کاربر:Lawyer532

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو

شروع بیت با حرف آ[ویرایش]

آتش از برق نگاهت ریختی بر جان من خواستی تا در میان شعله‌ها آبم کنی مهدی سهیلی

آتش خشم پر از قهر تو می‌گفت: برو جذبهٔ چشم پر از مهر تو می‌گفت بایست بهروز یاسمی

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش این چراغی است کزین خانه به آن خانه برند حافظ

آخر از راه دل و دیده سر آرد بیرون نیش آن خار که از دست تو در پای من است فرخی یزدی

آخر به اسارت دل حسرت زده خو کرد شادم که دگر یاد گریز از قفسم نیست فریدون توللی

آخر چه شد که این همه نامهربان شدی چیزی که خوش نداشتم ای دوست، آن شدی شعبان کرم دخت

آدمیزاد اگر بی ادب است آدم نیست فرق در بین بنی آدم و حیوان ادب است فصاحت رازی

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا حافظ

آسمان بوی اجابت می‌دهد بس که قندیل دعا آویخته است عبدالجبار کاکایی

آشنای تو به دل غیر تو را ره ندهد که نسازند به یک خانه دو بیگانه به هم صغیر اصفهانی

آنچه از دریا به دریا می‌رود از همان جا کامد، آنجا می‌رود

مولوی

آواره همچو خار هراسان ز باد مست خاکستر خیال ز دستم عنان گسست

محمد حسن آرش نیا

آسمان نگاه خستهٔ من خانهٔ ابرهای بارانزاست

نیستی و نبودنت تنها غصهٔ آفتابگردانهاست

حامد ابراهیمی

آمدی چشم گشودی و خزانم کردی اولین شاعر چشمان وزانم کردی

سید اسحاق افضلی

شروع بیت با حرف ا[ویرایش]

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

حافظ

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

حافظ

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

حافظ

از خدا جوییم توفیق ادب بی ادب محروم ماند از لطف رب

سعدی

از دل تنگ اسیران قفس یاد کنید ای که دارید نشیمن به لب بامی چند

عاشق اصفهانی

از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به هزار درمان ندهم

مولوی

از عشق من به هر سو در شهر، گفتگویی ست

من عاشق تو هستم، این گفتگو ندارد

شهریار

از گلوی خود بریدن وقت حاجت همت است

ورنه هر کس وقت سیری پیش سگ نان افکند

صائب

از مکافات عمل غافل مشو گندم از گندم بروید جو ز جو

خواجه عبدالله انصاری

از مردم افتاده مدد گیر که این قوم با بی پروبالی، پر و بال دگرانند

صائب تبریزی

از منست این غم که بر جان منست دیگر این خود کرده را تدبیر نیست

فروغ فرخزاد

از وصل تو گر نیست نصیبم عجبی نیست هم ظلمت و هم نور به یکجا نتوان دید

عبدالله الفت

از هوس‌ها دور باش و از خدا غافل مباش زانکه نبود جز خدا اندر دو گیتی یاوری

از یاد تو بر نداشتم دست هنوز     دل هست به یاد نرگست مست هنوز

محمد حسین شهریار

استخوان سر فرهاد فرو ریخت ز هم دیده اش در ره شیرین نگران است هنوز

عبرت نائینی

اشک گرم و آه سرد و روی زرد و سوز دل حاصل عشقند و من این نکته می‌دانم چو شمع

علی اطهری کرمانی

اغلب کسان که پردهٔ همت دریده‌اند در کودکی محبت مادر ندیده‌اند

شهریار

افتادگی آموز اگر طالب فیضی هرگز نخورد آب، زمینی که بلند است

افسرده‌ایم و خسته دل از هرچه هست و نیست

شاید به بوی زلف تو خور را دوا کنیم

محمد عزیزی

افسوس که افسانه سرایان همه خفتند اندوه که اندوه گساران همه رفتند

بهار

اگر آلوده شد گوهر به یک ننگ نشوید آب دریا ازو رنگ

فخرالدین اسعد گرگانی

اگر اهل دلی دیدی، سلام من رسان بر وی که کمتر یافتم هرجا فزونتر جستجو کردم

صابر همدانی

اگر با غیرتی با درد باشی و گر بی غیرتی نامرد باشی

عبیذ زاکانی

اگر بینی که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است

صائب تبریزی

اگر داری ای مرد فرزانه هوش به تعمیر دل‌های ویرانه کوش

صبای کاشانی

اگر شاهی، گدایی، آخرش مرگ اگر زرین کلاهی، آخرش مرگ

اگر لذت ترک لذت بدانی دگر لذت نفس، لذت نخوانی

سعدی

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم شاید ای جان نرسدیم به فردای دگر

عماد خراسانی

اول اندر کوی او جز نقش پای ما نبود آخر آنجا از هجوم خلق، جای ما نبود

وصال شیرازی

ای بی خبر ازسوخته و سوختنی عشق آمدنی بود نه آموختنی

سنایی

ای خوشا آن دل که آزاری نمی‌آید از او

غیر کار عاشقی کاری نمی‌آید از او

رهی معیری

ای دوست بر جنازه دشمن چو بگذری شادی مکن که بر تو همین ماجرا رود

سعدی

ای دوست به کام دشمنانم کردی بودم چو بهار چون خزانم کردی

حافظ

ای دوست دزد حاجب و دربان نمی‌شود گرگ سیه درون، سگ چوپان نمی‌شود

پروین اعتصامی

ای دوست زلف خود را در دست باد مگذار

مگذار هستی ما بر باد رفته باشد

امیر اتابکی

ای سر و پای بسته به آزادی مناز آزاده منم که از همه عالم بریده‌ام

رهی معیری

ای شب از رویای تو رنگین شده سینه‌ام از غم تو سنگین شده

فروغ فرخزاد

ای عشق! چه دردی تو؟ که درمانت نیست ای جان! به چه زنده‌ای؟ که جانانت نیست

ای عشق همه بهانه از تست      من خامُشم این ترانه از تست

هوشنگ ابتهاج

ای که دستت می‌رسد کاری بکن پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

سعدی

ای گل تازه که بویی زوفا نیست تو را خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را؟

وحشی بافقی

اینجا منم و شب و درونی خالی ای کاش که در بساط ما آهی بود

سلمان هراتی

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند وقت است که هر شب به تو می‌اندیشم

بهروز یاسمی

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار کاواز دهل شنیدن از دور خوش است

خیام نیشابوری

ای فلک اندوه شیرین بر دل خسرو منه کاین بضاعت را خریداری به از فرهاد نیست

جامی

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید

مولانا

امروز پاس صحبت یار قدیم دار فردا چه سود که بگویند حبیب رفت

مولانا

ازکیمیای آدمی قطمیر مردم می‌شود ماخولیای مهتری سگ میکندبلعام را. سعدی

قطمیر=سک اصحاب کهف.. بلعم باعورا=عابد مستجاب الدعوه زمان حضرت موسی (ع) که به امرخدا سگ شد

آه ازاین قوم ریایی که دراین شهردو روی روزها شحنه وشب باده فروشند همه

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا - به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را شهریار

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را - به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را صائب

الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه که من در ترک پیمانه دلی پیمان‌شکن دارم

حافظ

از آتش فراغت شرحی شنیده بودم لیکن درون آتش خود را ندیده بودم

عارف طوطی همدانی

از برای غم ما سینهٔ دنیا تنگ است بهر این موج خروشان دل دریا تنگست

بهادر یگانه

از تو وفا نخیزد، دانی که نیک دانم وز من جفا نیاید دانم که نیک دانی

خاقانی

از خوان این بزرگان دستی بشوی و بگذر کان جا ز خوردنی‌ها غیر از قسم نباشد

بیدل دهلوی

از در در آمدی و من از خود به در شدم گویی کز این جهان به جهان دگر شدم

سعدی

از عشق فقط وصل و رسیدن خوش نیست عشق است و همین لذت دیدار و دگر هیچ

لاادری

از غم خبری نبود، اگر عشق نبود دل بود، ولی چه سود اگر عشق نبود؟

قیصر امین پور

از گریه سوختیم و تو آهی نمی‌کنی در آب و آتشیم و نگاهی نمی‌کنی

فغانی

از ناز چه می‌خندی بر دیده که می‌گرید؟ این دیده زمانی نیز خندیده که می‌گرید

علی اشتری

اگر از جانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره بجایی نرسد

مولوی

اگر در دیدهٔ مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی

وحشی بافقی

الفبای دلت را دوست دارم همین حالا برایم نامه بنویس

محمد رضا مهدی‌زاده

امشب تو را بخوبی نسبت به ماه کردم تو خوبتر ز ماهی، من اشتباه کردم

فروغی بسطامی

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

مولانا

این سبزه که امروز تماشاگه توست فردا همه از خاک تو بر خواهد رست

خیام

ای دل مباش یکدم خالی ز عشق و مستی

وانگه برو که رستی از نیستی و هستی

حافظ

ای که دایم به خویش مغروری گر ترا عشق نیست معذوری

حافظ

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

حافظ

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

حافظ

اگر سفر بروی بی خبر، زبانم لال بمانده آه دلم پشت در، زبانم لال

فاطمه آتش پیکر

ایجاز شاعرانه چشم تو تاکنون ما را کشانده است به اعجازی از جنون

مرتضی آخرتی

امشب به قصه دل من گوش می‌کنی فردا مرا چو قصه فراموش می‌کنی

هوشنگ ابتهاج

ای چشم تو از هر چه غزل گیراتر لبخند تو از خندهٔ گل زیباتر

کورس احمدی

این شب مهتابی ام را با تو قسمت می‌کنم

تا سحر بی خوابی ام را با تو قسمت می‌کنم

محمد رضا احمدی فر

به صحرا بنگرم صحرا تو بینم به دریا بنگرم دریا تو بینم بابا طاهر عریان

بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد حافظ

با آنکه ز ما هیچ زمان یاد نکردی ای آنکه نرفتی دمی از یاد، کجایی؟ حزین لاهیجی

با این عطش تا چشمه، دیگر دیر خواهد شد دریا اگر باشد دلت تبخیر خواهد شد محمد علی بهمنی

با خدا باش و پادشاهی کن بی خدا باش و هر چه خواهی کن مجلسی

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله روید و در شوره زار خس سعدی

بار درخت علم نباشد مگر عمل با علم اگر عمل نکنی شاخ بی بری سعدی

با رشتهٔ زلف توام امشب سر راز است افسوس که شب کوته و این رشته دراز است هدایت طبرستانی

بار محبت از همه باری گرانتر است وان کس کشد که از همه کس ناتوانتر است فروغی بسطامی

با ضعیفان هر که گرمی کرد عالمگیر شد ذره پرور باش تا خورشید تابانت کند ظلی تبریزی

با عقل، آب عشق به یک جو نمی‌رود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم شهریار

با ما کج و با خود کج و با خلق خدا کج آخر قدمی راست بنه‌ای همه جا کج

شروع بیت با حرف پ[ویرایش]

پرتو عمر چراغی ست که در بزم وجود به نسیم مژه برهم زدنی، خاموش است

سایر مشهدی

پدرم گفت و چه خوش گفت که در مکتب عشق هر کسی لایق آن نیست که بردار شود

شالبافان

پرخاش که از هر دهنی تلخ چو زهر است چون از لب شیرین تو افتاد شکر شد

ابوالحسن ورزی

پدر، آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل شیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من

پروین اعتصامی

پروانه صفت دیده به او دوخته بودم وقتی که خبر دار شدم سوخته بودم

عاشق اصفهانی

پروانه به یک سوختن آزاد شد از شمع بیچاره دل ماست که در سوز و گدازست

وصال شیرازی

پرواز من به بال و پر توست، زینهار مشکن مرا که می‌شکنی بال خویش را

صائب شیرازی

پروانه سوخت، شمع فرو مرد، شب گذشت ای وای من که قصهٔ دل ناتمام ماند

مهدی سهیلی

پیری به رخ ما خط از آن روی کشیده است تا خوانی از این خط که ز دنیا چه کشیدم

امیری فیروزکوهی

پیوستگی به حق ز دو عالم بریدن است دیدار دوست، هستی خود را ندیدن است

بیدل دهلوی

شروع بیت با حرف ت[ویرایش]

تو طاعت حق کنی به امید بهشت نه نه تو نه عاشقی که مزدوری تو شیخ بهایی

تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرم تبسمی کن و جان بین که همی سپرم

حافظ

تا بوده چشم عاشق در راه یار بوده بی آنکه وعده باشد در انتظار بوده

ضمیری

تا به فراق خو کنم صبر من و قرار کو؟ وعدهٔ وصل اگر دهد طاقت اتظار کو؟

کلجاری

تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو تا تو به داد من رسی، من به خدا رسیده‌ام

رهی معیری

تا چند بسته ماندن در دام خود فریبی با غیر آشنایی، با آشنا غریبی؟

ساعد باقری

تا قفل قفس باز شد آن سوخته پر رفت دلواپس ما بود ولیکن به سفر رفت

بنفشه نیک گو

تا نگرید طفلک حلوا فروش دیگ بخشایش کجا آید به جوش

مولوی

ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم آنقدر زنده بمانم که ز جان سیر شوم

فرخی یزدی

تنی آلوده درد و لبریز غم دارم ز اسباب پریشانی تو را ای عشق کم دارم

ابوالحسن ورزی

تو دریای من بودی آغوش وا کن که می‌خواهد این قوی زیبا بمیرد

حمیدی شیرازی

تو عهد کرده‌ای که کشانی به خون مرا من جهد کرده‌ام که به عهدت وفا کنی

فروغی بسطامی

تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من

حمید مصدق

تجلی گه خود کرد خدا دیدهٔ مارا در این دیده در آیید و ببینید خدارا

صفای اصفهانی

تو مو می‌بینی و مجنون پیچش مو تو ابرو او اشارت‌های ابرو

وحشی بافقی

تا چند عمر در هوس و آرزو رود ای کاش این نفس که بر آمد فرو رود

جلال الدین همایی

ترا که هر چه مراد است در جهان داری چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری

حافظ

تو را با غیر می‌بینم، صدایم در نمی‌آید دلم می‌سوزد و کاری ز دستم بر نمی‌آید

مهدی اخوان ثالث

شروع بیت با حرف ث[ویرایش]

ثوابت باشد ای دارای خرمن اگر رحمی کنی بر خوشه چینی

ثواب روزه و حج قبول آن کس برد که خاک میکدهٔ عشق را زیارت کرد

حافظ

ثمری گر ندهد آه فغان خواهد داد اثری گر نکند ناله دعا خواهم کرد

ثلث دین من دیده یار است عاشقم من، دین بسیار است

شروع بیت با حرف ج[ویرایش]

جان بی علم بی نوا باشد مرغ بی پر نه بر هوا باشد

سنایی

جان خوشست اما نمی‌خواهم که جان گویم تو را خواهم از جان خوشتری یابم که آن گویم تو را

هلالی جغتایی

جانم بگیر و صحبت جانانه‌ام بخش کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

هوشنگ ابتهاج

جانی که خلاص از شب هجران تو کردم در روز وصال تو به قربان تو کردم

فروغ بسطامی

جای مهتاب، به تاریکی شب‌ها تو بتاب من فدای تو، به جای همه گل‌ها تو بخند

فریدون مشیری

جذاب ترین مرحله، ای عشق همین است از من تو همان چیز بخواهی که ندارم

خلیل ذکاوت

جذبه عاشق اثر در سنگ خارا می‌کند کوهکن معشوق خود از سنگ پیدا می‌کند

صائب تبریزی

جز دل که گیرد جان من جز من که گیرد جان دل گر دل بمیرد وای من گر من بمیرم وای دل

مهرداد اوستا

جز راست مگوی گاه و بی گاه تا حاجت نایدت به سوگند

ناصر خسرو

جز کوی توام نیست به سر فکر مقامی تا عمر به پایان برسد منزلم این است

گلشن کردستانی

جمع ما جمع نباشد تو پریشان باشی یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

وحشی بافقی

جوانمرد و خوشخوی و بخشنده باش چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش

سعدی

جوانی بر سر کوچ است، دریاب این جوانی را که شهری باز، نشناسد غریب کاروانی را

نظامی

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

شهریار

جهان را نیست کاری جز دو رنگی گهی رو می‌نماید گاه زنگی

نظامی

جهان سر به سر حکمت و عبرت است چرا بهرهٔ ما همه غفلت است

فردوسی

جان‌ها در اصل خود عیسی دمند یک دمش زخمند و دیگر مرهمند

شروع بیت با حرف چ[ویرایش]

چرا نمی‌شود بگویم از شما؟ علامت سوال نمی‌شود بگویم از شما چرا؟ علامت سوال

مریم آریان

چادر سیاه‌روی سرت، مثل اینکه ... آه مهتاب می‌شوی وسط یک شب سیاه

علی رضا ازادی

چقدر خسته‌ام از این دقیقه‌های پاپتی از امتداد خستهٔ کلاف بی عدالتی

سمیه آقایی

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی چراغ خلوت این عاشق کهن باشی

هوشنگ ابتهاج

چراغی کهنه‌ام، وقت است خا موشم کنی، کم‌کم من آن افسانه‌ام باید فراموشم کنی، کم‌کم

مهدی عابدی

چشم اگر پوشیده باشد، دل نمی‌گردد سیاه        بیشتر، تاریکی این خانه از دام است و بس

صائب تبریزی

چشم دل باز کن تا جان بینی آنچه نادیدنی است آن بینی

هاتف

چشم دلجویی دلم از مردم عالم نداشت داغ من مرهم ندید و راز من محرم نداشت

کلیم کاشانی

چشم را از دیگران بر بند و بر خود باز کن مرد شو جز همت مردانه پشتیبان مخواه

احمد کمال‌پور

چنان میل دل دیوانه را سوی تو می‌بینم که هر جا گم شد او را بر سر کوی تو می‌بینم

کمال الدین بنایی

چندان که دویدیم به سامان نرسیدیم         ماندیم در آغاز و به پایان نرسیدیم

شعبان کرم دخت

چو بد کردی مباش ایمن ز آفات که واجب شد طبیعت را مکافات

شهریار

چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردم چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

شهریار

چو بینی یتیمی سر افکنده پیش مده بوسه بر روی فرزند خویش

سعدی

چو دیدم خوار خود را از در آن بی وفا رفتم رسد روزی که قدر من بداند حالیا رفتم

وحشی بافقی

چون خود نکنی چنان که گویی پند تو بود دروغ و ترفند

ناصر خسرو

چون شرط وفا هیچ به جز ترک جفا نیست گر ترک جفا را نکنی شرط وفا نیست

مولوی

چون صدف هرگز کسی ما را خریداری نکرد گر چه با گوهر یکتا هم آغوشیم ما

محمد صوفی

چون وا نمی‌کنی گرهی خود گره مشو ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست

صائب تبریزی

چه خوشست صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن به رخت نظاره کردن سخن خدا شنیدن

عاشق اصفهانی

چه خوش صید دلم کردی، بنازم چشم مستت را که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد

حافظ شیرازی

چه شیرین آمدی، شوری به دل انداختی، رفتی نگاهی کردی و کار دلم را ساختی، رفتی

مهدی سهیلی

شروع بیت با حرف ح[ویرایش]

حالت سوخته را سوخته دل داند و بس شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست

توحید شیرازی

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست که آشنا سخن آشنا نگه دارد

حافظ

حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد زمانه را سند و دفتری و دیوانی است

پروین اعتصامی

حرمت عاطفه با سنگ جدایی مشکن می‌دهد درس درستی دل بشکسته ما

حمید سبزواری

شروع بیت با حرف خ[ویرایش]

خدا مرا به فراق تو مبتلا نکند نصیب دشمن ما را نصیب ما نکند ادیب نیشابوری

خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری سعدی

خدا را بر آن بنده بخشایش است که خلق از وجودش در آسایش است سعدی

خدا آن ملتی را سروری داد که تقدیرش بدست خویش بنوشت اقبال لاهوری

خانه قرضدار هر جا هست ملک الموت را نظر گاهست مکتبی

شروع بیت با حرف د[ویرایش]

دانی که چرا سر نهان با تونگویم؟ طوطی صفتی طاقت اسرار نداری

دیدی که مرا هیچ‌کسی یاد نکرد

جز غم که هزار آفرین بر غم باد

مولانا

دلی کز معرفت نور و صفا دید به هر چیزی که دید اول خدا دید

دلم تنهاست ماتم دارم امشب دلی سرشار از غم دارم امشب

سلمان هراتی

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

حافظ

در دایره قسمت ما نقطهٔ تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

حافظ

دارد به جانم لرز می‌افتد رفیق؛ انگار پاییزم

دارم شبیه برگ‌های زرد و خشک از شاخه می‌ریزم

سید محمد علی آل مجتبی

در این سرای بی کسی کسی به در نمی‌زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی‌زند

هوشنگ ابتهاج

دستم به ماه می‌رسد امشب، اگر که عشق دست مرا دوباره بگیرد، مگر که عشق

عبدالمجید اجرایی

درست اول این نوبهار عاشق شد دلم میان همین گیر و دار عاشق شد

عبدالله اسفندیاری

در شبی پر ستاره و آرام دختری در عذاب می‌میرد

دختری در عذاب تنهایی غرق در التهاب می‌میرد

مرضیه اکبرپور

دارد تمام عشق من از دست می‌رود انگیزه‌های زیستن از دست می‌رود

میثم امانی

دنیا به روی سینهٔ من دست رد گذاشت بر هر چه آرزو به دلم بود سد گذاشت

میثم امانی

دادیم ز کف نقد جوانی و دریغا چیزی به جز از حیرت و حسرت نستاندیم

رعدی آذرخشی

دام تزویر که گستردیم بهر صید خلق کرد مارا پایبند و خود شدیم آخر شکار

پروین اعتصامی

دانه‌ای را که دل موری از آن شاد شود خوشی اش روز جزا تاج سلیمان باشد

صائب تبریزی

دانه بهتر در زمین نرم بالا می‌کشد سرفرازی بیشتر چون خاکساری بیشتر

صائب تبریزی

دانی ز چه غنچه خون کند چهره ز شرم؟ زان روی که کار او گل انداختن است

مشفق کاشانی

دایم دل خود ز معصیت شاد کنی چون غم رسدت خدای را یاد کنی

حسن دهلوی

در آغاز محبت گر پشیمانی بگو با من که دل ز مهرت بر کنم تا فرصتی دارم

رفیعی کاشانی

در آن ساعت که خواهن این و آن مُرد نخواهند از جهان بیش از کفن برد

سعدی

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

سعدی

در این بازار گر سودیست با درویش خرسندست خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

حافظ

در این بهار تازه که گل‌ها شکفته‌اند لبخند عشق زن که شکوفا ببینمت

مفتون امینی

در این دنیا کسی بی غم نباشد اگر باشد بنی آدم نباشد

خاقانی

در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نه؟

به من کم می‌کنی لطفی که داری این زمان یا نه؟

وحشی بافقی

در جوانی حاصل عمرم به نادانی گذشت چانچه باقی بود آن هم در پشیمانی گذشت

غزنوی

در جهان بال و پر خویش گشودن آموز که پریدن نتوان با پر و بال دگران

اقبال لاهوری

درختی کز جوانی کوژ برخاست چو خشک و پیر گردد کی شود راست؟

نظامی

درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ور نه من داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

رهی معیری

درد عاشقی را دوایی بهتر از معشوق نیست شربت بیماری فرهاد را شیرین کنید

عصری تبریزی

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

حافظ

در دل هوسی هست دریغا نفسی نیست ما را نفسی نیست که در دل هوسی نیست

حسین شاه زیدی

شروع بیت با حرف ر[ویرایش]

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

مولانا

راز دلت را مکن فاش به نامحرمان در بر مامحرمان راز گشودن خطاست

احمد کمالی

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم با دوست بگوییم که او محرم راز است

حافظ

راستی آور که شوی رستگار راستی از تو ظفر از کردگار

نظامی

راه مردان به خود فروشی نیست در جهان بهتر از خموشی نیست

اوحدی

رخت بر بست ز دل شادی و هنگام و وداع با غمت گفت که یا جای تو یا جای من است

فرخی یزدی

رسم دو رنگی آیین ما نیست یکرنگ باشد شب و روز من

رهی معیری

رفت از بر من آنکه مرا مونس جان بود دیگر به چه امید در این شهر توان بود

سعدی

رفیق اهل غفلت هر که شد از کار می‌ماند چو یک پا خفت، پای دگر از رفتار می‌ماند

غنی

رفیقی بایدم همدم، به شادی یار و در غم هم وزین خویشان نامحرم مرا بیگانگی باید

اقبال لاهوری

روز سیه مرگ شود شمع مزارت هر خار که از پای فقیری بدر آری

صائب تبریزی

روزگار است این که گه عزت دهد گه خوار دارد چرخ بازیگر از این بازیچه‌ها بسیار دارد

قائم مقام فراهانی

روزگاریست که در دشت جنون خانهٔ ماست عهد مجنون شد و دور دل دیوانهٔ ماست

فرخی یزدی

روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده‌ام چون نگاه آشنا از چشم یار افتاده‌ام

صائب تبریزی

روزها در حسرت فردا به سر شد ای دریغ دیگر از عمرم همین امروز و فردا مانده است

ابوالحسن ورزی

روم به جای دگر دل دهم به یار دگر هوای یار دگر دارم و دیار دگر

وحشی بافقی

روی دیدار توام نیست، وضو از چه کنم؟ دیگر از جامهٔ صد وصله رفو از چه کنم؟

معین کرمانشاهی

شروع بیت با حرف ز[ویرایش]

ز روزگار جوانی خبر چه می‌پرسی        چون برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت

صائب تبریزی

ز غفلت با تبه کاری به سر بردم جوانی را کنون از زندگی سیرم نخواهم زندگانی را صائب تبریزی

ز فراق چون نلالم، من دل شکسته چون نی؟ که بسوخت بندبندم ز حرارت جدایی عراقی

ز کار هر که یک مشکل گشایی به خود صد مشکل آسان کرده باشی صائب تبریزی

ز لب دوختن غنچه را زندگی ست چو بشکفت زان پس پراکندگی است امیر خسرو

زلف او دام است و خالش دانهٔ آن دام و من بر امید دانه‌ای افتاده‌ام در دام دوست حافظ

زندگانی گر کسی بی عشق خواهد من نخواهم راستی بی عشق زندان است بر من زندگانی شهریار

زندگی جز نفسی نیست غنیمت شمرش نیست امید که همواره نفس برگردد پروین اعتصامی

زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم فرخی یزدی

زندگی هنگامهٔ فریادهاست سرگذشت درگذشت یادهاست مشفق کاشانی

زندگی گرمی دل‌های به هم پیوسته ست تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست فریدون مشیری

زان لحظه که دیده بر رخت وا کردم دل دادم و شعر عشق انشا کردم حمید مصدق

ز احسان می‌شود صاحب کرم را دولت افزون تر بلی هر چاه را آب از کشیدن بیش می‌گردد کشمیری

ز افتادگی به مسند عزت رسیده است یوسف کند چگونه فراموش چاه را صائب تبریزی

ز آدمی به جهان نام نیک ماند و بس به مهر کوش که گیتی به کس وفا نکند ادیب نیشابوری

ز آمده شادمان بباید بود وز گذشته نکرد باید یاد

رودکی

شروع بیت با حرف س[ویرایش]

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست؟

حافظ

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

سعدی

ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرود از یادت

حافظ

سالکی گفتا چه داری آرزو؟ گفتم، سکوت معنی صد نکته را در یک سخن پیچیده‌ام

معین کرمانشاهی

سال‌ها رفت و زیادم نرود دوست هنوز تا چه کردم که مرا دشمن جان اوست هنوز

مشفق کاشانی

سخت می‌ترسم به حیرت انتظارم بگذرد رفته باشم از خود آن ساعت که یارم بگذرد

الهی تبریزی

سرا پا اگر زرد و پژمرده‌ایم ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم

قیصر امین پور

سرایی را که صاحب نیست ویرانی است معمارش

دل بی عشق می‌گردد خراب آهسته آهسته

صائب

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم آن عقده‌های گره گشا در گلو شکست

قیصر امین پور

سرزنشم مکن اگر از همه پا کشیده‌ام طبع لطیف آدمی با همه سر نمی‌کند

مهدی سهیلی

سر گشته چو پرگار همه عمر دویدیم آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم

امام فخر رازی

سیل بر خانهٔ من زور چرا می آرد؟ من که بی وقت در خانهٔ بازی نزدم

صائب تبریزی

شروع بیت با حرف ش[ویرایش]

شب شد که شکوه‌ها زه دل تنگ بر کنیم نالیم آنقدر که دلی را خبر کنیم طبیب اصفهانی

شب فراق نداند که تا سحر چند است مگر کسی که به زندان عشق در بند است سعدی

شب که در بستم و مست از می نابش کردم ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم فرخی یزدی

شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد حافظ

شخصی همه شب بر سر بیمار گریست چون روز شد او بمرد وبیمار بزیست سعدی

شد چو مهمان من آن شمع شب افروز امشب کاش تا صبح قیامت نشود روز امشب بابا نصیبی

شدم از یاد تو چون قصه فراموش ترین ای دل از وسوسهٔ زلف تو مغشوش ترین بهروز یاسمی

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟ سوختم، سوختم این راز نهفتن تا کی؟ وحشی بافقی

شعر نوری ز عرش زاینده است زان چو عرش استوار و پاینده است اوحدی

شعر و شرع و عرش از هم خواستند این دو عالم زین سه حرف آراستند عطار

شکر خوشست و لیکن حلاوتش تو ندانی من این معامله دانم که طعم صبر چشیدم سعدی

شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت از کفت بیرون کند مولانا

شکست آخر سکوت خانهٔ من کسی در می‌زند، عشق است شاید محمدرضا مهدی‌زاده

شمع را شاهد احوال من و خویش مگردان خلوتی خواسته‌ام با تو که تنها بنشینم سیمین بهبهانی

شوق شهرت رفت و ذوق آرزوها هم که مُرد موی کم‌کم شد سپید، از خواب بیدارم کنید معین کرمانشاهی

شب با صدای تو بیدار می‌شود خورشید در مدار تو پرگار می‌شود شعبان کرم دخت

شاید که به عشق نیک اندیشه کنیم فرهاد شویم و عاشقی پیشه کنیم سلمان هراتی

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت هوشنگ ابتهاج

شایان تماشای تو دل باختن است بی خویش به دیدار تو پرداختن است مشفق کاشانی

شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمی آن را که نیست عالم غم، نیست عالمی همایی

شروع بیت با حرف ص[ویرایش]

صبح روزی پشت در می‌آید و من نیستم قصهٔ دنیا به سر می‌آید و من نیستم

میثم امانی

صمنا با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

حافظ

صبر بر جور رقیب چه کنم گر نکنم؟ همه دانند که در صحبت گل خاری هست

سعدی

صبر بر درد، نه از همت مردانهٔ ماست درد از او، صبر از او، همت مردانه از اوست

مصاحبی نائینی

صبر تلخ آمد و لیکن عاقبت میوهٔ شیرین دهد پر منفعت

مولوی

صبر و ظفر دوستان قدیمند بر اثر صبر نوبت ظفر آید

حافظ

صد حیف که ما پیران جهان دیده نبودیم روزی که رسیدیم به ایام جوانی

واعظ قزوینی

صد خانه اگر به طاعت آباد کنی زان به نبود که خاطری شاد کنی

سمنانی

صد هزاران کعبه را دیدم به خلوتگاه دل عشق را نازم که بر رویم در دل باز کرد

منیر لاهوری

صراف سخن باش و سخن بیش مگو چیزی که نپرسند تو از پیش مگو

سعدی

صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر گشودن، پرستو شدن

سید حسن حسینی

صورت نبست در دل ما کینهٔ کسی آیینه هر چه دید فراموش می‌کند

سلیم تهرانی

شروع بیت با حرف ط[ویرایش]

طبق قانون مصوب شده در چشمانت باید یک عمر بمانند به در چشمانت

حامد ابراهیمی

طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست

سعدی

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

نشاط اصفهانی

طاقت ز کفم رفت و ندانم چه کنم یادش همه شب در دل غمگین دارم

امام خمینی

طبعی به هم رسان که بسازی عالمی یا همتی که از سر عالم توان گذشت

کلیم کاشانی

طبیب شهر که هر درد را دوایی گفت به درد عشق نداند کسی چه درمان گفت

وصال شیرازی

طلب کردم ز دانایی یکی پند مرا بفرمود با نادان مپیوند

سعدی

طیران مرغ دیدی، تو ز پای بند شهوت به در آی تا بینی، طیران آدمیت

سعدی

شروع بیت با حرف ظ[ویرایش]

ظلم ماری است هر که پروردش اژدهایی شد و فرو بردش

مکتبی

شروع بیت با حرف ع[ویرایش]

عمرت تا به کی به خودپرستی گذرد یا در پی هستی و نیستی گذرد خیام نیشابوری

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را که به ما سوا فکندی همه سایهٔ هما را شهریار

عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود مجنون از آستانهٔ لیلی کجا رود؟

عقربه باز پشت دستم را می‌گزد که قرار نزدیک است

لحظه‌های به بار آمدن شاخهٔ انتظار نزدیک است

مرتضی آخرتی

عاشق آنست که فکر سر و سامانش نیست پیرهن گر به تنش هست گریبانش نیست

نادم لاهیجی

عاشق اگر بیند ستم، کی شکوه از یارش کند بلبل نمی‌رنجد ز گل، هر چند آزارش کنند

فایض ابهری

عاشقان چون عهد با جانان کنند جان شیرین بر سر پیمان کنند

محمود شاهرخی

عاشقان را بگذارید بنالنند همه مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید

معین کرمانشاهی

عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست

میرزاده عشقی

عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد ناز پرورده، تنعم نبرد راه به دوست

حافظ

عاشقی مقدور هر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست

بیدل

عاقبت گرگ زاده گرگ شود گر چه با آدمی بزرگ شود

سعدی

عاقبت یک روز، مغرب محو مشرق می‌شود         عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می‌شود

خلیل ذکاوت

عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

سعدی

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست

عماد خراسانی

عشقبازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفت جان شیرین را فدای شیرین کرد و رفت

فرخی یزدی

عشق بغضی بود و ناگهان شکست           سخت بود اما چقدر آسان شکست

سهیل محمودی

عشق داغی است که تا مرگ نیاید نرود هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد

سعدی

عشق، شیریست قوی‌پنجه و می‌گوید فاش هر که از جان گذرد بگذرد از بیشهٔ ما

ادیب نیشابوری

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهل است، تحمل نکنم بار جدایی

سعدی

عقل پرسید که دشوارتر از مردن چیست عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است

فروغی بسطامی

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم تقویم‌ها گفتند و ما باور نکردیم

قیصر امین پور

عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران ساده دل من که قسم‌های تو باور کردم

شهریار

شروع بیت با حرف غ[ویرایش]

غافل از مور مشو گرچه سلیمان باشی که ز هر ذره به درگاه خدا راه بود

صائب تبریزی

غرق خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد خواندم افسانهٔ شیرین و به خوابش کردم

فرخی یزدی

غلط است این که گویند به دل رهست دل را دل من ز غصه خون شد، دل تو خبر ندارد

عرضی شیرازی

غم به هر جا که رود سرزده آید، به دلم چه کنم؟ خانهٔ من بر سر راه افتاده است

سنجر کاشانی

غمگین مکن اگر نکنی شاد خاطری گر مرهم دل نشوی نیشتر مباش

صائب تبریزی

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل شاید که چو وابینی خیر تو درین باشد

حافظ

غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را

فروغی بسطامی

غیر از گهر عشق که پاینده و باقی است باقی همه چون موج، ز دریا گذرانند

سعدی

شروع بیت با حرف ف[ویرایش]

فرا موشم مکن چون من فراموشت نخواهم کرد تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد

فارغی از قدر جوانی که چیست تا نشوی پیر ندانی که چیست

نظامی

فاش می‌گویم و از گفتهٔ خود دلشادم بندهٔ عشقم و از هر دو جهان آزادم

حافظ

فرزند بنده‌ای است خدا را، غمش مخور تو کیستی که به ز خدا بنده پروری

سعدی

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم آنچه گویند روا نیست نگوییم رواست

حافظ

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت

هوشنگ ابتهاج

فریاد که گر تشنه در این شهر بمیرم جز دیده کس آبی به لب من نچکاند

خواجوی کرمانی

فکر فردای خود امروز، کن ای مرد خدا که کسی یاری تو، غیر تو فردا نکند

صادق سرمد

فلک جز عشق محرابی ندارد جهان بی خاک عشق آبی ندارد

نظامی

شروع بیت با حرف ق[ویرایش]

قطره‌ای کز جویباری می‌رود از پی انجام کاری می‌رود

قدر و بهای مرد نه از جسم فربه است بل قدر مردم از سخن و علم پر بهاست

ناصر خسرو

قرض است کارهای بدت نزد روزگار یک روز اگر ز عمر تو ماند ادا کند

شفایی کاشانی

قضا رفت و قلم بنوشت فرمان تو را جز صبر کردن چیست درمان

ویس و رامین

قطرهٔ اشکیم اما در درون دل نهان گر به سوی دیده ره یابیم دریا می‌شویم

مسکین بخارایی

قفس تنگ فلک، جای پرافشانی نیست یوسفی نیست در این مصر که زندانی نیست

صائب تبربزی

قلب هر خاکی که بشکافد، نشانش عاشقی ست هر گلی که غنچه زد، نامش شقایق می‌شود

خلیل ذکاوت

قناعت کن اگر در آرزوی گنج قارونی گدای خویش باش ار طالب ملک سلیمانی

پروین اعتصامی

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست بوسه‌ای چند بیامرز به دشنامی چند

حافظ

قیاس امروز گیر از حال فردا که هست امروز تو فردای دیروز

عرفی

قیمت دُر نه از صدف باشد تیر را قیمت از هدف باشد

سنایی غزنوی

شروع بیت با حرف ک[ویرایش]

کربلا به خون خود تپیدن است جرعه جرعه مرگ را چشیدن است

مرتضی امیری

کار با جذبهٔ عشق است عزیزان ور نه بوی پیراهن یوسف گرهی بر باد است

صائب تبریزی

کار پاکان را قیاس از خود مگیر گر چه ماند در نبشتن شیر شیر

مولوی

کاش می‌دیدی به چشم عاشقان رخسار خویش تا دریغ از چشم خود می‌داشتی دیدار خویش

صائب تبریزی

کاش می‌شد که پریشان تو باشم یا نباشم یا از آن تو باشم

سلمان هراتی

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست چرا به دانهٔ انسانیت این گمان باشد

مولوی

کرد روزی که قضا شادی و غم را قسمت چشم خونبار من شد، لب خندان از تو

حزین لاهیجانی

کردم سفر از کوی تو شاید روی از یاد فریاد که جز یاد توام همسفری نیست

عبرت نائینی

کسی را دل مگر از سنگ باشد که بگذارد کسی دلتنگ باشد

صابر همدانی

کسی کز عشق خالی شد، فرسوده است گرش صد جان بود بی عشق مرده است

نظامی

کسی کو با تو نیکی کرد یکبار همیشه آن نکویی یاد می دار

ناصر خسرو

کسی کو فروتن تر و رادتر دل دوستانش از او شادتر

فردوسی

کف پا به هر زمینی که رسد تو نازنین را به لب خیال بوسم همه عمر آن زمین را

میرتشبیهی

کلید باغ اجابت دعای نیمشبی بود چگونه در بگشایم گر از دعا بگریزم؟

مهدی سهیلی

کم شود مهر ز دوری دگران را لیکن کم نشود مهر من از دوری و افزود بیا

اوحدی مراغه‌ای

کم گوی و گزیده گوی چون دُر تا ز اندک تو جهانی شود پُر

نظامی

که را دیدی تو اندر جمله عالم که یک دم شادمانی یافت بی غم

شبستری

کی توان شعلهٔ عشق تو را در دل نهفت شمع روشن در میان شیشه پیدا می‌شود

ظهیر فاریابی

کفر است در طریقت ما کینه داشتن آیین ماست سینه چو آیینه داشتن

طالب آملی

شروع بیت با حرف گ[ویرایش]

گر مرد رهی میان خون باید رفت از پای فتاده سرنگون باید رفت عطار نیشابوری

گر نمی‌کوشی به درمانم به آزارم مکوش مرهم دل نیستی، بر سینه پیکانی چرا؟ حمید سبزواری

گر تو خواهی عزت دنیا و دین عُزلتی از مردم دنیا گزین سهایی

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع سخت می‌گیرد جهان با مردمان سخت کوش حافظ

گفتم از دل برود چون ز مقابل برود غافل از اینکه چو رفت از پی او دل برود امید اصفهانی

گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود حافظ

گفتن بسیار نه از نَغزی است ولولهٔ طبل ز بی مغزی است جامی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی سعدی

گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست رهی معیری

گفتی: به تو بگذرم از شوق بمیری قربان سرت بگذر و بگذار بمیرم بیدگلی

گفتی که به دل شکستگان نزدیکیم ما نیز دلی شکسته داریم ای دوست نظامی

گلی که تربیت از دست باغبان گرفت اگر به چشمهٔ خورشید سرکشد خود روست حافظ

گنج بی مار و گل بی خار نیست شادی بی غم در این بازار نیست مولوی

گنج خواهی در طلب رنجی ببر خرمن از می بایدت، تخمی بکار سعدی

گنه کردن و بی باک بودن بسی آسان تر از پوزش نمودن اسعد گرگانی

گوش کن با لب خاموش سخن می‌گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست هوشنگ ابتهاج

گویند دل به آن بت نامهربان مده دل آن زمان ربود که نامهربان نبود اصلی قمی

گهی از خنده گلریزی، مگر ای غنچه! گلزاری؟ گهی از گریه لبریزی مگر ای ماه! دریایی مهدی سهیلی

گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل سعدی

گر نهال شتاب، بنشانی ندهد میوه جز پشیمانی

گر با دگران به از منی، وای به من ور با همه کس همچو منی، وای همه ابوسعید ابوالخیر

گر بدانی حال من گریان شوی بی‌اختیار ای که منع گریه بی اختیارم می‌کنی وحشی بافقی

گر به چشم ما جانی، جلوه‌های ما بینی در حرم اهل دل جلوهٔ خدا بینی رهی معیری

گرت از دست بر آید دهنی شیرین کن مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی سعدی

گر تو باشی می‌توان صد سال بی جان زیستن بی تو گر صد جان بود یک لحظه نتوان زیستن عاشق اصفهانی

گر توکل می‌کنی در کار کن کشت کن پس تکیه بر جبار کن مولوی

گر چه دوری می‌کنم بی صبر و آرامم هنوز می‌نمایم اینچنین وحشی ولی رامم هنوز وحشی بافقی

گر چه رفتی، ز دلم حسرت روی تو نرفت در این خانه به امید تو باز است هنوز عماد خراسانی

گر چه صد پروانه را شمعیم از سوز درون صد هزاران شمع را از شور جان پروانه‌ایم مسعود فرزانه

گر چه مجنونم و صحرای جنون جای من است لیک دیوانه تر از من دل شیدای من است فرخی یزدی

گر چه می‌دانم نمیای ولی هر دم ز شوق سوی در می‌آیم و هر سو نگاهی می‌کنم هدایت طبرستانی

گر چه هر لحظه مدد می دهدم و چشم پر آب دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز عماد خراسانی

گر چه یاران همه از شادی ما غمگینند باز شادیم که یاران ز غم ما شادند قیصر امین پور

گر حیات جاودان بی عشق باشد مرگ باشد لیک مرگ عاشقان باشد حیات جاودان شهریار

 گر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم

حافظ

شروع بیت با حرف ل[ویرایش]

لازمه عاشقیست رفتن و دیدن ز دور ور نه ز نزدیک هم رخصت دیدار هست

لذت اندر ترک لذت بود، ای آزادگان ما گدایان ترک این لذت نمی دانسته‌ایم

لطف حق با تو مداراها کند چون که از حد بگذزد رسوا کند

شروع بیت با حرف م[ویرایش]

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن حافظ

موی سپید را فلکم آسان نداد این رشته را به نقد جوانی داده‌ام رهی معیری

می‌رسد روزی که شرط عاشقی دلدادگی ست آن زمان، هر دل فقط یک بار عاشق می‌شود خلیل ذکاوت

می‌رود عمر عزیز ما، دریغا چاره چیست دی برفت و می‌رود امروز و فردا، چاره چیست

می‌روی و گریه می‌آید مرا ساعتی بنشین که باران بگذرد امیر خسرو دهلوی

می‌یابم از خود حسرتی باز از فراق کیست این آمادهٔ صد گریه‌ام از اشتیاق کیست این وحشی بافقی

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

حافظ

ما چو ناییم و نوا در ما ز توست ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست

مولانا

من عاشقم و دلم بدو گشته تباه عاشق نبود ز عیب معشوق آگاه

فرخی

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشتهٔ خویش آمد و هنگام درو

حافظ

ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم

حافظ

مردم از فتنه گریزند و ندانند که ما به تمنای تو در حسرت رستاخیزیم

ما ز بالاییم و بالا می‌رویم ما ز دریاییم و دریا می‌رویم

مولوی

من شاخهٔ خشکم تو بیا برگ و برم ده با زمزمهٔ عاطفه‌هایت ثمرم ده

فریبا آتش

من دست شسته‌ام از غرورم برای تو افتاده‌ام چو قطره شبنم به پای تو

سپیده آماده

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

حامد ابراهیمی

می‌برم منزل به منزل چوب دار خویش را تا کجا پایان دهم آغاز کار خویش را

حسین اسرافیلی

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

قیصر امین پور

ما بی تو تا دنیاست دنیایی نداریم چو سنگ خاموشیم و غوغایی نداریم

سلمان هراتی

مادر موسیقی بهشت همانا صدای توست گوش دلم به زمزمه لای لای توست

شهریار

مادر هستی ام به امید دعای توست فردا کلید باغ بهشتم رضای توست

شهریار

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است بردار پرده ز رخ که مشتاق لقاییم

مولوی

ما نمی‌پوشیم عیب خویش، اما دیگران عیب‌ها دارند و از ما جمله را پوشیده‌اند

پروین اعتصامی

محبوب دلم ز من جدایی تا کی؟ من درطلب و تو بی وفایی تا کی؟

سلمان هراتی

مرا کدام جدا کرد بی گناه از تو؟ سیاه بختی من یا که اشتباه از تو؟

حسین احمدی محبوب

مردان عشق را به هیاهو چه حاجت است رندان روزگار خموشی گزیده‌اند

معین کرمانشاهی

مُردم از حسرت به پیغامی، دلم را شاد کن ای که گفتی، فراموشت نسازم، یاد کن

افضل لاهوری

مُردم از درد و نمی‌آیی به بالینم هنوز مرگ خود می‌بینم و رویت نمی‌بینم هنوز

رهی معیری

مرده بُدَم زنده شدم، گریه بُدَم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

مولوی

مرغ در دامم مرا پروانهٔ پرواز نیست در گلویم نغمه هست و رخصت آواز نیست

مهدی سهیلی

مرهم نمی‌نهی به جراحت، نمک مپاش نوشم نمی‌دهی به دلم نیشتر مزن

جلال الدین همائی

مغرور مشو این همه بر سوز خود ای شمع کاین سازش پروانه هم از روی حساب است

لنگرودی

مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید

حافظ

مگر امروز به بالین من آیی که دگر عمر کوتاه مرا وعدهٔ فردا تنگست

بهادر یگانه

مگر جانی که هر گه آمدی ناگه برون رفتی؟ مگر عمری که هر گه می‌روی دیگر نمی‌آیی؟

هلالی جغتایی

من از بیگانگان هر گز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

حافظ

من از حُسن روزافزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

حافظ

من بد کنم و تو بد مکافات دهی پس فرق میان من و تو چیست بگو

خیام نیشابوری

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

سعدی

من تهی دست به بازار محبت نروم سر و جان است که سرمایهٔ سودای من است

ابوالحسن ورزی

من درد تو را ز دست آسان ندهم دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

مولوی

من شمع جانگدازم، تو صبح جانفزایی سوزم گرت نبینم، میرم چو رخ نمایی

مدامی

منم و دلی که دانم به دو دست دارم او را اگرش نگاه داری به تو می‌سپارم او را

میر صبری اصفهانی

من هر چه دیده‌ام ز دل و دیده دیده‌ام گاهی ز دل بود گله گاهی ز دیده‌ام

سلمان ساوجی

می‌بخشی یا الهی، جرم مرا که گاهی گر غیر حضرت تو، یاری گزیده بودم

عارف طوطی همدانی

مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد قضای آسمانیست و دگرگون نخواهد شد

شروع بیت با حرف ن[ویرایش]

نباید بستن اندر چیز و کس دل که دل برداشتن کاریست مشکل سعدی

نمی‌توان به تو شرح بلای هجران کرد فتاده‌ام به بلایی که شرح نتوان کرد هلالی جغتایی

نمی دانم چه می‌خواهم بگویم زبانم در دهان باز بسته ست

هوشنگ ابتهاج

نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

سعدی

نا کرده گناه در جهان کیست بگو وان کس که گنه نکرد چون زیست بگو

خیام نیشابوری

ندانستم چو نیکو قدر ایام جوانی را دلم خون می‌شود چون بشنوم نام جوانی را

کاظم پزشکی

نشاط جوانی ز پیران مجوی که آب رفته باز نیاید به جوی

سعدی

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

هوشنگ ابتهاج

نقش پیری را ز آب و رنگ‌ها نتوان زدود

در زمستان برف رسوا بر سر هر بام بود

مهدی سهیلی

نمی‌توان غم دل را به خنده بیرون کرد ز خنده رویی گل تلخی از گلاب نرفت

صائب

نیابد مراد آنکه جوینده نیست که جویندگی عین بالندگی ست

خواجوی کرمانی

نیازارم ز خود هرگز دلی را که می‌ترسم در او جای تو باشد

نظیری نیشابوری

نیست در عالم ز هجران تلخ تر هر چه خواهی کن و لیک آن نکن

مولوی

شروع بیت با حرف و[ویرایش]

وفا نکردی و کردم، جفا ندیدی و دیدم شکستی و نشکستم، بریدی و نبریدم

مهرداد اوستا

وارث تمام اضطراب‌های من سلام لیلی قشنگ خواب‌های من سلام

فرهاد احمدی

وصف تو کار واژه‌های لال من نیست این شعرهای عاشقانه مال من نیست

سهیل محمودی

وفا نکردی و کردم خطا ندیدی و دیدم شکستی و نشکستم بریدی و نبریدم

مهرداد اوستا

وفایی نیست در گل‌ها منال ای بلبل مسکین کزین گلها پس از ما هم فراوان روید از گلها

شهریار

وقت اجلم ناله نه از رفتن جانست از یار جدا می‌شوم این ناله از آن است

معروف تبریزی

وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی تا با تو بگویم غم شب‌های جدایی

هوشنگ ابتهاج

وقتی که پرسشی کنی اصحاب درد را چون من شکسته‌دل ترم اول مرا بپرس

سلمان ساوجی

شروع بیت با حرف ه[ویرایش]

هر چیز که بشکند ز بها افتد و لیک دل را بها و قدر بود تا شکسته است هادی رنجی

هر سر موی تو را با زندگی پیوندهاست با چنین دلبستگی از خود بریدن مشکل است صائب تبریزی

هر شبی گویم که فردا ترک این سودا کنم باز چون فردا شود امروز را فردا کنم هلالی جغتایی

هر کجا رفتیم داغی بر دل ما تازه شد سوخت آخر جنس ما از گرمی بازارها بیدل دهلوی

هر کجا شاخه گلی همرنگ خون روید ز خاک کشتهٔ عشقی است مدفون، از مزار ما مپرس پرتو بیضایی

هر کجا عدل روی بنموده است نعمت اندر جهان بیفزوده است سنایی

هر که پا از حد خود برتر نهد سر دهد بر باد و تن بر سر نهد عطار

هر که در کارها شتاب کند خانه عقل را خراب کند

هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد سعدی

هر که غیرت نداشت دینش نیست آن ندارد کسی که اینش نیست اوحدی

هر که نان از عمل خویش خورد منت حاتم طایی نبرد سعدی

هر که در آتش سودای تو امروز بسوخت ظاهر آنست که فردا بود ایمن ز عذاب خواجوی کرمانی

هر که شد خاک نشین، برگ و بری پیدا کرد سبز شد دانه، چو با خاک سری پیدا کرد اعلایی

هر که گفتار نرم پیش آرد همه دل‌ها به قید خویش آرد مکتبی

هر که منظور خود از غیر خدا می‌طلبد چو گدایی است که حاجت ز گدا می‌طلبد خادم اصفهانی

هر که از جادهٔ انصاف نهد پا بیرون سینهٔ او هدف تیر حوادث گردد

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست حافظ

هر نا کس و کس می‌کند آزار دل من با آنکه به گیتی سر آزار کسم نیست مشفق کاشانی

هر نفس چون گل به بادش می‌دهم گنج باد آورده را ماند دلم علی معلم

هزار خویش که بیگانه از خدا باشد فدای یک تن بیگانه که آشنا باشد سعدی

هست تیغ زبان ز تیغ بتر کاین خورد بر تن و آن خورد به جگر مکتبی

همت بلند دار که نزد خدا و خلق باشد به قدر همت تو، اعتبار تو ابن یمین

همرهی شرط است اندر کارها تا رسد آسان به منزل بارها یاسمی

همه جا به بی وفایی مثلند خوبرویان تو میان خوبرویان مثلی به بی وفایی هاتف اصفهانی

همه خفتند و به غیر از من و پروانه و شمع قصهٔ ما دو سه دیوانه دراز است هنوز عماد خراسانی

همه را بیاموزدم، ز تو خوشترم نیامد چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد مولوی

همه شهر ایران سرای من است که نیک و بدش از برای من است فردوسی

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل‌ها حافظ

همه کس به یک خوی و یک خاست نیست ده انگشت با یکدیگر راست نیست اسدی

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی فضیع الزمان رضوانی

همهٔ سهم من از عشق تو غم بود ولی دوست دارم که تو را شاد ببینم ای دوست سلمان هراتی

همیشه دختر امروز، مادر فرداست ز مادر است میُسّر بزرگی پسران پروین اعتصامی

همی وعده دهی امروز و فردا همین امروز و فردایت مرا کشت بابا طاهر

هیچ‌کس جای مرا دیگر نمی داند کجاست آنقدر در عشق او غرقم که پیدا نیستم معین کرمانشاهی

هیچ‌کس ما را نمی آرد به خاطر، ای عجب یاد عالم می‌کنیم اما فراموشیم ما پرتو بیضایی

هر چند موثر است باران تا دانه نیفکنی نروید سعدی

هر بد که به خود نمی‌پسندی با کس مکن ای برادر من سعدی

هر جا نقش پای تو بر خاک مانده است عشقت مرا به خاک همانجا کشانده است بهادر یگانه

هر آنگه که موی سیه شد سپید به بودن نماند فراوان امید فردوسی

هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی که بداند غم دلتنگی و تنهایی ما معین کرمانشاهی

شروع بیت با حرف ی[ویرایش]

یک نعره مستانه ز جایی نشنیدیم ویران شود این شهر که میخوانه ندارد

یک نفر آمد صدایم کرد و رفت در قفس بودم، رهایم کرد و رفت

الناز اسفند فر

یک سال دیگر آمد و دنیا عوض نشد چیزی بغیر پیرهن از ما عوض نشد

میثم امانی

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم در میان لاله و گل آشیانی داشتیم

رهی معیری

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری که مرا یاد کند

فروغ فرخزاد

یاد روزی که به عشق تو گرفتار شدم از سر خویش گذر کرده سوی یار شدم

امام خمینی ره

یادگار از تو همین سوخته جانی است مرا شعله از توست اگر گرم زبانی ست مرا

ساعد باقری

یاد وصال می‌کنم، دیده پر آب می‌شود شرح فراق می‌کنم، سینه کباب می‌شود

یار آن بود که صبر کند بر جفای یار ترک رضای خویش کند بر رضای یار

سعدی

یارا بهشت، صحبت یاران همدم است دیدار یار نامناسب، جهنم است

سعدی

یار رب چه چشمه‌ای است محبت که من از آن یک قطره آب خوردم و دریا گریستم

واقف هندی

یا رب، نگاه کس، به کسی آشنا مکن گر می‌کنی، کرم کن و از هم جدا مکن

علی شیرازی

یارم تویی در عالم، یار دگر ندارم تا در تنم بود جان، دل از تو بر ندارم

امام خمینی ره

یار من پاک تر از برگ گل است یار من جاذبهٔ لطف و وفاست

منصوره فیلی

یافتم روشندلی، از گریه‌های نیمه شب خاطری چون صبح دارم، از صفای نیمه شب

رهی معیری

یا گل نورسته شو، یا بلبل شوریده باش یا چراغ خانه، یا آتش به جان پروانه باش

فروغی بسطامی

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فروغی بسطامی

یک جهان برهم زدم وز جمله بگزیدم تو را        من چه می‌کردم به عالم گر نمی‌دیدم تو را

لاهیجی

یک دل و یک جهت و یک رو باش از دو رویان جهان یک سو باش

جامی

یک ذره وفا را به دو عالم نفروشیم هر چند در این عهد خریدار ندارد

صائب تبریزی

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است

حافظ

یک وعده خواهم از تو که باشم در انتظار حاکم تویی در آمدن دیر و زود خویش

وحشی بافقی

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبهٔ احزان شود روزی گلستان غم مخور

حافظ

یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

حافظ