شاهنامه/داستان خاقان چین ۳

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' شاهنامه (داستان خاقان چین ۳)
از فردوسی
'


بدل گفت پیکار با ژنده پیل چو غوطه است خوردن بدریای نیل
گریزی بهنگام با سر بجای به از رزم جستن بنام و برای
گریزان بیامد سوی قلبگاه برو بر نظاره ز هر سو سپاه
درفش تهمتن میان گروه بسان درخت از بر تیغ کوه
همی تاخت رستم پس او چو گرد زمین لعل گشت و هوا لاژورد
گهار گهانی بترسید سخت کزو بود برگشتن تاج و تخت
برآورد یک بانگ برسان کوس که بشنید آواز گودرز و توس
همی خواست تا کارزاری کند ندانست کین بار زاری کند
چه نیکو بود هر که خود را شناخت چرا تا ز دشمن ببایدش تاخت
پس او گرفته گو پیلتن که هان چاره‌ی گور کن گر کفن
یکی نیزه زد بر کمربند اوی بدرید خفتان و پیوند اوی
بینداختش همچو برگ درخت که بر شاخ او بر زند باد سخت
نگونسار کرد آن درفش کبود تو گفتی گهار گهانی نبود
بدیدند گردان که رستم چه کرد چپ و راست برخاست گرد نبرد
درفش همایون ببردند و کوس بیامد سرافراز گودرز و توس
خروشی برآمد ز ایران سپاه چو پیروز شد گرد لشکر پناه
بفرمود رستم کز ایران سوار بر من فرستند سد نامدار
هم اکنون من آن پیل و آن تخت عاج همان یاره و سنج و آن طوق و تاج
ستانم ز چین و بایران دهم به پیروز شاه دلیران دهم
از ایران بیامد همی سد سوار زره‌دار با گرزه‌ی گاوسار
چنین گفت رستم بایرانیان که یکسر ببندند کین را میان
بجان و سر شاه و خورشید و ماه بخاک سیاوش بایران سپاه
بیزدان دادار جان آفرین که پیروزی آورد بر دشت کین
که گر نامداران ز ایران سپاه هزیمت پذیرد ز توران سپاه
سرش را ز تن برکنم در زمان ز خونش کنم جویهای روان
بدانست لشکر که او شیرخوست بچنگش سرین گوزن آرزوست
همه سوی خاقان نهادند روی بنیزه شده هر یکی جنگ جوی
تهمتن بپیش اندرون حمله برد عنان را برخش تگاور سپرد
همی خون چکانید بر چرخ ماه ستاره نظاره بر آن رزمگاه
ز بس گرد کز رزمگه بردمید چنان شد که کس روی هامون ندید
ز بانگ سواران و زخم سنان نبود ایچ پیدا رکیب از عنان
هوا گشت چون روی زنگی سیاه ز کشته ندیدند بر دشت راه
همه مرز تن بود و خفتان و خود تنان را همی داد سرها درود
ز گرد سوار ابر بر باد شد زمین پر ز آواز پولاد شد
بسی نامدار از پی نام و ننگ بدادند بر خیره سرها بجنگ
برآورد رستم برانسان خروش که گفتی برآمد زمانه بجوش
چنین گفت کان پیل و آن تخت عاج همان یاره و افسر و طوق و تاج
سپرهای چینی و پرده سرای همان افسر و آلت چارپای
بایران سزاوار کیخسروست که او در جهان شهریار نوست
که چون او بگیتی سرافراز شاه نبود و ندیدست خورشید و ماه
شما را چه کارست با تاج زر بدین زور و این کوشش و این هنر
همه دستها سوی بند آورید میان را بخم کمند آورید
شما را ز من زندگانی بسست که تاج و نگین بهر دیگر کسست
فرستم بنزدیک شاه زمین چه منشور و شنگل چه خاقان چین
و گرنه من این خاک آوردگاه بنعل ستوران برآرم بماه
بدشنام بگشاد خاقان زبان بدو گفت کای بدتن بدروان
مه ایران مه آن شاه و آن انجمن همی زینهاریت باید چو من
تو سگزی که از هر کسی بتری همی شاه چین بایدت لشکری
یکی تیر باران بکردند سخت چو باد خزان برجهد بر درخت
هوا را بپوشید پر عقاب نبیند چنان رزم جنگی بخواب
چو گودرز باران الماس دید ز تیمار رستم دلش بردمید
برهام گفت ای درنگی مایست برو با کمان وز سواری دویست
کمانهای چاچی و تیر خدنگ نگه‌دار پشت تهمتن بجنگ
بگیو آن زمان گفت برکش سپاه برین دشت زین بیش دشمن مخواه
نه هنگام آرام و آسایش است نه نیز از در رای و آرایش است
برو با دلیران سوی دست راست نگه کن که پیران و هومان کجاست
تهمتن نگر پیش خاقان چین همی آسمان برزند بر زمین
برآشفت رهام همچون پلنگ بیامد بپشت تهمتن بجنگ
چنین گفت رستم برهام شیر که ترسم که رخشم شد از کار سیر
چنو سست گردد پیاده شوم بخون و خوی آهار داده شوم
یکی لشکرست این چو مور و ملخ تو با پیل و با پیلبانان مچخ
همه پاک در پیش خسرو بریم ز شگنان و چین هدیه‌ی نو بریم
و زان جایگه برخروشید و گفت که با روم و چین اهرمن باد جفت
ایا گم شده بخت بیچارگان همه زار و با درد غمخوارگان
شما را ز رستم نبود آگهی مگر مغزتان از خرد شد تهی
کجا اژدها را ندارد بمرد همی پیل جوید بروز نبرد
شما را سر از رزم من سیر نیست مرا هدیه جز گرز و شمشیر نیست
ز فتراک بگشاد پیچان کمند خم خام در کوهه‌ی زین فگند
برانگیخت رخش و برآمد خروش همی اژدها را بدرید گوش
بهر سو که خام اندر انداختی زمین از دلیران بپرداختی
هرانگه که او مهتری را ز زین ربودی بخم کمند از کمین
بدین رزمگه بر سرافراز توس بابر اندر افراختی بوق و کوس
ببستی از ایران کسی دست اوی ز هامون نهادی سوی کوه روی
نگه کرد خاقان ازان پشت پیل زمین دید برسان دریای نیل
یکی پیل بر پشت کوه بلند ورا نام بد رستم دیو بند
همی کرگس آورد ز ابر سیاه نظاره بران اختر و چرخ ماه
یکی نامداری ز لشکر بجست که گفتار ایران بداند درست
بدو گفت رو پیش آن شیر مرد بگویش که تندی مکن در نبرد
چغانی و شگنی و چینی و وهر کزین کینه هرگز ندارند بهر
یکی شاه ختلان یکی شاه چین ز بیگانه مردم ترا نیست کین
یکی شهریارست افراسیاب که آتش همی بد شناسد ز آب
جهانی بدین گونه کرد انجمن بد آورد ازین رزم بر خویشتن
کسی نیست بی‌آز و بی نام و ننگ همان آشتی بهتر آید ز جنگ
فرستاده آمد بر پیلتن زبان پر ز گفتار و دل پر شکن
بدو گفت کای مهتر رزمجوی چو رزمت سرآمد کنون بزم جوی
نداری همانا ز خاقان چین ز کار گذشته بدل هیچ کین
چنو باز گردد تو زو باز گرد که اکنون سپه را سرآمد نبرد
چو کاموس بر دست تو کشته شد سر رزمجویان همه گشته شد
چنین داد پاسخ که پیلان و تاج بنزدیک من باید و تخت عاج
بتاراج ایران نهادست روی چه باید کنون لابه و گفت و گوی
چو داند که لشکر بجنگ آمدست شتاب سپاه از درنگ آمدست
فرستاده گفت ای خداوند رخش بدشت آهوی ناگرفته مبخش
که داند که خود چون بود روزگار که پیروز برگردد از کارزار
چو بشنید رستم برانگیخت رخش منم گفت شیراوژن تاج‌بخش
تنی زورمند و ببازو کمند چه روز فریبست و هنگام بند
چه خاقان چینی کمند مرا چه شیر ژیان دست بند مرا
بینداخت آن تابداده کمند سران سواران همی کرد بند
چو آمد بنزدیک پیل سپید شد آن شاه چین از روان ناامید
چو از دست رستم رها شد کمند سر شاه چین اندر آمد ببند
ز پیل اندر آورد و زد بر زمین ببستند بازوی خاقان چین
پیاده همی راند تا رود شهد نه پیل و نه تاج و نه تخت و نه مهد
چنینست رسم سرای فریب گهی بر فراز و گهی بر نشیب
چنین بود تا بود گردان سپهر گهی جنگ و زهرست و گه نوش و مهر
ازان پس بگرز گران دست برد بزرگش همان و همان بود خرد
چنان شد در و دشت آوردگاه که شد تنگ بر مور و بر پشه راه
ز بس کشته و خسته شد جوی خون یکی بی‌سر و دیگری سرنگون
چنان بخت تابنده تاریک شد همانا بشب روز نزدیک شد
برآمد یکی ابر و بادی سیاه بشد روشنایی ز خورشید و ماه
سر از پای دشمن ندانست باز بیابان گرفتند و راه دراز
نگه کرد پیران بدان کارزار چنان تیز برگشتن روزگار
نه منشور و فرتوس و خاقان چین نه آن نامداران و مردان کین
درفش بزرگان نگونسار دید بخاک اندرون خستگان خوار دید
بنستیهن گرد و کلباد گفت که شمشیر و نیزه بباید نهفت
نگونسار کرد آن درفش سیاه برفتند پویان ببی راه و راه
همه میمنه گیو تاراج کرد در و دشت چون پر دراج کرد
بجست از چپ لشکر و دست راست بدان تا بداند که پیران کجاست
چو او را ندیدند گشتند باز دلیران سوی رستم سرفراز
تبه گشته اسپان جنگی ز کار همه رنجه و خسته‌ی کارزار
برفتند با کام دل سوی کوه تهمتن بپیش اندرون با گروه
همه ترگ و جوشن بخون و بخاک شده غرق و بر گستوان چاک چاک
تن از جنگ خسته دل از رزم شاد جهان را چنینست ساز و نهاد
پر از خون بر و تیغ و پای و رکیب ز کشته نه پیدا فراز از نشیب
چنین تا بشستن نپرداختند یک از دیگری باز نشناختند
سر و تن بشستند و دل شسته بود که دشمن ببند گران بسته بود
چنین گفت رستم بایرانیان که اکنون بباید گشادن میان
بپیش جهاندار پیروزگر نه گوپال باید نه بند کمر
همه سر بخاک سیه بر نهید کزین پس همه تاج بر سر نهید
کزین نامدارن یکی نیست کم که اکنون شدستی دل ما دژم
چنین گفت رستم بگودرز و گیو بدان نامداران و گردان نیو
چو آگاهی آمد بشاه جهان بمن باز گفت این سخن در نهان
که توس سپهبد بکوه آمدست ز پیران و هومان ستوه آمدست
از ایران برفتیم با رای و هوش برآمد ز پیکار مغزم بجوش
ز بهرام گودرز وز ریونیز دلم تیر تر گشت برسان شیز
از ایران همی تاختم تیزچنگ زمانی بجایی نکردم درنگ
چو چشمم برآمد بخاقان چین بران نامداران و مردان کین
بویژه بکاموس و آن فر و برز بران یال و آن شاخ و آن دست و گرز
که بودند هر یک چو کوهی بلند بزیر اندرون ژنده پیلی نژند
بدل گفتم آمد زمانم بسر که تا من ببستم بمردی کمر
ازین بیش مردان و زین بیش ساز ندیدم بجایی بسال دراز
رسیدم بدیوان مازندران شب تیره و گرزهای گران
ز مردی نپیچید هرگز دلم نگفتم که از آرزو بگسلم
جز آن دم که دیدم ز کاموس جنگ دلم گشت یکباره زین کینه تنگ
کنون گر همه پیش یزدان پاک بغلتیم با درد یک یک بخاک
سزاوار باشد که او داد زور بلند اختر و بخش کیوان و هور
مبادا که این کار گیرد نشیب مبادا که آید بما بر نهیب
نگه کن که کارآگهان ناگهان برند آگهی نزد شاه جهان
بیاراید آن نامور بارگاه بسر بر نهد خسروانی کلاه
ببخشد فراوان بدرویش چیز که بر جان او آفرین باد نیز
کنون جامه‌ی رزم بیرون کنید بسایش آرایش افزون کنید
غم و کام دل بی‌گمان بگذرد زمانه دم ما همی بشمرد
همان به که ما جام می بشمریم بدین چرخ نامهربان ننگریم
سپاس از جهاندار پیروزگر کزویست مردی و بخت و هنر
کنون می گساریم تا نیم‌شب بیاد بزرگان گشاییم لب
سزد گر دل اندر سرای سپنج نداریم چندین بدرد و برنج
بزرگان برو خواندند آفرین که بی‌تو مبادا کلاه و نگین
کسی را که چون پیلتن کهترست ز گرودن گردان سرش برترست
پسندیده باد این نژاد و گهر هم آن بوم کو چون تو آرد ببر
تو دانی که با ما چه کردی بمهر که از جان تو شاد بادا سپهر
همه مرده بودیم و برگشته روز بتو زنده گشتیم و گیتی‌فروز
بفرمود تا پیل با تخت عاج بیارند با طوق زرین و تاج
می خسروانی بیاورد و جام نخستین ز شاه جهان برد نام
بزد کرنای از بر ژنده پیل همی رفت آوازشان بر دو میل
چو خرم شد از می رخ پهلوان برفتند شادان و روشن‌روان
چو پیراهن شب بدرید ماه نهاد از بر چرخ پیروزه‌گاه
طلایه پراگند بر گرد دشت چو زنگی درنگی شب اندر گذشت
پدید آمد آن خنجر تابناک بکردار یاقوت شد روی خاک
تبیره برآمد ز پرده‌سرای برفتند گردان لشکر ز جای
چنین گفت رستم بگردنکشان که جایی نیامد ز پیران نشان
بباید شدن سوی آن رزمگاه بهر سو فرستاد باید سپاه
شد از پیش او بیژن شیر مرد بجایی کجا بود دشت نبرد
جهان دید پر کشته و خواسته بهر سو نشستی بیاراسته
پراگنده کشور پر از خسته دید بخاک اندر افگنده پا بسته دید
ندیدند زنده کسی را بجای زمین بود و خرگاه و پرده‌سرای
بنزدیک رستم رسید آگهی که شد روی کشور ز ترکان تهی
ز ناباکی و خواب ایرانیان برآشفت رستم چو شیر ژیان
زبان را بدشنام بگشاد و گفت که کس را خرد نیست با مغز جفت
بدین گونه دشمن میان دو کوه سپه چون گریزد ز ما همگروه
طلایه نگفتم که بیرون کنید در و راغ چون دشت و هامون کنید
شما سر بسایش و خوابگاه سپردید و دشمن بسیچید راه
تن‌آسان غم و رنج‌بار آورد چو رنج آوری گنج بار آورد
چو گویی که روزی تن آسان شوند ز تیمار ایران هراسان شوند
ازین پس تو پیران و کلباد را چو هومان و رویین و پولاد را
نگه کن بدین دشت با لشکری تو در کشوری رستم از کشوری
اگر تاو دارید جنگ آورید مرا زین سپس کی بچنگ آورید
که پیروز برگشتم از کارزار تبه شد نکو گشته فرجام کار
برآشفت با توس و شد چون پلنگ که این جای خوابست گر دشت جنگ
طلایه نگه کن که از خیل کیست سرآهنگ آن دوده را نام چیست
چو مرد طلایه بیابی بچوب هم اندر زمان دست و پایش بکوب
ازو چیز بستان و پایش ببند نگه کن یکی پشت پیلی بلند
بدین سان فرستش بنزدیک شاه مگر پخته گردد بدان بارگاه
ز یاقوت وز گوهر و تخت عاج ز دینار وز افسر و گنج و تاج
نگر تا که دارد ز ایران سپاه همه یکسره خواسته پیش خواه
ازین هدیه‌ی شاه باید نخست پس آنگه مرا و ترا بهر جست
بدان دشت بسیار شاهان بدند همه نامداران گیهان بدند
ز چین و ز سقلاب وز هند و وهر همه گنج داران گیرنده شهر
سپهبد بیامد همه گرد کرد برفتند گردان بدشت نبرد
کمرهای زرین و بیجاده تاج ز دیبای رومی و از تخت عاج
ز تیر و کمان و ز بر گستوان ز گوپال وز خنجر هندوان
یکی کوه بد در میان دو کوه نظاره شده گردش اندر گروه
کمان‌کش سواری گشاده‌بری بتن زورمندی و کنداوری
خدنگی بینداختی چارپر ازین سو بدان سو نکردی گذر
چو رستم نگه کرد خیره بماند جهان آفرین را فراوان بخواند
چنین گفت کین روز ناپایدار گهی بزم سازد گهی کارزار
همی گردد این خواسته زان برین بنفرین بود گه گهی بفرین
زمانه نماند برام خویش چنینست تا بود آیین و کیش
یکی گنج ازین سان همی پرورد یکی دیگر آید کزو برخورد
بران بود کاموس و خاقان چین که آتش برآرد ز ایران زمین
بدین ژنده پیلان و این خواسته بدین لشکر و گنج آراسته
به گنج و بانبوه بودند شاد زمانی ز یزدان نکردند یاد
که چرخ سپهر و زمان آفرید بسی آشکار و نهان آفرید
ز یزدان شناس و بیزدان سپاس بدو بگرود مرد نیکی‌شناس
کزو بودمان زور و فر و هنر ازو دردمندی و هم زو گهر
سپه بود و هم گنج آباد بود سگالش همه کار بیداد بود
کنون از بزرگان هر کشوری گزیده ز هر کشوری مهتری
بدین ژنده پیلان فرستم بشاه همان تخت زرین و زرین کلاه
همان خواسته بر هیونان مست فرستم سزاوار چیزی که هست
وز ایدر شوم تازیان چون پلنگ درنگی نه والا بود مرد سنگ
کسی کو گنهکار و خونی بود بکشور بمانی زبونی بود
زمین را بخنجر بشویم ز کین بدان را نمانم همی بر زمین
بدو گفت گودرز کای نیک رای تو تا جای ماند بمانی بجای
بکام دل شاد بادی و راد بدین رزم دادی چو بایست داد
تهمتن فرستاده‌ای را بجست که با شاه گستاخ باشد نخست
فریبرز کاوس را برگزید که با شاه نزدیکی او را سزید
چنین گفت کای نیک پی نامدار هم از تخم شاهی و هم شهریار
هنرمند و با دانش و بانژاد تو شادان و کاوس شاه از تو شاد
یکی رنج برگیر و ز ایدر برو ببر نامه‌ی من بر شاه نو
ابا خویشتن بستگان را ببر هیونان و این خواسته سربسر
همان افسر و یاره و گرز و تاج همان ژنده پیلان و هم تخت عاج
فریبرز گفت ای هژبر ژیان منم راه را تنگ بسته میان
دبیر جهاندیده را پیش خواند سخن هرچ بایست با او براند
بفرمود تا نامه‌ی خسروی ز عنبر نوشتند بر پهلوی
سرنامه کرد آفرین خدای کجا هست و باشد همیشه بجای
برازنده‌ی ماه و کیوان و هور نگارنده‌ی فر و دیهیم و زور
سپهر و زمان و زمین آفرید روان و خرد داد و دین آفرید
وزو آفرین باد بر شهریار زمانه مبادا ازو یادگار
رسیدم بفرمان میان دو کوه سپاه دو کشور شده همگروه
همانا که شمشیرزن سد هزار ز دشمن فزون بود در کارزار
کشانی و شگنی و چینی و هند سپاهی ز چین تا بدریای سند
ز کشمیر تا دامن رود شهد سراپرده و پیل دیدیم و مهد
نترسیدم از دولت شهریار کزین رزمگاه اندر آید نهار
چهل روز با هم همی جنگ بود تو گفتی بریشان جهان تنگ بود
همه شهریاران کشور بدند نه بر باد «و» با بخت لاغر بدند
میان دو کوه از بر راغ و دشت ز خون و ز کشته نشاید گذشت
همانا که فرسنگ باشد چهل پراگنده از خون زمین بود گل
سرانجام ازین دولت دیریاز سخن گویم این نامه گردد دراز
همه شهریاران که دارند بند ز پیلان گرفتم بخم کمند
سوی جنگ دارم کنون رای و روی مگر پیش گرز من آید گروی
زبانها پر از آفرین تو باد سر چرخ گردان زمین تو باد
چو نامه بمهر اندر آمد بداد بمهتر فریبرز خسرو نژاد
ابا شاه و پیل و هیونی هزار ازان رزمگه برنهادند بار
فریبرز کاوس شادان برفت بنزدیک خسرو بسیچید و تفت
همی رفت با او گو پیلتن بزرگان و گردان آن انجمن
به پدرود کردن گرفتش کنار ببارید آب از غم شهریار
وزان جایگه سوی لشکر کشید چو جعد دو زلف شب آمد پدید
نشستند با آرامش و رود و می یکی دست رود و دگر دست نی
برفتند هر کس برام خویش گرفته ببر هر کسی کام خویش
چو خورشید با رنگ دیبای زرد ستم کرد بر توده‌ی لاژورد
همانگه ز دهلیز پرده‌سرای برآمد خروشیدن کرنای
تهمتن میان تاختن را ببست بران باره‌ی تیزتگ برنشست
بفرمود تا توشه برداشتند همی راه دشوار بگذاشتند
بیابان گرفتند و راه دراز بیامد چنان لشکری رزمساز
چنین گفت با توس و گودرز و گیو که ای نامداران و گردان نیو
من این بار چنگ اندر آرم بچنگ بداندیشگان را شود کار تنگ
که دانست کین چاره‌گر مرد سند سپاه آرد از چین و سقلاب و هند
من او را چنان مست و بیهش کنم تنش خاک گور سیاوش کنم
که از هند و سقلاب و توران و چین نخوانند ازین پس برو آفرین
بزد کوس وز دشت برخاست گرد هوا پر ز گرد و زمین پر ز مرد
ازان نامداران پرخاشجوی بابر اندر آمد یکی گفت و گوی
دو منزل برفتند زان جایگاه که از کشته بد روی گیتی سیاه
یکی بیشه دیدند و آمد فرود سیه شد ز لشکر همه دشت و رود
همی بود با رامش و می بدست یکی شاد و خرم یکی خفته مست
فرستاده آمد ز هر کشوری ز هر نامداری و هر مهتری
بسی هدیه و ساز و چندی نثار ببردند نزدیک آن نامدار
چو بگذشت ازین داستان روز چند ز گردش بیاسود چرخ بلند
کس آمد بر شاه ایران سپاه که آمد فریبرز کاوس شاه
پذیره شدش شاه کنداوران ابا بوق و کوس و سپاهی گران
فریبرز نزدیک خسرو رسید زمین را ببوسید کو را بدید
نگه کرد خسرو بران بستگان هیونان و پیلان و آن خستگان
عنان را بپیچید و آمد براه ز سر برگرفت آن کیانی کلاه
فرود آمد و پیش یزدان بخاک بغلتید و گفت ای جهاندار پاک
ستمکاره‌ای کرد بر من ستم مرا بی‌پدر کرد با درد و غم
تو از درد و سختی رهانیدیم همی تاج را پرورانیدیم
زمین و زمان پیش من بنده شد جهانی ز گنج من آگنده شد
سپاس از تو دارم نه از انجمن یکی جان رستم تو مستان ز من
بزد اسپ و زان جایگه بازگشت بران پیل وان بستگان برگذشت
بسی آفرین کرد بر پهلوان که او باد شادان و روشن‌روان
بایوان شد و نامه پاسخ نوشت بباغ بزرگی درختی بکشت
نخست آفرین کرد بر کردگار کزو بود روشن دل و بختیار
خداوند ناهید و گردان سپهر کزویست پرخاش و آرام و مهر
سپهری برین گونه بر پای کرد شب و روز را گیتی آرای کرد
یکی را چنین تیره‌بخت آفرید یکی را سزاوار تخت آفرید
غم و شادمانی ز یزدان شناس کزویست هر گونه بر ما سپاس
رسید آنچ دادی بدین بارگاه اسیران و پیلان و تخت و کلاه
هیونان بسیار و افگندنی ز پوشیدنی هم ز گستردنی
همه آلت ناز و سورست و بزم بپیش تو زین سان که آید برزم
مگر آنکسی کش سرآید بپیش بدین گونه سیر آید از جان خویش
وزان رنج بردن ز توران سپاه شب و روز بودن بوردگاه
ز کارت خبر بد مرا روز و شب گشاده نکردم به بیگانه لب
شب و روز بر پیش یزدان پاک نوان بودم و دل شده چاک چاک