تذکرة الاولياء/ذکر ذالنون مصری رحمة الله عليه

از ویکی‌نبشته
پرش به: گشتن، جستجو
ذکر بشر حافی رحمة الله عليه ذکر ذالنون مصری رحمة الله عليه
از عطار نیشابوری
ذکر ابويزيد بسطامی رحمة الله عليه
تذکرة الاولياء


آن پيشوای اهل ملامت ، آن شمع جمع قيامت ، آن برهان قاطع مرتبت و تجريد ، آن سلطان معرفت و توحيد ، آن حجةالفقر فخری - قطب وقت - ذوالنون مصری رحمة الله عليه ، از ملوک طريقت بود ، و سالک راه بلا و ملامت بود .در اسرار و توحيد نظر عظيم دقيق داشت ، و روشی کامل و رياضات و کرامات وافر . بيشتر اهل مصر او را زنديق خواندندی ، باز بعضی در کار او متحير بودندی . تازنده بود همه منکر او بودندی و تا بمرد کس واقف نشد بر حال او ، از بس که خود را پوشِيده نمود. و سبب توبه او آن بود که او را نشان دادند که به فلان جای زاهدی است . گفت :قصد زيارت او کردم . او را ديدم ، خويشتن را از درختی آويخته و می گفت :ای تن ! مساعدت کن با من به طاعت ، و اگر نه همچنين بدارمت تا از گرسنگی بميری . گريه بر من افتاد . عابد آواز گريه بشنيد . گفت :کيست که رحم می کند بر کسی که شرمش اندک است و جرمش بسيار ؟ گفت :به نزديک او رفتم سلام کردم . گفتم :اين چه حالت است ؟ گفت :اين تن با من قرار نمی کند در طاعت حق تعالی ، و با خلق آميختن می خواهد . ذوالنون گفت :پنداشتم که خون مسلمانی ريخته است ، يا کبيره ای آورده است . گفت :ندانسته ای که چون با خلق آميختی همه چيز از پس آن بيايد ؟ گفت :هول زاهدی . گفت :از من زاهدتر می خواهی که بينی ؟ گفت :خواهم . گفت :بدين کوه در شو تا ببينی . چون برآمدم جوانی را ديدم که در صومعه ای نشسته ، و يک پای بيرون صومعه بريده ، و انداخته و کرمان می خوردند . نزديک او رفتم و سلام کردم و از حال او پرسيدم. گفت :روزی در اين صومعه نشسته بودم . زنی بدينجا بگذشت . دلم مايل شد بدو -تنم تقاضای آن کرد - تا از پی او بروم . يک پای از صومعه بيرون نهادم ، آوازی شنودم که :شرم نداری از پس سی سال که خدای را عبادت کرده باشی ، و طاعت داشته ، اکنون طاعت شيطان کنی و قصد ، فاحشه ای کنی ؟ اين پای را که از صومعه بيرون نهاده بودم ؛ ببريدم و اينجا نشسته ام تا چه پديد آيد و با من چه خواهند کرد . تو بر اين گناه گاران به چه کار آمدی ؟ اگر می خواهی مردی از مردان خدای را ببينی بر سر اين کوه شو . ذوالنون گفت :از بلندی که آن کوه بود بر آنجا نتوانستم رفت . پس خبر او پرسيدم . گفتند :ديرگاهست تا مردی در آن صومعه عبادت می کند . يک روز مردی با او مناظره می کرد که :روزی به سبب کسب است . او نذر کرد که من هيچ نخورم که در او سبب کسب مخلوقات بود . چند روز برآمد ، هيچ نخورد . حق تعالی زنبوران را فرستاد که گرد او می پريدند - او را انگبين می دادند . ذوالنون گفت :از اين کارها و سخنها دردی عظيم به دلم فروآمد . دانستم که هر که توکل بر خدای کند ، خدای کار او را بسازد و رنج او ضايع نگذارد .پس در راه که می آمدم مرغکی نابينا را ديدم ، بردرختی نشسته - از درخت فرو آمد . من گفتم :اين بيچاره علف و آب از کجا می خورد ؟ به منقار زمين را بکاويد . دو سکره پديد آمد :يکی زرين ، پرکنجد ؛ و يکی سيمين ، پر گلاب . آن مرغ سير بخورد و بر درخت پريد ، و سکرها ناپديد شد . ذوالنون اينجا به يکبارگی از دست برفت و اعتماد بر توکل پديد آمد ، و توبه او محقق شد . پس از آن چند منزل برفت . چون شبانگاه درآمد در ويرانه ای درآمد ، و در آن ويرانه خمره ای زر و جواهر بديد ف و بر سر آن خمره تخته ای نام الله نوشته . ياران وی زر و جواهر قسمت کردند . ذوالنون گفت :اين تخته که بر او نام دوست من است مرا دهيد . آن تخته برگرفت ، و آن روز تا شب بر آن تخته بوسه می داد تا کارش به برکات آن بجايی رسيد که شبی به خواب ديد که گفتند :يا ذوالنون ! هر کس به زر و جواهر بسنده کردند که آن عزيز است ، تو برتر از آن بسنده کردی و آن نام ماست . لاجرم در علم و حکمت برتو گشاده گردانيديم . پس به شهر بازآمد. گفت :روزی می رفتم ، به کناره رودی رسيدم . کوشکی را ديدم بر کناره آب . رفتم و طهارت کردم . چون فارغ شدم ناگاه چشم من بر بام کوشک افتاد . کنيزکی ديدم - برکنگره کوشک ايستاده - به غايت صاحب جمال . خواستم تا وی را بيازمايم . گفتم :«ای کنيزک ! که رايی ؟» گفت :ای ذوالنون !چون از دور پديد آمدی ، پنداشتم ديوانه ای . چون نزديک تر آمدی ، پنداشتم عالمی . چون نزديکتر آمدی ، پنداشتم عارفی . پس نگاه کردم نه ديوانه ای ، نه عالمی ، نه عارفی .گفتم : چگونه می گويی ؟ گفت :اگر ديوانه بودی طهارت نکردتی ، و اگر عالم بودی به نامحرم ننگرستی ، و اگر عارف بودی چشمت بدون حق نيفتادی . اين بگفت و ناپديد شد . معلومم شد که او آدمی نبود . تنبيه مرا ! آتشی در جان من افتاد . خويش به سوی دريا انداختم . جماعتی را ديدم که در کشتی می نشستند . من نيز در کشتی نشستم . چون روزی چند برآمد ، مگر بازرگانی را گوهری در کشتی گم شد . يک به يک را از اهل کشتی می گرفتند ، و می جستند . اتفاق کردند که :گوهر نزد توست . پس مرا رنجانيدن گرفتند و استخفاف بسيار کردند ، و من خموش می بودم . چون کار از حد بگذشت گفتم :آفريدگارا ! تو دانی .هزاران ماهی از دريا سر برآوردند ، هر يکی گوهری در دهان . ذوالنون يکی را بگرفت و بدان بازرگان داد . اهل کشتی چون آن بديدند در دست و پای او افتاد ند ، و از او عذر خواستند ، و چنان در چشم مردمان اعتبار شد ، و از اين سبب نام او ذوالنون آمد ، و عبادت و رياضت او را نهايتی نبود ، تا به حدی که خواهری داشت در خدمت او چنان عارفه شده بود که روزی اين آيت می خواند :و ظللنا عليکم الغمام و انزلنا عليکم المن و السلوی . روی به آسمان کرد و گفت :الهی اسرائيل يان را من و سلوی فرستی و محمديان را نه ! به عزت تو که از پای ننشينم تا من و سلوی نبارانی . در حال از روزن خانه من و سلوی باريدن گرفت . از خانه بيرون دويد ، روی به بيابان نهاد ، و گم شد ، و هرگزش بازنيافتند . نقل است که ذالنون گفت :وقتی در کوهها می گشتم قومی مبتلايان ديدم ، گرد آمده بودند ، پرسيدم :شما را چه رسيده است ؟ گفتند :عابدی است اينجا ، در صومعه ای . هر سال يکبار بيرون آيد و دم خود در اين قوم دمد ، همه شفا يابند . باز در صومعه شود ، تا سال ديگر بيرون نيايد . صبر کردم تا بيرون آمد. مردی ديدم زردروی ، نحيف شده چشم در مغاک افتاده . از هيبت او لرزه بر من افتاد . پس به چشم شفقت در خلق نگاه کرد . آنگاه سوی آسمان نگريست ، و دمی چند در آن مبتلايان افگند . همه شفا يافتند .چون خواست که در صومعه شود ، من دامنش بگرفتم . گفتم :از بهر خدای علت ظاهر را علاج کردی . علت باطن را علاج کن . به من نگاه کرد و گفت :ذوالنون دست از من باز دار که دوست از اوج عظمت و جلال نگاه می کند . چون تو را بيند که دست به جز او در کسی ديگر زده ای تو را به آنکس بازگذارد و آنکس را به تو و هريکی به يکی ديگر هلاک شويد . اين بگفت و در صومعه رفت . نقل است که يک روز يارانش درآمدند ، او را ديدند که می گريست . گفتند :سبب چيست گريه را ؟ گفت :دوش در سجده چشم من در خواب شد ، خداوند را ديدم . گفت :يا ابا الفيض!خلق را بيافريدم ، بر ده جزو شدند . دنيا را بر ايشان عرضه کردم ، و نه جزو آن ده جزو روی به دنيا نهادند . يک جزو ماند آن يک جزو نيز بر ده جزو شدند . بهشت را بر ايشان عرضه کردم ، نه جزو روی به بهشت نهادند . يک جزو بماند ، آن يک جزو نيز ده جزو شدند ، دوزخ پيش ايشان نهادم ، همه برميدند ، و پراگنده شدند از بيم دوزخ . پس يک جزو ماند که نه به دنيا فريفته شدند و نه به بهشت ميل کردند ، و نه از دوزخ بترسيدند . گفتم :بندگان من ! دنيا نگاه نکرديت ، و به بهشت ميل نکرديت ، و از دوزخ نترسيديت . چه می طلبيد ؟ همه سر برآوردند و گفتند :انت تعلم مانريد . يعنی تو می دانی که ما چه می خواهيم . نقل است که يک روز کودکی به نزديک ذوالنون درآمد و گفت :مرا صد هزار دينار است . می خواهم که در خدمت توصرف کنم و آن زر به درويشان تو به کار برم . ذوالنون گفت :بالغ هستی ؟ گفت :نی . گفت :نفقه تو روا نبود . صبر کن تا بالغ شوی. پس چون کودک بالغ گشت بيامد و بر دست شيخ توبه کرد و آن زرها به درويشان داد تا آن صدهزار دينار نماند . روزی کاری پيش آمد و درويشان را چيزی نماند که خرج کردندی . کودک گفت :ای دريغ ! کجاست صدهزار ديگر تا نفقه کردمی بر اين جوانمردان ! اين سخن را ذالنون بشنود . دانست که وی حقيقت کار نرسيده است که دنيا به نزد او خطير است . ذالنون آن کودک را بخواند و گفت :به دکان فلان عطار رو ، و بگوی از من تا سه درم فلان دارو بدهد . برفت و بياورد . گفت :در هاون کن ، و خرد بسای . آنگاه پاره ای روغن بر وی افگن تا خمير گردد ، و از وی سه مهره بکن و هر يک را به سوزن سوراخ کن وبه نزديک من آر . کودک چنان کرد و بياورد. ذوالنون آن را در دست ماليد و در او دميد تا سه پاره ياقوت گشت ، که هرگز آن چنان نديده بود . گفت :اينها را به بازار بر و قيمت کن ، وليکن مفروش . کودک به بازار برد و بنمود . هر يکی را به هزار دينار بخواستند . بيامد ، و با شيخ بگفت . ذوالنون گفت :به هاون نه وبسای و به آب انداز . چنان کرد و به آب انداخت . گفت :ای کودک ! اين درويشان از بی نانی گرسنه نيند ، ليکن اين اختيار ايشان است . کودک توبه کرد و بيدار گشت ، و بيش اين جهان را بر دل وی قدر نماند . نقل است که گفت :سی سال خلق را دعوت کردئم . يک کس به درگاه خدای آمد ، چنانکه می بايست . و آن آن بود که روزی پادشاه زاده ای با کوکبه ای از در مسجد بر من گذشت . من اين سخن می گفتم که :هيچ احمقتر از آن ضعيفی نبود که با قوی درهم شود . او درآمد و گفت :اين چه سخن است ؟ گفتم :آدمی ضعيف چيزی است ، با خدای قوی در هم می آيد . آن جوان را لون متغير شد . برخاست و برفت .روز ديگر بازآمد و گفت :طريق به خدای چيست ؟ گفتم :طريقی است خرد و طريقی است بزرگتر . تو کدام می خواهی ؟ اگر طريق خرد می خواهی ترک دنيا و شهوات و ترک گناه بگو ، و اگر طريق بزرگ می خواهی هر چه دون حق است ترک وی بگوی و دل از همه فارغ کن . قال والله لااختار الا الطريق الاکبر . گفت :به خدای که جز طريق بزرگتر نخواهم . روز ديگر پشمينه ای در پوشيد و در کار آمد ، تا از ابدال گشت . برجعفر اعور گفت :نزديک ذالنون بودم . جماعتی ياران او حاضر بودند . از طاعت جمادات حکايت می کردند و تختی آنجا نهاده بود. ذالنون گفت :طاعت جمادات اوليا را آن بود که اين ساعت اين تخت را بگويم که گرد اين خانه بگرد ، در حرکت آيد . چون سخن بگفت در حال آن تخت گرد خانه گشتن گرفت و به جای خويش بازشد . جوانی آنجا حاضر بود . آن حال بديد . گريستن بر وی افتاد ، تا جان بداد . برهمان تختش بشستند و دفن کردند . نقل است که وقتی يکی به نزديک او آمد و گفت :وامی دارم و هيچ ندارم که وام بگزارم . سنگی از زمين برداشت و به او داد آن مرد آن سنگ را به بازار برد . زمرد گشته بود . به چهارصد درم بفروخت و وام بازداد . نقل است که جوانی بود پيوسته بر صوفيان انکار کردی . يک روز ذالنون انگشتری خود به وی داد و گفت :اين را به بازار بر و به يک دينار گرو کن . آن جوان برفت و انگشتری به بازار برد . به درمی بيش نمی گرفتند . جوان خبر بازآورد . او را گفت :به جوهريان بر و بنگر تا چه می خواهند . ببرد . به هزار دينار خواستند . خبر بازآورد . جوان را گفت :علم تو به حال صوفيان همچنان است که علم آن بازاريان به اين انگشترين . جوان توبه کرد و از سر آن انکار برخاست . نقل است که ده سال بود تا ذالنون را سکبايی آرزو می کرد و آن آرزو به نفس نمی داد . شب عيدی بود . نفس گفت :چه باشد که فردا به عيدی ما را لقمه ای سکبا دهی ؟ گفت :ای نفس ! اگر خواهی که چنين کنم امشب با من موافقت کن تا همه قرآن را در دو رکعت نماز برخوانم . نفس موافقت کرد . روز ديگر سکبا بساخت و پيش او بنها د ، و انگشت را پاک کرد و در نماز ايستاد . گفتند :چه بود ؟ گفت :در اين ساعت نفس با من گفت که آخر به آرزوی ده ساله رسيدم . گفتم :به خدای که نرسی بدان آرزو . و آنکس که اين حکايت می کرد چنين گفت :ذوالنون در اين سخن بود که مردی درآمد ، با ديگی سکبا ، پيش او بنهاد . گفت :ای شيخ ! من نيامده ام . مرا فرستاده اند . بدانکه من مردی حمالم و کودکان دارم . از مدتی باز سکبا می خواهند و سيم فراهم می آيد . دوش به عيدی اين سکبا ساختم . امروز در خواب شدم . جمال جهان آرای رسول را صلی الله عليه و سلم به خواب ديدم . فرمود : اگر خواهی که فردا مرا بينی اين را به نزد ذالنون بر و او را بگوی که محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب شفاعت می کند که يک نفس با نفس خود صلح کن و لقمه ای چند به کار بر. ذالنون بگريست . گفت :فرمان بردارم . نقل است که چون کار او بلند شد ، کس را چشم بر کار او نمی رسيد . اهل مصر به زندقه بر وی گواهی دادند ، و جمله بر اين متفق شدند و متوکل خليفه را از احوال او آگاه کردند . متوکل کس فرستاد تا وی را بياوردند به بغداد ، و بند برپای او بنهادند . چون به درگاه خليفه رسيد گفت :اين ساعت مسلمانی بياموختم از پيرزنی ، و جوانمردی از سقايی . گفتند :چون ؟ گفت :چون به درگاه خليفه رسيدم و آن درگاه با عظمت و حاجبان و خادمان ديدم خواستم تا اندک تغيری در من پديد آيد . زنی با عصايی پيش آمد و در من نگريست . گفت :يا تن که تو را پيش او می برند ، نترسی که او و تو هرد و بندگان يک خداوند جل جلاله ايد . تا خدای نخواهد با بنده هيچ نتوانند کرد . پس در راهی سقايی ديدم . پاکيزه آبی به من داد ، وبه کسی که با من بود اشارت کردم . يک دينار به وی داد . قبول نکرد و گفت :تو اسيری و دربند . جوانمردی نبود از چنين اسير و غريب و بندی چيزی ستدن . پس فرمان شد که او را به زندان بريد . چهل شبانه روز در حبس بماند . هر روز خواهر بشر حافی از دوک خويش يک قرص بر او می بردی . آن روز که از زندان بيرون می آمد ، آن چهل قرص همچنان نهاده بود ، که يکی نخورده بود . خواهر بشر حافی چون آن بشنود اندوهگين شد . گفت :تو می دانی که آن قرصها حلال بود و بی منت . چرا نخوردی ؟ گفت :زيرا که طبقش پاک نبود . يعنی دست زندانيان گذر می کرد . چون از زندان بيرون آمد بيفتاد و پيشانيش بشکست . نقل است که بسی خون برفت . اما يک قطره نه بر روی ونه بر موی و نه بر جامه او افتاد ، و آنچه بر زمين افتاد همه ناپديد شد ، به فرمان خدای عزوجل . پس او را پيش خليفه بردند و سخن او رااز او جواب خواستند . او آن سخن را شرحی بداد . متوکل گريستن گرفت ، و جمله ارکان دولت در فصاحت و بلاغت او متحير بماندند ، تا خليفه مريد او شد و او را عزيز و مکرم بازگردانيد . نقل است که احمد سلمی گفت :به نزديک ذوالنون شدم . طشتی زرين ديدم ، در پيش او نهاده ، و گرد بر گرد او بويهای خوش از مشک و عبير . مرا گفت :تويی که به نزديک ملوک شوی در حال بسط ؟ من از آن بترسيدم و باز پس آمدم . پس يک درم به من داد تا به بلخ از آن يک درم نفقه می کردم . نقل است که مريدی بود . ذوالنون را چهل چهله بداشت ، و چهل متوقف بايستاد ، و چهل سال خواب شب درباقی کرد ، و چهل سال به پاسبانی حجره دل نشست . روزی به نزديک ذالنون آمد . گفت :چنين کردم و چنين ! با اين همه رنج دوست با ما هيچ سخن نمی گفت . نظری به ما نمی کند ، و به هيچم برنمی گيرد ، و هيچ از عالم غيب مکشوف نمی شود ، ، و اين همه که می گويم خود را ستايش نمی کنم . شرح حال می دهم ، که اين بيچارگی که در وسع من بود به جای آوردم ، واز حق شکايت نمی کنم . شرح حال می دهم ، که همه جان ودل در خدمت او دارم . اما غم بی دولتی خويش می گويم . و حکايت بدبختی خويش می کنم ، و نه از آن می گويم که دلم از طاعت کردن بگرفت ، لکن می ترسم که اگر عمری مانده است آن باقی همچنين خواهد بود ،و من عمری حلقه به اميدی می زدم که آوازی نشنوده ام . صبر برين بر من سخت می آيد . اکنون تو طبيب غمگنانی و معالج نادانايانی . بيچارگی مرا تدبير کن . ذالنون گفت :برو و امشب سير بخور ، و نماز خفتن مکن ، و همه شب بخسب ، تا باشد که دوست اگر به لطف ننمايد به عتاب بنمايد . اگر به رحمت در تو نظری نمی کند به عنف در تو نظری کند . درويش برفت و سير بخورد . دلش نداد که نماز خفتن ترک کند ، و نماز خفتن بگزارد و بخفت . مصطفی را به خواب ديد . گفت :دوستت سلام می گويد و می فرمايد : مخنث و نامرد باشد آن که به درگاه ما آيد و زود سير شود ، که اصل در کار استقامت است و ترک ملامت .حق تعالی می گويد مراد چهل ساله در کنارت نهادم و هرچه اميد می داری بدانت برسانم ، و هرچه مراد توست حاصل کنم ، و ليکن سلام ما بدان رهزن مدعی -ذالنون - برسان و بگوی ای مدعی دروغ زن! اگر رسوای شهرت نکنم نه خداوند تو ام تا بيش با عاشقان و فروماندگان درگاه مکر نکنی . و ايشان را از درگاه مانفور نکنی . مريد بيدار شد . گريه برو افتاد . آمد تا بر ذوالنون ، و حال بگفت .ذالنون اين سخن بشنود که خدا مرا سلام رسانيده است ، و مدعی و دروغ زن گفته ، از شادی به پهلو می گرديد ، و به های وهوی می گريست .اگر کسی گويد چگونه روا بود که شيخی کسی را گويدنماز مکن وبخسب ؟ گويم :ايشان طبيبان اند . طبيب گاه بود که به زهر علاج کند . چون می دانست که گشايش کار او در اين است بدانش فرمود که خود را دانست که او محفوظ بود ، نتواند که نماز نکند . چنانکه حق تعالی خليل را فرمود عليه السلام :که پسر را قربان کن ! و دانست که نکند . چيزها رود در طريقت که با ظاهر شرع راست نيايد . چنانکه به کشتن خليل را امر کرد . و نخواست ؛ و چنانکه غلام کشتن خضر که امر نبود ، و خواست و هرکه بدين مقام نارسيده قدم آنجا نهد زنديق و اياحی و کشتن بود ، مگر هرچه کند به فرمان شرع کند . نقل است که ذالنون گفت :اعرابی يی ديدم در طواف ، تنی نزار و زرد و استخوان بگداخته . برو گفتم :تو محبی ؟ گفت :بلی . گفتم :حبيب تو به تو نزديک است يا از تو دور؟ گفت :نزديک . گفتم :موافق است يا ناموافق؟ گفت :موافق . گفتم :سبحان الله . محبوب تو به توقريب و تو بدين زاری ، وبدين نزاری ؟ اعرابی گفت :ای بطال ! اما علمت ان عذاب القرب و الموافقة اشد من عذاب البعد و المخالفة. ندانسته ای که عذاب قرب و موافقت سخت تر بود هزار بار از عذاب بعد و مخالفت؟ نقل است که ذوالنون گفت :در بعضی از سفرهای خويش زنی را ديدم . از او پرسيدم از غايت محبت . گفت :ای بطال ! محبت را غايت نيست . گفتم :چرا ؟ گفت :از بهر آنکه محبوب را نهايت نيست . نقل است که نزديک برادری رفت - از آن قوم که در محبت مذکور بودند - او را به بلايی مبتلا ديد . گفت :دوست ندارد حق را هر که از درد حق الم يابد . ذوالنون گفت :لکن من چنين می گويم که دوست ندارد او را هرکه خود را مشهور کند به دوستی او . آن مرد گفت :استغفرالله و اتوب اليه . نقل است که ذالنون بيمار بود . کسی به عيادت او درآمد . پس گفت :الم دوست خوش بود ! ذوالنون عظيم متغير شد.پس گفت :اگر او را می دانستی بدين آسانی نام او نبردی . نقل است که وقتی نامه ای نوشت به بعضی از دوستان که حق تعالی بپوشاناد مرا و تو را به پرده جهل ، و در زير آن پرده پديد آراد آنچه رضای اوست ، که بسا مستور که در زير ستر است که دشمن داشته اوست . * * * نقل است که گفت :در سفری بودم ، صحرا پربرف بود ، و گبری را ديدم دامن در سرافگنده و از صحرای برف می رفت و ازرن می پاشيد . ذالنون گفت :ای دهقان ! چه دانه می پاشی ؟ گفت :مرغکان چينه نيابند . دانه می پاشم تا اين تخم به برآيد و خدای رحمت کند. گفتم :دانه ای که بيگانه پاشد - از گبری- نپذيرد . گفت :اگر نپذيرد ، بيند آنچه می کنم . گفتم : بيند . گفت :مرا اين بس باشد . پس ذالنون گفت چون به حج رفتم آن گبر را ديدم - عاشق آسا در طواف- گفت :يا اباالفيض ! ديدی که ديد و پذيرفت ، و آن تخم به برآمد ، و مرا آشنايی داد ، و آگاهی بخشيد ، وبه خانه خودم خواند ؟ ذوالنون از آن سخن در شور شد . گفت :خداوندا ! بهشتی به مشت ارزن به گبری چهل ساله ارزان می فروشی . هاتفی آواز داد : حق تعالی هرکه را خواند ، نه به علت خواند ، و هرکه را راند نه به علت راند . تو ای ذالنون ! فارغ باش که کار الفعال لمايريد با قياس عقل تو راست نيوفتد . نقل است که گفت :دوستی داشتم فقير ، وفات کرد . او را به خواب ديدم . گفتم :خدای با تو چه کرد ؟ گفت :مرا بيامرزيد و فرمودکه تو را آمرزيدم که از اين سفلگان دنيا هيچ نستدی با همه نياز . نقل است که گفت :هرگز نان و آب سير نخوردم تا نه معصيتی کردم خدای را ، يا باری قصد معصيتی در من پديد نيامد . نقل است که گاه که در نماز خواست ايستاد ، گفتی :بار خدايا ! به کدام قدم آيم به درگاه تو ؛ و به کدام ديده نگرم به قبله تو ، وبه کدام زفان گويم راز تو ؛ وبه کدام لغت گويم نام تو ؟ از بی سرمايگی سرمايه ساختم ، به درگاه آمدم که چون کار به ضرورت رسيد حيا را برگرفتم . چون اين بگفتی تکبير پوستی و بسی گفتم :امروز که مرا اندوهی پيش آيد با او گويم اگر فردام از او اندوهی رسد ، با که گويم ؟ و در مناجات گفتی :اللهم لاتعدبنی بذل الحجاب . خداوندا ! مرا به ذل حجاب عذاب مکن . و گفت :سبحان آن خدايی که اهل معرفت را محجوب گردانيد از جمله خلق دنيا به حجب آخرت و از جمله خلق آخرت به حجب دنيا . و گفت :سخت ترين حجابها نفس دينست . و گفت :حکمت در معده ای قرار نگيرد که از طعام پرآمد . و گفت :استغفار بی آنکه بازايستی توبه دروغ زنان بود . و گفت :فرخ آنکس که شعار دل او ورع بود ، و دل او پاک از طمع بود ، و محاسب نفس خويش فيما صنع . و گفت :صحت تن در اندک خوردن است ، و صحت روح در اندکی گناه . و گفت :عجب نيست از آنکه به بلايی مبتلا شود ، پس صبر کند . عجب از آن است که به بلايی مبتلا شود راضی بود . و گفت :مردمان ترسگار باشند ، بر راه باشند . چون ترس از دل ايشان برفت گمراه گردند . و گفت :بر راه راست آن است که از خدای ترسان است . چون ترس برخاست از راه بيوفتاد . و گفت :علامت خشم خدای بربنده ترس بنده بود از درويشی . و گفت :فساد بر مرد از شش چيز درآيد . يکی ضعيف نيت به عمل آخرت ؛ دوم تنهای ايشان که رهين شهوات گشته بود ؛ سوم با قرب اجل درازی امل بر ايشان غالب گشته ؛ چهارم رضای مخلوقان بر رضای خالق گزيده باشند ؛ پنجم متابعت هوا را کرده باشند ؛ ششم آنکه زلتهای سلف حجت خويش کرده بانشد ، و هنرهای ايشان جمله دفن کرده تا فساد برايشان پيدا گشته است . و گفت :صاحب همت اگرچه کژ بود او به سلامت نزديک است ، و صاحب ارادت اگرچه صحيح است او منافق است . يعنی آنکه صاحب همت بود او را ارادت آن نبود که هرگز به هيچ سر فرو آرد ، که صاحب همت را خواست نبود ، و صاحب ارادت زود راضی گردد ، و به جايی فروآيد . و گفت :زندگانی نيست مگر با مردمانی که دل ايشان آرزومند بود به به تقوی و ايشان را نشاط به ذکر خدای . و گفت :دوستی با کس کن که به تغير نگردد . و گفت :اگر خواهی که اهل صحبت باشی صحبت با ياران چنان کن که صديق کرد با نبی الله عليه السلام ، که در دين و دنيا به هيچ مخالف او نشد . لاجرم حق تعالی صاحبش خواند . و گفت :علامت محبت خدای آن است که متابع حبيب خدای بود عليه السلام ، در اخلاق و افعال و اوامر و سنن . و گفت :صحبت مدار با خدای جز به موافقت ، و با خلق جز به مناصحت ، و با نفس به جز مخالفت ، و با دشمن جز به عداوت . و گفت :هيچ طبيب نديدم جاهلتر از آنکه مستان را در وقت مستی معالجه کند . يعنی سخن گفتن کسی را که او مست دنيا باشد بی فايده بود .پس گفت مست را دوا نيس مگر هشيار شود ، آنگاه به توبه دوای او کنند . و گفت :خدای عز وجل عزيز نکند بنده ای را به عزی عزيزتر از آنکه به وی نمايد خواری نفس خويش ، و ذليل نکند بنده ای را به ذلی ذليلتر از آنکه محجوب کند او را تا ذل نفس نبيند . و گفت :ياری نيکو بازدارنده از شهوات ، پاس چشم و گوش داشتن است . و گفت :اگر تو را به خلق انس است طمع مدار که هرگزت به خدای انس پديد آيد . و گفت :هيچ چيز نديدم رساننده تر به اخلاص از خلوت ، که هر که خلوت گرفت جز خدای هيچ نبيند ، و هرکه خلوت دوست دارد تعلق گيرد . به عمود اخلاص ، و دست زند بر رکنی از ارکان صدق . و گفت :به اول قدم هرچه جويی يابی . يعنی اگر هيچ می نيابی نشانی است که هنوز در اين راه يک قدم ننهاده ای که تاذره ای از وجود می ماند ذره ای راه نداری . و گفت :گناه مقربان حسنات ابرار است . و گفت :چون بساط محمد بگسترانند گناه اولين و آخرين برحواشی آن بساط محو گردد و ناچيز شود . و گفت :ارواح انبيا در ميدان معرفت افگندند . روح پيغامبر ما عليه السلام ، از پيش همه روحها بشد تا به روضه وصال رسيد . و گفت محب خدای را کاس محبت ندهند ، مگر بعد از آنکه خوف دلش را بسوزد ، و به قطع انجامد . و گفت :شناس که خوف آتش در جنب فراق به منزلت يک قطره آب است که در دريای اعظم اندازند ، و من نمی دانم چيزی ديگر دل گيرنده تر از خوف فراق . و گفت :هرچيز را عقوبت است ، و عقوبت محبت آن است که از ذکر حق تعالی غافل ماند . و گفت :صوفی آن بود که چون نگويد نطقش حقايق حال وی بود . يعنی چيزی نگويد که او آن نباشد و چون خاموش باشد معاملتش معبر حال وی بود و بقطع علايق حال وی ناطق بود . گفتند :عارف که باشد ؟ و گفت :مردی باشد از ايشان ، جدا از ايشان . و گفت :عارف لازم يک حال نبود که از عالم غيب هر ساعتی حالتی ديگر بر او می آيد تا لاجرم صاحب حالات بود نه صاحب حالت . و گفت :عارف هر ساعتی خاشعتر بود زيرا که به هر ساعتی نزديکتر بود . و گفت :عارفی خايف می بايد ، نه عارفی واصف . يعنی وصف می کند . خويش را به معرفت ؛ اما عارف نبود که اگر عارف بودی ، خايف بودی که انما يخشی الله من عباده العلماء. و گفت :ادب عاف زبر همه ادبها بود که او را معرفت مودب بود . و گفت :معرفت بر سه وجه است . يکی معرفت توحيد ، و اين عامه مومنان را است ، دوم معرفت حجت و بيان است ، و اين حکما و بلغا و علما راست ، سوم معرفت صفت وحدانيت است ، و اين اهل ولايت الله راست . آن جماعتی که شاهد حق اند به دلهای خويش تا حق تعالی بر ايشان ظاهر می گرداند آنچه بر هيچ کس از عالميان ظاهر نگرداند . و گفت :حقيقت معرفت اطلاع حق است ، بر اسرار برانچه لطايف انوار معرفت بدان نپيوندد . يعنی هم به نور آفتاب آفتاب توان ديد . و گفت :زينهار که به معرفت مدعی نباشد . يعنی اگر مدعی باشی کذاب باشی ، ديگر معنی آن است که چون عارف و معروف در حقيقت يکی است ، تو در ميان چه پديد می آيی ؟ ديگر معنی آن است که اگر مدعی باشی يا راست می گويی يا دروغ !اگر راست می گويی صديقان خويشتن را ستايش نکنند ، چنانکه صديق رضی الله عنه ، می گفت :لست بخيرکم . و در اين معنی ذوالنون گفته است :که اکبر دنبی معرفتی اياه . و اگر دروغ گويی عارف دروغ زن نبود . و ديگر معنی آن است که تو مگوی که عارفم تا او گويد . و گفت :آنکه عارفتر است به خدای ، تحير او در خدای سخت تر است . و بيشتر از جهت آنکه هر که به آفتاب نزديک تر بود در آفتاب متحيرتر بود ، تا به جايی رسد که او ، او نبود ، چنانکه از صفت عارف پرسيدند . گفت :عارف بيننده بود بی علم ، و بی عين ، و بی خبر ، و بی مشاهده ، و بی وصف ، و بی کشف ، و بی حجاب . ايشان ايشان نباشند ، و ايشان بديشان نباشند ، بل که ايشان که ايشان باشند حق ايشان باشند . گردش ايشان به گردانيدن حق باشد و سخن ايشان سخن حق بود . بر زبانهای ايشان روان گشته ، و نظر ايشان نظر حق بود -بر ديدهای ايشان راه يافته . پس گفت :پيغمبر عليه السلام از اين صفت خبر داد و حکايت کرد از حق تعالی که گفت :چون بنده ای دوست گيرم . من که خداوندم ، گوش او باشم تا به من شنود ، و چشم او باشم تا به من بيند ، و زفان او باشم تا به من گويد ، و دست اوباشم تا به من گيرد . و گفت :زاهدان پادشاهان آخرت اند ، و عارفان پادشاهان زاهدانند . و گفت :علامت محبت حق آن است که ترک کند هرچه او را از خدای شاغل است تا او ماند و شغل خدای و بس . و گفت :علامت دل بيما رچهار چيز است . يکی آن است که از طاعت حلاوت نيابد ؛ دوم از خدای ترسناک نبود ، سوم انکه در چيزها به چشم عبرت ننگرد ؛ چهارم آنکه فهم نکند از علم آنچه شنود . و گفت :علامت آنکه مرد به مقام عبوديت رسيده است آن است که مخالف هوا بد و تارک شهوات . و گفت :عبوديت آن است که بنده او باشی به همه حال ، چنانکه او خداوند توست به همه حال . و گفت :علم موجود است و عمل به علم مفقود ، و در عمل موجود است و اخلاص در عمل مفقود ، و حب موجود است و صدق در حب مفقود . و گفت :توبه عوام از گناه است ، و توبه خواص از غفلت . و گفت :توبه دو قسم است :توبه انابت و توبه استجابت . توبه انابت آن است که بنده توبه کند از خوف عقوبت خدای ، و توبه استجابت آن است که توبه کند از شرم کرم خدای . و گفت :بر هر عضوی توبه ای است . توبه دل نيت کردن است بر ترک حرام ، و توبه چشم فروخوابانيدن است چشم را از محارم ، و توبه دست ترک گرفتن است در گرفتن مناهی ، و توبه پای ترک رفتن است به ملاهی ، و توبه گوش نگاه داشتن است گوش را از شنودن اباطيل ، و توبه شکم خوردن حلال است ، و توبه فرج دور بودن از فواحش . و گفت :خوف رقيب عمل است و رجا شفيع محسن . و گفت :خوف چنان بايد که از رجاء به قوتتر بود که اگر رجا غالب آيد دل مشوش شود . و گفت :طلب حاجت به زفان فقر کنند نه به زفان حکم . و گفت :دوام درويشی با تخليط دوست تر دارم از آنکه دوام صفا با عجب . و گفت :ذکر خدای غذای جان من است ، و ثنا بر او شراب جان من است ، و حيا از او لباس جان من است . و گفت :شرم هيبت بود اندر دل با وحشت از آنچه بر تورفته است ، از ناکردنيها . و گفت :دوستی تو را به سخن آرد ، و شرم خاموش کند ، خوف بی آرام گرداند . و گفت :تقوی آن بود که ظاهر آلوده نکند به معاصيها ، و باطن به فضول ، و با خدای عزوجل بر مقام ايستاده بود . و گفت :صادق آن بود که زبان او به صواب و به حق ناطق بود . و گفت :صدق شمشير خدای است عزوجل ، هرگز آن شمشير بر هيچ گذر نکرد ، الا آن را پاره گرداند . و گفت :وجد سری است در دل . و گفت :سماع وارد حق است که دلها بدو برانگيزد ، و بر طلب وی حريص کند که آن را به حق شنود ،به حق راه يابد ، و هرکه به نفس شنود در زندقه افتد . و گفت :مراقبت آنست که که ايثار کنی آنچه حق برگزيده است . يعنی آنچه بهتر ايثار نکنی و عظيم دانی آنچه خدای آن را عظيم داشته است . چون از تو ذره ای در وجود آيد به سبب ايثار به گوشه ای چشم بدان بازننگری . و آن را از فضل خدای بينی نه از خويش ، و دنيا و هرچه آن را خرده شمرده است بدان التفات نکنی ، و دست از اين نيز بيفشانی ، و خويشتن را در اين اعراض کردن در ميان نبينی . و گفت :توکل از طاعت خدايان بسيار بيرون آمده است و به طاعت يک خدای مشغول بودن ، و از سببها بريدن . و گفت :توکل خود را در صفت بندگی داشتن است ، و از صفت خداوندی بيرون آمدن . و گفت :توکل دست بداشتن تدبير بود ، و بيرون آمدن از قوت و حيلت خويش . و گفت :انس آن است که صاحب او را وحشت پديد آيد از دنيا و از خلق ، مگر از اوليا ء حق از جهت آنکه انس گرفتن با اوليا ، انس گرفتن است به خدای. و گفت :اوليا را چون در عيش انس اندازند گويی با ايشان خطاب می کنند در بهشت به زفان نور ، و چون در عيش هيبت اندازند گويی با ايشان خطاب می کنند در بهشت به زفان نور ، و چون در عيش هيبت اندازند گويی باايشان خطاب می کنند در دوزخ به زفان نار . و گفت :فروتر منزل انس گرفتگان به خدای آن بود که اگر ايشان را به آتش بسوزند يک ذره همت ايشان غايب نماند از آنکه بدو انس دارند . و گفت :علامت انس آن است که به خلقت انس ندهند . انس با نفس خويشت دهند تا با خلقت وحشت دهند ، پس با نفس خويشت انس دهند . و گفت :مفتاح عبادت فکرت است و نشان رسيدن مخالفت نفس و هواست ، و مخالفت آن ترک آرزوهاست . هرکه مداومت کند بر فکرت به دل ، عالم غيب ببيند به روح . و گفت :رضا شادبودن دل است در تلخی قضا . و گفت :رضا ترک اختيار است پيش از قضا ، و تلخی نيافتن است بعد از قضا ، و جوش زدن دوستی است در عين بلا. گفتند :کيست داننده تر به نفس خويش ؟ گفت :آنکه راضی است بدانچه قسمت کرده اند . و گفت :اخلاص تمام نشود مگر که صدق بود در او ، و صبر بر او ، و صدق تمام نگردد مگر اخلاص بود در او ، و مداومت بر او . و گفت :اخلاص آن بود که طاعت از دشمن نگاه دارد تا تباه نکند . و گفت :سه چيز علامت اخلاص است . يکی آنکه مدح و ذم نزديک او يکی بود ، و رويت اعمال فراموش کند . هيچ ثواب واجب ندارد در آخرت بدان عمل . و گفت :هيچ چيز نديدم سخت تر از اخلاص در خلوت . و گفت :هرچه از چشمها بينند نسبت آن با علم بود ، هرچه از دلها بدانند نسبت آن ، با يقين بود . و گفت :سه چيز از نشان يقين است ، يکی نظر به حق کردن است ، در همه چيزی ، دوم رجوع کردن است با حق در همه کاری ، سوم ياری خواستن است از او در همه حالی. و گفت :سه چيز از نشان يقين است ، يکی نظر به حق کردن است در همه چيزی ، دوم رجوع کردن است با حق در همه کاری ؛ سوم ياری خواستن است از او در همه حالی. و گفت :يقين دعوت کند به کوتاهی امل ، و کوتاهی امل دعوت کند به زهد ، و زهد دعوت کند به حکمت ، و حکمت نگريستن اندر عواقب بار آرد . و گفت :صبر ثمره يقين است . و گفت :اندکی از يقين بيشتر است از دنيا ، از بهر آنکه اندکی يقين دل را پر از حب آخرت گرداند ، و به اندکی يقين جمله ملکوت آخرت مطالعه کند . و گفت :علامت يقين آن است که بسی مخالفت کند خلق را در زيستن و به ترک مدح خلق کند ،و اگر نيز عطايی دهند و فارغ گردد از نکوهيدن ايشان را اگر منعی کنند . و گفت :هرکه به خلق انس گرفت بر بساط فرعون ساکن شد ، و هرکه غايب ماند از گوش با نفس داشتن از اخلاص دور افتاد ، و هرکه را از جمله چيزها نصيب حق آمد ، پس هيچ باک ندارد اگر همه چيزی او را فوت شود ، دون حق .چون حضور حق حاصل دارد . و گفت :هر مدعی که هست به دعوی خويش محجوب است از شهود حق و از سخن حق ، و اگر کسی را حق حاضر است او محتاج دعوی نيست اما اگر غايب است دعوی اينجاست که دعوی نشان محجوبان است . و گفت :هرگز مريد نبود تا استاد خود را فرمان برنده تر نبود از خدای . و گفت :هرکه مراقبت کند خدای را در خطرات دل خويش ، بزرگ گرداند خدای او را در حرکات ظاهر او ، و هرکه بترسد با خدای گريزد و هرکه در خدای گريزد نجات يابد . و گفت :هرکه قناعت کند از اهل زمانه راحت يابد ، ومهتر همه گردد ، و هرکه توکل کند استوار گردد ، و هرکه تکلف کند در آنچه به کارش نمی آيد ضايع کند ، آنچه به کارش می آيد . و گفت :هرکه از خدای بترسد دلش بگدازد و دوستی خدای در دلش مستحکم شود ، و عقل او کامل گردد. و گفت :هرکه طلب عظيمی کند مخاطره ای کرده است عظيم ، و هرکه قدر آنچه طلب می کند بشناسد خوار گردد ، بر چشم او قدر آنچه به دل بايد کرد . و گفت :آنکه تاسف اندک می خوری بر حق ، نشان آن است که قدر حق نزديک تو اندک است . و گفت :هر که دلالت نکند تو را ظاهر او بر باطن او ، با او همنشين مباش ، و گفت :اندوه مخور بر مفقود و ذکر معبود موجود . و گفت :هرکه به حقيقت خدای را ياد کند فراموش کند در جنب ياد او جمله چيزها ، و هرکه فراموش کند در جنب ذکر خدای جمله چيزها ، خدای نگاه دارد بر او جمله چيزها ، و خدای عوض اوبود از همه چيزها. و از او پرسيدند :خدای به چه شناختی ؟ گفت :خدای را به خدا شناختم ، و خلق را به رسول . يعنی الله است و نور الله است که خدای خالق است . خالق را به خالق توان شناخت . و نور خدای خلق است ، و اصل خلق نور محمد است عليه السلام . پس خلق را به محمد توان شناخت . و گفتند :در خلق چه گويی؟ گفت :جمله خلق در وحشت اند و ذکر حق کردن در ميان اهل وحشت غيبت بود . و پرسيدند :بنده مفوض که بود ؟ گفت :چون مايوس بود از نفس و فعل خويش ، و پناه با خدای دهد در جمله احوال ، و او را هيچ پيوند نماند به جز حق . گفتند :صحبت با که داريم ؟ گفت :با آنکه او را ملک نبود و به هيچ حال تو را منکر نگردد ، و به تغير تو متغير نشود ، هرچند که آن تغير بزرگ بود از بهر آنکه تو هرچند متغيرتر باشی ، به دوست محتاجتر باشی . گفتند :بنده را کی آسان گردد راه خوف؟ گفت :آنگاه که خويشتن بيمار شمرد ، و از همه چيزها پرهيزکند ، از بيم بيماری دراز . گفتند :بنده به چه سبب مستحق بهشت شود ؟ گفت :به پنج چيز. استقامتی که در وی گشتن و بار نبود . و اجتهادی که در او به هم سهو نبود ؛ و مراقبتی خدايرا سرا و جهرا و انتظاری مرگ را به ساختن زاد راه و محاسبه خود کردن ، پيش از انکه حسابت کنند . پرسيدند :علامت خوف چيست ؟ گفت :آنکه خوف وی را ايمن گرداند از همه خوفهای ديگر . گفتند :از مردم که واصيانت تر است ؟ گفت :آنکه زبان خويشتن را نگاه دارتر است . گفتند :علامت توکل چيست ؟ گفت :آنکه طمع از جمله خلق منقطع گرداند . بار ديگر پرسيدند :از علامت توکل . گفت :خلع ارباب و قطع اسباب . گفتند :زيادت کن . گفت :انداختن نفس در عبوديت و بيرون آوردن نفس از ربوبيت . پرسيدند :عزلت کی درست آيد ؟ گفت :آنگاه که از نفس خود عزلت گيری . و گفتند :اندوه که را بيش تر بود ؟ گفت :بدخويترين مردمان را . گفتند :دنيا چيست ؟ گفت :هرچه تو را از حق مشغول می کند دنيا آن است . گفتند :سفله کيست ؟ گفت :آنکه راه به خدای نداند . يوسف حسين از او پرسيد :با کی صحبت کنم ؟ گفت :با آنکه تو و من در ميان نبود . و يوسف حسين گفت :مرا وصيتی کن . گفت :با خدای يار باش د رخصمی نفس خويش ، نه با نفس يار باش در خصمی خدای ، و هيچ کس را حقير مدان ، اگر چه مشرک بود ، و در عاقبت او نگر که تواند که معرفت از تو سلب کنند و بدو دهند . و يکی ازو وصيت خواست . گفت :باطن خويش با حق گذار، و ظاهر خويش به خلق ده ، و به خدای عزيز باش تا خدای بی نيازت کند از خلق . يکی ديگر وصيتی خواست . گفت :شک را اختيار مکن بر يقين و راضی مشو از نفس خويش تا آرام نگيرد ، و اگر بلايی روی به تو آرد آن را به صبر تحمل کن و لازم درگاه خدای باش . کسی ديگر وصيتی خواست . گفت :همت خويش از پيش و پس مفرست . گفت :اين سخن را شرحی ده . گفت :از هرچه گذشت و از هرچه هنوز نيامده است انديشه مکن و نقد وقت را باش . پرسيدند :صوفيان چه کس اند ؟ گفت :مردمانی که خدای را بر همه چيزی بگزينند و خدای ايشان را بر همه بگزيند . کسی بر او آمد و گفت :دلالت کن مرا بر حق . گفت :اگر دلالت می طلبی بر او بيشتر از آن است که در شمار آيد ، و اگر قرب می خواهی در اول قدم است و شرح اين در پيش رفته است . مردی بدو گفت :تو را دوست می دارم . گفت :اگر تو خدای را می شناسی تو را خدای بس ، و اگر نمی شناسی طلب کسی کن که او را شناسد تا تو را بر او دلالت کند . پرسيدند :از نهايت معرفت . گفت :هرکه به نهايت معرفت رسيد نشان او آن بود که چون بود ، چنانکه بود ، آنجا که بود همچنان بود که بيش از آنکه بود . پرسيدند :اول درجه ای که عارف روی بدانجا نهد چيست ؟ گفت :تحير ! بعد از آن افتقار ، بعد از آن اتصال ، بعد از آن حيرت . پرسيدند از عمل عارف . گفت :آنکه ناظر حق بود در کل احوال . پرسيدند از کمال معرفت نفس . گفت :کمال معرفت نفس گمان بد بردن است بدو ، و هرگز گمان نيکو نابردن. و گفت :حقايق قلوب ، فراموش کردن نصيبه نفوس است . و گفت :از خدای دورترين کسی است که در ظاهر اشارت او به خدای بيشتر است . يعنی پنهان دارد . چنانکه نقل است از او که گفت :هفتاد سال قدم زدم در توحيد و تفريد و تجريد و تاييد و تشديد برفتم ، از اين همه جز گمانی به چنگ نياوردم . نقل است که چون در بيماری مرگ افتاد گفتند :چه آرزوت می کند ؟ گفت :آرزو آنست که پيش از آنکه بميرم ، اگر همه يک لحظه بود ، او را بدانم . پس اين بيت گفت : الخوف امرضنی و الشوق الحرفنی والحب اصدفنی و الله احيانی و بعد از اين يک روز هوش از او زايل شد . يوسف حسين گفت :در وقت وفات ، که مرا وصيتی کن . گفت :صحبت با کسی دار که در ظاهر از او سلامت يابی و تو را صحبت او بر خير باعث بود ، و از خدای ياد دهنده بود ديدار او تو را . ذالنون را گفتند :در وقت نزع که وصيتی کن . و گفت :مرا مشغول مداريد که در تعجب مانده ام ، در نيکوييهای او . پس وفات کرد . در آن شب که از دنيا برفت ، هفتاد کس پيغمبر را به خواب ديدند . گفتند :گفت دوست خدای خواست آمدن به استقبال او آمده ايم . چون وفات کرد ، بر پيشانی او ديدند نوشته به خطی سبز :هذا حبيب الله مات فی حب الله هذا قتيل الله بسيف الله . چون جنازه اش برداشتند آفتاب عظيم گرم بود . مرغان هوا بيامدند و پر در پر گذاشتند .و جنازه او در سايه داشتند ، از خانه او تا لب گور - و در راه می بردند موذنی بانگ می گفت . چون به کلمه شهادت رسيد انگشت از وطا برآورد . فرياد از مردمان برآمد که زنده است . جنازه بنهادند ، و انگشت گشاده بود ، او مرده هرچند جهد کردند انگشت به جای خود نشد . اهل مصر که حالت بديدند جمله تشوير خوردند و گفتند :توبه کرديم . از جفاها که با وی کرده بودند وکارها کردند بر سر خاک او که صفت نتوان کرد . رحمة الله عليه .