دیوان حافظ/اشعار منتسب

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو

برای تحقیق در صحت انتساب اشعار به حافظ می توانید از سایت گنجور برای یافتن اشعار با قافیه و ردیف مشابه و وزن شعر و اشعار با وزن شعر مشابه استفاده کنید.

اشعار به ترتیب حرف آخر بیت اوّل مرتّب شده اند.

--

ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور ما

بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما

از نثار مژه چون زلف تو در زر گیرم

قاصدی کز تو سلامی برساند بر ما

به دعا آمده‌ام هم به دعا دست بر آر

که وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما

فلک آواره به هر سو کندم می‌دانی؟

رشک می‌آیدش از صحبت جان پرور ما

گر همه خلق جهان بر من و تو حیف برند

بکشد از همه انصاف ستم داور ما

روز باشد که بیاید به سلامت بازم

ای خوش آن روز که آید به سلامی بر ما

به سرت گر همه آفاق به هم جمع شوند

نتوان برد هوای تو برون از سر ما

تا ز وصف رخ زیبای تو ما، دم زده‌ایم

ورق گل خجل است از ورق دفتر ما

هر که گوید که کجا رفت خدا را حافظ

گو به زاری سفری کرد و برفت از بر ما[۱]

--

صبح دولت می‌دمد کو جام همچون آفتاب

فرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب

خانه بی‌تشویش و ساقی یار و مطرب نکته‌گوی

موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب

از پی تفریح طبع و زیور حسن طرب

خوش بود ترکیب زرین جام با لعل مذاب

از خیال لطف می مشاطهٔ چالاک طبع

در ضمیر برگ گل خوش می‌کند پنهان گلاب

شاهد و مطرب به دست‌افشان و مستان پایکوب

غمزهٔ ساقی ز چشم می‌پرستان برده خواب

تا شد آن مه مشتری درهای حافظ را به نقد

می‌رسد هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب[۲]

--

اگر به لطف بخوانی مزید الطاف است

اگر به قهر برانی درون ما صاف است

چو سرو سرکشی ای یار سنگدل با ما

چه چشمهاست که بر روی تو ز اطراف است[۳]

-- غمش تا در دلم مأوا گرفته‌ست

سرم چون زلف او سودا گرفته‌ست[۴]

--

هوس باد بهارم به سوی صحرا برد

باد بوی تو بیاورد و قرار از ما برد

هرکجا بود دلی چشم تو برد از راهش

نه دل خسته بیمار مرا تنها برد

آمد و گرم ببرد آب رخم اشک چو سیم

زر به زر داد کسی کامد و این کالا برد

دل سنگین ترا اشک من آورد به راه

سنگ را سیل تواند به لب دریا برد

دوش دست طربم سلسلهٔ شوق تو بست

پای خیل خردم لشکر غم از جا برد

راه ما غمزهٔ آن ترک‌کمان ابرو زد

رخت ما هندوی آن سرو سهی بالا برد

جام می پیش لبت دم ز روان‌بخشی زد

آب وی آن لب جان‌بخش روان‌افزا برد

بحث بلبل بر حافظ مکن از خوش سخنی

پیش طوطی نتوان نام هزارآوا برد[۵]

-- احمد تورکه نوشته:

صراحی دگر باره از دست برد ... بمن باز آورد می دستبرد

هزار آفرین بر می سرخ باد ... که از روی ما رنگ زردی ببرد

بنازیم دستی که انگور چید ... مریزاد پایی که در هم فشرد

برو زاهدا خورده بر ما مگیر ... که کار خدایی نه کاریست خورد

مرا از ازل عشق شد سر نوشت ... قضای نوشته نشاید سترد

مزن دم زحکمت که در وقت مرگ ... ارسطو دهد جان چو بیچاره کرد

مکش رنج بیهوده خرسند باش ... قناعت کن ار نیست اطلس چو برد

چنان زندگانی کن اندر جهان ... که چون مرده باشی نگویند مرد

شود مست وحدت زجام الست ... هر آنکو چو حافظ می صاف خورد[۶] -- من و صلاح و سلامت کس این گمان نبرد

که کس به رند خرابات ظن آن نبرد

من این مرقع دیرینه بهر آن دارم

که زیر خرقه کشم مى کسى گمان نبرد

مباش غره به علم و عمل، فقیه! مدام

که هیچکس ز قضاى خداى جان نبرد

اگر چه دیده پاسبان تو ای دل

به هوش باش که نقد تو پاسبان نبرد

سخن به نزد سخندان ادا مکن حافظ

که تحفه کس در و گوهر به بحر و کان نبرد[۷]

--

کارم ز دور چرخ به سامان نمی‌رسد

خون شد دلم ز درد، به درمان نمی‌رسد

با خاک ره ز روی مذلت برابرم

آب رخم همی‌رود و نان نمی‌رسد

پی‌پاره‌ای نمی‌کنم از هیچ استخوان

تا صدهزار زخم به دندان نمی‌رسد

سیرم ز جان خود به سر راستان ولی

بیچاره را چه چاره چو فرمان نمی‌رسد

از آرزوست گشته گر انبار غم دلم

آوخ که آرزوی من ارزان نمی‌رسد

یعقوب را دو دیده ز حسرت سپید گشت

وآوازه‌ای ز مصر به کنعان نمی‌رسد

از حشمت اهل جهل به کیوان رسیده‌اند

جز آه اهل فضل به کیوان نمی‌رسد

از دستبرد جور زمان اهل فضل را

این غصه بس که دست سوی جان نمی‌‎رسد

حافظ صبور باش که در راه عاشقی

هر کس که جان نداد به جانان نمی‌رسد

--

در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد

گر خرمنی بسوزد چندان عجب نباشد

مرغی که با غم دل شد الفتیش حاصل

بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد

در کارخانهٔ عشق ازکفر ناگزیر است

آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد

در کیش جان‌فروشان فضل و شرف به رندیست

اینجا نسب نگنجد آنجا حسب نباشد

در محفلی که خورشید اندر شمار ذره‌ست

خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد

می خور که عمر سرمد گر درجهان توان یافت

جز بادهٔ بهشتی هیچش سبب نباشد

حافظ وصال جانان با چون تو تنگدستی

روزی شود که با آن پیوند شب نباشد

--

صورت خوبت نگارا خوش به آیین بسته‌اند

گوییا نقش لبت از جان شیرین بسته‌اند

از برای مقدم خیل و خیالت مردمان

زاشک رنگین در دیار دیده آیین بسته‌اند

کار زلف توست مشک‌افشانی و نظارگان

مصلحت را تهمتی بر نافهٔ چین بسته‌اند

یارب آن روی است و در پیرامنش بند کلاه

یا به گرد ماه تابان عقد پروین بسته‌اند

--

صورت خوبت نگارا خوش به آیین بسته‌اند

گوییا نقش لبت از جان شیرین بسته‌اند

از برای مقدم خیل و خیالت مردمان

زاشک رنگین در دیار دیده آیین بسته‌اند

کار زلف توست مشک‌افشانی و (ای) نظارگان

مصلحت را تهمتی بر نافهٔ چین بسته‌اند

یارب آن روی است و در پیرامنش بند کلاه

یا به گرد ماه تابان عقد پروین بسته‌اند[۸]

--

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید

زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس

موسی آنجا به امید قبسی می‌آید

هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست

هرکس آنجا به طریق هوسی می‌آید

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست

این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید

جرعه‌ای ده که به میخانهٔ ارباب کرم

هر حریفی ز پی ملتمسی می‌آید

دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است

گو بران خوش که هنوزش نفسی می‌آید

خبر بلبل این باغ بپرسید که من

ناله‌ای می‌شنوم کز قفسی می‌آید

یار دارد سر صید دل حافظ یاران

شاهبازی به شکار مگسی می‌آید[۹]

--

دلا چندم بریزی خون ز دیده شرم دار آخر

تو نیز ای دیده خوابی کن مراد دل بر آر آخر

منم یا رب که جانان را ز ساعد بوسه می‌چینم

دعای صبحدم دیدی که چون آمد به کار آخر

مراد دنیی و عقبی به من بخشید روزی‌بخش

به گوشم قول جنگ اول به دستم زلف یار آخر

چو باد از خرمن دونان ربودن خوشه‌ای تا چند

ز همت توشه‌ای بردار و خود تخمی بکار آخر

نگارستان چین دانم نخواهد شد سرایت لیک

به نوک کلک رنگ‌آمیز نقشی می‌نگار آخر

دلا در ملک شبخیزی گر از اندوه نگریزی

دم صبحت بشارتها بیارد زآن دیار آخر

بتی چون ماه زانو زد میی چون لعل پیش آورد

تو گویی تائبم حافظ ز ساقی شرم دار آخر[۱۰]

--

صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز

کجاست بلبل خوشگوی؟ گو برآر آواز!

چه حلقه‌ها که زدم بر در دل از سر سوز

به بوی روز وصال تو در شبان دراز

دلا! ز هجر مکن ناله، زان که در عالم

غم است و شادی و خار و گل و نشیب و فراز

شبی وصال سحرگه ز بخت خواسته‌ام

که با تو شرح سرانجام خود کنم آغاز

به هیچ در نروم بعد از این ز حضرت دوست

چو کعبه یافتم آیم ز بت‌پرستی باز

ز طرهٔ تو پریشانی دلم شد فاش

ز مشک نیست غریب آری ار بود غماز

هزار دیده به روی تو ناظرند و تو خود

نظر به روی کسی بر نمی‌کنی از ناز

امید قد تو می‌داشتم ز بخت بلند

نسیم زلف تو می‌خواستم ز عمر دراز

غبار خاطر ما چشم خصم کور کند

تو رخ به خاک نه ای حافظ و بر آر نماز

--

جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس

بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس

ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست

جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس

خواهی که روشنت شود احوال سوز ما

از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس

من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی

از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس

هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود

آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس

از دلق‌پوش صومعه نقد طلب مجوی

یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس

در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست

ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس

ما قصهٔ سکندر و دارا نخوانده‌ایم

از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس

حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی

دریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس[۱۱][۱۲]

--

به جد و جهد چو کاری نمی رود از پیش

به کردگار رها کرده به مصالح خویش

به پادشاهی عالم فرو نیارد سر

اگر ز سر قناعت خبر شود درویش

بنوش باده که قسام صنع قسمت کرد

در آفرینش از انواع نوشدارو نیش

ز سنگ تفرقه خواهی که منحنی نشوی

مشو بسان ترازو تو در پی کم و بیش

ریا حلال شمارند و جام باده حرام

زهی طریقت و ملت زهی شریعت و کیش

ریای زاهد سالوس جان من فرسود

قدح بیار و بنه مرهمی بر این دل ریش

به دلربایی اگر خود سر آمدی چه عجب

که نور حسن تو بود از اساس عالم پیش

دهان نیک تو دلخواه جان حافظ شد

به جان بود خطرم زین دل محال اندیش[۱۳]

--

رهروان را عشق بس باشد دلیل

آب چشم اندر رهش کردم سبیل

موج اشک ما کی آرد در حساب

آن که کشتی راند بر خون قتیل

بی می و مطرب به فردوسم مخوان

راحتی فی الراح لا فی السلسبیل

اختیاری نیست بدنامی من

ضلنی فی العشق من یهدی السبیل

آتش روی بتان در خود مزن

ور نه در آتش گذر کن چون خلیل

یا بنه بر خود که مقصد گم کنی

یا منه پای اندرین ره بی‌دلیل

با رسوم پیلبانان یاد گیر

یا مده هندوستان با یاد پیل

یا مکش بر چهره نیل عاشقی

یا فرو بر جامهٔ تقوی به نیل

حافظا گر معنیی داری بیار

ورنه دعوی نیست غیر از قال و قیل[۱۴]

--

روز عید است و من امروز در آن تدبیرم

که دهم حاصل سی‌روزه و ساغر گیرم

چند روزیست که دورم ز رخ ساقی و جام

بس خجالت که به روی آمد ازین تقصیرم

من به خلوت ننشینم پس از این، ور به مثل

زاهد صومعه بر پای نهد زنجیرم

پند پیرانه دهد واعظ شهرم لیکن

من نه آنم که دگر پند کسی بپذیرم

آن که بر خاک در میکده جان داد کجاست

تا نهم در قدم او سر و پیشش میرم

می به زیر کش و سجادهٔ تقوی بر دوش

آه اگر خلق شوند آگه از این تزویرم

خلق گویند که حافظ سخن پیر نیوش

سالخورده میی امروز به از صد پیرم[۱۵]

--

ای در چمن خوبی رویت چو گل خودرو

چین شکن زلفت چون نافهٔ چین خوش بو

ماه است رخت یا روز؟ مشک است خطت یا شب؟

سیم است برت یا عاج؟ سنگ است دلت یا رو؟

لعلت به در دندان بشکست لب پسته

زلفت به خم چوگان بربود دلم چون گو

آن رایحهٔ زلف است یا لخلخهٔ عنبر؟

یا غالیه می‌ساید در باغچه حسن او؟

گفتی سخن خود رابا یار بباید گفت

ای کاش توانستی گفتن سخنی با او

بدگوی تو آن باشد کز یار کند منعت

گر یار نکو باشد مشنو سخن بدگو

با ما به این می‌باش تا راز نگردد فاش

نبود بد اگر باشی با دلشدگان نیکو

استاد سخن سعدیست پیش همه کس اما

دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو[۱۶]

-- ای از فروغ رویت روشن چراغ دیده

خوشتر ز چشم مستت چشم جهان ندیده (بهتر ز روی خوبت کس در جهان ندیده)

همچون تو نازنینی سر تا قدم لطافت

گیتی نشان نداده ، ایزد نیافریده

...

آن آهوی سیه چشم از دام ما برون شد

یاران چه چاره سازم با این دل رمیده

...

از سوز سینه هردم دودم به سر برایت

چون عود چند باشم در آتش آرمیده[۱۷]

منابع[ویرایش]

  1. این ابیات بخشی از غزلی هستند که بنابر گفته‏ی کتاب «میراث فرهنگی و ادبی انجوی شیرازی» صفحه‏ی ۱۱۷ در برخی از نسخ دیوان حافظ آورده شده
  2. http://web.archive.org/web/20041022202708/http://www.hafez.com/images/gm1.jpg
  3. این ابیات بخشی از غزلی هستند که بنابر گفته‏ی کتاب «میراث فرهنگی و ادبی انجوی شیرازی» صفحه‏ی ۱۱۶ در برخی از نسخ دیوان حافظ آورده شده. این غزل ناقص است - گنجور
  4. این ابیات بخشی از غزلی هستند که بنابر گفته‏ی کتاب «میراث فرهنگی و ادبی انجوی شیرازی» صفحه‏ی ۱۱۶ در برخی از نسخ دیوان حافظ آورده شده. این غزل ناقص است - گنجور
  5. http://web.archive.org/web/20070614040006/http://www.hafez.com/images/gm6.jpg
  6. این غزلی است که بنابر گفته‏ی کتاب «میراث فرهنگی و ادبی انجوی شیرازی» صفحه‏ی ۱۱۸ در برخی از نسخ دیوان حافظ آورده شده.
  7. http://www.ghadeer.org/site/thekr/ashar/hafez/hafez1/hafz0005.htm
  8. این ابیات بخشی از غزلی هستند که بنابر گفته‏ی کتاب «میراث فرهنگی و ادبی انجوی شیرازی» صفحه‏ی ۱۱۶ در برخی از نسخ دیوان حافظ آورده شده.
  9. http://web.archive.org/web/20070214083732/http://www.hafez.com/images/p230.jpg
  10. http://web.archive.org/web/20070629173654/http://www.hafez.com/images/gm10.jpg
  11. http://web.archive.org/web/20040903212623/http://www.hafez.com/images/p262.jpg
  12. سلمان ساوجی غزلی دارد با ردیف و قافیه‌ای مشابه (بپرس به جای مپرس) که مصرع تقریباً مشترکی هم با مصرع اول بیت سوم این غزل دارد، در این بیت:«خواهی که روشنت شود احوال درد ما... درگیر شمع را وز سر تا به پا بپرس»
  13. این مطلع غزلی است که بنابر گفته‏ی کتاب «میراث فرهنگی و ادبی انجوی شیرازی» صفحه‏ی ۱۱۸ در برخی از نسخ دیوان حافظ آورده شده.
  14. http://web.archive.org/web/20070629173641/http://www.hafez.com/images/gm14.jpg
  15. http://web.archive.org/web/20070629173715/http://www.hafez.com/images/gm15.jpg
  16. اگر این بیت از حافظ باشد هم تجلیل از خواجوست هم گواه بر شناخت حافظ از خواجو و حتّی پیروی حافظ از سبک خواجو (که نظر ادبا همین است). حافظ دوستان عزیز برای آگاهی بیشتر از اثر پذیری حافظ از خواجو به مقاله ی “حق خواجو بر گردن حافظ” نوشته ی دکتر اصغر دادبه مراجعه کنند. این مطالب در نظر بعضی ادبا تردید ایجاد می کند. ادبایی که می گویند: «خواجو بدشانس است زیرا از نظر زمان پس از سعدی و قبل از حافظ است وبه قولی: «چو روشن بود روی خورشید و ماه... ستاره چرا برفرازد کلاه». زیرا اگر خواجو نبود، حافظ هم تربیت نمی شد
  17. این ابیات بخشی از غزلی هستند که بنابر گفته‏ی کتاب «میراث فرهنگی و ادبی انجوی شیرازی» صفحه‏ی ۱۱۸ در برخی از نسخ دیوان حافظ آورده شده.