رودکی (باب اول)/کاروان شهید رفت از پیش

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
' رودکی (باب اول) (کاروان شهید رفت از پیش)
از رودکی
'


کاروان شهید رفت از پیش و آن ما رفته گیر و می‌اندیش
از شمار دو چشم یک تن کم وز شمار خرد هزاران بیش
توشه‌ی جان خویش ازو بربای پیش کایدت مرگ پای آگیش
آن چه با رنج یافتیش و بذل تو به آسانی از گزافه مدیش
خویش بیگانه گردد از پی سود خواهی آن روز مزد کمتر دیش
گرگ را کی رسد صلابت شیر؟ باز را کی رسد نهیب شخیش؟
رهی سوار و جوان و توانگر از ره دور به خدمت آمد، نیکو سگال و نیک اندیش
پسند باشد مر خواجه راپس از ده سال که: باز گردد پیر و پیاده و درویش؟
ای لک، ار ناز خواهی و نعمت گرد درگاه او کنی لک و پک
یخچه بارید و پای من بفسرد ورغ بر بند یخچه را ز فلک
بسا که مست درین خانه بودم وشادان چنان که جاه من افزون بد از امیر و ملوک
کنون همانم و خانه همان و شهر همان مرا نگویی کز چه شدست شادی سوک؟
زان می، که گر سرشکی ازان درچکد به نیل صدسال مست باشد از بوی او نهنگ
آهو به دشت اگر بخورد قطره‌ای ازو غرنده شیر گردد و نندیشد از پلنگ
می لعل پیش آر و پیش من آی به یکدست جام و به یکدست چنگ
از آن می مرا ده، که از عکس او چو یاقوت گردد به فرسنگ سنگ
کسان که تلخی زهر طلب نمی‌دانند ترش شوند و بتابند روز زاهل سال
ترا که می‌شنوی طاقت شنیدن نیست مرا که می‌طلبم خود چگونه باشد حال؟
شکفت لاله توزیغال بشکفان که همی به دور لاله به کف برنهاده به، زیغال
دریغم آید خواندن گزاف وار دو نام بزرگوار دو نام از گزاف خواندن عام
یکی که خوبان را یکسره نکو خوانند دگر که: عاشق گویند عاشقان را نام
دریغم آید چون مر ترا نکو خوانند دریغم آید چون بر رهیت عاشق نام
مرا دلیست که از غمگنی چو دور شود به غمگنان شود و غم فراز گیرد وام
دریغ آن که گرد کرد با رنج کزو نیست بهر من جز سوتام
هلا! رودکی از کس اندر متاب بکن هر چه کردنیست بامدام
که فرغول برندارد آن روز که بر تخته ترا سیاه شود فام
اگر امیر جهاندار داد من ندهد چهار ساله نوید مرا که هست خرام؟
همه نیوشه‌ی خواجه به نیکویی و به صلح همه نیوشه‌ی نادان به جنگ و کار نغام
چون کسی کردمت بدستک خویش گنه خویش بر تو افگندم
خانه از روی تو تهی کردم دیده از خون دل بیاگندم
عجب آید مرا ز کرده‌ی خویش کز در گریه‌ام، همی خندم
چو در پاش گردد به معنی زبانم رسد مرحبا از زمین و زمانم
به صورت و نوا و بصیت معانی طرب بخش روحم، فرحزای جانم
خرد در بها نقد هستی فرستد گهرهای رنگین چو زاید ز کانم
بیا، دل و جان را به خداوند سپاریم اندوه درم و غم دینار نداریم
جان را ز پی دین و دیانت بفروشیم وین عمر فنا را بره غزو گزاریم
بد ناخوریم باده، که مستانیم وز دست نیکوان می بستانیم
دیوانگان بی هشمان خوانند دیوانگان نه‌ایم، که مستانیم
جمله صید این جهانیم، ای پسر ما چو صعوه، مرگ برسان زغن
هر گلی پژمرده گردد زو، نه دیر مرگ بفشارد همه در زیر غن
هست بر خواجه پیخته زفتن راست چون بر درخت پیچد سن
این عجبتر که: می نداند او شعر از شعر و خنب را از خن
مادر می را بکرد باید قربان بچه‌ی او را گرفت و کرد به زندان
بچه‌ی او را ازو گرفت ندانی تاش نکویی نخست و زو نکشی جان
جز که نباشد حلال دور بکردن بچه‌ی کوچک ز شیر مادر و پستان
تا نخورد شیر هفت مه به تمامی از سر اردی بهشت تا بن آبان
آن گه شاید ز روی دین و ره داد بچه به زندان تنگ و مادر قربان
چون بسپاری به حبس بچه‌ی او را هفت شباروز خیره ماند و حیران
باز چو آید به هوش و حال ببیند جوش بر آرد، بنالد از دل سوزان
گاه زبر زیر گردد از غم و گه باز زیر زبر، هم چنان زانده جوشان
زر بر آتش کجا بخواهی پالود جوشد، لیکن ز غم نجوشد چندان
باز به کردار اشتری که بود مست کفک بر آرد ز خشم و زاید شیطان
مرد حرس کفک‌هاش پاک بگیرد تا بشود تیر گیش و گردد رخشان
آخر کارام گیرد و نچخد تیز درش کند استوار مرد نگهبان
چون بنشیند تمام و صافی گردد گونه‌ی یاقوت سرخ گیرد و مرجان
چند ازو سرخ چون عقیق یمانی چند ازو لعل چون نگین بدخشان
ورش ببویی، گمان بری که گل سرخ بوی بدو داد و مشک و عنبر با بان
هم به خم اندر همی گدازد چونین تا به گه نوبهار و نیمه‌ی نیسان
آن گه اگر نیم شب درش بگشایی چشمه‌ی خورشید را ببینی تابان
ور به بلور اندرون ببینی گویی: گوهر سرخست به کف موسی عمران
زفت شود رادمرد و سست دلاور گر بچشد زوی و روی زرد گلستان
و آن که به شادی یکی قدح بخورد زوی رنج نبیند ازان فراز و نه احزان
انده ده ساله را بطنجه رماند شادی نو را زری بیارد و عمان
بامی چونین که سالخورده بود چند جامه بکرده فراز پنجه خلقان
مجلس باید بساخته، ملکانه از گل و از یاسمین و خیری الوان
نعمت فردوس گستریده ز هر سو ساخته کاریکه کس نسازد چونان
جامه‌ی زرین و فرش‌های نو آیین شهره ریاحین و تخت‌های فراوان
بربط عیسی و لون‌های فوادی چنگ مدک نیرو نای چابک جابان
یک صف میران و بلعمی بنشسته یک صف حران و پیر صالح دهقان
خسرو بر تخت پیشگاه نشسته شاه ملوک جهان، امیر خراسان
ترک هزاران به پای پیش صف اندر هر یک چون ماه بر دو هفته درفشان
هر یک بر سر بساک مورد نهاده روش می سرخ و زلف و جعدش ریحان
باده دهنده بتی بدیع ز خوبان بچه‌ی خاتون ترک و بچه‌ی خاقان
چونش بگردد نبیذ چند به شادی شاه جهان شادمان و خرم و خندان
از کف ترکی سیاه چشم پریروی قامت چون سرو و زلفکانش چوگان
زان می خوشبوی ساغری بستاند یاد کند روی شهریار سجستان
خود بخورد نوش و اولیاش همیدون گوید هر یک چو می بگیرد شادان:
شادی بو جعفر احمد بن محمد آن مه آزادگان و مفخر ایران
آن ملک عدل و آفتاب زمانه زنده بدو داد و روشنایی گیهان
آنکه نبود از نژاد آدم چون او نیز نباشد، اگر نگویی بهتان
حجت یکتا خدای و سایه‌ی او بست طاعت او کرده واجب آیت فرقان
خلق ز خاک و ز آب و آتش و بادند وین ملک از آفتاب گوهر ساسان
فربد و یافت ملک تیره و تاری عدن بدو گشت تیر گیتی ویران
گر تو فصیحی همه مناقب او گوی ور تو دبیری همه مدایح او خوان
ور تو حکیمی و راه حکمت جویی سیرت او گیر و خوب مذهب او دان
آن که بدو بنگری به حکمت گویی: اینک سقراط و هم فلاطن یونان
گر بگشاید ز فان به علم و به حکمت گوش کن اینک به علم و حکمت لقمان
مرد ادب را خرد فزاید و حکمت مرد خرد را ادب فزاید و ایمان
ور تو بخواهی فرشته ای که ببینی اینک اویست آشکارا رضوان
خوب نگه کن بدان لطافت و آنروی تا تو ببینی برین که گفتم برهان
پاکی اخلاق او و پاک نژادی با نیت نیک و با مکارم احسان
ور سخن او رسد به گوش تو یک راه سعد شود مر ترا نحوست کیوان
ورش به صد اندرون نشسته ببینی جزم بگویی که: زنده گشت سلیمان
سام سواری، که تا ستاره بتابد اسب نبیند چنو سوار به میدان
باز به روز نبرد و کین و حمیت گرش ببینی میان مغفر و خفتان
خوار نمایدت ژنده پیل بدانگاه ورچه بود مست و تیز گشته و غران
ورش بدیدی سفندیار گه رزم پیش سنانش جهان دویدی و لرزان
گرچه به هنگام حلم کوه تن اوی کوه سیامست که کس نبیند جنبان
دشمن ار اژدهاست، پیش سنانش گردد چون موم پیش آتش سوزان
ور به نبرد آیدش ستاره‌ی بهرام توشه‌ی شمشیر او شود به گروگان
باز بدان گه که می به دست بگیرد ابر بهاری چنو نبارد باران
ابر بهاری جز آب تیره نبارد او همه دیبا به تخت و زر به انبان
با دو کف او، ز بس عطا که ببخشد خوار نماید حدیث و قصه‌ی توفان
لاجرم از جود و از سخاوت اویست نرخ گرفته حدیث و صامت ارزان
شاعر زی او رود فقیر و تهی دست با زر بسیار بازگردد و حملان
مرد سخن را ازو نواختن و بر مرد ادب را ازو وظیفه‌ی دیوان
باز به هنگام داد و عدل بر خلق نیست به گیتی چنو نبیل و مسلمان
داد بباید ضعیف همچو قوی زوی جور نبینی به نزد او و نه عدوان
نعمت او گستریده بر همه گیتی آنچه کس از نعمتش نبینی عریان
بسته‌ی گیتی ازو بیابد راحت خسته‌ی گیتی ازو بیابد درمان
با رسن عفو آن مبارک خسرو حلقه‌ی تنگست هر چه دشت و بیابان
پوزش بپذیرد و گناه ببخشد خشم نراند، به عفو کوشد و غفران
آن مبک نیمروز و خسرو پیروز دولت او یوز و دشمن آهوی نالان
عمروبن اللیث زنده گشت بدو باز با حشم خویش و آن زمانه‌ی ایشان
رستم را نام اگر چه سخت بزرگست زنده بدویست نام رستم دستان
رود کیا، برنورد مدح همه خلق مدحت او گوی و مهر دولت بستان
ورچه بکوشی، به جهد خویش بگویی ورچه کنی تیزفهم خویش به سوهان
گفت ندانی سزاش و خیز و فراز آر آن که بگفتی چنان که گفتن نتوان
اینک مدحی، چنانکه طاقت من بود لفظ همه خوب و هم به معنی آسان
جز به سزاوار میر گفت ندانم ورچه جریرم به شعر و طایی و حسان
مدح امیری که مدح زوست جهان را زینت هم زوی و فر و نزهت و سامان
سخت شکوهم که عجز من بنماید ورچه صریعم ابا فصاحت سحبان
برد چنین مدح و عرضه کرد زمانی ورچه بود چیره بر مدایح شاهان
مدح همه خلق را کرانه پدیدست مدحت او را کرانه نی و نه پایان
نیست شگفتی که رودکی به چنین جای خیره شود بیروان و ماند حیران
ورنه مرا بو عمر دلاور کردی وان گه دستوری گزیده‌ی عدنان
زهره کجا بودمی به مدح امیری؟ کز پی او آفرید گیتی یزدان
ورم ضعیفی و بی بدیم نبودی وان گه نبود از امیر مشرق فرمان
خود بدویدی بسان پیک مرتب خدمت او را گرفته چامه به دندان
مدح رسولست، عذر من برساند تا بشناسد درست میر سخندان
عذر رهی خویش و ناتوانی و پیری کو به تن خویش ازین نیامد مهمان
دولت میرم همیشه باد برافزون دولت اعدای او همیشه به نقصان
سرش رسیده به ماه بر، به بلندی و آن معادی بزیر ماهی پنهان
طلعت تابنده‌تر ز طلعت خورشید نعمت پاینده‌تر ز جودی و ثهلان
هان! صائم نواله‌ی این سفله میزبان زین بی نمک ابا منه انگشت در دهان
لب تر مکن به آب، که طلقست در قدح دست از کباب دار، که زهرست توامان
با کام خشک و با جگر تفته درگذر ایدون که در سراسر این سبز گلستان
کافور همچو گل چکد از دوش شاخسار زیبق چو آب بر جهد از ناف آبدان
شاهی، که به روز رزم از رادی زرین نهد او به تیر در پیکان
تا کشته‌ی او ازان کفن سازد تا خسته‌ی او ازان کند درمان
یاد کن: زیرت اندرون تن شوی تو برو خوار خوابنیده، ستان
جعد مویانت جعد کنده همی ببریده برون تو پستان
پیر فرتوت گشته بودم سخت دولت او مرا بکرد جوان
یخچه می‌بارید از ابر سیاه چون ستاره بر زمین از آسمان
چون بگردد پای او از پای دار آشکوخیده بماند همچنان
ای مج، کنون تو شعر من از بر کن و بخوان از من دل و سگالش، از تو تن و روان
کوری کنیم و باده خوریم و بویم شاد بوسه دهیم بر دو لبان پریوشان
خلخیان خواهی و جماش چشم گرد سرین خواهی و بارک میان
کشکین نانت نکند آرزوی نان سمن خواهی گرد و کلان
چه چیزست آن رونده تیرک خرد؟ چه چیزست آن پلالک تیغ بران؟
یکی اندر دهان حق زبانست یکی اندر دهان مرگ دندان
خواهی تا مرگ نیابد ترا خواهی کز مرگ بیابی امان
زیر زمین خیز و نهفتی بجوی پس به فلک برشو بی نردبان
ضیغمی نسل پذیرفته ز دیو آهویی نام نهاده یکران
آفتابی، که ز چابک قدمی بر سر ذره نماید جولان
لنگ رونده است، گوش نی و سخنیاب گنگ فصیحست، چشم نی و جهان بین
تیزی شمشیر دارد و روش مار کالبد عاشقان و گونه‌ی غمگین
ترنج بیدار اندر شده به خواب گران گل غنوده برانگیخته سر از بالین
هرآن که خاتم مدح تو کرد در انگشت سر از دریچه زرین برون کند چو نگین
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین با هر که نیست عاشق کم گوی و کم نشین
باشد که در وصال تو بینند روی دوست تو نیز در میانه‌ی ایشان نه ای، ببین
زه! دانا را گویند، که داند گفت هیچ نادان را داننده نگوید: زه
سخن شیرین از زفت نیارد بر بز ببج بج بر، هرگز نشود فربه
سماع و باده‌ی گلگون و لعبتان چوماه اگر فرشته ببیند دراوفتد در چاه
نظر چگونه بدوزم؟ که بهر دیدن دوست ز خاک من همه نرگس دمد به جای گیاه
کسی که آگهی از ذوق عشق جانان یافت ز خویش حیف بود، گر دمی بود آگاه
به چشمت اندر بالار ننگری تو به روز به شب به چشم کسان اندرون ببینی کاه
من موی خویش را نه ازان می کنم سیاه تا باز نو جوان شوم و نو کنم گیاه
چون جام ها به وقت مصیبت سیه کنند من موی از مصیبت پیری کنم سیاه
پشت کوژ و سر تویل و روی بر کردار نیل ساق چون سوهان و دندان بر مثال استره
بر کنار جوی بینم رسته‌ی بادام و سرو راست پندارم قطار اشتران آبره
رفیقا، چند گویی: کو نشاطت؟ بنگریزد کس از گرم آفروشه
مرا امروز توبه سود دارد چنان چون دردمندان را شنوشه
زمانی برق پر خنده، زمانی رعد پر ناله چنان چون مادر از سوک عروس سیزده ساله
و گشته زین پرند سبز شاخ بید بنساله چنان چون اشک مهجوران نشسته ژاله بر لاله
مشوشست دلم از کرشمه‌ی سلمی چنان که خاطر مجنون ز طره‌ی لیلی
چو گل شکر دهیم در دل شود تسکین چو ترش روی شوی وارهانی از صفری
به غنچه‌ی تو شکر خنده نشانه‌ی باده به سنبل تو در گوش مهره‌ی افعی
ببرده نرگس تو آب جادوی بابل گشاده غنچه‌ی تو باب معجز موسی
سپید برف برآمد به کوهسار سیاه و چون درون شد آن سرو بوستان آرای
و آن کجا بگوارید ناگوار شدست وان کجا نگزایست گشت زود گزای
آن چیست بر آن طبق همی تابد؟ چون ملحم زیر شعر عنابی
ساقش به مثل چو ساعد حورا پایش به مثل چو پای مرغابی
ای دل، سزایش بری باز بر چنگل عقابی
بی تو مرا زنده نبیند من ذره ام، تو آفتابی
بیار آن می که پنداری روان یاقوت نابستی و یا چون برکشیده تیغ پیش آفتابستی
بیا کی گویی: اندر جام مانند گلابستی به خوشی گویی: اندر دیده‌ی بی‌خواب خوابستی
سحابستی قدح گویی و می قطره‌ی سحابستی طرب، گویی، که اندر دل دعای مستجابستی
اگر می نیستی، یکسر همه دل ها خرابستی اگر در کالبد جان را ندیدستی، شرابستی
اگر این می به ابر اندر، به چنگال عقابستی ازان تا ناکسان هرگز نخوردندی صوابستی
جعد همچون نورد آب بباد گوییا آن چنان شکستستی
میانکش نازکک چو شانه‌ی مو گویی از یک دگر گسستستی
این جهان را نگر به چشم خرد ... این مصرع ساقط شده ...
همچو دریاست وز نکوکاری کشتیی ساز، تا بدان گذری
مار را، هر چند بهتر پروری چون یکی خشم آورد کیفر بری
سفله طبع مار دارد، بی خلاف جهد کن تا روی سفله ننگری
ای آن که غمگنی و سزاواری وندر نهان سرشک همی باری
از بهر آن کجا ببرم نامش ترسم ز سخت انده و دشواری
رفت آن که رفت و آمد آنک آمد بود آن که بود، خیره چه غمداری؟
هموار کرد خواهی گیتی را؟ گیتیست، کی پذیرد همواری
مستی مکن، که ننگرد او مستی زاری مکن، که نشنود او زاری
شو، تا قیامت آید، زاری کن کی رفته را به زاری بازآری؟
آزار بیش زین گردون بینی گر تو بهر بهانه بیازاری
گویی: گماشتست بلایی او بر هر که تو دل برو بگماری
ابری پدید نی و کسوفی نی بگرفت ماه و گشت جهان تاری
فرمان کنی و یا نکنی، ترسم بر خویشتن ظفر ندهی، باری
تا بشکنی سپاه غمان بر دل آن به که می بیاری و بگساری
اندر بلای سخت پدید آرند فضل و بزرگ مردی و سالاری
گل بهاری، بت تتاری نبیذ داری، چرا نیاری؟
نبیذ روشن، چو ابر بهمن به نزد گلشن چرا نباری؟
ای ویذ غافل از شمار، چه پنداری؟ کت خالق آفرید به هر کاری
عمری که مر تراست سرمایه ویذست و کارهات به دین داری
تا خوی ابر گل رخ تو کرده شبنمی شبنم شدست سوخته چون اشک ماتمی
... این مصرع ساقط شده ... کندر جهان به کس مگرو جز به فاطمی
کی مار ترسگین شود و گربه مهربان؟ گر موش ماژ و موژ کند گاه در همی
صدر جهان، جهان همه تاریک شب شدست از بهر ما سپیده‌ی صادق همی دمی
بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی
ریگ آمو و درشتی راه او زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست خنگ ما را تا میان آید همی
ای بخارا، شاد باش و دیر زی میر زی تو شادمان آید همی
میر ما هست و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آید همی
میر سروست و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همی
آفرین و مدح سود آید همی گر به گنج اندر زیان آید همی
مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب چه آب جویم از جوی خشک یونانی؟
برای پرورش جسم جان چه رنجه کنم؟ که: حیف باشد روح القدس به سگبانی
به حسن صوت چو بلبل مقید نظمم به جرم حسن چو یوسف اسیر زندانی
بسی نشستم من با اکابر و اعیان بیزمودمشان آشکار و پنهانی
نخواستم ز تمنی مگر که دستوری نیافتم ز عطاها مگر پشیمانی
کسی را چو من دوستگان می چه باید؟ که دل شاد دارد بهر دوستگانی
نه جز عیب چیزیست کان تو نداری نه جز غیب چیزیست کان تو ندانی
آن که نماند به هیچ خلق خدایست تو نه خدایی، به هیچ خلق نمانی
روز شدن را نشان دهنده به خورشید باز مرو را به تو دهند نشانی
هر چه بر الفاظ خلق مدحت رفتست یا برود، تا به روز حشر تو آنی
آی دریغا! که خردمند را باشد فرزند و خردمندنی
ورچه ادب دارد و دانش پدر حاصل میراث به فرزندنی
بی قیمتست شکر از آن دو لبان اوی کاسد شد از دو زلفش بازار شاهبوی
این ایغده سری به چه کار آید ای فتی در باب دانش این سخن بیهده مگوی
تا صبر را نباشد شیرینی شکر تا بید را نباشد بویی چو دار بوی
ای بر همه میران جهان یافته شاهی می خور، که بد اندیش چنان شد که تو خواهی
می خواه، که بدخواه به کام دل تو گشت وز بخت بد اندیش تو آورد تباهی
شد روزه و تسبیح و تراویح به یک جای عید آمد و آمد می و معشوق و ملاهی
چون ماه همی جست شب عید همه خلق من روی تو جستم، که مرا شاهی و ماهی
مه گاه بر افزون بود و گاه به کاهش دایم تو برافزون بوی و هیچ نکاهی
میری به تو محکم شد و شاهی به تو خرم بر خیره ندادند ترا میری و شاهی
خورشید روان باشی، چون از بر رخشی دریای روان باشی، چون از بر گاهی
آن ها که همه میل سوی ملک تو کردند اینک بنهادند سر از تافته راهی
دام طمع از ماهی در آب فگندند نه مرد به جای آمد و نه دام و نه ماهی
مهتر نشود، گر چه قوی گردد کهتر گاهی نشود، گر چه هنر دارد، چاهی
دل تنگ مدار، ای ملک، از کار خدایی آرام و طرب رامده از طبع جدایی
صد بار فتادست چنین هر ملکی را آخر برسیدند به هر کام روایی
آن کس که ترا دید و ترا بیند در جنگ داند که: تو با شیر به شمشیر درآیی
این کار سمایی بد، نه قوت انسان کس را نبود قوت به کار سمایی
آنان که گرفتار شدند از سپه تو از بند به شمشیر تو یابند رهایی
چمن عقل را خزانی اگر گلشن عشق را بهار تویی
عشق را گر پیمبری، لیکن حسن را آفریدگار تویی