این است که مردم را برشد حقیقی برساند, وقتی رشید شدند هر کاری کنند صحیح و هر علمی بیاموزند پسندیده است, خداوند می‌فرماید: {هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُو عَلَیْهِمْ آَیَاتِهِ وَیُزَکِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَإِنْ کَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ} [الجمعه/۲].

اوست خدائی که در میان امیین رسولی مثل ایشان درس نخوانده برانگیخت تا آیات خدا را برایشان تلاوت کند و آنانرا تزکیه می‌کند و کتاب و حکمت می‌آموزد و بتحقیق آنان پیش از بعثت در گمراهی آشکاری بودند.

در اینجا محتاجیم به بیان یک مثل ساده‌ای تا مطلب خوب روشن گردد, اگر بقراط ابو الطب بگوید در کتاب قرابادینم(۱۷) همه چیز را بیان کردم واضح است که مراد آنچه متعلق بطب و علاج است می‌باشد, شما اگر از کتاب بقراط فن تجاری یا فقه و سیاست مدن را بخواهید این کاشف است که کلام بقراط را نفهمیده ومقصد کتاب را ندانسته‌اید, بقراط فقط آنچه متعلق بعلاج است گفته.

همچنین قرآن که می‌گوید همه چیز در این کتابست باید بفهمی آنچه متعلق بهدایت و مصلح علم و عمل است بیان فرموده, اکنون اگر از قرآن میکروب شناسی یا ستاره شناسی یا فن تاریخی و غیر آن بخواهی غلط رفته‌ای, وظیفه رسل را در نیافته‌ای – بلی گاهی قرآن از خلقت ستارگان و آفتاب و ماه و کوهها و گیاهها و دریاها سخن میراند, باید بدانی که اینها را شاهد بر ربوبیت می‌گیرد و باین طریق اثبات صانع می‌کند و بنظر در کون و خلقت بشر را متوجه بخالق جهان میگرداند، نه اینکه مرادش بیان تاریخ طبیعی یا انسان شناسی و گیاه شناسی باشد, غایت بالذات دعوت خلایق بخدای جهان و پاک کردن نفوس از ارجاس معاصی و دمیدن روح انسانیت درکالبد بشر و زنده کردن انسان از مرگ جهل و اخلاق رذیله است, خداوند می‌فرماید:

{یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ...} [الأنفال/۲۴] وهمچنین می‌فرماید: {مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثَی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ} [النحل/۹۷].

احکام شریعت در قرآن کلّی و محتاج بسنّت است[ویرایش]

استقراء معتبر ثابت می‌کند که بیشتر احکام وارده در کتاب خدا کلی است و باید این کلیات را مبیّنی باشد, و آنچه مجملات کتاب خدا را بیان کند و شارح کلیات آن باشد همانا سنّت است و بدون سنت نبی نمی‌شود و قرآن را فهمید, خداوند می‌فرماید: {وَأَنْزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ} [النحل/۴۴] (۱۸) وجامعیت قرآن با این اختصار بجهت همین است که قرآن کلیّات را در بر دارد و بتمام شدن قرآن شریعت و دین هم کامل شد: {الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ} [المائده/۳].

و این احتیاج شدید بسنّت با توجه کوچکی قرآن واضح و هویدا می‌شود, مثلاً می‌بینید که تمام جزئیات نماز و روزه و زکوه و نظایر اینها و احکام آن در قرآن بیان نشده و همچنین است فروع عادّیات و سیاسات مثل نکاح و عقود و قصاص و دیات و حدود و غیر اینها, پس بنابراین مسلم است که باید سنت جزئیات را بیان کند و بدون سنت پیغمبر عمل به کتاب خدا ممتنع است.

و دلیل بر حجیّت سنت از کتاب خدا واضح و هویدا است چنانکه خداوند می‌فرماید: {وَمَا آَتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ}[الحشر/۷], پس استنباط از قرآن بدون نظر در شرح که سنت می‌باشد جایز نیست, ناچار باید در فهم قرآن مراجعه بسنت کرد, رسول اکرم می‌فرماید: ((إِنِّی تَرَکْتُ فِیکُمْ مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا کِتَابَ اللهِ وَسُنَّتی. أو وَعِتْرَتِی.)) یعنی من در میان دو چیز سنگین یا نفیس قرار دادم کتاب خدا و سنت (یا عترت) خودم را.

و مراد از عترت ائمه از اهل البیت است, چوت عترت بیان سنت را می‌کند و در واقع عین سنت است و آنچه مأثور است که علم قرآن نزد آل محمد می‌باشد مراد این است که بیان سنت پیغمبر نزد اهل بیت است.

در اینجا مطلبی است و آن این است که ما در شریعت و احکام محتاج بسنت هستیم, اما در مسائل اعتقادی مثل اثبات صانع جهان و توحید و نبوت و معاد چون قرآن کاملاً متعرض آن شده‌است و حتی جزئیات را بیان فرموده و براهین ساطعه بر آن اقامه نموده احتیاجی در اینجا بهیچوجه بسنّت نداریم و چون معلوم شد که مباحث قرآن کلی است و بدون مراجعه بسنت فهم آن ممتنع است پس بطلان قول مردمی که غرضشان تخریب اسلام است و در آخرت نصیبی نداشته و خارج از جماعت مسلمینند واضح شد که می‌گویند در قرآن بیان هر چیزی هست و ما محتاج بسنت نیستیم و قرآن را تأویلات خنکی کرده هوای خود را مدخلیت در فهم کتاب خدا می‌دهند – و مراد از سنت کردار و گفتار و اقرار یا تقریر نبی است {لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ} [الأحزاب/۲۱].

فعل و قول نبی واضح است, مراد از تقریر آنست که در محضر پیغمبر فعلی یا قولی از کسی صادر شود و نبی اکرم با علم و قدرت بر نهی از آن ممانعت نفرماید, آن فعل و قول جایز است وَصَلَّی اللَّهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِینَ.

قرآن را ظهری و بطنی است[ویرایش]

بعضی گمان کرده‌اند قرآن را باطن و ظاهری است و احادیثی هم در این موضوع نقل کرده‌اند چنانکه در حدیث مرسل از رسول خدا منقولست که فرمود: ((مَا أنزل اللهُ آیَةً إِلا وَلَهَا ظَهْرٌ وَبَطْنٌ))، وهمچنین روایت دیگر که: ((إن للقرآن ظهراً و بطناً و لبطنه بطن إلی سبعة أبطن)). که این دو حدیث برای قرآن بطن ثابت می‌کند و تا هفتاد بطن هم گفته‌اند.

اگر مراد از ظاهر مفهوم عربی و مراد از باطن فهم مقصد حق تعالی از فرستادن کتابست، ببیان واضح‌تر مراد متکلم را بدست آوردن و مقصد از خطاب را فهمیدن باشد، این معنی پسندیده و در غایت اتقانست.

و اگر مراد از باطن قرآن معنائیست زاید بر معنا و مقصدی که اصحاب پیغمبر فهمیدند و تابعین تدبر در آن کردند این دعوائیست محتاج بدلیل و برهان و ما در اینجا تحقیق مطلب را بطوری که رضای خدا و رسول در آنست بنظر قارئین میرسانیم:

۱- احادیثی که در این باب وارد شده که قرآن هفت یا هفتاد بطن دارد این احادیث مرسل است و بهیچ وجه حدیث صحیح در این باب نداریم.

۲- این احادیث اسماعیلی و از مجعولات فرقة باطنیه‌است که در تفاسیر و کتب اسماعیلیه ذکر شده, چنانکه در کتاب اخوان الصفاء که نویسندگانش از زعلمای باطنیه‌اند مسطورا ست که کتب آسمانی تنزیل ظاهری دارد که آن معانی الفاظ است و دارای تأویلاتی مخفی است که آن معانی معقوله می‌باشد و همچنین واضعین شرایع احکامی ظاهر و جلی دارند و اسراری باطنی و خفی – و در خطط مقریزی در دعوت ششم از دعوات نه‌گانه اسماعیلیه می‌گوید وقتیکه مدعو برتبه پنجم رسید داعی شروع می‌کند در تفسیر معانی شرایع اسلام از نماز و روزه و زکوه و حج و طهارت و غیر اینها از واجبات باموریکه مخالف ظاهر است و هنگامیکه زمان دعوت طول کشید و مدعو معتقد شد که وضع احکام شریعت بر سبیل رمز است و سیاست عام در آن ملاحظه شده و اینکه شرایع معنائی دارد غیر از معنی ظاهر شخص داعی او را دعوت بکلمات افلاطون و ارسطو و فیثاغورث می‌کند.

غزالی در کتاب مفاضح الباطنیه می‌گوید: مرتبة فرقة باطنیّه پست‌تر از هر فرقة گمراهی است, چون هیچ فرقه‌ای نیست که مذهب را بخود مذهب نقض کند و دین را بنفس دین باطل گرداند جز فرقه باطنیه که الفاظ دین را از معنای اصلی خود تغییر می‌دهند و می‌گویند این کلمات رمز است, و باید دانست که مذهب اینان ابطال نظر و استدلال است.

و نیز در آن کتاب می‌گوید: کلام مختصر این است که باطنیه چون از منصرف کردن مردم از قرآن و سنت عاجز شدند بتأویلهائیکه روحش ابطال شرایع است تمسک جسته و کتاب خدا را بدلخواه خود معنی کردند.

باطنیه این اعتقاد را که قرآن دارای ظهر و بطن است از فرقه یهود اتخاذ کردند چنانکه شهرستانی در ملل و نحل می‌گوید یوذغانیه منسوبند به یوذغان که شخصی یهودی بود از شهر همدان و اسمش یهودا، می‌گفت تورات باطنی و ظاهری و تنزیلی و تأویلی دارد و بتأویلاتش در تورات مخالفت با جمیع یهود نمود. و تأویلات کاشی نیزکه معروف بتفسیر محی الدین است تمامی قرآن را بر طریق باطنیه تأویل کرده بمعناهائی که هیچ یک از اصحاب پیغمبر و سلف صالح از آن خبر ندارند.

و اگر درست دقت شود تأویلات خنکی که باطنیه ابداع کرده و بعضی از متصوفه متابعت نموده و جماعتی از اخباریه امامیه فهمیده یا نفهمیده معتقد بآن شده‌اند لطمه بزرگی با سلام زد و سبب پیدایش مهدیها شد و در نتیجه اسلام را ضعیف کرد و مسلمانان را پرا کنده نمود.

نتیجه کلام اینکه اگر مراد از باطن بیانیست که باطنیه کردند خلاف عقل و منطق و حقیقت کفر و ضلالت است و اگر مراد از باطن مقصد و مراد قرآنست خود معنائی

صحیح و پسندیده می‌باشد.

مراد از ظاهر مفهوم عربی و مراد از باطن فهم مراد و مقصد قرآنست[ویرایش]

هر معنای عربی از مسائل معانی و بیان که فهم قرآن مبتنی بر آن می‌باشد داخل در ظاهر قرآنست و این مطلب بذکر امثله‌ای از کتاب خدا واضح می‌شود مانند فرق میان ضیّق و ضایق در قول خدایتعالی {یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقًا حَرَجًا} [الأنعام/۱۲۵]، و: {وَضَائِقٌ بِهِ صَدْرُکَ} [هود/۱۲]، که ضیّق صفت مشبهه‌است و دلالت بر ثبوت و دوام می‌کند و ضایق اسم فاعل و دلالت بر تجدد و حدوث دارد و امریست عارضی.

و فرق میان {یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا} که مدنی است و{یَا أَیُّهَا الَّذِینَ کَفَرُوا} که مکّی می‌باشد، و{یَا أَیُّهَا النَّاسُ} و{یَا بَنِی آَدَمَ} که هر دو مخاطب کافه ناس می‌باشند.

و فرق میان رفع سلام در {قَالَ سَلامٌ} [هود/۶۹]، و نصب آن در {قَالُوا سَلامًا} [هود/۶۹]، و امثال اینها که نزد علمای بیان مسلم است - و هنگامیکه قرآن بر ترتیب لسان عرب مفهوم شد مسلماً ظاهر قرآن نیز دانسته می‌شود.

و هر معنائی که از قرآن شخص را مؤدّب بآداب و متخلّق باخلاق فاضله و متّصف بصفات بندگی و اعتراف بربوبیت خالق جهان گرداند آن باطن قرآنست چون مقصد و مقصود قرآن دمیدن روح انسانیت و متوجه کردن خلایق جهانست و اینمطلب واضح می‌شود بذکر امثله‌ای چند:

هنگامیکه این آیه نازل شده {مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللهَ قَرْضًا حَسَنًا فَیُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافًا کَثِیرَةً} [البقره/۲۴۵]، یعنی کیست آنکه بخلوص نیت وام دهد خدایرا (یعنی بندگان در مانده او را که وام خواهند) وام دادنی نیکو (یعنی در وام دادن تعجیل کند و منت ننهد) پس خدایتعالی مضاعف گرداند و زیاده بر زیاده سازد. خیر آن قرض را برای او.

ابو الدحداح گفت خداوند کریم و بی نیاز است و از ما قرض می‌خواهد, باطن و مقصد آیه را فهمید, اما شخص یهودی گفت {إِنَّ اللهَ فَقِیرٌ وَنَحْنُ أَغْنِیَاءُ} [آل عمران/۱۸۱] یعنی خداوند فقیر است و ما بینیازیم پس ابو الدحداح باطن قرآن را درک کرد و شخص یهودی از ظاهر قرآن تجاوز نکرده و استقراض خداوند بی نیاز را بر استقراض بنده بینوا حمل نمود.

و از این قبیل می‌باشد عباداتیکه شارع بدان امر کرده و منهیّاتی که از آن نهی فرموده است, خداوند متعال تمامی اینها را طلب نمود تا شکر نعمتهایش را بجای آورند چنانکه می‌فرماید: {وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَالأَبْصَارَ وَالأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ} [النحل/۷۸] یعنی قرار داد برای شما گوش و چشمها و دلها را شاید شما شکر کنید, و در آیه دیگر می‌فرماید: {قَلِیلاً مَا تَشْکُرُونَ} [الأعراف/۱۰]، و شکر ضد کفر است، پس ایمان و فروعش شکر است, وقتیکه مکلف بقصد شکر زیر بار تکلیف وارد شد پس این شخص مراد از خطاب فهمیده لبّ نماز و باطن عبادات شکر نعمت رب و خشوع در مقابل خالق جهانست پس هر عبادتیکه خالی از خشوع و خضوع باشد از مقصد قرآن و باطن آن دور است.

و همچنین باطن آیات زکوه و مقصد شارع از تشریع زکوه و انفاق مال اولاً اصلاح نفس شخص مال دار است تا ملکه سخاوت را در نفس آنشخص ایجاد کند و رذیله بخل را از او خارج فرماید، و ثانیاً ترفیه حال فقراء و تنگدسان واعانت به بیچارگان که پر از نفع دو جهانست و فواید دیگری دارد که محتاج بذکرش نیستیم.

اکنون اگر شخص حیله کند و مال خود را پیش از گذشتن سال بزن یا فرزندش ببخشد برای آنکه از زکوه فرار کند و آن را بمستحقین نرساند مسلّماً این عمل خلاف باطن و مقصد قرآنست.

یا کسیکه ارادة طلاق دارد برزنش سخت گرفته او را در تحت شدت قرار دهد تا زن بیچاره از مهر و حقوق زوجیت خود صرف نظر نماید مسلماً این عمل خلاف دین و مقصد سیّدالمرسلین است.

و از این قبیل است حیله هائی که در خوردن ریاء و گرفتن مال مردم می‌کنند و تصورشان چنین است که باین وسایل رباء حلال خواهد شد. بدبختانه این امر شنیع بخلاف مقصد قرآن و باطن دین در میان مقدس نماها ببدترین صورتی شایع است.

و همچنین خوارج باطن کتاب و مقصد دین را نفهمیده امیر المؤمنین علی بن ابی طالب را تکفیر کردند و گفتند علی خلق را در دین خدا تحکیم کرد و حال آنکه خداوند می‌فرماید: {إِنِ الحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ} [الأنعام/۵۷]، و نیز گفتند علی خود را از امارت مؤمنین معزول کرد پس در این هنگام امام کافرین است. اگر خوارج تدبر در کتاب خدا کرده و مقصد قرآن را می‌فهمیدند تحکیم خلق را در دین تجویز می‌نمودند چنانکه خداوند می‌فرماید: {یَحْکُمُ بِهِ ذَوَا عَدْلٍ مِنْکُمْ} [المائده/۹۵]، و همچنین {فَابْعَثُوا حَکَمًا مِنْ أَهْلِهِ وَحَکَمًا مِنْ أَهْلِهَا} [النساء/۳۵]، و می‌فهمیدند که {إِنِ الحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ} مخالف تحکیم نیست و جسارت بمقام مقدس امیر المؤمنین نمی‌کردند و خود و عالم اسلام را ببدبختی نمیکشانیدند.

و همچنین فرقه مجسّمه بجهت عدم تدبر در آیات و جمود بظاهر کتاب و نفهمیدن باطن و مقصد قرآن آیات وارده در قرآن راجع بصفات خدا را حمل بظاهرش نمودند و از برای خداوند دست و چشم و گوش و وجه قایل شدند و ربّ را بخلق قیاس نمودند, در نتیجه گرفتار تجسیم شده متشابهات را گرفتند و بمحکم مراجعه نکردند که خداوند می‌فرماید: لیس کمثله شیء.

خلاصه کلام مراد از باطن قرآن مقصد و مقصود این کتاب مقدس است. عجب‌تر آنکه مراد از باطن را بصورت دیگری در آورنده و بهوای نفس و اغراض شخصی و سیاسی باطن قرآن تابع هوسهای مرده کردید مثل آنکه گفتند در آیه {إِنَّ اللهَ لا یَسْتَحْیِی أَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا} [البقره/۲۶] مراد از بعوضه علی امیر المؤمنین است! و همچنین در آیه {أَفَلا یَنْظُرُونَ إِلَی الإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ} [الغاشیه/۱۷] مراد از شتر را نیز علی قرار دادند! بدین ترهات و موهومات تحریف غریبی در دین کردند و هر منکر و قبیحی را بقرآن چسپاندند.

برای هریک از ظاهر و باطن قرآن شرطی‌است شرط ظاهر آنستکه موافق لغت عرب باشد و مخالف با شرع نباشد[ویرایش]

اشکالی نیست براینکه مراد از ظاهر مفهوم عربی است, چون از ضروریاتست که قرآن بزبان عربی آشکار نازل شده است, خداوند می‌فرماید::{وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ} [النحل/۱۰۳].

بنابر این در فهم ظاهر عربی هیچکس اختلاف ندارد و آنچه مختلف فیه‌است باطن و مقصد قرآنست و شرط فهم ظاهر قرآن اینستکه بر زبان عربی محض جاری شود پس هر معنائیکه از قرآن بر غیر زبان عربی استنباط شد آن معنی از قرآن نیست.

مثل اینکه بیان بن سمعان دعوی پیغمبری می‌کرد و می‌گفت شاهد من اینستکه خداوند اسم مرا در قرآن ذکر کرده که می‌فرماید {هَذَا بَیَانٌ لِلنَّاسِ...} [آل عمران/۱۳۸].

و همچنین فرقه منصوریه گفتند مراد از آیه {وَإِنْ یَرَوْا کِسْفًا مِنَ السَّمَاءِ سَاقِطًا یَقُولُوا سَحَابٌ مَرْکُومٌ} [الطور/۴۴] (یعنی اگر به‌بینند پاره‌ای از آسمان را فرود آینده بر سر ایشان از فرط عناد و استکبار گویند که قطعه آسمان نیست بلکه ابریست درهم بسته و برهم چسپیده.).

ابی منصور است که منصوریه منسوب باو هستند – و نیز عبید الله شیعی مسمی بمهدی، هنگامیکه مالک افریقا شد و مستولی بر آن گردید دو رفیق داشت از کُتّامه که ناصر و همراه او بودند یکی نامیده می‌شد بنصر الله و دیگری بفتح باین دو رفیقش گفت اسم شما دو نفر در قرآنست آنجا که می‌فرماید {إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللهِ وَالْفَتْحُ} [النصر/۱]. و تصرف قبیحی در این آیه مبارکه کرد و آیه مبارکه {کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ} [آل عمران/۱۱۰] را مبدل کرد به: کتامة خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ!! و همچنین بابیّه و بهائیّه و ازلیّه آیات قرآن را با تأویلات منکر و خنک منطبق بر اشخاصی نمودند.

و بعضی از جاهلین بقواعد عرب گفتند قرآن نه زن عقدی را بر مرد تجویرز کرده‌است و استدلال کردند بآیه {فَانْکِحُوا مَا طَابَ لَکُمْ مِنَ النِّسَاءِ مَثْنَی وَثُلاثَ وَرُبَاعَ} [النساء/۳]

و بعضی رأی دادند که پیه خوک حلالست بجهت اینکه خداوند فرمود {حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَالدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِیرِ} [المائده/۳]. و در این آیه غیر از گوشت خوک چیزی از اعضایش حرام نشده.

و همچنین بعضی تفسیر کردند آیه مبارکه {وَعَصَی آَدَمُ رَبَّهُ فَغَوَی} [طه/۱۲۱] را و گفتند مراد از غوی تُخَمَه‌است یعنی آدم از اکل شجره مبتلا بتخمه شد و خیال کردند که مشتق از غَوی الفصیل یغوی اذا بشم من شرب اللبن است وندانستند این اشتقاق فاسد است بجهت اینکه غوی الفصیل بر وزن «فَعِلَ» است و در اینجا بر وزن «فَعَلَ» بفتح عین می‌باشد.

و همچنین در آیه {وَاتَّخَذَ اللهُ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلاً} [النساء/۱۲۵] را بمعنی فقیر گرفتند از خَلّه بفتح خاء که بمعنی مسکنت است.

این جماعت چون کاملاً واقف بلغت عرب و قواعد ادب نبودند بموهومات متمسّک شده رأی خود را در کتاب خدا مدخلیت داده و هوای نفس خود را اطاعت کرده و بطور وقاحت اقدام باین عمل شنیع نمودند و این عمل فاسد اینان را بسوی تحریف کتاب خدا کشانید و آنرا بدلخواه خود تفسیر کردند.

خلاصه کلام باید هر معنائی که برای الفاظ قرآن کرده می‌شود موافق قواعد عرب و معنائی که مخاطبین می‌فهمیدند باشد چنانکه اگر عرب لفظی را در معنی خاصی استعمال کرد جایز نیست بهوای نفس در معنی دیگر استعمال شود.

یکی از مصیبتها این است که مردم غیر عرب وارد در قرآن شده ترجمه قرآن کردند و یا قرآن را باصطلاحات فلاسفه و متکلمین و فقهاء و صوفیه منزّل نمودند و حال اینکه وضع این اصطلاحات بعد از دو قرن از بعثت رسول اکرم است و بهیچ وجه مناسب با قرآن که بزبان عربی فصیح بر امت امی که مطلقا از اصطلاح عاری بودند نازل گردید, نیست.

شرط فهم باطن قرآن موافقت با لغت عرب و شهادت شرع است و تأویلات فرقه باطنیه باطل می‌باشد[ویرایش]

برای فهم باطن و مقصد قرآن کریم دو شرط است:

شرط اول آنکه معنی باطن باید بر مقتضای ظاهر مقرر در زبان عرب و بر طبق مقاصد عربی جاری باشد و این خود واضح است که قرآن عربی است, اگر فهم قرآن طوری باشد که عرب آنرا نفهمد لازم می‌آید که قرآن عربی نباشد و هر معنائی که ظاهر لفظ قرآن بر آن دلالت نکند آن معنی مجعول وساختگی است.

پس اگر معنائی برای قرآن شد که لفظ عربی بهیچ وجه دلالت بر آن نداشته باشد می‌شود معانی دیگر تصویر کرد و ترجیحی میان این معنی و آن معنی نخواهد بود, چون وقتی قرار بر این شد که ما بلفظ و استعمال آن در معنی خودش اعتناء نکنیم می‌توانیم هر معنائی که اراده کنیم بقرآن بچسپانیم مثل اینکه بعضی گفته‌اند مراد از والشّمْسِ پیغمبر اکرم وَضُحیها علی امیر المؤمنین است, و در تفسیر بعضی از اخباریه از این قبیل تفسیر زیاد است.

اولاً باید به‌بینیم آیا عرب از لغت شمس معنای رسول اکرم را می‌فهمد؟ یا در کتاب لغتی ضحی را بمعنی امیر المؤمنین استعمال کرده‌اند؟ البته چنین چیزی نیست, و ثانیاً اینطور معنی لعب با قرآن و افترای بر خدای جهانست و خود گناه بزرگی می‌باشد که برای شیادان و مدعیان باطل باب دعاوی را باز می‌کند.

شرط دوم آنکه باید بر آن معنای باطن شاهدی از نص یا ظاهر قرآن در محل دیگر باشد و یا سنت رسول بر آن گواهی دهد و باین دو شرط (موافقت با لغت عرب و شاهدی از کتاب خدا و سنت رسول) باطن قرآن فهمیده می‌شود, پس معلوم شد معانی که فرقه باطنیه برای کتاب خدا کرده‌اند همه باطل و موهوم است, مثل اینکه گفتند غسل تجدید عهد است و طهور بیزاری جستن از هر اعتقادی و تیمم اخذ از مأذون تا اینکه داعی را ملاقات کند و صیام امساک از کشف سر و کعبه نبی است, باب علی و صفا نبی است و مروه علی, تلبیه اجابت داعی, طواف سبعاً طواف بمحمد و ائمه هفتگانه و نار ابراهیم غضب نمرود است و ذبح اسحق گرفتن عهد است و عصای موسی براهین موسوی است و انفلاق پرا کنده شدن علم موسی است در فرعونیان و بحر عالم است و تظلیل غمام نصب موسی است امام را و منّ علم است که از آسمان نازل می‌شود و سلوی داعی از دعات است و جُراد و قُمّل و ضفادع سئوالات و الزامات موسی است بر ضد فرعونیان و تسبیح جبال مردان محکم در دین و جن که در تحت قدرت سلیمان بودند باطنیه آن زمانست و شیاطین ظاهریه‌اند و غیر اینها که ذکر شد. اگر درست دقت شود تمامی این قسم از تأویل نعوذ بالله استهزاء بکتاب خداوند است.

این تأویلات بارد و خارج از لفظ و منطق و عقل و دین چنان در مسلمین شایع شد که جلوگیری از آن کار مشکلی گردید و اخباریه امامیه که اصولاً و فروعاً با باطنیه مخالفند این قبیل تأویلات را در کتب خود ذکر کردند.

و همین تأویلات سبب پیدایش فرقه‌های گمراه (قادیانیه و بابیه و ازلیه و بهائیه و ملاحده صوفیه) گردید. اعاذنا الله و جمیع المؤمنین من شرور انفسنا.

تفسیر برأی و تقسیم آن بجایز و ممنوع[ویرایش]

از مسلمات است اگر انسان رأی و عقاید خود را مدخلیت در قرآن دهد در شرع مقدس مذموم و شخص صاحب رأی در آتش خواهد بود و در مذمت آن حدیث صحیح شریف نبوی کافی است که فرمود: ((مَن فسَّر القرآن برأیه فلیتبوَّأْ مقعدهُ من النار)). (هر که قرآن را برأی خود تفسیر کند جایگاه او آتش خواهد بود).

و از ائمه هادین مأثور است که تفسیر کتاب خدا جز به اثر صحیح یا نص صریح جایز نیست.

و تحقیق در این مبحث این است که اگر تفسیر جاری بر کلام عرب و موافق کتاب و سنت باشد این قسم تفسیر را نمی‌شود گفت ممنوع است بچند وجه:

۱- اینکه بنابر امر حق تعالی باید در کتاب خداوند تدبر کرد و مرادش را فهمید و حکم از آن استنباط نمود و جمیع تفسیر قرآن از معصوم نرسیده و احتیاجات و حوادث روز بروز بر افزایش است یا باید توقف کرد و تعطیل در احکام نمود و این امر غیر ممکن است و یا باید در قرآن اجتهاد کرد و حوادث و احتیاجات را از قرآن یافت.

۲- اگر تعلم و تدبر در کتاب خدا جایز نبود و اجتهاد و رأی در آن مطلقاً حرام بود می‌بایست رسول اکرم و ائمه طاهرین تمامی آیات را تفسیر کنند تا دیگر محتاج باعمال نظر و فکر در آن نباشیم و آنچه مسلم است آن آیاتی که عقول بشر در آن راه ندارد بیان فرمودند و بسیاری از آیات را واگذار بعقل و اجتهاد علمای امت مرحومه و راسخین در علم نمودند, پس بنابراین لازم نیست که تفسیر تمام آیات و کلمات قرآن از رسول و ائمة طاهرین مأثور باشد.

۳- اینکه اصحاب رسول (ص) اولی باحتیاط بودند از غیرشان و حال اینکه قرآن را تفسیر می‌کردند بر آنچه که می‌فهمیدند و بیشتر تفسیرها از آنان بما رسیده‌است:

و اما رأی و اجتهاد در قرآن که جاری بر لغت عرب و ادله شرعیه از کتاب و سنت نباشد بدون شک آن رأی مذموم و آن اجتهاد غلط است چون افترای بخدای جهان می‌باشد و این قسم از رأی از طرف شارع منع اکید شده‌است. پس نهی از رأی در قرآن بر دو وجه‌است:

وجه اول: آنکه شخص از روی هوای نفس و میل خود یا اغراض دیگر رأی و عقیده‌ای برای خود اتخاذ می‌نماید و قرآن را بر آن رای و عقیده خود تفسیر می‌کند که اگر این رأی و هوی در آن نبود بهیچ وجه قرآن را باین وجه تفسیر نمی‌نمود و این چند قسم است:

اول اینکه می‌داند این آیه بهیچ وجه دلالت بر مقصد او ندارد و لکن می‌خواهد بر طرف مشتبه گرداند مانند فرق ضاله که برای اضلال مردم آیات بر طبق هوای نفس تفسیر می‌کنند.

دوم اینکه خود جاهل است و خیال می‌کند قرآن را می‌فهمد و حال آنکه اعتقاداتی از روی هوای نفس و تعلیم معلمین باطل در او پیدا شده‌است و قرآن را بر طبق عقاید و آراء خود تفسیر می‌کند و اگر آن اعتقاد و رأی نبود هیچ وقت اینطور تفسیر نمی‌کرد.

اگر درست دقت شود بسیاری از تفسیر مفسرین بر روی عقاید و آراء شخصی است, بهیچ وجه مربوط بکتاب خدا نیست, مثلاً شخص معتزلی مذهب است و آرائی در دین بطریقه اعتزال دارد پس قرآن را بر عقاید معتزله منزّل می‌کند مانند تفسیر کشاف, یا شخص اشعری است و عقاید و آرائی پیدا کرده و ادله‌ای بر آراء خود از غیر کتاب خدا اتخاذ نموده لذا قرآن را بر طبق عقاید اشعری تفسیر می‌کند مانند تفسیر بیضاوی و فخر رازی, یا شخص فیلسوف است و آراء و عقاید فلسفی دارد باینجهت قرآن را بر عقاید فلسفی خود تفسیر می‌کند مثل صدر المتالهین که قرآن را بر طبق فلسفه خود تفسیر کرده‌است, و یا شخص باطنی است و عقاید و آراء خود را از مصادر دیگر غیر قرآن گرفته و قرآن را بر آراء باطنیه تأویل می‌کند مثل ملا عبد الرزاق کاشی که قرآن را بر طبق آراء باطنیه تفسیر کرده‌است, و یا شخص صوفی است و آراء تصوف خود را از غیر قرآن گرفته می‌آید قرآن را بر آراء و عقاید صوفی تفسیر می‌کند, و همچنین مذاهب مختلفه دیگر که در اسلام پیدا شد هر فرقه‌ای قرآن را منطبق بر عقاید خود کردند و کار اسلام و مسلمانان باختلاف و پراکندگی کشید و چهارصد میلیون مسلمان دست خوش ملل دیگر شد و شد آنجه شد.

سوم اینکه می‌شود شخص اغراض صحیحی داشته باشد و برای آن دلیل از قرآن بخواهد و یا شاهدی از سنت بیآورد مثل کسیکه دعوت بمجاهده با قلب سخت می‌کند و این آیه مبارکه {اذْهَبْ إِلَی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی} [طه/۲۴] را اشاره برای قلب قاسی قرار می‌دهد و می‌گوید مراد از فرعون قلب سخت است، و یا کسیکه مردم را ترغیب باستغفار در وقت سحر می‌کند و البته غرض او مشروع است، استدلال می‌کند بحدیث شریف ((تَسَحَّرُوا فإن فی السحور برکة)) وحال اینکه می‌داند مراد از تسحّر غذا خوردن در سحر است نه ذکر خدا, و بعضی از وعاظ برای زیبائی کلام و ترغیب مردم بفضایل اخلاق باین قسم تأویلات و کلمات متوسل می‌شوند و اگر درست دقت شود این تعبیرات تفسیر برأی می‌باشد و در شرع مقدس از آن نهی صریح شده‌است.

وجه دوم – اینکه قرآن را بصرف لغت عرب دانستن و بظاهر عربی آشنا بودن تفسیر کند بدون مراجعه بشأن نزول و تاریخ عرب جاهلیت و آشنائی بسنت پیغمبر و فهمیدن غرایب قرآن و آنچه متعلق بحذف و اضمار و تقدیم و تأخیر است.

و هرکس بصرف دانستن لغت و ظاهر قرآن بدون مراجعه بسنّت و نقل و سماع و آنچه متعلق بقرآنست اقدام بتفسیر کتاب خدا کند مسلماً تفسیر به رای کرده و پیغمبر فرمود جای او در آتش است پس مناسب این است که طریقة تفسیر را ذکر کرده راه آنرا نشان دهیم:

راه تفسیر کتاب خدا و فهم آن[ویرایش]

کسیکه می‌خواهد کتاب خدای را تفسیر کند باید اولاً از خود قرآن تفسیرشرا بجوید چون ان القرآن یفسر بعضه بعضا و هر آیه‌ای که مجمل بود بیانش را در آیه دیگر طلب کند و اگر مختصر بود تفصیلش را در آیه دیگر جستجو کند, اگر طلب کرد و یافت بمقصود رسیده و دیگر معطلی ندارد, اما اگر در قرآن تفسیر آیه مطلوب خود را نیافت باید رجوع بسنت پیغمبر (م) کند, و اگر در سنت نیافت رجوع باهل بیت پیغمبر و اقوال اصحاب رسول کند – مراجعه باهل بیت راهی است بس پسندیده فان اهل البیت ادری بما فی البیت و مراجعه باصحاب راهی است صحیح, زیرا که اصحاب رسول واقف بودند بقرائن و احوال هنگام نزول قرآن.

و برای مراجعه بتفاسیر بهترین تفسیرها تفسیر کبیر طبری و تفسیر مجمع البیان است و مفردات راغب که لغت قرآنست در فهم قرآن بسیار ممد می‌باشد – اللهم ارزقنا فهم القرآن برحمتک یا ارحم الراحمین.

تقسیم قرآن و بیان محتویات آن[ویرایش]

سرّ قرآن و مقصود اقصی آن دعوت خلایق است بخالق جهان {وَمَا خَلَقْتُ الجِنَّ وَالإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ} [الذاریات/۵۶]. و غایت مطلوب از قرآن ارتقاء عبد است از حضیض نقصان باوج کمال و عرفان و حرکت دادن مردم است بکعبه کمال و ایمان و این کتاب از چگونگی سفر بسوی خدا و مجاورت مقربین درگاه اله در طبقات بهشت و نجات از بدبختی و درکات جحیم بحث می‌کند, از این جهت فصول و ابواب قرآن و سور آیات آن منحصر در شش مقصد است: سه مقصد آن ستون قرآن و اصول مهم آنست و سه مقصد دیگرش فروع و متمم.

اما سه اصل مهم[ویرایش]

۱- شناختن مبدء جهان بربوبیت و بیان صفات ربوبی و چگونگی پرستش رب جهان است و بیان توحید ذات و صفات و توحید در الوهیت و عبادت و انداختن انداد و اینمطلب را کاملاً در رساله توحید عبادت (مطبوع در طهران) بیان کرده‌ایم.

۲- شناختن راه‌است و طریقه خداشناسی و راهی که آن راه انسان را بخدا میرساند.

۳- معرفت معاد و کیفیت آن و بیان حال بندگان در آن نشأه و اشرف این اصول علم بخدا و روز بازپسین است: {آَمَنُوا بِاللهِ وَالْیَوْمِ الآَخِرِ} [النساء/۳۹] و بعد از آن شناختن راه راست که آن صراط مستقیم است {اهْدِنَا الصِّرَاطَ المُسْتَقِیمَ} [الفاتحه/۶] و مراد از صراط مستقیم شناختن چگونگی تزکیه نفس و تنویر و تخلیص آن از شوایب طبیعت و کثافت عالم ماده می‌باشد.

و اما سه اصل تابع و متمم[ویرایش]

۱- احوال مردمی که راه خدا را پیموند و بمنزل رسیدند از انبیا و رسل و اولیاء و مؤمنین.

۲- احوال کسانیکه از راه خدا رو برگردانده راه مستقیم انسانیت را نپیموده گرفتار غولان شدند و در بیابان شرک و جهالت سرگردان ماندند و در دنیا و آخرت هلاک گردیدند مثل فرعون و قارون و اصحاب لوط و قوم نوح و امثال آنان.

۳- تعریف ساختمان راه و بیان اینکه چگونه باید توشة راه را تحصیل کرد.

و بیان مختصرش اینستکه دنیا منزلی از منازل سایرین الی الله‌است و بدن مرکب انسانست و باید غفلت از تدبیر منزل و مرکب نکرد و این سفر تمام نمی‌شود مگر بحفظ بدن و بقای نوع, پس انسان محتاج است بقانونی که او را اداره کند و تمامی آیات اخلاقی قرآن و ابواب فقه از طهارات و عبادات و معاملات و سیاسات و نکاح و طلاق و ارث و کتاب اطعمه و اشربه در بیان ساختمان راهست.

و قرآن از مسقط نطفه انسانی تا روز مرگش دستور کامل داده‌است و مراد از بیان ساختمان راه همین است و چون بنای رساله بر اختصار است ما در اینجا از بیان دقایق احکام دست نگاه داشته و خوانندگان را بکتاب مفصلی که مؤلف در سر تشریع نگاشته‌است مراجعه می‌دهم و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.

مقاصد قرآن در وضع شریعت و احکام[ویرایش]

پیش از شروع در مقصود محتاجیم بتقدیم مقدمه‌ای و آن اینستکه وضع شرایع و قوانین مبتنی بر مصلحت بندگان در دنیا و آخرت است و قرآن بآنچه مصلحت عباد است امر فرموده و از آنچه در آن مفسده بندگانست نهی کرده و وظیفه رسل بیان مصالح و مفاسد است و احتیاج برسل از اینجهت می‌باشد.

و شاهد براین مطلب آیات وارده در کتاب خدا است که ذکر غایات و مصالح را در موارد متعدده می‌فرماید:

در بیان غایت و مصلحت بعث رسل که اصل تشریع است می‌فرماید: {رُسُلاً مُبَشّرِینَ وَمُنْذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ} [النساء/۱۶۵] و همچنین در خصوص بعث رسول اکرم (ص) می‌فرماید: {وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ} [الأنبیاء/۱۰۷].

۲- در اصل خلقت می‌فرماید: {وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ وَکَانَ عَرْشُهُ عَلَی المَاءِ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً} [هود/۷] و همچنین {وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالأِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ} [الذاریات/۵۶] و همچنین {الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً} [المُلک/۲].

و اما بیان غایات و مصالح در تفاصیل احکام در کتاب و سنّت بیشتر از آنست که بشود احصا کرد و بذکر بعضی از آنها قناعت می‌شود:

۱- آیه وضوء: {مَا یُرِیدُ اللهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ حَرَجٍ وَلَکِنْ یُرِیدُ لِیُطَهِّرَکُمْ وَلِیُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ} [المائده/۶].

۲- در روزه می‌فرماید: {کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ} [البقره/۱۸۳]

۳- نماز: {إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ} [العنکبوت/۴۵].

۴- قبله: {فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَیْکُمْ حُجَّةٌ} [البقره/۱۵۰].

۵- جهاد: {أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا} [الحج/۳۹]

۶- قصاص: {وَلَکُمْ فِی القِصَاصِ حَیَاةٌ یَا أُولِی الأَلْبَابِ} [البقره/۱۷۹].

۷- در تقریر توحید: {أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَی شَهِدْنَا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ القِیَامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ} [الأعراف/۱۷۲].

و هنگامیکه معلوم شد مقاصد قرآن در وضع شریعت و احکام مصلحت بندگانست پس میگوئیم بازگشت تکالیف وارده در شرع بحفظ سه اصل است.

ضروریات و حاجات و تحسینات[ویرایش]

مراد از ضروریات اصول و احکامیست که انسان در مصالح دین و دنیا ناچار بر حفظ و عمل بآن است بحیثیتی که اگر فاقد یکی از آنها شد دنیایش خراب و آخرتش پر از بدبختی و عقاب خواهد بود چنانکه اگر آب یا هوا نباشد تنفس و زندگانی بر بشر ممتنع است همچنین اگر مراعات این اصول نشود حیات دنیا و آخرت محال خواهد بود.

و مراد از حاجیات آن احکام و اصولیست که انسان از حیث توسعه و رفع ضیقیکه در غالب اوقات مودی بحرج و مشقت می‌گردد محتاج بآنست به بیان واضحتر مراد از حاجیات احکامیست که در مورد حرج و مشقت وضع گردیده و در آن ملاحظه ترفیه عباد شده‌است مثل قصر نماز و روزه در سفر و اکل میته در مخمصه. خداوند می‌فرماید: {وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ} [الحج/۷۸].

و مراد از تحسینیات مکارم اخلاق و محاسن عادات و آنچه عقول کامل از آن پرهیز دارند و اجتناب می‌کنند است.

ضروریات پنج است[ویرایش]

۱- حفظ دین چون نخستین چیزیکه انبیاء و رسل بشر را بآن دعوت می‌کنند دین است و مراد از دین اعتقاد بمبدء و معاد و ربط دادن خلایق بخالق جهان می‌باشد و غایت خلقت انسان پرستش خدای واحد است {وَمَا خَلَقْتُ الجِنَّ وَالإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ} [الذاریات/۵۶] و این عبادت و ربط خلق بحق جوهر حیات و لب معرفت و غایت قصوای سیر انسان‌است, تا مردم خدای را نشناسند واو را پرستش نکنند و بحضرتش زلفی و قربی حاصل ننمایند زنده نخواهند بود, پس قرآن مهم‌ترین اصلی را که در نظر دارد حفظ دین و ربط خلق برب العالمین است, بنابراین یک سلسله احکام شریعت برای حفظ این اصل است, و بآنچه که انسان را بخداوند نزدیک گرداند و روح اطاعت و بندگی در او ایجاد کند امر فرمود چون نماز و روزه و زکات و صدقات و امثال آن.

و از آنچه انسان را از خداوند دور کند نهی فرمود چون شرک اکبر و اصغر و اطاعت غیر خدا و حاجت خواستن از غیر خدا و امن از مکر خدا و یأس از روح خدا و امثال آن.

۲- حفظ عقل است: غرض دیگر قرآن از وضع شریعت حفظ عقل است, انبیا و رسل باید حافظ عقول مردم باشند و تا عقل مردم حفظ نشود و با عقل واراده کار نکنند ترقی و تکامل و تحصیل سعادت نشأتین ممتنع خواهد بود, قرآن با عقلاء سخت می‌گوید پس باید احکامی وضع کند تا عقل انسان محفوظ بماند و بکعبه کمال متوجه شود.

و آنچه را که حافظ عقل است امر فرمود مثل تدبر در آیات و مطالعه در خلقت و تفکر و تعلم و امثال آن.

و از آنچه عقل را خراب می‌کند نهی فرمود چون تقلید آباء و طاعت کبراء و رهبانان و احبار و اتباع ظن, و حرمت خمر و الکل و امثال آن برای حفظ عقول است.

۳- حفظ بدن: چون دنیا مزرعة آخرتست و انسان مسافر است تا مرکب محفوظ نباشد راکب بمنزل نمی‌تواند برسد, این است که قرآن در حفظ نفوس دقت کامل فرمود.

آنچه را که حافظ نفوس است امر فرموده و از آنچه مهلک نفوس است نهی صریح نمود چون قتل و ضرب و جور و جنایت و امثال آن.

۴- حفظ نسل: چون اشخاص انسان در دنیا بقاء ندارد و دیمومه انسان ببقاء نسل است و حفظ انواع بتناسل است قرآن آنچه را که حافظ نسل است امر و از آنچه مهلک و قاطع آنست نهی فرمود چون زناء و لواط و امثال آن.

۵- حفظ مال: چون انسان تا مال نداشته باشد نمی‌تواند طی منازل زندگانی کند پس قرآن بدانچه حافظ مال است امر و از آنچه متلف آن می‌باشد نهی فرمود چون اسراف و سرقت و خیانت و ضرر زدن بیکدیگر و امثال آن.

خلاصه کلام غایت از تشریع حفظ این اصول است و ما در اینجا بطور اشاره ذکر کردیم تفصیل این مجمل کتاب مفصلی خواهد شد و چون مبنای رساله بر اختصار است از بیان آن اعتراض می‌کنیم و خوانندگان را بکتاب مفصلی که فقه را بر این ترتیب نوشته‌ام حواله می‌دهم از حق متعال خواهانم که موفق باصلاح و طبع آنکتاب شویم.

ناسخ و منسوخ قرآن[ویرایش]

نسخ در لغت عبارت از باطل کردن چیزی و جای آن چیز دیگر گذاشتن است و در اصلاح محققین نفاد و تمام شدن مصلحت حکم اول است و در سابق بیان کردیم که احکام شرایع و دیانات برای مصالح عباد وضع شده و هیچ حکمی از طرف شارع بدون مصلحت نخواهد بود, شارع مقدس اول مصلحت را ملاحظه کرده بعد از آن حکم را وضع می‌کند و چون مصالح عباد در ازمنه و امکنه مختلف است و همچنین نظام امور جمهور نسبت بازمنه مختلف می‌شود از اینجهت در شرایع نسخ واقع گردید. در اینجا بیک مثلی کشف مطلب می‌گردد و آن اینستکه اوامر و نواهی شارع باوامر و نواهی طبیب می‌ماند چنانکه مریض نزد طبیب می‌رود و طبیب می‌گوید باید مسهل تناول کنی یا فلان دوا را بخوری یا می‌گوید باید ترشی نخوری این امر و نهی طبیب در واقع و نفس الامر محدود بزمان خاصی است و مریض تصور می‌کند که این امر و نهی همیشگی است و مسلماً در این امر و نهی طبیب جلب منفعت و دفع مضرت را ملاحظه نموده و هنگامیکه آن مصلحت احراز شد و آن مفسده بر طرف گردید حکم را طبیب نسخ می‌کند, بمعنی اینکه دیگر مصلحت در خوردن آن دوا نیست و خوردن ترشی مفسده ندارد – پس نسخ در احکام شرع هم بهمین معنی است که مصلحت حکم تمام شده نه اینکه حکم برداشته شده و چون معنی و حقیقت نسخ معلوم شد فهمیدن نسخ در قرآن و شریعت ضمن دو امر بیان می‌شود:

۱- یکی از مسلمات است که آنچه را قرآن در ابتداء بآن دعوت فرموده و سور مکی متکفل ذکر آن شده همانا قواعد کلی است، و اول چیزیکه خلایق را بآن دعوت فرموده ایمان بخدا و رسول و روز بازپسین است، و بعد از آن تشریع نماز فرمود و از شرک و کفر و توابع آن چون ذبح برای غیر خدا و امثال آن نهی اکید نمود, و همچنین بمکارم اخلاق مثل عدل و احسان و وفای بعهد و اعراض از جاهل و دفع بالتّی هی احسن و خوف از خدا و صبر و شکر امر فرمود و از اخلاق رذیله و فحشاء و منکر و بغی و قول بغیر علم و کم فروشی و فساد در ارض و زنا و قتل و فحش و دختر زنده بگور کردن و امثال آن از اموریکه در دین جاهلی جاری بود نهی نمود – پس بنابراین آیات مکی متکفل کلیات است و بعد از هجرت در مدینه منوره آن قواعد تکمیل گردید:

۲- یکی از بدیهیات اولیه‌است که احکام کلی عقلی قابل نسخ و تخصیص نیست مثلاً قاعده عقلی النقیضان لا یجتمعان و لا یرتفعان و همچنین الکل اعظم من الجزء بهیچ وجه تصویر نسخ در آن نمی‌شود که یک روزی بیاید و نقیضان جمع شود یا کل کوچکتر از جزء باشد, در فصل سابق ذکر کردیم که قرآن حافظ ضروریات و حاجیات و تحسینیاتست و ضروریات حفظ دین و عقل و بدن و نسل و مال است و کلیات شرایع کلیات عقلیه می‌باشد و قابل نسخ و تخصیص نیست, تمام شرایع آسمانی برای حفظ این اصول آمدند, خداوند می‌فرماید: {شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ مَا وَصَّی بِهِ نُوحًا وَالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ وَمَا وَصَّیْنَا بِهِ إِبْرَاهِیمَ وَمُوسَی وَعِیسَی أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَلا تَتَفَرَّقُوا فِیهِ کَبُرَ عَلَی المُشْرِکِینَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَیْهِ...} [الشوری/۱۳].

یعنی بیان کرد و هویدا ساخت و برگزید خدایتعالی برای شما از دین آنچه وصیت کرد بآن نوح و آنچه که وحی کردیم بسوی تو و آنچه وصیت کرده بودیم بدان ابراهیم و موسی و عیسی را, که بپای دارید و اقامه کنید دین را و متفرق نشوید در آن یعنی اختلاف نکنید در آن اصل, گران و بزرگ است بر مشرکین آنچه می‌خواهی ایشان را بسوی آن از توحید و نفی شرک و اصول فضایل اخلاق و مکارم عادات دعوت کنی.

در این آیه مبارکه تصریح است که تمامی انبیاء بیک اصول دعوت می‌کردند ز اختلاف در میان رسل نیست, خداوند می‌فرماید: {لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ} [البقره/۲۸۵] پس اختلاف شرایع در امور جزئی, و نسخ در شرایع در جزئیات است, و همچنین ناسخ و منسوخ قرآن در کلیات آن نیست زیرا که کلیات عقلی می‌باشد و قابل نسخ نیست: ((حَلالُ مُحَمَّدٍ حَلالٌ أَبَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ حَرَامُهُ حَرَامٌ أَبَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ)).

خلاصه کلام نسخ در دیانات و همچنین نسخ در بعضی از احکام قرآن در امور جزئی است بعبارات واضح‌تر نسخ احکام در تشریفات شریعت و دین است نه در کلیات و قواعد آن مثل تغییر قبله از بیت المقدس بکعبه یا اینکه طلاق زن غیر محدود بود محدود بسه طلاق گردید و ظهار طلاق بود و بعد غیر طلاق شد و امثال آن و صلی الله علی سیدنا محمد وآله الطاهرین.

محکم و متشابه قرآن و بیان حقیقت آن[ویرایش]

مبحث محکم و متشابه قرآن از مشکلات فن علم قرآن است و در اینجا آراء و اهواء متضاد حکمفرما می‌باشد و چون مردم از راه راست وارد این مبحث نشده‌اند گفتارشان متشتّت می‌باشد و ما در اینجا آنچه را که مُخ مطلب و لباب حقیقت است با استمداد از رب جهان بیان می‌کنیم:

قرآن در یکجا دلالت دارد براینکه تمامی آن محکم است و در جای دیگر نص صریح دارد براینکه تمامی آن متشابه‌است و در موضع دیگر بیان می‌کند که بعضی از آن محکم است و بعضی متشابه.

اما آنجا که دلالت دارد براینکه تمامی قرآن محکم است آیه مبارکه {الر. تِلْکَ آَیَاتُ الکِتَابِ الحَکِیمِ} [یونس/۱] و نیز آیه {الر. کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آَیَاتُهُ} [هود/۱] می‌باشد.

در این دو آیه خداوند بیان فرموده که تمام قرآن محکم است و مراد از محکم در این دو موضع از کتاب بمعنی کلام حق با الفاظ صحیح و معانی پسندیده و درست و از حیث لفظ و معنی از هر قول و کلامی فصیح‌تر و افضل است و در این دو صفت که اتقان لفظ و احکام معنی است کسی را قدرت معارضه نیست.

و اما آنجا که می‌فرماید تمام قرآن متشابه‌است قول خدایتعالی {اللهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الحَدِیثِ کِتَابًا مُتَشَابِهًا مَثَانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَی ذِکْرِ اللهِ ذَلِکَ هُدَی اللهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشَاءُ وَمَنْ یُضْلِلِ اللهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ}[الزمر/۲۳] می‌باشد.

یعنی خدایتعالی فرستاد نیکوتر سخنی را که آن کتابی است همانند یعنی بعضی شبیه بیکدیگر در اعجاز یا در جودت لفظ و صحت معنی و در نیکوئی و زیبائی و هدایت و بلاغت و بعض این کتاب بعض دیگر آن را مصدق است و باین مطلب اشاره فرموده:

{وَلَوْ کَانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافًا کَثِیرًا} [النساء/۸۲]

و مراد از مثانی این است که حوادث زمان قرآن را کهنه نمی‌کنند و هر چیز مندرس و مضمحل می‌شود جز قرآن و ممکن است مراد از مثانی این باشد که هر روز فوایدی از قرآن برای بشر معلوم می‌شود که در سابق او را نیافته بود و قرآن با تکامل و ترقی بشر مساعد است, هرچه بشر ترقی کند احتیاجاتش از قرآن منقطع نخواهد شد و این قرآن خالد است, و بعضی مثانی را معنی کرده‌اند که دوبار و دوتا کرده یعنی مشتمل است بر مزدوجات چون امر و نهی و وعد و وعید و رحمت و عذاب و بهشت و دوزخ و مؤمن و کافر – و می‌لرزد از آن پوستهای آنانکه می‌ترسند از پروردگار خود پس نرم می‌شود و آرام می‌گردد پوستها و دلهای ایشان بذکر خدا و این کتاب هدایت پروردگار است هدایت می‌کند خدا بآن کسی را که می‌خواهد و هرکس را خداوند گمراه کند برای او راهنمائی نخواهد بود.

و اما آنجا که دلالت دارد بعضی از آیات محکم است و بعضی متشابه و بحث ما در آن است این آیه مبارک است خداوند می‌فرماید: {هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الکِتَابَ مِنْهُ آَیَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الکِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِیلِهِ وَمَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی العِلْمِ یَقُولُونَ آَمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَمَا یَذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُو الأَلْبَابِ} [آل عمران/۷].

این آیه مبارکه تصریح می‌کند که قرآن محکم و متشابه دارد و ما در تفسیر این و تحقیق محکم و متشابه محتاجیم بذکر مباحثی چند:

۱- محکم: عرب می‌گوید حاکَمتُ و حَکمتُ و احکمتُ یعنی رد و منع کردم و حاکم را حاکم می‌گویند چون ظالم را از ظلم منع می‌کند و حکمة اللجام آن است که منع کند اسب را از اضطراب, و در حدیث نخعی: «أَحْکِمِ الیتیمَ کما تُحْکِم وَلَدک» یعنی منع کن یتیم را از فساد چنانکه طفلت را منع می‌کنی, جریر می‌گوید أحکموا سفهاءکم یعنی منع کنید سفیهان را از سفاهت، و بناء محکم یعنی وثیق, و حکمت را حکمه می‌گویند چون انسانرا از آنچه سزاوار نیست منع می‌کند.

۲- متشابه: شبه و شَبه و شَبیه مماثل بودن دو چیز است در کیفیت مثل رنگ و طعم, و شبهه آن است که میان دو چیز بواسطه شدت شباهت بیکدگر امتیاز داده نشود, تشابه گاهی در عین است مثل {وَأُتُوا بِهِ مُتَشَابِهًا} [البقره/۲۵] یعنی بعضی با بعض دیگر در رنگ شبیه‌است نه در طعم و حقیقت، و بعضی گفته‌اند مراد تماثل در کمال و خوبی‌است، و بعضی بر آنند که مراد از متشابهاً یعنی در منظر متفقند و در طعم مختلف و تشابهت قلوبهم یعنی در گمراهی و عدم رشد قلوبشان شبیه شد و متشابه از قرآن آن است که تفسیر آن بجهت شباهت بغیر از حیث معنی یا از حیث لفظ مشکل باشد.

۳- ام الکتاب: آنجه اصل برای وجود چیزی یا تربیت و اصلاح آن یا مبدأ چیزی باشد آنرا «أم"می‌نامند؛ خداوند می‌فرماید: {وَإِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتَابِ} [الزخرف/۴] که مراد لوح محفوظ می‌باشد و این برای منسوب بودن علوم باوست و مکه را ام القری می‌گویند و مجرّه را ام النجوم می‌نامند.

۴- تأویل: راغب اصفهانی می‌گوید از «أوَّلَ»است بمعنی رجوع باصل، تأویل رد شیء بغایتی که مراد است از جهت علمی باشد مثل {وَمَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ..} [آل عمران/۷] و غایت از جهت فعل باشد مثل قول شاعر:

  • وللنوی قبل یوم البین تأویلُ *

و قول خدایتعالی: {هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاَّ تَأْوِیلَهُ یَوْمَ یَأْتِی تَأْوِیلُهُ..} [الأعراف/۵۳]

و تأویل در اصطلاح اهل تفسیر و سلف از فقها و اهل حدیث مراد تفسیر و بیان می‌باشد و از این قبیل است قول ابن جریر و غیر او که در کتاب تفسیرشان می‌گویند«قول در تأویل این آیه‌است»و بعد تفسیر می‌کنند. و مراد معتزله, جهمیه, متکلمین, صوفیه و باطنیه از تأویل برگرداندن لفظ است از ظاهر و این معنی در اصطلاح متأخرین از اصولیین و فقهاء شایع است و از اینجهت می‌گویند تأویل بر خلاف اصل است و تأویل محتاج بدلیل است و این معنی که مراد از تأویل صرف لفظ از ظاهرش باشد سبب پیدایش بدعت‌ها و خرافات در اسلام شد.

و از اقسام تأویل باطل تأویل اهل شام کلام پیغمبر راست که به عمّار فرمود ((تَقْتُلُکَ الْفِئَةُ الْبَاغِیَة)) یعنی ای عمار گروه ظالم تورا می‌کشند, اهل شام کلام پیغمبر را تأویل کرده گفتند ما عمار را نکشتیم, کشنده عمار کسی است که او را وارد جنگ کرد, ولی این تأویل مخالف حقیقت لفظ و ظاهر آنست بجهت اینکه قاتل عمار کسی است که مباشر قتل او شده نه آنکه طلب نصرت و یاری از او کرده‌است, اگر این تأویل صحیح بود باید کشندة حمزه سید الشهدا رسول اکرم باشد چون پیغمبر سبب شد که حمزه زیر شمشیر مشرکین شهید شود.

ما برای رفع شبهه و ابطال کلمات متأخرین در بیان تأویل آیاتی را که در قرآن لفظ تأویل در آنها وارد شده ذکر می‌کنیم تا فهمیده شود که تأویل باین اصطلاح درست نیست.

۱- آیه مبارکه {یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا أَطِیعُوا اللهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللهِ وَالرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الآَخِرِ ذَلِکَ خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلاً} [النساء/۵۹].

مجاهد و قُتاده گفته‌اند مراد از تأویل در اینجا ثواب و جزاء است و سدّی و ابن زید و ابن قتیبه و زجاج بر آنند که مراد عاقبت است و هر دو بمعنی مآل می‌باشد, لکن معنی دوم اعم است و شامل حسن مآل در دنیا, زیرا بسا می‌شود که تنازع در امور دنیوی واقع می‌شود و رجوع بکتاب خدا و رسول در زمان حیات و سنت او بعد از وفات مآلش وفاق و سلامت از بغضاء و دشمنی است و بهیچوجه نمی‌شود معنی تأویل در این آیه تفسیر باشد یا صرف کلام از معنی ظاهر آن چون کلام در تنازع است و حسن عاقبت در رد بخدا و رسول (ص) می‌باشد.

معنی این آیه: ای کسانیکه ایمان آورده‌اید فرمان برید خدا و رسول و اولی الامر را پس اگر خلاف در چیزی کردید بازگردانید آنرا بحکم خدا و رجوع کنید برسول (در زمان حیاتش) و به اولو الامر اگر ایمان بخدا و روز بازپسین دارید, این مراجعه برای شما بهتر و خوش عاقبت‌تر است.

۲- {وَلَقَدْ جِئْنَاهُمْ بِکِتَابٍ فَصَّلْنَاهُ عَلَی عِلْمٍ هُدًی وَرَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ (۵۲) هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاَّ تَأْوِیلَهُ؟ یَوْمَ یَأْتِی تَأْوِیلُهُ یَقُولُ الَّذِینَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالحَقِّ فَهَلْ لَنَا مِنْ شُفَعَاءَ فَیَشْفَعُوا لَنَا أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَیْرَ الَّذِی کُنَّا نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَضَلَّ عَنْهُمْ مَا کَانُوا یَفْتَرُونَ} [الأعراف/۵۲-۵۳].

ابن عباس می‌گوید مراد از تأویل در این آیه تصدیق بوعد و وعید است یعنی روزی که صدق آنچه که خداوند از امر آخرت خبر داده‌است ظاهر می‌شود:

قتاده می‌گوید مراد از تأویل ثواب است, مجاهد می‌گوید جزاء، سدّی می‌گوید حقیقت، و همه این معانی نزدیک بیکدیگر می‌باشد و مراد آنچه مآل امر و آنچه بعد واقع می‌شود که قرآن از آن خبر داده‌است.

معنی آیه: و هر آینه آوردیم برای گروه کفار کتابیکه معانی او را روشن ساختیم بدانش خود (یعنی در حالیکه عالمیم بوجه تبیین و تفصیل آن) و هدایت و رحمت است برای مؤمنین آیا کافران انتظار می‌برند (یعنی آیا منتظر نیستند) غیر از عاقبت کتاب و حقیقت آنرا از وعد و وعید؟ یعنی منتظر باشند آنچه را خدای تعالی وعده کرده‌است در این کتاب از ثواب و عقاب, روزیکه بیاید عاقبت کار یعنی ظاهر شود آثار وعد و وعید و آن روز قیامت است که آنانکه ترک و فراموش کردند قرآنرا پیش از این در دنیا (یعنی کافران که بقرآن نگرویدند) گویند بتحقیق آمدند فرستادگان پروردگار ما براستی و درستی (و ما تکذیب کردیم و آن خطائی عظیم بود), آیا برای ما شفاعت کنندگانی هست تا شفاعت کنند برای ما؟ یا ممکن است باز گردانیده شویم بدنیا تا عمل بکنیم جز آنکه عمل می‌کردیم؟ یعنی تصدیق کنیم نه تکذیب؟ بتحقیق ضرر کردند و گم شد از ایشان آنچه افترا می‌زدند که بتان شفیعان مایند نزدیک خدا.

۳- در سورة یونس بعد از ذکر اینکه قرآن مصدق تورات و انجیل است و منزّه از افترا و ریب و دعاوی باطل مشرکین می‌باشد و بعد از عجز آنان از آوردن مثل قرآن می‌فرماید:

{بَلْ کَذَّبُوا بِمَا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ وَلَمَّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ کَذَلِکَ کَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَانْظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِینَ} [یونس/۳۹].

اهل تفسیر و خبر تأویل را در اینجا بمعنی مآل گرفته‌اند یعنی آنچه خداوند خبر داده‌است واقع می‌شود و صدق قرآن ظاهر می‌گردد و چنانکه عاقبت مکذبین رسل هلاکت است همچنین عاقبت مکذبین قرآن هلاکت خواهد بود.

معنی آیه: بلکه آنچه نفهمیدند و بآن احاطه علمی نداشتند تکذیب کرده, مراد آنستکه بعد از استماع قرآن و پیش از تدبر در آیات آن بتکذیب و انکار مشغول شدند, و هنوز نیامده‌است مال آن چنانکه ذکر شد اینچنین تکذیب کردند انبیاء سابق را چنانکه تورات را تکذیب کردند پس عاقبت ظالمین چگونه خواهد بود.

۴- در سورة یوسف: {وَکَذَلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَیُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الأَحَادِیثِ} [یوسف/۶]. و قول خداوند و ندکه حکایت می‌کند از دو نفریکه با یوسف در محبس بودند و گفتند {نَبِّئْنَا بِتَأْوِیلِهِ} [یوسف/۳۶], یعنی آنچه را که خواب دیده بودند, و قول خدایتعالی {لا یَأْتِیکُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلاَّ نَبَّأْتُکُمَا بِتَأْوِیلِهِ} [یوسف/۳۷]، و قول خدایتعالی {وَمَا نَحْنُ بِتَأْوِیلِ الأَحْلامِ بِعَالِمِینَ} [یوسف/۴۴]. و قول حقتعالی حکایت از یوسف {رَبِّ قَدْ آَتَیْتَنِی مِنَ المُلْکِ وَعَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الأَحَادِیثِ} [یوسف/۱۰۱].

مرد از تأویل احادیث و خوابها آن امر وجودی است که در خارج واقع می‌گردد نه قول و لفظ، چنانکه در این آیه صریح است که می‌فرماید: {نَبَّأْتُکُمَا بِتَأْوِیلِهِ قَبْلَ أَنْ یَأْتِیَکُمَا} [یوسف/۳۷]، پس خبر دادن بتأویل آن خبر دادن از امریست که در آینده واقع می‌شود, و همچنین قول خدایتعالی: {هَذَا تَأْوِیلُ رُؤْیَایَ مِنْ قَبْلُ} [یوسف/۱۰۰]، یعنی آن امری که واقع شد از سجده پدر و مادر و یازده برادر یوسف آن امر واقعی می‌باشد که مآل رویائی است که در اول سوره ذکر شده‌است آنجا که می‌فرماید:

{إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشرَ کَوْکَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سَاجِدِینَ} [یوسف/۴].

۵- در سوره اسراء: {وَأَوْفُوا الکَیْلَ إِذَا کِلْتُمْ وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ المُسْتَقِیمِ ذَلِکَ خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلاً} [الإسراء/۳۵]. یعنی و تمام پیمائید کیل را و بسنجید به ترازوی راست این عمل بهتر و خوش عاقبت‌تر می‌باشد.

۶- در سورة کهف: {سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْرًا} [الکهف/۷۸]. و قول خدایتعالی, بعد از آنکه خضر خبر داد موسی را بمآل اعمالیکه موسی منکر آن بود, فرمود: {ذَلِکَ تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ صَبْرًا} [الکهف/۸۲].

از این آیه مبارکه و نص اهل لغت معلوم شد که تأویل بمعنی صرف لفظ از ظاهر نیست چنانکه شایع در خلف است بلکه بمعنی مآل امر است اعم از وقوع خارجی یا تصدیق بآن.

تحقیق در بیان محکم و متشابه[ویرایش]

با تدبر در مباحث سابق فهم محکم و متشابه آسان می‌شود اما تحقیق در آن محتاج بتقدیم دو مقدمه‌است.

مقدمه اول

یکی از مسلمات و ضروریات است که قرآن دعوت عوام وخواص را دربردارد و نظر انبیاء و رسل اولاً و بالذات متوجه توده و اصلاح عوام بوده است, چون توده صالح شد رجال و علما و پادشاه و اشراف که از این توده پیدا می‌شوند صالح خواهند بود, بر عکس فلاسفه که در دعوت خود نظر باصلاح شعب و توده ندارند, تعلیم و تربیت آنان منحصر بمردمان بافهم جامعه‌است و اگر درست دقت شود می‌بینیم عمل اینان نفعی برای اجتماع ندارد اگر در جامعه‌ای ده یا صد نفر دانشمند و صاحب اخلاق فاضله گردند هیچ اثری در اجتماع ندارد بلکه این مردم فاضل در جامعه بداخلاق و جاهل بدبخت خواهند بود و مطرود اجتماع می‌گردند, مثل اجتماع کنونی ما که فضلای آن بواسطه غلبه جهل و اخلاق رذیله بیچاره می‌باشند.

و این نکته که انبیاء اول توجهشان بتوده است, خداوند در قرآن اشاره باین معنی می‌فرماید که قوم نوح بنوح گفتند {قَالُوا أَنُؤْمِنُ لَکَ وَاتَّبَعَکَ الأَرْذَلُونَ} [الشعراء/۱۱۱]، یعنی گفتند اصحاب نوح آیا ما ایمان بتو بیارویم وحال اینکه پیرو تو فرومایگان و مردمان رذلند و همچنین می‌فرماید:

{فَقَالَ المَلأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مَا نَرَاکَ إِلاَّ بَشَرًا مِثْلَنَا وَمَا نَرَاکَ اتَّبَعَکَ إِلاَّ الَّذِینَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِیَ الرَّأْیِ} [هود/۲۷].

پس گفتند اشراف کافر از قوم نوح که تو بشری مثل ما هستی و نمی‌بینیم تابعین تو را در اول نظر مگر مردمان رذل.

پس باتوده نادان مردم سخن گفتن و اینان را آشنا بحقایق کردن کار بسیار مشکلی است. رسول اکرم می‌فرماید: ((شیَّبَتْنی هود)) یعنی پیر کرد مرا سوره هود و مراد این آیه مبارک است:

{فَاسْتَقِمْ کَمَا أُمِرْتَ وَمَنْ تَابَ مَعَکَ وَلا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ} [هود/۱۱۲].

یعنی استقامت که چنانکه بتو امر شده‌است و کسانی هم که با تو هستند و از کفر بطاعت پروردگار برگشته‌اند باید پایداری کنند و طغیان نکنید خداوند باعمال شما بیناست.

پس تربیت جهال و اراذل مردم کار بسیار مشکل و صعب و خود ریاضت مهمی می‌باشد از اینجهت است که گفته‌اند «اَلْبَلاءُ لِلْوَلاءِ».

لاجرم اغلب بلا بر اولیا است که ریاضت دادن خامان بلاست

زین ستوران بس لگدها خورده‌ام تا که اینها را مروض کرده‌ام

و چون ادراکات مردم عوام محدود و طبایعشان از فهم حقایق عاجز و بر اینان سلطان حس غلبه دارد و غیر از محسوس موجود دیگری تصور نمی‌کنند چگونه انبیاءِ و رسل می‌توانند حقایق عالم غیب و دقایق نشأة آخرت و درجات ترقی و درکات تنزل نفس را آنطوریکه هست بیان کنند؟ بلکه بمفاد حدیث شریف: ((نحن معاشر الأنبیاء أُمِرْنا أن نکلِّمَ الناس علی قدر عقولهم)) یعنی ما گروه پیغمبران باندازه عقل مردم با مردم سخن میرانیم, پس بنابراین صالح‌تر برای مردم این است که حقایق مجرده و مسائل معقوله در تحت عبارات و کلماتی گفته شود که توده جاهل از آن همان استفاده را کنند که عقلا می‌کنند.

مثلاً وقتی شخص عامی شنید که باید متوجه بموجودی شد که نه جسم است و نه مکان دارد و نه گروبند زمانست و رنگ ندارد و قابل اشاره حسیه نیست, اینشخص گمان می‌کند که آن معدوم است نه موجود زیرا چگونه می‌شود موجود جسم نداشته باشد یا در زمان و مکان نباشد پس نفی چنین خدا را خواهد بود – انبیاء این حقایق را تشبیه بمحسوسات می‌کنند تا خلق منهمک در عالم حس حق را در تشبیه عبادت کنند زیرا که نمی‌توانند بمقام تنزیه برسند, از اینجهت قرآن صفاتی برای ربّ بیان می‌فرماید مثل بصیر, سمیع, مستولی برعرش, ید الله, وجه الله, و از این قبیل عبارات که حق تعالی را در لباس تشبیه بمردم نادان فرو رفته در عالم حس معرفی می‌کند و اینان همان استفاده‌ای را که عقلاء از تنزیه می‌کنند از تشبیه بدست می‌آورند.

مقدمه دوم

اینستکه دار هستی و عالم و جود را عوالمی است اما اصول عوالم سه‌است عالم إله و عالم غیب و عالم شهادت و هر یک از عالم غیب و شهادت مشتمل بر عالمها است.

تو پنداری جهانی غیر از این نیست زمین و آسمانی غیر ازاین نیست

همان کرمی که در سیبی نهانست زمین و آسمان او همان است

خداوند می‌فرماید: ((عالِمُ الْغَیْبِ وَالْشّهادَةِ)).

غیب را ابری و آبی دیگر است آسمان و آفتابی دیگر است

ناید او الا که بر خاصان پدید باقیان فی لبس من خلق جدید

و عوالم وجود متطابق و نشآت دار هستی متحاذیست, عالم ادنی نسبت بعالم اعلی مثل نسبت صافی بکدر و لب بقشر است و همچنین مثل نسبت فرع باصل و ظل بشخص و شخص بطبیعت و مثال بحقیقت است, هر چه در دنیاست ناچار برای او اصلی است و گرنه سراب باطل و خیال عاطل خواهد بود و هرچه در غیب و آخرت است ناچار در دنیا برای آن مثالی است و گرنه مقدمه بدون نتیجه و درخت بی‌ثمر و علت بی‌معلول و جواد بی‌جود خواهد بود و چون دنیا عالم شهادت و ملک است و آخرت عالم غیب و ملکوت و برای هر انسان دنیا و آخرتیست و مراد از دنیا حالت پیش از مرگ انسانست و مراد از آخرت حالت بعد از مرگ او پس دنیا و آخرت انسان از جمله حالات و درجات اوست, حالت و درجه نزدیک را دنیا می‌نامند و حالت متأخر و دور را آخرت می‌گویند.

و تقدم دنیا بر آخرت بحسب واقع و نفس الامر نیست بلکه اضافی است چونکه انسان اول حدوث و پیدایش در عالم حس و شهادتست و بعد تدریجاً حرکت می‌کند تا منتقل بعالم آخرت می‌گردد خداوند می‌فرماید:

{یَا أَیُّهَا الإِنْسَانُ إِنَّکَ کَادِحٌ إِلَی رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلاقِیهِ} [الإنشقاق/۶].

پس نسبت بانسان دنیا اول اوست و آخرت اخر او چنانکه صورت در آئینه تابع صورت ناظر است در مرتبه وجود اما در رؤیت اول است همچنین دنیا حکایت عالم غیب می‌باشد.

و مردم در اینمقام دو صنف‌اند یکدسته از آنان توانسته‌اند از عالم ملک عبور کرده بملکوت برسند و همچنین از شهادت بغیب و این عبور عبرت نامیده می‌شود چنانکه خداوند می‌فرماید:

{إِنَّ فِی ذَلِکَ لَعِبْرَةً لأُولِی الأَبْصَارِ} [آل عمران/۱۳], و همچنین {فَاعْتَبِرُوا یَا أُولِی الأَبْصَارِ} [الحشر/۲].

و بر خی دیگر کورند و محبوس در سجن طبیعت و گروبند عالم حس ومحسوس, می‌گویند ما ورای آبادان تن و قریه بدن قریه و شهری نیست و چنان حس و خیال بر آنان سلطنت پیدا کرده و طبیعت و عالم ماده و زمان حکومت دارد که عالم مجرد را نمی‌فهمند و بدیار حقایق راه ندارند, نردبانشان حس است و مناسب بام حقیقت نیست.

و بیشتر قرآن شرح حقایق عالم ربوبی و آخرت و غیب است و برای اینان عالم غیب را نمی‌شود تقریر کرد مگر بمثال چنانکه خداوند می‌فرماید: {وَتِلْکَ الأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا یَعْقِلُهَا إِلاَّ العَالِمُونَ} [العنکبوت/۴۳].

یعنی این مثلها را می‌آوریم و بیان می‌کنیم از برای مردمان و درنمی‌یابند ثمره و فایده آنرا مگر دانایان – که مرد از عالم در این آیه کسانی هستند که از عالم حس و محسوس عبور کرده و بعالم عقل و معقول رسیده باشند و چون در این عالم بر بیشتر مردم خیال حکومت دارد و همه بخیالی حرکت می‌کنند:

از خیالی صلحشان و جنگشان وز خیالی نامشان و ننگشان

پس مثلشان چون شخص خوابیده‌است چنانکه امیر المؤمنین علی (ع) می‌فرماید: ((النَّاسُ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا)) یعنی مردم خوابند هنگامیکه مردند آگاه می‌شوند و آنچه در بیداری واقع می‌شود در خواب ظاهر نمی‌شود مگر بمثالی که محتاج بتعبیر است, همچنین آنچه در بیداری آخرت ظاهر می‌شود در شب ظلمانی دنیا ظاهر نمی‌شود مگر در لباس مثل. و علمای تعبیر خواب از عالم مثل عبور کرده بعالم حقیقت می‌رسند و در اینجا برای توضیح مطلب چند مثال از تعبیرات ابن سیرین میگوئیم و العاقل یکفیه الاشاره و الغبی لا یغنیه الف عباره.

شخصی نزد ابن سیرین آمد و گفت در خواب دیدم که مُهری در دست دارم و دهان و فرج مردم را مُهر می‌کنم ابن سیرین گفت باید تو مؤذن باشی و در ماه رمضان پیش از فجر اذان بگوئی.

شخص دیگر نزد ابن سیرین رفت و گفت خواب دیدم که دُر در گردن خوک می‌کنم, ابن سیرین گفت تو شخصی هستی که علم به نااهل می‌آموزی و همچنین اگر شخصی در خواب به‌بیند که درنده‌ای بر او حمله کرد تعبیرش در بیداری دشمن‌است و یا در خواب ببیند که شیر میاشامد تعبیرش در بیداری علم است و مثال آن.

پس در عالم خواب ملک موکل بخواب حقایق را در تحت امثله و تشبیهات نشان می‌دهد, چون شخص خوابیده حقایق را با چشم خیال می‌بیند و تعبیر خواب از اول تا آخرش مثالیست که طریقه مثل از آن فهمیده شود.

و چنانکه در خواب حقایق را بطور مثل و تجسیم نشان می‌دهند و راهی جزاین ندارد همچنین سلسله رسل نمی‌توانند برای مردم منهمک در حس و طبیعت شرح عالم غیب و آخرت را بدهند مگر بمثل زدن چون رسل مکلف‌اند بأندازه عقول مردم تکلم کنند و بزرگان گفته‌اند دنیا دار منام است و زندگان در آن مثل شخص خوابیده حقایق را نمی‌فهمد مگر بمثل, وقتی که مرد آگاه می‌شود و تعبیر خواب را درمی‌یابد. اگر بصورت خواب نظر شود چیز دیگر است ولی وقتی بحقیقتش توجه شد معنی دیگری پیدا می‌کند. مثلاً شخصی در خواب می‌بیند که درنده باو متوجه شد و می‌خواهد او را بدرد وقتی بیدار می‌شود می‌بیند درنده نیست اما هنگامیکه دشمن متوجه او می‌شود می‌فهمد این همان درنده‌است که در خواب دیده‌است و خوابش بدین وسیله تعبیر می‌شود.

نتیجه[ویرایش]

وقتی که این دو مقدمه فهمیده شد و در مباحث سابق هم دقت کامل بعمل آمد دانسته می‌شود که مراد از متشابه قرآن آن است که حقایق معقوله در مبدأ عالم و دقایق محسوسه از لذات و آلام در معاد و معانی و حقایقی را که مردم متوغل در عالم حس و خیال نتوانند آنرا درک کنند در قوالب امثله و عبارات تنزل دهد و در لباس کنایات و استعارات و تشبیهات بنمایاند تا اینکه فهمش بر مردم نادان آسان باشد و اینان را بحقیقت و خدا شناسی راهنمائی کند و باخلاق فاضله متخلق گرداند.

پس متشابهات بر پیغمبر نازل نگردیده‌است که کسی جز خداوند آنرا نداند و حتی انبیاءِ و اولیاءِ و علما هم از درک آن عاجز باشند بلکه نزول متشابه برای هدایت نادانان و تودة مردم است.

و متشابهات قرآن منحصر است در بیان صفات خالق جهان مثل گوش و چشم و دست و رو و استواء بر عرش و امثال آن و همچنین در کیفیت قیامت و معاد از آمدن خدا و ملائکه و در کیفیت جنت از حور و قصور و اشجار و انهار و سندس و استبرق و اکواب و اباریق و در کیفیت جهنم از آتش و غسلین و صدید و طبقات دوزخ و امثال آن.

و همچنین قصص قرآن است که غرض در آن بیان تاریخ صرف نیست بلکه تمامی آن عبرت برای اولو الالباب است.

و دیگر از متشابهات قرآن کیفیت خلقت آدم و حوا و خروج از بهشت است که تمامی اینها حقایقیست متجلی در عالم عبارات و کنایات که آنرا راسخون در علم می‌دانند.

اما در آیات راجع بشریعت و تقنین قانون و حقوق و سیاسات و اخلاق و اجتماعیات و تدبیر منزل و مدینه به هیچ وجه متشابهی نیست و همچنین در اثبات مبدء و معاد و نبوت تشابه راه ندارد و تمامی آیات آن محکم و ام الکتاب‌است.

خلاصه کلام قرآن مشتمل است بر آیات محکم که آن آیاتیست واضح و روشن و اصل و ریشة کتاب و ام القرآن و مرجع و مآل آیات متشابه.

و مردم در متشابهات دو قسمند: یکدسته آنان توقف در متشابه می‌کنند بدون مراجعه بام کتاب و محکمات و خود گمراهند و دیگرانرا هم گمراه می‌کنند.

دسته دیگر راسخون در علمند و مراد از راسخ در علم کسی است که محکمات را از متشابهات تمیز دهد و بداند محکم اصل و ام کتابست و باید متشابهات را بآن بر گردانید و تأویل متشابه اینست که متشابه را بمحکم مراجعه دهد و مآل متشابه را در محکم به‌بیند.

و ما در اینجا امثله‌ای از قرآن در محکم و متشابه بیان می‌کنیم و طریق تأویل متشابه و بر گرداندن آنرا بمحکم ذکر می‌کنیم تا تبصره خوانندگان کتاب و متدبرین در قرآن باشد.

امثله محکم و متشابه و طریق تأویل متشابه[ویرایش]

۱- آیات صفات: از قبیل گوش و چشم و دست و وجه و استوای بر عرش و امثال آن که موهم تجسم است و در واقع این آیات صفات تشبیه حقیقت غیب مجرد است بمحسوس, چون گفتیم عامه مردم نمی‌توانند تصور کنند که موجودی مجردِ صرف، احاطه بمسموعات پیدا کند بدون سمع، یا احاطه بمبصرات داشته باشد بدون چشم، و همچنین مردم قدرت را نمی‌توانند در یابند مگر بتوسط دست, پس آیات صفات از احاطه علمیه حق بمحسوسات تعبیر بسمیع و بصیر می‌فرماید و در این تشبیهات عامه را متوجه میگرداند که حق متعال عالم بجزئی و کلی است اما بطوریکه عامه بفهمند و چون البته خداوند بصیر بدون بصر, سمیع بدون سمع, و قادر بدون ید است این تعبیرات برای متوجه کردن مردم جاهل و غیر مستعد می‌باشد بعالم غیب و شناساندن حق بخلق نادان, پس مسلماً باید محکمات کتاب این آیات را که موهم تجسیم است تأویل کند و متشابه برگردانده شود بام الکتاب, قرآن این تشبیهات را که برای هدایت توده جاهل است تأویل می‌کند بمحکماتی مانند آیه مبارکه {لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَهُوَ السَّمِیعُ البَصِیرُ} [الشوری/۱۱] یعنی نیست مانند او چیزی و اوست شنوندة بینا و آیة {لا تُدْرِکُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ یُدْرِکُ الأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِیفُ الخَبِیْرُ} [الأنعام/۱۰۳] یعنی درنیابد او را چشمها و او دریابد چشمها را و اوست مهربان و آگاه.

ما و دیدن رویش هیچ این میسر نیست

چشم ماست جسمانی روی دوست روحانی

و سورة مبارکة {قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ. اللهُ الصَّمَدُ. لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ. وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُوًا أَحَدٌ} [الإخلاص/۱-۴] یعنی بگو ای محمد اوست خدای یگانه خدائیکه بی‌نیاز است از همه و اوست پناه نیازمندان نزاد کس‌را و زاده نشد از کسی و نیست برای او همتا هیچکس, و آیه {وَلا یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاءَ} [البقره/۲۵۵] یعنی و احاطه نمی‌کنند بچیزی از دانش او مگر بآنچه خواهد, و حدیث شریف ((إنَّ اللهَ احْتَجَبَ عَنِ الْعُقُولِ کَما احْتَجَبَ عَنِ الأَبْصارِ وَ إِنَّ الْمَلأَ الأَعْلَی یَطْلُبُونَهُ کَما تَطْلُبُونَهُ أَنْتُمْ)) یعنی خداوند محجوب گردید از عقول چنانکه محجوب گردید از چشمها و ملاء اعلی طلب می‌کنند او را چنانکه شما طلب می‌کنید, که این حدیث شریف شارح آیات تنزیه‌است.

پس محکم قرآن خدا را در منتهی مرتبه تنزیه معرفی می‌کند و آیات صفات حق را در لباس تشبیه برای عامه اهل حس و خیال تقریر می‌نماید و شخص راسخ در علم حق را در تنزیه صرف و تجرید بحت عبادت می‌کند و آیات متشابه را بمحکم برمیگرداند و می‌گوید:

عنقا شکار کس نشود دام بازگیر

کاینجا همیشه باد بدست است دامرا

و چون بمفاد آیه {وَیُحَذِّرُکُمُ اللهُ نَفْسَهُ وَاللهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ} [آل عمران/۳۰] (و بیم می‌دهد شما را خدا از خودش و خدا مهربانست به بندگان) طالبان تصور حقیقت را این آیه مبارکه بدور باش میراند تا مطلب محال نکنند, لذا باید راسخ در علم طریقه صحیح را بپیماید که رسول اکرم می‌فرماید: ((تَفَکَّرُوا فِی آلاءِ اللهِ وَلا تَفَکَّرُوا فی ذاتِ اللهِ، فَإِنَّکُمْ لَنْ تَقْدِرُوا قَدْرَه))

زبان بکام خموشی کشیم و دم نزنیم چه جای نطق تصور در او نمی‌گنجد

۲- آیات وارده در کیفیت اضلال شیطان: اهل زیغ متابعت این متشابه را می‌کنند و بخیال غلط می‌گویند شیطان موجودیست مستقل در مقابل رحمن چنانکه رحمن هدایت می‌کند و تمامی خیرات از اوست همچنین شیطان گمراه می‌کند و تمامی شرور سببش اوست, این همان عقیده ثنوی می‌باشد که بدو اصل یعنی یزدان و اهریمن قایل شدند که یزدان اصل هر خیری و اهریمن مبدء هر شری است, لازمه این عقیده آنستکه قرآن نعوذ بالله دعوت بثنویّت کند – به‌بینید جمود در متشابه بدون مراجعه بمحکم ملت اسلام را بثنویت کشید و توحید اسلام لگدمال فکر ثنوی گردید.

مراد قرآن از شیطان آنچه مبدء شر و اخلاق رذیله‌است از جن و انس می‌باشد چنانکه در قرآن می‌فرماید:

{قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ. مَلِکِ النَّاسِ. إِلَهِ النَّاسِ. مِنْ شَرِّ الوَسْوَاسِ الخَنَّاسِ. الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ. مِنَ الجِنَّةِ وَالنَّاسِ} [الناس/۱-۶].

یعنی بگو ای محمد (ص) پناه می‌برم بپروردگار مردمان, پادشاه آدمیان, معبود بنی آدم, از شر وسوسه کننده نهان شونده که وسوسه می‌کند در سینه‌های مردم از جن و انس.

و همچنین: {وَکَذَلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیَاطِینَ الإِنْسِ وَالْجِنِّ یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلَی بَعْضٍ زُخْرُفَ القَوْلِ غُرُورًا وَلَوْ شَاءَ رَبُّکَ مَا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَمَا یَفْتَرُونَ} [الأنعام/۱۱۲].

یعنی: و چنانکه ترا ای محمد (ص) دشمنان هستند ما قرار دادیم برای هر پیغمبری دشمنانی گردن‌کش از جن و انس, وسوسه می‌کنند بعضی از ایشان برای برخی سخنان دروغ آراسته از برای فریب و اگر آفریدگار تو می‌خواست با پیغمبران دشمنی نمی‌کردند, پس بگذار ایشان را در آن دروغها که می‌بافند.

پس بنا بر نص این آیات شیطان شخص متفرد نیست بلکه نوع است و در تحت او افرادی وجود دارد از جن و انس و موجود مستقل در مقابل رب العالمین نیست که خداوند اراده خیر کند و شیطان معارضه با حق متعال نماید.

{إِنْ کُلُّ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ إِلا آَتِی الرَّحْمَنِ عَبْدًا} [مریم/۹۳].

یعنی هر که در آسمان و زمین می‌باشد نیست مگر آینده در قیامت بسوی رحمن در حالتیکه بنده باشد.

پس باید تدبر در کتاب کرد تا به‌بینیم این آیات متشابه که می‌گوید شیطان گمراه کننده‌است ولازمه‌اش اینست که بشر مجبور در معصیت باشد محکمش در کجای قرآن است تا بر گردانده تأویل بمحکم شود و مسلمان بیچاره کارش بثنویت منجر نگردد و آن آیه محکم آیه مبارک {وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسی إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ مَا رَحِمَ رَبِّی...} [یوسف/۵۳]. که در این آیه محکم تصریح می‌کند: نفس شریر انسان امر ببدی می‌کند و سبب می‌شود که شیطان انس و جن او را در گمراهی مدد کنند, پس شیطان مؤثر مستقل نیست بلکه مبدء شرور نفس اماره بسوء بشراست و شیطان مؤید او می‌باشد چنانکه خداوند باین معنی تصریح می‌فرماید:

{هَلْ أُنَبِّئُکُمْ عَلَی مَنْ تَنَزَّلُ الشَّیَاطِینُ؟ تَنَزَّلُ عَلَی کُلِّ أَفَّاکٍ أَثِیمٍ. یُلْقُونَ السَّمْعَ وَأَکْثَرُهُمْ کَاذِبُونَ} [الشعراء/۲۲۱-۲۲۳].

یعنی: آیا خبر کنم شما را بر آنکه فرود می‌آیند شیاطین؟ فرود می‌آیند بر هر دروغگوی بزهکاری, فرا می‌دارند گوش را بسخن شیطان و بیشتر ایشان دروغگویانند:

و قرآن مرجع شرور در عالم انسانیت را خود انسان می‌داند چنانکه می‌فرماید:

{ظَهَرَ الفَسَادُ فِی البَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ لِیُذِیقَهُمْ بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ} [الروم/۴۱].

یعنی آشکارا شد تباهی در بیابان و دریا بسبب آنچه کسب کرد دستهای مردمان یعنی شومی معاصی ایشان تا بچشاند ایشانرا بعضی از جزای آنچه کردند شاید بچشیدن آن بازگردند از شرک بتوحید و از اعمال رذیله بفضایل اخلاق.

و همچنین: {إِنَّ اللهَ لا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّی یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ} [الرعد/۱۱]. یعنی خداوند تغییر نمی‌دهد آنچه برای قومی از همت و عافیت است تا اینکه آن گروه تغییر دهند آنچه در نفسهای ایشانست, یعنی بدل کنند احوال جمیله را با اخلاق رذیله.

خلاصه کلام آیات راجعه بشیطان که متشابه‌است راسخ در علم آنرا تأویل بمحکم می‌کند که‌ام کتابست و از شیطان نمی‌ترسد ولی از خود و اخلاق رذیله خود می‌ترسد و گرفتار ثنویت نمی‌شود.

۳- آیات راجعه بکیفیت جنت از حور و قصور و نهر شیر و عسل و شراب و سندس و استبرق و میوه‌های بهشت تمامی اینها متشابه است, لذایذ آخرت و درجات معنوی بهشت کاملتر و لذیذتر از شیر و عسلی است که مردم تصویر می‌کنند, چنانکه قرآن تصریح باین معنی دارد که شراب آخرت سردرد ندارد و شیر آخرت کهنه و متعفن نمی‌شود پس این آیات تشبیهاتی است از مراتب و درجات مؤمنین برای اهل حس و گرنه مطلب فوق اینها است که بشر بتواند تصور کند و آیه محکم در این باب آیه مبارکه {فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزَاءً بِمَا کَانُوا یَعْمَلونَ} [السجده/۱۷] می‌باشد، یعنی نمی‌داند هیچ نفسی آنچه را که پنهان داشته شده‌است برای پرهیزکاران از روشنی چشمها (یعنی چیزهائیکه بر آن چشمها روشن گردد) که پاداش عملشان خواهد بود و مبین این آیه حدیث شریف ((أَعْدَدْتُ لِعِبَادِیَ الصَّالِحِینَ مَا لا عَیْنٌ رَأَتْ وَلا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَلا خَطَرَ عَلَی قَلْبِ بَشَر است)) یعنی مهیا کردم برای بندگان صالح خود لذایذی که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و بر قلب بشری خطور نکرده‌است.

ما نمی‌خواهم نعوذ بالله بگوئیم که این نحو لذایذ حیه در بهشت نیست بلکه می‌خواهیم بگوئیم که آن حس آخرتی بالاتر از این حس و محسوسات آن عالم کامل‌تر از لذایذ و محسوسات این نشاة است و همچنین آیات راجعه بجهنم از صدید و غسلین و آتش که تمامی الام و مصیبت‌های آخرت برای گناهکاران بطوری شدید و سخت است که اگر حقایق آلام و بدبختی‌های آن نشأه را تنزیل دهیم در این عالم مار و عقرب و سگ و گرگ درنده و آتش و چرک و تاریکی و امثال آن خواهد بود و در واقع آن آلام سخت‌تراست از آنچه که ما تصور می‌کنیم, مار و سگ و گرگ و عقرب دنیا را می‌شود کشت, آتش دنیا را می‌توان با آب خاموش کرد, اما مار و عقرب و آتش آخرت کشته و خاموش نمی‌شود مگر بعفو و رحمت الهی, خداوند می‌فرماید {نَارُ اللهِ المُوقَدَةُ. الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الأَفْئِدَةِ} [الهمزه/۶-۷] یعنی آتش آخرت آتشی است که از دل گناهکاران شعله ور می‌گردد, گرگ و سگ اخلاق رذیله بهیچ سمی کشته نمی‌شود:

ای دریده پوستین یوسفان گرگ بر خیزد از این خواب گران

گشته گرگان یک بیک خوهای تو میدرانند از غضب اعضای تو

خون نخسپد بعد مرگت از قصاص تو مگو من میرم و یابم خلاص

این قصاص نقد حیلت بازی است پیش نقد آن قصاص این بازی است

ملعبه گفته‌است دنیا را خدا کین جزا لعب است پیش آن جزا

این جزا تسکین جنگ و فتنه‌است آن چو اخصاء است و این چون ختنه‌است

اللهم إنی أعوذ بک من خزی الدنیا وعذاب الآخرة.

۴- و از متشابهات قرآن قصه آدم و حوا, و خروج آنان از بهشت است چنانکه جمعی از محققین بر این رفته‌اند و تحقیق در این مسئله مبتنی بر ذکر مطالبی است:

۱- آنکه در قرآن نص صریحی نداریم براینکه آدم پیغمبر بوده‌است بلکه مفهوم آیه {إِنَّا أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ کَمَا أَوْحَیْنَا إِلَی نُوحٍ وَالنَّبِیِّینَ مِنْ بَعْدِهِ} [النساء/۱۶۳] دلالت دارد براینکه نوح اول پیغمبریست که باو وحی شد و مبعوث برسالت گردید و مؤید این آیه مبارکه {وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا وَإِبْرَاهِیمَ وَجَعَلْنَا فِی ذُرِّیَّتِهِمَا النُّبُوَّةَ وَالْکِتَابَ} [الحدید/۲۶] است و نیز خداوند در سوره‌هائیکه اسم رسل را می‌برد مثل سوره هود و مریم و انبیاء و شعراء و صافات و قمر هیچ ذکری از نبوت آدم نکرده‌است.

و امام رازی در تفسیر آیة {إِنَّا أَوْحَیْنَا...} می‌گوید که چرا خداوند ابتداء بذکر نوح کرد؟ جواب می‌دهد چون نوح اول پیغمبری بود که مبعوث برسالت شد و نیشابوری و ابو السعود و خازن و جمعی دیگر از مفسرین در اینمطلب متابعت فخر رازی را نموده‌اند.

۲- ملیون آدم را ابو البشر می‌دانند و می‌گویند خلقت آدم پیش از شش هزار سالست و در کتب مسیحیّون ذکر شده‌است که مدتی که میان طوفان نوح و عیسی بود سه هزار و سیصد و هشت سال و مابین عیسی و آدم چهار هزار و چهار سال پس ما بین ما و آدم زیادتر از پنجهزار و شانزده سال نخواهد بود.

فلاسفه این حساب را تخطئه کرده‌اند می‌گویند این اختلاف شدیدی که ما بین اصناف بشر است از قبیل اختلاف لغات و دین و جسم شصت قرن کفایت نمی‌کند و قدیمترین آثار و نقوش مصری که قریب چهار هزار سال پیش از این ساخته شده‌است اختلاف اشکال ملل افریقا و سوریه و مصر را مثل اختلاف امروزی نشان می‌دهد اختلاف ملل مذکور در شکل و جمجمه و دماغ و اعضای دیگر در آثار مذکور کاملاً بیّن و هویدا است و ممکن نیست که در ظرف دو هزار سال اینهمه اختلافات در مللی که از پدر و مادر واحد مشتق شده‌اند پیدا شود.

تاریخ وجود انسان در زمین هموراه افکار دانشمندان و اهل بحث را بخود مشغول داشته‌است اگر چه آنچه تا بحال گفته شده‌است ظنی بوده‌است.

پادشاه مصر بطلیموس فیلادلف دانشمند زمان خود منتیون را که در قرن دوم پیش از میلاد بود مأمور کرد تا قدیمترین عصر مصریان قدیم را برای او تعیین کند, نتیجه بحث و تحقیق آن دانشمند قریب سی و پنجهزار سال شد.

و دیودور مورخ یونانی در قرن اول میلادی قدیمترین عصر مصریان را به بیست و سه هزار و پانصد سال تحدید کرد و بیرور مورخ کلدانی که در قرن سوم پیش از مسیح زندگانی می‌کرد مدت اقوام کلدانی را چهارصد و سی هزار سال تعیین نمود و مدت میان طوفان نوح و سمیرامیس ملکه بابل را سی و پنجهزار سال حساب کرد.

اما فلاسفه قرون معاصر در تعیین تاریخ وجود انسان اول هر زمین بعلم طبقات الارض اعتماد می‌کنند و مدتی را که برای فاصله شدن طبقات زمین از کالبدهای بشری که در عمیق‌ترین نقاط واقعند حساب می‌کنند.

حساب تشکیل تدریجی طبقات زمین امروز برای دانشمندان خیلی سهل و ساده‌است اگر چه در دقت بپایه‌ای که موجب قطع و یقین گردد نمی‌رسد زیرا رسوبات زمین در هرجا و همه جهات بدرجه معین و قاعده مخصوص تشکیل نمی‌شود ولی با وجود این از بهترین ادله برای تعیین عمر انسان بر روی زمین محسوب می‌شود.

انجمن انگلیسی مستر هورتو را برای حساب کردن عمر انسان در روی زمین مأمور ساخت (در کشور مصر) شخص مزبور تاریخ بنای مِسلّه عین شمس را برای مبدء اختیار کرد و این مِسلّه در سال دو هزار و سیصد پیش از میلاد بنا شده بود و چون خاکها را از اطراف ساق این مِسلّه دور کردند معلوم شد که از مدت بنای آن تا حال خاک قریب یازده قدم انگلیسی بالا آمده‌است که در هر قرن سیصد و هیجده گره می‌شود بعد از آن عمیقترین نقاط زمین را که آثار و بقایای انسانی در آن باقی مانده‌است حساب کردند سی و نه قدم تا سطح زمین شد و از اینجا نتیجه گرفتند که عمر انسان قریب سی هزار سال می‌گردد.

در امریکا جمجمه قدیمی در اعماق زمین پیداشد و دانشمند امریکائی بونیت دونون حساب کرده گفت که لا اقل یکصد و پنجاه و هشت هزار سال لازم شده‌است تا رسوبات متوالی را بآن اندازه از سطح زمین جدا کرده‌است.

اینست مقدار اختلافی که میان ملیون و فلاسفه در تاریخ عمر انسان در روی زمین موجود است و ما ناگزیریم که آن را موافق روح اسلام حل کنیم.

پس میگوئیم قرآن و سنت صحیح چیزی در باب وجود آدم در روی زمین ذکر نکرده‌است و آنچه مفسرین در این باره ذکر کرده‌اند از یهودیان گرفته‌اند و در کتابهای اسلامی اقوالی یافت می‌شود که با روح علوم جدیده ملایمت و سازگاری دارد یا لا اقل مردم عصر کنونی می‌توانند باور کنند که اسلام گنجایش اینگونه آراء تازه را دارد.

چنانکه علاء الدین علی البسنوسی در کتاب محاضرة الاوایل که تألیف آن در سال نهصد و هشتاد و هشت هجری شده‌است بیان می‌کند که در خبر آمده‌است چون آدم خلق شد زمین با او گفت ای آدم وقتی بر روی من پای نهادی که طراوت و شادابی و جوانی من بسر آمده‌است و من کهنه و پوسیده شده‌ام و بعد می‌گوید: در بعضی از تواریخ آمده‌است که پیش از آدم مخلوقی در روی زمین بودند و گوشت و خون داشتند و براینمطلب قرآن هم شاهد است که {أَتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاءَ}؟؟ [البقره/۳۰] زیرا ملائکه این سخنان را از روی معاینه سابقی می‌گفتند و نیز می‌گوید در خبر است که پیش از خلق آدم مردمی در روی زمین بودند و خدا پیغمبری بسوی ایشان فرستاد باسم یوسف که او را گرفتند و کشتند.

و از امامیه صدوق کتاب جامع الاخبار در فصل پانزدهم خبری طولانی نقل می‌کند و در آن خبر است که خدا پیش از خلق آدم سی آدم دیگر بیافرید که میان هر آدم و آدم دیگر هزار سال فاصله بوده و پس از آنان دنیا قریب پنجاه هزار سال ویران بود و بعد از آن دوباره پنجاه هزار سال آباد شد بعد پدر ما آدم آفریده شد.

و ابن بابویه در کتاب توحید از امام صادق (ع) در حدیث طویلی نقل می‌کند که امام فرمود آیا تو گمان می‌کنی که خدا بشری غیر از شما نیافریده‌است بلی بخدا که خداوند قریب یک ملیون آدم آفریده و شما از اولاد آدم آخرین هستید.

و در کتاب خصایص ابن بابویه نیز حدیثی است که این تعدد از آن فهمیده می‌شود زیرا حضرت صادق علیه السلام در آن حدیث می‌فرماید که خدای جهان را دوازده هزار عالم است و هر عالمی از هفت آسمان و هفت زمین بزرگتر است و هیچ عالمی گمان نمی‌کند خدای جهان عالمی دیگر دارد.

و شیخ محی الدین در فتوحات مکیّه در باب حدوث عالم می‌گوید من کعبه را با قومی طواف کردم که آنانرا نمی‌شناختم و آنان برای من دو بیت گفتند که من یکی را حفظ کردم و دیگریرا فراموش نمودم و آن بیت محفوظ این است

لَقَدْ طُفْتُمْ کَما طُفْنا سِنیناً بِهذا الْبَیْتِ طُرّاً أَجْمَعُونَ

بیکی از آنان گفتم شما کیستید گفت ما از اجداد اوّل شما هستیم گفتم چند مدت از ما جلوترید گفتند قریب چهل هزار سال و خرده‌ای گفتم کسی از آدمهای نزدیک را این سن نبوده‌است گفت کدام آدم را می‌گوئی آیا آنکه از همه بتو نزدیکتر است یا دیگری را من در پاسخ او قدری تفکر کردم و مبهوت شدم و بیاد آوردم حدیثی را که از رسول الله روایت شده‌است که خدا پیش از آدم معلوم پیش ما صد هزار آدم دیگر خلق کرده‌است.

و نیز شیخ در فتوحات مکیّه ذکر می‌کند که روزی در عالم ارواح با ادریس یکجا مجتمع شدیم و از او از صحت این مکاشفه و خبری که در این باب وارد شده‌است پرسیدم ادریس گفت هم شهود و هم مکاشفه تو صحیح است و هم خبر صادق است و ما گروه پیغمبران بحدوث عالم ایمان آوردیم ولی علم ما از مبدأ موجودات و اعیان منقطع شد.

شیخ می‌گوید تاریخ بدایت عالم مجهول است و حدوث آنرا همه انبیاء و علماء و مجتهدین قبول دارند و بعضی از فلاسفه پیشینیان و متأخرین آنرا قبول ندارند و در این باب اعتماد بر قول مورّخین نادان نشاید.

نتیجه[ویرایش]

چون این مقدمات را دانستی بر تو واضح و هویدا می‌شود که قصة آدم و حوّاء و عصیان آنان و هبوطشان بزمین ظاهر آن مراد نمی‌باشد و مسلمین در باره آن دو طریقه اتخاذ کرده‌اند:

۱- طریقة سلف صالح است که باریتعالی را در غایت تنزیه معتقدند و امر را تفویض باو می‌کنند و آنچه از حقایق بر ما مجهولست علم آنرا بخداوند عالم توانا واگذار می‌نمایند، و در قضیه آدم می‌گویند حقیقت آن بر ما مجهول است و ما ایمان بما جاء به النبی داریم و در این مسئله علم او را بخداوند واگذار می‌کنیم، ولی در نقل این قصه استفاده‌هائی برای انسان در اخلاق و اعمال و احوالش می‌باشد و خداوند با بیان این قصه بعضی از حقایق و معانی را بعقول بشر نزدیک نموده‌است.

۲- طریقه خلف است و آن عبارات از تأویل می‌باشد، می‌گویند چون مبنی اسلام بر روی منطق و عقل است و اسلام در هیچ جا قدم از جاده عقل فراتر ننهاده‌است پس هرگاه عقل بچیزی جازم و قاطع شد و در نقل خلاف آن ذکر شد عقل قرینه قطعیه‌است براینکه مراد از نقل ظاهر آن نمی‌باشد بلکه باید آنرا بر معنی موافق عقل حمل نمود و این فقط با تأویل درست می‌شود.

و من انشاء الله بر طریقه سلف هستم و در آنچه که در باره خدا و صفات او و آنچه متعلق بعالم غیب است تفویض امر بخود حقتعالی می‌کنم ولی برای روشن ساختن مردم و یادآوری دانشمندن سخنی چند بر طریقه متأخرین می‌گویم.

در آیات قرآنی که در این باب وارد شده‌است مجال واسعی برای تفصیل و تحقیق می‌باشد زیرا متضمن یک عده مسائلی است که باحث در قرآن باید از آن اطلاع داشته باشد.

۱- اینکه خدایتعالی با ملائکه خود در باب خلقت آدم بر روی زمین سخن رانده‌است و ملائکه او را پاسخ داده‌اند و شخص باحث در دین باید حقیقت این محاوره را بفهمد.

۲- اینکه آدم همه اسماء را یاد گرفت معنی این اسماء و مراد از سجود ملائکه چیست.

۳- اینکه خداوند آدم و حوا را در بهشت جای داد این بهشت در کجا بود؟ در آسمان بود یا زمین؟ و اینکه آنانرا از خوردن شجره منع فرمود آن شجره چه بود؟ و معنی آن نهی چه می‌باشد؟

۴- اینکه خداوند آنانرا از بهشت بیرون کرد مقصود چیست؟

۵- اینکه آدم از خدای خود کلماتی تلقی نمود تلقی کردن کلمات چه بود؟

اما امر اول ظاهر آیه دلالت دارد که میان خداوند و ملائکه محاوره‌ای صورت گرفته‌است و حقیقت دین اسلامی همچنین محاوره‌ای را جایز نمی‌داند چنانکه در حدیث است خداوند از عقول پنهانست همانطوریکه از چشمها پنهانست و ملائکه اعلی خدا را طلب می‌کنند همچنانیکه شما طلب می‌کنید و همچنین در قصه اسراء وارد شده‌است که جبرئیل در صعود خود با رسول خدا بحد محدودی رسید وگفت اگر بقدر انگشتی بالا روم می‌سوزم پس پیغمبر او را گذاشت و خود حرکت کرد و چون خدای تعالی {لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ} [الشوری/۱۱] نظیرش نیست و بزرگتر از او چیزی نمی‌باشد در عقل جایز نیست که جماعتی از مخلوقات او در امریکه حکمت و اراده او اقتضا کند بمخالفت برخیزند، {إِنَّمَا قَوْلُنَا لِشَیْءٍ إِذَا أَرَدْنَاهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ} [النحل/۴۰].

پس باید این محاوره تمثیلی از حال ملائکه باشد که چون دانستند خداوند می‌خواهد آدمرا خلق کند (خواه این دانستن از روی استعدادی باشد که برای فهم و قایع پیش از حدوث آن دارند و خواه بجهت ظهور مقدمات و مبادی آن باشد) و این محاوره یک نوع محاوره وجدانی است که عبارت از حدیث نفس باشد یعنی این مجادله و اعتراضات را پیش خود می‌کردند تا آنکه خداوند بآنان وحی فرمود که {إِنِّی أَعْلَمُ مَا لا تَعْلَمُونَ} و پس از آن تسلیم امر الهی شدند.

و اما امر دوم که عبارت از تعلیم اسماء باشد مفسرین در این باب گفته‌اند که خداوند اسماء جمیع محدثات و مخلوقات بجمیع السنه و لغات بآدم تعلیم کرد و بعد آدمرا امر فرمود تا آنرا بملائکه شرح دهد.

در نظر ما این امر را نباید بهمان ظاهرش کفایت کرد بلکه تمثیلی است بتأثیری که از خلق آدم که قابلیت همة شرور و سیآت را دارد در ملائکه پیدا شد و این امر بر ملائکه گران آمد یعنی ملائکه اگر چه تسلیم امر را بباریتعالی کردند ولی باطناً اعتراض مزبور در خاطر آنها باقی بود تا آنکه آدم آفریده شد و خواص و حقیقت و ملیت او آشکار گشت و قابلیت او از برای ادراک کلیات و رسیدن بکمالات لا یتناهی بر همه معلوم شد و امکان وصول او بآخرین درجه ترقی و کمال هویدا گردید آنگاه از عظمت خالق و تدبیر صنع او آگاه شدند و او را تنزیه و تقدیس کردند و این همان معنی سجده ملائکه بآدم می‌باشد نه سجده ظاهری که خداوند ملائکه و آدم را یکجا جمع کند و بعد آنانرا بسجده آدم وا دارد.

و در باب امر سوم برخی از مفسرین از آنجمله ابو القاسم بلخی و ابو مسلم اصفهانی بر این عقیده‌اند که این بهشت در روی زمین بوده‌است و در این صورت معنی چنین است که خداوند آدمرا در زمینی که دارای درخت و میوه بود خلق کرد تا بتواند از آن روزی خورد و درختی که از نزدیک شدن بآن نهی شده‌است بعضی گفته‌اند گندم بود و برخی دیگر گفته‌اند درخت انگور بود و گروهی گفته‌اند هیچ کدام نبود و شاید درختی بود که موحب ضرر و خسارت و مرض می‌شد و باین سبب از آن ممنوع شدند و جمعی از اهل تحقیق می‌گویند مراد از شجره شجره هوی یا طبیعت بود.

امر چهارم مراد از اهباط از آسمان بزمین آوردن نیست بلکه مقصود اخراج از جنت و بهشت می‌باشد بسبب معصیتی کرده بودند و باین سبب پس از آنکه زندگی راحتی داشتند دچار نکبت شدند چنانکه مقصود از اهبطوا مصراً نیز همین است.

و مراد از کلماتیکه از خدای خود تلقی کرد دعائی بود که خداوند باو آموخت و آن اینست {قَالا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِینَ} [الأعراف/۲۳].

حاصل مطلب اینستکه مراد از آدم در قرآن آدم شخصی نیست بلکه آدم نوعی می‌باشد که خداوند تبارک و تعالی نوع انسانرا خلق فرمود و او را قابل کمالات غیر متناهیه قرار داد و تمامی آیات وارده در این باب حقایقی است که بصورت تمثیل و استعاره بیان شده‌است پس ما باید جمود در این متشابه نکنیم و آنرا بمحکم کتاب رد کنیم که در آن مراد از آدم را نوع گرفته نه شخص و آن آیه محکم این آیه‌است که می‌فرماید {وَلَقَدْ خَلَقْنَاکُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاکُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لآَدَمَ...} [الأعراف/۱۱].

تا اینجا تحقیق در محکم و متشابه و معنی تأویل و برگرداندن متشابه بمحکم و طریقه راسخین در علم و امثله‌ای از کتاب بوده, اینک آیه راجع باین مطلب را تفسیر می‌کنیم تا دیگر جای اشکالی نباشد.

خداوند می‌فرماید: {هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الکِتَابَ مِنْهُ آَیَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الکِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِیلِهِ وَمَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی العِلْمِ یَقُولُونَ آَمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَمَا یَذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُو الأَلْبَابِ} [آل عمران/۷].

یعنی اوست خدائیکه فرستاد بر تو کتاب را که بعضی از آن آیات محکمات است که اصل کتاب و ام و مرجع متشابهات می‌باشد, مردمی که دلهایشان کجی و تباهی دارد پیروی متشابهات می‌نمایند برای طلب فتنه و تأویل بر طبق هوای خود بدون مراجعه بمحکم, و تأویل متشابهات و برگرداندن آن بمحکمات را نمی‌داند مگر حق متعال و راسخین در علم, درحالیکه اینان می‌گویند که ایمان بهمه کتاب داریم محکم آن و متشابه آن وهمه آن از طرف پروردگار ماست و متذکر نمی‌شوند مگر عقلا.

بعضی گفته‌اند آیات متشابه را غیر خداوند کسی دیگر نمی‌داند و ما بیان کردیم که راسخون در علم می‌دانند, اگر قول اینان صحیح باشد لازم میاید که رسول اکرم (ص) هم نداند و این قول کفر است, قرآنی که نفس مقدس رسول متشابهاتش را نفهمد چگونه می‌تواند مردم را هدایت کند؟ وقتی که امر دایر شد که رسول اکرم هم نفهمد یا چنانکه بیان کردیم عامه نادان از متشابه آن استفاده کنند و راسخون در علم تأویل بمحکم کنند, البته معنی دوم مقطوع است و ما در سابق با ادله متقن از کتاب و سنت و دلیل عقلی ثابت کردیم که جمیع قرآن قابل فهم است اما با شرایطی که ذکر شد، وَصَلَّی اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِینَ.

سوگندهای قرآن[ویرایش]

خداوند متعال در قرآن مجید بچیزهائی از مخلوقات خود سوگند یاد فرمود و سبب آن دو امر است.

۱- کفار در بعضی از اوقات معترف بودند که رسول اکرم (ص) در اقامه برهان تسلط تامی دارد اما می‌گفتند که رسول اکرم مجادله می‌کند و خود می‌داند که آنچه می‌گوید فاسد است و غلبه حضرتش بر ما بقوه جدال است نه براستی مقال, چنانکه دیده می‌شود بعضی از مردم هنگامیکه خصم اقامه دلیل کرد و مستمع در مقابل خصم نتوانست قد علم کند می‌گوید این عجز من از استدلال نه از برای این است که من باطل می‌گویم بلکه خصم من چون قدرت کامل بر استدلال دارد و مجادلی قوی پنجه‌است حق مرا باطل می‌کند و بر من غالب می‌شود و خصم من می‌داند که حق بجانب من است, با این تصور باطلی که مستمع دارد دیگر مستدل راهی برای اقامه برهان ندارد, هر چه برهان بیاورد بازهم حمل بر قدرت متکلم و مستدل می‌کند نه بر حق گوئی آن.

در این صورت مستدل راهی ندارد جز توسل بقسم و سوگند و اینکه بگوید و الله من راست می‌گویم, غرضم مجادله نیست, بخدا من حق می‌گویم, تا بتواند کلام خود را مورد تصدیق مخاطب سازد.

۲- یکی از معتقدات عرب این بود که اگر کسی قسم دروغ یاد کند موجب خرابی دیار و هلاک شخص سوگند یاد کننده می‌شود و این خود مشئوم است, بنابراین از سوگند دروغ دوری می‌جستند و پیغمبر اکرم بهر چیزی سوگند یاد کرد و هر روز هم بر رفعت و عظمتش افزوده شد و خود این یک برهان محکم بر ضد آنان بود.

مقسم به یا آنچه خداوند بآن سوگند یاد کرده‌است[ویرایش]

علماء را در مقسم به دو قول است:

قول اول

اینکه مراد از مقسم به در تمامی سوگندهای قرآن خالق این اشیاء است نه عین آنها مثل و الشمس و ضحیها که مراد خالق آفتاب است و براین مطلب بسه وجه استدلال کرده‌اند:

۱- پیغمبر اکرم از سوگند بغیر خداوند نهی فرمود پس چگونه خداوند در قرآن کریمش بغیر خدا سوگند یاد می‌کند.

۲- سوگند یاد کردن بچیزی موجب تعظیم و تکریم آنچیز است و این تعظیم برای موجودی جز حق متعال لایق و سزاوار نیست.

۳- اینکه گفتیم قسم در این موارد بخالق موجوداتست قرآن در بعضی از آیات تصریح بآن می‌کند مثل {وَالسَّمَاءِ وَمَا بَنَاهَا (۵) وَالأَرْضِ وَمَا طَحَاهَا (۶) وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا} [الشمس/۵-۷] یعنی قسم بآسمان و آنکه بنا کرد آنرا و قسم بزمین و آنکه پهن کرد آنرا و قسم بنفس و آنکه راست کرد آنرا.

قول دوم

قول کسی است که می‌گوید قسم باعیان این اشیاء است و استدلال کرده‌است ب:

۱- اینکه ظاهر لفظ دلالت دارد که سوگند بعین این اشیاء است و عدول از آن خلاف اصل می‌باشد.

دو وجه سوم که می‌گوید در آیة {وَالسَّمَاءِ وَمَا بَنَاهَا} [الشمس/۵]. سوگند بخالق سماء است غلط می‌باشد بجهت اینکه لفظ قسم را اول منزل بسماء کرده بعد ببانی آن, اگر مراد از قسم بسماء سوگند ببانی آن بود در موضع واحد تکرار لازم میامد و مسلماً جایز نیست.

اقسام سوگندهای قرآن[ویرایش]

سوگندهائی که حق متعال در قرآن کریم یاد فرموده همه آنها بر اصول ایمانست که معرفت آن بر خلق واجب می‌باشد و آن چند قسم است.

۱- سوگند برای اثبات توحید مثل: {وَالصَّافَّاتِ صَفًّا (۱) فَالزَّاجِرَاتِ زَجْرًا (۲) فَالتَّالِیَاتِ ذِکْرًا (۳) إِنَّ إِلَهَکُمْ لَوَاحِدٌ} [الصافات/۱-۴].

یعنی قسم بفرشتگان صف کشیده در مقام عبودیت و طرد کنندگان شیاطین از استراق سمع و خوانندگان وحی الهی بر انبیاء بدرستیکه خدایتعالی هر آینکه یکتاست – ابی مسلم می‌گوید: مراد از صافات صفاً سوگند بمؤمنین است که در صف جماعت بایستند و مراد از زاجرات زجراً مؤمنین است که بلند می‌کنند صوت خود را در وقت قرائت قرآن (چون زجر بمعنی صیحه‌است) و مراد از تالیات ذکرا نیز مؤمنین است که در نماز قرائت قرآن می‌کنند.

پس سوگند در این آیه برای اثبات توحید است.

۲- سوگند بر حقیقت قرآن مثل: {فَلا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ. وَإِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ. إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ} [الواقعه/۷۵ -۷۷]

یعنی سوگند یاد می‌کنم بمواقع نجوم قرآنی یعنی اوقات نزول آن, و بدرستیکه آنچه خدایتعالی بدو سوگند یاد کرده سوگندیست اگر دانید بزرگ و معتبر, بدرستیکه آنچه آنحضرت بر شما می‌خواند هر آینه قرآنیست بزرگوار و بسیار نافع (جواب قسم) – در این آیه خداوند سوگند یاد فرموده و در آن تعظیم قرآن را نموده‌است.

و مثل: {حم (۱) وَالْکِتَابِ الْمُبِینِ (۲) إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةٍ مُبَارَکَةٍ} [الدخان/۱-۳]. یعنی قسم بکتاب آشکارا ما قرآن را در شب مبارکی فرستادیم،

و مثل: {حم (۱) وَالْکِتَابِ الْمُبِینِ (۲) إِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْآَنًا عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ} [الزخرف/۱-۳]. یعنی قسم بکتاب آشکارا ما قرآن را عربی قرار دادیم.

۳- سوگند بر حقیّت رسول اکرم مثل: {یس (۱) وَالْقُرْآَنِ الْحَکِیمِ (۲) إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ (۳) عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ} [یس/۱-۴].

یعنی قسم بقرآن محکم یا حکم کننده بحق یا خداوند حکمت بدرستیکه تو بی‌شک و شبهه از فرستادگان بسوی خلق هستی از آن فرستادگانی که بر راه راست توحید بودند یا تو فرستاده شده‌ای بطریقة استقامت که راهیست موصل بمقصود.

و مثل: {ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ (۱) مَا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِمَجْنُونٍ (۲) وَإِنَّ لَکَ لأَجْرًا غَیْرَ مَمْنُونٍ} [القلم/۱-۳]

یعنی قسم بدوات و قلم و آنچه می‌نویسند تو بنعمت پروردگار خود دیوانه و بدرستیکه مرتور است مزد غیر منقطع.

و مثل: {وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَی (۱) مَا ضَلَّ صَاحِبُکُمْ وَمَا غَوَی (۲) وَمَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَی} [النجم/۱-۳]

مراد از نجم نجوم قرآنست و هوی بمعنی نزول آن. یعنی سوگند بسوره و آیات قرآن چون فرود آید. گمراه نشد صاحب شما و خطا نکرد و معتقد بهیچ باطلی نشد و سخن نمی‌گوید از هوای نفس خود.

و مثل: {فَلا أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ (۳۸) وَمَا لا تُبْصِرُونَ (۳۹) إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ} [الحاقه/۳۸-۴۰].

یعنی پس نه چنانست که کافران می‌گویند که قرآن یافته و ساخته محمد (ص) است سوگند می‌خورم بآنچه می‌بینید از مشهودات و بآنچه نمی‌بینید از مغیبات بدرستیکه قرآن قول رسولیست بزرگوار.

و تمامی این آیات سوگند بر حقیت رسول اکرم (ص) می‌باشد.

۴- سوگند بر اثبات جزا و وعد و وعید: مثل: {وَالذَّارِیَاتِ ذَرْوًا (۱) فَالْحَامِلاتِ وِقْرًا (۲) فَالْجَارِیَاتِ یُسْرًا (۳) فَالْمُقَسِّمَاتِ أَمْرًا (۴) إِنَّمَا تُوعَدُونَ لَصَادِقٌ (۵) وَإِنَّ الدِّینَ لَوَاقِعٌ (۶)} [الذاریات/۱-۶].

یعنی سوگند ببادهای پراکنده کنندة ابرها و بابرهای بردارندة بارگران باران بکشتیهای روندة بآسانی و بقسمت کنندة کارها که آنچه وعده داده شد هر آینه راست است و بدرستیکه جزاء و حساب هر آینه واقع و بودنیست بی‌شک و شبهه.

و مثل: {وَالْمُرْسَلاتِ عُرْفًا (۱) فَالْعَاصِفَاتِ عَصْفًا (۲) وَالنَّاشِرَاتِ نَشْرًا (۳) فَالْفَارِقَاتِ فَرْقًا (۴) فَالْمُلْقِیَاتِ ذِکْرًا (۵) عُذْرًا أَوْ نُذْرًا (۶) إِنَّمَا تُوعَدُونَ لَوَاقِعٌ} [المرسلات/۱-۷].

یعنی قسم بانبیاء یا فرشتگان فرستاده شده بنیکوئی (یعنی بامر و نهی) و سوگند بملائکه تند رونده در امتثال امر الهی و سوگند بنشر و ظاهر کنندگان شرایع و سوگند بجدا کنندگان مرحق و باطل را از یکدیگر و سوگند بفرشتگان که القاء کنندگان وحی و ذکرند برای عذر متقیان یا بجهت بیم کردن مبطلان که آنچه وعده داده شدید هر آینه بودنی است.

و مثل: {وَالطُّورِ (۱) وَکِتَابٍ مَسْطُورٍ (۲) فِی رَقٍّ مَنْشُورٍ (۳) وَالْبَیْتِ الْمَعْمُورِ (۴) وَالسَّقْفِ الْمَرْفُوعِ (۵) وَالْبَحْرِ الْمَسْجُورِ (۶) إِنَّ عَذَابَ رَبِّکَ لَوَاقِعٌ (۷) مَا لَهُ مِنْ دَافِعٍ} [الطور/۱-۸].

یعنی قسم بطور سینا و کتاب نوشته شده در صحیفه گشوده (مراد قرآنست) و قسم بخانه آباد (یعنی کعبه) و سوگند بسقف بلند افراشته (یعنی آسمان) و سوگند بدریای مملو و پر, بدرستیکه عذاب پروردگار تو هر آینه بودنی و فرود آمدنی است, هیچ جیز آن عذاب را دفع کننده نیست بلکه بهمه حال واقع خواهد بود.

خداوند متعال درسه آیه زیر پیغمبرش را امر فرمود سوگند یاد کند بر اثبات معاد و جزاء:

آیه اول – {زَعَمَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنْ لَنْ یُبْعَثُوا قُلْ بَلَی وَرَبِّی لَتُبْعَثُنَّ ثُمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ بِمَا عَمِلْتُمْ وَذَلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرٌ} [التغابن/۷].

یعنی: کفار گمان کردند که برانگیخته نخواهند شد بگو ای محمد برانگیخته خواهند شد و سوگند بپروردگار من که البته مبعوث خواهید شد در قیامت پس خبر داده می‌شود بآنچه کردید در دنیا، و این برانگیختن و جزاء دادن بر خداوند سهل و آسانست.

آیه دوم – {وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لا تَأْتِینَا السَّاعَةُ قُلْ بَلَی وَرَبِّی لَتَأْتِیَنَّکُمْ عَالِمِ الْغَیْبِ لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَلا فِی الأَرْضِ وَلا أَصْغَرُ مِنْ ذَلِکَ وَلا أَکْبَرُ إِلا فِی کِتَابٍ مُبِینٍ} [سبأ/۳].

یعنی: کفار گفتند که قیامت نمی‌آید, بگو ای محمد بحق پروردگار من نه آن است که شما میگوئید هر آینه بیاید شما را قیامت و پروردگار داننده پوشیده‌هاست و پوشیده نگردد از او هموزن مورچه‌ای یا بوزن ذره‌ای از ذرات هوا در آسمانها و نه در زمین و نه خوردتر از مقدار ذره‌ای و نه بزرگتر مگر آنکه نوشته شده‌است در کتاب نوشته.

آیه سوم – {وَیَسْتَنْبِئُونَکَ أَحَقٌّ هُوَ قُلْ إِی وَرَبِّی إِنَّهُ لَحَقٌّ وَمَا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِینَ} [یونس/۵۳].

یعنی: از تو در باب قرآن و ادعای نبوت می‌پرسند که آیا حق است؟ بگو ای محمد بحق پروردگار من آن حق است و شما عاجز کنندگان نیستید, یعنی بقدرت حق متعال عجز راه ندارد.

۵- سوگند بر احوال انسان مثل: {وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَی (۱) وَالنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّی (۲) وَمَا خَلَقَ الذَّکَرَ وَالأُنْثَی (۳) إِنَّ سَعْیَکُمْ لَشَتَّی} [اللیل/۱-۴].

یعنی قسم بشب چون بپوشد عالم را بظلمت خویش و سوگند بروز چون روشن شود و ظلمت شب را زایل گرداند و سوگند بکسی که آفریده نر و ماده بدرستیکه جزای سعی شما در کردارها پراکنده‌است و جزاء و پاداش مناسب عمل است, بعضی را ثواب کرامت می‌فرماید و جمعی را عقاب و ملامت می‌کند.

و مثل: {وَالْعَادِیَاتِ ضَبْحًا (۱) فَالْمُورِیَاتِ قَدْحًا (۲) فَالْمُغِیرَاتِ صُبْحًا (۳) فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعًا (۴) فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعًا (۵) إِنَّ الإِنْسَانَ لِرَبِّهِ لَکَنُودٌ} [العادیات/۱-۶]

یعنی سوگند باسبان هجوم کننده که بوقت دویدن نفس زنند و بیرون آورندگان آتش از سنگ بسمها و قسم بغارت کنندگان در وقت صبح و آن اسبانی که یوقت سفیده دم غباری در کنار آن قبیله برانگیختند و بمیان گروهی از دشمنان در آمدند, که انسان بتحقیق ناسپاس است بر پروردگار خود.

و مثل: {وَالْعَصْرِ (۱) إِنَّ الإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ (۲) إِلا الَّذِینَ آَمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (۳)}

یعنی قسم بعصر تو ای محمد (ص) که فاضل‌‎ترین عصرها است بدرستیکه انسان در زیانکاری است مگر آنانکه گرویدند و اعمال پسندیده کردند و یکدیگر را بعمل راست و درست و بصبر و طاعت وصیت کردند.

و مثل: {وَالتِّینِ وَالزَّیْتُونِ (۱) وَطُورِ سِینِینَ (۲) وَهَذَا الْبَلَدِ الأَمِینِ (۳) لَقَدْ خَلَقْنَا الإِنْسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ (۴) ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ (۵) إِلا الَّذِینَ آَمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ} [التین/۱-۶].

یعنی قسم بکوه تینا و کوه زیتا (که هریک معبد انبیا بوده‌است) و سوگند بطور سینا (که محل مناجات کلیم است) و سوگند بدین شهر امان دهنده (که مکه معظمه و مولد سید انبیاء است), بتحقیق آفریدیم انسان را در بهترین تعدیلی پس باز گردانیدیم او را به اسفل سافلین (یعنی عالم طبیعت) مگر آنانکه گرویدند و عمل شایسته بجای آوردند, ایشان را مزد بی‌منت است – تمامی این آیات سوگند بر احوال انسانست، وَصَلَّی اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِینَ.

فواتح سور قرآن[ویرایش]

در مبحث اول کتاب ثابت کردیم که در قرآن کلمه و آیه‌ای نیست که برای بشر مفهوم نباشد دیگر محتاج به تکرار نیستیم و از این بیان بطلان قول کسیکه می‌گوید فواتح سور برای بشر معلوم نیست ظاهر می‌گردد و در اینجا دو دلیل در مفهوم بودن فواتح سور ذکر می‌کنیم:

۱- رسول اکرم در زمان بعثتش بخصوص در مکه معظمه گرفتار دشمنان سخت بود و همه باو افترا می‌زدند از قبیل اینکه مجنون و شاعر و کاهن و متعلم از بشر است و غیر آن و همیشه منتظر بودند عیبی بر رسول اکرم و قرآن بگیرند, پس با این قسم دشمنی چگونه تصویر می‌شود که پیغمبر (ص) کهیعص یا حمعسق یا طه و امثال آنرا تلاوت فرماید و مشرکین بهیچوجه نفهمند و رسول اکرم را بقرائت این حروف سرزنش نکنند که این چه سخنانیست میگوئی, و برای استهزاء و مسخره کردن آن حضرت ذکر اینکلمات غیر مفهوم کافی بود, اگر این کلمات مالوف آنان نبود و نمی‌فهمیدند و از آن مطلبی درنمی‌یافتند مسلماً اعتقادشان بجنون و باطل گوئی او بیشتر می‌شد و سرزنش و توهین بمقام رسالت بیشتر می‌کردند – پس معلوم می‌شود که مشرکین باین حروف و کلمات و آنها را می‌فهمیدند, چنانکه سیوطی در اتقان می‌گوید:

طه بلغت حبشه و نبط بمعنی یا ایها الرجل است و یس بلغت حبشه یا ایها الانسان و ن در آیه مبارکه {ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ} [القلم/۱] بمعنی دوات می‌باشد.

۲- اینکه مشرکین هر چه را از قرآن نمی‌پسندیدند اشکال می‌کردند و رسم قرآن چنین است که اشکالات آنانرا نقل ورد می‌کند, اگر این کلمات غیر مفهوم بود مسلماً مشرکین اشکال می‌کردند و می‌گفتند که قرآن می‌گوید اکر می‌توانید مثل آن یاده آیه نظیر آن بیاورید ما که اینکلمات را نمی‌فهمیم چگونه معارضه کنیم؟ یا اینکه می‌گفتند این کلمات را برای ما بیان کن که مرادت از اینها چیست؟ و چون می‌بینیم که خوشبختانه در قرآن بهیچوجه ذکری از نفهمیدن این کلمات نیست و همچنین مخاطبین قرآن از مشرکین و اصحاب پیغمبر اظهار نفهمیدن این کلمات را نکرده‌اند پس بضرس قاطع حکم می‌کنیم که مخاطبین قرآن از مؤمنین و مشرکین واقف بمراد و معانی این کلمات بوده‌اند و این ندانستن ما سببش دوری عهد و بعد زمانست که مقصد و مراد را نمی‌دانیم و ندانستن ما دلیل بر غیر مفهوم بودن این کلمات نیست.

علمای اسلام وجوهی در معنی این کلمات ذکر کرده‌اند و ما در اینجا مهمترین وجوه را نقل می‌کنیم اگر چه نمی‌توانیم میان اقوال ترجیح قایل شویم:

اقوال علماء در معنای فواتح سور قرآن[ویرایش]

اول – قول أکثر متکلمین و خلیل و سیبویه که می‌گویند این کلمات نام سورهای قرآن است, قفّال که یکی از علمای معتزله‌است می‌گوید: رسم عرب چنین بود که بحروف نام می‌گذاردند مثل اینکه پدر حارثه نامش لام بود و مس را صاد می‌گفتند و نقد را عین و ابر را غین و کوه را قاف و ماهی را نون می‌نامیدند.

دوم – قول جمعی که می‌گویند این حروف اسماء الله‌است.

سوم – قول کلبی و سدی و قُتاده که می‌گویند این حروف اسماء قرآن مجید است.

چهارم – قول ابو العالیه‌است که می‌گوید هر حرف از فواتح سور اشاره بمدت و اجل اقوام است و از ابن عباس نقل می‌کند که گفت ابو یاسر اخطب بر رسول خدا گذشت در هنگامیکه آنحضرت این آیه از سوره بقره را تلاوت میفرمود: {ألم ذلک الکتاب} [البقرة/ ۱- ۲]، بعد از قرائت حیی بن اخطب و کعب بن اشرف از رسول اکرم سؤال کردند از الم و گفتند قسم می‌دهیم تو را بخدا آیا این کلمه از آسمان بر تو نازل شده است؟ پیغمبر فرمود بلی, حیی گفت اگر راستگو باشی من اجل امت تو را دریافتم که چند سال دوام خواهد کرد, پس از آن حیی گفت چگونه داخل در دین شخصی شوم و حال اینکه این حروف بحساب جمل دلالت دارد که منتهی مدت امتش هفتاد و یکسالست, رسول اکرم تبسم فرمود, حیی گفت ایا غیر از این هم هست؟ رسول اکرم فرمود بلی المص, حیی گفت این بیشتر از اولست و یکصد و شصت و یکسال می‌شود, آیا غیر از این هم هست؟ پیغمبر فرمود بلی الر, حیی گفت این بیشتر از اول و دوم شد من شهادت می‌دهم اگر راستگو باشی امتت دویست و سی و یکسال باقی خواهد بود, آیا غیر از این هم هست؟ رسول اکرم فرمود بلی المر, حیی گفت ما بتو ایمان نمی‌آوریم و نمی‌دانیم بکدام قول تو اطمینان کنیم, پس از آن ابو یاسر گفت من شهادت می‌دهم که پیغمبران ما از ملک این امت خبر داده‌اند اما بیان نکرده‌اند که چند سالست, اگر محمد صادق است دوام ملک و دولتش تمامی مدتی خواهد بود که فواتح سور آنرا در بردارد و گفتند بر ما مشتبه‌است کم بگیریم یا زیاد.

پنجم – آنستکه این حروف دلالت می‌کند بر انقطاع کلام و استیناف کلام دیگر, احمد بن یحیی می‌گوید: طریقه عرب این بود که وقتیکه کلام اول تمام می‌شد کلمه‌ای می‌گفتند غیر آن حرف که می‌خواستند بگویند و این تنبیهی بود برای مخاطبین.

ششم – امام فخری رازی در تفسیر کبیر می‌گوید: شخص حکیم هنگامیکه بخواهد کسیرا که غافل یا مشغول شغلی است آگاه کند بر کلام مقصودش چیزی را مقدم می‌دارد غیر از آن کلامیکه قصد دارد بگوید تا شنونده و مخاطب بسبب آن ملتفت شود و متوجه بکلام متکلم گردد و بعد شروع در مقصود می‌کند, پس آنچه را که متکلم مقدم بر مقصود می‌دارد (از منبهات) گاهی کلامیست که معنایش مفهوم است مثل اینگه بگوید اسمع (بشنو) و اجل بالک (قلبت متوجه بشود) و گاهی چیزی است در معنی کلام مفهوم مثل ازید (یا زید) و الا یازید و گاهی مقدم بر مقصود صوتی است غیر مفهوم مثل آنکه در عقب سرکسی صغیر یا بانگی بزند تا آن شخص را متوجه کند و گاهی کف می‌زند تا شخص متوجه شود و هر چه غفلت بیشتر و کلام مقصود مهمتر باید آن چیزی که مقدم بر مقصود می‌دارد بیشتر باشد و از این جهت است که شخص نزدیک را بهمزة استفهام ندا می‌کنند مثل ازید و دور بیاءِ ندا می‌کنند مثل یا زید و أیا زید و گاهی شخص غافل را اول آگاه می‌کنند و بعد نداء می‌شود مثل ألا یا زید.

سپس می‌گوید: اگر چه نفس مقدس رسول اکرم همیشه بیدار و ملتفت بود و غفلت در روان پا کش راه نداشت و وجود مقدسش برای استماع کلام حق سراسر گوش بود اما می‌شود گاهی بکاری اشتغال داشته باشد, پس از شخص حکیم چنین شایسته و نیکوست که بر سخن مقصودش حروفی که مثل منبه‌است مقدم دارد و بهتر آنستکه این حروف آگاه کننده که مقدم بر مقصود است غیر مفهوم و فاقد معنی باشد چون در آگاه کردن تمام‌تر است بجهت اینکه آن کلامیکه آگاه کننده و منبه‌است اگر جمله‌ای باشد با معنی مثل نظم یا نثر می‌شود مستمع تصور کند قصد متکلم از سخن همین جمله‌است که آنرا منبه قرار داده و دیگر متوجه بکلام بعد که مقصد متکلم است نمی‌شود, اما هنگامیکه صوتی شنید بی‌معنی متوجه می‌شود و از کلام متکلم نظر برنمی‌دارد تا حرف و سخن بعد را بشنود زیرا قطع دارد آنچه شنیده مقصود نیست و مقصد چیز دیگر است که بعد متکلم بیان می‌کند. پس در تقدیم حروف بر کلام مقصود حکمت کامل ملاحظه شده‌است.

اگر گفته شود پس چه سبب دارد که فقط بعضی از سوره‌های قرآن اختصاص باین حروف دارد؟

میگوئیم عقل بشر از ادراک جزئیات عاجز است و حق متعال عالم بکلیات و جزئیات می‌باشد و لکن باندازه‌ای که خداوند بما افاضه فرموده و توفیق داده می‌توانیم شمه‌‎ای از آنرا بیان کنیم.

پس میگوئیم: هر سوره‌ای که ابتدا بحروف تهجی شده بعد از آن ذکر کتاب یا تنزیل یا قرآنست:

مثل: {الم. اللهُ لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الحَیُّ القَیُّومُ. نَزَّلَ عَلَیْکَ الکِتَابَ} [آل عمران/۱-۳]، {المص. کِتَابٌ أُنْزِلَ إِلَیْکَ..} [الأعراف/۱-۲]، {یس. وَالْقُرْآَنِ الحَکِیمِ} [یس/۱-۲]، {ق. وَالْقُرْآَنِ المَجِیدِ} [ق/۱]، {الم. تَنْزِیلُ الکِتَابِ..} [السجدة/۱-۲]، {حم. تَنزِیلُ الکتاب..} [الجاثیة/۱- ۲].

مگر سه سوره: {کهیعص} [مریم/۱]. ۲- {الم. غُلِبَتِ الروم..} [الروم/۱- ۲]. ۳- {الم. أَحَسِبَ الناس...} [العنکبوت/۱-۲].

و حکمت در افتتاح سورهائی که در آن لفظ قرآن یا تنزیل یا کتابست بحروف مقطعه این است که قرآن بزرگ است و انزال آن ثقیل و سنگین {إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً} [المزمل/۵] و هر سوره‌ای که اول آن ذکر قرآن و کتاب و تنزیل است باید این حروف مقدم شود تا شنونده برای گوش دادن ثابت و حاضر باشد.

اگر گفته شود هر سوره قرآنست و استماع آن استماع قرآن, چه فرق دارد که لفظ قرآن ذکر شود یا نشود, پس بنابراین واجب است که در اول هر سوره این حروف آگاه کننده باشد.

جواب میگوئیم: شکی نیست که هر سوره از قرآنست لکن سوره‌ای که در اول آن ذکر قرآن یا کتاب است با اینکه از قرآنست اما تنبیه بر همه قرآن می‌باشد, پس قول خدا که می‌فرماید {طه. مَا أَنْزَلْنَا عَلَیْکَ القُرْآَنَ لِتَشْقَی} [طه/۱-۲] با اینکه بعض قرآنست اما در آن ذکر جمیع قرآن می‌باشد و این واضح می‌شود بمثالی: اگر کتاب و نوشته‌ای از طرف پادشاه برای وزیرش بیاید و یک امر جزئی را از آن خواسته باشد یا نوشته‌ای بیاید و در آن متعرض شود که باید جمیع اوامر و قوانین موضوعه مرا امتثال کنی, مسلماً کتاب و نامه دوم سنگین‌تر است بمراتب از نامه اول که امر بکار جزئی کرده‌است.

اگر بگوئی سورهائی در قرآن نازل شده‌است که ذکر کتاب و انزال و قرآن می‌باشد اما بهیچوجه پیش از آن ذکر حروف تهجی نشده مثل: {الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الکِتَابَ} [الکهف/۱] و نیز {سُورَةٌ أَنْزَلْنَاهَا..} و همچنین تبارک الذی نزل الفرقان و همچنین: {إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ القَدْرِ} [القدر/۱].

جواب میگوئیم قول خدا: الحَمْدُ لِلَّهِ، و تَبَارَکَ الَّذِی تسبیح حق است و نفس مقدس نبی هیچوقت غافل از آن نبود, پس بنابراین محتاج بمنبه نیست بخلاف اوامر و نواهی, و اما ذکر کتاب بعد از آن برای بیان وصف عظمت کسی است که باید تسبیح او را کرد و آیه مبارکه {سُورَةٌ أَنْزَلْنَاهَا..} بعض قرآنست که ذکر انزال آنرا می‌کند, اما در سوره‌ای که ذکر جمیع قرآنست آن اعظم در نفس و سنگین‌تر می‌باشد, و اما قول خدایتعالی {إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ القَدْرِ} [القدر/۱] این سوره وارد و نازل بر شخص مشغول القلب نیست بجهت اینکه هاء {إِنَّا أنزلناه} بمذکور سابق یا معلوم بر می‌گردد و محتاج بمنبه نیست.

گاهی هم تنبیه در قرآن بغیر حروف مقطعه‌است مثل:

{یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ} [الحج/۱] ونیز: {یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللهَ..} [الأحزاب/۱] ونیز: {یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ..} [التحریم/۱].

جهت آنستکه این آیات اشاره بچیزهای هایل بزرگ است و چون تقوی امر مهم و بزرگ می‌باشد مقدم شد بر آن ندائی که برای بعید است و بآن شخص غافل را آگاه می‌کنند.

اما، {أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آَمَنَّا وَهُمْ لا یُفْتَنُونَ}؟؟ [العنکبوت/۲]

در این آیه مبارکه افتتاح بحروف مقطعه شده و ابتدا بکتاب و قرآن نشده است, جهت آن است که سنگینی قرآن بواسطه محتوی بودن بر جمیع تکالیف است و در این سوره ذکر همه تکالیف شده چون می‌فرماید: {أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا}؟ [العنکبوت/۲] یعنی آیا مردم گمان می‌کنند و اگذار می‌شوند؟ یعنی و اگذار نمی‌شوند و مجرد ایمان آوردن کافی نخواهد بود بلکه امر می‌شوند باقسام تکالیف, پس این سوره در بردارد همان معنائی را که لفظ قرآن و کتاب در بردارد که مشتمل بر اوامر و نواهی است.

اگر بگوئی مثل این کلام بهمین معنی در سورة توبه‌است که می‌فرماید: {أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَکُوا وَلَمَّا یَعْلَمِ اللهُ الَّذِینَ جَاهَدُوا مِنْکُمْ} [التوبة/۱۶] و حروف تهجی مقدم نشده, جواب میگوئیم: این مطلب در غایت ظهور است و فرق ظاهری هست میان این آیه و آن آیه اما آیه {أَحَسِبَ الناسُ}؟ ابتدای کلام است و از این جهت با همزه استفهام ذکر شده و همزه استفهام جایش اول کلام می‌باشد, لیکن آیه {أَمْ حَسِبْتُمْ} در وسط کلام است بدلیل اینکه حرف استفهام کلمه‌ام و جایش وسط می‌باشد و همیشه تنبیه در اول کلام است نه در وسط کلام.

اما, {الم. غُلِبَتِ الرُّومُ} [الروم/۱-۲] که در اینجا حرف تهجی و تنبیه واقع شده اما ذکر کتاب و قرآن نگردیده است, جهت آنستکه چون در اول سوره امر مهمی را بیان می‌فرماید که معجزه و اخبار از غیب باشد و آن غلبه روم بر فرس است, پس حرف غیر مفهوم را مقدم داشت تا شنونده برای شنیدن توجه تام پیدا کند و بعد از آن معجزه را وارد قلب نماید و گوشها را بشنواند – این بود تحقیق فخر رازی

هفتم - آنستکه این حروف مقطعه برای ساکت کردن کفار است, چون مشرکین با هم معاهده می‌کردند که سخن پیغمبر را گوش ندهند چنانکه قرآن تصریح باین مطلب دارد: {وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهَذَا القُرْآَنِ وَالْغَوْا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَغْلِبُونَ} [فصلت/۲۶].

در شأن نزول این آیه چنین گفته‌اند که کفار قریش یکدیگر را وصیت می‌کردند که هنگامی که رسول اکرم قرآن می‌خواند باید آنرا مشوش کرد تا آیات را غلط اداء کند و از سخن باز ایستد, و در وقت تلاوت قرآن جمعی سخنان بیهوده می‌گفتند, دسته‌ای صفیر می‌زدند, برخی کف می‌زدند و گروهی شعرهای لغو می‌خواندند, این آیه نازل شد.

معنی آیه: کفار بیکدیگر گفتند مشنوید و گوش ندهید قرآنرا و سخنان لغو و حشو در آن افکنید یا فریاد کنید در پیش او شاید باین وسیله بر پیغمبر غلبه کنید تا نتواند تلاوت قرآن کند.

خداوند متعال برای جلوگیری از شرارت مشرکین حروف مقطعه را نازل فرمود تا وقتیکه بگوششان امر غریبی خورد متعجب شوند که این چه کلماتی است پیغمبر می‌گوید و این تعجب موجب سکوت آنان می‌شد و بعد آز آن پیغمبر تلاوت قرآن می‌فرمود.

و اقوال دیگر در این باب نقل شده و بو علی سینا هم رساله مستقلی در فواتح السور تصنیف فرموده مسمی برساله نیروزیه, اگر بخواهیم تمامی آنها را ذکر کنیم از سبک کتاب که بر اختصار است خارج خواهد شد وَصَلَّی اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِینَ.

حکمت نزول قرآن بطور تدریج و مفرق و منجم[ویرایش]

خداوند تبارک و تعالی می‌فرماید: {وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْلا نُزِّلَ عَلَیْهِ القُرْآَنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً کَذَلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِیلاً} [الفرقان/۳۲].

مشرکین به پیغمبر اکرم گفتند گمان می‌کنی فرستاده خداوند هستی؟ پس چرا قرآن جمله واحد و یکمرتبه بر تو نازل نمی‌گردد و بطور تدریج و پرا کنده بر ما می‌خوانی و حال اینکه تمامی تورات و انجیل و زبور یکمرتبه نازل شده؟ (ابن جریج می‌گوید از اول نزول قرآن تا آخر آن بیست و سه سال طول کشید), خداوند متعال در این آیه جواب مشرکین را می‌دهد.

معنی آیه: کفار گفتند چرا قرآن یکبار بر محمد نازل نمی‌شود چنین فرستادیم قرآن را متفرق و پراکنده تا ثابت گردانیم و قوت دهیم بتفریق در آن در اوقات متعدده دل تو را و بر تو خواندیم قرآن را بمهلت و تَأنّی در مدت متباعد.

و جواب خداوند در این آیه متضمن وجوه چندیست:

۱- اینکه رسول اکرم امّی بود و آشنا بقرائت و کتابت نبود چنانکه خداوند می‌فرماید: {وَمَا کُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتَابٍ وَلا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذًا لارْتَابَ المُبْطِلُونَ} [العنکبوت/۴۸].

یعنی پیش از نزول قرآن خواننده کتابی نبودی و کتابی را بدست راست خود نمی‌نوشتی و اگر خواننده و نویسنده بودی باطل گویان و تباهکاران در شک می‌افتادند, یعنی مشرکین عرب می‌گفتند چون می‌خواند و می‌نویسد پس قرآن را از کتب پیشینیان التقاط کرده و بر ما می‌خواند.

و چون معلوم شد که پیغمبر اکرم امی بوده پس اگر تمام قرآن بر پیغمبر یکمرتبه نازل می‌شد ضبط آن مشگل بود و احتمال نسیان داده می‌شد, اما تورات کتاب بود و موسی هم اهل قرائت و کتابت بود.

۲- کسیکه کتاب نزد او باشد بسا می‌شود اعتماد بکتاب می‌کند و در حفظ آن سهل انگاری می‌نماید لکن خداوند کتابرا دفعه واحده نازل نفرمود بلکه پرا کنده و بطور تدریج نازل نمود تا حفظ و از بر کردن آن آسان‌تر باشد.

و دیگر آنکه چون امت هم امی بوده و اهل کتابت و قرائت نبودند برای اینکه امت هم بتوانند ضبط کتاب کنند و آنرا از بر نمایند مناسب آن بود که بر امت بتدریج خوانده شود.

۳- اگر تمام قرآن یکدفعه نازل می‌شد مسلماً چون مبتنی بر بیان احکام است تمامی احکام نازل می‌گردید و حفظ و ضبط احکام بر خلق سنگین و مشکل بود و عمل بآن مشکل‌تر, اما هنگامیکه تدریجاً نازل شود حفظ و عمل بآن سهل و آسان خواهد بود.

۴- مشاهده جبرئیل در حالهای متعدد و زمانهای مختلف سبب تقویت قلب نبی بود و بعد از مشاهده او برادای آنچه حمل کرده قوی‌تر می‌گردید و بر احتمال اذیت خلق صابرتر می‌شد و بر جهاد با کفار ثابت‌تر می‌گردید.

۵- بتدریج نازل شدن قرآن خود معجزه بزرگی است, با وجود اینکه تدریجاً و ده آیه و سوره‌های کوچک نازل می‌شد باز هم مشرکین قادر نبودند در مقام معارضه در آینده و بتوانند ده آیه مثل آن بیاورند, و عجز مشرکین در تدریجی بودن و نزول آن بیشتر معلوم گردید.

۶- چون قرآن بحسب سؤال و وقایعیکه برای مردم روی می‌داد نازل می‌شد البته باید پرا کنده و بطور تدریج باشد – وَصَلَّی اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِینَ.

امثال قرآن[ویرایش]

خداوند می‌فرماید: {وَتِلْکَ الأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا یَعْقِلُهَا إِلا العَالِمُونَ} [العنکبوت/۴۳]. این مثلها را برای مردم می‌زنیم و جز دانشمندان آنرا نمی‌فهمند. و نیز می‌فرماید: {وَیَضْرِبُ اللهُ الأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ} [إبراهیم/۲۵] یعنی خداوند مثلها را برای مردم می‌زند شاید که متذکر شوند.

معنی مَثَل و فرق آن با مِثْل[ویرایش]

ابو البقاء در کلیات می‌گوید مَثَل اسم نوعی از سخن است که عامه و خاصه بر آن تراضی کرده باشند برای تعریف کردن چیزی بغیر الفاظ موضوعه برای او در هنگام شادی و اندوه استعمال می‌کنند و بلیغ‌تر از حکمت است و مِثْل بدو معنی اطلاق می‌شود یکی بمعنی مثل چون شِبه و شَبه و نِقص و نَقص بعضی گفته‌اند با لفظ مثل گاهی از وصف شی تعبیر می‌شود چنانکه خداوند می‌فرماید: {مَثَلُ الجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ المُتَّقُونَ} [الرعد/۳۵] یعنی صفت بهشتی که خداوند پر هیزکاران را وعده فرموده‌است و گاهی بمشابهت چیزی بچیز دیگر در معنی از معانی گفته می‌شود.

لفظ مِثل دلالت دارد بر مشابهت اعم زیرا لفظ نِد بچیزی می‌گویند که فقط در جوهر با چیز دیگر مشابه باشد و شِبه بمشابه در کیف می‌گویند و مساوی بمشابه در کم می‌گویند و شکل بمشابه در قدر و اندازه می‌گویند اما مِثل اعم از همه اینها است و از اینجهت است که خداوند در کتاب عزیزش هنگامیکه خواست از همه جهات نفی شبیه از خود بفرماید با لفظ مِثل تعبیر نمود چنانکه می‌فرماید {لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ} [الشوری/۱۱] و جمع میان کاف و مثل در این آیه برای تأکید نفی می‌باشد و اشاره باینستکه استعمال کاف و مثل هیچکدام صحیح نیست و بعضی در معنی این آیه گفته‌اند مثل بمعنی صفت می‌باشد و معنی چنین است که صفتی مثل صفت او نیست مرادشان اینستکه اگر چه خداوند را در بسیاری از صفات بصفت بشر متصف می‌کنند ولی این صفات در باریتعالی بنحویکه در بشر استعمال می‌شود نیست و قول خداوند که می‌فرماید: {لِلَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالآَخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ وَلِلَّهِ المَثَلُ الأَعْلَی} [النحل/۶۰] یعنی صفات زشت و مذموم برای منکرین آخرت است و صفات اعلی برای خدا است.

و خداوند بندگانرا از ضرب مثل برای ذات منیع خود منع فرمود چنانکه می‌فرماید: {فَلا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الأَمْثَالَ} [النحل/۷۴] و بعد اشاره فرمود که خداوند خود بنفس خود مثل می‌زند بر ما روا نیست که باو اقتدا کنیم و فرمود: {إِنَّ اللهَ یَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ} [النحل/۷۴] و بعد برای خود مَثل زد و فرمود: {ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً عَبْدًا مَمْلُوکاً...} [النحل/۷۵] و در اینجا اشاره باینستکه جایز نیست خدا را بصفتی از صفات بشر توصیف کرد مگر بآنچه که خداوند خود را وصف فرموده‌است.

فایدة تمثیل[ویرایش]

تمثیل بهترین وسیله‌است برای آنکه و هم مسخر عقل گردد و از فرمان و اطاعت او سرباز نه‌پیچد و نزدیکترین راهست برای فهماندن جاهل کند ذهن و فرونشاندن حرارت سرکشان.

تمثیل حجاب از روی معقولات خفی برمی‌دارد و آنرا در معرض محسوسات می‌گذارد، ناشناس را معروف می‌کند و وحشی را مألوف می‌سازد.

عادت پیغمبران براین جاری بود که حکم را در بعضی از مقامات با امثال بیان می‌نمودند، و حقایق مشکل عقلی را بلباس مثالهای حسی می‌آوردند زیرا بر بیشتر مردم جهت حسی غلبه دارد و نمی‌توانند براهین عقلی را بفهمند و معانی را از لباس صورت تجرید کنند، کسانیکه ذهنشان صاف و عقلشان کامل است بسبب زیادی هوش خود از امثال پی بحقایق می‌برند چنانکه خداوند می‌فرماید: {وَتِلْکَ الأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا یَعْقِلُهَا إِلا العَالِمُونَ} [العنکبوت/۴۳].

ابراهیم نظّام می‌گوید چهار صفت در مثل موجود است که در کلامهای دیگر یافت نمی‌شود: ایجاز در لفظ و رسیدن بمعنی و حسن تنبیه و خوبی کنایه پس مثل آخرین مرتبه بلاغت است.

ابن مُقفّع می‌گوید که هرگاه کلام را بصورت مثل آورند برای گفتار واضحتر و برای گوش زیباتر و برای اقسام سخن پر دامنه‌تر می‌گردد و برای امثال قاعده‌ای موجود نیست تا آنها را بر طبق آن قاعده منظم و مرتب سازند بلکه از حیث درجات متفاوت و مختلف است چنانکه در قرآن از پشه گرفته تا خود رسول اکرم (ص) مورد مثل واقع شده‌است.

سوره‌هائیکه خداوند در آن مثل زده‌است عبارتنداز: بقره، آل عمران، انعام، اعراف، یونس، هود، رعد، ابراهیم، نحل، بنی اسرائیل، کهف، حج، نور، فرقان، عنکبوت، روم، یس، زمر، زخرف، محمد، فتح، حدید، حشر، جمعه، تحریم، و مدثر.

امثال قرآن بر دو قسم است[ویرایش]

قسم اول ظاهر است و به مثل بودن آن تصریح شده‌است قسم دوم ظاهر نیست و بمثل بودن آن اشاره نشده‌است.

اما قسم اول در قرآن زیاد است و ما بعضی از آن را گوشزد قارئین مینمائیم:

۱- قول خداوند: {مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهَا کَمَثَلِ الحِمَارِ یَحْمِلُ أَسْفَاراً} [الجمعه/۵] یعنی آنان در جهل بمضامین و حقایق تورات مانند الاغی می‌باشند که بکتابهائی که در پشتش بار کرده‌اند جاهل است.

۲- قول خداوند که می‌فرماید: {فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ..} [الأعراف/۱۷۶] یعنی این شخص در ملازمت و پیروی از نفس مانند سگی است که در هیچ حال لهث (در آوردن زبان از تشنگی) را ترک نمی‌کند.

۳- آنجا که فرموده‌است: {مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ نَاراً..} [البقرة/۱۷] تشبیه فرموده‌است کسی را که خداوند اسباب هدایت و توفیق را برای او فراهم ساخته ولی آن شخص از آن فرصت برای رسیدن بنعمت ابدی استفاده نکرده و فرصت را ضایع نموده‌است بکسی که با زحمت فراوان در تاریکی آتش روشن کند و چون آتش برافروخته شد و روشنی داد آن را تباه و ضایع کند و دو باره در ظلمت و تاریکی فرو رود.

۴-آنجا که می‌فرماید: {وَمَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ بِمَا لا یَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاءً وَنِدَاءً..} [البقرة/۱۷۱] مدعو را بگوسفند تشبیه فرموده‌است و معنی را باجمال بیان کرده و مقابله را در معنی رعایت فرموده‌است نه در الفاظ و تفصیل کلام چنین است: مثل پیشوای کافران و خود کافران مثل چوپانیست که گوسفندان را صدا می‌زند و مثل گوسفندانی است که جز صدا و دعوت چوپان چیزی نمی‌شنوند.

۵- آیه شریفه مثل {مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِئَةُ حَبَّةٍ...} [البقرة/۲۶۱] و همچنین سایر امثال قرآن.

اما قسم دوم و آن امثال کامنه که بمثل بودن آن تصریح نشده‌است:

ماوردی می‌گوید: از ابو اسحق ابراهیم بن مضارب بن ابراهیم شنیدم که می‌گفت از حسن بن فضل پرسیدم و گفتم تو امثال عرب و عجم را از قرآن استخراج می‌کنی آیا این مثل در قرآن هست؟

"خیر الأُمور أوسطهاًبهترین امور میانه آنهاست؟

گفت: در چند موضع:

۱- {لا فَارِضٌ وَلا بِکْرٌ عَوَانٌ بَیْنَ ذَلِکَ} [البقرة/۶۸] یعنی نه پیر از کار افتاده و نه جوان نارسیده میان آنچه مذکور شد از پیر و جوان.

۲- {وَالَّذِینَ إِذَا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَلَمْ یَقْتُرُوا وَکَانَ بَیْنَ ذَلِکَ قَوَامًا} [الفرقان/۶۷] یعنی: آنانکه چون انفاق کنند اسراف نکنند و تنگ نگیرند و انفاق اینان میان اسراف و تقتیر راست ایستادن است یعنی طریقه اعتدال می‌باشد.

۳- {وَلا تَجْهَرْ بِصَلاتِکَ وَلا تُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَیْنَ ذَلِکَ سَبِیلاً} [الإسراء/۱۱۰] یعنی: و بلند مکن نماز خود را و نخوان آهسته و طلب کن میان جهر و اخفات راهی را.

۴- {وَلا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلَی عُنُقِکَ وَلا تَبْسُطْهَا کُلَّ البَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَحْسُورًا} [الإسراء/۲۹] یعنی: مساز دست خود را بسته بگردنت و مگشای دست خود را بطوری که اسراف شود پس از آن بنشینی ملامت کرده شده و درمانده.

گفتم: آیا این مثل در قرآن هست که:«من جهل شیئاً عاداه» هر که چیزیرا نداند آنرا دشمن دارد؟

گفت: بلی در دوجا:

۱- {بَلْ کَذَّبُوا بِمَا لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ} [یونس/۳۹] یعنی بلکه تکذیب کردند بآنچه که علم نداشتند.

۲- {وَإِذْ لَمْ یَهْتَدُوا بِهِ فَسَیَقُولُونَ هَذَا إِفْکٌ قَدِیمٌ} [الأحقاف/۱۱] یعنی و چون هدایت بقرآن نشدند و نپذیرفتند پس زود گویند این قرآن دروغ کهنه‌است.

گفتم: آیا این مثل در آن قرآن هست«احذر شر من أحسنت إلیه»بترس از شر آنکه باو نیکی کردی؟

گفت بلی: {وَمَا نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْنَاهُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ..} [التوبة/۷۴] یعنی و کینه نداشتند مگر آنکه بی‌نیاز کرد ایشانرا خدا و رسول از فضلش. مراد اهل مدینه‌است که محتاج و تنگدست بودند چون قدم مبارک حضرت رسول (ص) بآنجا رسید توانگر شدند و پس از آن باذیت رسول اکرم قیام نمودند.

گفتم: آیا این مثل در قرآن هست که«لیس الخبر کالعیان»دیدن مانند شنیدن نیست؟

گفت: بلی {قالَ أَوَ لَمْ تُوَْمِن قال بَلی ولَکِنْ لِیَطْمَئِنّ قَلْبی} یعنی آیا ایمان نیاوردی گفت بلی و لکن می‌خواهم قلبم مطمئن شود.

گفتم: آیا این مثل در قرآن هست که«فی الحرکات البرکات»در جنبش برکت است؟

گفت: بلی {وَمَنْ یُهَاجِرْ فِی سَبِیلِ اللهِ یَجِدْ فِی الأَرْضِ مُرَاغَمًا کَثِیرًا وَسَعَةً} [النساء/۱۰۰] و کسی که هجرت کند در راه خدا در زمین موضع بسیار یعنی آرامگاه‌ها و فراخی روزی می‌یابد.

گفتم آیا این مثل در قرآن هست«کما تدین تدان»گفت بلی {مَنْ یعْمَلْ سُوءاً یُجْزَ بِه} [النساء/۱۲۳] هر کس بد کند جزا داده می‌شود بآن.

گفتم: آیا این مثل در قرآنست که«لا یُلدغ المؤمن من جُحْرٍ مرّتین»مؤمن از یک سوراخ دو مرتبه گزیده نمی‌شود؟

گفت: بلی {قَالَ هَلْ آَمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلا کَمَا أَمِنْتُکُمْ عَلَی أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ} [یوسف/۶۴] یعنی آیا امین دارم شما را بر او مگر چنانکه امین داشتم شما را برادر او پیش از این.

گفتم: آیا در قرآن هست که«من أعان ظالماً سُلّط علیه»هر کس ستمگری را کمک کند خداوند آن ستمگر را بر او مسلط میگرداند؟

گفت: بلی {کُتِبَ عَلَیْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلاهُ فَأَنَّهُ یُضِلُّهُ وَیَهْدِیهِ إِلَی عَذَابِ السَّعِیرِ} [الحج/۴] نوشته شده‌است بر شیطان هر کس او را دوست دارد گمراهش کند و هدایت کند او را بعذاب دوزخ.

گفتم: آیا در قرآن هست که«ولا تلد الحیة إلا حیّة»مار جز مار نزاید؟ گفت: بلی {وَلا یَلِدُوا إِلا فَاجِرًا کَفَّارًا} [نوح/۲۷].

گفتم: آیا در قرآن هست که:«للحیطان آذان»دیوار گوش دارد؟ گفت: بلی {وَفِیکُمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ} [التوبة/۴۷].

گفتم: آیا در قرآن هست که«الجاهل مرزوق والعالم محروم». نادان توانگر است و دانشمند محروم؟ گفت: بلی {مَنْ کَانَ فِی الضَّلالَةِ فَلْیَمْدُدْ لَهُ الرَّحْمَنُ مَدًّا} [مریم/۷۵].

گفتم: آیا در قرآن هست«الحلال لا یأتیک إلا قوتاً، والحرام لا یأتیک إلا جزافاً»؟ حلال نمی‌رسد مگر بمقدار قوت و حرام نمی‌رسد مگر زاید از حد؟

گفت: بلی {إِذْ تَأْتِیهِمْ حِیتَانُهُمْ یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعًا وَیَوْمَ لا یَسْبِتُونَ لا تَأْتِیهِمْ} [الأعراف/۱۶۳] یعنی چون آمد ایشانرا ماهیشان در روز شنبه در حالتیکه سر از آب بیرون کردند و در روز غیر شنبه نمی‌آمدند ایشانرا.

قرآن براهین بر اصول ایمانرا دربردارد[ویرایش]

{یَا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَکُمْ بُرْهَانٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَأَنْزَلْنَا إِلَیْکُمْ نُورًا مُبِینًا} [النساء/۱۷۴] یکی از ظلمهائیکه بقرآن وارد آمده و بی‌عنایتیهائیکه بکتاب خدا شده‌است همانا قول طوایفی از متکلمین و متفلسفین است که گمان کردند قرآن در مسائل اعتقادی و اصول دین بهیچ وجه اقامه دلیل و برهان ننموده‌است و دلالت قرآن بر امور اعتقادی از مبدء و معاد و نبوت و قضاء و قدر و خیر و شر و امثال آن از راه قبول قول مخبر صادق است باینمعنی چون پیغمبر راستگو و از طرف خدای جهان مبعوث است آنچه می‌گوید باید تصدیق کرد و در این مبنی غلط بزرگ و گمراهی واضحی مرتکب شدند و ندانستند که قرآن اصول دین و قواعد ایمانرا با براهین متقن و ادله محکم بیان فرموده‌است و دلیل براینمطلب:

۱- نص صریح آیه فوق است که می‌فرماید: ای مردم از جانب پروردگار شما برهانی آمد و نور واضحی بسوی شما فرستادیم.

۲- اینکه چگونه تصور می‌شود شخصی مردم را باصولی دعوت کند و برای آن اصول بهیچ وجه اقامه برهان نکند و بگوید من این اصول را از طرف خداوند برای شما بیان می‌کنم اما شما باید بروید در کتب فلاسفه و متکلمین ادله‌اش را تحصیل کنید.

۳- قرآنیکه تقلید را حرام کرده و اطاعت بغیر علم را نهی فرموده چنانکه می‌فرماید: {وَلا تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولَئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْئُولاً} [الإسراء/۳۶]، و همچنین یهود را مخاطب می‌سازد که اگر راستگو هستید بر عقایدتان برهان اقامه کنید چنانکه می‌فرماید: {قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ} [البقرة/۱۱۱] چگونه تصور می‌شود بر اصولی که خلایق را بآن دعوت می‌فرماید اقامه برهان نکند.

۴- ائمه دین و سلف صالح از اصحاب و تابعین پیش از دخول فلسفه در اسلام و پیدایش علم کلام در اثبات مبانی دین چه طریقی داشتند؟ آنمردمیکه بنابر دستور قرآن اطاعت کورکورانه را ضلالت می‌دانستند آیا تصویر می‌شود بدون برهان و دلیل معتقد بوده و دلیلی بر آراء خود از کتاب خداوند نداشته باشد.

خیلی جای تأسف است که بی‌اطلاعی بقرآن و عدم تدبر در آن ملت اسلام را بجائی رسانید که در همه شئون باید محتاج به اجانب باشند حتی در اقامه برهان بر اصول ایمان، و عجیب‌تر از این قول مردمانیست که بهیچ وجه نصیبی در آخرت ندارند و جزو جنود شیطانند می‌گویند ما قرآن را نمی‌فهمیم و هیچ وقت نخواهیم فهمید مگر اینکه امام زمان ظهور کند و آنرا تفسیر فرماید! این عقیده کفری که قائلش اگر بفهمد چه می‌گوید در زمره کفار خواهد بود، تیشه بریشة قرآن زد، و کار را بجائی رسانیده که دیگر مردم بقرآن اعتنائی ندارند و اعتقادات را از غیر قرآن اخذ نمودند ظاهراً مسلمان نامیده می‌شوند اما در اعتقادات کافر محض‌اند و از اینانست که فردای قیامت ختمی مرتبت درپای میزان عدل آلهی شکایت می‌کند، چنانکه خداوند می‌فرماید: {وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآَنَ مَهْجُورًا} [الفرقان/۳۰] و ما در اینجا حمایتاً للقرآن و هدایتاً لاهل الایمان اول طریقی که عقلا در کشف حقایق بر آن رفته‌اند ذکر می‌کنیم و پس از آن طریقه قرآن را در اقتناص حقایق بیان کرده و بعد براهین وارده در کتاب خدا را ذکر نموده و طریق سه گانه دعوت قرآن را که حکمت و موعظه و مجادله‌است گوشزد مینمائیم وَلا حَولَ وَلا قُوَّةَ إِلاَّ بِاللهِ العَلِّیِ العَظِیم.

مقدمه[ویرایش]

علوم بر دو قسم است اول ضروری و بدیهی که بهیچ وجه محتاج بکسب نیست دوم نظری و کسبی که محتاج بنظر و کسب است بشر از آنروزیکه پای در این خاک‌دان طبیعت گذارد و دنبال تفتیش حقایق و تعلیل اشیاء رفت و متوجه بکون و هستی شد نخست چیزی که نظرش را جلب نمود این بود که حقیقت این کون و عالم وجود چیست؟ و ثانیاً نسبت مَنْ به کون چیست؟ و ثالثاً در این عالم چه باید بکنم؟ این تفطن انسانرا وادار بجستجو و تحقیق نمود و آراء و عقاید مختلفی پیدا شد.

جمعی گفتند حقیقتی نیست و راهی بشر بحقیقت ندارد و این جماعت بسفسطائیین نامیده شدند.

برخی گفتند عالم منحصر بمحسوس است و عالمی غیر از این عالم نیست این گروه بحسیون خوانده شدند.

گروهی گفتند غیر از این عالم محسوس عوالمی بیشمار که به نردبان حس نمی‌شود رفت و تحقیق در عوالم غیب منحصر ببرهانست. اینگروه فلاسفه الهیون نامیده شدند.

و جماعتی گفتند: راه تحقیق حقایق منحصر بمکاشفه‌است و پای استدلالیان چوبین بود این جماعت بصوفیه نامیده شدند.

قرآن راه فهم حقایق را دلیل و برهان می‌داند با شرایطی که بعد از ذکر طرق مختلفه بیان خواهیم نمود.

طریقه سوفسطائیه ورد آن[ویرایش]

نصیر الدین طوسی در نقد المحصل می‌گوید اهل تحقیق گفته‌‍‍‌اند که کلمه سوفسطا یونانیست سوفا بمعنی علم است و اسطا بمعنی غلط پس این کلمه بمعنی علم غلط چنانکه فیل بمعنی دوست و سوف بمعنی حکمت است و فیلسوف بمعنی دوست حکمت پس از آن این دو کلمه معرّب شد و سفسطه و فلسفه مشتق گردید و می‌گوید ممکن نیست در عالم قومی باشند که این مذهب و طریقه را داشته باشند بلکه هر غلط کاری را در موضع غلطش سوفسطائی می‌نامند و چون بسیاری از مردم مذهب صحیحی ندارند و متحیرند یک سلسله سؤالات و ایراداتی را مرتب کرده نسبت بسوفسطائیه دادند. تا اینجا کلام خواجه بود و از بیان بعد معلوم می‌شود که در لغت سوفسطائی و فرقه سفسطیون اشتباه بزرگی کرده‌است.

صاحب تاریخ فلسفه اسعد فهمی می‌گوید که شیشرون در کتابش بروتوس حکایت می‌کند که بعد از سقوط سلطنت طغاة و ظلمه سیسیل چون آنان املاک اهالی را بغصب تصرف نموده بودند اهالی دعاوی بسیاری بر ضد طغاة در محکمه اقامه کردند تا اینکه اموال مغصوب را استرداد کنند مسلم است در این اقامه دعاوی مردمانی پیدا شدند که از حقوق موکلین خود دفاع می‌کردند و بواسطه حضور در محاکم و اقامه حجج و براهین مبارات در بیان و خطابه می‌نمودند کم کم مردمان فصیح و بلیغی پیدا شدند و بزرگتر و مهم‌تر این جمعیت (کوراکس و تسیاس) بودند و این دو اول کسی بودند که خطبه را در کاغذ می‌نوشتند و بر رویه این دو نفر دو شخص دیگر پیدا شد و پیروی این دو را کردند و آن (پروتوگراس و جورجیاس) بود که در یک محل عمومی مردم را صنعت خطابه می‌آموختند و در این شغل از مردم مزد می‌گرفتند و بلقب (سوفست) ملقب شدند یعنی انسان حکیم ماهر در هر علمی زیرا که از شروط شخص (محامی) وکیل دادگستری این بود که باید علوم متعددی را واجد باشند و چون شغلی که سوفسطائیون برای خود اتخاذ کرده بودند دفاع از هر دعوائی بود خواه حق باشد یا باطل و شخص محامی قادر بود که براهینی اقامه کند تا خصمش را مفحم گرداند و قانع سازد و پس از این قدرت داشت که ضد او را ببراهین دیگر ثابت کند از این جهت لقب سوفست از معنی حقیقی آن تغییر کرد و نام هر مغالطی یا منازع در حقی گردید و از این رویه شک و ریب در دلهایشان پیدا شد و بهیچ حقیقتی معتقد نبودند.

و چون سوفسطائیه مردمی قوی در اقامه دلیل بودند مقابل اینان بزرگانی پیدا شدند مانند (سقراط و افلاطون و ارسطو) و مورخین قرن پنجم پیش از میلاد را تشبیه نمودند بقرن هیجدهم و سفسطائیین را به انسکلوبیدیین. انتهی.

هنگامیکه بتاریخ فلسفه مراجعه کنیم می‌بینم مذهب شک در اعصار مختلف جلوه‌ها نمود چنانکه (جورجیاس) که یکی از زعمای سوفسطائیه‌است می‌گوید ما در وجود اشیاء شک داریم و اگر موجود هم باشد راه بمعرفت آن نداریم.

و در اعصار جدید از زعمای مذهب شک (داوید هیوم) است می‌گوید مسائلی را که عقل بشر بآن اعتماد می‌کند و می‌گوید بتوسط آنها بحقیقت راه می‌پیمائیم تمامی آن وهم و خیال است مثل علت و معلول و سبب و مسبب و جوهر و عرض امثال آن پس بنابراین بهیچ وجه راه بحقیقت ممکن نیست.

و اشهر سوفسطائیین در اعصار اولی (پیرو) است که قفطی در تاریخ الحکماء آنرا فورون نام نهاده و در سال سیصد و شصت پیش از میلاد متولد شده و در حمله اسکندر بهندوستان همراه او بود و کتابی هم تألیف نکرده که ما آرائش را بدانیم.

اما شاگردش (تیمون) عقاید و آراء اوستادش را نوشته و اینک آراء اوست که ذکر می‌شود.

می‌گوید بهترین رأی که شخص حکیم از خود می‌پرسد این سه‌است:

۱- این اشیائیکه ما می‌بینیم چیست و چگونه پیدا شده‌است؟

۲- علاقه ما باین اشیاء چیست؟

۳- در مقابل اشیاء عالم چه باید کرد؟

سؤال اول را جواب می‌دهد که ما ظواهر اشیاء را می‌دانیم اما حقیقت و باطن آنرا جاهلیم و راه بحقایق اشیاء نداریم چون می‌بینیم یک چیز بالنسبه باشخاص مختلف جلوه‌های گوناگون دراد و هر شخص آن شی را طوری مشاهده می‌کند مخالف شخص دیگر و چون ثابت شد اینکه آن شی واحد بمظاهر گوناگون بالنسبه باشخاص مختلف جلوه مختلف دراد پس محالست که ما حق و باطل اشیاء را در یابیم.

و از واضح ادله براین مطلب اینستکه آراء و عقلاء مثل آراء عامه مختلف است و هر یک از عقلاء برای مقصد خود برهانی اقامه می‌کنند پس عقیده‌ایکه نزد شخصی حق است و بر آن برهان اقامه نمود برای شخص دیگر ضد آن حق است و بر آن برهان هم اقامه می‌کند و گاهی می‌شود عقیده‌ای نزد شخصی حق و برهانیست پس از مدتی نقیض آن عقیده برای او برهانی می‌شود بنابراین از اینکه عقلاء برای خود اتخاذ کرده‌‍‌اند حقیقتی ندارد پس ما باید نظر خود را باشیاء باین طریق بیاندازیم که نمی‌دانیم و همین جواب پاسخ سؤال دوم است.

اما از سؤال سوم که چه باید بکنیم اولا باید توقف کنیم و هیچ عقیده‌ای اتخاذ نکنیم و از این جهت است که اتبارع (پیرو) هیچ وقت حکم قطعی نسبت باشیاء صادر نمی‌کنند و نمی‌گویند حق در مطلب فلانست یا بهمان لکن می‌گویند ظاهر فلانست یا فلان یا می‌گویند محتمل است چنین باشد و نحو آن.

و چنانکه در اشیاء مادی حکم بتّی ندارند همچنین در مسائل اخلاق و قانون و امور معنوی حکم قطعی صادر نمی‌کنند هیچ عقیده‌ایرا حق نمی‌دانند و هیچ چیز را بد یا خوب نمی‌گویند چون می‌شود چیزی در نظر شخصی خوب باشد و در نظر دیگری بد یا بر حسب قانون خوب و بد باشد می‌گویند هنگامیکه شخص عاقل باین مرتبه رسید چیزی را بر چیزی ترجیح نمی‌دهد و نتیجه آن جمود تام و بکاری اقدام نکردن است بدلیل اینکه هر عملی نتیجه تفضیل و ترجیح باشد وقتیکه برای اشیاء مرجحی نباشد عمل از میان می‌رود و چون عمل نتیجه تفضیل و آن مبتنی بر عقیده‌است و عقیده هنگامی خواهد بود که جازم بحق باشد و جزم هم نمی‌شود تحصیل کرد و (پیرو) منکرانست.

و نیز می‌گویند باید لذایذ و هوسها را دور انداخت و زندگانی را با عقل مطمئن و بدون هوس انجام داد و خود را از هر و همی خالی کرد تا سعادتمندی حاصل شود. هنگامی که شخص عاقل از لذایذ اعراض کرد و بهوسها و موهومات پشت پای زد از بدبختی نجات خواهد یافت و عاقل باید نزد او شیء و نقیض آن یکسان باشد صحت مرض حیات موت غنی و فقر نزد خردمند یکسانست اما زمانی که راغب بطرفی نباشد و چون انسان در دنیا مجبور بعمل است باید خاضع عرف و قانون باشد نه اینکه آنها را حق و میزان بداند.

اکادیمی افلاطون رؤسائی داشت که همگی بر رویه افلاطون بودند هنگامی که ریاست به (ارسیسیلوس) رسید شک وارد مدرسه شد و مدرسه را در این وقت (اکادیمی جدید) نام نهادند و از ممیزات اینمدرسه معارضه شدید با رواقیون بود می‌گفتند رواقیون بدون اینکه بر مطلبی اقامه برهان شود تصدیق می‌کنند و مردمان خوشباروی هستند.

(ارسیسیلوس) نظریات رواقیین را در اساس معرفت رد نمود و گفت شناختن حقایق اساس محکمی ندارند و مقیاسی هم از راه حواس و عقل در میان نیست که آنها بآن بسنجیم و از کلمات اوست که می‌گفت نمی‌دانم و تحقیقاً هم نمی‌دانم که نمی‌دانم.

اما اکادیمی جدید مثل (پیرو) مبالغه در شک نمودند و گفتند انسان مجبور بعمل است و لکن چون بحقیقت ممکن نیست راه پیدا کرد باید باحتمال و ظن عمل نمود و محتملات و مظنونات را مورد عمل قرار داد و مشهورترین علمای مدرسه شک (کارنیادس) است و او آرائی داد.

۱- می‌گوید اقامه برهان بر هر چیزی ممتنع است بجهت اینکه نتیجه باید بتوسط مقدمات برهانی نمود و مقدمات هم محتاج ببرهانست و همچنین آن برهان محتاج ببرهان دیگر است و تسلسل خواهد شد.

۲- ممکن نیست رأی و عقیده خودمان را در چیزی بفهمیم حق یا باطل است چون قدرت مقایسه میان رأی خود و حقیقت آن نداریم و نمی‌توانیم مقارنت و مناسبتی بیابیم و معلومات از عقل ما خارج است پس ما از اشیاء رأی خود را می‌بینیم و محال است که صورت و نقش شی با حقیقت آن یکی باشد ما صورت و نقش حقایق را می‌یابیم و از آن خبر می‌دهیم و مسلماً صورت و نقش شی غیر از حقیقت و مصداق او است خلاصه آنچه در ذهن در میاید جز یک سلسله مفاهیم چیز دیگر نیست و عقاید و آراء ما بر روی مفاهیم است و مفاهیم با حقایق دو چیز است، پس تمامی عقاید و آراء موهوماتست.

و از زعمای مذهب شک (انیسیدیموس) معاصر (سیسرون) و متعلم بتعالیم (پیرو) است و شهرت آن بواسطه و ضع مبادی ده گانه‌است و در این مبادی ثابت نموده که معرفت اشیاء محال است و تمامی این اصول ده گانه مرجعش بدو یا سه اصل است که باشکال فلسفی جلوه داده و آن اینست:

۱- اینکه شعور احیاء و مراتب ادراک حسی اشیاء مختلف است.

۲- مردم طبیعتاً و عقلاً مختلف خلق شده‌اند و بهمین جهت اشیاء در نظر آنان بمظهر مختلفی جلوه می‌کند.

۳- اختلاف حواس بواسطه اختلاف تأثر آنها از اشیاء است.

۴- ادراک ما حقایق اشیاء را بسته بحالات عقلی و طبیعی هنگام ادراک آنها است.

۵- اشیاء بمظاهر مختلف در اوضاع و مسافتهای مختلف جلوه می‌کند.

۶- ادراک حسی ما اشیاء را بدون واسطه نیست بلکه مع الواسطه‌است چنانکه مشاهده می‌شود که میان حواس ما و اشیاء هوا واسطه‌است.

۷- جلوه اشیا بواسطه اختلاف در مقدار و رنگ و حرکت و درجه حرارت مختلف است.

۸- تأثر ما از اشیاء بمقدار الفت و انس بآنها مختلف می‌شود.

۹- آنچه از معلومات ما گمان می‌کنیم جز محمولاتی بر موضوعات نیست و تمامی محمولات علاقه‌هائیست میان بعض اشیاء و بعض دیگر یا علاقه میان نفس و اشیاء است و تمامی اینها حقایق اشیاء نیست.

۱۰- آراء و عقاید مردم بر حسب اختلاف بلاد مختلف است از این مبادی ده گانه نتیجه می‌گرید که علم بکنه اشیاء ممتنع است و این وسائلی را که بشر در دست دارد ما را بحقایق اشیا نمیرساند.

خلاصه تمامی این بیانات اینستکه سوفسطائیه متشعب بسه گروده‌اند:

۱- لا ادریه که می‌گویند ما شک داریم و در اینکه شاک هستیم شک داریم.

۲- عنادیه می‌گویند هیچ قضیه‌ای بدیهی یا نظری نیست مگر اینکه برای آن معارضی هست و میان قضایا معانده‌است مثلاً قضیه عالم حادث است با براهینش میان قضایا تعاند است مانمی توانیم میان قضایا ترجیحی قایل شویم و حکم کنیم.

۳- عندیه می‌گویند عقیده هر قومی قیاس بآن قوم حقست و قیاس بخصومشان باطل.

ابطال سخنان سوفسطائیه[ویرایش]

اینکه سوفسطائیه می‌گویند ما چون بکشف حقایق راه نداریم پس باید متوقف شویم و دنبال تحری حقیقت نرویم و فارغ البال زندگانی کنیم و کردار خود را بر طبق عرف و عادت مردم قرار دهیم.

این قول مثل سخن کسی است که رتبه پادشاه را ملاحظه کند و عظمت او را در نظر بگیرد و به‌بیندکه پادشاه مطاع و متبع و اوامرش جاری و احکامش بر برایا ساری است و یک نظری بخود کند و نقص و کوچکی خود را ببیند و بخود بگوید که محال و ممتنع است من برتبه پادشاهی برسم اگرچه می‌توانیم بوزارت یا شغل دیگر که دون رتبه پادشاه‌است موفق شوم اما چون بسلطنت نمی‌رسم شغلهای دیگر را هم نمی‌خواهم و در او این فکر محقق شود چون برتبه عالی نمی‌رسم بهتر اینست که به شغل پدری خود که کناسی است قناعت کنم و کناس هم عاجز از تحصیل یک لقمه نان که سد رمق کند و یک جامه‌ای که از سرما و گرما حفظ کند نخواهد بود و سیره آباء هم محفوظ مانده‌است و بگوید:

دَعِ المَکارِمَ لا تَرْحَلْ لِبُغیَتِها وَاقْعُدْ فَإِنَّکَ أَنْتَ الّطاعِم الْکاسِی

این شخص پست همت دون فطرت کوته نظر اگر فکر و تأمل کند باید بفهمد که میان درجه کناس و پادشاهی منزلها است و نباید هرکس که نمی‌تواند بدرجات عالی برسد قناعت بدرکات سفلی کند بلکه هنگامیکه همت گماشت که از مرتبه پستی حرکت کند هرچه بالاتر رود نسبت بآنمقامی که دارد ریاست و عزت است همچنین درجات سعادات علمیه و عملیه متفاوت است هرکس منزلتی در علم دارد نباید بگوید من چون بجمیع حقایق راه ندارم باید دنبال آن نروم و قناعت بجهل و نادانی کنم «ما لا یُدْرَک کله لا یُتْرَک کله».

خلاصه کلام سوفسطائیه در این سخن خبط بزرگی کرده‌اند و درِ حقایق را بخود بسته و بخسَّت و ردائت جهل قانع شدند و مثل شخص کناس در کناسی ماندند. نَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الْضَلالِ.

و باید دانست که قول سفسطائیین بنفی حقایق مکابره با عقل و حس است.

و در رد قول اینان کفایت می‌کند که گفته شود شما میگوئید اشیاء حقیقتی ندارند آیا این کلامی که میگوئید حقست یا باطل؟ اگر گفتند حقست پس حقیقتی ثابت شد و اگر گفتند حق نیست پس ببطلان قول خود اعتراف کردند. و بشکاک از این فرقه میگوئیم این شکی که شما دارید یا موجود و صحیح است یا موجود و صحیح نیست اگر گفتند موجود و صحیح است پس حقیقتی را قائل شدند و اگر گفتند موجود و صحیح نیست پس بنابراین ابطال و نفی شک را نمودند و مسلماً در ابطال شک اثبات حقایق است.

اما قول جمعیتی که می‌گویند هر قضیه‌ای نزد کسی که آنرا حق می‌داند حقست و نزد آنکسی که آنرا باطل می‌داند باطل است جواب می‌دهیم اعتقاد حقیت در چیزی، آنرا حق نخواهد نمود، و همچنین اعتقاد ببطلان آن آنرا لباس باطل نخواهد پوشانید، حق آنموجود ثابت در متن واقع و نفس الامر است اعتقاد در آن بهیچوجه مدخلیتی ندارد و بسبب آن واقع تغییر نمی‌کند، اگر این حرف صحیح باشد لازم می‌آید یکچیز در آن واحد هم موجود باشد و هم معدوم و این اجتماع نقیضین خواهد شد و بطلان آن از بدیهیاتست.

طریقه حسیون و تجربیون و ابطال آن[ویرایش]

اینطایفه بر آنند که جز جسم و جسمانی چیز دیگر وجود ندارد و می‌گویند موجود منحصر به محسوس است و هر محسوسی یا جسم است یا جسمانی پس آنچه جسم و جسمانی نباشد موجود نیست و ما ورای آبادان تن و قریه بدن مملکتی دیگر قائل نیستند. و می‌گویند آنچه موضوع معرفت است و ممکن است بشر بآن راه پیدا کند منحصر به محسوساتست و علم را در حدود محسوساتی که در تحت اختیار و تجربه در می‌آید محصور می‌دانند و آنچه محسوس نیست تعقل آنرا ممتنع می‌دانند و هر علمیکه بر معقولات دور می‌زند آنرا علم نمی‌شمارند بلکه وهم و تخمین می‌پندارند.

و موضوع علومشان محسوساتست و قوة شناسائی اشیاء را قوه مشاعر و حواس می‌دانند و حواس را جز ترتیب اعصاب چیز دیگر نمی‌پندارند و طریقه تحقیقشان طریقه تجربه و حس است و هر چه باین دو درآید آنرا علم می‌دانند و بنا براین طریقه مباحث الهیات و نبوات و خودشناسی و اخلاق را علم نمی‌دانند چون مباحث متعلق باینها غیر محسوس است و در تحت تجربه و حس در نمی‌آید و خاتمه سخنانشان سَلامٌ عَلَی الْوَحْیِ وَالدِینِ.

و بنابر این مبادی فاسد پیشوای این مذهب (کنت) علوم را بریاضی و طبیعی و فلک و شیمی و علم الحیوة و علم الاجتماع تقسیم نموده‌است.

و دلیل بر فساد قول اینان اینست که:

۱- ما بالضروره می‌دانیم افراد انسان در حقیقت انسانیت مشترک‌اند پس این حقیقت مشترک یا شکل و قدر و حیّز معین دارد یا ندارد. اگر اینقدر مشترک شکل و حیّز معین داشته باشد لازم می‌آید که مشترک نباشد چون هر تشخصی مخالف تشخص دیگر است، و اگر آن حقیقت مشترک قدر و وضع و شکل معین نداشته باشد و متعین بهیچ تعینی نباشد و با هر تعینی جمع شود مسلماً محسوس نخواهد بود و معقول خواهد شد پس گفته ایشان که هرچه محسوس نیست معقول نخواهد بود باطل شد و بحث و تفتیش در محسوس ما را بغیر محسوس رسانید و آن مفهوم انسان کلی است.

۲- کسی که اعتراف بمحسوس نمود باید اعتراف کند که حسی هست چون اگر حس نباشد محسوس نخواهد بود و حس محسوس نیست بلکه معقول است پس از اعتراف به محسوس اعتراف بغیر محسوس بوجود آمد.

۳- هر عاقلی نمی‌تواند منکر تعقل خودش شود با اینکه عقل نه متوهم است و نه محسوس.

۴- برای محسوسات علاقهائی پیدا می‌شود که نه محسوس است و نه متوهم و آن ادراک طبایع کلیه‌است مثل عشق و خجل و وجل و غضب و شجاعت و جبن و امثال آن، چون کلی اینها را عقل مدرک است اما اشخاص و جزئیات اینها مثل عشق بفلان یا غضب بر بهمان یا ترس از فلان بحس ادراک نمی‌شود اما بوهم ادراک خواهد شد و هنگامیکه ثابت گردی دکه در عالم هستی موجوداتیست که بالذات از این مراتب خارج‌اند چون ذات ربوبی و موجودات عالم غیب پس آنها اولی هستند که معقول باشند نه محسوس.

اما توهمیکه حسیون نمودند باینکه فکر در حقیقت وظیفه عضویست مثل جمیع وظایف بدن چنانکه وظیفه معده و امعاء هضم غذا و کبد افراز صفراء و غدد فکیه و آنچه زیر زبانست افراز لعاب می‌باشد همچنین وظیفه مخ فکر است که بواسطه تأثرات از امور وارده بر آن کار استدلال و استنتاج از او صادر می‌گردد.

این توهم در منتهی مرتبه فساد و بطلان است و دلیل براین اینست که هضم و افراز صفرا و لعاب از نوع فکر نیست چون هضم و امثال آن عمل مادی محض است شبیه اعمال طبیعت مثل انبات و تبخیر لکن عمل فکر معنوی است و آن احاطه بکون محسوس و معقول می‌باشد و مناسبتی با عمل مادی صرف چون هضم و امثال آن ندارد.

و دیگر آنکه مخ تحقیقاً مدرک نیست بلکه آن آلت برای ادراک است چنانکه چشم آلت دیدنست.

اگر گفته شود ادراک در انسان بواسطه بزرگی و کوچکی مخ قوی و ضعیف می‌گردد و کمال شکل و ترکیب کیمیاوی آن تأثیر کامل در ادراک دارد.

در جواب میگوئیم این کلام مثل اینست که بگوئی ابصار در انسان بنسبت صحت چشم و سلامت اجزاء آن از عوارض و کمال و شکل و ترکیب کیمیاوی آن قوی می‌گردد و همچنین گوش بواسطه کمال اجزاء و دقت ترکب قوی می‌گردد لکن اگر دقت کامل شود می‌بینیم که حقیقه مبصر چشم نیست و همچنین شنونده گوش نیست چون گاهی می‌شود چشم در منتهی مرتبه صحت و سلامت است و لکن چون نفس اشتغال بامر مهمی دارد مثل وحشت سخت یا درد شدید با اینکه چشم باز و سالم است پیش پای خود را نمی‌بیند و همچنین گوش با آنکه صحیح است بواسطه اشتغال نفس بامر مهمی اگر فریاد هم زده شود گوش نخواهد شنید.

ممکن است در اینجا گفته شود چون مخ متأثر از الم و فزع شدید گردید انسانرا از تمیز مبصرات و محسوسات منصرف می‌کند و این ندیدن و نشنیدن بواسطه انصراف است.

این ایرادیست بسیار سست موجودیکه شانش این باشد که از شغلی بشغل دیگر متوجه شود و نزد امری دون امری توقف کند نمی‌شود گفت آن موجود مادی محض است ما آلات مادیه را که دقت می‌کنیم می‌یابیم از کاری بکار دیگر منصرف نمی‌شوند مگر آنکه حایل مادی پیدا شود مثل آیینه که منصرف و متوجه شخصی دون شخصی نمی‌شود مگر وقتیکه میان یکی از آنها و آئینه حجابی پیدا شود پس اگر چنانکه مخ مادی محض باشد مثل آلات ساعت یا آلات بخاری دیگر جنون است بگوئیم بواسطه الم و فزع منصرف می‌گردد چون تالم و فزع از امور معنویه و وهمیه‌است از خواص ماده و حرکت نیست.

خلاصه مخ ترکیب و مواد داخلی و خواص آن معلوم است چگونه تصویر می‌شود از مواد جامد غیر مدرک جوهر زنده‌ایکه حدّی برای تصوراتش نیست و نهایتی برای مدرکاتش نمی‌باشد پیدا شود، وَصَلَّی اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِینَ.

طریقه کشف و شهود صوفیه[ویرایش]

پیش از تحقیق در مسئله کشف محتاجیم به بیان مختصری در تسمیه صوفی و پیدایش اینفرقه.

در وجه تسمیه صوفی آراء زیادیست.

۱- بعضی گفته‌اند صوفی مشتق از صوفه‌است و آن اسم شخصی بود که در بیت الحرام معتکف و اشتغال بعبادت داشت و غوث بن مر نامیده می‌شد از اینجهت صوفیه را منتسب بآن نمودند چون در انقطاع از خلق و اتصال بخدا شبیه صوفه هستند. جوهری در کتاب صحاح و فیروزآبادی در قاموس و ابن جوزی در تلبیس ابلیس می‌گویند صوفه پدر قبیله‌ای از مضر بود و غوث بن مر نامیده می‌شد و این قبیله در جاهلیت خادم کعبه بودند و اجازه حجاج هم با آنان بود و سبب تسمیه غوث بصوفه این بود که مادر غوث را اولاد نمی‌شد نذر کرد که اگر خداوند باو پسری دهد بر سرش پارچه پشمی به‎بندد و او را خادم کعبه قرار دهد.

۲- بعضی گفته‌اند صوفی مشتق از کلمه صوفه‌است و آن بمعنی چیز دور افتاده‌ایکه کسی را بآن رغبت نباشد مثل کوفی که از کوفه مشتق است چون صوفیه شعارشان انکسار و تخفی و تواری از خلق است گویا مثل خرقه و کهنه دور افتاده‌اند.

۳- ابن خلدون و نلدکه آلمانی و نیکلسون و جمعی دیگر می‌گویند صوفی مشتق از صوف است چون سلف صوفیه غالباً پشمینه پوش بودند و لباس پشمینه بتواضع و زهد نزدیکتر است.

یافعی می‌گوید لباس پشم چون اقرب بتواضع و خشوع می‌باشد متقدمین صوفیه آنرا می‌پوشیدند و دیگر پشم لباس انبیاء است و در حدیث وارد شده که رسول اکرم بر خر سوار می‌شد و لباس پشم می‌پوشید حسن بصری می‌گوید هفتاد بدری را دیدم که همگی پشمینه پوش بودند.

سهروردی در عوارف المعارف می‌گوید صوفیه لباس پشم را اختیار کردند چون زینت دنیا را ترک کرده و قناعت بسد جوع و ستر عورت نمودند و مستغرق در امر آخرت بوده و اعتناء بلذایذ و راحات نفوس نداشتند اما این قول درست نیست و انتساب لباس پشمینه برسول اکرم و سلف صالح مبنای صحیح ندارد بلکه اخبار بر خلاف آنست.

چنانکه ابن جوزی در «تلبیس ابلیس» می‌گوید: بعضی از صوفیه لباس پشم می‌پوشیدند و دلیل میاورند باینکه پیغمبر اکرم لباس پشم می‌پوشید و حال اینکه رسول اکرم همه وقت لباس پشم دربر نمی‌کرد بلکه بعضی از اوقات ملبس باین لباس بود و پوشیدن لباس پشم معمول به عرب نبود و آنچه را در فضلیت لباس پشم روایت می‌کنند موضوع و بی‌اصل است و در این موضوع سند صحیحی در دست نیست و شخص پشمینه پوش خالی از این نیست یا عادت بلباس پشم و البسه غلیظ دارد یا ندارد اگر دارد این عمل برای او فضیلتی نیست و اگر ندارد سزاوار نیست بپوشد چون اضرار و صدمه بخود است و مسلماً مشروع نخواهد بود و دیگر آنکه در پوشیدن لباس پشم جمع میان لباس شهرت و اظهار زهد نموده و هر دو مذموم است.

عن أنس قال قال رسول الله (ص): من لبس الصوف لیعرفه الناس کان حقاً علی الله عز و جل أن یکسوه ثوباً من جرب حتی تتساقط عروقه.

انس از رسول اکرم (ص) روایت می‌کند که فرمود هرکس لباس پشمینه بپوشد برای اینکه مردم او را بشناسند بر خداوند حق است اینکه او را جامه‌ای از جرب بپوشاند تا رگهای او از تنش بریزد.

عن ابن عباس قال قال رسول الله (ص) إن الأرض لتعجّ إلی ربّها من الذین یلبسون الصوف ریاء.

ابن عباس از رسول اکرم (ص) روایت می‌کند که فرمود زمین فریاد می‌زند بسوی خدایش از کسانیکه جامة پشمینه برای ریاء می‌پوشند.

ابو جعفر بن جریر طبری می‌گوید کسی که لباس پشم را بر لباس پنبه و کتان ترجیح دهد خطا کرده‌است.

طریقه سلف صالح این بود که لباس متوسط می‌پوشیدند نه بسیار عالی و نه خیلی پست و بهترین لباس را در روز جمعه و عیدین و ملاقات دوستان دربر می‌کردند. ابو العالیه می‌گوید: مسلمین در زیارت یکدیگر تجمل می‌کردند و مهاجرین و انصار لباس خوب می‌پوشیدند و بهترین عطرها را استعمال می‌کردند. تمیم داری لباسی خرید به هزار درهم و در آن لباس نافله شب را بجا می‌آورد و ابن مسعود بهترین لباس را می‌پوشید و بهترین عطر را استعمال می‌کرد.

ابی عبد الله ابن قیم در کتاب «زاد المعاد"می‌گوید: غالب لباس رسول اکرم و اصحابش پنبه بود و بسا لباس پشم و کتان می‌پوشیدند.

شیخ ابو اسحق اصفهانی بسند صحیح از جابر بن ایوب روایت می‌کند که صلت بن راشد بر محمد بن سیرین وارد شد در حالی که جبّه و ازار و عمامه پشمینه پوشیده بود ابن سیرین مشمئز شد و گفت گمان می‌کنم که قومی پشم می‌پوشند و می‌گویند این لباس عیسی بن مریم است و به تحقیق مرا خبر داد کسی که او را متهم نمی‌دانم اینکه رسول اکرم گاهی لباس کتان و گاهی پشم و گاهی پنبه دربر می‌کرد و سنت پیغمبر خودمان احق به اتباع است.

مقصود ابن سیرین اینست که مردمی خیال می‌کنند که دائماً لباس پشم پوشیدن افضل است و می‌روند آنرا طلب می‌کنند و لباس غیر پشم نمی‌پوشند و همچنین در لباس زی و وضع و هیئت مخصوص برای خود درست کرده و مقید بدان باشند و طریق حق و افضل در لباس طریقیست که رسول اکرم بر آن بوده و مداومت بر آن داشته‌است و آن اینستکه آنچه از لباس میسر می‌شد و مناسب با فصل بود می‌پوشید و مقید بزی و لباس خاصی نبود گاهی پشم می‌پوشید و زمانی کتان و هنگامی پنبه و برد یمانی و برد سبز وجبه و قبا و ردا دربر می‌نمود و گاهی خف و گاهی نعل و گاهی عمامه مبارکش با تحت الحنک بود و گاهی بدون تحت الحنک، گاهی رنگ عمامه سفید بود گاهی سیاه. عایشه می‌گوید: برای رسول اکرم لباس پشمینه تهیه کردم پوشید چون بدنش عرق کرد استشمام بوی پشم نمود لباس را از تن کند و دور انداخت. ابن عباس می‌گوید: رسول خدا را دیدم با نیکوترین لباس. ابی رمثه می‌گوید: که رسول خدا را دیدم که دو برد اخضر دربرداشت و آن جامه‌ای بود که خطوط سبز داشت.

و باید دانستکه لباسی که نشان فقر و زهد باشد مذموم است چون کاشف از کفران نعمت و سبب کوچکی لابس است. احوص از پدرش نقل می‌کند که وارد بر رسول خدا شدم در حالیکه لباس کهنه و کثیف دربر داشتم رسول اکرم (ص) بمن فرمود: آیا تو از مال دنیا چیزی داری؟ گفتم: بلی. فرمود: از چه سنخ است؟ عرض کردم شتر و اسب و گوسفند و غلام و کنیز. فرمود: خداوند مالی که بتو داده‌است باید آن مال را بر تو به‌بیند.

جابر گفت: رسول اکرم (ص) وارد منزل من شد مردی را دید که مویش پریشانست رسول اکرم (ص) بآن مرد فرمود: تو شانه نداشتی که سرت را شانه کنی؟ از این بیانات بطلان قول کسانیکه می‌گویند لباس پشمینه شعار رسول اکرم و سلف صالح است واضح گردید.

لکن آنچه مسلم است اینستکه پوشیدن پشم از تقالید نصرانیت است که آن در اصل تصوف و روحانیت بود.

ابن سیرین می‌گوید: عیسی لباس پشم می‌پوشید و پیغمبر ما لباس کتان دربر می‌فرمود و سنت پیغمبر خودمان سزاوارتر بمتابعت است.

صاحب اغانی می‌گوید مسوح که جامه رهبانانست پوشیدنش در جاهلیت ممدوح بود و امیه بن سعد مسوح پوشید. لباس پشمینه از زی رهبان بود و زهاد مسلمین پوشیدن آنرا بدعت می‌دانستند سفیان ثوری بکسی که لباس صوف پوشیده بود گفت این لباس بدعت است.

جاحظ در کتاب حیوان می‌گوید نصاری هنگام عبادت لباس پشم می‌پوشیدند و در جزو دوم اخوان الصفا رساله طیر و حیوان می‌گوید راهبی در حالیکه لباس پشم پوشیده بود وارد شد. و از مستشرقین (نلدکه) می‌گوید: لباس پشم از اصل شعار نصرانی است، و (نیکلسون) می‌گوید: نذر صمت و حلقه ذکر بر می‌گردد باصل نصرانیّت.

۴- بعضی گفتند: صوفی مشتق از صوفانه‌است و آن سبزی کوچکی است که در صحرا می‌رود و جهت نسبت اینستکه صوفیه به نبات صحرا قناعت می‌کنند این وجه هم صحیح نیست چون اگر منتسب بصوفانه باشد باید گفت صوفانی.

۵- بعضی گفتند: صوفی مشتق از صوفة القفاء است و آن مویهائی است که در موخر قفاء روئیده می‌شود و جهت تسمیه چون صوفی منقطع از خلق و متوجه بحق است.

۶- جمعی در جهت تسمیه گفتند چون این جمعیت در صف اول بین یدی الله بارتفاع همومهم و إقبالهم علی الله بقلوبهم.

۷- قول کسی که می‌گوید در اصل صفوی بوده‌است منسوب بصفا (واو) را بجهت ثقل کلام مقدم داشتند صوفی شد.

صاحب کتاب رشحات گفته لفظ صوفی مشتق از صفوة المال است یعنی برگزیده و منتخب چنانکه آدم را صفی نامیدند چون برگزیده شده از سایر موجودات است که {إِنَّ اللهَ اصْطَفَی آَدَمَ وَنُوحًا...} [آل عمران/۳۳]. و چون یاءِ نسبت بر صفو الحاق نمودند صفوی شد و چون لفظ کثیر الاستعمال بود و بر زبانها و صاد را بمناسبت واو ضمه دادند صوفی شد.

۸- جمعی می‌گویند اشتقاق صوفی از صفه‌است و مراد از آن صفه‌ای بود مسقف بجریده خرما که در مسجد رسول اکرم برای فقرای مهاجرین تهیه شده بود و جهت اشتقاق صوفی را از صفه چنین می‌گویند چون اهل صفه بصفت صوفیه متصف بودند در ملازمت فقر و مسکنت و انقطاع از غیر حق.

این اشتقاق نیز صحیح نیست چون نسبت بصفه صفی می‌شود مثل سنت وسنی و دیگر آنکه جماعت اهل صفه فقرائی بودند که بر رسول خدا وارد شدند اهل و عیال و مسکن نداشتند پیغمبر امر فرمود صفه‌ای در مسجد برای آنان تهیه کردند و بواسطه تنگی معیشت و نبودن مکان و ضیق بیت المال از روی ناچاری و ضرورت در صفه مسجد سکنی کرده بودند و از صدقات و خیرات امرار معاش می‌نمودند هنگامیکه مسلمانان قدرت پیدا کردند و در زندگانیشان وسعت پیدا شد این جمعیت از صفه خارج شدند و وارد شغل و کار و مرفه الحال گردیدند.

تحقیق[ویرایش]

از این پراکندگی اقوال معلوم می‌شود که اشتقاق صحیحی برای لغت صوفی در دست ندارند و نیز کشف می‌شود که لغت عربی الاصل نیست چنانکه قشیری که از قطاب بزرگ صوفیه‌است در رساله قشیریه می‌گوید: ((ولا یشهد لهذا الاسم اشتقاق من جهة اللغة العربیة ولا قیاسٌ، والظاهر أنه لقبٌ)).

یعنی اشتقاق صوفی از اصل لغت عربی شاهدی بر آن نیست و قیاسی هم در میان نیست و ظاهر اینستکه این کلمه لقب است.

چنانکه محققین تصریح دارند و ابن جوزی در تلبیس می‌گوید که این اسم برای قوم صوفیه در قرن دوم هجری معین شد چون در زمان رسول اکرم جز لفظ مسلم و مؤمن کلمة دیگری معمول نبود پس از آن اسم زاهد و عابد پیدا شد و مردم زاهد رابطه صحیحی میانشان نبود و عمل زهاد و عباد بر طبق سنت پیغمبر بود، پس از آن اسم صوفی پیدا شد مثل اسماء دیگر از قبیل معتزلی جبری قدری اشعری ظاهری و امثال آن که اگر درست توجه شود پیدایش همین اسماء مختلف و احزاب گوناگون سبب انحطاط مسلمانان و بدبختی عالم اسلام گردید. آیا می‌شود روزی بیاید که تمامی این اسماء گوناگون از مسلمانان برداشته بهمان اسم صحیحی که خداوند آنانرا نام نهاد و آن مسلمان است نامیده شوند؟

خلاصه در زمان رسول و صحابه و تابعین تا قرن دوم اسلامی اسمی از صوفی نبود هنگامی که مسلمین در بیشتر معموره عالم فاتح شدند و ملل مختلف وارد اسلام گردید فرقه‌هائی در اسلام پیدا شدند از آن جمله صوفی است.

پس بنابراین می‌فهمیم که کلمه صوفی نباید عربی باشد و این لغت یونانی است (سوفی) و با سین نوشته می‌شود چنانکه ابو ریحان بیرونی در کتاب ما للهند تصریح بآن دارد و فاضل معاصر صاحب طرایق الحقایق و از مستشرقین (فون هامر) و عبد العزیز اسلامبولی و استاد محمد لطفی جمعه این قول را ترجیح داده‌اند و کلمه سوف بمعنی حکمت است.

و از نویسندگان عرب اول کسیکه این لغت را استعمال کرده جاحظ است در کتاب بیان و تبیین چنانکه می‌گوید: «و أسماء الصوفیة من النسّاک"و اول کسیکه بر او این اسم اطلاق شد ابو هاشم کوفی است.

تقریر کشف و شهود[ویرایش]

ارباب کشف و شهود گفتند: قلب و نفس انسانی بالذات مستعد تجلی حقایق اشیاء در اوست و آنچه حایل میان قلب و حقایق می‌باشد حجابهائی است هنگامیکه حجابها برداشته شد حقایق اشیاء در قلب جلوه کامل خواهد نمود.

و گفتند: مثل قلب بالنسبه بحقایق و معقولات مثل آئینه بمتلوناتست پس همچنانکه متلون صورت می‌باشد و مثال آن صورت در آئینه منطبع می‌گردد همچنین برای هر معلومی حقیقتی است و برای آن حقیقت صورتیست منطبع در آئینه قلب که در آن واضح و روشن می‌گردد، و چنانکه آئینه موجودیست مستقل و صور اشخاص هم موجودات مستقل اند و مثال صور در آئینه موجودی دیگر است همچنین در کشف حقایق سه چیز است اول قلب و نفس انسانی دوم حقایق اشیاء سوم نقش حقایق و حضور آنها در قلب، پس شخص عالم عبارت از شخصی است که مثال حقایق اشیاء در قلب آن حلول کند و معلوم عبارت از حقایق اشیاء است و علم عبارت از حصول مثال در آئینه‌است.

و چنانکه در آئینه مانع کشف صور اشیاء در او پنج چیز است اول نقصان صورت آئینه مثل جوهر آهن پیش از آنکه صیقلی داده شود، دوم بواسطه زنگ و کدورتی که در آنست، سوم بواسطه محاذی نبودن صورت با آئینه چنانچه صورت در پشت آئینه واقع شود چهارم بواسطه پرده‌ایکه میان صورت و آئینه حایل است، پنجم بواسطه جهل بسمت مطلوب که متعذر است آئینه را بمحاذات او قرار دهد و تمامی اینها که ذکر شد مانع از انتقاش صورت در آئینه‌است.

همچنین قلب انسانی آئینه ایست مستعد برای جلوه حقایق در آن و سبب خالی بودن قلوب از حقایق این پنج سبب است.

۱- نقصان ذات و جوهر مثل قلب صبی که بواسطه نقصان ذات و جوهر و عدم قابلیت آن حقایق در او جلوه نخواهد نمود.

۲- کدورت معاصی و خبثی که متراکم برروی قلب شده‌است مانع ادراک حقایق و صفاء و جلای قلب و ظهور حقیقت در آن می‌باشد چنانکه رسول اکرم می‌فرماید: ((من قارف ذنباً فارقه عقلٌ لا یعود إلیه أبداً)).

۳- آنستکه معدول از جهت حقیقت باشد مثل قلب شخص مطیع صالح اگر چه صاف است اما حق و حقیقت در آن جلوه نخواهد نمود چون طالب آن نیست و قلب را بمحاذات حقیقت مطلوب قرار نمی‌دهد بلکه همیشه قلب را مشغول طاعات و عبادات قرار داده و متوجه حقایق نیست تا آنها در قلب جلوه کند هیچ وقت فکرش را بکار نمی‌اندازد تا علوم در آن پیدا شود.

۴- اینستکه بواسطه حجاب میان قلب و حقایق، علوم در آن کشف نخواهد شد چنانکه می‌بینیم شخصیکه مطیع حق است و شهوات خود را مقهور نموده و فکرش را هم متوجه ادراک حقایق کرده باز هم با حقایق آشنائی ندارد جهتش آنستگه از عقاید فاسده و عادات خبیثه حجابهائی دارد که از طفولیت راسخ در نفس آن شده و قطع پیدا کرده نمی‌تواند موهومات و عقاید را از خود دور کند بحقیقت برسد و این خود یک حجاب بزرگی است که بیشتر مردم گرفتارند.

۵- اینستکه جهل بجهت مطلوب دارد راه علم را نمی‌داند و نمی‌تواند بتوسط مقدمات به نتیجه برسد.

خلاصه کلام قلب برای تجلی حقایق همیشه مستعد است و آنچه که حایل میان قلب و ادراک حقایق است این پنج حجابست که ذکر شد که گویا پرده‌ایست حایل میان ائینه قلب و لوح محفوظیکه در آن تمام اشیاء منتقش است.

و تجلی حقایق و علوم از آئینه لوح محفوظ در آئینه قلب شبیه انطباع صورت از آئینه‌ای به آئینه‌ایست و چنانکه حجابیکه میان آئینه و اشیاء است گاهی بدست برداشته می‌شود و گاهی بِوَزِشِ باد لطف، کشف حجاب از دیده دل می‌شود و بعضی از حقایق در آن جلوه می‌کند و گاهی بتوسط خواب مستقبل را می‌بیند و هنگام مرگ تمامی حجابها برداشته می‌شود و گاهی در بیداری کشف حجابها می‌گردد.

هنگامیکه این مطلب دانسته شد صوفیه در اکتناه حقایق راه کشف را می‌پیمایند و باستدلال عنایتی ندارند.

پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود

و اعتنائی بکتب مصنفه و تحصیل آن در نزد اوستاد ظاهری نمی‌کنند، می‌گویند راه اقتناص حقایق مجاهده با نفس اماره و محوِ صفات مذمومه و قطع جمیع علایق و اقبال بکنه همت بخدای تعالی است و هنگامیکه اینها حاصل گردید خداوند متولی قلب عبد و متکفل تنویر اوست بانوار معرفت و علم و زمانیکه خداوند متولی قلب گردید بر او رحمت افاضه می‌شود و قلب نورانی و صدر منشرح و سر ملکوت برای آن منکشف می‌گردد و از روی قلب حجابها برداشته می‌شود و حقایق امور الهیه آن متلالاء می‌گردد. پس آنچه بر عبد لازم است باید خود را مستعد نفحات الهیه و بوارق ربوبیه کند بتصفیه باطن و احضار همت با اراده صادق و تشنگی تام تا حقایق ملک و ملکوت در آن جلوه کند:

آب کم جو تشنگی آور بدست تا بجوشد آبت از بالا و پست

و گفتند راه کشف اول بکلی قطع علایق دنیوی نمودن و همت از زن و فرزند و مال و وطن و علم و معرفت برداشتن و از ریاست و جاه و شهرت دستگاه گذشتن است و باید سالک بجائی برسد که بود و نبود همه چیز نزد او مساوی باشد پس از آن خلوت اختیار کند و در زاویه‌ای بافراغت بال بنشیند و جمع همت کند حتی قرائت قرآن نکند و تأمل در تفسیری ننماید و حدیثی هم ننویسد بلکه کوشش کند که جز خداوند متعال در قلبش موجودی دیگر خطور نکند.

جز الف قامتش در دل دوریش نیست

خانه تنگ است دل جای یکی بیش نیست

و در هنگام جلوس در خلوت دائماً با حضور قلب الله الله بگوید تا برسد بمقامی که صورت لفظ و حروف و هیئت کلمه از ذهنش محو شود و قتیکه با این شرایط و آداب مشغول شد باید منتظر شود که خداوند بر او افاضه حقایق کند چنانکه بر انبیاء نمود. و در این صورت و قتیکه اراده‌اش صادق و همتش صاف و مواظبتش کامل گردید دیگر مجذوب شهوات نخواهد شد وعلایق دنیا او را منصرف از حقایق نخواهد نمود پس لوامع حق در قلبش لمعان پیدا می‌کند و ابتدا مثل برقی بر او عبور کرده و بعد کم کم ثابت می‌گردد.

خلاصه کلام طریقه کشف مرجعش تطهیر محض و تصفیه و جلاء عبداست، پس از آن استعداد و انتظار می‌باشد.

اشکال بر طریقه کشف و شهود[ویرایش]

طریقه مکاشفه و شهود اگر چه طریقه انبیاء و رسل است و آنان بمکاشفه و وحی ادراک حقایق اشیاء می‌کنند و دعوی صوفیه هم اینست که ما در اقتناص حقایق پیروی رسل کرام می‌کنیم.

اما باید دانست که فرق واضحی است میان وحی رسل و کشف اهل عرفان و آن اینستکه نبوت حظوه‌ایست ربانی و مکانتیست رحمانی و اختیاریست آسمانی و عطائیست سبحانی. کسی باین مقام بکسب و کوشش نایل نخواهد شد: {اللهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ} [الأنعام/۱۲۴]. خداوند داناتراست بر اینکه هر محلی را که بخواهد رسالت را در آنجا قرار دهد، و همچنین می‌فرماید: {وَکَذَلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنَا مَا کُنْتَ تَدْرِی مَا الکِتَابُ وَلا الإِیمَانُ} [الشوری/۵۲]. یعنی وهمچنانکه وحی کردیم به پیغمبران پیش از تو وحی کردیم بسوی تو قرآن را بفرمان ما، نبودی تو که بدانی کتاب و ایمان چیست.

و لکن از لوازم آن کوشش و کسب و مهیا نمودن نفس برای قبول آثار وحی بعباداتی که مشفوع بفکر و معاملاتی که خالص از شرک و ریاء است.

پس بنابر این نبوت صدفه و جزاف نیست که هر جنبنده‌ای مخلع باین مقام گردد و همچنین بکسب و طلب نیست تا هرکس فکر کند و ریاضت بکشد باین مقام برسد.

چنانکه انسانیت برای نوع انسان و فرسیت برای نوع فرس و ملکیت برای نوع ملک کسبی برای اشخاص آن نوع نیست بلکه بوهب الهی و بخشش حضرت ربوبی است اما عمل بموجب نوعیت برای اعداد و استعداد است، همچنین نبوت برای نوع انبیاء از برای اشخاص این نوع بکسب و مشقت نیست بلکه بوهب و افاضه‌است {وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا} [الکهف/۶۵] اما عمل بموجب نبوت از عبادات و مکارم اخلاق و عادات و اکتساب خیرات و اختیار مثوبات معد برای افاضه‌است تا مهبط وحی و تنزیل گردد {طه. مَا أَنْزَلْنَا عَلَیْکَ القُرْآَنَ لِتَشْقَی} [طه/۱-۲]. در شأن نزول این آیه چنین گفته‌اند رسول اکرم بقدری عبادت کرد تا دو قدم مبارکش ورم نمود این آیه نازل شد: ای پیغمبر فرو نفرستادیم بتو قرآن را تا خود را بمشقت بیاندازی. رسول اکرم فرمود: «أفلا أکون عبداً شکوراً؟"و آن حضرت پیش از نزول وحی در کوه حرا، مشغول بتحنث و عبادت بود و میل بخلوت و عزلت داشت.

پس وحی در انبیاء سببش ریاضت و عزلت و گذشتن از دنیا و قطع علایق و عوایق نیست بلکه انبیاء نوع خاصی هستند که برای وحی و نزول جبرئیل ساخته شده‌اند منتهایش اعمال صالحه برای ایشان ممد و معداست و دیگر آنکه وحی غیر از کشف صوفیه‌است و ما ان شاء الله حقیقت وحی را در مبحث نبوت این کتاب ذکر خواهیم نمود.

اما مکاشفه غیر رسل هیچ وقت با وحی شبیه نمی‌باشد چون وحی مصون از خطا است اما کشف صوفیه در آن خطاها و اغالیطی دیده می‌شود

خلیلیَّ قُطَّاع الفیافی إلی الحمی کثیرٌ، وأما الواصلون قلیلُ

و مکاشفه‌ایکه صوفیه دعوی می‌کنند باین طریقیکه در سابق بیان شد اشکالاتی بر آن متوجه‌است.

۱- اینکه محو علایق از زن و فرزند و مال و وطن باین حدیکه می‌گویند متعذر یا ممتنع است و چنین شخصیکه باراده و همت تمامی مراتب حب و بغض و عواطف و میول را زیر پای بگذارد می‌شود گفت از انسانیت بدور و بمَلَکیت نزدیک یا محققاً مَلَک است و انسان هنگامی انسانست که تمامی این عواطف و میول را واجد باشد.

و بر فرض محال اینکه تمامی علایق را از خود دور کرد باقی ماندن بر این حال بسیار مشکل است، رسول اکرم (ص) می‌فرماید: قلب انسان اشد تقلُّباً هست از دیک در حال جوشیدن آن.

۲- بیشتر اوقات در اثناء مجاهده و ریاضت و خلوت نشینی مزاج سالک منحرف می‌گردد و بدن مریض و مبتلا بفقر الدم می‌شود تا منجر بضعف عقل و جنون خواهد گردید نعوذ بالله من الجنون پس بنابر این خطر در این راه زیاد است.

۳- می‌گویند باید حب و بغض را ریخت و علایق را برداشت تا بتوان کشف حقایق نمود، البته اگر کسی تمامی تقالید و حب و بغض و علایق دنیوی را ریخت ممکن است حقایق در قلبش جلوه کند اما باید دانستکه چگونه بریزد؟ مگر حب و بغض یا علایق دنیوی لباس است که از بدن بکند؟ اینها تمام با نفس انسانی عجین شده و در عقل باطن و لا شعوری آن جایگزین گردیده و متحد با نفس شده‌است چگونه می‌تواند انسان باین مقام برسد که تمامی علایق و آمال و دوستیها و دشمنیها و هوسها و آرزوها و امثال آنرا از خود دور کند؟ اگر مکاشفه مسبوق ببرهان نباشد و نفس ریاضت بعلوم نظریه نکشیده باشد و با حقایق علوم آشنا نباشد و از آن طرف هم عامی صرف باشد می‌شود خیالی فاسد بر او حکومت کند و سالها در آن خیال متوقف شود و این سخن از این قبیل است که کسی فقه و ریاضی نخوانده و عامی صرف است برود ریاضت بکشد و گمان کند که بالهام فقیه یا ریاضی دان خواهد شد وهرکس این کار را کند مثل کسی است که دنبال کسب و فلاحت نرود بامید اینکه بکنجی خواهد رسید.

۴- کشف و شهودیکه صوفیه دعوی می‌کنند و می‌گویند ما بطریق مکاشفه بحقایق اشیاء مطلع می‌شویم بر این دعوی بهیچ وجه دلیلی ندارند بلکه می‌بینیم مکاشفاتشان بر ضد یکدیگر است، هر صوفی مسلک خاصی دارد بر طبق مسلک خود مکاشفه نموده و کشف دیگری را باطل می‌داند و این خود یک برهان قوی است بر عدم حجیت کشف چون در مکاشفه باید همه حقیقت را بیک نحو مکاشفه کنند طریق استدلال نیست که اشتباه در مقدماتش پیدا شود و اختلاف تولید کند چنانکه دیده می‌شود اهل نظر و استدلال در اکثر مطالب با یکدیگر اختلاف دارند و بر طلب خود هم ادله اقامه می‌کنند.

اما مکاشفه شهود واقع است در مشاهده نباید اختلاف باشد و حال اینکه همین اختلافی که میان اهل استدلال و برهانست بطور اشد در میان اهل کشف و شهود وجود دارد یک صوفی سنی اشعری است در مکاشفه ابا بکر و عمر را بالاتر از علی می‌بیند صوفی دیگر شیعی است در مکاشفه علی را افضل می‌بیند بلکه شیخین را بصورت منکر و بد مشاهده می‌کند، یک صوفی ناصبی است در مکاشفه علی را بصورت بد می‌بیند، دیگری نقشبندی است در مکاشفه طریقه خود و مرشدش را حق می‌بیند و امثال آن از قادری و مولوی و نعمت اللهی و همچنین هر یک طریقه و مرشد خود را حق می‌بینند و دیگری را تکفیر می‌کنند.

وکلٌّ یدّعی وصلاً بِلَیْلَی وَلَیْلَی لا تُقِرُّ لهم بِذَاکَا

و حال اینکه همه دعوی مشاهده حقیقت را می‌کنند و در مکاشفه نباید میان اهل کشف اختلاف باشد. متأسفانه همان اختلافیکه میان اهل استدلالست که کارشان خبر دادن از واقع است می‌بینم بعینه بلکه اشد میان اهل کشف و شهود است که می‌گویند ما واقع را می‌بینیم.

و دیگر آنکه ما وقتی که مکاشفات اهل عرفان را مشاهده می‌کنیم می‌بینیم چه بسیار مخالف حقیقت و تجربه‌است، بنابر این مقدمات نمی‌شود اطمینان کامل بکشف پیدا کرد و نباید این طریق پر از خطر را پیمود.

نکته‌ای در اینجا است که نباید از آن غفلت ورزید و آن اینست که (عیب می‌گرچه بگفتی هنرش نیز بگو) ما نمی‌خواهیم بگوئیم اکابر اهل عرفان و مشایخ از اهل ایقان هرچه گفتند حقیقتی ندارد بلکه در کلمات اینان مطالب شامخ و مهمی است که از حوصله بیشتر مردم خارج است و در دقایق اخلاق و منازل نفس و بیان درجات سعادت و درکات شقاوت سخنانی دارند که نظیر ندارد و ما چون متعلم در مکتب قرآن هستیم هرجا حق را به‌ببنیم خاضعیم و بمیزان متقن قرآن اشیاء را می‌سنجیم چنانکه خداوند می‌فرماید: {فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ القَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللهُ وَأُولَئِکَ هُمْ أُولُو الأَلْبَابِ} [الزمر/۱۷- ۱۸]. یعنی مژده بده بندگان مرا آنانکه می‌شنوند گفتار نیکو و حق را پس متابعت می‌کنند نیکوتر آن گفتار نیکو را، آنانند که خداوند هدایت نمود ایشان را و آنانند عقلاء. وَصَلَّی اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِینَ.

اکنون که معلوم شد بطلان طرق سه گانه از سفسطیون و حسیون و کشفیون شروع می‌کنیم به بیان طریقه قرآن در اکتناه اشیاء و اقتناص حقایق موجود است.

طریقة قرآن در اقتناص حقایق اشیاء[ویرایش]

قرآن عامل مهم و علت منحصر در ترقی و تکامل مسلمانان بود نه از جهت فصاحت و بلاغت و اسلوب که در منتهی مرتبه اعجاز است بلکه چون این کتاب آسمانی و دستور ربانی بطور اکمل مشتمل بر اصول علم و فلسفه و طریق تفکر و تدبر است و از اینجا بود امتی که در منتهی مرتبه انحطاط فکری و مرگ اجتماعی بودند در تحت تربیت قرآن باوج علم و تفکر و ذروه اخلاق و تمدن نایل شدند و این ترقی بطوری سریع و مدهش بود که یکی از معجزات تاریخ شمرده می‌شود هنگامیکه این نعمت الهی در امت عرب بلند شد اسرافیل وار روح بکالبد مردگان جهل و اخلاق دمید {یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ...} [الأنفال/۲۴] یعنی: ای کسانیکه ایمان آورده‌اید اجابت کنید خدا و رسول را چون بخواند رسول شما را بچیزی که زنده گرداند شما را.

قرآن خلایق را دعوت بتفکر نمود چنانکه می‌فرماید: {قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُمْ بِوَاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَی وَفُرَادَی ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مَا بِصَاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ...} [سبأ/۴۶]. یعنی بگو ای پیغمبر موعظه می‌کنم شما را بیک کلمه اینکه برای خدا قیام کنید دو نفر و یکی یکی پس از آن فکر کنید صاحب شما یعنی پیغمبر اکرم دیوانه نیست و همچنین {فَاقْصُصِ القَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ} [الأعراف/۱۷۶] و نیز می‌فرماید: {إِنَّمَا مَثَلُ الحَیَاةِ الدُّنْیَا کَمَاءٍ أَنْزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الأَرْضِ مِمَّا یَأْکُلُ النَّاسُ وَالأَنْعَامُ حَتَّی إِذَا أَخَذَتِ الأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَازَّیَّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَیْهَا أَتَاهَا أَمْرُنَا لَیْلاً أَوْ نَهَارًا فَجَعَلْنَاهَا حَصِیدًا کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالأَمْسِ کَذَلِکَ نُفَصِّلُ الآَیَاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ} [یونس/۲۴]. یعنی جز این نیست که مثل زندگانی دنیا در سرعت انقضاء و ادبار آن پس از اقبال مانند بارانیست که از آسمان فرستادیم پس بیامیخت بآن آب گیاه رسته از زمین از آنچه که آدمیان و چهارپایان می‌خورند تا وقتی که فراگرفت زمین پیرایه خود را و آراسته شد به محصولات گوناگون و میوه‌های رنگارنک و گمان بردند اهل زمین آنکه ایشان قادرند بر درویدن گیاه و چیدن میوه‌های آن، ناگاه برآمد بر آن زمین عذاب ما یعنی فرمان ما بخرابی آن در رسید در شب یا روز پس گردانیدیم آن کشت و زرع را شبیه بآنچه درویده باشند یا از اصل برکنده گویا که دیروز هیچ نبوده همچنین تفصیل دادیم آیات خود را برای قومی که متفکراند.

قرآن اصولی برای تفکر وضع نمود و مردم را راه تفکر آموخت چنانکه می‌فرماید: {إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا} [الإنسان/۳]. یعنی بدرستی که ما راهنمائی کردیم انسان را براه راست یا شکر کننده و یا ناسپاس است.

اول اصلیکه قرآن انسان را بآن دعوت نمود کلمه {وَمَا أُوتِیتُمْ مِنَ العِلْمِ إِلاَّ قَلِیلاً} [الإسراء/۸۵]. یعنی داده نشدید از دانش مگر اندکی.

باین اصل انسان را واقف بجهل و نقص خود نمود و اول درجه فلسفه اینست که بداند که نمی‌داند هنگامیکه به نادانی خود آگاه گردید دنبال تحقیق می‌رود چنانکه وقتی مریض واقف بمرض خود شد به فکر علاج می‌افتد و موفق بشفاء می‌گردد و هنگامی که انسان را واقف بنقص کرد به اصل دوم دعوت فرمود {وَقُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْمًا} [طه/۱۱۴]. یعنی بگو خدایا علم مرا زیاد گردان.

باین اصل هر مسلمانی طالب علم گردید و متوجه بکعبه کمال شد اما متحیرماند چه علمی تحصیل کند و به چه اسلوبی وارد مدرسه علم گردد و حال آنکه بسیاری از علوم جز ظنون و اوهام و خیالات و خرافات چیز دیگر نیست قرآن اصل ثالثی را وضع فرمود که {فَمَاذَا بَعْدَ الحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ}؟ [یونس/۳۲]. یعنی بعد از حق و حقیقت جز گمراهی و ضلالت چیز دیگر نیست. باین اصل هر مسلمانی یافت که غرض از علم و غایت مطلوب از معرفت وصول بحق و حقیقت است، ولکن حق این نیست که مردم بسوی آن رفته و موهومات و مظنوناتی برای خود ساخته‌اند لذا اصل چهارم را گذارد که نباید بظن و گمان اعتناء کرد و بهیچ وجه نباید پیروی ظن را نمود و ظن را مورد مذمت قرار داد چنانکه می‌فرماید {وَمَا یَتَّبِعُ أَکْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الحَقِّ شَیْئًا} [یونس/۳۶]. یعنی بیشتر ایشان متابعت نمی‌کنند مگر گمان را و گمان بینیاز نمی‌کند از حق چیزیرا. و نیز می‌فرماید: {وَمَا یَتَّبِعُ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ شُرَکَاءَ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ یَخْرُصُونَ} [یونس/۶۶]. یعنی: و چه چیز متابعت می‌کنند آنانکه می‌خوانند و می‌پرستند بجز خدای شریکان را پیروی نمی‌کنند مگر گمان را و نیستند مگر اینکه دروغ می‌گویند در نسبت آن شرکت. و امثال این دو آیه از آیات دیگر. و قرآن باین اصل بر مسلم حرام کرد متابعت ظن و گمان را. پس از آن باصل پنجم طریق حق را بیان فرمود چنانکه می‌فرماید: {وَلا تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ کُلُّ أُولَئِکَ کَانَ عَنْهُ مَسْئُولاً} [الإسراء/۳۶]. یعنی: و از پی مرو و متابعت مکن آنچه را که باو علم نداری بدرستی که گوش و چشم و دل هر یک از اینها باشد از نفس خود پرسیده شده یعنی از ایشان خواهند پرسید که صاحب شما با شما چه معامله کرده یا از سمع سؤال کنند که چه شنیدی و چرا شنیدی و چشم را گویند که چه دیدی و چرا دیدی و از دل پرسند که چه دانستی و چرا دانستی.

باین اصل مقرر فرمود که بچیزی که علم نداری نباید متابعت و پیروی کنی. و پس از آنکه دعوت بعلم یقینی فرمود باصل ششم که مطالعه در کون و تفکر در آنست دعوت نمود و فرمود: {قُلِ انْظُرُوا مَاذَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ..} [یونس/۱۰۱]. یعنی بگو بنگرید چه چیز است در آسمانها و زمین و نیز می‌فرماید: {إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لآَیَاتٍ لأُولِی الأَلْبَابِ. الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللهَ قِیَامًا وَقُعُودًا وَعَلَی جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلاً سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ} [آل عمران/۱۹۰- ۱۹۱]. یعنی بدرستیکه در خلقت آسمانها و زمین و اختلاف شب و روز آیاتی است برای عقلاء آنانکه یاد می‌کنند خدا را ایستاده و نشسته و بر پهلوهایشان و تفکر می‌کنند در خلقت آسمانها و زمین پروردگارا نیافریدی اینرا بیهوده منزهی تو پس نگاه دار ما را از عذاب آتش.

باین اصل مسلمان واقف شد بر اینکه کون و عالم وجود مستقر علم و مستودع حکمت است پس از توجه بکون و دیدن عظمت آن وحشت بر او مستولی شد وگفت من کجا و ادراک کون کجا این من ضعیف کوچک چگونه بر این کون غیر محدد پر از اسرار ونوامیس و علل وغایات بر احاطه کون قرار داد و بیان فرمود: {خَلَقَ لَکُمْ مَا فِی الأَرْضِ جَمِیعًا ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّمَاءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَوَاتٍ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ} [البقرة/۲۹]. یعنی خلق کرد برای شما آنچه که در آسمان و زمین است و نیز فرمود: {وَسَخَّرَ لَکُمُ الفُلْکَ لِتَجْرِیَ فِی البَحْرِ بِأَمْرِهِ وَسَخَّرَ لَکُمُ الأَنْهَارَ. وَسَخَّرَ لَکُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دَائِبَیْنِ وَسَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ. وَآَتَاکُمْ مِنْ کُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللهِ لا تُحْصُوهَا إِنَّ الإِنْسَانَ لَظَلُومٌ کَفَّارٌ} [إبراهیم/۳۲ - ۳۴]. یعنی و رام ساخت شما کشتی را تا روان سازد بدریا بفرمان او هرجا که می‌خواهد و مسخر کرد برای شما جویهای آب را و مسخر کرد برای شما آفتاب و ماه را در حالتی که مستمرند در سیر خود و مسخر کرد برای شما شب و روز را و داد بشما از هرچه که خواستید و اگر شمارش کنید نعمت خدا را نتوانید احصاء کرد بدرستیکه انسان ستمکار و ناسپاس است.

باین اصل شناساند و اعلان نمود عالم انسانیت را که کون را مسخر تو قرار دادم و پایت را بر فرق فرقدان فلک نهادم اما متحیر شد که به چه طریق مسلط بر کون باید شد و به چه راه اسرار وجود را خواهد دانست؟ اصل هشتم را مقرر نمود که: {وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا} [العنکبوت/۶۹]. یعنی کسانیکه جد و جهد کنند در ما راه بآنان نشان خواهیم داد و هدایت بمنزل مقصود خواهیم نمود.

باین اصل مسلمان یافت که باید مجاهده کند و بجد و جهد و تفکر و استدلال می‌تواند واقف بر اسرار کون شود.

خلاصه کلام، طریقه قرآن تفکر و استدلال است و چون راهنمای بشر عقل است اما در صورتیکه مسلح باسلحه برهان باشد و آنچه که مانع تعقل بشر است حجابهائی است که او را مانع از وصول بکعبه حقیقت می‌باشد و تمامی اختلافاتیکه عقلای جهان در مسائل نظریه دارند بواسطه اینستکه در طریق تعقل رفع موانع ننموده‌اند قرآن علاوه بر بیان راه استدلال موانع تفکر را کاملاً بیان فرموده و ما در اینجا موانع تعقل را بطوریکه قرآن بیان کرده‌است ذکر می‌کنیم.

تقلید از موانع تعقل است[ویرایش]

خدا می‌فرماید {إِنَّا وَجَدْنَا آَبَاءَنَا عَلَی أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَی آَثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ} [الزخرف/۲۳]. یعنی ما یافتیم پدران خود را بر طریقه و دینی و ما اقتداء بآثار ایشان می‌کنیم، و نیز می‌فرماید: {وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَیْنَا عَلَیْهِ آَبَاءَنَا أَوَلَوْ کَانَ آَبَاؤُهُمْ لَا یَعْقِلُونَ شَیْئًا وَلا یَهْتَدُونَ} [البقرة/۱۷۰]. یعنی و هنگامیکه گفته شود بایشان که پیروی کنید آنچه خدایا تعالی فرستاد گفتند بلکه پیروی می‌کنیم به آنچیزی که پدران خود را بر آن یافتیم آیا متابعت پدران می‌کنند اگر چه پدرانشان چیزی تعقل نمی‌کنند و هدایت نشدند در این دو آیه قرآن کسانیرا که تقلید کورکورانه می‌کنند مذمت فرمود.

و تحقیق در این مطلب اینستکه تقلید اقتباس است که پسران و اخلاف از پدران و اسلاف می‌کنند و علمای اجتماع می‌گویند یکی از امتیاز انسان بر سایر حیوانات اختصاص اوست باقتباس تقلیدی یعنی انتقال تقالید از جیلی بجیلی. و هرچه تقالید طولانی‌تر شود ثابت‌تر خواهد بود ورها کردنش مشکل می‌شود چون انسان هر عملی را مکرر کرد و نیکو شمرد میل می‌کند دیگری هم اینکار را انجام دهد بخصوص هنگامیکه دیگری محبوبش باشد مثل فرزند، مسلماً او را وادار می‌کند که اقتداء کند. و پدران و اسلاف تمامی عقاید و عادات خود را برای اخلاف و پسران بارث می‌گذارند، و زمانیکه عادات و عقاید از پدران به پسران و از سلف بخلف منتقل شد تمامی آنها در آنان ثابت می‌شود.

خلاصه کلام تقالید و عادات مثل راهیست که هرچه بیشتر آنراه رفته شود مهیاتر برای عبور و مرور می‌گردد، پس از آن بسیار مشکل می‌شود که مردم را از این راه منصرف نمود و زندگانی بشر در هر زمانی این طور بود که انصراف آنان از تقالید و عادات کار مشکل بشمار میامد.

تقالید و عادات در جوامع بشر همیشه مقدس بود و مردم معتقدند که مخالفت تقالید و عادات موجب ضرر و بدبختی خواهد بود جهت هم معلوم است چون اعمال و عقایدی که از جیلی بجیلی بارث می‌رسد اگر ضرری هم داشته باشد عادات او را تدارک می‌کند اما اعمال و عقاید تازه مخالف با تقالید چون امتحان نشده مردم می‌ترسند که عادات سابق را رها کنند. و دیگر آنکه ترک عادت چون مولم است و انسان بالطبع فرار از الم می‌کند از اینجهت از مخالفت تقالید اجتناب می‌ورزد، و واهمه بشر صورت تقدس بآن می‌دهد و توهم می‌کند که قوة غیبی آنان را در مخالفت تقالید عقاب خواهد کرد و اگر در دنیا عقاب نشوند مسلماً در آخرت معذب خواهند بود.

عواملی که مساعد با تقالید است[ویرایش]

اول شیخوخت شخص پیر در تقالید و عادات متعصب است و نمی‌شود عقاید را از او گرفت و سبب آن دو چیز است.

۱- و ظایف الاعضائی و آن اینست که جهاز عصبی دماغ شخص پیر تصلب پیدا می‌کند دیگر قابل تغییر نیست بخلاف جوان که بواسطه نرمی اعصاب زود می‌شود در آن تأثیر کرد.

۲- عقلی و آن اینستکه چون انسان عقاید و عاداتی دارد که در مدت مدید زندگانی تحصیل کرده و رأی و عملش بر آن قرار گرفته راضی بمناقشه نمی‌شود و در این مدت هم ادله‌ای برای خود تهیه کرده اگرچه ضعیف است اما نزد او بواسطه عادات و بعد مدت قوت پیدا کرده هرچه ادله یقینی بر خلاف عقیده‌اش بیاورند مفحم نخواهد شد.

دوم از عوامل مساعد با تقالید عزلت مکانیست جماعتیکه سکنی دارند در مکانی از زمین که محدود بحدودیست و بهیچ وجه معاشرت با اقوام دیگر ندارند همیشه بتقالید و عادات خود باقی خواهند ماند و بسیار کم اتفاق می‌افتد که تغییری در فکر و رویه اینان پیدا شود بنابر این شهرهائیکه از دایره عمران دور و یا در راه حرکات عمرانی واقع نشده‌اند بر تقالید قدیمه خود متعصب و پایدار خواهند بود.

سوم تکلم بلغات مختلف در یک امت مانع از تغییر عادات و تقالید است چون لغت جامع و تکلم مشترک میانشان نیست تا تفاهم حاصل شود پس بنابر این بر تقالیدشان باقی خواهند ماند.

معالجة قرآن مرض تقلید را[ویرایش]

چون علاج حتمی تقالید دانش و حکمت است و شخص امی و درس نخوانده همیشه اقتصار بشنیدن اساطیر و قصص و خرافات از پیران می‌کند و پیران هم آنچه از پدران شنیده برای پسران می‌گویند بنابر این امیت و جهل رفیق تقالید و بی‌علمی مؤید خرافات است بعکس دشمن تقالید علم و دانش و غذای روح معرفت و بینش است چنانکه جسم بغذاهای مادی نمو می‌کند و قوی می‌گردد همچنین روح بنظریات علمیه نیرومند می‌شود و عقل بمعلومات بکمالات لایقش می‌رسد شخص دانشمند زنجیر خرافات را پاره کرده و بار تقالید را از دوش می‌اندازد و با هر بادی حرکت نمی‌کند و تابع هر ناعقی نمی‌شود.

از این جهت است که خوار کنندگان انسانیت و بنده کنندگان آزادگان بشریت از کاهنان و ارباب کنیسه علم را بر بشر حرام کردند و به رجس و پلید بودن آن حکم نمودند چنانکه (لاروس) در دایره المعارف می‌گوید که اینان گفتند علم شجره ملعونه‌است که میوهای آن کشنده بنی آدم می‌باشد و این عقیده ضار و گفتار بی‌مغز و اعتبار را در عالم اسلامی بعضی از متصوفه رواج دادند و گفتند «العلم حجاب الله الأکبر!». و عجب است از عارف قیومی و محقق رومی با آن شرح صدر و گفتارهای بی نظیر که دارد این مطلب را بیان فرموده چنانکه می‌گوید:

زیرکی بفروش و حیرانی بخر زیرکی ظن است و حیرانی نظر

زیرکی آمد سباحت در بحار کم رهد غرق است او پایان کار

زیرکی چون باد کبر انگیز تو است ابلهی شو تا بماند دین درست

و نیز می‌گوید:

دفتر صوفی سواد و حرف نیست جز دل اسفید همچون برف نیست

البته خطای بزرگان هم مثل خودشان بزرگ است. ابن فهد حلی می‌گوید که می‌بینیم علمای بزرگ اشتباه‌های بزرگ می‌کنند این برای اینست که باید بدانند که بشر محتاج بمعصوم است که او خطا نمی‌کند و گرنه ملای رومی افتخار عالم وعلم و عرفانست و مسلماً معصوم نبوده و کسی هم قائل بعصمت او نیست.

و همچنین متفقهه جامد و بی‌اطلاع مردم را از تعلم علوم نظری و فلسفی و طبیعی منع کردند و جز فقه و علم خلاف و تعلم چند حدیث سایر علوم را حرام و بدعت دانستند و کار مسلمانان را باینجا رسانیدند که از علوم کون بیخبر و از قافله ترقی ماندند و به مردمان همجی ملحق شدند نعوذ بالله من الضلال و من حُمْق الأراذل والجُهَّال.

قرآن چون برای شفای امراض اخلاقی و اجتماعی از جانب پروردگار بر رسول اکرم نازل شد چنانکه می‌فرماید: {وَنُنَزِّلُ مِنَ القُرْآَنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ...} [الإسراء/۸۲]. خلایق را دعوت بعلم نمود و در فضیلت علم وعلماء آیاتی نازل فرمود.

۱- خداوند می‌فرماید: {إِنَّمَا یَخْشَی اللهَ مِنْ عِبَادِهِ العُلَمَاءُ} [فاطر/۲۸]. یعنی ترس از خدایتعالی هیچ کس را نیست جز دانشمندان:

خشیت الله را نشان علم دان انما یخشی تو در قرآن بخوان

و در آیه دیگر می‌فرماید: {جَزَاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهَارُ} تا آنجا که فرمود {ذَلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ} [البینة/۸]. یعنی بهشت کسی راست که در دل وی ترس خدا باشد و جای دیگر فرمود {وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ} [الرحمن/۴۶]. از آیه اول معلوم شد که جز عالم را ترس خدای نباشد و از آیه دوم معلوم شد که جز ترسندگان را بهشت نبود پس از هر دو آیه لازم آمد که جز علماء را بهشت نبود.

و باین مضمون در اخبار هم وارد شده‌است چنانکه از ختمی مرتبت (ص) روایت است که او از رب العزه روایت می‌کند که فرمود: ((وعزَّتی وجلالی لا أجمعُ علی عبدی خوفین و لا أجمعُ له أمنین؛ إذا أمننی فی الدنیا أخفتُهُ یوم القیامة، و إذا خافنی فی الدنیا آمَنْتُهُ یوم القیامة)). یعنی بعزت و جلالم که دو ترس بر یک بنده جمع نمی‌کنم و همچنین دو امن، اگر ایمن باشد از من در دنیا او را در قیامت می‌ترسانم و اگر از من ترسان باشد در دنیا او را در قیامت ایمن می‌کنم.

۲- {اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ (۱) خَلَقَ الإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ (۲) اقْرَأْ وَرَبُّکَ الأَکْرَمُ (۳) الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ (۴) عَلَّمَ الإِنْسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ} [العلق/۱-۵]. این آیه مبارکه اول آیه‌ایست که بر رسول اکرم نازل شد یعنی بخوان بنام آن کس که از خون بسته انسان را آفرید و پروردگار تو آنست که آدمی را عالم و دانا نمود. در ذکر این دو صفت دقیقه شریفی است و آن آنستکه اول حال آدمی علقه‌است و از همه چیزها پست‌تر می‌باشد و آخر کار آدمی علم است و این حالت از همه چیز در جهان شریفتر می‌باشد.

۳- فضل حق متعال در حق سید انبیاء بسیار بود لکن هیچ فضلی را عظیم نشمرد مگر در صفت علم که فرمود: {وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَکَانَ فَضْلُ اللهِ عَلَیْکَ عَظِیمًا} [النساء/۱۱۳]. یعنی آموخت ترا خدای آنچه را که نمی‌دانستی و فضل خداوند بر تو بزرگ است و در صفت خوی خوش او هم فرمود: {وَإِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ} [القلم/۴]. پس معلوم شد که هیچ صفت کامل‌تر از این دو نیست اول علم دوم خلق.

۴- حق متعال دنیا را اندک خوانده‌است چنانکه می‌فرماید: {قُلْ مَتَاعُ الدُّنْیَا قَلِیلٌ} [النساء/۷۷]. و معلوم است که نصیب یک آدم از همه دنیا نسبت بهمه دنیا کم است اما علم وحکمت را به بسیاری وصف فرمود: {وَمَنْ یُؤْتَ الحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْرًا کَثِیرًا} [البقرة/۲۶۹]. پس معلوم شد بسیار دنیا اندک است و اندک علم و حکمت بسیار است.

۵- {قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ} [الزمر/۹]. و جای دیگر می‌فرماید: {هَلْ یَسْتَوِی الأَعْمَی وَالْبَصِیرُ} [الأنعام/۵۰]. پس چنانکه هیچ نسبت میان خبیث و طیب، و اعمی و بصیر و ظلمات و نور و ظل و حرور نیست همچنین نسبتی میان عالم وجاهل نیست:

۶- {یَرْفَعِ اللهُ الَّذِینَ آَمَنُوا مِنْکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا العِلْمَ دَرَجَاتٍ} [المجادلة/۱۱]. یعنی بلند مرتبه گردانید خداوند آنچنان کسانیکه ایمان آوردند و آنچنان کسانیکه علم رآنها داده شد درجاتی.

اخبار وارده در فضیلت علم[ویرایش]

۱- رسول أکرم (ص) فرمود: ((فَضْلُ الْعَالِمِ عَلَی الْعَابِدِ سَبْعِینَ [سَبْعُونَ‏] دَرَجَةً بَیْنَ کُلِّ دَرَجَتَیْنِ حُضْرُ الْفَرَسِ سَبْعِینَ عَاماً وَذَلِکَ أَنَّ الشَّیْطَانَ یَدَعُ الْبِدْعَةَ لِلنَّاسِ فَیُبْصِرُهَا الْعَالِمُ فَیَنْهَی عَنْهَا، وَالْعَابِدُ مُقْبِلٌ عَلَی عِبَادَتِه‏ ‏ لا یَتَوَجَّهُ لَهَا وَلا یَعْرِفُهَا)). یعنی فضل عالم بر عابد به هفتاد درجه‌است، و هر درجه هفتاد سال راه اسب دونده می‌باشد، زیرا که شیطان بدعت را در مردم می‌نهد و شخص عالم آنرا می‌بیند و ازاله می‌کند و مرد عابد مشغول عبادت است و خلق را از وی منفعت نبود.

۲- رسول أکرم (ص) می‌فرماید: ((مَنْ أَحَبَّ أَنْ یَنْظُرَ إِلَی عُتَقَاءِ اللهِ مِنَ النَّارِ فَلْیَنْظُرْ إِلَی الْمُتَعَلِّمِینَ فَوَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ مَا مِنْ مُتَعَلِّمٍ یَخْتَلِفُ إِلَی بَابِ الْعَالِمِ إِلاَّ کَتَبَ اللهُ لَهُ بِکُلِّ قَدَمٍ عِبَادَةَ سَنَةٍ وَبَنَی اللهُ بِکُلِّ قَدَمٍ مَدِینَةً فِی الجَنَّةِ وَیَمْشِی عَلَی الأَرْضِ وَهِیَ تَسْتَغْفِرُ لَهُ وَیُمْسِی وَیُصْبِحُ مَغْفُوراً لَهُ وَشَهِدَتِ المَلائِکَةُ أَنَّهُمْ عُتَقَاءُ اللهِ مِنَ النَّارِ)). یعنی هرکس آزادگان را می‌خواهد به‌بیند نظر در علماء و متعلمین کند، قسم بآن خدائیکه نفس محمد در قبضه قدرت اوست هیچ متعلمی نیست که در خانه عالمی برود مگر اینکه حق متعال بهر یک قدم او عبادت یکساله نویسد و بهر قدمی از برای او در بهشت شهری بنا کند و بر زمین که راه می‌رود زمین برای او طلب آمرزش می‌کند وبامداد آمرزیده برخیزد و فرشتگان گواهی دهند که اینان آزادگان از آتش‌اند.

۳- پیعمبر اکر (ص) چون علی علیه السلام را به یمن فرستاد فرمود: ((یَا عَلِیُّ لا تُقَاتِلَنَّ أَحَداً حَتَّی تَدْعُوَهُ، وَ أیْمُ اللهِ لأَنْ یَهْدِیَ اللهُ عَلَی یَدَیْکَ رَجُلاً خَیْرٌ لَکَ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَیْهِ الشَّمْسُ وَ غَرَبَت‏)). یعنی ای علی اگر خدایتعالی مردیرا بتوسط تو هدایت کند برای تو بهتر است از آنچه آفتاب بر او طلوع و غروب کند.

۴- رسول أکرم (ص) فرمود: ((مَنْ طَلَبَ العِلْمَ لِیُحَدِّثَ بِهِ الناسَ ابتغاءَ وَجْهِ اللهِ أعْطَاهُ اللهُ أَجْرَ سَبْعِینَ نَبِیّاً)). یعنی هرکس طلب علم کند تا برای رضای خدا بخلق رساند خداوند ثواب هفتاد پیغمبر باو مرحمت می‌کند.

۵- رسول أکرم (ص) فرمود: ((یُوزَنُ یوم القیامة مِدَادُ الْعُلَمَاءِ ودِمَاءُ الشُّهَدَاءِ فَیَرْجَحُ مِدَادُ الْعُلَمَاءِ)). یعنی وزن می‌شود روز قیامت مداد علماء و خون شهیدان پس رجحان پیدا می‌کند مداد علماء.

۶- رسول أکرم (ص) می‌فرماید: ((یقول اللهُ للعلماء إنی لم أضع علمی فیکم وأنا أرید عذابکم ادخلوا الجنة فقد غفرت لکم)). خداوند می‌فرماید: من علم را در دل شما ننهادم تا شما را عذاب کنم، داخل بهشت شوید، گناهان شما را آمرزیدم.

چون فضیلت علم بآیات و اخبار ثابت شد اکنون میگوئیم اسلام برای علم نهایتی قرار نداد و مقید بقیدی ننمود و محدود بحدی نفرمود، رسول أکرم (ص) می‌فرماید: ((من قال إن للعلم غایةً فقد بخسه حقَّه و وضعه فی غیر منزلته التی وضعه الله حیث یقول {وَما أُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلیلاً} [الإسراء/۸۵])). یعنی: هرکس گوید از برای علم غایتی است حق علم را ضایع کرده و در غیر منزلتیکه خداوند قرار داده وضع نموده چنانکه می‌فرماید از دانش داده نشدید مگر اندکی.

اسلام از لسان حکیم علیم در قرآن کریم تصریح نمود حکمت خالق را که در کلامش بر صفوه انبیاء نازل شده‌است نمی‌یابد مگر بنور علم چنانکه می‌فرماید: {وَتِلْکَ الأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا یَعْقِلُهَا إِلاَّ العَالِمُونَ} [العنکبوت/۴۳].

قرآن کسانیرا که در طلب علم تکاسل می‌ورزند و تحصیل نمی‌کنند بسوء منقلب و طبع بر قلوب که عاقبتش سوء عذاب است انذار فرمود چنانکه می‌فرماید: {وَلَئِنْ جِئْتَهُمْ بِآَیَةٍ لَیَقُولَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ مُبْطِلُونَ (۵۸) کَذَلِکَ یَطْبَعُ اللهُ عَلَی قُلُوبِ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ} [الروم/۵۸-۵۹]. یعنی: و اگر بیاوری تو محمد (ص) برای منکران و معاندان به آیه و معجزه‌ای هرآینه کفار می‌گویند نیستند شما (پیغمبر و مؤمنان) مگر تباه‌کاران و دروغ‌گویان، همچنان مهر می‌نهد خداوند بر کسانی که عالم نیستند.

بمثل این آیات ابواب علوم حقیقیه را بر عقول بشر باز نمود و بزرگتر چیزیکه می‌شود خالق جهان را بآن پرستش نمود علم را مقرر فرمود، رسول اکرم (ص) می‌فرماید: ((أفضل العبادة طلب العلم)) یعنی: بالاترین عبادات طلب علم است، و نیز فرمود: ((نظر الرجل فی العلم ساعة خیر له من عبادة ستین سنة)) یعنی: نظر مرد در علم یک ساعت بهتر است از عبادت شصت سال. اسلام علم را منحصر بشهری دون شهری با شخصی دون شخصی قرار نداد، رسول اکرم (ص) فرمود: ((اطْلُبُوا الْعِلْمَ وَلَوْ بِالصِّین)). علم را طلب کنید اگرچه در چین باشد. ونیز فرمود: ((الْحِکْمَةُ ضَالَّةُ المُؤْمِنِ یَأْخُذُهَا أنَّی وَجَدَها)) حکمت گمشدة مؤمن است هر جا او را بیابد اخذ می‌کند. مسلمان نباید ترک تعلم کند برای آنکه معلم آن مخالف با اوست در عقیده، رسول اکرم (ص) می‌فرماید: ((خُذِ الْحِکْمَةَ وَلا یضُرُّکَ مِنْ أیِّ وعاءٍ کانت)). حکمت را بیاموز از هر ظرفی خارج شود تو را ضرر نمی‌زند.

قرآن کسانیرا که در کون و آثار قدرت حق تدبر نمی‌کنند انذار انذار شدید فرمود چنانکه می‌فرماید: {وَمَنْ کَانَ فِی هَذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الآَخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً} [الإسراء/۷۲]. یعنی: هرکس در این دنیا کوراست و چشمش بحقائق باز نیست پس او در آخرت کور و گمراه‌تر است.

هرکه امروز نه‌بیند اثر قدرت اواست غالب آنست که فرداش نباشد دیدار

سیر در ارض علاج مرض تقلید است[ویرایش]

چون سابق گفتیم از مؤیّدات بقای تقالید ماندن در یک مکان و معاشرت ننمودن با اقوام و امم دیگر است، از اینجهت علاجش را قرآن بیان فرموده.

۱- قرآن امر بحج بیت الله نمود چنانکه می‌فرماید: {وَ لِلَّهِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ البَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً} [آل عمران/۹۷]. که بر هر شخص مستطیع مسافرت بمکه را واجب فرمود در این مسافرت شخص حاج علاوه بر اصلاح نفس و عبادت پروردگار و فواید معنوی بیشمار آن با امم مختلف اصطکاک پیدا می‌کند و بر آراء و عقاید دیگران آشنا می‌شود و بر صنایع و علوم سایرین مطلع می‌گردد و بر عادات و تقالید و خرافات مردمان آگاه می‌شود و انحطاط و ترقی امم دیگر را می‌بیند که اگر درست دقت شود تمامی این مشاهدات مکتبی است برای انسان و چون انسان بالفطره برای حق و خیر ساخته شده و بالجبله دنبال تفتیش حقایق می‌رود و همیشه می‌خواهد جلب خیر کند و دفع شر از خود نماید مسلماً در این مسافرت منافعی را برای خود تشخیص می‌دهد چنانکه قرآن شریف یکی از حکمتهای حج را تشخیص منافع مقرر فرمود، چنانکه می‌فرماید: {وَأَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالحَجِّ یَأْتُوکَ رِجَالاً وَعَلَی کُلِّ ضَامِرٍ یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ (۲۷) لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لهُمْ وَیَذْکُرُوا اسْمَ اللهِ فِی أَیَّامٍ مَعْلُومَاتٍ عَلَی مَا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِیمَةِ الأَنْعَامِ فَکُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِیرَ} [الحج/۲۷- ۲۸]. یعنی: و ندا ده‌ای ابراهیم در میان مردمان و بخوان ایشان را بحج خانه خدا تا بیایند مردمان بر تو پیادگان و سواران بر هر شتر لاغری که بجد تمام می‌آیند از هر راهی دور یعنی تو دعوت کن که سواره و پیاده بحج بیایند تا ببینند منفعتهائی که مر ایشانر است و نام خدا را ذکر کنند در روزهای معلوم که ده روز اول ذی الحجه‌است بر ذبح آنچه روزی داده‌است ایشانرا از بسته زبان انعام یعنی شتر و گاو گوسفند مراد اینست که قربانی را بنام خدا کنند چون کفار بنام بتان قربانی می‌کردند پس بخورید گوشت آن قربانی را و بخورانید از آن قربانی در مانده محنت کشیده و محتاج تنگ دست را.

۲- امر بمطلق سیر در ارض فرمود، چنانکه می‌فرماید: {قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ سُنَنٌ فَسِیرُوا فِی الأَرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ المُکَذِّبِینَ} [آل عمران/۱۳۷]. یعنی: بتحقیق گذشت پیش از شما سنتها از حوادث جهان وامتهائی بودند که بواسطه نافرمانی امر خدا هلاک شدند پس بروید سیر کنید در زمین و به‌بینید بلاد عاد و ثمود و بیابان لوط و امثال آنرا پس بنگرید بنظر عبرت که بسبب نافرمانی چگونه بوده‌است آخر کار تذکیب کنندگان, ونیز می‌فرماید: {قُلْ سِیرُوا فِی الأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ المُکَذِّبِینَ} [الأنعام/۱۱]. که در این دو آیه تصریح می‌فرماید که باید از مکان و محیط خود خارج شد وحال گذشتگان را مطالعه کرد و وقایع امم دیگر را در تحت دقت و نظر آورد که اینان بواسطه تکذیب رسل و بقای بر خرافات و تقالید باطله چگونه عاقبت کارشان منجرّ بهلاکت گردید.

دوم از موانع تفکر اطاعت کبرا و بزرگان و پیروی احبار و رهبانست[ویرایش]

خداوند می‌فرماید: {اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللهِ} [التوبه/۳۱]. یعنی گرفتند یهودان و نصرانیان غیر خدا را از دانشمندان و زاهدهاشان خدایانی. و نیز می‌فرماید: {وَقَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَکُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلا} [الأحزاب/۶۷].

یعنی: اهل جهنم فردای قیامت می‌گویند پروردگارا ما سادات و بزرگان خود را اطاعت نمودیم آنان ما را گمراه کردند، بزرگترین وسیله‌ای که خوار کنندگان نوع بشر برای سیطره و ریاست خود انتخاب نمودند و بشر را از حقوق طبیعی خود محروم و از خصایص فطریه و کمالات انسانیه برهنه کردند و این حقوق و خصایص را تحت تصرف خود قرار دادند که بهر طرف بخواهند و هر شکل اراده کنند بشر را موافق هوی و کبریائیت خود قرار دهند، همانا کلمة: «اعتقد وأنت أعمی"بود یعنی کورکورانه باید معتقد بشوی و هنگامیکه برق تفکر بر دماغ کسی می‌زد و کلمه چرا را می‌گفت و سبب چیزیرا می‌پرسید که چرا باید این مسأله چنین باشد یا چنان فوراً حکم بخروج از دین می‌دادند و آن بیچاره فهمیده را طعمة آتش می‌کردند، این هوی پرستان و جباران در ارض ومفسدین حرث و نسل روحانیین از کاهنان و احبار و رهبان بودند.

این غولان گمراه کنندة بشر برای خود حق ولایت بر نوع انسان قایل شدند حتی اطفال مردم را می‌گرفتند و مطابق آراء و موهومات خود تربیت موکول باراده و مرتبط بمشیت ایشانست تا بجائی رسید که خود را شفعای خلق نامیدند، خدا می‌فرماید: {وَلَوِ اتَّبَعَ الحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمَوَاتُ وَالأَرْضُ وَمَنْ فِیهِنَّ} [المؤمنون/۷۱]. یعنی: اگر حق متابعت هواهای اینانرا بکند هر آینه آسمانها و زمین و هرکه در میان آنهاست تباه خواهد شد.

و چنان مردم را تربیت کردند و بآنان تزریق نمودند و گفتند شما روح و وجدان ندارید مگر اینکه اطاعت کورکورانه کنید و از ما دین را تعبداً و بلا دلیل بیاموزید و این سنت سیئه چنان در اعماق نفوس نفوذ کرد که مردم بزرگان و روحانیون را کورکورانه تقلید کرده و اطاعت نمودند و از خود رأی و اندیشه‌ای نداشتند و مردم بر طبق قالبی که این غولان راه انسانیت آنانرا ریختند ساخته شدند و چنان منغمر در پرستش کاهنان و شیادان گردیدند که هر زمان فکرشان می‌خواست جولان بزند و امری را تحقیق کند در دل اینان گویا هاتفی ندا می‌داد و می‌گفت ای متفکر تو حق تفکر نداری وجدان نداری که تمیز حق از باطل دهی حق تو اینستکه بلا دلیل اطاعت کنی.

از این جهت حریت نفس و آنچه مبتنی بر آنست، از حریت مدارکی که مربی ملکات فاضله‌است، مرد چنانکه می‌بینید همین دعوت را امروز علمای سوء بطوری شدیدتر می‌کنند و می‌گویند دین تعبد است و باید تقلید کورکورانه کنی! و جهله از متصوفه بطریق اکمل در نفوس مریدان تزریق می‌کنند و می‌گویند مرید در مقابل شیخ باید «کالمیت بین یدی الغسَّال"باشد و «مقام المرید عدم الإرادة» است و تا مرید فاقد اراده نشود و مرشد را در ذکر و عبادت نگیرد و پرستش کورکورانه نکند بکمال نخواهد رسید.

این تعالیم زشت سبب شد که حریت نفس را از انسان گرفت و بشر را خاضع هر شیادی نمود و عقل را از تفکر و تجسس و تفتیش حقایق بازداشت.

قرآن و حریت نفس[ویرایش]

در این هنگامیکه بشر حریت نفس را از دست داده و خاضع هر شیادی گشته بود، قرآن به بشر حریت نفس عطاء فرموده و انسانرا از قید رقیت و بندگی غیر خدا خارج نمود اساس مساوات را در میان بشر برقرار فرمود، خداوند می‌فرماید: {یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَأُنْثَی وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاکُمْ} [الحجرات/۱۳]. یعنی: ای مردم ما آفریدیم شما را از مرد وزن و چون همه از یک پدر و مادر باشید پس در نسبی فخر کردن و در نسبی طعن زدن هیچ وجهی ندارد و گردانیدیم شما را شعبه‌ها یعنی جماعتهای عظیم منسوب بیک اصل و قبیله‌ها، تا بشناسید یکدیگر را و ممتاز گردید بعضی از بعضی یعنی دو کس که بنام متحد باشند بقبیله متمیز شوند بدرستی که گرامی‌ترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شما است.

رسول اکرم (ص) می‌فرماید: ((إِنَّ اللهَ تَبَارَکَ وَتَعَالَی قَدْ أَذْهَبَ بِالإِسْلامِ نَخْوَةَ الْجَاهِلِیَّةِ وَتَفَاخُرَهَا بِآبَائِهَا أَلا إِنَّ النَّاسَ مِنْ آدَمَ وَآدَمَ مِنْ تُرَابٍ وَأَکْرَمَهُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاهُمْ)) یعنی: خداوند بتوسط اسلام تکبر جاهلیت و فخر به پدران را برداشت چون انسان از آدم است و آدم از خاک است و گرامی‌ترین مردم نزد خداوند پرهیزکارترین آنانست.

باین اصل مهم هر امتیازی را برداشت، از قبیل امتیاز بمال بجاه بآباء و امتیاز را منحصر بدو چیز فرمود:

۱- بعلم، چنانکه خداوند می‌فرماید: {هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ}؟ [الزمر/۹]. وجای دیگر فرمود: {یَرْفَعِ اللهُ الَّذِینَ آَمَنُوا مِنْکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا العِلْمَ دَرَجَاتٍ} [المجادلة/۱۱].

۲- تقوی، چنانکه می‌فرماید: {إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاکُمْ} [الحجرات/۱۳]. و مقرر فرمود که تقوی از اموری نیست که بمجرد نظر در افعال مرد در طاعت و اصناف عبادات بشود حکم کرد، چه بسا می‌شود تمامی اعمال بواسطه عقیده سخیفی که در شخص راسخ شده هباءً منثورا شود خداوند می‌فرماید: {یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا لا یَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسَی أَنْ یَکُونُوا خَیْرًا مِنْهُمْ وَلا نِسَاءٌ مِنْ نِسَاءٍ عَسَی أَنْ یَکُنَّ خَیْرًا مِنْهُنَّ...} [الحجرات/۱۱]. یعنی: ایگروه مؤمنان؛ مسخره و استهزاء نکند قومی از شما قوم دیگر را، شاید آن قوم از قوم مسخره کنندگان بهتر باشد، و همچنین زنانی زنان دیگر را استهزاء نکنند شاید استهزاء شدگان از استهزاء کنندگان بهتر باشند.

اسلام مقرر فرمود که قبول اعمال صالح از خصایص ربوبی است کسی حق ندارد عملی را که از غیر می‌بیند حکم بقبول یا رد آنرا کند بلکه باید حکم آنرا بخالق جهان واگذار کند، اگر چه شخص در عمل بغایه قصوی پرهیزکاری برسد، رسول اکرم (ص) می‌فرماید: ((ویلٌ للمتألِّین من أمتی الذین یقولون: هذا للجنة، وهذا للنار)) یعنی: وای بر کسانیکه حکم بر خدا می‌کنند و می‌گویند این شخص اهل بهشت است و این شخص اهل جهنم است.

اسلام طایفه خاصی از مسلمین را در تحت امتیاز خاصی برای امر خاصی معین نفرمود و همه را در مقابل قانون یکسان قرار داد. اسلام درِ رحمت را بر همه باز فرمود که هرکس می‌خواهد وارد شود بهیچ وجه احتیاج بمرشدی جز کتاب خدا و سنت رسول اکرم (ص) ندارد و اکفتا باین نفرمود بلکه تحذیر کرد از اطاعت مردمانیکه دعوی خاصی داشته باشند چنانکه رسول اکرم (ص) می‌فرماید::((من قال أنا عالم فهو جاهل)) یعنی: هرکس بگوید من عالم هستم پس او نادانست و نیز می‌فرماید: ((أخوف ما أخاف علی أمتی رجل یتأوَّل القرآن یضعه فی غیر مواضعه ورجلٌ یری أنه أحق بهذا الأمر من غیره)). یعنی: بیشتر چیزیکه بر امتم می‌ترسم مردیستکه تأویل می‌کند قرآن را و او را در غیر موضعش قرار می‌دهد و مردیکه دعوی کند و بگوید من سزاوارتر باین امرم.

اسلام تأکید فرمود باینکه نجات انسان فردای قیامت منحصر باعمال صالح است چنانکه می‌فرماید: {وَأَنْ لَیْسَ لِلإِنْسَانِ إِلاَّ مَا سَعَی (۳۹) وَأَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرَی} [النجم/۳۹- ۴۰]. یعنی: و اینکه نیست مر انسان را مگر آنچه سعی می‌کند و بدرستیکه سعی خود را زود باشد که به‌بیند و بهیچ وجه انتساب بشخص بزرگ مؤثّر در سعادت انسان نخواهد بود چنانکه خدمت سید الساجدین عرض شد که چرا تو این قدر بخود مشقت می‌دهی و حال اینکه جدت رسول خدا و جد دیگرت علی مرتضی و پدرت سید الشهداء است فرمود: {فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلا أَنْسَابَ بَیْنَهُمْ} [المؤمنون/۱۰۱]؟؟. یعنی: هنگامیکه در صور دمیده شد و قیامت بپاشد نسب برداشته می‌شود. رسول اکرم می‌فرماید: ((یَا عبَّاسُ ویَا صَفِیَّةُ عَمَّی النبیِّ وَیَا فَاطِمَةُ بِنْتَ محمد! إنِّی لَستُ أُغْنِی عَنْکُمْ مِنْ اللهِ شَیْئاً اشْتَرِیَا إن لی عَمَلی وَلَکُمْ عَمَلُکُمْ)). یعنی: ای عباس و ای صفیه دو عم پیغمبر و ای فاطمه دختر محمد (ص): من نمی‌توانم شما را فردای قیامت نجات دهم عمل من مال من است و عمل شما برای شما است.

اسلام مقرر نمود که اوامر الهیّه بالنسبه بجمیع از کوچک و بزرگ و وضیع و شریف علی السوا است، کوچکترین مسلمانان و بزرگترین آنان یک نحو تکلیف دارند چنانگه می‌فرماید: ((کُلُّکُمْ رَاعٍ وَ کُلُّکُمْ مَسْئُولٌ عَنْ رَعِیَّتِه)). یعنی: همه شما سرپرست هستید و هرسرپرستی مسئول از رعیتش است.

با این قواعد مقتن و احکام مستحکم بشر را از ذلت اسارت نفس بشری دیگر نجات داد و سعادت و شقاوت را گروبند اعمال شخص مقرر نمود و روابط اخوت را مؤکّد و روح مساوات را ساید فرمود و سواد اعظم مسلمانان را دستخوش عده قلیلی قرار نداد که هر قسم بخواهند آنان را تسخیر نمایند و بر طبق هوای خود هرجا بخواهند سوق دهند، والحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدَانَا لِهَذَا وَمَا کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللهُ.

قرآن و حریت عقل[ویرایش]

قرآن چنانکه نفس بشر را از قید راهزنان و شیادان آزادی مرحمت فرمود، همچنین عقل را آزادی مطلق اعطاء نمود چون بزرگترین خصیصه ومهمتر اثریکه انسانرا است همانا قوة تعقّل می‌باشد که بشر را از همجیّت تاریک بمدنیت روشن رسانیده و همین سلاح عقل است که انسانرا در تنازع بقاء موجودات سرآمد جهان گردانیده و از تخوم ارضین تا نجوم سموات را مسخر انسان نمود. اگر انسان عقل را بکار نمی‌انداخت این طور مدارج تکامل و ترقی را نمی‌توانست بپیماید.

غولان راه انسانیت و خوارکنندگان جامعة بشریت دیدند اگر این سلاح انسان که عقل است با علم منضم شود و این شمشیر برنده از غلاف خارج گردد دیگر لشگر خرافات و جنود اباطیل و اوهام در مقابل آن نمی‌تواند مقاومت کند و مسلم است که گمراه کنندگان ریاست و عزت و استفادات دیگرشان موکول بر جهل جامعه و عدم رشد مردم است از این جهت آمدند مردم را براههای مختلف و موهومات گوناگون از تعقل و تفکر بازداشتند تا خود بتوانند بآسانی بمقاصد زشت و آرزوهای پست خود برسند، تصریح کردند که عقل حق ندارد در آنچه این پیشوایان می‌گویند تأمل کند و اگر تعقل و تفکر برای کسی حاصل می‌شد، حکم بالحاد و خروج از دین می‌نمودند و می‌گفتند دین تعبد است و با تعقل مناسبتی ندارد.

رسول اکرم (ص) فرمود: ((الدِّیْنُ هُوَ العَقْلُ وَلا دِینَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَه)) یعنی دین همان عقل است و کسی که عقل ندارد دین هم ندارد و نیز فرمود: ((یا أیها الناس! اعقلوا عن ربکم وتواصوا بالعقل تعرفوا ما أُمِرْتُمْ بِهِ وما نُهِیتُمْ عنه، واعلموا أنه ینجدکم عند ربکم)). یعنی: این مردم تعقل کنید و وصیت بعقل کنید تا بشناسید آنچه را خداوند بشما امر کرده و آنچه را از او نهی فرموده و بدانید که عقل فردای قیامت نزد پروردگارتان شما را یاری می‌دهد.

قرآن باین قواعد الهیه عقل را از بندهای اوهام و اطاعت کورکورانه مرشدان و کاهنان نجات داد و مرشد حقیقی را که عقل است جای‌نشین آنان قرار داد. اسلام بعبادات جوارحی تنها قناعت نکرد بلکه عبادات منضم بعقل را مورد قبول قرار داد چنانکه رسول اکرم (ص) می‌فرماید: ((لا یعجبنَّکم إسلام رجلٍ حتَّی تَعْلَمُوا ما عُقْدَةُ عقله)). یعنی: بشگفت نیآورد شما را اسلام مردی تا اینکه به‌بینید عقد قلبش بر چه‌است.

عبادات بدنیه و طاعات عضلیه بهیچ وجه برای انسان مفید نیست مادامیکه بواسطه ضعف عقل دستخوش هر نوع افراط و تفریط باشد و امور را در غیر موضعش قرار دهد و اشیاء را بغیر میزان وزن کند چنانکه مشاهده می‌کنیم بسیاری از مردم صالح و متقی بواسطه نداشتن عقل گرفتار بدبختیها و نکبتها می‌شوند، در محضر ختمی مرتبت (ص) جمعی مدح شخصی را نمودند و در آن مبالغه کردند رسول اکرم (ص) فرمود: عقل این شخص چگونه است؟ عرض شد که ما از کوشش در عبادت و اقسام خیریکه از او صادر می‌شود عرض می‌کنیم و شما از عقلش سئوال می‌فرماید؟ رسول اکرم فرمود: ((إن الأحمق یصیب بجهله أکثر من فجور الفاجر وإنما یرتفع العباد غداً فی الدرجات الزلفی من ربهم علی قدر عقولهم)). یعنی: مصیبت احمق بسبب نادانی او بیشتر از فجور فاجر است و رفعت مرتبه عباد فردای قیامت در درجات قرب باندازه عقول آنانست و نسبت علم بعقل مثل نسبت غذا بجسم است چنانکه جسم نمو نمی‌کند و زیاد نمی‌شود مگر بواسطه غذا همچنین عقل، قوی و نیرومند نمی‌شود مگر بنظریات علمیه و علوم حقیقیه.

سوم از موانع تعقل پیروی هوی است[ویرایش]

هوی: آن میل نفس بشهواتست. و وجه تسمیه آن بهوی اینستکه صاحب آن در دنیا ببدبختی می‌افتد و در آخرت بهاویه پرت می‌شود.

هوی انسانرا از خیر باز می‌دارد و با عقل ضدیت می‌کند و شخص هوی پرست همیشه از اخلاق، قبایح آنرا انتخاب می‌نماید و از افعال فضایح آنرا ظاهر می‌سازد و پرده مردانگی را پاره می‌کند و راه شرور را باز می‌گرداند، هوی خدای معبود در ارض است خداوند می‌فرماید: {أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ..} [الجاثیة/۲۳]. و در قرآن مجید موارد هوا را مذمت می‌کند چنانکه می‌فرماید: {إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَی الأَنْفُسُ..} [النجم/۲۳] و نیز فرماید: {قُلْ لا أَتَّبِعُ أَهْوَاءَکُمْ..} [الأنعام/۵۶] و امثال آن از رسول اکرم ماثور است که فرمود: ((طاعة الشهوة داءٌ وعصیانها دواءٌ)). طاعت شهوت درد است و نافرمانی آن دواء.

علی علیه السلام می‌فرماید: ((إِنَّمَا أَخَافُ عَلَیْکُمُ اثْنَتَیْنِ‏ اتِّبَاعَ الهَوَی وَطُولَ الأَمَلِ أَمَّا اتِّبَاعُ الهَوَی فَإِنَّهُ یَصُدُّ عَنِ الحَقِّ وَأَمَّا طُولُ الأَمَلِ فَیُنْسِی الآخِرَة)) یعنی: بر شما دو چیز را می‌ترسم متابعت هوی و طول آرزو پس بتحقیق متابعت هوی سد می‌کند از حق و طول آرزو آخرت را از یاد بیرون می‌کند.

و باید دانستکه سلطان هوی قوی می‌گردد تابجائی می‌رسد که شهوات بر انسان غالب می‌شود برای عقل قوه مقاومت نمی‌ماند و بمنتهی مرتبه ضعف می‌رسد، با اینکه قبح شهوات نزد عقل مقهور واضح و هویدا است و این مرتبه از هوی در جوانان بواسطه قوت شهوت و کثرت دواعی بیشتر و غالب است.

هوی در انسان پنهانست و افعال خود را در مقابل عقل جلوه می‌دهد بطوریکه قبیح را حسن و ضار را نافع و باطل را حق می‌پندارد و جهتش آنستکه نفس متمایل بآن چیز است و بواسطه شدت میلی که دارد زشتی و بطلان آن شیء بر عقل پوشیده می‌گردد تا بجائی که باطل را حق صرف و قبیح را حسن می‌پندارد، ((حُبُّکَ الشّیْءَ یُعْمِی وَیُصِمُّ)) یعنی: حب تو چیزیرا از رشد کور می‌کند و از شنیدن موعظه کر. علی (ع) می‌فرماید: ((الهوی عَمًی)).

و دیگر آنکه انسان بواسطة تنبلی و راحت طلبی همیشه متمایل است سهل‌ترین امور را مرتکب شود از این جهت طالب آسانتر می‌باشد هنگامیکه اراده کاری کرد آن روح راحت طلبی آسانتر را نزد او جلوه می‌دهد اگرچه قبیح و ضار باشد و فرار از کار سخت می‌کند اگرچه نیکو و پرنفع باشد، چنانکه بزرگان گفته‌اند: ((الهوی یقظانٌ والعقلُ راقدٌ فمن ثمَّ غلبَ))، هوی بیدار است و عقل خواب از این جهت هوی بر عقل غلبه می‌کند. و فرق میان هوی و شهوت اینستکه هوی مختص بآراء و عقاید است وشهوت مختص بنیل لذات می‌باشد پس شهوت از نتایج هوی و اخص از آنست.

ادله قرآن بر اثبات خالق جهان[ویرایش]

از استقرای کتاب مجید معلوم می‌شود که اثبات صانع عالم بچهار طریق فرموده‌است: ۱- دلیل عنایت ۲- دلیل اختلاف ۳- دلیل اختراع ۴- دلیل فطرت، و ما هر یک را جداگانه بسمع اهل تحقیق می‌رسانیم:

دلیل عنایت[ویرایش]

این دلیل از راه عنایت و توجه بر اسنان واینکه همه موجودات برای او آفریده شده‌است، و مبنای این دلیل بر دو اصل است: یکی آنکه همه موجودات عالم با وجود انسان موافق و سازگار است، دوم آنکه این موافقت ناگزیر باید از طرف فاعل قاصد مرید علیمی باشد زیرا این موافقت و سازگاری ممکن نیست از راه تصادف و اتفاق بعمل آید.

اما اصل اولی ثابت می‌شود با تفکر دراینکه شب و روز و آفتاب وماه وفصول چهارگانه و کرة زمین همگی با وجود انسان سازگار و ملایم است، و همچنین بیشتر حیوانات و نباتات و جمادات و اغلب جزئیات دیگر از قبیل باران و وردخانه‌ها و دریاها و آب و هوا و آتش بالتمام با آن موافلق و ملایم می‌باشند و همینطور با تامل و دقت درعضای بدن انسان و حویان که همه با حیات و وجود انسان توافق دارند این مطلب واضح و روشن می‌گردد و خلاصه هرکه بخواهد بیشتر خدا را بشناسد و اساس توحید او محکم و کامل گردد باید منافع بیشمار یک یک فحص و تحقیق نماید.

و از اینجا اصل دوم نیز ثابت و مبرهن می‌گردد زیرا ممکن نیست که اینهمه موجودات برای منفعت وجود انسان اجتماع کند و این اجتماع بدون ارادة فاعل و از راه تصادف و اتفاق صورت گیرد، مثلاً اگر کسی سنگی به بیند که آنرا طوری کار گذاشه‌اند که برای شستن مناسب و موافق است، شکی نمی‌کند که آن بقصد و ارادة فاعلی انجام یافه‌است و وقوع و قرار یافتن آن بآن صفت از راه اتفاق و تصادف صورت نگرفته‌است و هرگاه سنگی را ببیند که هیئت و وضع آن برای جلوس مناسب نباشد می‌تواند بگوید آن هیئت بدون قصد قاصدی حاصل شده‌است، همینطور اگر کسی بجهان نظر اندازد و آفتاب و ماه و ستارگانرا ببیند و بفهمد که چگونه از حرکت آنها فصول چهارگانه بوجود می‌آید و چگونه روز و شب درست می‌شود و سبب نزول باران و حرکت باد را ملاحظه کند و در اجزاء زمین و حیوان و نبات دقت نماید و در موافقت آب با ماهیان و حیوانات دریائی و سازگاری هوا با مرغان تامل نماید، بدون درنگ بوجود صانعی عالِم و پروردگاری حی و مرید اعتراف خواهد کرد و از عنایتی که در موافقت و ملایمت اجزاء و موجودات عالم با وجود انسان در میانست پی خواهد برد که اینهمه از راه تصادف و اتفاق صورت نگرفته‌است وقصد قاصد و ارادة مریدی درکار بوده‌است. هنگامیکه این دلیل قرآنی بر اثبات خالق جهان واضح شد، اینک آیات وارده از قرآنرا در بیان این دلیل ذکر می‌کنیم:

آیات وارده در قرآن بر دلیل عنایت[ویرایش]

۱- {الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الأَرْضَ فِرَاشًا وَالسَّمَاءَ بِنَاءً وَأَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَکُمْ فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْدَادًا وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ} [البقره/۲۲].

یعنی: آنکه زمین را برای شما بساط گسترده وآسمان را سقفی برافراشته قرار داد و از آسمان آبی مبارک و پرنفع فرستاد، پس بآن باران از زمین میوه‌ها بیرون آورد که روزی شما است پس برای خداوند شریک قرار ندهید و حال اینکه می‌دانید معبودهای شما قادر برآفرینش چیزی نیتسند.

۲- {إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلافِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی البَحْرِ بِمَا یَنْفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنْزَلَ اللهُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ مَاءٍ فَأَحْیَا بِهِ الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِیهَا مِنْ کُلِّ دَابَّةٍ وَتَصْرِیفِ الرِّیَاحِ وَالسَّحَابِ المُسَخَّرِ بَیْنَ السَّمَاءِ وَالأَرْضِ لآَیَاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ} [البقره/۱۶۴].

یعنی: بدرستیکه در خلقت آسمانها و زمین و اختلاف شب و روز و کشتیهائیکه جاری در دریا است، بآنچه که مردم انتفاع می‌برند، و آنچه که خداوند از آسمان فرستاد از برف و باران پس زنده کرد زمین را بآن بعد از مردگی و پراکنده کرد در زمین از جنبنده‌ای و در گردانید بادها را از هر جهتی و ابرهای مسخر میان زمین وآسمان را آیاتیست برای مردمان عاقل.

۳- {اللهُ الَّذِی رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی العَرْشِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی لأَجَلٍ مُسَمًّی یُدَبِّرُ الأَمْرَ یُفَصِّلُ الآَیَاتِ لَعَلَّکُمْ بِلِقَاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ (۲) وَهُوَ الَّذِی مَدَّ الأَرْضَ وَجَعَلَ فِیهَا رَوَاسِیَ وَأَنْهَارًا وَمِنْ کُلِّ الثَّمَرَاتِ جَعَلَ فِیهَا زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهَارَ إِنَّ فِی ذَلِکَ لآَیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (۳) وَفِی الأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجَاوِرَاتٌ وَجَنَّاتٌ مِنْ أَعْنَابٍ وَزَرْعٌ وَنَخِیلٌ صِنْوَانٌ وَغَیْرُ صِنْوَانٍ یُسْقَی بِمَاءٍ وَاحِدٍ وَنُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلَی بَعْضٍ فِی الأُکُلِ إِنَّ فِی ذَلِکَ لآَیَاتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ} [الرعد/۲-۴].

یعنی: خدایتعالی خدائیست که بلند کرد آسمانها را بدون ستونیکه به‌بینید پس از آن مستولی بر عرش شد و رام کرد آفتاب و ماه را جهت مصالح عباد، هر یک از اینها می‌رود و حرکت می‌کند تا وقت نامبرده یعنی مدتی معین که دور خود را به اتمام رساند، و یا جریان دارد تا زمانیکه سِیْر او منقطع گردد و آن روز قیامت است، و خداوند مدبر امر است از ایجاد و اعدام و اذلال و اعزاز و احیاء واماته، تفصیل می‌دهد آیات را شاید شما بدیدار پروردگار خود یقین کنید. و اوست خدائیکه زمین را بسیط کرد بطول و عرض تا منقلب حیوانات باشد و بیافرید در آن کوه‌های محکم پای برجائیکه میخ زمین است و جویهای آب، و از همه میوه‌ها بیافرید در زمین جفت، می‌پوشاند شب را بروز و در این آیات آثار قدرت که ذکر شد، نشانه‌های روشن برای متفکرین است، و در زمین قطعه و پاره‌هائیست پیوسته بیکدیگر و خود این یکی از دلائل قدرت است که با اینکه قطعه‌های زمین بیکدیگر پیوسته‌است بعضی شایسته زراعت و برخی شوره زار و قطعه‌ای ریگستان و پاره سنگستان و دیگر زمین بوستانها است از انگور و کشتها و خرمائیکه چند شاخ آن از یک اصل رسته و غیر صنوان یعنی هر یک شاخه از یک بیخ رسته و همه آنها بیک آب آبداده می‌شود، و تفضیل و برتری دادیم بعض آنها را بر بعضی درخوردن و در آنچه ذکر شد دلالت واضح است برای مردمان عاقل.

۴- {اللهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَأَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَکُمْ وَسَخَّرَ لَکُمُ الفُلْکَ لِتَجْرِیَ فِی البَحْرِ بِأَمْرِهِ وَسَخَّرَ لَکُمُ الأَنْهَارَ (۳۲) وَسَخَّرَ لَکُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دَائِبَیْنِ وَسَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ (۳۳) وَآَتَاکُمْ مِنْ کُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللهِ لا تُحْصُوهَا إِنَّ الإِنْسَانَ لَظَلُومٌ کَفَّارٌ} [إبراهیم/۳۲ -۳۴].

یعنی: خدائیکه بیافرید آسمانها و زمین را و فرستاد ازآسمان آب، پس بیرون آورد بآن آب از میوه‌ها روزی برای شما، و مسخر کرد برای شما کشتی را تا بفرمان خدا جاری در دریا شود، و برای شما نهرها را مسخر کرد وبرای شما آفتاب و ماه را مسخر نمود در حالتی که مستمر در سِیْرَنْد، و شب و روز را برای شما مسخر نمود، وبشما هرچه خواستید مرحمت فرمود و اگر نعمتهای خداوند را بشمارید احصاء نخواهید نمود، بدرستیکه انسان ستمکار و ناسپاس است.

۵- {وَالأَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَأَلْقَیْنَا فِیهَا رَوَاسِیَ وَأَنْبَتْنَا فِیهَا مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْزُونٍ (۱۹) وَجَعَلْنَا لَکُمْ فِیهَا مَعَایِشَ وَمَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرَازِقِینَ (۲۰) وَإِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ (۲۱) وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ فَأَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَسْقَیْنَاکُمُوهُ وَمَا أَنْتُمْ لَهُ بِخَازِنِینَ} [الحجر/۱۹-۲۲].

یعنی: زمین را بسط کردیم و کشیدیم بطول و عرض و در افکندیم کوههای سرافراخته پای بر جا در زمین و در زمین رویانیدیم از هرچیزی موزون، یعنی مقدار بمقدار معین بر وجهی که مقتضای مشیت و حکمت است، و برای شما در زمین اسباب معیشت قرار دادیم، یعنی آنچه قوام عیش شما بوی است، از مطاعم و ملابس و کسیرا که روزی دهنده او نیستید از زن و فرزند و خادم، و چیزی نیست که آدمی به وی محتاج باشد مگر اینکه خزینه‌های او نزد ما است، وآنرا نمی‌فرستیم مگر بآندازه معلوم: و بادهای آبستن کنندة درختان فرستادیم پس از آسمان آب فرستادیم و شما را از آن سیراب کردیم، و شما آب را نگاه دارنده نیستید در چاه و غدیر و چشمه بلکه ما حافظ آنیم.

و از این قبیل آیات که دلالت بر دلیل عنایت می‌کند بسیار و ما این چند آیه را برای نمونه ذکر کردیم.

دلیل اختراع بر اثبات خالق جهان[ویرایش]

و این نیز هم بر روی دو اصل استوار می‌باشد که فطرت بشر بر آن حاکم است:

اول اینکه موجودات همگی اختراع شده‌اند و این خود در حیوان ونبات معلوم و معین است، چنانکه خداوند می‌فرماید: {إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ...} [الحج/۷۳]. کسانیرا که جز خدا می‌خوانید هرگز نمی‌توانند مگسی بیافرینند اگرچه همگی بر آن گردانید، وچون ما نخست اجسام جمادی را می‌بینیم و پس از آن وجود حیات را در آنها ملاحظه می‌کنیم والبته جماد مبدء حیات نیست، پس قطع می‌کنیم که این جنبش و حیات باید از مبدء حی قادری باشد و آن خدای جهانست.

دوم اینکه هر اختراعی را مخترعی لازم است، و از اجتماع این دو اصل معلوم می‌گردد که همه موجودات را فاعل ومخترعی است و هرکه می‌خواهد خدا را بشناسد و این شناسائی را بدرجه کمال برساند باید از جواهر اشیاء و حقایق موجودات آگاهی داشته باشد تا آنکه اختراع حقیقی را بفهمد زیرا هرکه حقیقت شیء را نشناسد از حقیقت اختراع بیخبر خواهد ماند وخداوند بهمین معنی اشاره فرموده‌است: {أَوَلَمْ یَنْظُرُوا فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَمَا خَلَقَ اللهُ مِنْ شَیْءٍ؟..} [الأعراف/۱۸۵] آیا در ملکوت آسمانها و زمین، و انچه خداوند از اشیاء آفریده‌است نگاه نمی‌کنید؟ و ما در اینجا بعضی از آیات وارده بر دلیل اختراع را ذکر می‌کنیم:

آیات وارده در قرآن بر دلیل اختراع[ویرایش]

۱- {أَوَلَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ کَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ المَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَفَلا یُؤْمِنُونَ}؟ [الأنبیاء/۳۰] یعنی: آیا کفار ندیدند و ندانستند آنکه آسمانها و زمین بسته ومجتمع بودند، مراد آنستکه حقیقت واحد بودند، پس جدا کردیم ایشان را از یکدیگر بتنویع و تمییز، و از آب هر حی و زنده‌ای را خلق کردیم، آیا پس نمی‌گروند؟

۲- {وَهُوَ الَّذِی ذَرَأَکُمْ فِی الأَرْضِ وَإِلَیْهِ تُحْشرُونَ} [المؤمنون/۷۹] یعنی: اوست خدائی که شما را در زمین خلق کرد وبسوی او محشور خواهید شد.

۳- {وَمِنْ آَیَاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ إِذَا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ} [الروم/۲۰] یعنی: و از آیات ربوبی است که شما را از خاک خلق کرد پس از آن بشری منتشر در زمین گردیدید.

۴- {أَوَلَمْ یَرَ الإِنْسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذَا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ}؟ [یس/۷۷] یعنی: آیا نمی‌بیند انسان اینکه ما او را از نطفه خلق کردیم پس او دشمن ظاهری شد؟

۵- {فَلْیَنْظُرِ الإِنْسَانُ مِمَّ خُلِقَ. خُلِقَ مِنْ مَاءٍ دَافِقٍ} [الطارق/۵-۶] باید انسان نظر کند از چه خلق شده‌است، از آب جهنده خلق شده‌است.

دلیل اختلاف بر اثبات خالق جهان[ویرایش]

و آن آنستکه هنگامیکه مشاهده کنیم عالم موجودات را می‌بینیم که موجودات بعضی از آنها یک فعل از او صادر می‌شود، مثل آتش که کارش سوزاندن‌است وصورت نوعیه آتش مبدء یک فعل است و صاحب شعور واراده نیست، و اگر موجودی را دیدیم افعال گوناگون از آن صادر می‌شود می‌یابیم که آن موجود مرتبه‌ای از شعور را واجد است چنانکه نبات افعال مختلف از آن صادر می‌شود از جذب غذا و مسک وهضم آن و دفع فضولات وهمچنین تغذیه وتنمیه وتولید مثل، البته موجودی که افعال مختلف از آن صادر می‌شود اکمل واشرف است از موجودی که یک فعل از آن صادر می‌شود، پس از آن عالم حیوان را تحت مطالعه در می‌آوریم می‌بینیم حیوانات حرکات مختلف از آنها صادر می‌شود می‌فهمیم که صاحب اراده و شعورند اگر شعور واراده نبود افعال مختلف از آنها صادر نمی‌شد.

و معنی کمال در موجود آنست که قوای گوناگون در برداشته باشد و هر چه در یک موجود قوا بیشتر باشد کمال در آن بیشتر است، مثلاً مدینه کامل آنست که واجد شئون مختلف و نیز شخصی که عالم بفنون کثیره باشد کامل تر از کسی است که یکرشته یا چند رشته را واجد باشد.

از این بیان نتیجه می‌گیریم، اگر مبدء عالم طبیعت بیشعور بود باید یک رویه بیش نداشته باشد اما هنگامیکه بعالم نظر می‌کنیم می‌بینیم سر تا سر عالم اختلاف وغیریت است دو موجود شبیه یکدیگر نیست موجودات مختلف وگوناگون در این عالم وجود دارد از این اختلاف با شعور ومختار و مریدی باشد یفعل ما یشاء ویحکم ما یرید و اراده و علم وحکمت در این نظام مدخلیت تام دارد پس آشفتگی جهان ما را راهنمائی می‌کند بغیب عالم و در پشت این پرده خدای مرید و مختار یست.

خلاصه تمامی این کثرات واختلافات وهمچنین تغییراتیکه در عالم واقع می‌شود و هر روز عالم رویه‌ای دارد که سابق نداشت، دلیل واضح و برهان قاطع است بر اینکه مبدء با اختیار واراده‌ای مصدر امور وهمه بازگشتشان بخدای جهانست {أَلا إِلَی اللهِ تَصِیرُ الأُمُورُ} [الشوری/۵۳]، و اراده سنیه حضرت حق مدبر ومدیر عالم است.

آیات وارده در قرآن بر دلیل اختلاف[ویرایش]

۱- {وَهُوَ الَّذِی یُحْیِی وَیُمِیتُ وَلَهُ اخْتِلَافُ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ} [المؤمنون/۸۰] یعنی: اوست خدائیکه زنده می‌کند و می‌میراند و مر او راست اختلاف شب و روز.

۲- {وَمِنْ آَیَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلافُ أَلْسِنَتِکُمْ وَأَلْوَانِکُمْ...} [الروم/۲۲] یعنی: و از آیات خداوندیست آفرینش آسمانها و زمین و اختلاف زبانها ورنگهای شما.

۳- {إِنَّ فِی اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ وَمَا خَلَقَ اللهُ فِی السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ لآَیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَّقُونَ} [یونس/۶] یعنی: در اختلاف شب و روز و آنچه خداوند در آسمانها و زمین خلق کرده‌است نشانه هائی‌است برای گروه پرهیزکاران.

۴- {أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ ثَمَرَاتٍ مُخْتَلِفًا أَلْوَانُهَا...} [فاطر/۲۷] یعنی: آیا نمی‌بینی اینکه خداوند آب را از آسمان فرستاد پس بآن آب میوه‌هائیکه رنگهای مختلف دارد بیرون آوردیم.

۵- {وَمِنَ الجِبَالِ جُدَدٌ بِیضٌ وَحُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهَا وَغَرَابِیبُ سُودٌ...} [فاطر/۲۷] و بیرون آوردیم از کوهها راههای سفید و سرخ که مختلف است رنگهای آنها و راههای بسیار سیاه.

۶- {وَمِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَالأَنْعَامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ کَذَلِکَ إِنَّمَا یَخْشَی اللهَ مِنْ عِبَادِهِ العُلَمَاءُ...} [فاطر/۲۸] و از مردمان و جنبندگان و چهارپایان که رنگهای آنها مختلف است همچنین بندگان عالِم از خداوند می‌ترسند.

۷- {وَمَا ذَرَأَ لَکُمْ فِی الأَرْضِ مُخْتَلِفًا أَلْوَانُهُ...} [النحل/۱۳] آنچه را که برای شما در زمین آفرید که رنگهای آن مختلف است.

۸- {أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَلَکَهُ یَنَابِیعَ فِی الأَرْضِ ثُمَّ یُخْرِجُ بِهِ زَرْعًا مُخْتَلِفًا أَلْوَانُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَجْعَلُهُ حُطَامًا}؟ [الزمر/۲۱] یعنی: آیا نمی‌بینی که خداوند آبی را از آسمان فرستاد پس آنرا در چشمه‌هائیکه در زمین است درآورد پس بآن آب کشتها بیرون آورد که رنگهای آن مختلف است پس آن کشت را خشک کرد پس می‌بینی او را زرد پس آنرا ریز ریز نمود؟

دلیل فطرت بر اثبات خالق جهان[ویرایش]

خداوند می‌فرماید::{فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَةَ اللهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا..} [الروم/۳۰] حضرت رسول اکرم (ص) می‌فرماید: ((کُلُّ مَوْلُودٍ یُولَدُ عَلَی الْفِطْرَةِ، ثُمَّ أَبَوَاهُ یُهَوِّدَانِهِ وَ یُنَصّرَانِهِ وَ یُمَجِّسَانِهِ)) یعنی: هر کسی بر فطرت توحید و اسلام از مادر متولد می‌شود مگر اینکه پدر و مادر او را یهودی و نصرانی و مجوس بار بیاورند.

دلیل بر این مطلب اینستکه: همواره مردم از مردی طبع و غریزه و بدون اراده متوجه به خالق جهان می‌شوند، و در شداید وبلایا و سختیها خدای یگانه را بیاری می‌طلبند، و جز ذات مقدس او مسبب الاسباب و مسهل الامور الصعاب نمی‌بینند، و حل مشکلات و قضای حاجات و رفع کربات را در دست قدرت او می‌دانند، و در اقدام بکارهای بزرگ و مبادرت بعملیات مهم بار می‌کنند، و موفقیت و کامیابی را موکول باراده ولطف او می‌دانند، چنانکه قول خدای تعالی بر این معنی گواه‌است:

{قُلْ أَرَأَیْتَکُمْ إِنْ أَتَاکُمْ عَذَابُ اللهِ أَوْ أَتَتْکُمُ السَّاعَةُ أَغَیْرَ اللهِ تَدْعُونَ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ (۴۰) بَلْ إِیَّاهُ تَدْعُونَ فَیَکْشِفُ مَا تَدْعُونَ إِلَیْهِ إِنْ شَاءَ وَتَنْسَوْنَ مَا تُشْرِکُونَ..} [الأنعام/۴۰-۴۱] بگوای محمد: خبر دهید مرا اگر شما راست می‌گوئید در حین نزول عذاب ورسیدن روز قیامت جز خدای عالم کسان دیگر را بیاری می‌طلبید؟ ولی شما فقط خدا را می‌طلبید و او را بیاری می‌خوانید آنگاه خداوند اگر اراده فرمود عذاب را از شما بر می‌گرداند و حاجات شما را بر می‌اورد و در این هنگام شما آنهائیرا که برای خدا شریک قرار داده بودید فراموش می‌کند.

شخصی از حضرت صادق در بارة خدا پرستی سؤال کرد در جواب فرمود: ای بنده خدا هر گز کشتی شما در دریا شکسته‌است در حالتیکه نه کشتی نجات ده موجود بود و نه شناوری می‌دانستی؟ گفت بلی، بعد امام فرمود آیا در این موقع دل تو امیدوار بود که قدرت و نیروی دیگری تو را نجات دهد و از شر غرق شدن و هلاکت خلاصی بخشد؟ گفت بلی، امام فرمود همین قدرت خداوند متعال می‌باشد که بر نجات و خلاصی تو در جائیکه منجی و خلاص دهنده‌ای نیست قادر است بر پناه دادن و فریادرسی تو در جائیکه پناه دهنده و فریادرسی نبود، توانا بود.

و از این جهت است که دین مبین اسلام مجرد اقرار بوجود باری را کافی می‌داند و مردم را بغور در ذات الهی وتعمق در صفات خداوندی مکلف نکرده‌است و این را مخصوص دسته‌ای که طالب زیادتی تبصر و معرفت می‌باشند نموده‌است زیرا مردم خود بفطرت توحید سرشته و غریزه و جبلت آنان بر این معنی کافی می‌باشد و استدلالات علمی و براهین فلسفی برای رَدّ بر اهل ضلال وکسانیکه از جای فطرت سلیمه خارج شده‌اند وضع شده‌است اگر چه اصل معرفت باری فطریست و کوچکترین تنبهی در سلوک جاده معرفت کافیست، اما معرفت خود دارای درجات مختلف و مراتب متعدد می‌باشد و در شدت و ضعف و بطوء و سرعت و قلت و کثرت و کشف و شهود متفاوت است وعقول و افهام مردم در ادراک آن باندازه مراتب مختلفی که دارند مختلف است، هر کسی را برای وصول باین مقصود راهی در پیش است هدایت و وصول بمعرفت الهی و سیراب شدن از سلسبیل توحید بعدد نفوس خلایق است چنانکه بعضی گفته‌اند: الطرق الی الله بعدد انفاس الخلایق خداوند می‌فرماید: {هُمْ دَرَجَاتٌ عِنْدَ اللهِ...} [آل عمران/۱۶۳] آنان نزد خدا مراتبی دارند ونیز می‌فرماید: {یَرْفَعِ اللهُ الَّذِینَ آَمَنُوا مِنْکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا العِلْمَ دَرَجَاتٍ...} [المجادلة/۱۱].

از این بیانات معلوم شد که ظاهرترین و آشکارترین موجودات ذات باری جل جلاله‌است پس ناچار می‌بایست که شناختن و معرفت آن اول معارف بشری و مبدء معلومات انسانی گردد و فهم آن برای عقول و اذهان آسانترین مفاهیم باشد ولی ما می‌بینیم که امر بر عکس است پس ناچار اینرا سببی است.

اینکه گفتیم خداوند اجلی و اظهر موجوداتست، با مثال کوچکی معلوم می‌شود: شخصیرا می‌بینید که مشغول نوشتن کتاب یا دوختن لباس است، ظاهرترین وجلیترین صفات آنمرد حیات و علم و قدرت اوست، اما صفات باطنی او از قبیل غضب و شهوت و خلق و مرض و صحت او بر ما معلوم نیست صفات ظاهری او را نیز در مرحله نخستین تشخیص نمی‌دهیم و در بعضی دیگر از صفات ظاهری او شک و تردید می‌کنیم، اما صفاتیکه اظهر تمام صفات است در مرحله اول ذهن متوجه آن نمی‌گردد و هیچگونه شک و تردیدی راجع بآن صفات در فکر ما راه نمی‌یابد همان وجود حیات و علم و توانائی اوست این صفات مانند صفات دیگر از قبیل رنگ بشره و طول و عرض بحواس خمسه ظاهری ادراک نمی‌شود بلکه بلا فاصله پس از دیدن حرکت دست و نوشتن یا دوختن او پی به اراده و علم و حیات او می‌بریم.

همچنین اگر نظری بجهان و ما سوی الله بیاندازیم و آنچه را که با حواس پنجگانه خود از دریا و خشکی و کوه و بیابان و نبات و جماد و حیوان و کرات آسمانی و ستارگان ثوابت و سیارات و ماه و خورشید مشاهده کنیم و تحت مطالعه درآریم از این جنبش و حرکت دائمی و از این موجودات و مصنوعات مختلف و از این تطورات گوناگون و تحولات عدیده که در نفوس خود و همنوع و همجنس خود و در کلیه ذرات عالم می‌بینیم بوجود صانعی که دارای حیات و علم و توانائی است اقرار و اعتراف می‌کنیم بلکه پیش از آنکه جهانرا در تحت مطالعه و مشاهده درآوریم از علم بنفس خود و حرکات و اطوار که ناشی از آنست و از مشاهده اعضای بدن و سر و دست و پا و گردن و مغز و قلب می‌فهیم که ساخته و پرداخته یک صانع توانا و عالم و حی می‌باشیم و چون مشاهده و علم بنفس اسبق علوم نتیجه این مشاهده که اقرار بوجود صانع حی مدرک باشد اظهر و اسبق و اجلای جمیع معارف خواهد بود.

و در صورتیکه دست نویسنده و خیاط، بدانش وحیات و توانائی او دلالت کند چگونه این همه موجودات از بشر و حیوان و نبات و جماد و اختلاف انواع و انفس و ترکیب اعضاء و گوشت و پوست و استخوان و اعصاب و خلاصه همه ذرات یکایک بر موجودیت او شاهدی ناطق و گواهی صادق نباشند و مشاهده این معنی عقول را خیره ساخته و کمیت افکار و اندیشه‌ها را در وادی حیرت لنگ می‌کند زیرا کدام دیده‌ایست که از مشاهدة عظمت خیره نگردد و از مطالعة جمال و جلال لا یتناهی مبهوت و متحیر نباشد.

صعوبت فهم توحید[ویرایش]

صعوبت و اشکالی که در فهم حقایق پیش می‌آید ناشی از دو سبب است یکی بواسطه غموض و دقت و پیچیدگی که در خود مطلب است و دیگری شدت وضوح و ظهوری که در بعضی از اشیاء شدت اشراق آفتاب و نور خیره کننده آن و ضعف باصره خود روزها از رؤیت اشیاء عاجز و ناتوان است و همینکه آفتاب جهانتاب چهره خود را از جهانیان نهان می‌سازد و دامن نور و روشنائی خود را از عالم فرا می‌کشد شب مجال یافته و بیرون میاید و دنبال صید و شکار خود می‌رود.

عقول و افکار ما نیز ضعیف است و جمال حضرت الهیه در نهایت اشراق و ظهور و در غایت اناره و روشنائی و در اقصی مراتب احاطه و شمول می‌باشد چنانکه در ملکوت آسمان و زمین ذره‌ای از حیطه اقتدار او بیرون نیست {هُوَ الأَوَّلُ وَالآَخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ} [الحدید/۳] و کوچکترین تقسیمات عالم و بزرگترین مظاهر طبیعت پروردة دست توانای اوست از این سبب معرفت و شناسائی او خالی از اشکال و ابهام نیست پاک و منزه خدائیکه روشنی و ظهور او موجب خفای او گشته‌است و عظمت لا یتناهیش علت احتجاب او از عیون و ابصار گردیده و نباید از این معنی ابراز شگفتی و تعجب نمود زیرا موجودات دیگر همگی باضداد و مباینات خود شناخته می‌شوند.

ظهور جملة اشیاء بضد است ولی حق را نه مانند ونه نداست

حقیقتی که وجود او عام و بر اشیاء احاطه تام داشته باشد و فیض او همه را فراگیرد فهم و شناختن او خالی از صعوبت و اشکال نخواهد بود وچون اشیاء همگی مختلف اند از خواص هر یک شناختن اضداد آن آسان می‌باشد و اگر همه در دلالت عام و مشترک بودند فهم آنها خالی از صعوبت نبود چنانکه اگر آفتاب دائماً در وسط السماء می‌درخشید و حرکتی برای زمین در میان نبود و هیچ موجودی مانع از عبور نور آفتاب نمی‌شد فهمیدن و شناختن اینکه نوری در عالم هست از جمله مشکلات بود وهمه مردم الوان و رنگها را از خود اجسام می‌دانستند و حقیقت اجسام را همان رنگ می‌پنداشتند و اگر شخص دانشمندی از نور و فواید آن بر آنان سخن می‌راند منکر می‌شدند و اگر آن شخص می‌گفت اینهمه الوان مختلف و رنگهای گوناگون که می‌بینید در اثر موجودی است که نور نامیده می‌شود و اگر آن از میان برود رنگ ولونی باقی نخواهد ماند و سیاه و سفیدی دیده نخواهد شد فهم این مطلب بر آنان سخت و دشوار می‌آید وغالب مردم از نادانان و بیخردان بتکذیبش برمی‌خواستند و او را مسخره می‌کردند.

ولی چون زمین در حرکت است و آفتاب هر شب غروب می‌کند و مردم دچار تاریکی و ظلمت می‌شوند و رنگها و الوان را از هم تشخیص نمی‌دهند می‌دانند که رؤیت اجسام تنها از برکت نور است پس به بینید که چگونه عمومیت و شمول و ظهور دائمی و تجلی همیشگی آفتاب موجب عسرت و صعوبت فهم نور می‌گردد:

چندین هزار ذره سراسیمه می‌دوند در آفتاب وغافل از این کافتاب چیست

همین طور رحمت واسعه وفیض عام حق موجب اختفای آن از دیدگان ضعیف وعقول نارسا و افکار کوتاه می‌گردد، و اگر این فیض شامل لحظه‌ای از جهان منصرف می‌گردید و این رحمت واسعه آنی منقطع می‌شد موجودات در دریای فناء غوطه‌ور می‌گشتند و در بیابان عدم مفقود می‌شدند آنگاه وجود این مشیت ازلیه معلوم می‌گردید «اگر نازی کند از هم فرو ریزید قالبها» {لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلا نَوْمٌ} [البقره/۲۵۵]، وکسانی که از عقل توانا و فکر روشن نصیبی دارند و در جمیع موجودات تجلیات الهی را مشاهده می‌کنند و مؤثری جز او نمی‌بینند بلکه از این جهت که صنع الهی هستند و آثار هستند و آثار اراده و مشیّت پروردگار می‌باشند چنانگه اگر کسی کتابی یا شعری به‌بیند آنرا از جهت مرکب و مداد کاغذ نگاه نمی‌کند بلکه از این جهت که چکیده و خلاصه فکر نویسنده و یا اثر طبع و قریحه شاعر می‌باشد همیچین موحد حقیقی آنستکه مؤثری جز خدا نشناسد و در جهان فاعلی جز ذات حق نداند.

پس تمامی این اموری که نزد دانشمندان خبیر وعلمای بصیر معلوم ومعین است مشکل و دشوار می‌گردد بسبب ضعف افهام و نقص عقول مردم تا بجائی می‌رسد که علماء و دانشمندان نیز از بیان و روشن ساختن آن با عبارات صریح و آشکار عاجز می‌شوند و اغلب آنان بخود پرداخته و گمان برده‌اند که بیان وفهماندن بدیگران سودی ندارد: این بود علت وسبب آنکه اذهان مردم از معرفت حق متعال قاصر است.

وسبب دیگر آنکه این همه مدرکات و محسوسات و شواهد را که بوجود صانع دلالت دارند انسان از زمان کودکی بتدریج می‌بیند و ایام صباوت و کودکی روزگاریست که قوای عاقله انسان هنوز رشد نکرده و بحد کمال نرسیده‌است و طفل مستغرق در شهوات و مشغول و سرگرم بمحسوساتست از این جهت طول انس به محسوسات اهمیت آن را از میان می‌برد.

اگر همین انسان بطور ناگهانی حیوانی غریب مشاهده کند یا موجودی که خلاف عادتست به‌بیند در دریای شگفتی غوطه‌ور شده زبان و طبیعت و فطرت او بمعرفت الهی باز خواهد شد و بی‌اختیار خواهد گفت: سبحان الله! در صورتی که همین انسان در طول بیست و چهار ساعت اعضای بدن و چشم و گوش و دماغ خود و سایر حیوانات را که با آنها انس گرفته می‌بیند در حالیکه خلقت آنها عجیب‌تر و دقیق‌تر است و با این همه تعجب نمی‌کند و نام خدا بر زبان نمی‌آورد و شهادت و گواهی آن را بوجود باری حس نمی‌کند و این نیست مگر بسبب طول انس و اُلفتی که از زمان کودکی با آنها داشته‌است. اگر فرض شود کور مادرزادی پس از آنکه به سنّ بلوغ و رشد رسید یک مرتبه دیدگانش باز شود و آسمانها و زمین را به‌بیند و ستارگان و گوهها را مشاهده کند عقلش خیره خواهد شد و بذکر باری تعالی و عظمت خلقت و شهادت و گواهی همه آنها بصانع حی و مدرک و علیم رطب اللسان خواهد گردید. و همچنین فرو رفتن مردم در مادیات و غلّو در شهوات و احتیاجات زندگی آنان را از توجه باین معنی باز می‌دارد.

لَقَدْ ظَهَرْتَ فَلا تَخْفیِ عَلی اَحَدٍ اِلا عَلی اَکْمَهٍ لا یَعْرِفُ القَمَرا

لکِنْ بَطَنْتَ بِما اَظْهَرْتَ مْحُتَجِباً وَکَیْفَ یَعْرِفُ مَنْ بِالعُرفِ اسْتَتَرا

و در کلام سید الشهداء حسین بن علی علیه السلام در دعای عرفه نیز این مطلب وارد شده‌است ((کَیْفَ یُسْتَدَلُّ عَلَیْکَ بِمَا هُوَ فِی وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إِلَیْکَ؟ أَیَکُونُ لِغَیْرِکَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَیْسَ لَکَ حَتَّی یَکُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَکَ؟؟ مَتَی غِبْتَ حَتَّی تَحْتَاجَ إِلَی دَلِیلٍ یَدُلُّ عَلَیْکَ؟ وَمَتَی بَعُدْتَ حَتَّی تَکُونَ الآثَارُ هِیَ الَّتِی تُوصِلُ إِلَیْکَ؟ عَمِیَتْ عَیْنٌ لا تَرَاکَ وَ لا تَزَالُ عَلَیْهَا رَقِیباً وَخَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّکَ نَصِیباً)) یعنی چگونه با چیزی که در وجود محتاج تو است بتو استدلال می‌کنند آیا دیگران در ظهور و آشکاری از تو بالاترند تا آنکه تو را ظاهر و آشکار کنند؟ تو کِیْ پنهان شدی تا از آثار بتو برسند؟ چشمی که تو را نبیند کور است و بنده‌ایکه از دوستی تو نصیبی ندارد در زیان و خسارت است.

توحید قرآن[ویرایش]

مردم از توحید جز توحید ربوبیت نمی‌دانند و آن عبارتست از اینکه اقرار نمایند باینکه خدا آفرینندة همه اشیاء است و این توحید را مشرکین و بت پرستان نیز معترفند چنانگه در قرآن مجید می‌فرماید:

{وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللهُ..}[لقمان/۲۵] اگر از آنان بپرسی کیست آنکه آسمانها و زمین را بیافرید؟ هر آینه خواهند گفت خدا است. ونیز می‌فرماید: {وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللهِ إِلاَّ وَهُمْ مُشْرِکُونَ} [یوسف/۱۰۶] بیشتر آنان بخدا ایمان نیاورده‌اند مگر آنکه مشرک هستند.

و اما توحیدی که خداوند بندگان خود را بآن امر فرمود توحید الوهیت می‌باشد که متضمن توحید ربوبیت نیز هست و آن عبارت از اینستکه تنها خدایرا بپرستند وشریکی برای او قرار ندهند تا اینکه دین تنها برای خدا باشد و از کسی جز او نترسند و کسی را جز او نخوانند و خدا محبوب‌ترین چیزها برای بنده باشد و دوستی بندگان و دشمنی آنان برای رضای خدا باشد، عبادت تنها برای خدا کنند و توکل بر خدا نمایند و چون عبادت جمع میان حب و کوچکی نسبت بمعبود می‌باشد بایستی پرستش خدا کامل‌ترین حبها و منتهای تذلل‌ها را دربرداشته باشد باید بندگان روی از او برنگردانند و شریک برای او قرار ندهند و کسی را جز او ولیّ و شفیع نشناسند.

و این توحید در بیشتر مواضع از قرآن ذکر شده‌است و قطب وحی قرآنست و ما رساله‌ای در این باب نوشته‌ایم و مراتب شرک را گوشزد نموده‌ایم، قارئین را بآن کتاب حواله می‌کنیم و از خداوند متعال اجر می‌خواهیم و در اینجا بطور اشاره ذکر می‌کنیم.

و این توحید در الوهیت و عبادت متضمن توحید در دانش و گفتار و توحید در اراده و کردار می‌باشد.

توحید در دانش و گفتار در سوره مبارکه اخلاص بیان گردیده‌است خداوند می‌فرماید: {قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ (۱) اللهُ الصَّمَدُ (۲) لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ (۳) وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُوًا أَحَدٌ} [الإخلاص/۱-۴]. بگو او خدای یگانه‌است خداوندی است منزه که قصد و توجه همه بسوی وست. نزائیده و زائیده نشده‌است. و کسی با او همتا نیست.

توحید در عبادت واراده و کردار در این سوره مبارکه ذکر شده‌است: {قُلْ یَا أَیُّهَا الکَافِرُونَ (۱) لا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ (۲) وَلا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ (۳) وَلا أَنَا عَابِدٌ مَا عَبَدْتُمْ (۴) وَلا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ (۵) لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینِ} [الکافرون/۱-۶] بگو پیغمبر ای کافران آنچه را که می‌پرستید نمی‌پرستم و شما هم آنچه را که می‌پرستم نمی‌پرستید و من آنچه را که پرستیدید نه پرستیدم و شما هم آنچه را که می‌پرستم نپرستیدید دین شما برای شما و دین من برای من است.

توحید نخستین شامل اثبات صفات کمال برای خدا می‌باشد و این معنی با اثبات اسماء حسنی تمام می‌شود و دومی متضمن اخلاص دین برای رب العالمین می‌باشد.

چنانگه خداوند می‌فرماید {وَمَا أُمِرُوا إِلاَّ لِیَعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ} [البینه/۵] یعنی: مأمور نشد مگر از بهر آنکه خدایرا پرستش کنند و دین را بهر او خالص گردانند.

توحید نخستین برائت و دوری جستن از تعطیل است و دومی دوری از شرک.

تعطیل نظیر اینکه ابراهیم در بارة خدای عالم با قوم خود استدلال کرد و اما شرک دارای امثله فراوانی است و وجود آن در میان ملل بسیار است و مشرکین دشمن جمیع انبیاء می‌باشند و در میان دشمنان شیخ الانبیاء حضرت ابراهیم و ختمی مرتبت (ص) معطّله و مشرک هر دو بودند ولی معطّلة محض خیلی کم بودند و آنان کسانی هستند که تعطیل در ذات خدا را قایلند، اما کسانیکه تعطیل را در صفات کمال الهی می‌دانند عدة زیادی هستند و تعطیل در صفات مستلزم تعطیل در ذات می‌باشد.

و هر کس برسول خدا و ائمه هدی و اصحاب آن بزرگوار نزدیکتر باشد بکمال توحید و ایمان و عقل و معرفت نزدیکتر خواهد بود و هر کس از آنان دورتر باشد از صفات مذکور دورتر است.

و مردم را در اثبات توحید در الهیت و فاعلیت مسالک مختلف است و در کتب قوم از فلاسفه و متکلمین مشروحاً ذکر شده‌است و چون مبنای رساله بر بیان ادله قرآنست ما در اینجا از ادله فلاسفه و متکلمین اعراض می‌کنیم و قارئین را حواله بکتب مدونه در این باب می‌نمائیم و صرفاً دلیل قرآن بر توحید در فاعلیت خالق جهانرا ذکر می‌کنیم.

دلیل قرآن بر توحید فاعلیت[ویرایش]

مسلک قرآن در اثبات این توحید عبارت از شناختن و معرفت {لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ} [البقره/۱۶۳] است و در این کلمه نفیی است که بر ایجاب آن زاید است و نفی الوهیت از ما سوی الله در سه آیه از کتاب مجید اثبات شده‌است.

۱- {لَوْ کَانَ فِیهِمَا آَلِهَةٌ إِلا اللهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللهِ رَبِّ العَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ} [الأنبیاء/۲۲] یعنی: اگر در آسمان و زمین خدایانی بود غیر از خدای بحق که تدبیر امور کنند هر آینه آسمان و زمین تباه شدی و نظام کارها در هم شکستی چه اگر خدایان در مرادی موافق باشند چندین قدرت بر یکمقدور طاری گردد و اگر در کاری مخالفت نمایند آن کار ناساخته بماند پس مدبر عالم یکی است و جز الله نشاید پس منزه‌است خدائیکه رب عرش است از آنچه وصف می‌کند.

دلالت این آیه مبارکه بر معنی توحید واضح و آشکار است زیرا همه کس بالطبع می‌داند که اگر دو پادشاه در حوزه اقتدار خود بخواهند یک عمل انجام دهند آن عمل فاسد خواهد شد و آن دو پادشاه نخواهد توانست تدبیر کشوری را بعهده گیرند زیرا از دو تن فاعل که از فاعل که از نوع واحد باشند فعل واحد سر نمی‌زند پس یا باید امور آن کشور ضایع و مهمل بماند و یا آنکه یکی از آن دو از کار بر کنار باشد و این هر دو صورت با مقام الوهیت منافات دارد.

۲- {مَا اتَّخَذَ اللهُ مِنْ وَلَدٍ وَمَا کَانَ مَعَهُ مِنْ إِلَهٍ إِذًا لَذَهَبَ کُلُّ إِلَهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلا بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ سُبْحَانَ اللهِ عَمَّا یَصِفُونَ} [المؤمنون/۹۱] یعنی: خداوند فرزند نگرفت و یا او هیچ خدائی در الوهیت شریک نیست چه اگر او را شریک باشد در خدائی و خدا باید آفریننده بود پس شریک او باید مخلوقی داشته باشد آن هنگام باید هر خدائی مخلوق خود را با خود ببرد و مستقل در مخلوق خود باشد و مخلوق هر خدائی باید ممتاز از مخلوق خدای دیگر باشد اما وقتیکه می‌بینیم که میان مخلوقات این قسم جدائی نیست و عالم موجود واحدی است پس ثابت می‌شود که خدای جهان یکی است و دیگر آنکه اگر با او خدای دیگری بودی و مخلوق خود را جدا کردی و ملک آن از ملک دیگری ممتاز شدی هر آینه میان خدایان نزاع و جنگ پدید آمدی چنانکه از حال ملوک دنیا معلوم است و بر تری جستندی و برخی از آلهه بر برخی غلبه خواستندی و هنگامیکه مشاهده شد این طور نیست و عالم موجود واحد است پس او را شریک نبود پاک خدایا تعالی از آنچه وصف می‌کنند.

۳- {قُلْ لَوْ کَانَ مَعَهُ آَلِهَةٌ کَمَا یَقُولُونَ إِذًا لابْتَغَوْا إِلَی ذِی العَرْشِ سَبِیلاً (۴۲) سُبْحَانَهُ وَتَعَالَی عَمَّا یَقُولُونَ عُلُوًّا کَبِیراً} [الإسراء/۴۲-۴۳] و این آیه مثل آیه اول می‌باشد یعنی برهان بر امتناع دو خدا است که یک فعل داشته باشند.

معنی آیه: اگر در زمین و آسمان خدایان قادر بر ایجاد عالم وخلق آن غیر از خدای بحق باشند و نسبت آن خدایان بعالم همان نسبت خدای بحق باشد هر آینه واجبست با خدا بر عرش باشند پس لازم می‌آید دو موجود متماثل به محل واحد یک نسبت داشته باشند و این خود ممتنع است که دو موجود متماثل بیک محل یک نسبت داشته باشند بجهت این که وقتی نسبت متحد شد منسوب متحد خواهد بود یعنی جمع نمی‌شود در نسبت به محل واحد همچنانکه دو موجود در محل واحد حلول نمی‌کند ولی امر در نسبت خدا بعرش بعکس است یعنی عرش قایم بخدا است نه اینکه خدا قایم بعرش باشد چنانکه خداوند می‌فرماید {وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلا یَئُودُهُ حِفْظُهُمَا} [البقره/۲۵۵] و زمانی که ممتنع شد عالم قائم بدو موجود باشد نتیجه می‌گیریم مبدء عالم یکی است.

این بود ادله قرآنی بر امتناع دو خدا و دلیلی که متکلمین از آیه دوم استنباط کرده‌اند و نام آنرا دلیل تمانع گذارده‌اند نه دلیل طبیعی است و نه شرعی اما اینکه دلیل طبیعی نیست زیرا که از مقولة برهان نمی‌باشد و اما از ادله شرعی نیست جهتش آنستکه عامه بفهم آن قادر نیستند تا چه رسد بآنکه قانع گردند و دلیلی که ذکر می‌کنند چنین است که هرگاه دو خدا باشد جایز است که اختلاف کنند و چون اختلاف کردند باید یکی از سه صورت را داشته باشد و چهارمی ممکن نیست: یا مقصود هر دو حاصل گردد و یا مراد هیچکدام بحصول نپیوندد، و یا مقصود یکی از آن دو حاصل شود، در صورت نخستین باید عالم هم موجود گردد و هم معدوم و آن از محالاتست، در صورت دومی لازم می‌آید که عالم نه موجود گردد و نه معدوم و این نیز از جمله ممتنعاتست، در صورت سوم آنکه مقصودش حاصل شده خدا است و دیگری را از خدائی نصیبی نیست زیرا آن عاجز است و عاجز نمی‌تواند خدا باشد.

وجه ضعف و نادرستی این برهان آنکه همچنانکه اختلاف آنها جایز است اتفاق و موافقتشان نیز جایز می‌باشد و بایستی بطلان این صورت را نیز ذکر کنند.

و فساد صورت توافق از این راه‌است که می‌گوئیم اگر این دو خدا در کلیه اعمال با هم تعاون و یاری داشته باشند مانند دو نفر صنعتگر که سر ساختن شیء واحدی با هم مساعدت می‌کنند لازم می‌آید که هیچیک از آنان مرتبه الوهیت را دارا نباشند زیرا تعاون و یاری ناشی از احتیاج و نیازمندی است و احتیاج و نیازمندی لایق مقام ربوبی نمی‌باشد و اگر هر کدام قسمتی از عالم را آفریده باشند معلوم می‌شود که قادر بر آفریدن قسمتهای دیگر نیز می‌باشند ولی هر یک بآفریدن قسمتی اکتفاء کرده‌اند و این معنی در حق هر یک از آنان موجب نقص می‌گردد و نقص سزاوار خدای جهان نمی‌باشد پس بایستی هر کدام عالمی علی حده و جهانی دیگر بسازند و چون عالم واحد است معلوم می‌شود که خدای عالم نیز واحد می‌باشد.

از این بیان معلوم شد که آنچه از معنی آیه شریفه استنباط کردیم غیر از معنائی است که متکلمین گفته‌اند و از قول باری تعالی {وَلَعَلا بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ} [المؤمنون/۹۱] نه تنها فساد جهت مخالفت معلوم می‌شود بلکه بطلان صورت موافقت هم معلوم می‌گردد زیرا برهان آنان شرطیه منفصله‌است در صورتی که آیه مبارکه بیان دلیلی را می‌کند که بصورت شرطیه متصله می‌باشد.

ومحالاتی که مرجع دلیل متکلمین است عبارت از اینستکه عالم یا باید موجود و معدوم باشد و یا نه موجود و نه معلوم و یا آنکه خداوند عاجز و مغلوب باشد و این همه محالاتی است که امتناع آن دائمی ومقید بوقتی نیست.

اما محالی که مبنای دلیل کتاب خداست موقت می‌باشد و آن عبارت از فساد عالم در حین وجود است.

دلیل قرآن بر اثبات نبوت[ویرایش]

استدلال قرآن بر نبوت مبتنی بر دو اصل است:

اصل اول اینکه از متواترات و مسلماتست که صنفی از بشر پیدا شدند موسوم به انبیاء و رسل و این صنف بکمک وحی الهی بودند نه بتعلم بشری و برای مردم شرایع و ادیانرا وضع کردند و انکار این سنخ از مردم انکار بدیهیاتست مثل اینکه کسی نمی‌تواند بگوید فلاسفه و مخترعین و اطباء و قائدین سیاسی در بشر نیامدند.

زیرا همه بزرگان و فلاسفه و قاطبه مردم (جز عده کمی که قابل اعتناء نبوده و جزو دهریه منسوب می‌شوند) اتفاق دارند بر اینکه در روزگار گذشته اشخاصی بودند که از جانب خدا بر آنان وحی نازل می‌شد و از روی سعادت همین وحی مردم را بجانب علم و دانش و کارهای نیکو که موجب سعادت نشأتین و خوشبختی موطنین آنانست دعوت می‌کردند و آنانرا از اعتقادات فاسده و کارهای زشت منع می‌فرمودند و پر واضح است که این سنخ اعمال و اقوال منحصر بانبیاء عظام و رسل کرام است و دلیل بر این اصل از کتاب خدا:

۱- آیه مبارکه {إِنَّا أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ کَمَا أَوْحَیْنَا إِلَی نُوحٍ وَالنَّبِیِّینَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَوْحَیْنَا إِلَی إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ وَالأَسْبَاطِ وَعِیسَی وَأَیُّوبَ وَیُونُسَ وَهَارُونَ وَسُلَیْمَانَ وَآَتَیْنَا دَاوُودَ زَبُورًا (۱۶۳) وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْنَاهُمْ عَلَیْکَ مِنْ قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ وَکَلَّمَ اللهُ مُوسَی تَکْلِیمًا (۱۶۴) رُسُلاً مُبَشِّرِینَ وَمُنْذِرِینَ لِئَلاَّ یَکُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَکَانَ اللهُ عَزِیزاً حَکِیماً} [النساء/۱۶۳-۱۶۵] یعنی: ما وحی فرستادیم بسوی تو همانطوریکه وحی کردیم بسوی نوح و پیغمبران بعد از او، چون هود و صالح و شعیب، و وحی کردیم بسوی ابراهیم و اسمعیل و اسحق و یعقوب و عیسی و ایوب و یونس و هرون و سلیمان و دادیم به داود زبور را، و دیگر فرستادیم پیغمبرانی که برای تو نام بردیم و قصه ایشانرا خواندیم بر تو پیش از این و پیغمبرانیکه حکایت و ذکر آنانرا برای تو نکردیم، و سخن گفت خدا با موسی سخن گفتنی و فرستادیم پیغمبران را مزده دهندگان اهل ایمان و بیم کنندگان کافران تا مردمان را پس از فرستادن رسولان بر خداوند حجتی نباشد یعنی نگویند که ما را پیغمبری نبود که بایمان دعوت کند و از شرک باز دارد و خداوند در آنچه از فرستادن رسل خواست غالب است و آنچه که تدبیر در امر نبوت کرد محکم کار است.

۲- {قُلْ مَا کُنْتُ بِدْعًا مِنَ الرُّسُلِ وَمَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَلا بِکُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا یُوحَی إِلَیَّ وَمَا أَنَا إِلاَّ نَذِیرٌ مُبِینٌ} [الأحقاف/۹] یعنی: ای پیغمبر (ص) بگو بمشرکین من نو درآمده از پیغمبران نیستم یعنی من اول کسی نیستم که به پیغمبری مبعوث شده باشم چه پیش از من پیغمبرانی بودند پس چرا منکر نبوت من می‌شوید؟ و نمی‌دانم بمن و بشما چه خواهند کرد، پیروی نمی‌کنم مگر آنچیزیکه وحی کرده می‌شود بمن ومن نیستم مگر بیم کننده آشکار.

اصل دوم اینکه هر کس بوحی الهی وضع شریعت نمود نبی و پیغمبر نامیده می‌شود و این اصل نیز قابل تردید و شبهه نمی‌باشد زیرا همه کس می‌دانند همچنانکه طب شفا دادن از ناخوشیها است و آنکه متصدی این امر باشد طبیب نامیده می‌شود نبوت نیز وضع شرایع بوحی الهی است و آنکه متکفل این کار باشد نبی و رسول خوانده می‌شود و شاهد بر این اصل از کتاب خدا:

۱- {یَا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَکُمْ بُرْهَانٌ مِنْ رَبِّکُمْ...} [النساء/۱۷۴] یعنی ای مردم از طرف خداوند برای شما برهانی آمد.

۲- {یَا أَیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَکُمُ الرَّسُولُ بِالْحَقِّ مِنْ رَبِّکُمْ فَآَمِنُوا خَیْرًا لَکُمْ وَإِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَکَانَ اللهُ عَلِیمًا حَکِیمًا} [النساء/۱۷۰] یعنی ای مردم آمد شما را رسول بحقی از طرف پروردگارتان پس بگروید بهتر است برای شما و اگر کفر ورزید پس بدرستیکه برای خداوند آنچه در آسمانها و زمین است و خداوند علیم و حکیم است.

۳- {لَکِنِ اللهُ یَشْهَدُ بِمَا أَنْزَلَ إِلَیْکَ أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ وَالْمَلائِکَةُ یَشْهَدُونَ وَکَفَی بِاللهِ شَهِیدًا} [النساء/۱۶۶] یعنی لکن خدایتعالی گواهی می‌دهد وتبیین نبوت تو را می‌کند بآنچه فرو فرستاده‌است بتو که آن قرآنست معجزة روشن فرو فرستاد قرآن را بعلم خاص خودش و فرشتگان نیز بنبوت تو شهادت می‌دهند.

۴- {لَکِنِ الرَّاسِخُونَ فِی العِلْمِ مِنْهُمْ وَالْمُؤْمِنُونَ یُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ...} [النساء/۱۶۲] یعنی لکن راسخون در علم از بنی اسرائیل و مؤمنین ایمان می‌آورند بآنچه پیش از تو از کتب آسمانی فرستاده شد اگر گفته شود میزان شناختن اصل نخستین (وجود پیغمبران و رسل) چیست و ما پیغمبران را از کجا و بچه وسیله‌ای بشناسیم و نیز ما از کجا بفهمیم که مطالب و آیات قرآنی وحی الهی می‌باشد؟

در پاسخ می‌گوئیم: میزان معرفت انبیاء و رسل اول دانسته می‌شود بانذار و بیمی که کردند بالنسبة بامور آینده و دیدیم آنچه را انذار کردند واقع شد و دیگر بمقالات و کلماتیکه از انبیاء صادر می‌شود از مسائل عقلیه که عقول بشر بدان راه ندارد و همچنین بافعال پسندیده که بشر هیچ وقت موفق بآن افعال و قادر بر حفظ اعتدال در خود نیست که تمامی اقوال و افعال این سلسله جلیله و کلمات و مقالات این قوم کاشف از اینستکه مبعوث از جانب حق و خارق عادت و معجزه‌است.

این قسم خارق عادت در وضع شریعت و بیان معارف حقیقیه وحل مشکلات کونیّه که دسترس عقلاء و فلاسفه نیست و انبیاء و رسل بوحی الهی آشنا می‌شوند و او را معجزه عقلیه می‌نامند دلالتش بر نبوت واضح‌تر است تا خارق عادت حسی از قبیل اژدها شدن عصا یا انفلاق بحر و امثال آن که این خارق حس دلالت ضروری بر نبوت ندارد، این امور هنگامی دلالت بر نبوت دارد که منضم بخارق علمی شود پس معجزه رسل اولاً و بالذات علم و عمل است و معجزات حسیه مؤید معجزات عقلیه‌است و معجزه علمی دلالتش بر نبوت قطعی است اما معجزات حسیه شاهد بر معجز عقلی می‌باشد.

پس معلوم شد که این صنف از مردم که انبیاء نامیده می‌شوند موجود بوده‌اند و معلوم شد که مردم چگونه بوجود آنان علم پیدا کردند تا اینکه بتواتر بما رسید چنانکه وجود فلاسفه و دانشمندان و فاتحین از راه تواتر بر ما معلوم شد.

دلالت قرآن بر نبوت پیغمبر اخر الزمان[ویرایش]

اگر بگوئی بچه مناسبت و از چه راه قرآن دلالت بر نبوت دارد و وجه اعجاز آن چیست تا بتوانیم از آن راه بنبوت پیغمبر استدلال کنیم؟ در پاسخ می‌گوئیم: قرآن از طرق متعدده معجز و خارق عادت است و ما در اینجا دو وجه از آنرا که کتاب خدا اشاره نموده‌است ذکر می‌کنم.

اول

از حیث نظم قرآن زیرا نظم آن بتفکر و رویه درست نشده‌است یعنی طریقی که فصحاء و بلغاء در نظم کلام خود بدان متوسل می‌شوند خواه خود اعراب یا دیگران که از روی تعلم و صناعت زبان عرب را یاد می‌گیرند و اعجاز قرآن از جهت فصاحت و بلاغت و اسلوب باندازه‌ای مسلم بود که فصحای جاهلیت مقاتله با حروب را مقدم داشتند بر معارضه با حروف و در اعجاز قرآن از جهت فصاحت و بلاغت کتابها تدوین شده‌است و بزرگان ادب بیاناتی کرده‌اند که ما محتاج بذکرش نیستیم و این رساله گنجایش ذکر آنرا ندارد و ما قارئین را بکتب مصنفه در این باب حواله می‌کنیم.

دوم

از حیث وضع شرایع واحکام و بیان حقایقی که بشر بآن راه ندارد وحل مشکلات کون که فلاسفه و دانشمندان از راه تعلیم و تعلم نتوانند بحل او موفق شوند و اکتساب آن جز از راه وحی ممکن نیست و عمده در معجزه قرآن نزد عقلای جهان این وجه‌است.

اگر بگوئی ما از کجا بفهمیم شرایع و احکام قرآنی و مطالب علمی و عرفانی آن فقط از راه وحی است و نمی‌شود نتیجة فکر و تعلم بشری دانست و بدین سبب مستحق اسم کلام الله بر آن شده‌است؟

در جواب می‌گوئیم: اینکه وضع شرایع ممکن نیست مگر بعد از معرفت خدا و آشنائی بمسعدات و مشقیات انسانی و علم بمسعدات و مشقیات انسانی حاصل نمی‌شود مگر بشناختن نفس و باین که جوهر نفس چیست و آیا در آخرت برای او سعادت و شقائی هست یا نه و اگر هست مقدار این سعادت و شقاوت چیست و نیز چه مقداری حسنات سبب سعادت است و چنانکه غذا و دواء و تأثیر آن در صحت مزاج محتاج باینست که مقدار و زمان صرف آن کیفیت استعمال بدقت معلوم شود همین طور حسنات و سیئات هم محتاج بعلم و معرفت بمواقع آن می‌باشد و تمامی اینها در احکام و شرایع بحد کمال بیان شده‌است و مسلم است علم باین امور از شناختن جوهر نفس و مسعد و مشقی آن جز بوحی آسمانی و تعلیم ربانی ممتنع است برای کسی حاصل شود.

پس از آنکه دانستیم همه این امور از ترقیه عقل و تربیت نفس و بیان درجات و درکات آن آخرت و طریق وصول بکمال و حل مشکلات مبدء و معاد در قرآن گنجانیده شده‌است بضرس قاطع حکم می‌کنیم که قرآن از راه وحی بر رسول اکرم نازل شده‌است، و از این جهت است که خدایتعالی می‌فرماید: {قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنْسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هَذَا القُرْآَنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً} [الإسراء/۸۸] یعنی بگو ای پیغمبر اگر جن وانس جمع شوند بر اینکه مانند این قرآن بیاورند نتوانند مثلش را بیاورند اگر چه بعضی ایشان بعضی دیگر را پشتیبان باشند.

و پس از آنکه بدانیم رسول خدا امی بود و بهیچ وجه نزد معلم بشری درس نخوانده و در میان ملتی که کوچکترین بهره‌ای از علوم و معارف نداشته‌اند بزرگ شده‌است این معنی بیشتر واضح وهویدا می‌گردد زیرا اعراب از ممارست در علوم و فحص و بحث در اشیاء و موجودات بطریقی که معمول یونانیان بوده‌است خبری نداشته‌اند و بهمین مطلب در قرآن اشاره شده‌است چنانکه می‌فرماید: {وَمَا کُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتَابٍ وَلا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذًا لارْتَابَ المُبْطِلُونَ} [العنکبوت/۴۸] یعنی و نبودی تو که کتابی را بخوانی پیش از نزول قرآن و نمی‌نویسی بدست راستت که اگر چنانچه خواننده و نویسنده بودی آن هنگام تباه‌کاران در شک افتادندی و می‌گفتند چون پیغمبر می‌نویسد و می‌خواند پس قرآن را از کتب پیشینیان التقاط کرده

یتیمی که ناخواند ابجد درست کتب خانه هفت ملت بشست

ونیز می‌فرماید {الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الأُمِّیَّ} [الأعراف/۱۵۷] و نیز می‌فرماید: {هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ} [الجمعه/ ۲] در این دو آیه وصف فرمود پیغمبرش را بامّیّت و مراد از امی کسی است که ننویسد و نخواند.

و بر این مطلب از راه مقایسه شریعت اسلام با شرایع دیگر هم می‌توان استدلال کرد.

زیرا اگر نبوت و رسالت پیغمبران دیگر فقط از راه وضع شرایع و احکام ثابت شده‌است مسلماً نبوت پیغمبر اسلام بطریق اولی بثبوت خواهد پیوست چنانکه اگر کسی شرایع و ادیان انبیاء دیگر را مطالعه کند و بعد احکام و عقاید اسلامی را تحقیق نماید خواهد یافت که شرایع اسلام از حیث شمول بر احکام سودمندی که متضمن خیر دارین و سعادت نشأتین می‌باشد بر تمام شرایع و ادیان دیگر برتری دارد.

و اگر بخواهیم در این قسمت وارد شویم ویکایک احکام را سنجیده و فضل و برتری یکی را بدیگری بیان کنیم و مزایا و منافع شریعت اسلام را شرح دهیم محتاج بتدوین کتابهای بزرگ و مجلدات ضخیم خواهیم بود.

و از این جهت است این دین آخرین ادیان و این شریعت آخر شرایع است: خداوند می‌فرماید: {مَا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِکُمْ وَلَکِنْ رَسُولَ اللهِ وَخَاتَمَ النَّبِیِّینَ} [الأحزاب/۴۰] و بدین مناسبت که رسول اکرم فرمود ((لو أدرکنی موسی ما وسعه إلا اتّباعی)) اگر موسی در می‌یافت چاره جز پیروی من نداشت.

و چون احکام اسلامی عمومیت دارد یعنی برای عموم بشر مفید و شایسته‌است، دین اسلام برای کافه انام آمده‌است چنانکه خداوند می‌فرماید: {یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعًا...} [الأعراف/۱۵۸] یعنی ای مردم از جانب خداوند بسوی همه شما فرستاده شده‌ام، و نیز می‌فرماید: {وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلا کَافَّةً لِلنَّاسِ...} [سبأ/۲۸]. رسول اکرم (ص) می‌فرماید: ((بُعِثْتُ إِلَی الأَحْمَرِ وَالأَسْوَدِ)) بسیاه و سرخ مبعوث شدم.

و امر نبوت مناسبت و مشابهتی با اغذیه‌ای که مردم می‌خورند دارد زیرا همچنانکه بعضی از غذاها مخصوص طایفه‌ای از مردم می‌باشد وآن غذا بمزاج مردمان دیگر سازگار نیست ولی بعضی از اغذیه با مزاج عموم مردم سازش داشته و همه از آن تناول می‌کنند، بعضی از شرایع و احکام نیز با مزاج و روحیات دسته‌ای ملایم بوده و با روحیات ملل دیگر ملایمت ندارد، شرایع انبیاء سابق همین طور بوده‌است ولی شریعت پیغمبر اسلام با مزاج و روحیات جمیع ملل و اقوام ملایمت و سازگاری دارد و از این جهت همه مردم بانجام و اطاعت آن مکلف شده‌اند و چون پیغمبر ما در شریعت و احکام و آنچه که مایه نبوت است بر دیگران برتری دارد پس خود افضل انبیاء، و خود رسول اکرم (ص) بهمین معنی که خداوند او را مخصوص کرده‌است اشاره می‌فرماید: ((قال رسول الله (ص): مَا مِنْ نَبِیٍّ مِنَ الأَنْبِیَاءِ إِلاَّ أُوْتِیَ مِنَ الآیَاتِ مَا مِثْلُهُ آمَنَ عَلَیْهِ الْبَشَرُ، وَإِنَّمَا کَانَ الَّذِی أُوتِیتُهُ وَحْیًا أَوْحَاهُ اللهُ إِلَیَّ فَأنا أَرْجُو أَنْ أَکُونَ أَکْثَرَهُمْ تَابِعًا یَوْمَ الْقِیَامَةِ)) یعنی هیچ پیغمبری از پیغمبران نیست مگر اینکه معجزه‌ای از معجزات باو داده شده‌است و مردمان بسبب آن معجزه باو ایمان آورده‌اند و معجزه من وحی می‌باشد که بمن وحی شد و باین سبب امیدوارم پیروان من در روز قیامت از همه آنان بیشتر باشد.

ابن خلدون در شرح این حدیث می‌گوید که قرآن فی نفسه هم وحی است وهم خارق عادت و معجز پس شاهد آن عین خودش است و محتاج بدلیل دیگر از قبیل سایر معجزات نمی‌باشد و بهمین سبب دلالت آن بر نبوت اوضح دلالات است زیرا دال و مدلول با هم متحد می‌باشند و می‌گوید این حدیث شریف اشاره باین است که هر وقت معجزه‌ای در کثرت وضوح و قوت استدلال بپایه‌ای رسید که عین وحی گردید گروندگان و تصدیق کنندگان بیشتر می‌گردند. انتهی.

از این بیانات معلوم شد که دلالت قرآن بر نبوت پیغمبر اسلام از قبیل دلالت مار شدن عصا بر نبوت موسی وشفا یافتن کور مادرزاد و ابرص به نبوت عیسی نمی‌باشد زیرا اگرچه این افعال از قبیل افعال عادیه نمی‌باشد و جمهور مردم بآن قانع می‌گردند ولی دلالت قطع بر نبوت ندارد زیرا این افعال در حال انفراد موجب اطلاق نبوت بر فاعل آن نمی‌گردد اما دلالت قرآن بر نبوت پیغمبر اسلام از قبیل دلالت معالجه مرضی بطبیب می‌باشد چنانکه اگر دو نفر ادعای طبابت کنند و دلیل یکی از آنان راه رفتن برروی آب و دلیل دیگر شفاء دادن بیماران باشد دلیل اولی از قبیل اقناع و دلیل دومی از باب برهان خواهد بود و موجب تصدیق و قطع جزمی خواهد گردید دلالت افعال خارق عادات بر نبوت پیغبمران از قبیل اولی و دلالت قرآن بر نبوت پیغمبر اسلام از قبیل دومی می‌باشد.

چنانکه وظیفه طبیب معالجه بیمارانست و اگر بیماران را بطریق احسن معالجه کرد طبابت او محرز و مسلم خواهد شد همچنین وظیفه نبی وضع شرایع است و اگر شریعت او کاملترین شرایع و شاملترین ادیان گردید در نبوت او هیچگونه شک و تردیدی نخواهد بود، اما اگر طبیب برای اثبات طبابت خود بغیر وظیفه و شغل خود متوسل شود مثلاً بر روی آب راه رود ممکن است موجب اقناع عامه گردد ولی فی الحقیقه دلالتی بر صفت طبابت نخواهد داشت همچنین افعال خارق عادت سبب قانع شدن جمهور می‌شود اما طریقی که علماء و دانشمندان از آن پی بنبوت می‌برند تنها شریعت و احکام می‌باشد وَصَلَّی اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِینَ.

وحی و نزول جبرائیل علیه السلام و اقوال علماء در آن و تحقیق حق در مسأله[ویرایش]

مؤرخین و سیره نویسان متفقند پیغمبر اکرم پیش از بعثت با بت‌پرستی مخالف بود وغالباً در خلوت بسر می‌برد و وقت خویش را بتفکر می‌گذرانید وبرای عبادت بغار حرا می‌رفت و در آنجا دور از غوغای زندگی در عجایب کاینات و راز خلقت و رستاخیز و روز شمار و بهشت و جهنم تفکر می‌کرد وهمینکه توشه او تمام می‌شد بسوی خدیجه برمی‌گشت. در آغاز کار وحی بصورت رؤیای صادق بر او نازل شد و رؤیا مانند سپیده دم بر او آشکار می‌گشت، بدین طریق چند ماه گذشت و محمد (ص) بسنّ چهل سالگی رسید، شب دوشنبه هفدهم ماه رمضان وحی باو نازل گشت، جبرئیل بر او ظاهر شد و گفت بخوان، جواب داد من خواندن نمی‌دانم، جبرئیل او را بسختی فشار داد چنانچه بزحمت اوفتاد و سپس گفت بخوان، باز جواب داد من خواندن نمی‌دانم، بار دیگر او را فشار داد ورها کرد و گفت:

{اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ (۱) خَلَقَ الإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ (۲) اقْرَأْ وَرَبُّکَ الأَکْرَمُ (۳) الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ (۴) عَلَّمَ الإِنْسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ} [العلق/۱-۵].

یعنی: بخوان بنام پروردگارت که انسانرا از علق بیافرید، بخوان و پروردگار تو بزرگ است آنکه بوسیله قلم تعلیم داد و بانسان آنچه را نمی‌دانست بیاموخت و این پنج آیه اولین آیاتی است که پیغمبر (ص) نازل گردید.

پیغمبر یقین پیدا کرد که از جانب حق متعال برسالت مبعوث شده وباید حقیقت جاودانی را بجهانیان ابلاغ کند و بآنها بفهماند که خدائی جز خداوند یگانه نیست که مراقب اعمال انسانیت و پس از مرگ، نیکان و بدان را هرکدام باندازه کارشان پاداش می‌دهد، پس از آن پیغمبر (ص) بسوی خدیجه برگشت و بسختی می‌لرزید و می‌گفت مرا بپوشانید، وی را با گلیمی بپوشاندند تا اضطرابش تخفیف یافت و آنچه را دیده بود برای خدیجه نقل کرد وگفت بر خود بیمناکم، خدیجه او را دل داد و گفت باک مدار خدا ترا خوار نخواهد کرد، سپس او را پیش پسر عموی خود ورقه بن نوفل برد که پیری محترم و انجیل خوانده بود، خدیجه بورقه گفت ببین محمد (ص) چه می‌گوید، محمد (ص) آنچه را دیده بود نقل کرد، ورقه گفت این همان ناموسی است که بموسی پیغمبر نازل شد، سپس گفت ایکاش من جوان بودم و هنگامی که کسانت تو را از شهر خود بیرون می‌کنند بیاریت بر می‌خواستم، محمد (ص) فرمود آیا مرا از شهر خود بیرون می‌کنند؟ ورقه گفت هیچکس برسالت مبعوث نشد مگر اینکه قومش بدشمنی او کمر بستند، اگر من در آن روز زنده باشم ترا یاری خواهم کرد، ولی چیزی نگذشت که ورقه رخت از جهان بربست.

بعد از آن پیغمبر مدتی بغار حرا می‌رفت، یکروز صدائی از آسمان شنید سر برداشت و فرشته‌ای را که اولین دفعه بسوی او آمده بود در میان آسمان و زمین مشاهده کرد، از آنجا بخانه خود برگشت و فرمود مر بپوشانید، پس از آن این آیات نازل گشت:

{یَا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ. قُمْ فَأَنْذِرْ. وَرَبَّکَ فَکَبِّرْ. وَثِیَابَکَ فَطَهِّرْ. وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ..} [المدثر/۱-۵].

یعنی ای جامه بر سر کشیده بر خیز ومردم را از عذاب خدا بترسان و خدای خود را تکبیر گوی و جامه خویش را پا کیزه ساز و از گناه دوری کن.

و در بعضی از روایات وارد شده‌است که چون جبرئیل فشار داد حضرت بخانه آمد و بدن مبارکش می‌لرزید، فرمود زمّلونی زمّلونی پس چیزی بر روری آن حضرت کشیدند تا اینکه این سوره نازل شد:

{یَا أَیُّهَا المُزَّمِّلُ. قُمِ اللَّیْلَ إِلا قَلِیلاً...} [المزمل/۱-۲].

خواند مزّمّل نبی را زین سبب که برون آ از گلیم ای بوالهرب

سرمکش اندر گلیم و رو مپوش که جهان جسمیست سرگردان توهوش

هین مشو پنهان زننگ مدعی که تو داری نور وحی شعشعی

هین قم اللیل که شمعی ای همام شمع دائم شب بود اندر قیام

بی کشتیبان در این بحر صفا که تو نوح ثانی ای مصطفی

خیز و بنگر کاروان ره زده غول کشتیبان این بحر آمده

وقت خلوت نیست اندر جمع آی ای هدی چون کوه قاف و تو همای

بدر بر صدر فلک شد شب روان سیر را نگذارد از بانگ سگان

طاعنان همچون سگان بر بدر تو بانک می‌دارند سوی صدر تو

حقیقت وحی[ویرایش]

جمهور ملیین می‌گویند ملائکه اشخاص نورانیند و همگی حی و ناطق و متحرک بالاراده و جبرئیل ملکی است کریم و علیم و عباراتی که نازل می‌کند وحی است وجبرئیل در آسمان عنصری یا در لوح آسمان کلماتی می‌شنود یا می‌بیند و آنرا می‌خواند وأمر می‌شود بجبرئیل که آن عبارت را بر پیغمبران نازل کند پس جبریل بر نبی نزول کرده و آن عبارت را می‌خواند و ظاهر شرع دلالت بر این معنی دارد.

فلاسفه می‌گویند که انسان را دو قوه‌است: قوه ادراک و قوه تحریک و ادراک بر سه گونه‌است ادراک عقلی، تخیلی و حسی، و کمال قوه ادراک عقلی آنستکه هر تعقلی که دیگری را بتعلم و نظر در مدت طولانی ممکن شود، پیغمبر را در کوتاه‌ترین زمان بقوه حدس و بدون تعلم بشری حاصل باشد و کمال قوه ادراک جزئی بخصوص قوه متخیله آنستکه با آنکه بغایت قوی است مرقوه عقلی را در نهایت انقیاد و اطاعت باشد بحیثیتی که هنگام انتقاش و ارتسام نفس بصور معقولات و اتصال وی بعقل فعال که باذن الله مفیض علوم و کمالاتست و جبرئیل عبارت از اوست، قوه متخیله بسوی قوه عقلیه منجذب شود بحدیکه هر صورتی که در ذرات نفس بعنوان تجرد و کلیت مرتسم شود مثالی و شبحی از او در قوه متخیله بعنوان تمثل و جزئیت مرتسم گردد، پس متخیله مدرکات قوه عقلیه را حکایت کند، اگر ذوات مجرده باشد بصورت شخصی از اشخاص انسان که افضل انواع محسوسات جوهریه‌است در کمال حسن و بهاء، و اگر معانی مجرده و احکام کلیه باشد بصور الفاظ مقروءه محفوظه که قوالب معانی مجرده‌است در کمال بلاغت و فصاحت، و چون تطبع و ارتسام متخیله بصور مذکوره در کمال قوت و ظهور بود آن صور را بحس مشترک(۱۹) اداء کند بحیثیتی که صورت ذوات مدرک بحس بصر شود و صور الفاظ مدرک بحس سمع گردد و چنان مشاهده شود که شخصی در کمال حسن در برابر ایستاده و کلامی را افاضه می‌کند، پس شخص مرئی ملکی باشد فرستادة خدا، و الفاظ مسموعه کلامی باشد از خدا، چنانکه در مادیات اول شخص مادی در خارج دیده می‌شود و بعد از آن متخیل شود و بعد از آن معقول گردد، در مجردات ذات مجرد اول معقول شود بعد از آن متخیل و بعد از آن محسوس شود، و چنانکه موجود مادی بعد از معقول شدن صورت معقوله قائم بذات خود نتواند بود بلکه قائم بنفس عاقل است، همچنین ذات مجرد بعد از محسوس شدن قائم بذات خود نیست بلکه قائم بحس مشترک می‌باشد پس جبرئیل که عبارت از عقل فعالست اول بر نفس ناطقه نبی نازل شود و بعد از آن بخیالش و بعد از آن بحس او درآید، و همچنین کلام الهی را اول قلب نبی شنود بعد بخیال درآید و بعد از آن مسموع سمع ظاهر گردد، و کلام مخلوقات را اول گوش شنود بعد از آن الفاظ مسموعه بخیال در آید و بعد معانی بتوسط قلب فهمیده شود.

تحقیق[ویرایش]

انبیاء و رسل را حسی است غیر حس عقل و قوه ایست بمراتب بالاتر و قوی‌تر از عقل و این حس در غیر رسل نخواهد بود و بیان این مطلب مبتنی بر ذکر مقدمه‌ایست.

فلاسفه اصول ادراکات را سه دانسته‌اند: احساس و تخیل و تعقل:

احساس ادراکی است که بتوسط حواس ظاهره برای نفس حاصل می‌شود و شرط ادراک حسی آنست که مُدرَک (بفتح راءِ) موجود مادی باشد و حاضر نزد مدرِک (بکسر راء) باشد تا ادراک حاصل شود.

تخیل ادراکی است که بتوسط خیال بر نفس حاصل شده صوری را درک می‌کند و شرط آن در وقت ادراک حضور ماده نیست.

تعقل ادراکی است که بتوسط قوه عاقله از معانی مجرده و حقایق کلیه برای نفس حاصل می‌شود.

چنانکه ذکر شد فلاسفه حقیقت وحی را کمال قوه عقلی می‌دانند که بآن قوه عقل نبی درک حقایق و معانی را در اسرع اوقات یا اتصال بعقل فعال می‌نماید و کمال قوه خیال نبی آن صورت مجرد عقلی را موجود حسی می‌گرداند و بطور الفاظ مسموعه جلوه می‌دهد و آن حقیقت جبرئیل که عقل فعالست نفس نبی آن را بسبب قوه خیال شخصی نورانی جلوه می‌دهد پس وحی را از شئون قوة عقلی گرفتند و رؤیت جبریل و شنیدن کلمات را از تصرفات خیال و مخترعات آن دانستند.

این تحقیق پسندپده نیست زیرا لازمه حرف فلاسفه این است که قرآن کلمات ربانی نبوده و نزول جبرئیل هم حقیقتی نداشته باشد یعنی نفس نبی بتوسط قوه خیال اختراع الفاظ مسموعه کرده‌است و شخص جبرئیل شبحی از مخترعات خیال او می‌باشد.

گرچه قرآن از لب پیغمبر است هرکه گوید حق نگفته کافر است

ما در اینجا می‌خواهیم بیان کنیم که وحی بر رسل بتوسط ادراک چهارم و قوه عقل است و وحی فوق تعقل می‌باشد وحس و قوه‌ای که انبیاء و رسل بوسیله آن کشف حقایق می‌کنند و مهبط وحی و نزول جبرئیل می‌گردند آنرا فؤاد گویند، چنانکه قرآن بدین معنی تصریح دارد و می‌فرماید: {مَا کَذَبَ الفُؤَادُ مَا رَأَی} [النجم/۱۱]، انبیاء و رسل اگر چه در ظاهر بمصداق آیة {قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ} [الکهف/۱۱۰] و امثال آن، بشرند، می‌خورند، می‌آشامند، راه می‌روند، می‌خوابند و می‌میرند و بالاخره تمام احکام بشریت بر آنها جاریست، ولی از حیث روح و نفس و قوای باطنه و ادراک و اراده و مشاهده حقایق و مراوده با عالم غیب صنف خاص ممتازی هستند، چنانکه مشاهده می‌کنیم اصناف انسان اگرچه در حقیقت حیوانیت و ناطقیت شریکند اما باندازه‌ای از یکدیگر ممتازند که گویا از حیوانات هم پست‌تر می‌باشد، صنف دیگر باندازه‌ای عاقل و زیرک است که بهیچوجه شباهت بصنف اول ندارد مثل فلاسفه و مخترعین، و صنفی باندازه‌ای پلید و درنده‌است که گویا از درندگان درنده‌تر می‌باشد، و صنفی باندازه‌ای پاک و سالم که گویا از ملائکه برتر و بالاتر است، شما نمی‌توانید بگوئید ادراکات فلاسفه همان ادراکات ابلهان می‌باشد بلکه می‌توان گفت بین اغبیاء و احمقان بشر با فلاسفه و مخترعین تضاد هست، همین اختلاف شدید میان اصناف بشر سبب شد که بعضی از فلاسفه مثل ابی البرکات بی‌میل نیست که بشر را دارای انواع مختلف بداند.

خلاصة کلام اگر اصناف بشر را استقراء کنیم می‌یابیم که در هیکل انسانیت شریکند اما در جوهر نفس و ادراکات و اخلاق مختلف می‌باشند.

دایرة ادراکات صنف بیخردان منحصر بمحسوسات حواس ظاهر و خیال و واهمه‌است و از این دایره تجاوز نمی‌کند، فلاسفه و مخترعین از دایرة عقل خارج نیستند و ادراکاتشان عقلی است امّا انبیاء و رسل دایره ادراکشان فوق عقل است و اگرچه قوای ظاهر و باطن ایشان در منتهی مرتبه شدت و کمالست لکن قوه‌ای که آنها را بحقایق آشنا کرده قوة دیگر و حس دیگر است و بهیچوجه عقل و خیال و وهم در آن عالم راه ندارد، مشاهدات آنان با فؤاد است، بین انبیاء و فلاسفه امتیاز جوهری است: آلت ادراک فلاسفه عقل و آلت مشاهده انبیاء فؤاد می‌باشد، سلسله رسل مفطور بر انسلاخ از عالم بشریت‌اند و مجبول بر تخلیه تمامی قوا، روح پاک رسل در هنگام نزول وحی و جبرئیل انسلاخ تام و تخلیه حقیقی از قوای ظاهره و باطنه پیدا می‌کند و بقوة فؤاد مشاهده عالم غیب می‌نمایند، و این انسلاخ و تخلیه در طرفة العین برای آنان حاصل می‌شود، این انسلاخ وانقطاع از عالم بشریت و اتصال بملاء اعلی و ناموس مقدس علم که جبرئیل باشد حالت وحی نامیده می‌شود پس چنانکه امتیاز بشر از حیوان به نطق و درک کلیات است امتیاز میان رسل و فلاسفه بقوة فؤاد و سرعت انسلاخ و مشاهده سکان ملاء اعلی و شنیدن خطاب ربانی و کلمات سبحانی می‌باشد.

چون معلوم شد که حالت وحی مفارقت از عالم بشریت بعالم مَلَکیت و تلقی کلام از رب العالمین است پس حالت وحی از سخت‌ترین حالات می‌باشد، چنانکه خداوند می‌فرماید: {إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً} [المزمل/۵] پیغمبر در حالت وحی و نزول جبرئیل ناله می‌کرد و برای او حالت بیهوشی وغش دست می‌داد حتی رزوهای بسیار سرد عرق از پیشانی مبارکش جاری می‌گردید و باندازه‌ای آن حالت شدید بود که گویا در وقت وحی و نزول جبرئیل می‌مرد و زنده می‌شد، اگر این حالت وحی چنانکه فلاسفه گفته‌اند تعقل و تخیل می‌بود غش کردن معنائی نداشت، حتی رسول اکرم بعد از حالت وحی بسردرد شدیدی مبتلا می‌گردید و از برای رفع سردرد خود حنا بسر می‌بست.

از این بیان معلوم افتاد که در وحی خطاء تصویر نمی‌شود چون عقل ووهم و خیال در آن مدخلیتی ندارند، آن حس مقدس حقایق را چنانکه هست می‌بیند و کلمات حق را بدون تصرف خیال و وهم می‌شنود، و شاهد برین تحقیق نص کتاب خدا و آیات سوره مبارکه و النجم است:

{وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَی} [النجم/۱] یعنی قسم بستاره چون فرودآید. مراد از نجم نجوم قرآنست که خدایا تعالی نجم از پس نجم و آیه از پس آیه و سوره از پس سوره فرستاد و مراد از هوی نزول قرآنست و شاهد بر این آیه مبارکه {فَلا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ. وَإِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ. إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ} [الواقعه/۷۵ -۷۷] یعنی قسم می‌خورم بنجوم قرآن، برای آن نجوم خوانده شد که قرآن را منجم و مفرق فرستاد و از این قبیل است نجوم الدَّیْن و دَیْنٌ مُنَجَّم.

{مَا ضَلَّ صَاحِبُکُمْ وَمَا غَوَی} [النجم/۲]: صاحب شما محمد (ص) گمراه نگشت و خطاء نکرد و معتقد بهیچ باطلی نشد.

{وَمَا یَنْطِقُ عَنِ الهَوَی} [النجم/۳]: و رسول اکرم از هوای نفس خود سخن نمی‌گوید و یا بآرزوی طبع خود و بباطل تکلم نمی‌کند.

{إِنْ هُوَ إِلا وَحْیٌ یُوحَی} [النجم/۴]: آنچه پیغمبر بآن تکلم می‌کند نیست مگر وحی الهی.

{عَلَّمَهُ شَدِیدُ القُوَی} [النجم/۵]: فرشته‌ای نیرومند (جبرئیل) پیغمبر (ص) را وحی آموخت.

{ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَی} [النجم/۶]: مراد از ذو مره صاحب قوت است و شاهد بر این که «مِرَّه"بمعنی قوت و نیرو می‌باشد حدیث شریف نبوی است که فرمود «لا تَحِلُّ الصَّدَقَةُ لِغَنِیٍّ وَلا لِذِی مِرَّةٍ سَوِیٍّ» یعنی صدقه بر شخص بی نیاز و تندرست قوی حلال نیست.

معنی آیه: جبرئیل صاحب قوت بود پس راست ایستاد بر آنچه مأمور بود، یا بصورت اصلی خود بر پیغمبر نمایان شد.

{وَهُوَ بِالأُفُقِ الأَعْلَی} [النجم/۷]: و جبرئیل بکناره‌ای بلندتر از آسمان بود، یعنی نزدیک مطلع آفتاب تا پیغمبر او را دید و هیچکس او را بصورت حقیقی که مَلَکیت است ندید جز ختمی مرتبت که او را دو نوبت دید نوبت اول او را بصورت اصلی خود بدید بیهوش شد و چون بهوش آمد جبرئیل را نزدیک خود نشسته یافت که دستی بر سینه مبارک وی و دستی بر کتفش نهاده بود و حق متعال از این قضیه خبر می‌دهد:

{ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّی} [النجم/۸]: پس نزدیک شد، جبرئیل بپغمبر بعد از آنکه او را دیده و بیهوش شده بود، پس برای سخن گفتن با وی سر فرود آورد.

{فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَی} [النجم/۹]: پس مسافت میان محمد و جبرئیل باندازه دو قوس بود.

عرب می‌گوید بینی وبینه قاب قوسین و قیب قوس و قاد رمح و قید رمح یعنی قدر و اندازه قوس و مقدار رمح و این عبارت کنایت از تأکید قرب و تقریر حب بواسطه تقریب بافهام است که در صورت تمثیل اداء شده، چه عادت بزرگان عرب آن بود که چون تأکید عهد و توثیق عقدی را می‌خواستند که هیچگاه آن عقد نقض نشود هر یک از متعاهدان کمان خود را حاضر ساخته با یکدیگر منضم می‌کردند و هر دو بیکبار قبضتین آنرا گرفته و می‌کشیدند و باتفاق یک تیر می‌انداختند و این عمل اشارت باین معنی بود که موافقت کلی بین ما محقق شد و مصادقت اصلی ممهد گردید و بعد از آن رضا و سخط یکی موجب رضا و سخط دیگری می‌گردید پس در این آیه اشاره بشدت ارتباط نفس محمدی با حقیقت ناموس علم و جبرئیل شده‌است.

{فَأَوْحَی إِلَی عَبْدِهِ مَا أَوْحَی} [النجم/۱۰]: یعنی بعد از شدت قرب نبی با جبرئیل، جبرئیل وحی کرد بسوی بنده خدا [محمد (ص)] آنچه خداوند باو وحی کرد.

{مَا کَذَبَ الفُؤَادُ مَا رَأَی} [النجم/۱۱]: دل پیغمبر آنچه را دید باو دروغ نگفت (درست دید) و بعضی کذّب بتشدید خوانده‌اند، یعنی رسول اکرم آنچه را بچشم دید بدل تکذیب نکرد بلکه تصدیق کرد و ایمان آورد.

{أَفَتُمَارُونَهُ عَلَی مَا یَرَی} [النجم/۱۲]: آیا مجادله می‌کنید با محمد بر آنچه دید؟

{وَلَقَدْ رَآَهُ نَزْلَةً أُخْرَی} [النجم/۱۳]: و بتحقیق جبرئیل را یکبار دیگر در صورت اصلی خود دید.

{عِنْدَ سِدْرَةِ المُنْتَهَی (۱۴) عِنْدَهَا جَنَّةُ المَأْوَی} [النجم/۱۴-۱۵]: نزدیک سدرة المنتهی که نزدیک آن بهشت است که آرامگاه پرهیزکاران می‌باشد.

مراد از «سِدْرَةُ المُنْتَهَی"منتها مرتبة حیرت است، چنانکه راغب اصفهانی در مفردات تصریح باین معنی دارد: می‌گوید السدر تحیر البصر و السادر المتحیر. یعنی سدر حیرانی چشم و سادر بمعنی شخص متحیر است و امام رازی در تفسیر کبیر می‌گوید:

((سدرة المنتهی هی الحیرة القصوی من السدرة، والسدرة کالرکبة من الراکب عندما یحار العقل حیرةً لا حیرةَ فوقَها، ما حار النبی (ص) وما غاب ورأی ما رأی..)).

ترجمة عبارت: سدرة المنتهی یعنی منتهای حیرت از سدرة مثل رکبة، مراد این است که نفس مقدس نبی رسید بمشاهده و مقامیکه در آن مقام و مشاهده عقل حیران می‌شد چنان حیرتی که فوق آن حیرتی تصور نمی‌شد، لکن برای نبی اکرم حیرت پیدا نشد و حقیقت از شهود مقدسش پوشیده نگردید و دید آنچه باید ببیند و شنید آنچه باید بشنود.

زیرا که برای بشر دو قسم حیرت پیدا می‌شود یکمرتبه حیرت و سرگردانی او هنگام پشت کردنش بحقایق است مثل سرگردانی و حیرت جهال و نادانان که این حیرت و سرگردانی شقاوت و غفلت و بیچارگی است و بسیار مذموم می‌باشد. مرتبة دیگر هنگامی است که عقل متوجه کشف حقایق می‌باشد چنانکه عقلا و فلاسفه بمقامی می‌رسند که حیران و سرگردان می‌شوند و آن حیرت ممدوح است چونکه در حرکت بکعبه حقیقت امید وصال هست اما حیرت جهال پشت براه و اعراض از سر منزل حقیقت است و هیچ روزنه امیدی در این حیرت وجود ندارد اما شخص نبی چون بتوسط ادراک چهارم کشف حقایق می‌کند حیرانی و سرگردانی فلاسفه برایش نیست.

{إِذْ یَغْشَی السِّدْرَةَ مَا یَغْشَی} [النجم/۱۶]: آن هنگام که پوشیده بود سدرة را آنچه پوشیده بود در اینجا مراد غشیان حالتی بر حالتی است یعنی بر حالت حیرت حالت رویت و یقین وارد شد و محمد (ص) آنچه را که عقل در آن حیران است دید و بر آن حالت حیرانی عقل حالت مشاهده تام و مکاشفه یقینی حاصل شد.

{مَا زَاغَ البَصَرُ وَمَا طَغَی} [النجم/۱۷]: میل نکرد چشم محمد (ص) یعنی بچپ و راست ننگریست: ونگریستن وی از حدی که بود درنگذشت. در این آیه ستایش آن حضرت بحس ادب و علو همت اوست که در آن شب پرتو التفات بر هیچ ذره‌ای از ذرات کائنات نیفکند و دیده دل جز بمشاهده جمال الهی نگشود.

{لَقَدْ رَأَی مِنْ آَیَاتِ رَبِّهِ الکُبْرَی}! [النجم/۱۸]. و بتحقیق آیات بزرگ ربِّش را دید.

قرآن و بعث[ویرایش]

اعتقاد به بعث و روز رستخیز را تمام شرایع آسمانی و حکمای ربانی اتفاق دارند و فلاسفه بر آن اقامه براهین نموده‌اند اما در کیفیت بعث اختلاف است جمعی روحانی صرف می‌دانند و برخی جسمانی محض می‌پندارند و گروه بسیاری از محققین به بعث جسمانی و روحانی قائلند.

ما آنچه را که همگی بر او اتفاق دارند اینستکه انسان را دو سعادت و شقاوت اخروی و دنیوی است و پایه این مسأله بر روی اصولیست که همگی بآن اعتراف دارند.

۱- اینستکه انسان اشرف از بسیاری از موجودات است چنانکه خداوند می‌فرماید {وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آَدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی البَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلاً} [الإسراء/۷۰]. یعنی و بتحقیق گرامی کردیم فرزندان آدم را و حمل نمودیم آنانرا در خشکی و دریا و از طیبات روزی دادیم آنانرا و برتری دادیم ایشان را بر بسیاری از مخلوقات برتری دادنی.

۲- اینکه هیچ موجودی عبث وبی‌غایت خلق نشده‌است و برای فعل مطلوبی از او که ثمره وجود اوست ایجاد شده‌است پس انسان که اشرف است سزاوارتر می‌باشد که رای غایتی مخصوص بخود خلق شده باشد و خداوند در کتاب کریمش بر وجود ثمره و غایت برای موجودات تصریح فرمود چنانکه می‌فرماید {وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً ذَلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ} [ص/۲۷]. یعنی ما آسمان و زمین و آنچه میان آندواست باطل خلق نکردیم این گمان مردمان کافر است پس وای مر آنانیرا که کافر شدند از آتش و در جای دیگر علماء را بواسطه اعتراف بغایت مطلوب عالم و فهم فلسفه کون مورد مدح خود قرار می‌دهد چنانکه می‌فرماید {إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلافِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ لآَیَاتٍ لأُولِی الأَلْبَابِ (۱۹۰) الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللهَ قِیَامًا وَقُعُودًا وَعَلَی جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلاً سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ} [آل عمران/۱۹۰-۱۹۱]. یعنی بدرستیکه در آفرینش آسمانها و زمین و اختلاف شب و روز هر آینه آیتها است مر صاحبان خرد را آنانکه یاد می‌کنند خدا را ایستاده و نشسته و بر پهلوهایشان و تفکر می‌کنند در آفرینش آسمانها و زمین، پروردگارا نیافریدی اینرا بیهوده، پاکی ترا است از آنکه چیزی را بباطل بیافرینی پس نگاه‌دار ما را بلطف خود از عذاب آتش.

و وجود غایت در انسان اظهر از سائر موجودات است و خداوند در موارد متعدد از قرآن ذکر می‌کند چنانکه می‌فرماید: {أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثًا وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لا تُرْجَعُونَ} [المؤمنون/۱۱۵] یعنی آیا می‌پندارید شما اینکه ببازی شما را آفریدیم و گمان کردید که بازگشت بما نمی‌کنید؟ و جای دیگر می‌فرماید: {أَیَحْسَبُ الإِنْسَانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدًی} [القیامة/۳۶] آیا می‌پندارد انسان اینکه فروگذاشته شود مهمل؟ و نیز می‌فرماید: {وَمَا خَلَقْتُ الجِنَّ وَالإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ} [الذاریات/۵۶]. و هنگامیکه معلوم شد اینکه انسان برای افعال مقصوده و غایت مهمی خلق شده‌است باید دانستکه برای افعال و غایت خاص بخود خلق شده‌است چون سایر موجودات هر یک برای غایت خاصی ایجاد شده‌اند که در دیگری نیست و افعال مختص بانسان افعال نفس ناطقه‌است، و چونکه نفس ناطقه را دو جزء است یکی علمی و دیگری عملی واجب است انسان را که بکمال اعلای این دو قوه واصل گردد و آن رسیدن بفضایل اخلاقی و معارف حقه نظریست، و هر قول و عملیکه نفس را ممد باشد بوصول بکمال لایقش آنرا خیرات و حسنات می‌نامند و هر قول و عملی که مانع وصول بکمال باشد شرور و سیئات می‌نامند و قرآن بقای نفس بعد از خراب بدن را اثبات می‌کند و نیز مراتب درجات و درکات نفس و اقسام لذایذ و آلام حسیه و معنویه آنرا بطور اکمل بیان می‌فرماید ونفسی که اعمال شایسته نداشته باشد پس از فراق بدن متأذی می‌شود و در دار آخرت جز حسرت برآنچه که از تزکیه نفس و تحلیه بفضایل از او فوت شده چیز دیگر ندارد چنانکه می‌فرماید: {أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یَا حَسرَتَا عَلَی مَا فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللهِ وَإِنْ کُنْتُ لَمِنَ السَّاخِرِینَ} [الزمر/۵۶]. قرآن این حال را در آخرت بسعادت و شقاوت اخیر تعبیر نموده‌است و درجات مؤمنین و درکات کافرین را به روشن‌ترین عبارات بیان فرموده.

و ما در اینجا اول برهان بقای نفس را از قرآن ذکر و پس از آن ادله بر معاد را گوشزد می‌کنیم ولاَ حَوْلَ وَلاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ.

دلیل قرآن بر بقای نفس بعد از خراب بدن[ویرایش]

خداوند می‌فرماید: {اللهُ یَتَوَفَّی الأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِهَا وَالَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنَامِهَا فَیُمْسِکُ الَّتِی قَضَی عَلَیْهَا المَوْتَ وَیُرْسِلُ الأُخْرَی إِلَی أَجَلٍ مُسَمًّی إِنَّ فِی ذَلِکَ لآَیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ} [الزمر/۴۲].

یعنی: خداوند قبض روح می‌کند مردم را هنگام مرگشان و آن نفسی که در خواب نمرده‌است پس نگاه می‌دارد نفوسی را که محکوم بمرگ بقضاء ازلی بودند و می‌فرستد و رها می‌کند نفوسی را که باید در دنیا زندگانی کنند تا اجل معین و نام برده شده. بتحقیق در توفّی نفوس و نگاه‌داشتن و فرستادن به ابدان هر آینه آیاتی است برای مردمیکه متفکراند.

وجه استدلال در این آیه اینستکه خداوند میان خواب و مرگ را در تعطیل فعل نفس تسویه فرموده پس اگر در مرگ تعطیل فعل نفس برای فساد خود نفس باشد نه بتغییر آلات نفس باید در خواب هم تعطیل فعل نفس از جهت فساد آن باشد نه از جهت فساد آلات، و اگر در خواب این طور بود باید وقت بیدار شدن بهیئت اولی خود برنگردد و حال اینکه می‌بینیم بعد از بیدار شدن برگشت بحال اول خود می‌کند، از اینجا می‌فهمیم که این تعطیل عارض ذات نفس نشده بلکه تعطیل در آلات آن حاصل شده‌است و از مسلّماتست که تعطیل آلت تعطیل در ذات نفس نیست و موت مسلّماً تعطیل است پس واجب آمد که آلات آن معطل شده نه اینکه ذات نفس نیست شده باشد، مثل خواب، پس از تفکر در این آیه معلوم شد که نفس غیر بدن است و بخراب بدن نفس از بین نمی‌رود و رسول اکرم می‌فرماید ((خُلِقْتُمْ لِلْبَقَاءِ لا لِلْفَنَاءِ وَإِنَّمَا تَنْتَقِلُونَ مِنْ دَارٍ إِلَی دَارٍ)) یعنی ایمردم برای بقاء خلق شدید نه برای نیستی و حقیقت مرگ انتقال از خانه‌ای بخانه ایست.

ادلة قرآن بر بعث[ویرایش]

خداوند کریم در کتاب حکیم خبر داد بوقوع بعث و حشر و بر این مطلب استدلال فرمود و دلیل آن را امکان مقرر نمود و مقصود از امکانی که قرآن آن را دلیل بر بعث قرار داده غیر از امکانیست که متکلمین تمسک جسته‌اند چون امکانیکه متکلمین می‌گویند آنستکه از فرض وقوع شی محالی لازم نیاید و این امکان ذهنی صرف است، ما از کجا بدانیم از فرض وجود چیزی محال لازم نمی‌آید؟ چون می‌شود محال لذاته و می‌شود لغیره باشد و از فرض وجود شی می‌شود محال لذاته لازم نیاید و اما محال لغیره تحقق پیدا کند و امکان ذهنی در حقیقت علم بعدم امتناع است و این مستلزم امکان خارجی نیست اما امکانیکه قرآن بآن استدلال می‌کند آن امکان خارجی‌است و امکان خارجی گاهی معلوم می‌شود بوجود شی در خارج چون وقوع اخص از امکانست، هنگامیکه شی وجود خارجی پیدا کرد مسلماً ممکن بوده‌است که واقع شده چون ممتنعات هیچ وقت در خارج موجود نمی‌شوند، و گاهی علم بامکان خارجی تحقق پیدا می‌کند بواسطه پیدایش نظیر او و یا اکمل از او در خارج چون وقتی دیدیم اکمل در خارج موجود شد حکم می‌کنیم انقص بطریق اولی وجود خواهد داشت وهنگامیکه برای ما معلوم شد که شی در خارج ممکن است موجود شود بواسطه مشاهده نظیر آن یا اکمل از آن لابد و ناچاریم قدرت خداوند قدیر را باو منضم کنیم چون در تحقق شی صرف امکان خارجی کفایت نمی‌کند باید ضم بقدرت قادر ازلی گردد تا آن شی پای بعرصة ظهور برساند و خداوند تبارک وتعالی استدلال بر بعث نمود بطریق امکان بر چند وجه:

اول عود و بعث را قیاس بر ابتداء نمود چنانکه می‌فرماید: {کَمَا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ} [الأعراف/۲۹] و نیز می‌فرماید: {کَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ} [الأنبیاء/۱۰۴] که مراد از این دو آیه اینستکه چنانکه شما را از عدم بوجود آوردیم دو مرتبه شما را در قیامت اعاده خواهیم نمود که قیاس عود را بر بدأ نموده‌است و نیز می‌فرماید: {أَفَعَیِینَا بِالْخَلْقِ الأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ} [ق/۱۵] یعنی آیا درمانده شدیم بآفرینش اول؟ بلکه ایشان در شک‌اند از آفرینش تازه. و از این قبیل آیات بسیار است.

دوم بعث را قیاس بر خلق سموات و ارض نمود بطریق اولی چنانکه می‌فرماید: {أَوَلَمْ یَرَوْا أَنَّ اللهَ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ قَادِرٌ عَلَی أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ} [الإسراء/۹۹] یعنی آیا نمی‌بینند اینکه خدائیکه قادر بر خلق آسمانها و زمین می‌باشد قادر است بر اینکه مثل آنانرا بیافریند؟ و نیز می‌فرماید: {أَوَلَمْ یَرَوْا أَنَّ اللهَ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلَمْ یَعْیَ بِخَلْقِهِنَّ بِقَادِرٍ عَلَی أَنْ یُحْیِیَ المَوْتَی بَلَی إِنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ} [الأحقاف/۳۳]. آیا ندیدند که خداوندیکه آسمانها و زمین را خلق کرد و در آفرین آنها مانده نشد توانا است بر آنکه مردگانرا زنده کند؟ آری خداوند بر همه چیز توانا است.

سوم اعاده و بعث را قیاس نمود بزنده شدن و روئیدن گیاه از زمین بباران بعد از اینکه مرده بود چنانکه می‌فرماید: {وَاللهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَابًا فَسُقْنَاهُ إِلَی بَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَحْیَیْنَا بِهِ الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا کَذَلِکَ النُّشُورُ} [فاطر/۹]. یعنی و خدائیکه بادها را فرستاد پس ابر را بر انگیزاند پس او را بسوی شهر مرده‌ای راندیم و پس از آن زمین را بعد از مرگش زنده کردیم و چنین است نشر مردگان، باین سه وجه که ذکر شد از روی قاعده امکان خداوند استدلال نمود.

از ادله خاص قرآن بر بعث[ویرایش]

آیه مبارکه {وَأَقْسَمُوا بِاللهِ جَهْدَ أَیْمَانِهِمْ لا یَبْعَثُ اللهُ مَنْ یَمُوتُ بَلَی وَعْدًا عَلَیْهِ حَقًّا وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ (۳۸) لِیُبَیِّنَ لَهُمُ الَّذِی یَخْتَلِفُونَ فِیهِ وَلِیَعْلَمَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّهُمْ کَانُوا کَاذِبِینَ} [النحل/۳۸-۳۹]. یعنی: و سوگند خوردند بخدا شدیدترین سوگندها و گفتند: خداوند کسی را که مرد مبعوث نخواهد نمود بلی مبعوث خواهد کرد ایشان را وعده کرده‌است خدا وعده حق و لیکن بیشتر مردمان نمی‌دانند. و این برانگیختن برای اینستکه ظاهر کند برای ایشان آن چیزی را که اختلاف در او می‌کنند و تا کافرین بدانند اینکه دروغگو بودند.

تقریر برهان از بدیهیات و اولیاتست که در عالم: حق و باطلی می‌باشد، و تمامی مردم در طلب حق و جستجوی حقیقت جانفشانیها می‌کنند تا آنرا بیابند، و می‌بینیم در طریق وصول بحق و در ذات آن اختلاف شدیدیست، و اینهم مسلم است که اختلاف در حق سبب انقلاب آن و انثلام در آن نمی‌باشد و اختلاف مردم در آن ماهیّتش را عوض نمی‌کند، منتهای مطلب هرکس بخیال خویش گمان می‌کند حق را دریافته و حقیقت را فهمیده‌است. خلاصه کلام حق یکی است و مردم آنرا مختلف می‌بینند و چونکه مسلم شد حقیقتی در عالم ثابت است ومی‌بینیم بشر در این حیات دنیوی نمی‌تواند بآن دسترس پیدا کند چه اگر بشر واقف بحق گردد اختلاف از میان برداشته خواهد شد و موجب اتحاد و ائتلاف می‌شود و این اختلاف مرکوز در فطرت بشر است. خداوند می‌فرماید: {وَلا یَزَالُونَ مُخْتَلِفِینَ (۱۱۸) إِلاَّ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَلِذَلِکَ خَلَقَهُمْ..} [هود/۱۱۸-۱۱۹]. واختلاف از میان برداشته نمی‌شود مگر به از بین رفتن این جبلّت و انتقال آن از این بصورت دیگر و هنگامکیه ثابت شد حق ثابتی در عالم هست و ما در این عالم بواسطه حجابهائیکه داریم از طبیعت و وهم و خیال وغیر آن نمی‌توانیم در این دنیا بحق و حقیقت برسیم پس بالّضروره برای ما لازم است حیات دیگری باشد غیر از این حیات که در آنجا کشف حقایق شود واختلاف برداشته شود و آن عالم آخرت است چنانکه خداوند می‌فرماید {لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا فَکَشَفْنَا عَنْکَ غِطَاءَکَ فَبَصَرُکَ الیَوْمَ حَدِیدٌ} [ق/۲۲]. یعنی هر آینه بودی در غفلت از این امر پس پرده غفلت را از تو برداشتیم پس چشم تو امروز تیزبین و تند است و اگر نعوذ بالله معادی نباشد و روز حقیقتی بروز نکند لازم می‌اید حق وحقیقت قیمتی نداشته باشد و انسان و عالم بی‌نتیجه خلق شده باشند و آن روزیکه انسان بدرک حق وحقیقت نایل می‌گردد آنروز را خداوند روز حقیقت نام نهاد چنانکه می‌فرماید: {الحَاقَّةُ. مَا الحَاقَّةُ}؟ [الحاقه/۱-۲]، و در حالت کسانیکه در آن دار بحقیقت واصل شده‌اند می‌فرماید: {وَنَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الأَنْهَارُ وَقَالُوا الحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدَانَا لِهَذَا وَمَا کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْلا أَنْ هَدَانَا اللهُ لَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ} [الأعراف/۴۳]. یعنی و بیرون کنیم آنچه در سینه بهشتیان از کینه وحسد و آنچه اسباب عداوت باشد و جاری می‌شود از زیر مساکن آنان جویها، و اهل بهشت چون مقامات خود را مشاهده کنند گویند حمد و ثناء برای خدائی که بفضل خود هدایت نمود ما را بدین مقام و نبودیم که بخودی خود هدایت شویم اگر راهنمائی نمی‌نمود ما را خدا و دیگر می‌گویند رسولان و پیغمبران ما آمدند بحق وراستی و ما بتوسط اینان بحق و حقیقت رسیدیم.

قیامت و معاد در نظر قرآن[ویرایش]

خداوند تبارک وتعالی جهان را حکمت و غایتی خلق و ابداع نمود و هر لحظه حکمتش اقتضا نمود بر اعدام همه عالم و احداث بدلی برای او می‌کند و هر وقت حکمتش تعلق گرفت به تغییر صورت عالم باین معنی که این صورت را بگیرد و صورت دیگر بآن بدهد و عالم را نیست نکند قادر و توانا است.

مسألة قیامت و معاد از قبیل دوم است و آن تبدیل و تغیر صورت می‌باشد نه اعدام و ایجاد و آنچه رسل در این باب گفته‌اند وقرآن و سنت دلالت صریح دارد اینستکه در قیامت و معاد تغییر می‌کند و در او تبدیل و تحویل داده می‌شود نه اینستکه عالم نیست محض و معدوم صرف می‌شود و بالکلی لباس هستی از آن کنده و به نیستی ازلی بر می‌گردد و پس از آن دو مرتبه ایجاد می‌شود.

آیاتی قرآنی جز تبدیل صورت چیز دیگری مقرر نموده‌است چنانکه می‌فرماید: {یَوْمَ تُبَدَّلُ الأَرْضُ غَیْرَ الأَرْضِ وَالسَّمَوَاتُ وَبَرَزُوا لِلَّهِ الوَاحِدِ القَهَّارِ} [إبراهیم/۴۸]. یعنی روزیکه بدل شود زمین بزمین دیگر و آسمانها مبدل کردند بآسمانی دیگر و مردم از گورهای خود ظاهر شوند برای محاسبه خدای یگانه قهر کننده.

این معادیست که قرآن بآن ناطق است و جای شبهه برای ملاحده و فلاسفه نگذاره‌است، اعتراض و شبهه آنان بر قول متکلمین وارد است که کلمات انبیاء را بر رای خود تاویل کرده و گفتند که معاد و قیامت آنست که خداوند اعدام و نیست می‌کند عالم را و در روز قیامت از نو ایجاد می‌کند و بر عالم لباس هستی می‌پوشاند.

ایکاش متکلمین در قرآن تدبر می‌کردند و عیب سخن خود را می‌فهمیدند، این سخن بی‌مغز سبب شد که فلاسفه و ملاحده حمله بقرآن و ما جاء به النبی کنند و اعتراضات شدیدی کردند از قبیل امتناع اعاده معدوم و شبهة آکل و ماکول و امثال آن، و متکلمین هم برای حرف بی‌مغز و باطل خود مجبور شدند که جوابهای خنک بفلاسفه بدهند.

اما معادی که قرآن می‌گوید از اعتراضات فلاسفه مصون و هیچ عاقلی نمی‌تواند بر او اعتراض کند حتی معروض یک شبهه هم نخواهد شد چون قیامت تبدیل است و مرگ انتقال از نشأه بنشأه دیگر و بعث خروج از این عالم و دخول در عالم دیگر می‌باشد، یکی از بدیختیهای مسلمانان اینستکه نصوص قرآن را متوجه نیستند و حق آنرار درک نمی‌کنند، اگر کتاب خدا فهمیده می‌شد و آراء خود را در آن دخالت نمی‌دادند بیشتر نزاعها برداشته می‌شد. یاللاسف بواسطه حجابهائیکه دارند نصوص قرآن بر آنان پوشیده و پنهانست.

خلاصه کلام، انفع برای مردم استماع کلام خدا است و پس از آن تعقل در معنای آن تا مصداق این آیه واقع نشوند: {وَقَالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ} [الملک/۱۰].

اقسام قیامت و ساعت[ویرایش]

در اصطلاح شرع و قرآن قیامت بر سه گونه‌است.

۱- قیامت کبری و آن انقراض عالم وتبدیل آن بعالم آخرت است و در قرآن آیات بسیاری راجع بآن نازل شده‌است.

۲- قیامت وسطی و آن مرگ تمام اهل یک قرن است چنانکه روایت است زمانی نظر رسول اکرم بر عبد الله بن انیس اوفتاد و فرمود ((إن یَطُلْ عُمْرُ هذا الغلامِ فلنْ یَمُتْ حَتَّی تَقُومَ الساعَةُ)) یعنی اگر عمر این غلام طولانی شود نمیرد تا اینکه قیامت بر پا شود، و گویند عبد الله بن انیس آخر کسی بود که از اصحاب رحلت فرمود پس معلوم شد که ساعت و قیامت در این حدیث بمعنی انقراض اهل قرن است.

۳- قیامت و ساعت و صغری و آن موت هر انسانیست پس قیامت هر فرد انسان روز مرگ اوست خداوند می‌فرماید: {قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِلِقَاءِ اللهِ حَتَّی إِذَا جَاءَتْهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً قَالُوا یَا حَسْرَتَنَا عَلَی مَا فَرَّطْنَا فِیهَا وَهُمْ یَحْمِلُونَ أَوْزَارَهُمْ عَلَی ظُهُورِهِمْ أَلا سَاءَ مَا یَزِرُونَ} [الأنعام/۳۱] یعنی بتحقیق کسانیکه تکذیب دیدار خدا را نموده زبان کردند تا اینکه آمدایشان را قیامت ناگاه گویند ای ندامت ما را بر آنچه ما تقصیر کردیم در آن و ایشان بر می‌دارند بارگناهان را بر پشتهایشان آگاه باشید که بد باریست که می‌کشند و معلوم است که این حسرت نزد موت انسانرا حاصل می‌شود و نیز می‌فرماید: {قُلْ أَرَأَیْتَکُمْ إِنْ أَتَاکُمْ عَذَابُ اللهِ أَوْ أَتَتْکُمُ السَّاعَةُ أَغَیْرَ اللهِ تَدْعُونَ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ} [الأنعام/۴۰]. یعنی بگو خبر دهید مرا اگر بیاید شما را عذاب خدا یا بیاید شما را قیامت آیا جز خدا را می‌خوانید اگر راستگوئید و در حدیث است وقتیکه باد شدیدی می‌آید رنگ رسول اکرم متغیر می‌شد و می‌فرمود می‌ترسم قیامت را، و نیز رسول اکرم می‌فرماید: ((ما أمدُّ طرفی ولا أغضُّها إلا وأظنُّ أن الساعة قد قامت)). یعنی چشم نمی‌اندازم و نمی‌بندم آنرا مگر اینکه گمان می‌کنم قیامت برپا شده‌است وَصَلَّی اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِینَ.

پایان کتاب تبصره[ویرایش]

چون مؤلّف فقید رحمه الله تعالی علیه در آخرین منبر خود خطبة مبارکة حجت الوداع را که حضرت ختمی مرتبت صلوات الله وسلامه علیه در روز جمعة عرفة سال دهم هجری القاء و ایراد فرموده بودند تلاوت کردند و پس از آن مسجد و منبر را بحکم اجابت ندای حق: {یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ المُطْمَئِنَّةُ. ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً} [الفجر/۲۷-۲۸] تا ابد وداع گفتند و در اوائل بیماری و أواخر ایّام حیات مکرر وصیّت فرمودند که آن خطبة بی مانند را در آخر کتاب کلید فهم قرآن که تجدید چاپ می‌شود طبع نمایند بنابر این یکی از ارادتمندان آن مرحوم خطبة شریفه را از کتب معتبر استخراج و ترجمه نموده.

اینک برای امتثال امر فقید سعید رضوان الله تعالی علیه واستفادة خوانندگان گرامی در خاتمة کتاب درج می‌گردد تا مشمول این آیة مبارکه شود:

{خِتَامُهُ مِسْکٌ وَفِی ذَلِکَ فَلْیَتَنَافَسِ المُتَنَافِسُونَ} [المطففین/۲۶].

خطبة حجة الوداع[ویرایش]

الحَمْدُ لِلَّهِ نَحْمَدُهُ وَنَسْتَعِینُهُ وَنَسْتَغْفِرُهُ وَنَتُوبُ إِلَیْهِ وَنَعُوذُ بِاللهِ مِنْ شُرُورِ أَنْفُسِنَا وَمِنْ سَیِّئَاتِ أَعْمَالِنَا مَنْ‏ یَهْدِ اللهُ فَلا مُضِلَّ لَهُ وَمَنْ یُضْلِلْ فَلا هادِیَ لَهُ وَأَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلاَّ اللهُ وَحْدَهُ لا شَرِیکَ لَهُ وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ. أُوصِیکُمْ عِبَادَ اللهِ بِتَقْوَی اللهِ وَأَحُثُّکُمْ عَلَی الْعَمَلِ بِطَاعَتِهِ وَأَسْتَفْتِحُ اللهَ بِالَّذِی هُوَ خَیْرٌ.

أَمَّا بَعْدُ، أَیُّهَا النَّاسُ! اسْمَعُوا مِنِّی أُبَیِّنْ لَکُمْ؛ فَإِنِّی لا أَدْرِی لَعَلِّی لا أَلْقَاکُمْ بَعْدَ عَامِی هَذَا فِی مَوْقِفِی هَذَا. أَیُّهَا النَّاسُ! إِنَّ دِمَاءَکُمْ وَأَمْوَالَکُمْ وَأَعْرَاضَکُمْ عَلَیْکُمْ حَرَامٌ إِلَی أَنْ تَلْقَوْا رَبَّکُمْ کَحُرْمَةِ یَوْمِکُمْ هَذَا فِی شَهْرِکُمْ هَذَا فِی بَلَدِکُمْ هَذَا. أَلا هَلْ بَلَّغْتُ؟ اللَّهُمَّ فَاشْهَدْ!

فَمَنْ کَانَتْ عِنْدَهُ أَمَانَةٌ فَلْیُؤَدِّهَا إِلَی مَنِ ائْتَمَنَهُ عَلَیْهَا وَإِنَّ رِبَا الجَاهِلِیَّةِ مَوْضُوعٌ وَإِنَّ أَوَّلَ رِبًا أَبْدَأُ بِهِ رِبَا الْعَبَّاسِ بْنِ عَبْدِ المُطَّلِبِ، وَإِنَّ دِمَاءَ الجَاهِلِیَّةِ مَوْضُوعَةٌ وَإِنَّ أَوَّلَ دَمٍ أَبْدَأُ بِهِ دَمُ عَامِرِ بْنِ رَبِیعَةَ بْنِ الحَارِثِ بْنِ عَبْدِ المُطَّلِبِ. وَإِنَّ مَآثِرَ الجَاهِلِیَّةِ مَوْضُوعَةٌ غَیْرَ السِّدَانَةِ وَالسِّقَایَةِ. وَالْعَمْدُ قَوَدٌ وَشِبْهُ الْعَمْدِ مَا قُتِلَ بِالْعَصَا وَالحَجَرِ وَفِیهِ مِائَةُ بَعِیرٍ فَمَنْ زَادَ فَهُوَ مِنَ الجَاهِلِیَّةِ.

أَیُّهَا النَّاسُ! إِنَّ الشَّیْطَانَ قَدْ أَیِسَ أَنْ یُعْبَدَ بِأَرْضِکُمْ هَذِهِ وَلَکِنَّهُ قَدْ رَضِیَ بِأَنْ یُطَاعَ فِیمَا سِوَی ذَلِکَ فِیمَا تُحَقِّرُونَ مِنْ أَعْمَالِکُمْ. أَیُّهَا النَّاسُ! إِنَّمَا النَّسِی‏ءُ زِیادَةٌ فِی الْکُفْرِ یُضَلُّ بِهِ الَّذِینَ کَفَرُوا یُحِلُّونَهُ عاماً وَیُحَرِّمُونَهُ عاماً لِیُواطِؤُا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللهُ وَإِنَّ الزَّمَانَ قَدِ اسْتَدَارَ کَهَیْئَتِهِ یَوْمَ خَلَقَ اللهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَإِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فِی کِتابِ اللهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ثَلَاثَةٌ مُتَوَالِیَةٌ وَوَاحِدٌ فَرْدٌ: ذُو الْقَعْدَةِ وَذُو الْحِجَّةِ وَالمُحَرَّمُ وَرَجَبٌ بَیْنَ جُمَادَی وَشَعْبَانَ. أَلا هَلْ بَلَّغْتُ؟ اللَّهُمَّ فَاشْهَدْ!

أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ لِنِسَائِکُمْ عَلَیْکُمْ حَقّاً وَلَکُمْ عَلَیْهِنَّ حَقّاً. حَقُّکُمْ عَلَیْهِنَّ أَنْ لا یُوطِئْنَ فُرُشَکُمْ وَلا یُدْخِلْنَ أَحَداً تَکْرَهُونَهُ بُیُوتَکُمْ إِلاَّ بِإِذْنِکُمْ وَأَنْ لا یَأْتِینَ بِفَاحِشَةٍ فَإِنْ فَعَلْنَ فَإِنَّ اللهَ قَدْ أَذِنَ لَکُمْ أَنْ تَعْضُلُوهُنَّ وَتَهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضَاجِعِ‏ وَتَضْرِبُوهُنَّ ضَرْباً غَیْرَ مُبْرِحٍ، فَإِذَا انْتَهَیْنَ وَأَطَعْنَکُمْ فَعَلَیْکُمْ رِزْقُهُنَّ وَکِسْوَتُهُنَّ بِالمَعْرُوفِ، أَخَذْتُمُوهُنَّ بِأَمَانَةِ اللهِ وَاسْتَحْلَلْتُمْ فُرُوجَهُنَّ بِکَلِمَةِِ اللهِ فَاتَّقُوا اللهَ فِی النِّسَاءِ وَاسْتَوْصُوا بِهِنَّ خَیْراً. أَلا هَلْ بَلَّغْتُ؟ اللَّهُمَّ فَاشْهَدْ!

أَیُّهَا النَّاسُ! إِنَّمَا المُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ وَلا یَحِلُّ لِمُؤْمِنٍ مَالُ أَخِیهِ إِلاَّ مِنْ طِیبِ نَفْسٍ مِنْهُ. أَلا هَلْ بَلَّغْتُ؟ اللَّهُمَّ فَاشْهَدْ! فَلا تَرْجِعُنَّ بَعْدِی کُفَّاراً یَضْرِبُ بَعْضُکُمْ رِقَابَ بَعْضٍ فَإِنِّی قَدْ تَرَکْتُ فِیکُمْ مَا إِنْ أَخَذْتُمْ بِهِ لَنْ تَضِلُّوا (وفی روایةٍ لَمْ تَضِلُّوا) کِتَابَ اللهِ (وفی روایةٍ: و سُنَّةَ نبیِّه، وفی روایةٍ: وَعِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی)، أَلا هَلْ بَلَّغْتُ؟ اللَّهُمَّ فَاشْهَدْ!

أَیُّهَا النَّاسُ! إِنَّ رَبَّکُمْ وَاحِدٌ وَإِنَّ أَبَاکُمْ وَاحِدٌ، کُلُّکُمْ لآدَمَ وَآدَمُ مِنْ تُرَابٍ إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاکُمْ وَلَیْسَ لِعَرَبِیٍّ عَلَی عَجَمِیٍّ فَضْلٌ إِلاَّ بِالتَّقْوَی. أَلا هَلْ بَلَّغْتُ؟ قَالُوا: نَعَمْ. قَالَ: فَلْیُبَلِّغِ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ!

أَیُّهَا النَّاسُ! إِنَّ اللهَ قَدْ قَسَمَ لِکُلِّ وَارِثٍ نَصِیبَهُ مِنَ الْمِیرَاثِ وَلا یَجُوزُ لِمُورِثٍ وَصِیَّةُ أَکْثَرَ مِنَ الثُّلُثِ. وَالْوَلَدُ لِلْفِرَاشِ وَلِلْعَاهِرِ الحَجَرُ، مَنِ ادَّعَی إِلَی غَیْرِ أَبِیهِ وَمَنْ تَوَلَّی غَیْرَ مَوَالِیهِ فَعَلَیْهِ لَعْنَةُ اللهِ وَالمَلائِکَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ، لا یَقْبَلُ اللهُ مِنْهُ صَرْفاً وَلا عَدْلاً. وَالسَّلامُ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَةُ اللهِ.

ترجمه خطبة حجة الوداع[ویرایش]

ستایش خدای راست او را می‌ستائیم و از او یاری می‌جوئیم و از او آمرزش می‌خواهیم و بسوی او برمی گردیم و بدو پناه می‌بریم از بدیهای نفوس خویش و از زشتیهای کارهای خود. کسیکه خدا او را هدایت کند هیچکس او را نتواند گمراه کند و کسیکه خدا او را گمراه کند هیچکس هادی و راهنمای او نتواند شد و گواهی می‌دهم که هیچ معبود و سزاوار پرستشی جز خدا نیست خدائی است یگانه که شریک ندارد و گواهی می‌دهم که محمّد بندة او وفرستادة اوست.

وصیّت و سفارش می‌کنم شما بندگان خدا را بترس و تقوای خدا و شما را بر طاعت او تحریض می‌نمایم و بآنچه بهتر است گشایش می‌طلبم یا بچیزیکه بهتر است سخن خود را آغاز می‌کنم.

امّا بعد ای مردم از من بشنوید تا برای شما بیان کنم زیرا من نمی‌دانم شاید شما را پس از امسال در اینجا ملاقات نکنم.

ای مردم همانا خونهای شما و اموال شما بر شما حرام است تا اینکه مرگ را در یافته به پروردگار خود برسید مانند حرام بودن چنین روزی در چنین ماهی در چنین شهری. آیا تبلیغ کردم و امر الهی را بشما رسانیدم؟ خدایا پس تو گواه باش. پس هرکه در نزد او امانتی باشد آنرا بکسیکه او را بر آن امانت امین شمرده‌است بازگرداند. همانا ربا و سود پولی که در زمان جاهلیّت بوده‌است اکنون لغو و باطل است و نخستین ربائی که من آنرا لغو می‌نمایم ربای عمّ من عباس پسر عبد المطلّب می‌باشد و همانا خونها و خونخواهی‌هائی در زمان جاهلیّت بوده‌است اکنون باطل و نادرست می‌باشد و نخستین خونی که من بآن آغاز کرده آنرا باطل و لغو می‌نمایم خون عامر پسر ربیعه پسر حارث پسر عبد المطلّب است. و همانا مفاخر و آثار زمان جاهلیّت همه باطل است و باید از میان برود بجز خدمت کعبه و آبدادن حُجّاج کعبه.

وقتل عمدی قصاص دارد و شبیه بقتل عمدی آنست که بوسیلة عصا و سنگ قتل واقع شود دیه و خونبهای این نوع قتل صد شتر می‌باشد پس کسیکه بر این چیزی بیفزاید او از اهل جاهلیّت است.

ای مردم شیطان از اینکه در زمین شما پرستش و عبادت شود دیگر نومید شده‌است ولی باین خشنود و راضی است که در مواردی جز این و آنچه شما از کارهای خود حقیر و غیر مهم می‌پندارید اطاعت کرده شود.

ای مردم تغییر و تبدیل ماهها افزونی در کفر است که کافران بسبب آن گمراه می‌شوند یکسال آنرا حلال و سال دیگر آنرا حرام می‌کنند تا در شمارة ماههائی که خدا آنرا حرام کرده‌است موافقت و سازش داشته باشند و همانا زمان مانند روزیکه خدا آسمانها و زمین را آفرید گردیده‌است و همانا شمارة ماهها در نزد خدا دوازده ماه‌است در کتاب خدا روزیکه خدا آسمانها و زمین را آفرید که چهار ماه از آن حرام است سه ماه پی در پی و یکماه تنها و جدا ذو العقده و ذو الحجّه و محّرم و ماه رجب که در میان جمادی و شعبان می‌باشد آیا بشما ابلاغ کردم؟ خدایا پس تو گواه باش.

ای مردم همانا برای زنان شما بر شما حقّی و برای شما بر ایشان حقّی و آن اینکه کسی را بجز شما بر رختخوابهای شما راه ندهند و کسی را که شما میل ندارید جز با اجازة شما بخانة شما نیاورند و کار زشت (زنا) ایشانرا در خانه نگاهداشته و از ایشان در قسمت همخوابگی دوری گزینید وایشانرا بزنید ولی نه قسمیکه ایشانرا مولم و دردناک باشد، آنگاه اگر از کار خود دست کشیده شما را اطاعت کنند بر شما نیز واجب است که روزی و خوراک و پوشاک ایشانرا بنیکی و عرف بدهید و همانا زنان در نزد شما اسیرانی هستند که چیزی از خود ندارند و کاری نمی‌توانند کرد شما ایشان را بطریق امانت از خدا در یافت داشته و عورات ایشان را بکلمة خدا (عقد) برای خود حلال کرده‌اید پسر در بارة زنان از خدا بترسید و برای ایشان سفارش خیر کنید آیا بشما رسانیدم؟ خدایا پس تو گواه باش.

ای مردم! همانا مسلمانان برادرند پس هیچکس مال برادرش حلال و روا نیست جز بطیب ورضای او. آیا بشما ابلاغ کردم؟ خدایا پس تو گواه باش. پس بعد از من از اسلام برنگشته و کافر مشوید که گردن یکدیگر را زده بجان خود بیفتید، همانا من در میان شما چیزی بجای گذاشته‌ام که اگر دست بدامن آن زنید پس از آن هرگز گمراه نخواهید شد و آن کتاب خدا (قرآن) است (و در روایتی آمده‌است که سنّت وروش پیغمبر و در روایتی دیگر و اهل بیت من) آیا بشما رسانیدم؟ پس خدایا تو گواه باش.

ای مردم! بدرستیکه پرودگار شما یکی است و پدر شما یکی است شما همه از آدم هستید و آدم از خاک است گرامی‌ترین شما در نزد خدا آن کسی است که پرهیز گارتر و خدا ترس‌تر باشد، هیچ عربی را بر غیر عرب فضل و برتری نیست جز به پرهیزکاری. آیا رسانیدم؟ گفتند آری. فرمود پس کسیکه از شما حاضر است باید بغائب برساند.

ای مردم! پدرستیکه خدا برای هر وارثی بهره و نصیب او را از میراث مقسوم و معلوم فرموده‌است و برای صاحب میراث و صیّت در بیشتر از سه یک جائز نیست و فرزند برای رختخواب است (یعنی فرزندیکه از زن در خانة شوهر بدنیا می‌آید گر چه نامشروع باشد از آن شوهر می‌باشد) و برای زناکار سنگ است (یعنی باید رجم شود) کسیکه خود را بغیر پدر خود نسبت دهد یا (عبد آزاد شده‌ای) خود را بغیر مولی و آزاد کنندة خود منسوب کند بر او لعنت خدا و فرشتگان و همة مردم باد و خدا از او هیچ امریکه عذاب را از او ردّ کند و هیچ فدائی نپذیرد (یا اینگه هیچ عمل مستحّب و فریضه‌ای از او قبول نکنند) و سلام خدا ورحمت او و برکات او بر شما باد.

بدیع الزمان کردستانی

مصادر کتاب[ویرایش]

قرآن مجید

تفسیر تبیان طوسی، أبو جعفر محمد بن حسن (۴۶۰ ه)

تفسیر مجمع البیان طبرسی، فضل بن حسن (۵۴۸ه)

تفسیر طبری طبری، ابو جعفر محمد بن جریر (۳۱۰ه)

تفسیر صافی ملا محسن فیض کاشانی (۱۰۹۱ه)

تفسیر منار سید محمد رشید رضا (۱۳۵۴ه)

تفسیر قرآن عظیم ابن کثیر، أبو الفداء إسماعیل دمشقی (۷۷۴ ه)

تفسیر کاشفی مولی حسین بن علی واعظ کاشفی (۹۱۰ه)

تفسیر مفاتیح الغیب فخر الدین رازی (۶۰۶ه)

تفسیر صدر متألهین (صدر الدین شیرازی) (۱۰۵۰ه)

الإتقان فی علوم القرآن سیوطی، جلال الدین (۹۱۱ه)

الاعتبار فی بیان الناسخ والمنسوخ من الآثار حازمی محمد بن موسی (۵۸۴ه)

کافی کُلَیْنِی محمد بن یعقوب رازی (۳۲۹ه)

وافی ملا محسن فیض کاشانی (۱۰۹۱ه)

الإحکام فی أصول الأحکام آمدی، سیف الدین ابو الحسن علی (۶۳۱ه)

الموافقات فی أصول الأحکام شاطبی، أبو اسحق إبراهیم بن موسی (۷۹۰ه)

احیاء علوم الدین غزالی، أبو حامد محمد بن محمد طوسی (۵۰۵ه)

جواهر القرآن غزالی

فضائح الباطنیة غزالی

الاعتقادات فی دین الإمامیة شیخ صدوق، محمد بن علی بن بابویه قمی (۳۸۱ه)

فصل خطاب شیخ مفید، محمّد بن النعمان عکبری (۴۱۳ه)

تذکرة الفقهاء علامة حلی، حسن بن یوسف بن مطهّر (۷۲۶ه)

کشف الغطاء شیخ جعفر کبیر کاشف الغطاء نجفی (۱۲۲۸ه.)

شرح زبدة فاضل جواد کاظمی (۱۰۶۵ه)

لؤلؤة البحرین شیخ یوسف بن احمد بحرانی (۱۱۸۶ه)

مصائب النواصب قاضی نور الله شوشتری (۱۰۱۹ه)

شرح وافیة محقق بغدادی، سید محسن بن حسن (۱۲۲۷ه)

ملل و نحل شهرستانی، محمد بن عبد الکریم (۵۴۸ه)

الفِصل فی الملل والأهواء والنِّحَل ابن حزم ظاهری، علی بن أحمد (۴۵۶ه)

شواهد ربوبیة صدر متألهین شیرازی (۱۰۵۰ه)

گوهر مراد (در علم کلام، فارسی) لاهیجی، عبدالرزاق بن علی (۱۰۵۱ه)

مفاتیح الغیب صدر متألهین شیرازی (۱۰۵۰ه)

سیرة حلبیة حلبی، علی بن إبراهیم نور الدین (۱۰۴۴ه)

سیرة نبویة ابن هشام، عبد الملک حمیری معافری (۲۱۳ه)

صواعق مرسلة ابن قیِّم الجوزیة، محمد بن أبی بکر (۷۵۱ه)

مفردات فی غریب القرآن راغب اصفهانی، حسین بن محمد (۵۰۲ه)

نهایة فی غریب الحدیث والأثر ابن أثیر جزری، مبارک بن محمّد (۶۰۶ه)

مثنوی معنوی مولوی، جلال الدین رومی محمد بن محمد (۶۷۲ه)

حیاة محمد محمد حسین هیکل

التبیان فی أقسام القرآن ابن قیِّم جوزیة، أبو عبد الله محمد بن أبی بکر(۷۵۱ه)

نقد محصَّل خواجه، نصیر الدین طوسی محمد بن محمد (۶۷۲ه)

قصة الفلسفة الیونانیة أحمد أمین (و زکی نجیب محمود)

طرائق الحقائق (فارسی) میرزا محمد معصوم علی شاه نعمة اللاهی شیرازی

تصوُّف ؟

کشف محجوب (فارسی) هجویری، علی بن عثمان جلابی غزنوی (۴۶۵ه؟)

فصل المقال (فیما بین الحکمة والشریعة من الاتصال) ابن رشد، محمد أبو الولید (۵۹۵ه)


منابع دیگری که مؤلف محترم به آن رجوع فرموده ولی در لیست مصادر کتاب ذکر نکرد

بحار الأنوار علامة مجلسی، محمد باقر بن محمد تقی (۱۱۱۰ه)

تاریخ الفلسفة من أقدم عصورها حتی الآن حنا أسعد فهمی، ومحمد علی مصطفی

تلبیس إبلیس عبد الرحمن بن علی ابن الجوزی بغدادی (۵۹۷ ه)

زاد المعاد ابن قیِّم الجوزیة، (۷۵۱ه)

مجمع الأمثال می‌دانی، أبو الفضل أحمد بن محمد نیسابوری (۵۱۸ه)

محاضرة الأوائل ومسامرة الأواخر علاء الدین بوسنوی (۱۰۰۷ه)

مقدمة ابن خلدون ابن خلدون، عبد الرحمن بن محمد (۸۰۸ ه)

منهاج السنة النبویة ابن تیمیة أحمد بن عبد الحلیم حرانی (۷۲۸ه)


حاشیه[ویرایش]

(۱) الکهف/۱-۵.

(۲) آل عمران/۱۶۴.

(۳) العنکبوت/۴۸ -۴۹.

(۴) ص/۲۹.

(۵) الزمر/۲۳.

(۶)الحشر/۲۱.

(۷) الأحزاب/۴۰.

(۸) الأحزاب/۵۶.

(۹) الأحزاب/۴۱-۴۴.

(۱۰) علم معانی و بیان علاوه بر اینکه کلام عرب از آن فهمیده می‌شود اعجاز قرآن بدان شناخته می‌شود.

(۱۱) آورده‌اند که چون آیه حرمت نازل شد بعضی از صحابه گفتند یا رسول الله! حال برادران ما که شراب خوردند و اکنون مرده‌اند چون باشد؟ این آیه نازل شد: بر آنانکه ایمان بخدا آورده و عمل شایسته کردند گناهی نیست از آنچه خورده‌اند و برایشان حرام نبوده و بر زندگان که پیش از نهی شراب خوردند گناهی نیست اگر پرهیز کنند و ثبات ورزند برایمان و اعمال صالحه کنند پس پرهیز از محرمات کنند و ایمان بیاورند بتحریم آن پس ثابت و مستقر باشند بر تقوی و احسان کنند و خداوند نیکو کاران را دوست دراد.

(۱۲) ای گروه مؤمنان شراب و قمار وبتها وسنگهائیکه بر آن قربانی می‌کنند و تبرهای اقداح پلید است و از عمل شیطان, دوری کنید از اینها شاید رستگار شوید.

(۱۳) یعنی ملائکه از عذاب پروردگارشان که در فوق ایشانست می‌ترسند.

(۱۴) آیا از کسانیکه در آسمانست ایمن شدید که فرو فرسند بر شما بادی یاریگ ریزه پس زود بدانید بیم کردن من چگونه بود

(۱۵) یعنی امروز کامل کردم برای شما دین شما را و تمام کردم نعمت خود را بر شما.

(۱۶) قرآن را بر تو فرستادیم و در او بیان هر چیزی هست.

(۱۷) قرابادین معرب کرابایدین (یعنی این دوا برای که مفید است) می‌باشد که فرنگی مبدل بتراپوتیک شده‌است؟؟

(۱۸) و فرستادیم بسوی تو قرآن را تا اینکه بیان کنی برای مردم آنجه را که بسوی ایشان فرستاده شده‌است.

(۱۹) حکماء حواس باطنه را پنج دانسته‌اند:

۱- حس مشترک که بیونانی آثرا بنطاسیا می‌گویند و ترجمه آن بعربی لوح النفس است و آن قوّه ایست که محسوسات پنج‌گانه را بتوسط چشم و گوش و ذوق و شم ولمس ادراک کند و حس مشترک را بوزیر ملک و حواس پنجگانه را بجاسوسانیکه اخبار نواحی را بوزیر رسانند تشبیه کرده‌اند. و گاهی آنرا بحوضی که از پنج نهر آب بدان جاری شود و چون ادراک همه محسوسات کند آنرا حس مشترک گویند.

۲- خیال و آن قوه ایست حافظ صورتهائی که حس مُشترک آنها را درک نماید خواه از خارج بتوسط مشاعر ظاهره و خواه از داخل.

۳- وهم و آن قوه ایست که معانی جزئی را ادراک کند مثل ادراک محبت زید و عداوت عمرو.

۴- حافظه که آن خزانه واهمه‌است که هرچه وهم از معانی درک کند بآن سپارد ونسبت آن بوهم چون نسبت خیال بحس مشترک است.

۵- قوه متصرفه و آن قوه ایست که کارش ترکیب و تفصیل در صور و معانی باشد و این قوه متصرفه را اگر وهم استعمال کند متخیله گویند و چون عقل استعمال کند مفکره نامند.

پایان