| فرستاده تازی برافگند و رفت |
|
به بربرستان روی بنهاد و تفت |
| چو نامه بر شاه ایران رسید |
|
بران گونه گفتار بایسته دید |
| ازیشان پسند آمدش کارکرد |
|
به افراسیاب آن زمان نامه کرد |
| که ایران بپرداز و بیشی مجوی |
|
سر ما شد از تو پر از گفتوگوی |
| ترا شهر توران بسندست خود |
|
به خیره همی دست یازی ببد |
| فزونی مجوی ار شدی بینیاز |
|
که درد آردت پیش رنج دراز |
| ترا کهتری کار بستن نکوست |
|
نگه داشتن بر تن خویش پوست |
| ندانی که ایران نشست منست |
|
جهان سر به سر زیر دست منست |
| پلنگ ژیان گرچه باشد دلیر |
|
نیارد شدن پیش چنگال شیر |
| چو آگاهی آمد به افراسیاب |
|
سرش پر ز کین گشت و دل پرشتاب |
| فرستاد پاسخش کاین گفتوگوی |
|
نزیبد جز از مردم زشت خوی |
| ترا گر سزا بودی ایران بدان |
|
نیازت نبودی به مازندران |
| چنین گفت کایران دو رویه مراست |
|
بباید شنیدن سخنهای راست |
| که پور فریدون نیای منست |
|
همه شهر ایران سرای منست |
| و دیگر به بازوی شمشیرزن |
|
تهی کردم از تازیان انجمن |
| به شمشیر بستانم از کوه تیغ |
|
عقاب اندر آرم ز تاریک میغ |
| کنون آمدم جنگ را ساخته |
|
درفش درفشان برافراخته |
| فرستاده برگشت مانند باد |
|
سخنها به کاووس کی کرد یاد |
| چو بشنید کاووس گفتار اوی |
|
بیاراست لشکر به پیکار اوی |
| ز بربر بیامد سوی سوریان |
|
یکی لشکری بیکران و میان |
| به جنگش بیاراست افراسیاب |
|
به گردون همی خاک برزد ز آب |
| جهان کر شد از نالهی بوق و کوس |
|
زمین آهنین شد هوا آبنوس |
| ز زخم تبرزین و از بس ترنگ |
|
همی موج خون خاست از دشت جنگ |
| سر بخت گردان افراسیاب |
|
بران رزمگاه اندر آمد بخواب |
| دو بهره ز توران سپه کشته شد |
|
سرسرکشان پاک برگشته شد |
| سپهدار چون کار زانگونه دید |
|
بیآتش بجوشید همچون نبید |
| به آواز گفت ای دلیران من |
|
گزیده یلان نره شیران من |
| شما را ز بهر چنین روزگار |
|
همی پرورانیدم اندر کنار |
| بکوشید و هم پشت جنگ آورید |
|
جهان را به کاووس تنگ آورید |
| یلان را به ژوپین و خنجر زنید |
|
دلیرانشان سر به سر بفگنید |
| همان سگزی رستم شیردل |
|
که از شیر بستد به شمشیر دل |
| بود کز دلیری ببند آورید |
|
سرش را به دام گزند آورید |
| هرآنکس که او را به روز نبرد |
|
ز زین پلنگ اندر آرد به گرد |
| دهم دختر خویش و شاهی ورا |
|
برآرم سر از برج ماهی ورا |
| چو ترکان شنیدند گفتار اوی |
|
سراسر سوی رزم کردند روی |
| بشد تیز با لشکر سوریان |
|
بدان سود جستن سرآمد زیان |
| چو روشن زمانه بران گونه دید |
|
ازانجا سوی شهر توران کشید |
| دلش خسته و کشته لشکر دو بهر |
|
همی نوش جست از جهان یافت زهر |
| بیامد سوی پارس کاووس کی |
|
جهانی به شادی نوافگند پی |
| بیاراست تخت و بگسترد داد |
|
به شادی و خوردن دل اندر نهاد |
| فرستاد هر سو یکی پهلوان |
|
جهاندار و بیدار و روشنروان |
| به مرو و نشاپور و بلخ و هری |
|
فرستاد بر هر سویی لشکری |
| جهانی پر از داد شد یکسره |
|
همی روی برتافت گرگ از بره |
| ز بس گنج و زیبایی و فرهی |
|
پری و دد و دام گشتش رهی |
| مهان پیش کاووس کهتر شدند |
|
همه تاجدارنش لشکر شدند |
| جهان پهلوانی به رستم سپرد |
|
همه روزگار بهی زو شمرد |
| یکی خانه کرد اندر البرز کوه |
|
که دیو اندران رنجها شد ستوه |
| بفرمود کز سنگ خارا کنند |
|
دو خانه برو هر یکی ده کمند |
| بیاراست آخر به سنگ اندرون |
|
ز پولاد میخ و ز خارا ستون |
| ببستند اسپان جنگی بدوی |
|
هم اشتر عماریکش و راه جوی |
| دو خانه دگر ز آبگینه بساخت |
|
زبرجد به هر جایش اندر نشاخت |
| چنان ساخت جای خرام و خورش |
|
که تن یابد از خوردنی پرورش |
| دو خانه ز بهر سلیح نبرد |
|
بفرمو کز نقرهی خام کرد |
| یکی کاخ زرین ز بهر نشست |
|
برآورد و بالاش داده دو شست |
| نبودی تموز ایچ پیدا ز دی |
|
هوا عنبرین بود و بارانش می |
| به ایوانش یاقوت برده بکار |
|
ز پیروزه کرده برو بر نگار |
| همه ساله روشن بهاران بدی |
|
گلان چون رخ غمگساران بدی |
| ز درد و غم و رنج دل دور بود |
|
بدی را تن دیو رنجور بود |
| به خواب اندر آمد بد روزگار |
|
ز خوبی و از داد آموزگار |
| به رنجش گرفتار دیوان بدند |
|
ز بادافرهی او غریوان بدند |
| چنان بد که ابلیس روزی پگاه |
|
یکی انجمن کرد پنهان ز شاه |
| به دیوان چنین گفت کامروز کار |
|
به رنج و به سختیست با شهریار |
| یکی دیو باید کنون نغزدست |
|
که داند ز هرگونه رای و نشست |
| شود جان کاووس بیره کند |
|
به دیوان برین رنج کوته کند |
| بگرداندش سر ز یزدان پاک |
|
فشاند بر آن فر زیباش خاک |
| شنیدند و بر دل گرفتند یاد |
|
کس از بیم کاووس پاسخ نداد |
| یکی دیو دژخیم بر پای خاست |
|
چنین گفت کاین چربدستی مراست |
| غلامی بیاراست از خویشتن |
|
سخنگوی و شایستهی انجمن |
| همی بود تا یک زمان شهریار |
|
ز پهلو برون شد ز بهر شکار |
| بیامد بر او زمین بوس داد |
|
یکی دستهی گل به کاووس داد |
| چنین گفت کاین فر زیبای تو |
|
همی چرخگردان سزد جای تو |
| به کام تو شد روی گیتی همه |
|
شبانی و گردنکشان چون رمه |
| یکی کار ماندست کاندر جهان |
|
نشان تو هرگز نگردد نهان |
| چه دارد همی آفتاب از تو راز |
|
که چون گردد اندر نشیب و فراز |
| چگونست ماه و شب و روز چیست |
|
برین گردش چرخ سالار کیست |
| دل شاه ازان دیو بیراه شد |
|
روانش ز اندیشه کوتاه شد |
| گمانش چنان شد که گردان سپهر |
|
به گیتی مراو را نمودست چهر |
| ندانست کاین چرخ را مایه نیست |
|
ستاره فراوان و ایزد یکیست |
| همه زیر فرمانش بیچارهاند |
|
که با سوزش و جنگ و پتیارهاند |
| جهان آفرین بینیازست ازین |
|
ز بهر تو باید سپهر و زمین |
| پراندیشه شد جان آن پادشا |
|
که تا چون شود بی پر اندر هوا |
| ز دانندگان بس بپرسید شاه |
|
کزین خاک چندست تا چرخ ماه |
| ستاره شمر گفت و خسرو شنید |
|
یکی کژ و ناخوب چاره گزید |
| بفرمود پس تا به هنگام خواب |
|
برفتند سوی نشیم عقاب |
| ازان بچه بسیار برداشتند |
|
به هر خانهای بر دو بگذاشتند |
| همی پرورانیدشان سال و ماه |
|
به مرغ و به گوشت بره چندگاه |
| چو نیرو گرفتند هر یک چو شیر |
|
بدان سان که غرم آوریدند زیر |
| ز عود قماری یکی تخت کرد |
|
سر درزها را به زر سخت کرد |
| به پهلوش بر نیزهای دراز |
|
ببست و برانگونه بر کرد ساز |
| بیاویخت از نیزه ران بره |
|
ببست اندر اندیشه دل یکسره |
| ازن پس عقاب دلاور چهار |
|
بیاورد و بر تخت بست استوار |
| نشست از بر تخت کاووس شاه |
|
که اهریمنش برده بد دل ز راه |
| چو شد گرسنه تیز پران عقاب |
|
سوی گوشت کردند هر یک شتاب |
| ز روی زمین تخت برداشتند |
|
ز هامون به ابر اندر افراشتند |
| بدان حد که شان بود نیرو به جای |
|
سوی گوشت کردند آهنگ و رای |
| شنیدم که کاووس شد بر فلک |
|
همی رفت تا بر رسد بر ملک |
| دگر گفت ازان رفت بر آسمان |
|
که تا جنگ سازد به تیر و کمان |
| ز هر گونهای هست آواز این |
|
نداند بجز پر خرد راز این |
| پریدند بسیار و ماندند باز |
|
چنین باشد آنکس که گیردش آز |
| چو با مرغ پرنده نیرو نماند |
|
غمی گشت پرهاب خوی درنشاند |
| نگونسار گشتند ز ابر سیاه |
|
کشان بر زمین از هوا تخت شاه |
| سوی بیشهی شیرچین آمدند |
|
به آمل بروی زمین آمدند |
| نکردش تباه از شگفتی جهان |
|
همی بودنی داشت اندر نهان |
| سیاووش زو خواست کاید پدید |
|
ببایست لختی چمید و چرید |
| به جای بزرگی و تخت نشست |
|
پشیمانی و درد بودش به دست |
| بمانده به بیشه درون زار و خوار |
|
نیایش همی کرد با کردگار |
| >همی کرد پوزش ز بهر گناه |
|
مر او را همی جست هر سو سپاه |
| >خبر یافت زو رستم و گیو و طوس |
|
برفتند با لشکری گشن و کوس |
| >به رستم چنین گفت گودرز پیر |
|
که تا کرد مادر مرا سیر شیر |
| >همی بینم اندر جهان تاج و تخت |
|
کیان و بزرگان بیدار بخت |
| >چو کاووس نشنیدم اندر جهان |
|
ندیدم کس از کهتران و مهان |
| >خرد نیست او را نه دانش نه رای |
|
نه هوشش بجایست و نه دل بجای |
| >رسیدند پس پهلوانان بدوی |
|
نکوهش گر و تیز و پرخاشجوی |
| >بدو گفت گودرز بیمارستان |
|
ترا جای زیباتر از شارستان |
| >به دشمن دهی هر زمان جای خویش |
|
نگویی به کس بیهده رای خویش |
| >سه بارت چنین رنج و سختی فتاد |
|
سرت ز آزمایش نگشت اوستاد |
| >کشیدی سپه را به مازندران |
|
نگر تا چه سختی رسید اندران |
| >دگرباره مهمان دشمن شدی |
|
صنم بودی اکنون برهمن شدی |
| >به گیتی جز از پاک یزدان نماند |
|
که منشور تیغ ترا برنخواند |
| >به جنگ زمین سر به سر تاختی |
|
کنون باسمان نیز پرداختی |
| >پس از تو بدین داستانی کنند |
|
که شاهی برآمد به چرخ بلند |
| >که تا ماه و خورشید را بنگرد |
|
ستاره یکایک همی بشمرد |
| >همان کن که بیدار شاهان کنند |
|
ستاینده و نیکخواهان کنند |
| >جز از بندگی پیش یزدان مجوی |
|
مزن دست در نیک و بد جز بدوی |
| >چنین داد پاسخ که از راستی |
|
نیاید به کار اندرون کاستی |
| >همی داد گفتی و بیداد نیست |
|
ز نام تو جان من آزاد نیست |
| >فروماند کاووس و تشویر خورد |
|
ازان نامداران روز نبرد |
| >بسیچید و اندر عماری نشست |
|
پشیمانی و درد بودش بدست |
| >چو آمد بر تخت و گاه بلند |
|
دلش بود زان کار مانده نژند |
| >چهل روز بر پیش یزدان به پای |
|
بپیمود خاک و بپرداخت جای |
| >همی ریخت از دیدگان آب زرد |
|
همی از جهانآفرین یاد کرد |
| >ز شرم از در کاخ بیرون نرفت |
|
همی پوست گفتی برو بر به کفت |
| >همی ریخت از دیده پالوده خون |
|
همی خواست آمرزش رهنمون |
| >ز شرم دلیران منش کرد پست |
|
خرام و در بار دادن ببست |
| >پشیمان شد و درد بگزید و رنج |
|
نهاده ببخشید بسیار گنج |
| >همی رخ بمالید بر تیره خاک |
|
نیایش کنان پیش یزدان پاک |
| >چو بگذشت یک چند گریان چنین |
|
ببخشود بر وی جهانآفرین |
| >یکی داد نو ساخت اندر جهان |
|
که تابنده شد بر کهان و مهان |
| >جهان گفتی از داد دیبا شدست |
|
همان شاه بر گاه زیبا شدست |
| >ز هر کشوری نامور مهتری |
|
که بر سر نهادی بلند افسری |
| >به درگاه کاووس شاه آمدند |
|
وزان سرکشیدن به راه آمدند |
| >زمانه چنان شد که بود از نخست |
|
به آب وفا روی خسرو بشست |
| >همه مهتران کهتر او شدند |
|
پرستنده و چاکر او شدند |
| >کجا پادشا دادگر بود و بس |
|
نیازش نیاید بفریادرس |
| >بدین داستان گفتم آن کم شنود |
|
کنون رزم رستم بباید سرود |
| چه گفت آن سراینده مرد دلیر |
|
که ناگه برآویخت با نره شیر |
| که گر نام مردی بجویی همی |
|
رخ تیغ هندی بشویی همی |
| ز بدها نبایدت پرهیز کرد |
|
که پیش آیدت روز ننگ و نبرد |
| زمانه چو آمد بتنگی فراز |
|
هم از تو نگردد به پرهیز باز |
| چو همره کنی جنگ را با خرد |
|
دلیرت ز جنگآوران نشمرد |
| خرد را و دین را رهی دیگرست |
|
سخنهای نیکو به بند اندرست |
| کنون از ره رستم جنگجوی |
|
یکی داستانست با رنگ و بوی |
| شنیدم که روزی گو پیلتن |
|
یکی سور کرد از در انجمن |
| به جایی کجا نام او بد نوند |
|
بدو اندرون کاخهای بلند |
| کجا آذر تیز برزین کنون |
|
بدانجا فروزد همی رهنمون |
| بزرگان ایران بدان بزمگاه |
|
شدند انجمن نامور یک سپاه |
| چو طوس و چو گودرز کشوادگان |
|
چو بهرام و چون گیو آزادگان |
| چو گرگین و چون زنگهی شاوران |
|
چو گستهم و خراد جنگآوران |
| چو برزین گردنکش تیغ زن |
|
گرازه کجا بد سر انجمن |
| ابا هر یک از مهتران مرد چند |
|
یکی لشکری نامدار ارجمند |
| نیاسود لشکر زمانی ز کار |
|
ز چوگان و تیر و نبید و شکار |
| به مستی چنین گفت یک روز گیو |
|
به رستم که ای نامبردار نیو |
| گر ایدون که رای شکار آیدت |
|
چو یوز دونده به کار آیدت |
| به نخچیرگاه رد افراسیاب |
|
بپوشیم تابان رخ آفتاب |
| ز گرد سواران و از یوز و باز |
|
بگیریم آرام روز دراز |
| به گور تگاور کمند افگنیم |
|
به شمشیر بر شیر بند افگنیم |
| بدان دشت توران شکاری کنیم |
|
که اندر جهان یادگاری کنیم |
| بدو گفت رستم که بیکام تو |
|
مبادا گذر تا سرانجام تو |
| سحرگه بدان دشت توران شویم |
|
ز نخچیر و از تاختن نغنویم |
| ببودند یکسر برین هم سخن |
|
کسی رای دیگر نیفگند بن |
| سحرگه چو از خواب برخاستند |
|
بران آرزو رفتن آراستند |
| برفتند با باز و شاهین و مهد |
|
گرازنده و شاد تا رود شهد |
| به نخچیرگاه رد افراسیاب |
|
ز یک دست ریگ و ز یک دست آب |
| دگر سو سرخس و بیابانش پیش |
|
گله گشته بر دشت آهو و میش |
| همه دشت پر خرگه و خیمه گشت |
|
از انبوه آهو سراسیمه گشت |
| ز درنده شیران زمین شد تهی |
|
به پرنده مرغان رسید آگهی |
| تلی هر سویی مرغ و نخجیر بود |
|
اگر کشته گر خستهی تیر بود |
| ز خنده نیاسود لب یک زمان |
|
ببودند روشن دل و شادمان |
| به یک هفته زینگونه با می بدست |
|
گهی تاختن گه نشاط نشست |
| بهشتم تهمتن بیامد پگاه |
|
یکی رای شایسته زد با سپاه |
| چنین گفت رستم بدان سرکشان |
|
بدان گرزداران مردمکشان |
| که از ما به افراسیاب این زمان |
|
همانا رسید آگهی بیگمان |
| یکی چاره سازد بیاید بجنگ |
|
کند دشت نخچیر بر یوز تنگ |
| بباید طلایه به ره بر یکی |
|
که چون آگهی یابد او اندکی |
| بیاید دهد آگهی از سپاه |
|
نباید که گیرد بداندیش راه |
| گرازه به زه بر نهاده کمان |
|
بیامد بران کار بسته میان |
| سپه را که چون او نگهدار بود |
|
همه چارهی دشمنان خوار بود |
| به نخچیر و خوردن نهادند روی |
|
نکردند کس یاد پرخاشجوی |
| پس آگاهی آمد به افراسیاب |
|
ازیشان شب تیره هنگام خواب |
| ز لشکر جهاندیدگان را بخواند |
|
ز رستم بسی داستانها براند |
| وزان هفت گرد سوار دلیر |
|
که بودند هر یک به کردار شیر |
| که ما را بباید کنون ساختن |
|
بناگاه بردن یکی تاختن |
| گراین هفت یل را بچنگ آوریم |
|
جهان پیش کاووس تنگ آوریم |
| بکردار نخچیر باید شدن |
|
بناگاه لشکر برایشان زدن |
| گزین کرد شمشیر زن سیهزار |
|
همه رزمجو از در کارزار |
| چنین گفت با نامداران جنگ |
|
که ما را کنون نیست جای درنگ |
| به راه بیابان برون تاختند |
|
همه جنگ را گردن افراختند |
| ز هر سو فرستاد بیمر سپاه |
|
بدان سرکشان تا بگیرند راه |
| گرازه چو گرد سپه را بدید |
|
بیامد سپه را همه بنگرید |
| بدید آنک شد روی گیتی سیاه |
|
درفش سپهدار توران سپاه |
| ازانجا چو باد دمان گشت باز |
|
تو گفتی به زخم اندر آمد گراز |
| بیامد دمان تا به نخچیرگاه |
|
تهمتن همی خورد می با سپاه |
| چنین گفت با رستم شیرمرد |
|
که برخیز و از خرمی بازگرد |
| که چندان سپاهست کاندازه نیست |
|
ز لشکر بلندی و پستی یکیست |
| درفش جفاپیشه افراسیاب |
|
همی تابد از گرد چون آفتاب |
| چو بشنید رستم بخندید سخت |
|
بدو گفت با ماست پیروز بخت |
| تو از شاه ترکان چه ترسی چنین |
|
ز گرد سواران توران زمین |
| سپاهش فزون نیست از صدهزار |
|
عنان پیچ و بر گستوانور سوار |
| بدین دشت کین بر گر از ما یکیست |
|
همی جنگ ترکان بچشم اندکیست |
| شده هفت گرد سوار انجمن |
|
چنین نامبردار و شمشیرزن |
| یکی باشد از ما وزیشان هزار |
|
سپه چند باید ز ترکان شمار |
| برین دشت اگر ویژه تنها منم |
|
که بر پشت گلرنگ در جوشنم |
| چنو کینه خواهی بیاید مرا |
|
از ایران سپاهی نباید مرا |
| تو ای میگسار از می بابلی |
|
بپیمای تا سر یکی بلبلی |
| بپیمود می ساقی و داد زود |
|
تهمتن شد از دادنش شاد زود |
| به کف بر نهاد آن درخشنده جام |
|
نخستین ز کاووس کی برد نام |
| که شاه زمانه مرا یاد باد |
|
همیشه بروبومش آباد باد |
| ازان پس تهمتن زمین داد بوس |
|
چنین گفت کاین باده بر یاد طوس |
| سران جهاندار برخاستند |
|
ابا پهلوان خواهش آراستند |
| که ما را بدین جام می جای نیست |
|
به می با تو ابلیس را پای نیست |
| می و گرز یک زخم و میدان جنگ |
|
جز از تو کسی را نیامد به چنگ |
| می بابلی سرخ در جام زرد |
|
تهمتن بروی زواره بخورد |
| زواره چو بلبل به کف برنهاد |
|
هم از شاه کاووس کی کرد یاد |
| بخورد و ببوسید روی زمین |
|
تهمتن برو برگرفت آفرین |
| که جام برادر برادر خورد |
|
هژبر آنک او جام می بشکرد |
| چنین گفت پس گیو با پهلوان |
|
که ای نازش شهریار و گوان |
| شوم ره بگیرم به افراسیاب |
|
نمانم که آید بدین روی آب |
| سر پل بگیرم بدان بدگمان |
|
بدارمش ازان سوی پل یک زمان |
| بدان تا بپوشند گردان سلیح |
|
که بر ما سرآمد نشاط و مزیح |
| بشد تازیان تا سر پل دمان |
|
به زه بر نهاده دو زاغ کمان |
| چنین تا به نزدیکی پل رسید |
|
چو آمد درفش جفا پیشه دید |
| که بگذشته بود او ازین روی آب |
|
به پیش سپاه اندر افراسیاب |
| تهمتن بپوشید ببر بیان |
|
نشست از بر ژنده پیل ژیان |
| چو در جوشن افراسیابش بدید |
|
تو گفتی که هوش از دلش بر پرید |
| ز چنگ و بر و بازو و یال او |
|
به گردن برآوردهی گوپال او |
| چو طوس و چو گودرز نیزهگذار |
|
چو گرگین و چون گیو گرد و سوار |
| چو بهرام و چون زنگهی شادروان |
|
چو فرهاد و برزین جنگآوران |
| چنین لشکری سرفرازان جنگ |
|
همه نیزه و تیغ هندی به چنگ |
| همه یکسر از جای برخاستند |
|
بسان پلنگان بیاراستند |
| بدانگونه شد گیو در کارزار |
|
چو شیری که گم کرده باشد شکار |
| پس و پیش هر سو همی کوفت گرز |
|
دو تا کرد بسیار بالای برز |
| رمیدند ازو رزمسازان چین |
|
بشد خیره سالار توران زمین |
| ز رستم بترسید افراسیاب |
|
نکرد ایچ بر کینه جستن شتاب |
| پس لشکر اندر همی راند گرم |
|
گوان را ز لشکر همی خواند نرم |
| ز توران فراوان سران کشته شد |
|
سر بخت گردنکشان گشته شد |
| ز پیران بپرسید افراسیاب |
|
که این دشت رزمست گر جای خواب |
| که در رزم جستن دلیران بدیم |
|
سگالش گرفتیم و شیران بدیم |
| کنون دشت روباه بینم همی |
|
ز رزم آز کوتاه بینم همی |
| ز مردان توران خنیده تویی |
|
جهانجوی و هم رزمدیده تویی |
| سنان را به تندی یکی برگرای |
|
برو زود زیشان بپرداز جای |
| چو پیروزگر باشی ایران تراست |
|
تن پیل و چنگال شیران تراست |
| چو پیران ز افراسیاب این شنید |
|
چو از باد آتش دلش بردمید |
| بسیچید با نامور دههزار |
|
ز ترکان دلیران خنجرگذار |
| چو آتش بیامد بر پیلتن |
|
کزو بود نیروی جنگ و شکن |
| تهمتن به لبها برآورده کف |
|
تو گفتی که بستد ز خورشید تف |
| برانگیخت اسپ و برآمد خروش |
|
بران سان که دریا برآید بجوش |
| سپر بر سر و تیغ هندی به مشت |
|
ازان نامداران دو بهره بکشت |
| نگه کرد افراسیاب از کران |
|
چنین گفت با نامور مهتران |
| که گر تا شب این جنگ هم زین نشان |
|
میان دلیران و گردنکشان |
| بماند نماند سواری به جای |
|
نبایست کردن بدین رزم رای |
| بپرسید کالکوس جنگی کجاست |
|
که چندین همی رزم شیران بخواست |
| به مستی همی گیو را خواستی |
|
همه جنگ با رستم آراستی |
| همیشه از ایران بدی یاد اوی |
|
کجا شد چنان آتش و باد اوی |
| به الکوس رفت آگهی زین سخن |
|
که سالار توران چه افگند بن |
| برانگیخت الکوس شبرنگ را |
|
به خون شسته بد بیگمان چنگ را |
| برون رفت با او ز لشکر سوار |
|
ز مردان جنگی فزون از هزار |
| همه با سنان سرافشان شدند |
|
ابا جوشن و گرز و خفتان شدند |
| زواره پدیدار بد جنگجوی |
|
بدو تیز الکوس بنهاد روی |
| گمانی چنان برد کو رستمست |
|
بدانست کز تخمهی نیرمست |
| زواره برآویخت با او به هم |
|
چو پیل سرافراز و شیر دژم |
| سناندار نیزه به دو نیم کرد |
|
دل شیر چنگی پر از بیم کرد |
| بزد دست و تیغ از میان برکشید |
|
ز گرد سران شد زمین ناپدید |
| ز کینآوران تیغ بر هم شکست |
|
سوی گرز بردند چون باد دست |
| بینداخت الکوس گرزی چو کوه |
|
که از بیم او شد زواره ستوه |
| به زین اندر از زخم بیتوش گشت |
|
ز اسپ اندر افتاد و بیهوش گشت |
| فرود آمد الکوس تنگ از برش |
|
همی خواست از تن بریدن سرش |
| چو رستم برادر برانگونه دید |
|
به کردار آتش سوی او دوید |
| به الکوس بر زد یکی بانگ تند |
|
کجا دست شد سست و شمشیر کند |
| چو الکوس آوای رستم شنید |
|
دلش گفتی از پوست آمد پدید |
| به زین اندر آمد به کردار باد |
|
ز مردی بدل در نیامدش یاد |
| بدو گفت رستم که چنگال شیر |
|
نپیمودهای زان شدستی دلیر |
| زواره به درد از بر زین نشست |
|
پر از خون تن و تیغ مانده به دست |
| برآویخت الکوس با پیلتن |
|
بپوشید بر زین توزی کفن |
| یکی نیزه زد بر کمربند اوی |
|
ز دامن نشد دور پیوند اوی |
| تهمتن یکی نیزه زد بر برش |
|
به خون جگر غرقه شد مغفرش |
| به نیزه همیدون ز زین برگرفت |
|
دو لشکر بمانده بدو در شگفت |
| زدش بر زمین همچو یک لخت کوه |
|
پر از بیم شد جان توران گروه |
| برین همنشان هفت گرد دلیر |
|
کشیدند شمشیر برسان شیر |
| پس پشت ایشان دلاور سران |
|
نهادند بر کتف گرز گران |
| چنان برگرفتند لشکر ز جای |
|
که پیدا نیامد همی سر ز پای |
| بکشتند چندان ز جنگآوران |
|
که شد خاک لعل از کران تا کران |
| فگنده چو پیلان به هر جای بر |
|
چه با تن چه بیتن جدا کرده سر |
| به آوردگه جای گشتن نماند |
|
سپه را ره برگذشتن نماند |
| تهمتن برانگیخت رخش از شتاب |
|
پس پشت جنگ آور افراسیاب |
| چنین گفت با رخش کای نیک یار |
|
مکن سستی اندر گه کارزار |
| که من شاه را بر تو بیجان کنم |
|
به خون سنگ را رنگ مرجان کنم |
| چنان گرم شد رخش آتش گهر |
|
که گفتی برآمد ز پهلوش پر |
| ز فتراک بگشاد رستم کمند |
|
همی خواست آورد او را ببند |
| به ترک اندر افتاد خم دوال |
|
سپهدار ترکان بدزدید یال |
| و دیگر که زیر اندرش بادپای |
|
به کردار آتش برآمد ز جای |
| بجست از کمند گو پیلتن |
|
دهن خشک وز رنج پر آب تن |
| ز لشکر هرانکس که بد جنگساز |
|
دو بهره نیامد به خرگاه باز |
| اگر کشته بودند اگر خسته تن |
|
گرفتار در دست آن انجمن |
| ز پرمایه اسپان زرین ستام |
|
ز ترگ و ز شمشیر زرین نیام |
| جزین هرچه پرمایهتر بود نیز |
|
به ایرانیان ماند بسیار چیز |
| میان بازنگشاد کس کشته را |
|
نجستند مردان برگشته را |
| بدان دشت نخچیر باز آمدند |
|
ز هر نیکویی بینیاز آمدند |
| نوشتند نامه به کاووس شاه |
|
ز ترکان وز دشت نخچیرگاه |
| وزان کز دلیران نشد کشته کس |
|
زواره ز اسپ اندر افتاد و بس |
| بران دشت فرخنده بر پهلوان |
|
دو هفته همی بود روشنروان |
| سیم را به درگاه شاه آمدند |
|
به دیدار فرخ کلاه آمدند |
| چنین است رسم سرای سپنج |
|
یکی زو تن آسان و دیگر به رنج |
| برین و بران روز هم بگذرد |
|
خردمند مردم چرا غم خورد |
| سخنهای این داستان شد به بن |
|
ز سهراب و رستم سرایم سخن |