رباعیات سنایی غزنوی
از ویکینبشته
| رباعیات از سنایی غزنوی |
| برگرفته از کتابخانهٔ دیجیتال ریرا |
| عشقست مرا بهینهتر کیش بتا | نوشست مرا ز عشق تو نیش بتا | |
| من میباشم ز عشق تو ریش بتا | نه پای تو گیرم نه سر خویش بتا |
***
| در دست منت همیشه دامن بادا | و آنجا که ترا پای سر من بادا | |
| برگم نبود که کس ترا دارد دوست | ای دوست همه جهانت دشمن بادا |
***
| عشقا تو در آتش نهادی ما را | درهای بلا همه گشادی ما را | |
| صبرا به تو در گریختم تا چکنی | تو نیز به دست هجر دادی ما را |
***
| آنی که قرار با تو باشد ما را | مجلس چو بهار با تو باشد ما را | |
| هر چند بسی به گرد سر برگردم | آخر سر و کار با تو باشد ما را |
***
| ای کبک شکار نیست جز باز ترا | بر اوج فلک باشد پرواز ترا | |
| زان مینتوان شناختن راز ترا | در پرده کسی نیست هم آواز ترا |
***
| هر چند بسوختی به هر باب مرا | چون میندهد آب تو پایاب مرا | |
| زین بیش مکن به خیره در تاب مرا | دریافت مرا غم تو، دریاب مرا |
***
| چون دوست نمود راه طامات مرا | از ره نبرد رنگ عبادات مرا | |
| چون سجده همی نماید آفات مرا | محراب ترا باد و خرابات مرا |
***
| در منزل وصل توشهای نیست مرا | وز خرمن عشق خوشهای نیست مرا | |
| گر بگریزم ز صحبت نااهلان | کمتر باشد که گوشهای نیست مرا |
***
| در دل ز طرب شکفته باغیست مرا | بر جان ز عدم نهاده داغیست مرا | |
| خالی ز خیالها دماغیست مرا | از هستی و نیستی فراغیست مرا |
***
| اندوه تو دلشاد کند مرجان را | کفر تو دهد بار کمی ایمان را | |
| دل راحت وصل تو مبیناد دمی | با درد تو گر طلب کند درمان را |
***
| کی باشد که ز طلعت دون شما | ما رسته و رسته ریشملعون شما | |
| ما نیز بگردیم و نباید گشتن | چون ... خری گرد در ... شما |
***
| گردی نبرد ز بوسه از افسر ما | گر بوسه به نام خود زنی بر سر ما | |
| تازان خودی مگرد گرد در ما | یا چاکر خویش باش یا چاکر ما |
***
| در دل کردی قصد بداندیشی ما | ظاهر کردی عیب کمابیشی ما | |
| ای جسته به اختیار خود خویشی ما | بگرفت ملالتت ز درویشی ما |
***
| زان سوزد چشم تو زان ریزد آب | کاندر ابروت خفته بد مست و خراب | |
| ابروی تو محراب و بسوزد به عذاب | هر مست که او بخسبد اندر محراب |
***
| تا در چشمم نشسته بودی در تاب | پیوسته همی بریختی در خوشاب | |
| و اکنون که برون شدن به رستم ز عذاب | چون دیده ز خس برست کم ریزد آب |
***
| با دل گفتم: چگونهای، داد جواب | من بر سر آتش و تو سر بر سر آب | |
| ناخورده ز وصل دوست یک جام شراب | افتاده چنین که بینیم مست و خراب |
***
| گفتی که کیت بینم ای در خوشاب | دریاب مرا و خویشتن را دریاب | |
| کایام چنان بود که شبها گذرد | کز دور خیال هم نبینیم به خواب |
***
| آنکس که ز عابدی در ایام شراب | نشنید کس از زبان او نام شراب | |
| از عشق چنان بماند در دام شراب | کز محبره فرمود کنون جام شراب |
***
| روزاز دورخت بروشنی ماند عجب | آن مقنعهی چو شب نگویی چه سبب | |
| گویی که به ما همی نمایی ز طرب | کاینک سر روز ما همی گردد شب |
***
| ای مجلس تو چو بخت نیک اصل طرب | وین در سخنهات چو روز اندر شب | |
| خورشید سما را چو ز چرخست نسب | خورشید زمینی و چو چرخی چه عجب |
***
| لبهات می ست و می بود اصل طرب | چندان ترشی درو نگویی چه سبب | |
| تو از نمک آنچنان ترش داری لب | گر می ز نمک ترش شود نیست عجب |
***
| نیلوفر و لاله هر دو بیهیچ سبب | این پوشد نیل و آن به خون شوید لب | |
| میشویم و میپوشم ای نوشین لب | در هجر تو رخ به خوان و از نیل سلب |
***
| تا بشنیدم که گرمی از آتش تب | گرمی سوی دل بردم و سردی سوی لب | |
| مرگست ندیمم از فراقت همه شب | تب با تو و مرگ با من این هست عجب |
***
| از روی تو و زلف تو روز آمد و شب | ای روز و شب تو روز و شب کرده عجب | |
| تا عشق مرا روز و شبت هست سبب | چون روز و شبت کنم شب و روز طلب |
***
| تا دیدهام آن سیب خوش دوست فریب | کو بر لب نوشین تو میزد آسیب | |
| اندیشهی آن خود از دلم برد شکیب | تا از چه گرفت جای شفتالو سیب |
***
| بیخوابی شب جان مرا گر چه بکاست | جر بیداری ز روی انصاف خطاست | |
| باشد که خیال او شبی رنجه شود | عذر قدمش به سالها نتوان خواست |
***
| ای جان عزیز تن بباید پرداخت | گر با غم عشق و عاشقی خواهی ساخت | |
| اندر دل کن ز عشق خواری و نواخت | با روی نکو چو عاشقی خواهی باخت |
***
| آن موی که سوز عاشقان میانگیخت | کز یک شکنش هزار دلداده گریخت | |
| آخر اثر زمانه رنگی آمیخت | تا در کفش از موی سیه پاک بریخت |
***
| در دوستی ای صنم چو دادم دادت | بر من ز چه روی دشمنی افتادت | |
| دشمن خوانی مرا و خوانم بادت | ای دوست چو من هزار دشمن بادت |
***
| ای مانده زمان بنده اندر یادت | دادست ملک ز آفرینش دادت | |
| تو عید منی به عید بینم شادت | ای عید رهی عید مبارک بادت |
***
| ای کرده فلک به خون من نامزدت | دیدار نکو داده و برده خردت | |
| ز اقبال قبول تو و ز ادبار ردت | من خود رستم وای تو و خوی بدت |
***
| صدبار به بوسه آزمودم پارت | بس بوسه دریغ یافتم هر بارت | |
| گفتم که کنون کشید خواهم بارت | با این همه هم به کار ناید کارت |
***
| ای خواجه محمد ای محامد سیرت | ای در خور تاج هر دو هم نام و سرت | |
| پیدا به شما دو تن سه اصل فطرت | ز آن روی سخا از تو و علم از پدرت |
***
| زین پس هر چون که داردم دوست رواست | گفتار بیفتاد و خصومت برخاست | |
| آزادی و عشق چون همی باید راست | بنده شدم و نهادم از یک سو خواست |
***
| خورشید به زیر دام معشوقهی ماست | مه با همه حسن نام معشوقهی ماست | |
| امروز جهان به کام معشوقهی ماست | عالم همه بانگ و نام معشوقهی ماست |
***
| بیرون جهان همه درون دل ماست | این هر دو سرا، یگان یگان منزل ماست | |
| زحمت همه در نهاد آب و گل ماست | پیش از دل و گل چه بود آن منزل ماست |
***
| روز از طلبت پردهی بیکاری ماست | شبها ز غمت حجرهی بیداری ماست | |
| هجران تو پیرایهی غمخواری ماست | سودای تو سرمایهی هشیاری ماست |
***
| هر باطل را که رهگذر بر گل ماست | تو پنداری که منزلش در دل ماست | |
| آنجا که نهاد قبلهی مقبل ماست | درد ازل و عشق ابد حاصل ماست |
***
| هجرت به دلم چو آتشی در پیوست | آب چشمم قوت او را بشکست | |
| چون خواستم از یاد غمت گشتن مست | بگرفت مرا خاک سر کوی تو دست |
***
| دستی که حمایل تو بودی پیوست | پایی که مرا نزد تو آوردی مست | |
| زان دست بجز بند ندارم بر پای | زان پای بجز باد ندارم در دست |
***
| تا زلف بتم به بند زنجیر منست | سرگشته همی روم نه هشیار و نه مست | |
| گویم بگرم زلف ترا هر چون هست | نه طاقت دل یابم و نه قوت دست |
***
| خواهم که به اندیشه و یارای درست | خود را به در اندازم ازین واقعه چست | |
| کز مذهب این قوم ملالم بگرفت | هر یک زده دست عجز در شاخی سست |
***
| گفتم پس از آنهمه طلبهای درست | پاداش همان یکشبه وصل آمد چست | |
| برگشت به خنده گفت ای عاشق سست | زان یکشبه را هنوز باقی بر تست |
***
| مستست بتا چشم تو و تیر به دست | بس کس که به تیر چشم مست تو بخست | |
| گر پوشد عارضت زره عذرش هست | از تیر بترسد همه کس خاصه ز مست |
***
| ای مه تویی از چهار گوهر شده هست | زینست که در چهار جایی پیوست | |
| در چشم آبی و آتشی اندر دل | بر سر خاکی و بادی اندر کف دست |
***
| چون من به خودی نیامدم روز نخست | گر غم خورم از بهر شدن ناید چست | |
| هر چند رهی اسیر در قبضهی توست | زین آمد و شد رضای تو باید جست |
***
| ای چون گل و مل در به در و دست به دست | هر جا ز تو خرمی و هر کس ز تو مست | |
| آنرا که شبی با تو بود خاست و نشست | جز خار و خمار از تو چه برداند بست |
***
| ای نیست شده ذات تو در پردهی هست | ای صومعه ویران کن و زنار پرست | |
| مردانه کنون چو عاشقان می در دست | گرد در کفر گرد و گرد سر مست |
***
| لشکرگه عشق عارض خرم تست | زنجیر بلا زلف خم اندر خم تست | |
| آسایش صدهزار جان یک دم تست | ای شادی آن دل که در آن دل غم تست |
***
| گیرم که چو گل همه نکویی با تست | چون بلبل راه خوبگویی با تست | |
| چون آینه خوی عیب جویی با تست | چه سود که شیمت دورویی با تست |
***
| محراب جهان جمال رخسارهی تست | سلطان فلک اسیر و بیچارهی تست | |
| شور و شر و شرک و زهد و توحید و یقین | در گوشهی چشمهای خونخوارهی تست |
***
| امروز ببر زانچه ترا پیوندست | کانها همه بر جان تو فردا بندست | |
| سودی طلب از عمر که سرمایهی عمر | روزی چندست و کس نداند چندست |
***
| بر من فلک ار دست جفا گستردست | شاید که بسی وفا و خوبی کردست | |
| امروز به محنتم از آن از سر و دست | تا درد همان خورد که صافی خوردست |
***
| تا جان مرا بادهی مهرت سودست | جان و دلم از رنج غمت ناسودست | |
| گر باده به گوهر اصل شادی بودست | پس چونکه ز بادهی تو رنج افزودست |
***
| در دام تو هر کس که گرفتارترست | در چشم تو ای جان جهان خوارترست | |
| وان دل که ترا به جان خریدار ترست | ای دوست به اتفاق غمخوار ترست |
***
| مژگان و لبش عذر و عذابی دگرست | وز کبر و ز لطف آتش و آبی دگرست | |
| بیشک داند آنکه خردمند بود | کان آفت آب آفتاب دگرست |
***
| هر خوش پسری را حرکات دگرست | واندر لب هر یکی حیات دگرست | |
| گویند مزاج مرگ دارد هجران | هجر پسران خوش ممات دگرست |
***
| هر روز مرا با تو نیازی دگرست | با دو لب نوشین تو رازی دگرست | |
| هر روز ترا طریق و سازی دگرست | جنگی دگر و عتاب و نازی دگرست |
***
| در شهر هر آنکسی که او مشهورست | دانم که ز درد پای تو رنجورست | |
| هستی به معانی تو جهانی دیگر | پایی که جهانی نکشد معذورست |
***
| غم خوردن این جهان فانی هوسست | از هستی ما به نیستی یک نفسست | |
| نیکویی کن اگر ترا دست رسست | کین عالم یادگار بسیار کسست |
***
| در دیدهی کبر کبریای تو بسست | در کیسهی فقر کیمیای تو بسست | |
| کوران هزار ساله را در ره عشق | یک ذره ز گرد توتیای تو بسست |
***
| گر گویم جان فدا کنم جان نفسست | گر گویم دل فدا کنم دل هوسست | |
| گر ملک فدا کنم همان ملک خسست | کی برتر ازین سه بنده را دست رسست |
***
| تا این دل من همیشه عشق اندیشست | هر روز مرا تازه بلایی پیش ست | |
| عیبم مکنید اگر دل من ریشست | کز عشق مراد خانه ویران بیشست |
***
| زین روی که راه عشق راهی تنگست | نه بر خودمان صلح و نه بر کس جنگست | |
| میباید می چه جای نام و ننگست | کاندر ره عشق کفر و دین همرنگست |
***
| ار نیست دهان فزونت ار هست کمست | گویی به مثل وجودش اندر عدمست | |
| درد است و دواست هم شفا و المست | گویی ملک الموت و مسیحا بهمست |
***
| تنگی دهن یار ز اندیشه کمست | اندیشهی ما برون هستی ستمست | |
| گر هست به نیستی چرا متهمست | ار نیست فزونشدست ور هست کمست |
***
| هر روز مرا ز عشق جان انجامت | جانیست وظیفه از دو تا بدامت | |
| یک جان دو شود چو یابم از انعامت | از دو لب تو چهار حرف از نامت |
***
| آنجا که سر تیغ ترا یافتن ست | جان را سوی او به عشق بشتافتن ست | |
| زان تیغ اگر چه روی برتافتن ست | یک جان دادن هزار جان یافتنست |
***
| آنم که مرا نه دل نه جان و نه تنست | بر من ز من از صفات هستی بدنست | |
| تا ظن نبری که هستی من ز منست | آن سایه ز من نیست که از پیرهنست |
***
| برهان محبت نفس سرد منست | عنوان نیاز چهرهی زرد منست | |
| میدان وفا دل جوانمرد منست | درمان دل سوختگان درد منست |
***
| شبها ز فراق تو دلم پر خونست | وز بیخوابی دو دیده بر گردونست | |
| چون روز آید زبان حالم گوید | کای بر در بامداد حالست چونست |
***
| آن روز که بیش با من او را کینست | بیشش بر من کرامت تمکینست | |
| گویم به زبان نخواهمش گر دینست | شوخیست که می کنم چه جای اینست |
***
| در مرگ حیات اهل داد و دینست | وز مرگ روان پاک را تمکینست | |
| نز مرگ دل سنایی اندهگینست | بی مرگ همی میرد و مرگش زینست |
***
| آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست | وان کت کلهی نهاد طرار تو اوست | |
| آنکس که ترا بار دهد بار تو اوست | وآنکس که ترا بی تو کند یار تو اوست |
***
| آنکس که به یاد او مرا کار نکوست | با دشمن من همی زید در یک پوست | |
| گر دشمن بنده را همی دارد دوست | بدبختی بندهست نه بدعهدی اوست |
***
| ایام درشت رام بهرام شهست | جام ابدی به نام بهرامشهست | |
| آرام جهان قوام بهرامشهست | اجرام فلک غلام بهرامشهست |
***
| هر چند بلای عشق دشمن کامیست | از عشق به هر بلا رسیدن خامیست | |
| مندیش به عالم و به کام خود زی | معشوقه و عشق را هنر بدنامیست |
***
| در دام تو هر کس که گرفتارترست | در چشم تو ای جهان جان خوارترست | |
| آن دل که ترا به جان خریدارترست | ای دوست به اتفاق غمخوارترست |
***
| چندان چشمم که در غم هجر گریست | هرگز گفتی گریستنت از پی چیست | |
| من خود ز ستم هیچ نمیدانم گفت | کو با تو و خوی تو چو من خواهد زیست |
***
| گویند که راستی چو زر کانیست | سرمایهی عز و دولت و آسانیست | |
| گر راست به هر چه راستست ارزانیست | من راستم آخر این چه سرگردانیست |
***
| کمتر ز من ای جان به جهان خاکی نیست | بهتر ز تو مهتری و چالاکی نیست | |
| تو بیمنی از منت همی آید باک | من با توام ار تو بیمنی باکی نیست |
***
| اندر عقب دکان قصاب گویست | و آنجا ز سر غرقه به خونش گرویست | |
| از خون شدن دل که میاندیشد | آنجا که هزار خون ناحق به جویست |
***
| زلفین تو تا بوی گل نوروزیست | کارش همه ساله مشک و عنبر سوزیست | |
| همرنگ شبست و اصل فرخ روزیست | ما را همه زو غم و جدایی روزیست |
***
| عقلی که ز لطف دیدهی جان پنداشت | بر دل صفت ترا به خوبی بنگاشت | |
| جانی که همی با تو توان عمر گذاشت | عمری که دل از مهر تو بر نتوان داشت |
***
| روزی که رطب داد همی از پیشت | آن روز به جان خریدمی تشویشت | |
| اکنون که دمید ریش چون حشیشت | تیزم بر ریش اگر ریم بر ریشت |
***
| نوری که همی جمع نیابی در مشت | ناری که به تو در نتوان زد انگشت | |
| دهری که شوی بر من بیچاره درشت | بختی که چو بینمت بگردانی پشت |
***
| بس عابد را که سرو بالای تو کشت | بس زاهد را که قدر والای تو کشت | |
| تو دیر زی ای بت ستمگر که مرا | دست ستم زمانه در پای تو کشت |
***
| صد بار رهی بیش به کوی تو شتافت | بویی ز گلستان وصال تو نیافت | |
| دل نیست کز آتش فراق تو نتافت | دست تو قویترست بر نتوان تافت |
***
| بویی که مرا ز وصل یار آمد رفت | و آن شاخ جوانی که به بار آمد رفت | |
| گیرم که ازین پس بودم عمر دراز | چه سود ازو کانچه به کار آمد رفت |
***
| ای عالم علم پیشگاه تو برفت | ای دین محمدی پناه تو برفت | |
| ای چرخ فرو گسل که ماه تو برفت | در حجلهرو ای سخن که شاه تو برفت |
***
| رازی که سر زلف تو با باد بگفت | خود باد کجا تواند آن راز نهفت | |
| یک ره که سر زلف ترا باد بسفت | بس گل که ز دست باد میباید رفت |
***
| چون دید مرا رخانش چون گل بشکفت | آن دیدهی نیمخوابش از شرم بخفت | |
| گفتا که مخور غم که شوی با ما جفت | قربان چنان لب که چنان داند گفت |
***
| افلاک به تیر عشق بتوانم سفت | و آفاق به باد هجر بتوانم رفت | |
| در عشق چنان شدم که بتوانم گفت | کاندر یک چشم پشه بتوانم خفت |
***
| تا کی باشم با غم هجران تو جفت | زرقیست حدیثان تو پیدا و نهفت | |
| چون از تو نخواهدم گل و مل بشکفت | دست از تو بشستم و به ترک تو گفت |
***
| در خاک بجستمت چو خور یافتمت | بسیار عزیزتر ز زر یافتمت | |
| جایی اگر امروز خبر یافتمت | جان تو که نیک عشوه گر یافتمت |
***
| ای دیدهی روشن سنایی ز غمت | تاریک شد این دو روشنایی ز غمت | |
| با این همه یک ساعت و یک لحظه مباد | این جان و دل مرا جدایی ز غمت |
***
| از ظلمت چون گرفته ما هم ز غمت | چون آتش و خون شد اشک و آهم ز غمت | |
| از بس که شب و روز بکاهم ز غمت | از زردی رخ چو برگ کاهم ز غمت |
***
| دل خسته و زار و ناتوانم ز غمت | خونابه ز دیده میبرانم ز غمت | |
| هر چند به لب رسیده جانم ز غمت | غمگین مانم چو باز مانم ز غمت |
***
| هر چند دلم بیش کشد بار غمت | گویی که بود شیفتهتر بر ستمت | |
| گفتی کم من گیر نگیرد هرگز | آن دل که کم خویش گرفتست کمت |
***
| سرو چمنی یاد نیاید ز منت | شد پست چو من سرو بسی در چمنت | |
| خورشید همه ز کوه آید بر اوج | وان من مسکین ز ره پیرهنت |
***
| زین رفتن جان ربای درد افزایت | چون سازم و چون کنم پشیمان رایت | |
| برخیزم و در وداع هجر آرایت | بندی سازم ز دست خود بر پایت |
***
| آتش در زن ز کبریا در کویت | تا ره نبرد هیچ فضولی سویت | |
| آن روی نکو ز ما بپوش از مویت | زیرا که به ما دریغ باشد رویت |
***
| هستی تو سزای این و صد چندین رنج | تا با تو که گفت کین همه بر خود سنج | |
| از جستن و خواستن برآسای و مباش | آرام گزین که خفتهای بر سر گنج |
***
| اندر همه عمر من بسی وقت صبوح | آمد بر من خیال آن راحت روح | |
| پرسید ز من که چون شدی تو مجروح | گفتم ز وصال تو همین بود فتوح |
***
| هر جاه ترا بلندی جوزا باد | درگاه ترا سیاست دریا باد | |
| رای تو ز روشنی فلک سیما باد | خورشید سعادت تو بر بالا باد |
***
| ای شاخ تو اقبال و خرد بارت باد | در عالم عقل و روح بازارت باد | |
| نام پدرت عاقبت کارت باد | کارت چو رخ و سرت چو دستارت باد |
***
| گوشت سوی عاقلان غافلوش باد | چشمت سوی صوفیان دردی کش باد | |
| بی روی تو آب دیدهها آتش باد | بی وصل تو روز نیک را شب خوش باد |
***
| زلفینانت همیشه خم در خم باد | واندوهانت همیشه دم در دم باد | |
| شادان به غم منی غمم بر غم باد | عشقی که به صد بلا کم آید کم باد |
***
| نور بصرم خاک قدمهای تو باد | آرام دلم زلف به خمهای تو باد | |
| در عشق داد من ستمهای تو باد | جانی دارم فدای غمهای تو باد |
***
| اصل همه شادی از دل شاد تو باد | تا بنده بود همیشه بر یاد تو باد | |
| بیداد همی کنی و دادم ندهی | داد همه کس فدای بیداد تو باد |
***
| از کبر چو من طبع تو بگریخته باد | با خلق چو تو خلق من آمیخته باد | |
| دشمنت چو من به گردن آویخته باد | یا همچو من آب روی او ریخته باد |
***
| گردی که ز دیوار تو برباید باد | جز در چشمم از آن نشان نتوان داد | |
| ای در غم تو طبع خردمندان شاد | هر کو به تو شاد نیست شادیش مباد |
***
| کاری که نه کار تست ناساخته باد | در کوی تو مال و ملک درباخته باد | |
| گر چهرهی من جز از غم تست چو زر | در بوتهی فرقت تو بگداخته باد |
***
| چشمم ز فراق تو جهانسوز مباد | بر من سپه هجر تو پیروز مباد | |
| روزی اگر از تو باز خواهم ماندن | شب باد همه عمر من آن روز مباد |
***
| آن را شایی که باشم از عشق تو شاد | و آن را شایم که از منت ناید یاد | |
| با این همه چشم زخم ای حورنژاد | در راه تو بنده با خود و بی خود باد |
***
| آن به که کنم یاد تو ای حور نژاد | و آن به که نیارم از جفاهای تو یاد | |
| گر چه به خیال تست بیهوده و باد | بیهوده ترا به باد نتوانم داد |
***
| ما را بجز از تو عالم افروز مباد | بر ما سپه هجر تو پیروز مباد | |
| اندر دل ما ز هجر تو سوز مباد | چون با تو شدم بیتو مرا روز مباد |
***
| در دیدهی خصم نیک روی تو مباد | بر عاشق سفله نیک خوی تو مباد | |
| چون قامت من دل دو توی تو مباد | جز من پس ازین عاشق روی تو مباد |
***
| آب از اثر عارض تو می گردد | آتش زد و رخسار تو پر خوی گردد | |
| گر عاشق تو چو خاک لاشی گردد | چون باد به گرد زلف تو کی گردد |
***
| تن در غم تو در آب منزل دارد | دل آتش سودای تو در دل دارد | |
| جان در طلب تو باد حاصل دارد | پس کیست که او نیل ترا گل دارد |
***
| هجر تو خوشست اگر چه زارم دارد | وصل تو بتر که بیقرارم دارد | |
| هجر تو عزیز و وصل خوارم دارد | این نیز مزاج روزگارم دارد |
***
| از روی تو دیدهها جمالی دارد | وز خوی تو عقلها کمالی دارد | |
| در هر دل و جان غمت نهالی دارد | خال تو بر آن روی تو حالی دارد |
***
| با هجر تو بنده دل خمین میدارد | شبهاست که روی بر زمین میدارد | |
| گویند مرا که روی بر خاک منه | بی روی توام روی چنین میدارد |
***
| ای صورت تو سکون دلها چو خرد | وی سیرت تو منزه از خصلت بد | |
| دارم ز پی عشق تو یک انده صد | از بیم تو هیچ دم نمییارم زد |
***
| گه جفت صلاح باشم و یار خرد | گه اهل فساد و با بدان داد و ستد | |
| باید بد و نیک نیک ور نه بد بد | زین بیش دف و داریه نتوانم زد |
***
| من چون تو نیابم تو چو من یابی صد | پس چون کنمت بگفت هر ناکس زد | |
| کودک نیم این مایه شناسم بخرد | پای از سر و آب از آتش و نیک از بد |
***
| روزی که بود دلت ز جانان پر درد | شکرانه هزار جان فدا باید کرد | |
| اندر سر کوی عاشقی ای سره مرد | بی شکر قفای نیکوان نتوان خورد |
***
| گر خاک شوم چو باد بر من گذرد | ور باد شوم چو آب بر من سپرد | |
| جانش خواهم به چشم من در نگرد | از دست چنین جان جهان جان که برد |
***
| بر رهگذر دوست کمین خواهم کرد | زیر قدمش دیده زمین خواهم کرد | |
| گر بسپردش صد آفرین خواهم گفت | نه عاشق زارم ار جز این خواهم کرد |
***
| از دور مرا بدید لب خندان کرد | و آن روی چو مه به یاسمین پنهان کرد | |
| آن جان جهان کرشمهی خوبان کرد | ور نه به قصب ماه نهان نتوان کرد |
***
| سودای توام بیسر و بیسامان کرد | عشق تو مرا زندهی جاویدان کرد | |
| لطف و کرمت جسم مرا چون جان کرد | در خاک عمل بهتر ازین نتوان کرد |
***
| روزی که سر از پرده برون خواهی کرد | آنروز زمانه را زبون خواهی کرد | |
| گر حسن و جمال ازین فزون خواهی کرد | یارب چه جگرهاست که خون خواهی کرد |
***
| چون چهرهی تو ز گریه باشد پر درد | زنهار به هیچ آبی آلوده مگرد | |
| اندر ره عاشقی چنان باید مرد | کز دریا خشک آید از دوزخ سرد |
***
| گفتا که به گرد کوی ما خیره مگرد | تا خصم من از جان تو برنارد گرد | |
| گفتم که نبایدت غم جانم خورد | در کوی تو کشته به که از روی تو فرد |
***
| منگر تو بدانکه ذوفنون آید مرد | در عهد وفا نگر که چون آید مرد | |
| از عهدهی عهد اگر برون آید مرد | از هر چه گمان بری فزون آید مرد |
***
| رو گرد سراپردهی اسرار مگرد | شوخی چکنی که نیستی مرد نبرد | |
| مردی باید زهر دو عالم شده فرد | کو درد به جای آب و نان داند خورد |
***
| آن بت که دل مرا فرا چنگ آورد | شد مست و سوی رفتن آهنگ آورد | |
| گفتم: مستی، مرو، سر جنگ آورد | چون گل بدرید جامه و رنگ آورد |
***
| بس دل که غم سود و زیان تو خورد | بس شاه که یاد پاسبان تو خورد | |
| نان تو خورد سگی که روبه گیرست | ای من سگ آن سگی که نان تو خورد |
***
| هر کو به جهان راه قلندر گیرد | باید که دل از کون و مکان برگیرد | |
| در راه قلندری مهیا باید | آلودگی جهان نه در برگیرد |
***
| چون پوست کشد کارد به دندان گیرد | آهن ز لبش قیمت مرجان گیرد | |
| او کارد به دست خویش میزان گیرد | تا جان گیرد هر آنچه با جان گیرد |
***
| این اسب قلندری نه هر کس تازد | وین مهرهی نیستی نه هر کس بازد | |
| مردی باید که جان برون اندازد | چون جان بشود عشق ترا جان سازد |
***
| گبری که گرسنه شد به نانی ارزد | سگ زان تو شد به استخوانی ارزد | |
| اظهار نهانی به جهانی ارزد | آسایش زندگی به جانی ارزد |
***
| بادی که ز کوی آن نگارین خیزد | از خاک جفا صورت مهر انگیزد | |
| آبی که ز چشم من فراقش ریزد | هر ساعتم آتشی به سر بربیزد |
***
| ای آنکه برت مردم بد، دد باشد | وز نیکی تو یک هنرت صد باشد | |
| دانی تو و آنکه چون تو بخرد باشد | گر مردم نیک بد کند بد باشد |
***
| دشنام که از لب تو مهوش باشد | دری شمرم کش اصل از آتش باشد | |
| نشگفت که دشنام تو دلکش باشد | کان باد که بر گل گذرد خوش باشد |
***
| تو شیردلی شکار تو دل باشد | جان دادنم از پی تو مشکل باشد | |
| وصل تو به حیله کی به حاصل باشد | مدبر چه سزای عشق مقبل باشد |
***
| این ضامن صبر من خجل خواهد شد | این شیفتگی یک چهل خواهد شد | |
| بر خشک دوپای من به گل خواهد شد | گویا که سر اندر سر دل خواهد شد |
***
| در راه قلندری زیان سود تو شد | زهد و ورع و سجاده مردود تو شد | |
| دشنام سرود و رود مقصود تو شد | بپرست پیاله را که معبود تو شد |
***
| بالای بتان چاکر بالای تو شد | سرهای سران در سر سودای تو شد | |
| دلها همه نقشبند زیبای تو شد | جهانها همه دفتر سخنهای تو شد |
***
| از فقر نشان نگر که در عود آمد | بر تن هنرش سیاهی دود آمد | |
| بگداختنش نگر چه مقصود آمد | بودش همه از برای نابود آمد |
***
| در هجر توام قوت یک آه نماند | قوت دل من جز غمت ای ماه نماند | |
| زین خیره سری که عشق مه رویانست | اندر ره عاشقی دو همراه نماند |
***
| نارفته به کوی صدق در گامی چند | ننشسته به پیش خاصی و عامی چند | |
| بد کرده همه نام نکو نامی چند | برکرده ز طامات الف لامی چند |
***
| نقاش که بر نقش تو پرگار افگند | فرمود که تا سجده برندت یک چند | |
| چون نقش تمام گشت ای سرو بلند | میخواند «وان یکاد» و میسوخت سپند |
***
| مرغان که خروش بینهایت کردند | از فرقت گل همی شکایت کردند | |
| چون کار فراقشان روایت کردند | با گل گلههای خود حکایت کردند |
***
| ای گل نه به سیم اگر به جانت بخرند | چون بر تو شبی گذشت نامت نبرند | |
| گه نیز عزیز و گاه خوارت شمرند | بر سر ریزند و زیر پایت سپرند |
***
| این بیریشان که سغبهی سیم و زرند | در سبلت تو به شاعری که نگرند | |
| زر باید زر که تا غم از دل ببرند | ترانهی خشک خوبرویان نخرند |
***
| سیمرغ نهای که بی تو نام تو برند | طاووس نهای که با تو در تو نگرند | |
| بلبل نه که از نوای تو جامه درند | آخر تو چه مرغی و ترا با چه خرند |
***
| سادات به یک بار همه مهجورند | کز سایهی حشمت تو مهتر دورند | |
| از غایت مهر تو به دل رنجورند | گر شکر تو گویند به جان معذورند |
***
| با یاد تو جام زهر چون نوش کشند | از کوی تو عاشقان بیهوش کشند | |
| بنمای به زاهدان جمال رخ خویش | تا غاشیهی مهر تو بر دوش کشند |
***
| تا عشق قد تو همچو چنبر نکند | در راه قلندری ترا سر نکند | |
| این عشق درست از آن کس آید به جهان | کورا همه آب بحرها تر نکند |
***
| عشق تو کرای شادی و غم نکند | عمر تو کرای سور و ماتم نکند | |
| زخم تو کرای آه و مرهم نکند | چه جای کراییم کراهم نکند |
***
| بسیار مگو دلا که سودی نکند | ور صبر کنی به تو نمودی نکند | |
| چون جان تو صد هزار برهم نهد او | و آتش زند اندرو و دودی نکند |
***
| یک دم سر زلف خویش پر خم نکند | تا کار مرا چو زلف درهم نکند | |
| خارم نهد و عشق مرا کم نکند | خاری که چنو گل سپر غم نکند |
***
| عشاق اگر دو کون پیش تو نهند | مفلس مانند و از خجالت نرهند | |
| من عاشق دلسوخته جانی دارم | پیداست درین جهان به جانی چه دهند |
***
| عشق و غم تو اگر چه بیدادانند | جان و دل من زهر دو آبادانند | |
| نبود عجب ار ز یکدیگر شادانند | چون جان من و عشق تو همزادانند |
***
| آنها که اسیر عشق دلدارانند | از دست فلک همیشه خونبارانند | |
| هرگز نشود بخت بد از عشق جدا | بدبختی و عاشقی مگر یارانند |
***
| آنها که درین حدیث آویختهاند | بسیار ز دیده خون دل ریختهاند | |
| بس فتنه که هر شبی برانگیختهاند | آنگاه به حیلت از تو بگریختهاند |
***
| دیده ز فراق تو زیان میبیند | بر چهره ز خون دل نشان میبیند | |
| با این همه من ز دیده ناخشنودم | تا بی رخ تو چرا جهان میبیند |
***
| آن روز که مهر کار گردون زدهاند | مهر رز عاشقی دگرگون زدهاند | |
| واقف نشوی به عقل تا چون زدهاند | کاین زر ز سرای عقل بیرون زدهاند |
***
| تا در طلب مات همی کام بود | هر دم که بروی ما زنی دام بود | |
| آن دل که در او عشق دلارام بود | گر زندگی از جان طلبد خام بود |
***
| آن ذات که پروردهی اسرار بود | از مرگ نیندیشد و هشیار بود | |
| تیمار همی خوری که در خاک شوم | در خاک یکی شود که در نار بود |
***
| هر بوده که او ز اصل نابود بود | نابوده و بود او همه سود بود | |
| گر یک نفسش پسند مقصود بود | نابود شود هر آینه بود بود |
***
| دل بندهی عاشقی تن آزاد چه سود باشد | جان گشته خراب و عالم آباد چه سود باشد | |
| فریاد همی خواهم و تو تن زدهای | فریاد رسی چو نیست فریاد چه سود باشد |
***
| زن، زن ز وفا شود ز زیور نشود | سر، سر ز وفا شود ز افسر نشود | |
| بیگوهر گوهری ز گوهر نشود | سگ را سگی از قلاده کمتر نشود |
***
| ترسم که دل از وصل تو خرم نشود | تا کار تو چون زلف تو درهم نشود | |
| با من به وفا عهد تو محکم نشود | تا باد نکویی ز سرت کم نشود |
***
| یک روز دلت به مهر ما نگراید | دیوت همه جز راه بلا ننماید | |
| تا لاجرم اکنون که چنینت باید | میگوید من همی نگویم شاید |
***
| آنی که فدای تو روان میباید | پیش رخ تو نثار جان میباید | |
| من هیچ ندانم که کرا مانی تو | ای دوست چنانی که چنان میباید |
***
| گاهی فلکم گریستن فرماید | ناخفته دو چشم را عنا فرماید | |
| گاهیم به درد خنده لب بگشاید | گوید ز بدی خنده نیاید آید |
***
| روزی که بتم ز فوطه رخ بنماید | با فوطه هزار جان ز تن برباید | |
| در فوطه بتا خمش ازین به باید | عاشق کش فوطه پوش نیکو ناید |
***
| مردی که به راه عشق جان فرساید | باید که بدون یار خود نگراید | |
| عاشق به ره عشق چنان میباید | کز دوزخ و از بهشت یادش ناید |
***
| آن باید آن که مرد عاشق آید | تا عشق هنرهای خودش بنماید | |
| شاهنشه عشق روی اگر بنماید | با او همه غوغای جهان برناید |
***
| آن عنبر نیم تاب در هم نگرید | آن نرگس پر خمار خرم نگرید | |
| روز من مستمند پر غم نگرید | هان تا نرسد چشم بدی کم نگرید |
***
| دی بنده چو آن لالهی خندان تو دید | وان سیب در آن رهگذر جان تو دید | |
| نی سیب در آن حقهی مرجان تو دید | کاندر دل تنگ خود زنخدان تو دید |
***
| اکنون که سیاهی ای دل چون خورشید | بیشت باید ز عشق من داد نوید | |
| کاندر چشمی تو از عزیزی جاوید | چون دیدهی دیدهای سیه به که سفید |
***
| ای دیدن تو راحت جانم جاوید | شب ماه منی و روز روشن خورشید | |
| روزی که نباشدم به دیدارت امید | آن روز سیاه باد و آن دیده سپید |
***
| ای خورشیدی که نورت از روی امید | گفتم که به صدر ما نماند جاوید | |
| ناگه به چه از باد اجل سرد شدی | گر سرد نگردد این نگارین خورشید |
***
| یک ذره نسیم خاک پایت بوزید | زو گشت درین جهان همه حسن پدید | |
| هر کس که از آن حسن یکی ذره بدید | بفروخت دل و دیده و مهر تو خرید |
***
| گویی که من از بلعجبی دارم عار | سیب از چه نهی میان یکدانهی نار | |
| این بلعجبی نباشد ای زیبا یار | کاندر دهن مور نهی مهرهی مار |
***
| چون از اجل تو دید بر لوح آثار | دست ملکالموت فرو ماند از کار | |
| از زاری تو به خون دل جیحونوار | مرگ تو همی بر تو فرو گرید زار |
***
| نازان و گرازان به وثاق آمد یار | نازان چو گل و مل و گرازان چو بهار | |
| جوشان و خروشانش گرفتم به کنار | جوشان ز تف خمر و خروشان ز خمار |
***
| از غایت بیتکلفی ما در هر کار | دیوانه و مستمان همی خواند یار | |
| گفتیم تو خوش باش که ما ای دلدار | دیوانهی عاقلیم و مست هشیار |
***
| نه چرخ به کام ما بگردد یک بار | نه دارد یار کار ما را تیمار | |
| نه نیز دلم را بر من هست قرار | احسنت ای دل، زه ای فلک، نیک ای یار |
***
| بخت و دل من ز من برآورد دمار | چون یار چنان دید ز من شد بیزار | |
| زین نادرهتر چه ماند در عالم کار | زانسان بختی، چنین دلی، چونان یار |
***
| ای گشته چو ماه و همچو خورشید سمر | خوی مه و خورشید مدار اندر سر | |
| چون ماه به روزن کسان در منگر | ناخوانده چو خورشید میا ای دلبر |
***
| ای روی تو رخشندهتر از قبلهی گبر | وی چشم من از فراق گرینده چو ابر | |
| من دست ز آستین برون کرده ز عشق | تو پای به دامن اندر آورده به صبر |
***
| آن کس که چو او نبود در دهر دگر | در خاک شد از تیر اجل زیر و زبر | |
| واکنون که همی ز خاک برنارد سر | شاید که به خون دل کنم مژگان تر |
***
| بازی بنگر عشق چه کردست آغاز | میناز ازین حدیث و خود را بنواز | |
| بر درگه این و آن چه گردی به مجاز | ساز ره عشق کن برو با او ساز |
***
| هرگز دل من به آشکارا و به راز | با مردم بی خرد نباشد دمساز | |
| من یار عیار خواهم و خاک انداز | کورا نشود ز عالمی دیده فراز |
***
| اول تو حدیث عشق کردی آغاز | اندر خور خویش کار ما را میساز | |
| ما کی گنجیم در سراپردهی راز | لافیست به دست ما و منشور نیاز |
***
| از عشق تو ای صنم به شبهای دراز | چون شمع به پای باشم و تن به گداز | |
| تا بر ندمد صبح به شبهای دراز | جان در بر آتشست و دل در دم گاز |
***
| خوشخو شده بود آن صنم قاعدهساز | باز از شوخی بلعجبی کرد آغاز | |
| چون گوز درآگند دگر باز از ناز | از ماست همی بوی پنیر آید باز |
***
| نادیده ترا چو راه را کردم باز | پیوسته شدم با غم و بگسسته ز ناز | |
| دل نزد تو بگذاشتم ای شمع طراز | تا خسته دل از تو عذر من خواهد باز |
***
| خواهی که ترا روی دهد صرف نیاز | دستار نماز در خرابات بباز | |
| مستی کن و بر نهاد هر مست بناز | مر مستان را چه جای روزهست و نماز |
***
| عقلی که همیشه با روانی دمساز | دهری که به یک دید نهی کام فراز | |
| بختی که نباشیم زمانی هم باز | جانی که چو بگسلی نپیوندی باز |
***
| شب گشت ز هجران دل فروزم روز | شب تیز شد از آه جهانسوزم روز | |
| شد روشنی و تیرگی از روز و شبم | اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز |
***
| ای گلبن نابسوده او باش هنوز | وی رنگ تو نامیخته نقاش هنوز | |
| بوی تو نکردست صبا فاش هنوز | تا بر تو وزد باد صبا باش هنوز |
***
| آسیمه سران بینواییم هنوز | با شهوتها و با هواییم هنوز | |
| زین هر دو پی هم بگراییم هنوز | از دوست بدین سبب جداییم هنوز |
***
| بر چرخ نهاده پای بستیم هنوز | قارون شدگان تنگدستیم هنوز | |
| صوفی شدهی بادهی صافیم هنوز | دوری در ده که نیم مستیم هنوز |
***
| ای در سر زلف تو صبا عنبر بیز | وی نرگس شهلای تو بس شورانگیز | |
| هر قطره که میچکد ز خون دل من | در جام وفای تست کژدار و مریز |
***
| درد دلم از طبیب بیهوده مپرس | رنج تنم از حریف آسوده مپرس | |
| نالودهی پاک را از آلوده مپرس | در بوده همی نگر ز نابوده مپرس |
***
| ای دیده ز هر طرف که برخیزد خس |