داستان دیگری از سلطان بایزید بسطامی

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو

<هفت‌سلطان

منبع[ویرایش]

  • هفت‌سلطان، قصه‌های عامیانه افغانستان.
  • بازگوکننده: عزیر الدین حیدری: که آن را در سال 1348 از زبان مرحوم غلام ربانی جان ساحل دکاندار کلاه دوزی منطقه بازار دهمزنگ شنیده بوده و آنرا نقل گونه بازگو می نماید.

بایزید بسطامی

گویند روزی شخصی بحضور سلطان بایزید صاحب آمده و گفت: که قربانت شوم یا سلطان این تسبیح که در دست داشته و دارم به تعداد یکهزار دانه دارد و خواهش می نمایم تا مرا رهنمایی نمایید که روزانه چند مرتبه خداوند بزرگ را یاد نمایم؟جناب مبارک با یزید صاحب گفت: که روزانه به تعداد پنج مرتبه خداوند را یاد کن. آن مرد باز هم سوال نمود که قربانت شوم من میگویم که خداوند بزرگ را روزانه چند هزار مرتبه یاد نمایم شما میگوید که پنج مرتبه؟ جناب با یزید صاحب گفت اگر بالایت پنج مرتبه اضافی می نماید روزانه سه مراتب خداوند بزرگ را یاد بکن .آن مرد پیش خود گفت: که اصلاً جناب مبارک متوجه گپ من نشده باز هم عرض نمود: شما حرف مرا هیچ متوجه نشده در حالیکه در دستم تسبح یکهزار دانه است که من میخواهم روزانه چندین هزار مرتبه خداوند بزرگ را یاد نمایم و شما میگوید که سه مراتب ؟ سلطان بایزید فرمود: اگر روزانه سه مرتبه هم بتو مشکل است پس در آنصورت یک مرتبه در روز خدواند متعال را یاد کن .آن مرد گفت: قربانت شوم ببین که من چه میگویم و شما مرا چگونه رهنمایی مینمایید؟در همین موقع حضرت بسطامی صاحب سخت جلالی شده و گفت: ای مرد ریا کار پس حالا بزبان با یزید بگو که یا الله ! زمانیکه آنمرد ریا کار بزبان آن مبارک یا الله میگوید بقدرت خداوند متعال دفعتاً جان بحق داده خاکستر گردید و محو گشت .